تبليغاتX
کارگاه خرد

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

"زندگی را نمی شود به تعویق انداخت ؛باید همین حالا آن را زیست ، نمی شود به آخر هفته ، تعطیلات ، وقتی بچه ها خانه را برای رفتن به کالج ترک کردند و یا به سال های بعد از بازنشستگی موکولش کرد."[1]


[1] - مامان ومعنی زندگی داستان های روان درمانی ، اروین د .یالوم ، سپیده حبیب ص 54

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:45  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

چشمانتان را ببندید و این آزمون را با من انجام دهید.

" بهتر است مکانی دور مانند قله ی یک کوه را انتخاب کنیم و با هم از آن بالا بنگریم .آنجا ، درست آنجا، مردی را می بینیم ، مردی با ذهنی هوشمند و حساس .بیایید به او بنگریم . شاید او روزی به وحشتی که در وجودش لانه دارد ، عمیقا نگریسته است . شاید بیش از آن چه باید ، دیده است!شاید با آرواره های خورنده ی زمان یا با نا چیز بودن خویش – این که ذره ای بیش نیست – و یا با فانی و تصادفی بودن زندگی ، رو در رو شده است.ترس او خام و هولناک بود تا روزی که دریافت شهوت ، ترس را تسکین می دهد . این بود که ورود شهوت به ذهن را گرامی داشت ؛ و شهوت، این هماورد ِ سنگدل به زودی جا بر سایر اندیشه ها تنگ کرد . ولی شهوت نمی اندیشد ؛ بلکه تنها می طلبد و به خاطر می آورد . پس مرد به گرد آوری خاطرات شهوتناک مربوط به برتای چلاق پرداخت . او دیگر به دورها نمی نگریست ، تنها به یاد آوری معجزاتی چون حرکت انگشتان و دهان برتا بسنده می کرد و به این که او چگونه برهنه می شود ، چطور سخن می گوید و به لکنت می افتد ، یا راه می رود و می لنگد.

به زودی همه ی وجودش در چنین حقارتی خلاصه شد . تفرجگاه های بزرگ ذهنش که برای عقاید اصیل و با شکوه ساخته شده بود ،انباشته از زباله شد.خاطره ی اندیشه های بزرگی که زمانی در سر می پروراند ، کمرنگ و محو شد. ترسش نیز نا پدید شد. او ماند و اضطرابی فرساینده برای چیزی که به انحطاط گراییده است . با حیرت در میان زباله های انباشته شده در ذهن ،منشا اضطرابش را جست و جو کرد . و امروز ما او را این گونه می یابیم : در حال کاوش میان زباله ها،انگار که حاوی پاسخ اویند."[1]



[1] - وقتی نیچه گریست،اروین د . یالوم ، سپیده حبیب ،نشر قطره ، ص 6-275

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:53  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

آمد بهار عاشقان

سال نو بر همه ی شما عزیزان مبارک باد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 20:36  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

"به علت ذات الریه ، استعمال دخانیات برایم ممنوع بود ولی یواشکی در دستشویی سیگار می کشیدم و خیال می کردم از چشم همه ، حتی خودم ، پنهان هستم.پزشک از قضیه بو برد و خیلی جدی به من هشدار داد ، ولی اراده ام سست تر از آن بود که بتوانم توصیه هایش را رعایت کنم.در مدت اقامتم در سوکره ، در حالی که یک بند کتاب های پیشکشی را می خواندم ، آتش به آتش سیگار دود می کردم تا جایی که دیگر نفسم بالا نمی آمد و هر چه بیشتر می کوشیدم ترکش کنم ،بیشتر می کشیدم.مصرف دخانیاتم به چهار بسته در روز رسید، غذا را نیمه تمام می گذاشتم تا سیگاری آتش بزنم ، و خیلی وقت ها با سیگار روشن خوابم می برد و ملحفه ها را می سوزاندم . ترس از مرگ ، شب ها ، مرا از خواب می پراند و ، برای آنکه آرام بگیرم ، چاره ای نمی دیدم جز اینکه سیگاری روشن کنم . عاقبت ، آب پاکی را روی دستم ریخت و به این نتیجه ی قطعی رسیدم که ترجیح می دهم بمیرم اما سیگار را ترک نکنم.

بیشتر از بیست سال بعد ، هنگامی که زن و بچه داشتم ، کماکان سیگار می کشیدم .پزشکی که رادیو گرافی ریه هایم را دید، وحشت زده ، به من گفت که اگر همین روند را ادامه بدهم ، حد اکثر دو یا سه سال دیگر می توانم تنفس کنم،منقلب و پریشان ، به اوج درماندگی رسیدم ، ساعت ها بیکار یک گوشه می نشستم چون بدون سیگار نه می توانستم کتاب بخوانم ، نه موسیقی گوش کنم ، نه با دوستان یا حتی دشمنانم حرف بزنم.در آن دوره ی بحرانی ، یک شب ، سر میز شام ، در ضیافتی در بارسلون که از روی اجبار در آن حضور داشتم ، دوستی روان پزشک برای مهمانان توضیح می داد که دخانیات شاید موذی ترین اعتیاد بود و رهایی از آن اراده ی فولادین می خواست . تاره اطمینانی هم وجود نداشت که کامل ریشه کن شود . جرات به خرج دادم و پرسیدم علت بنیادین این پدیده چه بود و پاسخی که شنیدم ، به خاطر سادگی اش ، سراپایم را لرزاند:

- چون ترک سیگار برایت مثل آن است که یکی از عزیزانت را بکشی.

این توضیح انگار انفجار روشن بینی بود. هرگز نفهمیدم چرا – و نه ، خواستم بفهمم- ولی سیگاری را که تازه گیرانده بودم در جا سیگاری خاموش کردم و از آن لحظه به بعد تا امروز دیگر لب به سیگار نزده ام ،بی آنکه دچار اضطراب و پشیمانی بشوم."[1]

 



[1] - زنده ام که روایت کنم ، گابریل گارسیا مارکز ، کاوه میر عباسی ، ص 506-505

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 21:26  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

"زنی که به راستی مرا از عالم معصومیت کودکانه بیرون کشید ، نه قصد این کار را داشت و نه هرگز از این موضوع باخبر شد.ترینیداد نام داشت،دختر یکی از خدمه ی منزل بود،و در بهاری مهلک تازه شکوفا می شد.سیزده سال از سنش می گذشت ، اما هنوز لباس های نه سالگی اش را می پوشید ، که به قدری برایش تنگ و چسبان بودند که بی لباس کمتر عریان به نظر می رسید. یک شب که دو تایی در حیاط تنها بودیم ،ناغافل آهنگ شادی از خانه ی همسایه بلند شد و ترینیداد مرا برای رقص در آغوش کشید، و چنان محکم به من چسبیده بود که نفسم بند آمد. نمی دانم عاقبتش چه شد، ولی تا امروز هنوز گاهی وقت هانصف شب ملتهب و هیجان زده با یادش از خواب می پرم ،و حتم دارم که می توانم در تاریکی مطلق با لمس کردن هر بند انگشت از پوستش ، یا استشمام رایحه ی حیوانی اش او را بشناسم. در یک لحظه ، با روشن بینی و وضوح بر آمده از غرایز ، که هرگز تکرار نشد، جسمم را حس کردم ،و با جرات این احساس را مرگی شیرین توصیف می کنم. از آن پس ، به نحوی مبهم و غیر واقعی ، به وجود رازی سر به در نبردنی یقین آوردم، که برایم ناشناخته بود ولی ذهنم را طوری آشفته می کرد که گویی می شناختمش ، زن های خانواده ،بر عکس ، مرا به مسیر خشک و بایر عصمت و پاکدامنی هدایت می کردند"[1]



[1] - زنده ام که روایت کنم، گابریل گارسیا مارکز، کاوه میر عباسی ، ص 100-99

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 19:33  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

Every novel is an equal collaboration between the writer and the reader and it is the only place in the world where two strangers can meet on terms of absolute intimacy.

"هر رمان همکاری مشترکی است میان نویسنده و خواننده ،تنها جایی در جهان که دو غریبه با صمیمیت تمام با هم بر خورد می کنند ."[1]



[1] - صدای سوم گزیده داستان های نویسندگان نسل سوم امریکا ، احمد اخوت ، نشر ماهی ، ص 11

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 17:38  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

" اما عشق واقعی پیدا نمی شود، اگر هم پیدا شود ، حد اکثر یک بار... من هم ، مثل همه ی آدم هایی که می شناسم ، دلیل دارم که از عشق بترسم . از نوع واقعیش . حذز می کردم ، هیچ وقت دنبالش نرفتم ، همیشه با کمش راضی بودم ، هر چه کمتر ، عذابش کمتر. آدم ها بی رحمند ، به بهانه های مختلف می روند. چون جای دیگر به نظرشان قشنگ تر است ، جوان تر است و راحت تر . همه ی آدم ها ، در جستجویند ، در حال رفتن اند ، در حال گذرند، در حال پرواز و سفر به جاهای جدید ، تا مبادا چیزی را از دست بدهند.

چه کسی بیشتر از حدس و گمان می تواند بگوید که عشق واقعی چی است . شاید یعنی به طور شهودی متوجه کسی بشوی ، همه چیزش را حسن بدانی . شاید یعنی حاضر باشی پایت را برای کسی از دست بدهی ، شاید وقتی آن شخص هیچ چیزی نداشته باشد که دلخورت کند ، و بخصوص وقتی بدانی که این عشق با مرگ هم به پایان نمی رسد.

فقط می توانم بگویم که این حال ربطی به حالت دل باختن ندارد ، که هر کداممان صد بار تجربه می کنیم . همان فرافکنی ها و آرزو ها و امید ها که مسبب شان آدمی است با بدنی برایمان جذاب. این عشق نیست .نمی دانم آیا حال کسی که می شناسدش ، حال کسی که عشق را می شناسد ، حال رشک انگیزی است یا نه، باید قدرتش را داشته باشد ، و الا هلاکش می کند، مثل هرویین بیش از اندازه . عشق واقعی سبب دگرگونی است . چرا این طور است نمی دانم ، اما شاید به این خاطر ، که ما در برابر کسی که دوستش داریم، می فهمیم که چقدر ناچیزیم."[1]



  [1]-گذران روز پانزده داستان از نویسندگان امروز آلمان ، یودیت هرمان ، اینگو شولتسه ، زیبیله برگ ، یولیا فرانک، س . محمود حسینی زاده ، -  نشر ماهی ، ص 109-108

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 19:53  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

" رک و بی پرده حرف بزنیم . شما فکر می کنید من این نوشته را خوانده ام؟ ، نه ؟ نحوانده ام . راستش را بخواهید ، هیچ علاقه ای هم به خواندنش ندارم. از این هم رک تر بگویم؟ حتی اگر خود تروتسکی یک نسخه از آن را مخفیانه برایم می فرستاد ، باز آن را نمی خواندم . دوستان عزیز ایتالیایی ، این جا اصلا مسئله ی نوشته ی تروتسکی مطرح نیست . من هم می دانم که ایتالیا سرزمین آکادمی های جور واجور است، اما این جا که آکادمی نیست . این جا ما الان در گرماگرم یک مبارزه ی قدرت هستیم،مبارزه ای که میان دو گروه رقیب  از کادر رهبری روس جریان دارد . طرف کدام یک از این دو گروه را می خواهیم بگیریم؟ مسئله فقط این است. نوشته اصلا ربطی به این قضیه ندارد. مسئله این نیست که بخواهیم حقیقت تاریخی در باره ی شکست انقلاب چین را کشف کنیم . همه ی مسئله مبارزه ای است بر سر قدرت ، بین دو گروه متخاصم و آشتی نا پذیر . باید فقط انتخاب کرد . من انتخاب خودم را کرده ام . طرف گروه اکثریت را می گیرم . اقلیت هر چه بگوید و بکند ، من با اکثریتم . به سند و نوشته کاری ندارم . این جا که آکادمی نیست."[1]



[1] - خروج اضطراری ، اینیا تسیو سیلونه ، مهدی سحابی، نشر ماهی ، ص 119-118

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 18:17  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

" لازار شیاتسکی ، رهبر جوانان کمونیست شوروی و یکی از بهترین دوستان روسی ام ، یک شب در گفت و گویی خودمانی به شدت اظهار تاسف می کرد از این که چرا دیر به دنیا آمده و در هیچ کدام از انقلاب های 1905 و 1917 شرکت نداشته است.

در جوابش گفتم :" اما باز هم انقلابی وجود خواهد داشت . انقلاب همیشه مورد نیاز بشر است ، حتی در روسیه."

در میدان سرخ مسکو ، در نزدیکی آرامگاه لنین بودیم .

او گفت :"منظورت چه نوع انقلابی است ؟ و تا کی باید منتظرش بود؟"

اشاره ای به آرامگاه کردم ، که در آن زمان ساختمانش هنوز چوبی بود، و صف پایان نا پذیری از روستاییان فقیر و ژنده پوش را نشانش دادم که هر روز در برابر آرامگاه دیده می شد.

گفتم :"مطمئنم که به لنین احترام می گذاری . من هم او را از نزدیک  دیده ام و خاطرات بسیار خوبی از او دارم .بنابر این فکر می کنم تو هم قبول کنی که پرستش خرافه آمیز لنین مومیایی شده اهانتی به شخصیت اوست، برای شهر انقلابی چون مسکو شرم آور است ."

به شوخی به او پیشنهاد کردم که چند چلیک بنزین فراهم کنیم و با آتش زدن آن بتکده ی چوبی " انقلاب" کوچکی راه بیندازیم . واقعیت این است که انتظار نداشتم پیشنهادم را در جا قبول کند، اما توقعم این بود که دست کم از آن پیشنهاد به خنده بیفتد ، نشان دهد که منظور واقعی مرا فهمیده است ، و او هم به نوبه ی خود بگوید که " انقلاب همیشه مورد نیاز است." اما در عوض ، دوست بینوایم ناگهان دچار وحشت شد و تنش به لرزه افتاد. سپس از من خواهش کرد که دیگر چنان ناسزایی را ، نه در برابر او و نه در برابر هیچ کس دیگر ، به زبان نیاورم."[1] 



[1] - خروج اضطراری ، اینیا تسیو سیلونه، مهدی سحابی، نشر ماهی ، ص 109-108

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 19:28  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

محاکمه

فرانتس کافکا

علی اصغر خداد

وقتی کتاب هایی مثل شیاطین داستایفسکی ، 1984 جرج ارول و محاکمه ی کافکا رو خواندم در پایان ترسیدم . نمی دانم خوانندگان زمان خودشان وقتی این کتاب ها رو می خواندند چه احساسی داشتند .احتمالا همان احساسی را که ما امروز با دیدن فیلم های علمی - تخیلی داریم  و گمان می کنیم تخیلی است و ربطی به واقعیت ندارد وساحته و پرداخته ی یک ذهن هنرمند خلاق است. اما متاسفانه آنچه را که این بزرگان نوشته اند و زود تر از زمان خود پیش گویی کرده اند بعد به واقعیت پیوست .به نظرمی آید که استالین به هنر وعالم تخیل  داستایفسکی رنگ واقعیت زد و کشتارهای دوران او موید نظرات داستایفسکی بوده است .امروزه دوربین های توی فروشگاه ها و خیابان ها ... تا ایمل ها و جستجو در گوگل و صفحه ی فیس بوک موید نظر جرج اورول است .دیگه همه چیز مان کنترل می شود و برادر بزرگ بر همه چیز اشراف دارد  دستگیری شورشیان خیابانی در اکثر شهرهای بزرگ اکنون بدون سرو صدا به کمک همین دوربینها ممکن شده است.

محاکمه ی کافکا هم از همین دست کتاب هاست کافی است در جایی دنیا بیایی و  مثل کافکا مذهب خاصی داشته باشی و بعد می بینی که بدون هیچ گناهی گناهکاری ، باید محاکمه شوی ،تاوان آن را در اردوگاه ها پس بدهی و در نهایت هم در کوره های آدم سوزی زغال شوی . کافکا در یک خانواده ی یهودی به دنیا آمد اصلن مقصر هم نیست اما باید تاوان یهودی بودن خود را پس بدهد . امروزه متاسفانه فراوانند انسانهایی که گناهکارند به این خاطر که از نظر مذهبی ، نژادی ، رنگ پوست ، سیاسی ... در اقلیت هستند .می شود تفسیر سیاسی از محاکمه کافکا ارائه داد اما تقسیر های دیگری هم می شود کرد .گناه یا احساس گناه صرفا گناه مذهبی نیست. انسان رها شده در دنیای مدرن وقتی نمی تواند تمام توان های خود را از قوه به فعل برساند گناهکار است و باید محاکمه شود .مطابق سنت ادیان ابراهیمی همه ما از بهشت رانده شده ایم و باید در محکمه ای بیگناهی خود را اثبات کنیم .جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد / ما را چگونه زیبد دعوی بیگناهی.(حافظ) انسان متهم در ادیان ابراهیمی با نیایش ، با اعتراف ، با اظهار بندگی می تواند خود را خلاص کند اما انسان سوژه شده ی مدرن چه خاکی می تواند بر سر خود بریزد.انسان مدرن گرفتار سیستم بروکراسی است به خصوص در حکومت های غیر دموکراتیک . چیزی که در حکومت شوروی یکی از علت های اصلی سقوط  بوده است . خیلی از متفکرین بزرگ مثل مارکس سیستم بوروکراتیک و ضعف های آن را جدی نگرفتند اما در محاکمه کافکا وقتی یوزف کا را گرفتار چنین نظامی می بینید وحشت می کنید .انگار همه ی جامعه دادگاه است و همه از همه چیز خبر دارند ولی با وجود این انگار همه هیچ کاره اند و از دست هیچ کس کاری بر نمی آید . اگر گناه را به معنای مذهبی هم بگیریم گرفتار نظام  روحانیت ،کلیسا ...می شویم با همه اشکالات و ایرادهایش .اما محاکمه کافکا در درون انسان است تا بیرون.

در فصل پایانی طریقه ی کشتن یوزف کا ما را به یا د نویسندگانی می اندازد که همیشه متهم بودند و گناهکار و سر انجام هم به همین سرنوشت دچار شدند .

"مردی روستایی به سراغ ...دربان می آید و تقاضای ورود به قانون می کند.اما دربان می گوید فعلا نمی تواند به او اجازه ی ورود بدهد. مرد پس از لحظه ای تامل می خواهد بداند آیا بعدا اجازه ی ورود خواهد داشت؟دربان می گوید : ممکن است ، ولی نه حالا.از آن جا که درِ قانون مثل همیشه باز است و در بان هم کنار رفته است، مرد سر خم می کند  که از شکاف در به درون نگاهی بیندازد .دربان با دیدن او در این حال ، می خندد و می گوید : اگر تا این اندازه مجذوب شده ای ،سعی کن به رغم ممانعت من به درون بروی .ولی بدان: من قدرتمندم . با این همه من دون پایه ترین دربان ام .از تالار به تالار دربان ها یی ایستاده اند هر یک قدرتمند تر از دیگری. هیبت سومین دربان را حتی من هم تاب نمی آورم.مرد روستایی که انتظار رو به رو شدن با چنین مشکلاتی را در نظر نیاورده است، با خود می اندیشد، مگر نه آن که قانون باید هر لحظه به روی هر کس گشوده باشد؟... تصمیم می گیرد منتظر شود تا اجازه ی ورود دریافت کند . دربان چارپایه ای در اختیارش می گذارد و اجازه می دهد کنار در بنشیند.مرد روزها و سال ها کنار در می نشیند . بارها می کوشد اجازه ی ورود بگیرد و با خواهش های خود دربان را خسته می کند... مرد در طول سال ها تقریبا بی وقفه دربان را زیر نظر می گیرد. دربان های دیگر را از یاد می بردو به نظرش می رسد این نخستین دربان تنها مانعی است که او را از ورود قانون باز می دارد.... سر انجام نیروی بینایی اش رو به ضعف می گذارد و دیگر به درستی تشخیص نمی دهد دور و برش رو به تاریکی گذاشته است یا آن که چشم ها یش او را به گمراهی کشانده اند. با این همه در میان تیرگی می بیند که از میان در ِ قانون نوری زوال نا پذیر بیرون می زند . دیگر زمان چندانی زنده نخواهد ماند ... با اشاره ی دست دربان را به سوی خود می خواند .دربان به ناچار سر را کاملا پایین می گیرد ، زیرا به مرور زمان قد و قامت مرد روستایی نسبت به او بیش از اندازه کوتاه شده است . دربان می پرسد: باز چه پرسشی داری ؟ کنجکاوی تو سیری نا پذیر است. مرد می گوید:همه در جستجوی قانون اند . پس چگونه است که در طول این همه سال جز من کسی خواهان ورود نشده است؟دربان در می یابد که پایان کار مرد نزدیک است و برای دستیابی به نیروی شنوایی رو به زوال او نعره کشان می گوید : از این در جز تو کسی نمی توانست وارد شود . این مدخل تنها برای تو در نظر گرفته شده بود . اکنون می روم و آن را می بندم." [1]



[1]- محاکمه ، فرانتس کافکا ، غلی اصغر حداد ، نشر ماهی ، ص 207

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 23:13  توسط عبدالعلی عنایتی  |