همزاد
فئودور داستایفسکی
ناصر موذن
همزاد بابیدار شدن یاکف پتروویچ گولیادکین ، کارمند دون پایه ی دولت شروع می شود.کارمند عادیی که از اسناد اداری نسخه برداری می کند .نماینده ی کارمندی فقیر در سن پترزبورگ قرن نوزده .گولیادکین به مهمانی جشن تولد دختر رئیس کل خوددعوت شده است و چون به دختررئیس کل گوشه ی چشمی هم دارد خود را می آراید و برای خدمتکارش لباسی آبرومند فراهم می کند وکالسکه ای را برای یک روز اجاره می کند.اما دو دل است چون نمی داند همانی که باید باشد هست یا نه.فکر می کند بیشتر از حد و اندازه ی خود پا را دراز کرده است وهم چنین به خاطر ترسی است که از همکاران خود داردچون همیشه دلنگران جلب رضایت دیگران است .ترسو است ، شایعه پرداز است و تقصیر شکست های خود را به گردن دیگران می اندازد و....در راه چند تن از همکاران خود را می بیند اما خود را در کنج کالسکه مخفی می کند اما از بد حادثه کالسکه ی رئیس او از کنارش رد می شود و رئیسش او را می نگرد ،ولی این بار در کالسکه هیچ جایی برای مخفی شدن نیست .واز آنجایی که دو دل است و شخصیت ثابتی ندارد نمی داند چه کار کند .آیا عادی با او سلام وعلیکی کند"و یاوانمود کنم که این من نیستم ، بلکه یک کسی است که به طور فوق العاده شبیه من است " . [1] نمی داند چه کند .او دلش می خواهد شان و منزلت اجتماعی اش نادیده گرفته نشوداما احساس می کند مردم آن نظری را که باید نسبت به او داشته باشند ، ندارند. دکترش به او گفته بود: شما باید تمام زندگیتان را از ریشه اصلاح کنید ، و به یک معنی شخصیت تان را تماما زیر و رو کنید.تا در حقیقت به من واحد خود برسید.گولیادکین با چنین وضعیت روحی به مهمانی می رود اما به خاطر حرف هایی که در باره ی حامی خود گفته بوداو را راه نمی دهند و عذر او را می خواهند ، تحقیرش می کنند و بیرونش می اندازند.او با ناراحتی بر می گردد و به سمت خانه حرکت می کند اما ناگهان در راه می ایستد کالسکه را مرخص می کند به خدمتکار خود می گوید که به خانه بر گردد و خود دزدانه دو باره به مهمانی بر می گردد.و روی پاگرد پلکان عقبی خانه ی میزبان می ایستد و همه چیز را نظاره می کند و کم کم از راه پشتی وارد مجلس می شود .و به سمت کلارا اولسوفیونا می رود و در حین رفتن آنقدردر تشویش است که پای مستشار را لگد می کند و روی لباس بانویی پا می گذارد و به مردی تنه می زند و...و وقتی هم که در برابر کلاراقرار گرفت و خواست چیزی بگوید گیر کرد و سرخ شد و گیج شد و....وسر انجام با وضع مضحکه ای او را بیرون انداختند.و در خیابان در میان برف و بوران منظر مردی را پیدا کرده است که " آرزو می کند از خویشتن پنهان شود و بگریزد"[2] و به چنان عمقی از نا امیدی رسید که همه چیز را فراموش کرده است.او دیگر نمی توانست با این من تحقیر شده زندگی کند وعزت نفس خود را از دست داده است.و در همین هنگام به نظرش رسید که " کسی درست در کنار او ایستاده بوده، و آرنجهایش نیز به نرده ها بوده ، و عجیب اینکه حتی با او صحبت کرده است- تندتند، نامنظم و جمعا نه چندان مفهوم."[3] خلاصه آنکه در شبی چنین وحشتناک همزاد خود را می یابد.یک گولیادکین دیگر.در حقیقت او دارای دو من شد .گسستی در شخصیت او به وجود آمد یکی حقیقی و انسانی و آنچنان که خود آرزو می کند و دیگری منی که در اجتماع حقیر است. از آنجایی که این هر دو من یک تن هستند گولیاد کین دوم نیز در همان اداره و در همان پست کار می کند . همزاد به عنوان کارمند جدید وارد اداره شده و روبروی گولیادکین نشسته ومشغول کار می شود.همزاد همان گولیادکینی است که او آرزو دارد باشد . همزاددر ابتدا با او همراهی می کند اما بعد نماد خصلت های بدی است که گولیادکین از آن نفرت دارد"اوآدمیست سبکسر و حیوان صفت. اوآدمیست هرزه. آدمیست متملق و کاسه لیس .او آدمیست اوباش .آدمیست رذل"[4].گولیادکین کم کم با او وارد گفتگو شد.با او هم اتاق و هم سفره شد و از زبان او تمام بدبختی و رنج هایی را که کشیده بود بیان کرد.جالب این است که وقتی صبح فردا گولیادکین از خواب بر می خیزد و سراغ همزاد خود را می گیرد خدمتکار او پتروشکا می گوید ارباب از خانه بیرون رفته است یعنی همزاد را ارباب خود می داند.تمام ترس او درهمین است که مردم این دو گولیادکین را قاتی کنندو نتوانند بین هرآندو فرق بگذارند .همزاد وانمود می کند که کار را به نحو احسن انجام می دهد، لذا ترفیع می گیرد دراداره جای خود را پیدا کرده است و دیگری و یا در حقیقت همان من حقیقی، نماد کارمند پستی می شود که با همکاران خود دائما دعوا می کندجایگاه خود را در اداره از دست می دهد و روز به روز منفورتر می شود . رفتارناشایستی نسبت به بانویی جوان وشرافتمند و عفیف دارد و بانوی دیگری را اگر چه که فقیر است توهین می کند و پتروشکای خدمتکار را اخراج می کند و سرانجام از اداره اخراج می شود . وقتی با نوکر خود درگیری لفظی پیدا می کند و از پتروشکا می پرسد که کجا بوده است، پتروشکا در جواب می گوید که پیش مردمانی بوده است که محترم و شریف اند و قلابی زندگی نمی کنند و همزاد هم ندارند .آنها همزاد ندارند و وجود آنها توهین به خداوند و انسانهای شریف نیست.خواب آشفته ای می بیند در خواب درشکه چی به او می گوید یک انسان خوب سعی می کند شرافتمندانه زندگی کند، نه باری به هر جهت ، و هرگز همزادندارد.گرفتاری گولیادکین آغاز می شود کشمکش بین دو من سر انجام او را دیوانه می کند .
داستایفسکی مدعی است که هر انسانی از من های متفاوتی تشکیل شده است و یا دست کم دو تا هست و یا دردرون هر کس تمنا ها و خصلت هایی است که با یکدیگر در نبردند و انسان باید توان خود را به کار گیرد تا به من واحد برسد،و یا تلاش خود را به کار گیرد تا این تمایلات متضادی که در درونش هست را سازگار کند وجهان خود را بسازد. گولیادکین از انجام چنین کاری عاجز است .گولیادکین نمی تواند به من واحد برسد این گولیاد کین همزاد است که رنگ واقعی می گیرد چرا که خویشتن او غایب شده است ."در اینجا مردی هست که تسلط بر خویشتنش را دارد از دست می دهد ، خویشتنش از او غایب شده ، دارد برای همیشه محو می شود."[5] همزاد که حقیقی تر از من حقیقی شده است او را دو باره به جشن خانه ی مستشار می برد و سر انجام کارش به تیمارستان می کشد ." آقای گولیاد کین کاملا به وضوح احساس کرد و دریافت که آنها او را آدمی می پندارند که در واقع نیست،نه آن طور که شایسته است." وقتی که او را سوار کالسکه ای می کنند که به تیمارستان ببرند همزاد او را همراهی می کند و کمکم محو می شود.یعنی آن منی که باید در اجتماع باشد و کار کند و محترم باشد دیگر وجود ندارد.
همزاد(1846) دومین رمان داستایفسکی است که پس از مردمان فقیر منتشرشده است و آن چنان که باید پسند منتقدین قرار نگرفته است"نقد بلینسکی بر همزاد این بود که واقعا رئالیستی نیست"[6] از نظر بلنیسکی یک چنین کارمندی که می تواند آبرومندانه زندگی کند چرا دیوانه شود؟اما داستایفسکی جلوتر از منتقدین خود است حتما اینطور نیست که جامعه چقدر انسان را تحت فشار قرار می دهد بلکه از این منظر می شود نگاه کرد که خود انسان گاهی از خود چه انتظاری دارد و وقتی آن انتظاراتی که ازخود دارد برآورده نشد دچار گسست ذهنی می شود و آنگاه ذهن یک من دیگری را می سازد تا آن انتظارات را بر آورده کند. البته بعضی ایراداتی که بر رمان او گرفته اند را نیز خود داستایفسکی قبول داشت "حالت بلاتکلیفی در پرداخت موضوع ،گرایش به حرکت آونگی میان حالت جادویی و حالت آسیب شناختی،بر سر تاسر اثر حکمفرماست.همین ناهماهنگی ، و نیز طولانی بودن غیر لازم اثر و شیوه گری ملال آور است که همزاد را اثری کاملا ناموفق کرده است."[7] اما داستایفسکی تا آخر عمرش مدعی بود که ایده ی درخشانی را مطرح کرده و هیچگاه ایده ای جدی تر از این به ادبیات عرضه نکرده ،اگر چه که فرم داستان ناموفق بوده است .داستایفسکی چند بار،چه پیش از سیبری و چه بعد از آن،می خواست رمان را باز نویسی کند اما هیچگاه موفق نشده است. " بدون شک ، داستان همزاد ، با اینکه یکی از اولین آثار اوست و از لحاظ ادبی ، ارزش کمتری از نوشته های دیگر او دارد ، در عوض اثر خوبی برای شناخت فضای ذهنی داستایفسکی هنگام خلق آثارش است"[8]
