تبليغاتX
کارگاه خرد

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

Every novel is an equal collaboration between the writer and the reader and it is the only place in the world where two strangers can meet on terms of absolute intimacy.

"هر رمان همکاری مشترکی است میان نویسنده و خواننده ،تنها جایی در جهان که دو غریبه با صمیمیت تمام با هم بر خورد می کنند ."[1]



[1] - صدای سوم گزیده داستان های نویسندگان نسل سوم امریکا ، احمد اخوت ، نشر ماهی ، ص 11

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 17:38  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

" اما عشق واقعی پیدا نمی شود، اگر هم پیدا شود ، حد اکثر یک بار... من هم ، مثل همه ی آدم هایی که می شناسم ، دلیل دارم که از عشق بترسم . از نوع واقعیش . حذز می کردم ، هیچ وقت دنبالش نرفتم ، همیشه با کمش راضی بودم ، هر چه کمتر ، عذابش کمتر. آدم ها بی رحمند ، به بهانه های مختلف می روند. چون جای دیگر به نظرشان قشنگ تر است ، جوان تر است و راحت تر . همه ی آدم ها ، در جستجویند ، در حال رفتن اند ، در حال گذرند، در حال پرواز و سفر به جاهای جدید ، تا مبادا چیزی را از دست بدهند.

چه کسی بیشتر از حدس و گمان می تواند بگوید که عشق واقعی چی است . شاید یعنی به طور شهودی متوجه کسی بشوی ، همه چیزش را حسن بدانی . شاید یعنی حاضر باشی پایت را برای کسی از دست بدهی ، شاید وقتی آن شخص هیچ چیزی نداشته باشد که دلخورت کند ، و بخصوص وقتی بدانی که این عشق با مرگ هم به پایان نمی رسد.

فقط می توانم بگویم که این حال ربطی به حالت دل باختن ندارد ، که هر کداممان صد بار تجربه می کنیم . همان فرافکنی ها و آرزو ها و امید ها که مسبب شان آدمی است با بدنی برایمان جذاب. این عشق نیست .نمی دانم آیا حال کسی که می شناسدش ، حال کسی که عشق را می شناسد ، حال رشک انگیزی است یا نه، باید قدرتش را داشته باشد ، و الا هلاکش می کند، مثل هرویین بیش از اندازه . عشق واقعی سبب دگرگونی است . چرا این طور است نمی دانم ، اما شاید به این خاطر ، که ما در برابر کسی که دوستش داریم، می فهمیم که چقدر ناچیزیم."[1]



  [1]-گذران روز پانزده داستان از نویسندگان امروز آلمان ، یودیت هرمان ، اینگو شولتسه ، زیبیله برگ ، یولیا فرانک، س . محمود حسینی زاده ، -  نشر ماهی ، ص 109-108

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 19:53  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

" رک و بی پرده حرف بزنیم . شما فکر می کنید من این نوشته را خوانده ام؟ ، نه ؟ نحوانده ام . راستش را بخواهید ، هیچ علاقه ای هم به خواندنش ندارم. از این هم رک تر بگویم؟ حتی اگر خود تروتسکی یک نسخه از آن را مخفیانه برایم می فرستاد ، باز آن را نمی خواندم . دوستان عزیز ایتالیایی ، این جا اصلا مسئله ی نوشته ی تروتسکی مطرح نیست . من هم می دانم که ایتالیا سرزمین آکادمی های جور واجور است، اما این جا که آکادمی نیست . این جا ما الان در گرماگرم یک مبارزه ی قدرت هستیم،مبارزه ای که میان دو گروه رقیب  از کادر رهبری روس جریان دارد . طرف کدام یک از این دو گروه را می خواهیم بگیریم؟ مسئله فقط این است. نوشته اصلا ربطی به این قضیه ندارد. مسئله این نیست که بخواهیم حقیقت تاریخی در باره ی شکست انقلاب چین را کشف کنیم . همه ی مسئله مبارزه ای است بر سر قدرت ، بین دو گروه متخاصم و آشتی نا پذیر . باید فقط انتخاب کرد . من انتخاب خودم را کرده ام . طرف گروه اکثریت را می گیرم . اقلیت هر چه بگوید و بکند ، من با اکثریتم . به سند و نوشته کاری ندارم . این جا که آکادمی نیست."[1]



[1] - خروج اضطراری ، اینیا تسیو سیلونه ، مهدی سحابی، نشر ماهی ، ص 119-118

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 18:17  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

" لازار شیاتسکی ، رهبر جوانان کمونیست شوروی و یکی از بهترین دوستان روسی ام ، یک شب در گفت و گویی خودمانی به شدت اظهار تاسف می کرد از این که چرا دیر به دنیا آمده و در هیچ کدام از انقلاب های 1905 و 1917 شرکت نداشته است.

در جوابش گفتم :" اما باز هم انقلابی وجود خواهد داشت . انقلاب همیشه مورد نیاز بشر است ، حتی در روسیه."

در میدان سرخ مسکو ، در نزدیکی آرامگاه لنین بودیم .

او گفت :"منظورت چه نوع انقلابی است ؟ و تا کی باید منتظرش بود؟"

اشاره ای به آرامگاه کردم ، که در آن زمان ساختمانش هنوز چوبی بود، و صف پایان نا پذیری از روستاییان فقیر و ژنده پوش را نشانش دادم که هر روز در برابر آرامگاه دیده می شد.

گفتم :"مطمئنم که به لنین احترام می گذاری . من هم او را از نزدیک  دیده ام و خاطرات بسیار خوبی از او دارم .بنابر این فکر می کنم تو هم قبول کنی که پرستش خرافه آمیز لنین مومیایی شده اهانتی به شخصیت اوست، برای شهر انقلابی چون مسکو شرم آور است ."

به شوخی به او پیشنهاد کردم که چند چلیک بنزین فراهم کنیم و با آتش زدن آن بتکده ی چوبی " انقلاب" کوچکی راه بیندازیم . واقعیت این است که انتظار نداشتم پیشنهادم را در جا قبول کند، اما توقعم این بود که دست کم از آن پیشنهاد به خنده بیفتد ، نشان دهد که منظور واقعی مرا فهمیده است ، و او هم به نوبه ی خود بگوید که " انقلاب همیشه مورد نیاز است." اما در عوض ، دوست بینوایم ناگهان دچار وحشت شد و تنش به لرزه افتاد. سپس از من خواهش کرد که دیگر چنان ناسزایی را ، نه در برابر او و نه در برابر هیچ کس دیگر ، به زبان نیاورم."[1] 



[1] - خروج اضطراری ، اینیا تسیو سیلونه، مهدی سحابی، نشر ماهی ، ص 109-108

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 19:28  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

محاکمه

فرانتس کافکا

علی اصغر خداد

وقتی کتاب هایی مثل شیاطین داستایفسکی ، 1984 جرج ارول و محاکمه ی کافکا رو خواندم در پایان ترسیدم . نمی دانم خوانندگان زمان خودشان وقتی این کتاب ها رو می خواندند چه احساسی داشتند .احتمالا همان احساسی را که ما امروز با دیدن فیلم های علمی - تخیلی داریم  و گمان می کنیم تخیلی است و ربطی به واقعیت ندارد وساحته و پرداخته ی یک ذهن هنرمند خلاق است. اما متاسفانه آنچه را که این بزرگان نوشته اند و زود تر از زمان خود پیش گویی کرده اند بعد به واقعیت پیوست .به نظرمی آید که استالین به هنر وعالم تخیل  داستایفسکی رنگ واقعیت زد و کشتارهای دوران او موید نظرات داستایفسکی بوده است .امروزه دوربین های توی فروشگاه ها و خیابان ها ... تا ایمل ها و جستجو در گوگل و صفحه ی فیس بوک موید نظر جرج اورول است .دیگه همه چیز مان کنترل می شود و برادر بزرگ بر همه چیز اشراف دارد  دستگیری شورشیان خیابانی در اکثر شهرهای بزرگ اکنون بدون سرو صدا به کمک همین دوربینها ممکن شده است.

محاکمه ی کافکا هم از همین دست کتاب هاست کافی است در جایی دنیا بیایی و  مثل کافکا مذهب خاصی داشته باشی و بعد می بینی که بدون هیچ گناهی گناهکاری ، باید محاکمه شوی ،تاوان آن را در اردوگاه ها پس بدهی و در نهایت هم در کوره های آدم سوزی زغال شوی . کافکا در یک خانواده ی یهودی به دنیا آمد اصلن مقصر هم نیست اما باید تاوان یهودی بودن خود را پس بدهد . امروزه متاسفانه فراوانند انسانهایی که گناهکارند به این خاطر که از نظر مذهبی ، نژادی ، رنگ پوست ، سیاسی ... در اقلیت هستند .می شود تفسیر سیاسی از محاکمه کافکا ارائه داد اما تقسیر های دیگری هم می شود کرد .گناه یا احساس گناه صرفا گناه مذهبی نیست. انسان رها شده در دنیای مدرن وقتی نمی تواند تمام توان های خود را از قوه به فعل برساند گناهکار است و باید محاکمه شود .مطابق سنت ادیان ابراهیمی همه ما از بهشت رانده شده ایم و باید در محکمه ای بیگناهی خود را اثبات کنیم .جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد / ما را چگونه زیبد دعوی بیگناهی.(حافظ) انسان متهم در ادیان ابراهیمی با نیایش ، با اعتراف ، با اظهار بندگی می تواند خود را خلاص کند اما انسان سوژه شده ی مدرن چه خاکی می تواند بر سر خود بریزد.انسان مدرن گرفتار سیستم بروکراسی است به خصوص در حکومت های غیر دموکراتیک . چیزی که در حکومت شوروی یکی از علت های اصلی سقوط  بوده است . خیلی از متفکرین بزرگ مثل مارکس سیستم بوروکراتیک و ضعف های آن را جدی نگرفتند اما در محاکمه کافکا وقتی یوزف کا را گرفتار چنین نظامی می بینید وحشت می کنید .انگار همه ی جامعه دادگاه است و همه از همه چیز خبر دارند ولی با وجود این انگار همه هیچ کاره اند و از دست هیچ کس کاری بر نمی آید . اگر گناه را به معنای مذهبی هم بگیریم گرفتار نظام  روحانیت ،کلیسا ...می شویم با همه اشکالات و ایرادهایش .اما محاکمه کافکا در درون انسان است تا بیرون.

در فصل پایانی طریقه ی کشتن یوزف کا ما را به یا د نویسندگانی می اندازد که همیشه متهم بودند و گناهکار و سر انجام هم به همین سرنوشت دچار شدند .

"مردی روستایی به سراغ ...دربان می آید و تقاضای ورود به قانون می کند.اما دربان می گوید فعلا نمی تواند به او اجازه ی ورود بدهد. مرد پس از لحظه ای تامل می خواهد بداند آیا بعدا اجازه ی ورود خواهد داشت؟دربان می گوید : ممکن است ، ولی نه حالا.از آن جا که درِ قانون مثل همیشه باز است و در بان هم کنار رفته است، مرد سر خم می کند  که از شکاف در به درون نگاهی بیندازد .دربان با دیدن او در این حال ، می خندد و می گوید : اگر تا این اندازه مجذوب شده ای ،سعی کن به رغم ممانعت من به درون بروی .ولی بدان: من قدرتمندم . با این همه من دون پایه ترین دربان ام .از تالار به تالار دربان ها یی ایستاده اند هر یک قدرتمند تر از دیگری. هیبت سومین دربان را حتی من هم تاب نمی آورم.مرد روستایی که انتظار رو به رو شدن با چنین مشکلاتی را در نظر نیاورده است، با خود می اندیشد، مگر نه آن که قانون باید هر لحظه به روی هر کس گشوده باشد؟... تصمیم می گیرد منتظر شود تا اجازه ی ورود دریافت کند . دربان چارپایه ای در اختیارش می گذارد و اجازه می دهد کنار در بنشیند.مرد روزها و سال ها کنار در می نشیند . بارها می کوشد اجازه ی ورود بگیرد و با خواهش های خود دربان را خسته می کند... مرد در طول سال ها تقریبا بی وقفه دربان را زیر نظر می گیرد. دربان های دیگر را از یاد می بردو به نظرش می رسد این نخستین دربان تنها مانعی است که او را از ورود قانون باز می دارد.... سر انجام نیروی بینایی اش رو به ضعف می گذارد و دیگر به درستی تشخیص نمی دهد دور و برش رو به تاریکی گذاشته است یا آن که چشم ها یش او را به گمراهی کشانده اند. با این همه در میان تیرگی می بیند که از میان در ِ قانون نوری زوال نا پذیر بیرون می زند . دیگر زمان چندانی زنده نخواهد ماند ... با اشاره ی دست دربان را به سوی خود می خواند .دربان به ناچار سر را کاملا پایین می گیرد ، زیرا به مرور زمان قد و قامت مرد روستایی نسبت به او بیش از اندازه کوتاه شده است . دربان می پرسد: باز چه پرسشی داری ؟ کنجکاوی تو سیری نا پذیر است. مرد می گوید:همه در جستجوی قانون اند . پس چگونه است که در طول این همه سال جز من کسی خواهان ورود نشده است؟دربان در می یابد که پایان کار مرد نزدیک است و برای دستیابی به نیروی شنوایی رو به زوال او نعره کشان می گوید : از این در جز تو کسی نمی توانست وارد شود . این مدخل تنها برای تو در نظر گرفته شده بود . اکنون می روم و آن را می بندم." [1]



[1]- محاکمه ، فرانتس کافکا ، غلی اصغر حداد ، نشر ماهی ، ص 207

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 23:13  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

گزارش یک مرگ

گابریل گارسیا مارکز

لیلی گلستان

چرا بشر سنت ها و قوانینی را وضع می کند که گاهی موارد حتی خودش را در پای این بتی که ساخته است قربانی می کند؟ مگر نه اینکه همه ی قوانین ، سنت ها و قرارداد ها ... برای ماندگاری و سر و پا نگه داشتن همین بشر است .اگر بتوانیم به زندگی بشر با دید تاریخی داروینی نگاه کنیم می توانیم به این پرسش پاسخ دهیم . مطابق نظر داروین همه ی جانداران برای ماندگاری نوع تن به قواعدی تکوینی مثل تنازع بقا و سازگاری با محیط ... می دهند .اما ظاهرا نوع بشر به صرف این قواعد تکوینی نمیتواند ماندگار شود و در خطر می افتد به قول هابز انسان گرگ انسان است. لذا قرارداد ها و سنت هایی را وضع کرده است و به همین خاطر حاضر است افراد خود را در پای این سنت ها قربانی کند همچنانکه در طبیعت برای ماندگاری قربانی می کند .پس قوانین وضع شده اند برای ماندگاری بشر و بشر نیز برای ماندگاری قوانین باید قربانی بدهد . از جمله ی این سنت ها ازدواج است و بحث بکارت و ....حد اقل در عالم سنت همه ی جا ها ی دنیابه هم شبیه هستند .

گزارش یگ مرگ نوشته مارکز روایت بسیار جذاب و جالبی است از این سنت . و چقدر به سنت ما شبیه است .سنت شب زفاف و خیلی از کلک هایی که در اینجا  برای شب زفاف می زدند در همه جا مرسوم بوده است .

در روستایی ازدواجی صورت می گیرد و داماد ثروتمند به خاطر باکره نبودن عروس  او را به خانواده اش بر می گرداند و برادران عروس برای نشان دادن مردانگی و غیرت مردی را که با خواهرشان بود ، می کشند .تا این اینجا یک موضوع پیش پا افتاده و تکراری است اما روایت مارکز است که کتاب را خواندنی می کند .

همه ی افراد روستا می دانند که چه حادثه ای می خواهد اتفاق بیفتد و با اینکه همه می توانند جلوی این کار را بگیرند .این کار رو نمی کنند .شاید بشود گفت که در ضمیر خود اگاهشان می دانند که باید از قتل جلوگیری کنند اما از ضمیر نا خود آگاه جمعی شان تبیعت می کنند که خواهان  انتقام و پاسداشت سنت است . حتی دوبرادری که مرتکب قتل شدند دلشان می خواست که دیگران جلویشان را بگیرند اما در عمل چنین نشد لذا به نظر می رسد که این تقدیر است که نقش خود را بازی می کند و مارکز راوی این تقدیر است . مارکز نشان می دهد که می شود  به صورت تکه تکه و بدون تقدم و تاخر زمانی  قصه ای را روایت کرد بدون اینکه ادا و اصولی در آورده باشد.چینش جملات کوتاه در کنار هم مثل پازل بسیار جذاب است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 8:22  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

دیوار گذر

مارسل امه

اصغر نوری

مارسل امه نویسنده ی فرانسوی قرن بیستم  درایران  کمتر و دیرشناخته شده است . تخیل وطنز بسیار قوی درداستان های او وجود دارد. کتاب دیوار گذر مجموعه‌‌ ده داستان بود که مترجم هر ده تا را ترجمه کرده  ولی فقط پنج‌تای آن‌ها مجوز گرفت  اولین داستان این مجموعه را که خواندم از تخیل و طنز در آن و پایان تراژیکش خوشم آمد

در داستان اول ما مثل بسیاری از داستان های کوتاه با کارمندی سرو کار داریم که به ظاهر در یک اداره  آرام و بی سر و صدا کار می کند و همکارانش او را جدی نمی گیرند و حتی در یک گوشه ای زیر هزاران سند و مدرک مدفون است اما چهره ی کاملا ناشناخته دیگری دارد و معمولا وقتی شخصیتش آشکار می شود همه را به تعجب می اندارد . دیوار گذر از هر دیواری عبور می کند و هیچ محدودیتی ندارد .نخست برای او جذاب است اما در دراز مدت برای او رنج آور می شدالبته اگر در دیوار گیر نمی کرد.آیا محدودیت برای انسان حیاتی است ؟

 داستان دوم اگر قرار باشد زندگی مان را کوپنی کنیم و هر کس به مقدار منفعت و نفعی که برای دیگران دارد زندگی کند ما چند روز در یک ماه می توانیم زندگی کنیم؟ یا به عبارت دیگر هر کس حاضر است چند روز را برای خود پیشنهاد بدهد؟ و یا فکر می کنید سیاست مداران چند روز را برای نویسندگان و هنرمندان و مخالفان ... پیشنهاد می دهند؟اقتصاد دانان چه زمانی را پیشنهاد می دهند؟گفته می شود که کار مفید در ایران نیم ساعت است و این یعنی چهار روز در یک ماه .اگر ما بیست وشش روز را درمرگ نسبی فرو رویم ظاهرا آب از آب تکان نمی خورد و تازه از نظر اقتصادی کاملا مقرون به صرفه است .کدام حرفه و یا شغل است که افراد آن باید همیشه زنده باشند؟  دیگر اینکه چه کسانی پیش نهاد می دهند که در طول یک ماه زنده بمانند. شما برای خودتان چند روز پیشنهاد می دهید؟

یکی از حماقت ها و خود خواهی بشر این است که خیال می کند اگر نباشد جهان زیر رو می شود به همین خاطر پیشنهاد می دهند که ما باید زنده بمانیم چون وجودمان برای جامعه مفید است .خود خواه هستند چون وقتی می میرند آب از آب تکان نمی خورد و دنیا بی خیال و هم چنان آرام و آهسته و پیوسته راه خودش را ادامه می دهد و بعد از مدتی کوتاه این افراد بسیار مهم فراموش می شوند .آیا ما حاضر هستیم کوپن زندگی دیگران را بخریم و آنها را برای همیشه در مرگ نسبی باقی بگذاریم ؟ چه چیزی ما را بر آن می دارد که خود را مهمتر از دیگران بدانیم ؟و یا بر عکس آیا حاضریم کوپن زندگی خود را بفروشیم؟نسبی بودن زمان به نفع چه کسی است .آیا بیماران و دردمندان و کسانی که رنج می کشند حاضر هستند تمام عمرشان را بفروشند و برای همیشه راحت شوند ؟اگر زمان نسبی باشد و هر کس با خریدن کوپن به فرض بتواند یک ماه را به یک سال تبدیل کند چه حادثه ای اتفاق می افتد؟ زمان به نظر شما کمی است یا کیفی؟راوی وقتی عشقش را در زندگی از دست می دهد زمان برای او همان زمان طبیعی می شود .

 درداستان سوم  نیز طی حکمی زمان طبیعی به هم می ریزد و زمان 17 سال به جلو برده می شود اما وقتی دو باره به عقب بر می گردد زندگی تلخ و غم انگیز می شود انسان خود را چنان دچار سرنوشت حتمی می بیند که حتی مجال نفس کشیدن ندارد . لذت زندگی انسان به اختیار او است به این که امکان های بی نهایتی پیش رو ی او گشوده است و او می تواند به درست یا غلط یکی را انتخاب کند . حرص و جوش کند پیش بینی کند و ... لذت ببرد. اما وقتی همه چیزی حتمی و ضروری می شود و بدتر اینکه انسان به این ضرورت علم دارد دیگر زندگی غیر قابل تحمل می شود .آیا به نفع انسان است که حقیقت را بداند ؟ آیا انسان باید در جستجوی حقیقت باشد ؟

در داستان چهارم نویسندگان و کسانی که عضو فرهنگستان هستند را مسخره می کند و در داستان پنجم تقریبا داستان رئال می شود و کمتر از تخیل قوی او خبری است اگر چه که با طنزی نه چندان زیبا همراه است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 19:30  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

دوست باز یافته

فرد اولمن

مهدی سحابی

آرتور کوستلر کتاب را "شاهکار کوچک" می داند .رمان در باره ی یکی از دردناکترین فاجعه های تاریخ بشر است .هولوکاست ، پاکسازی نژادی و پاکسازی دینی .چگونه کسی می تواند انسانها را از هر نژادی که باشند در کوره بسوزاند؟ و چنین کسی چگونه می تواند با زن و بچه ی خود مهربان باشد؟آیا کوره های آدم سوزی هیتلر نتیجه ی سه سده عقلانیت بشر است؟ و بعد ازجنایتی چنین هولناک جز بیهودگی و پوچی چه چیزی می تواند وجود داشته باشد.

کتاب داستان دو نوجوان در دهه ی سی آلمان است.یک از طبقه ی متوسط پسر یک پزشک یهودی که اجدادش در گتو های اروپا زندگی می کردند و دیگری از طبقه ی اشراف از خاندانی مشهور به خصوص از مادری که از خانواده های برجسته ی لهستانی است واز یهودیان متنفر است و آنها را آدم به حساب نمی آورد " و آنها را پست تر از " سرف" ها ، نکبت بشر و نجس می داند.".یکی یهودی شکاک و دیگری مسیحی متعصب پروتستان .کتاب وضعیت خانواده های آلمانی را قبل از جنگ به زیبایی ترسیم می کند. و اینکه چگونه بین مردمی که سال ها و یا قرن ها در کنار هم زندگی می کردند شکاف ایجاد می شود . در رمان پیدایش نازیسم و نفوذ آن در خانواده ها  تصویر شده است و زمینه ی روی کار آمدن هیتلر را می فهمیم و اینکه چگونه شد که مردم فرهیخته و با فرهنگ آلمان چنین مرد دیوانه ای را برگزیده اند. نو جوان اشرافی در توصیف ملاقات با هیتلرکه به همراه مادرش دست داد می گوید؟"شخصیت و صمیمیت او بیش از حد تصورم بر من تاثیر گذاشته است.اخیرا که با مادرم به مونیخ رفته بودم با او آشنا شدم . از نظر ظاهری یک مرد عادی و پیش پا افتاده است ، اما کافی ست به گفته هایش گوش بدهی تا مجذوب اراده آهنین ،نیروی جاذبه ، صلابت فکری و دوراندیش پیامبرانه ی او بشوی . هنگامی که از او جدا شدیم اشک در چشمان مادرم حلقه زده بود و چند بار گفت :"این مرد را خدا برای ما فرستاد"[1]  خدا فرشته ی نجات را برای مردم آلمان فرستادوبه همین خاطر نازی ها مانند هر ایدئولوژی دیگر می خواستند آلمان را بهشت کنند و تاریخی تازه بسازند و یا بنویسند. و برای تحقق چنین هدف بزرگی چه اهمیت دارد که میلیون ها انسان کشته شوند.معلم نازیست کلاس می گوید" دو نوع تاریخ داریم .یکی آن که فعلا در کتاب های شما ثبت شده ، و یکی آن که به زودی اتفاق خواهد افتاد" .اما چه اتفاق افتاد؟کشوری کاملا ویران با زخم هایی همیشه در تاریخ.



[1] - دوست بازیافته ، فرد اولمن ، مهدی سحابی، نشر ماهی ص 102

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 22:0  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

" تو خودت می دانی که من برای دین احترام قائلم، و حس ودلم با من می گوید که دین برای برخی از پای افتادگان تکیه گاه است و برای برخی دل سوختگان طراوت جان.ولی آیا می تواند و حتما لازم است که برای هر انسانی همین نقش را داشته باشد . با یک نگاه به این دنیای بزرگ هزاران نفر را خواهی یافت که دین برایشان چنین نقشی ندارد.و چه بخواننددر گوششان و چه نخوانند، چنین نقشی نخواهد داشت .در آن صورت چه حاجت که برای من این طور باشد؟ آیاپسر خدا خود نمی گوید تنها آنانی به ندایش لبیک خواهند گفت که خداوند به او بخشیده باشد شان؟ و حال اگر خدا مرا به او نداده باشد، چه؟ اگر خداوند، آن طور که دل من گواهی میدهد ، مرا برای خودش نگاه داشته باشد، چه؟- خواهش می کنم این حرف ها را کج تعبیر نکنی و در این دو کلمه ی معصومانه دنبال طعن و تمسخرنگردی ....آیا سرنوشت چیزی جز این است که سهم خود را از بار رنج به دوش بکشیم و جاممان را تا به جرعه ی آخر بنوشیم؟ - و حال اگر آن پیاله که خداوند از آسمان بر لبان پسر خود نشاند حتی بر او تلخ بود، چه ضرورت دارد که من بزرگی بفروشم و وانمود کنم که به کامم شیرین است؟ و در آن ساعت هراس انگیزی که تمامی وجودم در تردید میان بودن یا نبودن می لرزد، در آن لحظه که گذشته مثل رگه ی آذرخش یک آن ورطه ی تاریک آینده را نشانم می دهد و بعد تاریکی زمین را فرا می گیرد، و جهان همراه من سقوط می کند، چه حاجت به آن که شرمگین باشم؟ - آیا این آن صدای آدم ِ از هر سو رانده و یکسره بی پناه و محکوم به سقوط نیست که با نثار عبث جان و توان خود به خشم می گوید خدای من، ای خدای من! چرا تنهایم گذاشتی؟ پس برای چه من از این عتاب شرم کنم؟ و برای چه بیمناک آن لحظه ای باشم که حتی اویی از آن گریز نداشت که هفت آسمان را به سان گلیمی در می نوردید؟"[1]



[1]- رنج های ورتر جوان ، یوهان ولفگانگ فون گوته ، محمود حدادی، نشر ماهی،ص 124-125

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 19:7  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

پلوتنیکوف از تبعیدیان روسیه در امریکا به دکتر آمریکایی می گوید:

«این‌ها چه لطمه‌ا‌ی می‌زدند؟ به چه کسی لطمه می‌زدند، بگویید ببینم. توی این دنیا هیچ‌وقت یک‌چنین کهکشانی از استعدادْ وجود نداشته! چه قدرت عظیمی برای یک مملکت! که در آن ِ واحد شاعرانی مثل بلوک، یسه‌نین، مایاکوفسکی، ماندلشتام و آنا آخماتوا داشته باشد و فیلمسازانی مثل آیزنشتاین، پودوفکین، دُوژنکو و دزیگا، دوست من دزیگا ورتوف، دزیگا کوفمان، کینوک، عاشق سینما، چقدر دوست‌داشتنی بود! و رمان‌نویس‌هایی مثل بابل و خلبنیکوف و بیلی و نمایش‌نامه‌نویس‌هایی نظیر بولگاکف و معلم‌های من، آن‌هایی که قالب‌ها و فرم‌های جدید خلق کردند، دوست من رودچنکو که نورپردازی را دوباره ابداع کرد، دوست من مالویچ که محدوده‌ی رنگ‌ها را کشف کرد، و آن یکی رفیقم تاتلین که دعوتمان کرد که شکل‌هایی متناظر با دنیا بسازیم، از دنیا تقلید نکنیم، بلکه دنیاهای جدیدی بسازیم که در دسترس همه باشد، منحصر‌به‌فرد و غیرتکراری، دنیایی درون دنیایی دیگر، و همه‌ی این‌ها، گاسپادین هال، غنا می‌بخشید به دنیایی که شامل همه‌ی ِ آن‌ها می‌شد، غنا می‌بخشید چون چشم‌اندازهای جدیدی عرضه می‌کرد. این‌ها چه ضرری داشتند؟ میهن من با این همه استعداد چه قدرتی پیدا می‌کرد! چه جنونی باعث شد این‌ها قربانی بشوند؟ من، دکتر ِ عزیز، به موقع مُردم. میرهولد بزرگ‌ترین نابغه‌ی ِ تئاتر بود. معلم من بود. شگفتی می‌آفرید، اما حاضر به قبول نظریه‌ای نبود که به عقیده‌ی ِ او عقیم بود، محصول ِ شوم ِ سه عامل بود؛ فقدان تخیل در بوروکرات‌ها، تلاش برای این‌که نظریه‌ی سیاسی را با عمل هنرمندانه همخوان بکنند، و ترس از این‌که استثناها نهاد قدرت را تضعیف کنند. آیا به این دلیل بود که دستگیرش کردند و به زندان مسکو کشاندندش و آن‌‌جا، بی‌محاکمه تیربارانش کردند، روز 2 فوریه‌ی 1940، روزی که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم، دکتر هال. باز از شما می‌پرسم: آیا دلیل کشتن میرهولد این بود، یعنی قبول‌نکردن نظریه‌ای برای هنر که مانع آفرینش او می‌شد؟ شاید این‌طور بود، شاید میرهولد از آنچه خودش یا لودهنده‌‌هاش فکر می‌کردند، خطرناک‌تر بود. این را فقط این‌جور می‌شود توجیه کرد. چرا جنازه‌ی ِ تکه‌تکه‌ی ِ زنی که عاشق میرهولد بود، همان روز ِ دستگیری‌اش توی آپارتمانشان پیدا شد؟ چه قساوتی، چه مصیبتی، و چه ترسی. زنی را با چاقو تکه‌تکه کنند فقط برای این‌که عذاب ِ عاشقش را بیش‌تر کنند.»

کمی ساکت ماند ، و بعد با آرام ترین لحن ممکن گفت : " چرا، دکتر هال، چرا، این همه عذاب بی فایده ، به چه دلیل؟ کار شما شفادادن است ، شاید بتوانید به من بگویید."[1]



- کنستانسیا ، کارلوس فوئنتس ، عبدالله کوثری ، نشر ماهی ، ص 76-77[1]

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 23:11  توسط عبدالعلی عنایتی  |