کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

 

" چون یک پایان تلخ خیلی بهتر از تلخی بی پایان است .

آدم های زیادی را دیده ام که رنج کمی می کشند . فقط یک ذره ، اما همان رنج اندک هم برای تباه کردن زندگی شان کافی است.می دانی .... من در این سن و سال زیاد از این چیز ها می بینم .... آدم هایی که هنوز با هم اند،چون چسبیده اند به این زندگی بی حاصل ، به این زندگی حقیر بی آب و رنگ ، به این مصالحه ها و تضاد ها ... و همه اش برای این که برسند به این جایی که من رسیده ام ...

آفرین به ما ، چون همه چیز را خاک کرده ایم، دوستانمان را ، رویاهایمان را ، عشق هایمان را، و حالا نوبت خودمان رسیده است!دست مریزاد رفقا." ...

به ما می گویند : به سلامت از مهلکه گذ شتیم ، به سلامت گذ شتیم! اما خدایا ، به چه قیمتی؟ به چه قیمتی؟ ! افسوس ها ، پشیمانی ها ، جدایی ها ، و سازش هایی هست که زخمشان هیچ وقت التیام نمی یابد ، هیچ وقت درست نمی شود، هیچ وقت ، می فهمی ، حتی آن دنیا .حتی وقتی نوه و نتیجه ها یتان دور شما نشسته اند تا عکس دسته جمعی بگیرند ، حتی وقتی جلو تلویزیون نشسته اید و مسابقه ای تلویزیونی را تماشا می کنیدو بی درنگ جواب سوال ها را می دهید."(دوستش داشتم ، آنا گاوالدا ، ناهید فروغان ، نشر ماهی ، ص 139)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20:51  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

" به یاد می آورم : دهه ی 1970. مسکو .صبح زود در کتابخانه ای که در آن زمان نام لنین را بر خود داشت.به محض آن که کتابخانه باز می شد، پیر مرد ریز نقش و نحیفی پدیدار می گشت که با عینک پنسی خود – از همان ها که زمانی در روسیه تزاری به چشم می زدند- همه را به شگفتی می آورد.البته آن زمان دیگر همه ی مراجعان کتابخانه عینک و چهره ی این شخص را می شناختند . او ویچسلاف مولوتوف بود.

روزی فرصتی پیش آمد تا با او آشنا شوم . این اتفاق در روز اجرای نخست نمایش نامه ای در تئاتر یرمولوا رخ داد. پس از نمایش ، برای برداشتن پالتوی خود روانه ی اتاق سرپرست تئاتر شدم و کنار در ، همان پیر مرد عینکی ، یعنی مولوتوف ، را دیدم.

سرپرست تئاتر از من پرسید : " مولوتوف را دیدید؟ پالتویش در اتاق من است . ناچار شدم از پیر مرد بخواهم کمی منتظر بماند. ما امروز مهمان مهمی داریم : دبیر کمیته حزبی ناحیه ی ما. می خواهم اول او پالتویش را بپوشد و برود تا وضعیت ناجوری پیش نیاید."

وضعیت ناجور از آن قرار بود که مولوتوف ، پس از رودررویی با خروشچوف ، از حزب اخراج شده بود .و اینک پیر مردی که سرنوشت اروپای پس از جنگ جهانی دوم را در دستان خود می چرخاند، منتظر بود تا فلان دبیر یک کمیته ی ناحیه ای پالتویش را بپوشد . شهرت این دنیا چنین گذراست."(استالین ، ادوارد رادزینسکی ، آبتین گلکار، نشر ماهی ، ص 283)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:15  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

"برادر بزرگترم ناچار بود تقریبا از آن مدرسه برود."

"حالا می شود به من بگویی چرا؟"

" دستگیرش کرده بودند ، با پدرم،همان شب تولد من، اگر چه فرداش پدرم را برگرداندند، از برادرم خبری نبود."

" برادرت چی شد؟"

" وادارش کردند توی ارتش اسم بنویسد."

"خانواده ی تو مخالف جنگ بودند؟"

" پدرم و برادرم بله،هردوشان مخالف بودند. من آن وقت ها عقیده ای از خودم نداشتم . نو بودی که یادم دادی از جنگ نفرت داشته باشم."

" برادرت چی ؟"

" دو سال بعد توی عملیات کشته شد."

" متاسفم که این را می شنوم . توی خانواده ی ما هم ، ما هم ..."

" می دانم."

"شکست خوردن توی جنگ بد مضیبتی است."

"تقریبا مثل بردن جنگ."

( اعتماد ، آریل دورفمن ، عبدالله کوثری ، نشر آگه ، ص 68-67)

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17:47  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

"

"کار سرنوشت بود که مادرم ، برای اولین بار بعد از چهل و سه سال ، در مراسم عشای ربانی نیمه شب شرکت کند ؛ همین کریسمس گذشته بود و او برای دیدن من به زاگرب آمده بود. دیگر نه پدرم بود تا مانعش شود ، نه ترسی از این داشت که رفتنش " خطا " باشد . انگار برای آنکه کارش را در چشم من توجیه کند گفت " مطمئنم اگه خودش هم امروز زنده بود می ذاشت برم". از صدایش این طور بر می آمد که در بی خدایی من ردَی از خشکی و تعصب پدرم می بیند . تصمیم گرفتم با او بروم..........چیزی که مرا تحت تاثیر قرار داد ، هیبت این آداب مذهبی نبود که برای اولین مرتبه شاهدش بودم، بلکه چیزی بود به کلی متفاوت. مادرم را نگاه کردم و دیدم او هم ، آرام و بریده بریده ، تقریبا برای خودش ، کلمات دعا را زیر لب و بی صدا همراه با صد ها نفری که دور و برش هستند می خواند.بعد از این همه سال ، هنوز همه ی کلمات را به یاد داشت شاید باید همین انتظار را هم می داشتم . البته که باید می داشتم . اما شگفت زده نگاهش می کردم . مجذوب ، و حتی با ته رنگی از حسادت.من چه می توانستم بخوانم ؟ کتابی را به یاد آوردم ، سرود های پارتیزان ، که معلمی در کلاس دوم به من داده بود . لب های مادرم تکان می خورد ، داشت کلمات آن مناجات کلیسایی را بی صدا و از حفظ می خواند، راحت و روان ، لازم نبود فکر کند ، اما من آن لحظه ، فقط می توانستم کلمات جسته گریخته ای از آن سرود های جنگی را به یاد بیارم .چیزی که میان ما فاصله می انداخت ، بیست و سه سال تفاوت سنی ، یک جنگ ، یک انقلاب ، و مذهبی متفاوت بود که به کودکان دعاهای دیگری آموخته بود" (کمونیسم رفت ، ما ماندیم و حتی خندیدیم ، اسلاونکا دراکولیچ ، رویا رضوانی ، نشر گمان ص 230و 233)

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ساعت 20:56  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

" او [ویلیام داد سفیر وقت امریکا در آلمان] شاهد ارتقای هیتلر تا مرتبه ی خداوندگاری در آلمان نیز بود . زنان در مسیر عبور او اشک می ریختند و برخی نیز زمینی را که او بر آن قدم گذاشته بود کاویده و خاک آن را به یادگار می بردند .هیتلر در گردهمایی حزب در نورنبرگ در سپتامبر 1936 – که داد از حضور در آن امتناع کرده بود – مستمعین خود را تا مرز جنون کشانده و فریاد زد " اینکه شما مرا ... در میان میلیون ها نفر کشف کرده اید ، معجزه ی عصر ماست !و اینکه من شما را کشف کرده ام ، از بخت آلمان است! ."( در باغ حیوانات ، اریک لارسن ، احمد عزیزی ، هرمس ، ص 469)
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 18:40  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

"یک رهبر خوب ارکستر، هنگام انتقال اندیشه ی آهنگساز ، بیست کار را همزمان انجام می دهد: پارتیتور را می خواند، چوبدستی اش را تکان می دهد، مراقب خواننده است ، علامتی به نوازنده ی طبل می دهد،علامتی به نوازنده ی شیپور و غیره و غیره . من هم موقع درس دادن همین طور هستم . صدو پنجاه صورت جلو من است که هیچ کدام به دیگری شباهت ندارد ، و سیصد چشم که مستقیم به صورت من خیره شده اند.هدف من پیروزی بر این اژدهای هفت سر است.برای آن که این اژد ها در چنگ من باشد ، باید در هر دقیقه ی کلاس تصور روشنی از میزان توجه و قدرت فراگیری آن داشته باشم.یک حریف دیگر در درون خود من نشسته است:مجموعه ی متنوع و بی پایانی از عبارات، پدیده ها و قوانین و انبوهی از اندیشه های خودی و غریبه ی مرتبط با آن ها.من در هر دقیقه باید با چابکی از این ماده ی خام عظیم مهم ترین و لازم ترین مطلب را بیرون بکشم و با همان سرعتی که گفتارم جریان دارد ،فکرم را در قالبی بریزم که برای اژدها قابل درک باشد و توجه او را بر انگیزد؛ ضمن آن که باید تیزبینانه مراقب بود که این فکر ها با همان ترتیبی که در مغزم انباشته می شوند،به خورد مخاطب داده نشود، بلکه باید ترتیب لازم برای تکمیل صحیح تابلویی که من خیال ترسیمش را دارم ، رعایت شود.ضمن همه ی این ها ،سعی می کنم بیانم درست و ادبی باشد، تعریف هایم کوتاه و دقیق، و عباراتم تا حد امکان ساده و زیبا.هر لحظه باید به خودم نهیب بزنم و یاد آوری کنم که فقط یک ساعت و چهل دقیقه وقت در اختیار من است.... یک ربع یا نیم ساعت درس می دهی بعد متوجه می شوی که نگاه دانشجویان دارد متوجه سقف می شود،... یکی به دنبال دستمالش زیر نیمکت می خزد، یکی دیگر سر جایش وول می خورد، سومی به فکر های خودش لبخند می زند...این یعنی ذهنشان خسته شده است .باید کاری کرد. در اولین فرصت مناسب مزه ای می پرانم. لبخند پت و پهنی بر هر صد و پنجاه صورت می نشیند، چشم ها برق شادمانه ای می زند، همهمه ی دریا برای مدت کوتاهی به گوش می رسد ... من هم می خندم . ذهن ها تازه شده و می توانم ادامه بدهم." داستان ملال انگیز ،آنتون چخوف ، آبتین گلکار، نشر ماهی ،ص 21-22
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 22:15  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

فرزندان ما آنگونه بزرگ نمی شوند که ما دوست داریم بلکه آنگونه بزرگ می شوند که ما زندگی می کنیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۳ساعت 19:59  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

برخیز كه می‌رود زمستان 
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه 
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یك بار 
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز كه باد صبح نوروز 
در باغچه می‌كند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق 
در موسم گل ندارد امكان
آواز دهل نهان نماند 
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز 
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار 
بس خانه كه سوختست و دكان
ما را سر دوست بر كنارست 
آنك سر دشمنان و سندان
چشمی كه به دوست بركند دوست 
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می‌رسد دست 
سهلست جفای بوستانبان

سال نو بر همه ی شما عزیزان مبارک باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۲ساعت 20:28  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

"گفتم : این شب ها ، شب های احیاست. شب های زنده شدن،دو باره زنده شدن ، گریه ندارد ، خوشحالی دارد.من هم اجداد هنری ام در ذهن ام زنده شدند . با من روی ضحنه آمدند. همین جا هستند. اجداد هنری من ، بازیگران ، نوازنده گان و خواننده گان هستند.می دانید تا همین 70،80 سال پیش به آنها چه می گفتند ، مطرب . یعنی عمله ی طرب . معنی لغوی آن خوب است ، حتی مناسب امشب هم هست .چون احیاء ، طربناک است، اما معنی مصطلح آن چیز دیگری بود.جلف و سبک و ارزان و نامحترم .اجداد شما به اجداد من به به این چشم نگاه می کردند.اگر می دانستند که روزی نواده گان شان ، نواده گان مطرب ها را برای شب های عزیز و محترمی مثل شب های قدر دعوت می کنند.و حتی از آن ها می خواهند بر منبر بروند، نمی دانم چه حالی می شدند . مطرب ها را آب توبه بر سرشان می ریختند و به این مجالس راه شان می دادند . اجداد شما فقط در مجالس شادی مثل عروسی و ختنه سوران از اجداد من دعوت می کردند که برای شان شادی بیافرینند و از فردا دیگر آن ها را نمی شناختند ، سعی می کردند از کنارشان رد نشوند. جزو منکرات بودند. اصلا مطرب منکر بود.هنوز هم بازمانده ای این تفکرات وجود دارد.اجداد شما اجازه نمی دادند جسد اجداد من در قبرستان مسلمین دفن شود ، تا نکند عذاب قبر او به مسلمین سرایت کند.تا نکند رحمتی که قرار است بر رفته گان شان نازل شود، به واسطه ی اجداد من از آن ها دریغ شود.پس اجساد اجداد من را در قبرستان کفار و دور از خودشان دفن می کردند.

تعجب من از این است که در این شب که قدرش به اندازه ی هزار شب است از یک مطرب دعوت کرده اید برای شما مومنین حرف بزند.! شاید برای اولین بار است که این اتفاق می افتد. من در این شب قدر از شما می خواهم از طرف اجدادتان برای اجداد من فاتحه بخوانید."

این مردم نازنین  قصه های رضا کیانیان با مردم ، نشر مشکی ، ص 65 -66

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۲ساعت 19:17  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

ژوزف استالین در 1953در گذشت در زمانی که طبل رسوایی او در عالم به صدا درامده بود و جن و انس از دیکتاتوری و تصفیه های خونین او خبر داشتند .آنوقت در ایران حزب توده  او را رهبر پرولتاریای جهان می دانست و در مرگش سوگواری می کرد

"ده پانزده روز مانده به عید نوروز استالین جان سپرد.کار ما دو چندان شد . هر روز غروب به دستور حزب ، با گرامافون و صفحه ای پر خراش به زیر بغل به حوزه های کارگری می رفتم ، همه سر پا می ایستادیم ، سر افکنده سرود " انتر ناسیونال" را می شنیدیم ؛ سپس من روضه ای مارکسیستی می خواندم ، خدمات داهیانه ی رفیق استالین را می ستودم و با شتاب خود را به حوزه ی بعدی می رساندم و باز همان دام دام و جیم جیم!" ( حدیث نفس ،حسن کامشاد،نشر نی ، ص 117)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۲ساعت 21:51  توسط عبدالعلی عنایتی  |