کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

" او [ویلیام داد سفیر وقت امریکا در آلمان] شاهد ارتقای هیتلر تا مرتبه ی خداوندگاری در آلمان نیز بود . زنان در مسیر عبور او اشک می ریختند و برخی نیز زمینی را که او بر آن قدم گذاشته بود کاویده و خاک آن را به یادگار می بردند .هیتلر در گردهمایی حزب در نورنبرگ در سپتامبر 1936 – که داد از حضور در آن امتناع کرده بود – مستمعین خود را تا مرز جنون کشانده و فریاد زد " اینکه شما مرا ... در میان میلیون ها نفر کشف کرده اید ، معجزه ی عصر ماست !و اینکه من شما را کشف کرده ام ، از بخت آلمان است! ."( در باغ حیوانات ، اریک لارسن ، احمد عزیزی ، هرمس ، ص 469)
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 18:40  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

"یک رهبر خوب ارکستر، هنگام انتقال اندیشه ی آهنگساز ، بیست کار را همزمان انجام می دهد: پارتیتور را می خواند، چوبدستی اش را تکان می دهد، مراقب خواننده است ، علامتی به نوازنده ی طبل می دهد،علامتی به نوازنده ی شیپور و غیره و غیره . من هم موقع درس دادن همین طور هستم . صدو پنجاه صورت جلو من است که هیچ کدام به دیگری شباهت ندارد ، و سیصد چشم که مستقیم به صورت من خیره شده اند.هدف من پیروزی بر این اژدهای هفت سر است.برای آن که این اژد ها در چنگ من باشد ، باید در هر دقیقه ی کلاس تصور روشنی از میزان توجه و قدرت فراگیری آن داشته باشم.یک حریف دیگر در درون خود من نشسته است:مجموعه ی متنوع و بی پایانی از عبارات، پدیده ها و قوانین و انبوهی از اندیشه های خودی و غریبه ی مرتبط با آن ها.من در هر دقیقه باید با چابکی از این ماده ی خام عظیم مهم ترین و لازم ترین مطلب را بیرون بکشم و با همان سرعتی که گفتارم جریان دارد ،فکرم را در قالبی بریزم که برای اژدها قابل درک باشد و توجه او را بر انگیزد؛ ضمن آن که باید تیزبینانه مراقب بود که این فکر ها با همان ترتیبی که در مغزم انباشته می شوند،به خورد مخاطب داده نشود، بلکه باید ترتیب لازم برای تکمیل صحیح تابلویی که من خیال ترسیمش را دارم ، رعایت شود.ضمن همه ی این ها ،سعی می کنم بیانم درست و ادبی باشد، تعریف هایم کوتاه و دقیق، و عباراتم تا حد امکان ساده و زیبا.هر لحظه باید به خودم نهیب بزنم و یاد آوری کنم که فقط یک ساعت و چهل دقیقه وقت در اختیار من است.... یک ربع یا نیم ساعت درس می دهی بعد متوجه می شوی که نگاه دانشجویان دارد متوجه سقف می شود،... یکی به دنبال دستمالش زیر نیمکت می خزد، یکی دیگر سر جایش وول می خورد، سومی به فکر های خودش لبخند می زند...این یعنی ذهنشان خسته شده است .باید کاری کرد. در اولین فرصت مناسب مزه ای می پرانم. لبخند پت و پهنی بر هر صد و پنجاه صورت می نشیند، چشم ها برق شادمانه ای می زند، همهمه ی دریا برای مدت کوتاهی به گوش می رسد ... من هم می خندم . ذهن ها تازه شده و می توانم ادامه بدهم." داستان ملال انگیز ،آنتون چخوف ، آبتین گلکار، نشر ماهی ،ص 21-22
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 22:15  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

فرزندان ما آنگونه بزرگ نمی شوند که ما دوست داریم بلکه آنگونه بزرگ می شوند که ما زندگی می کنیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 19:59  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

برخیز كه می‌رود زمستان 
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه 
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یك بار 
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز كه باد صبح نوروز 
در باغچه می‌كند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق 
در موسم گل ندارد امكان
آواز دهل نهان نماند 
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز 
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار 
بس خانه كه سوختست و دكان
ما را سر دوست بر كنارست 
آنك سر دشمنان و سندان
چشمی كه به دوست بركند دوست 
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می‌رسد دست 
سهلست جفای بوستانبان

سال نو بر همه ی شما عزیزان مبارک باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 20:28  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

"گفتم : این شب ها ، شب های احیاست. شب های زنده شدن،دو باره زنده شدن ، گریه ندارد ، خوشحالی دارد.من هم اجداد هنری ام در ذهن ام زنده شدند . با من روی ضحنه آمدند. همین جا هستند. اجداد هنری من ، بازیگران ، نوازنده گان و خواننده گان هستند.می دانید تا همین 70،80 سال پیش به آنها چه می گفتند ، مطرب . یعنی عمله ی طرب . معنی لغوی آن خوب است ، حتی مناسب امشب هم هست .چون احیاء ، طربناک است، اما معنی مصطلح آن چیز دیگری بود.جلف و سبک و ارزان و نامحترم .اجداد شما به اجداد من به به این چشم نگاه می کردند.اگر می دانستند که روزی نواده گان شان ، نواده گان مطرب ها را برای شب های عزیز و محترمی مثل شب های قدر دعوت می کنند.و حتی از آن ها می خواهند بر منبر بروند، نمی دانم چه حالی می شدند . مطرب ها را آب توبه بر سرشان می ریختند و به این مجالس راه شان می دادند . اجداد شما فقط در مجالس شادی مثل عروسی و ختنه سوران از اجداد من دعوت می کردند که برای شان شادی بیافرینند و از فردا دیگر آن ها را نمی شناختند ، سعی می کردند از کنارشان رد نشوند. جزو منکرات بودند. اصلا مطرب منکر بود.هنوز هم بازمانده ای این تفکرات وجود دارد.اجداد شما اجازه نمی دادند جسد اجداد من در قبرستان مسلمین دفن شود ، تا نکند عذاب قبر او به مسلمین سرایت کند.تا نکند رحمتی که قرار است بر رفته گان شان نازل شود، به واسطه ی اجداد من از آن ها دریغ شود.پس اجساد اجداد من را در قبرستان کفار و دور از خودشان دفن می کردند.

تعجب من از این است که در این شب که قدرش به اندازه ی هزار شب است از یک مطرب دعوت کرده اید برای شما مومنین حرف بزند.! شاید برای اولین بار است که این اتفاق می افتد. من در این شب قدر از شما می خواهم از طرف اجدادتان برای اجداد من فاتحه بخوانید."

این مردم نازنین  قصه های رضا کیانیان با مردم ، نشر مشکی ، ص 65 -66

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 19:17  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

ژوزف استالین در 1953در گذشت در زمانی که طبل رسوایی او در عالم به صدا درامده بود و جن و انس از دیکتاتوری و تصفیه های خونین او خبر داشتند .آنوقت در ایران حزب توده  او را رهبر پرولتاریای جهان می دانست و در مرگش سوگواری می کرد

"ده پانزده روز مانده به عید نوروز استالین جان سپرد.کار ما دو چندان شد . هر روز غروب به دستور حزب ، با گرامافون و صفحه ای پر خراش به زیر بغل به حوزه های کارگری می رفتم ، همه سر پا می ایستادیم ، سر افکنده سرود " انتر ناسیونال" را می شنیدیم ؛ سپس من روضه ای مارکسیستی می خواندم ، خدمات داهیانه ی رفیق استالین را می ستودم و با شتاب خود را به حوزه ی بعدی می رساندم و باز همان دام دام و جیم جیم!" ( حدیث نفس ،حسن کامشاد،نشر نی ، ص 117)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 21:51  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

در یک تقسیم بندی فلسفه اخلاق به سه شاخه تقسیم می شود.1- فرا اخلاق که فلسفی ترین بخش آن است 2- اخلاق هنجاری یا دستوری یا تجویزی .یعنی اصولی که در فرا اخلاق به آن دست پیدا کرده ایم به ما می گویند که چگونه باید زندگی کنیم.3- اخلاق کاربردی که اولا و بالذات  معطوف به حل مساله در مقام عمل است.مسائلی از قبیل تبعیض نژادی، تبعیض جنسی، حقوق حیوانات ...و اخلاق پزشکی مثل سقط جنین ، قتل ترحمی .....

اگرهیچ کس حق دخالت در زندگی دیگران را ندارد . آیا می توان برای دیگران در مورد مرگشان تصمیم گرفت؟

کسانی هستند که وظیفه شان خدمتگذاری به مردم است مثل پزشکان ، ماموران آتش نشانی ، نجات غریق...آیا پزشکی که وظیفه ی او نجات جان دیگران است ،می تواند تصمیم بگیرد که فلان مریض به خاطر این که در دستگاه حفظ حیات به حیات خودش ادامه می دهد را محکوم به مرگ کند؟

اگر کسی از نظر ذهنی هوشیار است ومی داند که در مدت کوتاه با درد و رنج شدیدی خواهد مرد  .آیا می توان به او اجازه داد که زودتر بمیرد؟

کسانی که از نظر ذهنی هوشیار نیستند مثلا در اغمای غیر قابل برگشت به سر می برند و یا کودکی که ناقص به دنیا آمده است یا کسانی که بر اثر پیری کاملا عقلشان را از دست داده اند و یا دیوانگانی که اصلا قابل معالجه نیستند .. .چون این گروه ها نمی توانند در مورد خودشان تصمیم بگیرند آیا کسی یا کسانی میتوانند درباره ی شان تصمیم بگیرند؟ چه کسی یا کسانی؟

اجازه بدهید ببینیم افلاطون برای چنین افرادی و در پاسخ سوال های فوق در جمهوری آرمانی خود چه می گوید.افلاطون می گوید هرودیکوس بر خلاف آسکلپیوس ورزش را با پزشکی توام ساخت وبا این کار، خود و دیگران را به رنج انداخت .چون مدت جان کندن خود را طولانی ساخت. و عمری مراقب جریان بیماری مهلک خود بود نه می توانست خود را معالجه کند و نه به کاری دیگر بپردازد .خوب چنین آدمی برای جمهوری چه فایده ای دارد؟ می گوید "آسکلپیوس نمی خواست بیمارانی را که تن علیل و مزاج مختل دارند معالجه کند و به وسیله ی مداوای طولانی عمری دراز و غم انگیز برای آنان فراهم سازد تا فرصت کافی داشته باشند که فرزندانی چون خود علیل و ناتوان تحویل جامعه دهند. او معالجه ی بیمارانی را ، که ادامه زندگی نه برای خود آنان سودمند بود و نه برای جامعه ، وظیفه ی خود نمی دانست."( مجموعه آثار افلاطون ، جلد دوم ، محمد حسن لطفی ، ص 919)او معتقد بود که پزشک وقت شریف خود را نباید برای چنین آدم هایی تلف کند. پس چه باید کرد ؟" کسانی را که تنی علیل و ناتوان دارند باید به حال خود بگذارند تا بمیرند، و آنان را که روحی پلید و علاج نا پذیر دارند باید بکشند" ( همان ص 922) جالب این است که حتی به خود پزشک هم رحم نکرده است چون می گوید پزشک باید از همان کودکی اصول این حرفه را بیاموزد و با بیماران بسیاری سرو کار داشته باشد و" خود نیز مزاجی نسبتا ناسالم داشته و به انواع بیماریها مبتلا شده باشد."( همان ص 920)جامعه ای را فرض کنید که در آن پزشکان علیل و مریض به جان بیمارانی افتاده اند که به نظرشان قابل معالجه نیستند و برای جمهوری هیچ فایده ای ندارند و معالجه ی آنان چیزی جز وقت تلف کردن و بر باد دادن هزینه چیز دیگری نیست.آیا حاضرید در چنین جامعه ای زندگی کنید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 19:43  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

افلاطون دو رساله به نام هیپیاس دارد .یکی به نام هیپیاس بزرگ و دیگری به نام هیپیاس کوچک.موضوع بحث درهیپیاس بزرگ "زیبا" است و موضوع هیپیاس کوچک "دروغ" . در هیپیاس کوچک نتیجه ی بحث به اینجا می رسد کسی که کار زشت و بد و خلاف حق را خواسته و دانسته مرتکب می شود بهتر است از کسی است که همین کار ها رو نا خواسته مرتکب می شود .یا کسی که خواسته و دانسته دروغ می گوید بهتر از کسی است که نا خواسته دروغ می گوید . چون کسی که نا خواسته دروغ می گوید ممکن است از روی نادانی راست بگوید.هیپیاس می گوید من نمی توانم نتیجه بحث را بپذیرم چون در دادگاه کسی که عمدا دروغ می گوید تنبیه و مجازاتش بیشتر از کسی است که بی عمد دروغ می گوید .سقراط می گوید من در این گونه مسائل متحیر و سر گردانم " ولی حیرت و آوارگی من و نادانان چون من در این مسائل شگفت آور نیست شگفتی اینجاست که شما مردان دانا نیز آواره و سر گردانید و درد بی درمان ما این است که شما نیز نمی توانید ما را از این آوارگی برهانید."(مجموعه آثار افلاطون ، جلد دوم ، محمد حسن لطفی ، ص 664) آیا ایرادی که سقراط بر هیپیاس همه چیز دان و همه کاره می گیرد بر روشنفکران ما وارد نیست.؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 18:3  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

آیزایا برلین در نامه ای به آرمسترانگ سردبیروقت فارین افرز می نویسد که  برای شهروندان معمولی شوروی همه چیز شبیه نوعی بسیج و آماده باش است .و سردمداران شوروی شهروندان را مدام در حالت بسیج و آماده باش کامل نگه می دارند . وبه همین خاطر وقتی شهروندی در موقعیت آزاد و رها قرار می گیرد این وضع برایش سخت تر از اردوگاه های کار اجباری است .(خلبانی که به غرب پناهنده شده بود به شوروی برگشته بود.) آنها دوست دارند که امورشان روتین و وقت گیر و مقرراتی بگذرد و اصلا مسئله ی فراغت مطرح نشود. (آیزایا برلین ، ذهن روسی در نظام شوروی ، رضا رضایی ص 42)در جایی خوانده بودم که نیما یا یکی از بزرگان شعر و ادب بعد از کودتای بیست وهشت مرداد گفته بود که حالا خوب شد و می شود شعر گفت .چرا روح و روان انسان ها چنان به خفقان عادت می کند که در هوای آزاد نمی توانند شعر بگویند و زندگی کنند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 19:26  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

دفتر بزرگ

آگوتا کریستوف

اصغر نوری

انتشارات مروارید.

دفتر اول از رمان سه گانه ی  آگوتا کریستوف در باره ی جنگ و تاثیر آن بر معصومیت کودکانه ی انسان است .داستان از زبان اول شخص جمع یعنی دو قولوها روایت می شود .ساده و سر راست  با جمله های کوتاه با فصل های کوتاه و به زبان حال و به نوعی کودکانه . رمان نشان می دهد که جنگ کم کم چگونه از انسان موجودی وحشتناک و خبیث و جنایت کار  و رذل.... می سازد و این همه برای این است که انسان فکر می کند می تواندخود را درفلاکتی که در آن افتاده است نجات دهد و جان سالم در ببرد . اما نمی داند که چگونه و کمکم روح خود را به همه چیز می آلاید وبه شیطان می فروشد و در پایان از او چیزی باقی نمی ماند.دوقلوها در یافته اند برای اینکه خود را در مقابل هر امر ناخواسته ای مقاوم کنند باید با خودشان بی رحم باشتد و خود را تحت اذیت و آذار قرار دهند تا مقاوم شوند و این با تکرار اتفاق می افتد .تکرار با روان انسان چه می کند ؟ تکرار تلقین را در پی دارد و تلقی بی تفاوتی را .دوقلو های دفتر بزرگ برای اینکه هر امری برایشان آسان شود آن را تکرار می کنند چه فحش دادن باشد تا قبح آن بریزد و چه صحبت های شیرین مادرشان باشد تا یاد آوری آن  آنها را ناراحت نکند و چه کتک زدن خودشان و مقاوم کردن بدنشان و .... در پایان همه چیز برایشان عادی می شود از مردن مادر و خواهر پیش چشمشان و اینکه اسکلت او را در خانه نگه می دارند تا کشتن پدرشان برای رسیدن به هدف خودشان .پس درجنگ از انسان در گیر جنگ چه می ماند؟

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 21:25  توسط عبدالعلی عنایتی  |