" لازار شیاتسکی ، رهبر جوانان کمونیست شوروی و یکی از بهترین دوستان روسی ام ، یک شب در گفت و گویی خودمانی به شدت اظهار تاسف می کرد از این که چرا دیر به دنیا آمده و در هیچ کدام از انقلاب های 1905 و 1917 شرکت نداشته است.
در جوابش گفتم :" اما باز هم انقلابی وجود خواهد داشت . انقلاب همیشه مورد نیاز بشر است ، حتی در روسیه."
در میدان سرخ مسکو ، در نزدیکی آرامگاه لنین بودیم .
او گفت :"منظورت چه نوع انقلابی است ؟ و تا کی باید منتظرش بود؟"
اشاره ای به آرامگاه کردم ، که در آن زمان ساختمانش هنوز چوبی بود، و صف پایان نا پذیری از روستاییان فقیر و ژنده پوش را نشانش دادم که هر روز در برابر آرامگاه دیده می شد.
گفتم :"مطمئنم که به لنین احترام می گذاری . من هم او را از نزدیک دیده ام و خاطرات بسیار خوبی از او دارم .بنابر این فکر می کنم تو هم قبول کنی که پرستش خرافه آمیز لنین مومیایی شده اهانتی به شخصیت اوست، برای شهر انقلابی چون مسکو شرم آور است ."
به شوخی به او پیشنهاد کردم که چند چلیک بنزین فراهم کنیم و با آتش زدن آن بتکده ی چوبی " انقلاب" کوچکی راه بیندازیم . واقعیت این است که انتظار نداشتم پیشنهادم را در جا قبول کند، اما توقعم این بود که دست کم از آن پیشنهاد به خنده بیفتد ، نشان دهد که منظور واقعی مرا فهمیده است ، و او هم به نوبه ی خود بگوید که " انقلاب همیشه مورد نیاز است." اما در عوض ، دوست بینوایم ناگهان دچار وحشت شد و تنش به لرزه افتاد. سپس از من خواهش کرد که دیگر چنان ناسزایی را ، نه در برابر او و نه در برابر هیچ کس دیگر ، به زبان نیاورم."[1]
[1] - خروج اضطراری ، اینیا تسیو سیلونه، مهدی سحابی، نشر ماهی ، ص 109-108