تبليغاتX
کارگاه خرد

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

در جستجوی امر قدسی گفتگوی رامین جهانبگلو با سید حسین نصر

ترجمه ی سید مصطفی شهر آیینی

نشر نی

کتاب، زندگی نامه ی سید حسین نصر و سیر اندیشه های اوست .  در کتاب "در غربت غربی"بعضی از این مطالب گفته شده بود اما بطور مختصر و در اینجا مسایل بسیارزیادی با جزئیات بیشتر مطرح شده است. یکی از مسایلی که مطرح می کند بحث تعلیم وتربیت است بر اساس اسلام و بینش اسلامی .و مدعی است که در طرح  اسلامی کردن معرفت پیشگام بوده است . او تعلیم و تربیت را یک کل می بیند و مدعی است که استاد باید بر همه ی امور شاگرد اشراف داشته باشد و با تجزیه و قسمت بندی وظایف در امر آموزش مخالف است .و مثال می زند در بنارس اگر شاگردی به فرض دزدی کند دیگر استاد به او درس سانسکریت نمی دهد و نمی گوید که دزدی به من ربط ندارد و مربوط به پلیس است . او تعلیم و تربیت را مثل یوگا میداند که هم ورزش است و هم تربیت . این حرف تا حدی درست است . در آموزش و پرورش ایران بعد از انقلاب قسمت پرورشی همین هدف را دنبال می کردند اما به نتیجه نرسیدند چرا .چون معلم پرورشی را از آموزشی جدا کرده بودند . در صورتی که یک معلم سخن گفتنش ، راه رفتنش ، گچ دست گرفتنش .....همه می تواند آموزشی و پرورشی باشد .پس این دو را نباید از هم جدا کرد .شکست پرورشی در ایران هم موید حرف جناب سید حسین نصر است که تعلیم وتربیت جدانشدنی و یک کل هستند و استاد به نوعی مرشد شاگرد هم باید باشد و مثل نظام سنتی آموزشی قدیم ما .آموزش وپرورش ما بر گرفته از نظام آموزشی غرب است که مسایل از هم جدا مورد برسی قرار می گیرد و تکه پاره است .لذا ساختار آموزشی ما دارای تعارض است یعنی هدف را تعلیم و تربیت بطور کل در نظر گرفتند اما روش تجزیه طلبانه بوده است . گفتم حرف نصر تا حدی درست بوده است چرا ؟ چون امروزه هر دانش آموزی از مشکلاتی رنج می برد که هیچ استاد یا معلمی نمی تواند از پس حل آن بر آید . در قدیم استاد یکی از کار کردهایش این بود که بسیاری از مشکلات شاگرد خود را حل می کرددر صورتی که امروز معلم مشکلات خود را نمی تواند حل کند تا چه برسد به مشکلات شاگرد .در قدیم شاگرد در اختیار استاد خود بود اما امروزه ده ها چیز بر شاگرد اثر مستقیم دارند از جامعه ، ماهواره ، اینترنت  .......لذا از اختیار استاد بیرون است .یکی از بزرگترین مشکلات در ایران امروزکه اکثر قریب به اتفاق دانش آموزان با آن در گیر هستند و در نظام تعلیم و تربیت ما هم هیچ جایگاه ندارد مشکل غریزه جنسی است .با تحریکات روز افزونی که وجود دارد .....با نصیحت و پند و اندرز هیچ مشکلی حل نمی شود فقط مسکن است برای چند مدت کوتاه . افراد خود ساخته ای که بخواهند بر این مشکلات خود فایق آیند و در حضور استاد به تزکیه و تعلیم نفس بپردازند آن طور که مورد نظر نصر است منجر به نخبه آموزی می شود که بر خلاف آموزش در دنیای مدرن است که آموزش را همگانی می داند .و این دومین تعارض است .خلاصه اینکه دیدگاه نصر در صورت درست بودن هم به درد این روزگار نمی خورد فقط در صورتی امکانش هست که ما به دنیای قدیم برگردیم و این هم نشدنی و محال است . لذا نصراشراف زاده ورشکسته ای را می ماند که در حسرت  روزها ی خوش گذشته است .

نصر سنت گرا ست و فیلسوفانی را بزرگ می داند که به نگاه سنتی او نزدیک هستند و یا انها می توانند در نگاه فلسفی او به هستی کمک کنند از فیلسوفان پیش از سقراط نام می برد به خصوص از فیثاغوریان و بعد افلاطون و ارسطو در دوره ی هلنی  فلسفه رواقی، در قرون وسطی  آگوستین،  بوئتیوس،  ژان اسکات اریژنا،  توماس اکوئیناس و بوناونتوره. و در دروران نوزایی فیچینو   جیوردانو برونو دوران مدرن  پاسکال لایب نیتس در قرن روشنگری ، فیلسوفان ضد روشنگری تینبرگن و هامان ودردوران معاصر ویتگنشتاین دوم و هوسرل می بینیم که نگاه فیلسوفان مدرن در علایق او جایی ندارند و حتی فیلسوفانی مثل کانت را بزرگ نمی داند ." چهره های برجسته ای همچون هیوم و کانت ، من آثارشان را بی آنکه جاذبه ای برایم داشته باشد ، می خوانم." ص 87

نصر معتقد است از آنجایی که ایران در گذر حوادث قرار داشت مردمش یاد گرفته اند که چگونه با اشغالگران برخورد کنند نخست مثل شاخه ای نازک خم می شوند و سپس با اندک رهایی به جای اول خود بر می گردند و وقوم اشغالگر را در خود حضم می کنند و این باعث پیدایش فرهنگی شده است که بزرگان آن هم می توانند از سیمین تنان و شکر دهنان سخن بگویند وبا همان زبان از صفات و اسماء الهی ملتی طربناک که در درون آن حزنی نهفته است لذا شادی و عیشش به لذت طلبی منجر نمی شود . نماد این روحیه ی ملت ما موسیقی ما است شاد و طربناک و در ضمن محزون . و این یکی از عواملی است که به تشیع گرایش پیدا کردند که در درون خود اندوه ناک است اگر چه که در این راه گاهی افراط می کنند .  

نصر اشکال جوامع غربی را در این می داند که دین در آنجا معنی باطنی خودش را در برابر تجدد از دست داده و ظاهر دین هم جواب گوی مسائل و مشکلات زمانه نیست و این عاملی است که مردم از دین گریزان هستند و دانشمندان دیندار مسیحی نمی بایست اجازه می دادند که دین از امور معنوی تهی شود و سنت دینی از بین برود در عوض در شرق به خصوص در دین اسلام و هندو و بودا سنت دینی زنده و جاری است . لذا مسحیان برای پاسخگویی به نیاز های درونی شان به این ادیان مراجعه می کنند به خصوص پس از جنگ جهانی دوم. به عبارت دیگر شرق دارای یک نقطه قوت ویک نقطه ضعف است نقطه قوت آن در سنت و نقطه ضعف آن در نشناختن و سطحی شناختن دنیای جدید است و از ان طرف غرب دنیای جدید را می سازداما از سنت مسیحی خالی است لذا آینده را این گونه پیش بینی می کند که غربیان سنت الهی دینی خود را احیاء کنند و از سنت شرقی کمک بگیرند و شرقیان به فهم عمیق از دنیای جدید برسند .

سنت در نظر نصر به معنی حقایقی که ریشه متعالی و مابعدالطبیعی دارد و این اصول و حقایق در زمان بنحو پیوسته جاری است و از آن طرف تجدد گرایی یمعنی اینکه انسان خدا و حقایق متعالی را کنار گذاشته و خود انسان را "مطلق"  گرفته است و عقل ، منافع و ادراک بشری را معیاری برای واقعیت ، معرفت و حقیقت تبدیل ساخته است .انسان امور گذرا را به جای امور سرمدی نشانده است." تجدد گرایی به زبان فلسفی ، " پرستش" زمان و امور گذرا ، و گونه ای الوهیت بخشی به زمان و صیرورت و همه چیز هایی است که در تاریخ جریان دارد"(ص260 ) دکارت" من" در می اندیشم پس هستم را معیار همه چیز حتی وجود و هستی قرار داده است و همه ی معارف از من سر چشمه می گیرد " جای گزینی عقل بشری به جای عقل الهی و " من" فردی به جای خود برتر – توسط دکارت- نشان دهنده ی آغاز فلسفه ی جدید و به زبان عقلی ، نشان دهنده ی گسست میان تجددگرایی و فلسفه ی سنتی است " (ص263 ) نصر در باره ی علت پیدایش تجدد گرایی معتقد است ظهور اصالت تسمیه و افول عرفان و جنبه های باطنی دین و فلسفه ی مسیحی باعث ایجاد خلاء درتفکر غرب شد که در دوره ی نوزایی دانشمندان می خواستند با بازخوانی کتابهای فلسفی یونان از زبان اصلی آن خلاء را پر کنند و همچنین ابتناء بعضی حقایق مسیحی بر هیئت بطلمیوسی که بعدبا پیدایش کیهان شناسی جدیدواز اعتبار افتادن هیئت بطلمیوسی آن حقایق مسیحی نیز از اعتبار افتاد.و به نظر او یکی از کارهای ملا صدرا در بحث حرکت این بود که حرکت را میتنی بر فلک اول نمی دانست بلکه حرکت را  در درون جوهره ی همین عالم تبیین کرد .

از نظر اجتماعی در اروپا از آنجایی که توازن قدرت میان نظام پاپی و نظام امپراطوری بهم خورد نصر با استفاده ازآیین هندو می گوید ما در عصر تاریکی قرار داریم . بر اساس آیین هندو طبقات چهار گانه عبارتند از برهمن ها ، کشاتریا ها ، وایشیا ها ، و شودراها می باشد برهمن ها چون با دین و معنویات سرو کار دارند پس طبقه ی نخست هستند و بعد دولتمردان و بعد بازرگانان و بعد تولید کنندگان و کارگران .در اروپا طبقه ی دولت مردان طبقه ی کشیشان را کنار گذاشتند و خود بر جای آنها نشستند  با این کار هنجار اجتماعی بهم ریخت و بعد از آن است که طبقه ی بازرگانان جای دولت مردان را می گیرند و بعد نوبت کارگران است که همه چیز را بهم بریزند .البته در دین مسیح از آنجایی که امور دنیوی از امور معنوی جدا بود در ذات خود آمادگی پیدایش دنیای جدید را داشت بر خلاف اسلام که دارای شریعت است و امور دنیوی از امور معنوی جدا نیستند.  

نصر در پاسخ به سوال نسبت سنت و مدنیسم معتقد است که هماهنگی بین اسلام و مدرنیسم کاری نشدنی است (ص298 ) در مدرنیسم انسان اصل است و در سنت و اسلام خدا و این دو در یک اقلیم نگنجند مدرنیسم مبتنی بر فرد گرایی دنیا گرایی عقل گرایی..... است .در صورتی که در سنت اساس بر خرد ، شهود،  ایمان، امت واحده ....  است . نکته بعدی اینکه چه کسی گفت که سنت باید خود را با مدرنیسم سازگارکند و نه بر عکس . امروزه همه از روح زمان و زمانه سخن می گویند اما نصر می گوید " اگر ما مجبوریم با زمانه عوض شویم زمانه باید با چه چیزی عوض شود ؟"(ص301) لذا دنیای جدید در ذات خود دچار تناقض است از یک طرف ما را به ازادی فرا می خواند و از طرف دیگر از همه می خواهد که تن به جبر زمانه بدهیم .ما نباید مطابق با زمانه شویم بلکه ما باید زمانه را بر اساس سنت خود بسازیم و زمانه را با خود سازگار کنیم.

نصر در باره ی تصوف می نویسد " تصوف ساحت درونی ، باطنی ، و عرفانی اسلام است و درست به همین دلیل ، نه تنها از سرشت وحی اسلامی بهره مند است ، بلکه قلب آن نیز به شمار می رود ."( ص390 ) " عرفان هر دینی ، نه تنها ریشه در همان دین دارد بلکه قلب آن دین است ."( ص 405)  نصر علت بد نامی تصوف را به قدرت رسیدن  یک شاخه از تصوف یعنی صفویان می داند به خصوص که با روی کار آمدن صفویه هم تعداد صوفیان غیر حقیقی برای رسیدن به قدرت و ثروت افزایش یافت و هم فقه هایی که به قدرت رسیده بودند با صوفیان در قدرت سیاسی به رقابت پرداختند و هم صوفیان صفوی با دیگر گرایش های صوفیه مثل نعمت اللهی به مخالفت بر خواستند و عرصه را بر آنان تنگ کردند . لذا عرفان جای تصوف و صوفی را گرفت .

 کشور های اسلامی به هیچ عنوان سکولار نمی شوند چیزی که در غرب اتفاق افتاد ممکن است دولتی سرنگون شود و دولت دیگری روی کار بیاید اما سکولار نخواهند شد . چون در اسلام بر خلاف آنچه که در مسحیت از اول وجود داشت امور دنیوی از امور اخروی جدا نیست . لذا هیچ دولتی با مردم مسلمان سکولار نخواهد شد ، و اگر امروزه در کشور های اسلامی مردم سالاری حاکم شود دین هر چه قوی تر به جامعه و قوانین حاکم بر ان بر خواهد گشت .این دولت های دستنشانده غرب هستند که از سکولاریسم سخن می گویند و پایگاه مردمی ندارند.  

       

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 18:58  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

کیهان شناسی آناکسیمندر[1]

نوشته : هنری مندل[2]

ترجمه : عبدالعلی عنایتی

زمین طبل استوانه ای شکلی است که بلندی آن یک سوم عرض آن است.یرای بقیه جهان ، منابع  ما مدعی است که :

 

1- زمین در میانه قرار دارد

2- زمین کروی شکل است

3- ماه و خورشید و ستارگان مدور هستند

4- ستاره ها حلقه ی آتش هستند و آتش ها از منافذ ظاهر می شوند.

5- ماه وخورشید مانند چرخ های گاری و اوریب هستند .

6- حلقه ی خورشید بیست و هفت برابر ماه است(متن ممکن است اشتباه باشد ).

7-خورشید بالاترقرار دارد و حلقه ی ستارگان ثابت پائین تر است

8-خورشید بالاتر قرار دارد، پس از آن ماه است و پائین تر از ستارگان ثابت سیارات هستند .(مترودروس اهل کائوس و کراتیس برهمین نظر بودند.)

9- حلقه ی ماه نوزده برابر زمین است .

10- حلقه ی خورشید بیست و هشت برابر زمین است و شکافی که روشن می کند مساوی با اندازه ی زمین است.

11- حلقه ی خورشید بیست و هفت برابر زمین است

12-خورشید برابر زمین است .

به استثناء (2) و (6) این ادعا ممکن است به سهولت قابل تطبیق باشد. (6) احتمالادارای یک اشتباه متنی است ، همچنین(2) ، از دیو گنس لائر تیوس احتمالا اشتباه نویسندگی باشد .

اشاره ی سیارات در (8) به آسانی می تواند تنها برای کراتس یا کراتس و مترودروس به کار برود . آناکسیماندر ممکن است ماه و خورشید را همچون استوانه یا شکافی که هم شکل و اندازه زمین هستند ملاحظه کند ( قطر سه برابر بلندی ).

عرض حلقه ها به نظر می رسد یا همانند ارتفاع استوانه ی زمین یا قطر زمین باشد .همچنین روشن نیست حلقه ها چند برابر بلندی زمین یا قطرش هستند. بنابر این یک طرف ماه هجده برابر و طرف دیگر نوزده برابر زمین است. همچنین طرف داخلی حلقه خورشید بیست و هفت برابر زمین و طرف بیرونی بیست وهشت برابر زمین است .

منابع ما اندازه ی حلقه ی ستاره ها را به دست نمی دهد ، اما ترتیب 1 ( بلندی زمین ) ، 3 (قطر زمین )، 9-10(ستاره ها ) ، 18- 1 9 (ماه)، 27 – 28 (خورشید) ، به نظر معقول می رسد .

همچنین ممکن است توالی که قطر زمین را همچون پایه قرار می دهد . 1(ارتفاع زمین )، 3 ( قطر زمین ) ، 27 – 30(ستاره ها ) ، 54 – 57 ( ماه ) ، 81 – 84 ( خورشید ) . امابا توجه به این نظر بسیار مشکل است اندازه ی ماه و خور شید را توضیح دهیم . با این وجود به خاطر شواهد اندک ایراد قطعی گرفتن مشکل است.

دیدگاه سنتی، فلک ستاره گان را هم چنان کروی می گیرد .

اما برای این اعتقاد دلیلی وجود ندارد . بنابر این کره ضرورت ندارد طبیعی ترین مدل باشد . اخیرا ، بعضی پیش نهاد داده اند که ستاره ها مانند استوانه هستند .

روش های اندیشیدن  گوناگونی در باره ی این روایت هست . ممکن است که آناکسیمندر فکر می کرد استوانه نامحدود با اوریب دایره البروجی به استوانه ی ستارگان بود  یا اینکه آن نا محدود اما اوریب بود . به این ترتیب حتی ستارگانی نزدیک قطب شمال خواهند بود ، اگرچه خیلی از زمین دور باشند . تقریبا استوانه ممکن است متناهی باشد با اوریب دایره البروجی .بعلاوه آیا ماه و خورشید نسبت به آن اوریب هستند یا اوریب نیستند . به خصوص در قرن ششم ق.م. ستاره ای در قطب گردش کره ی آسمانی نبود ه است .بنابر این عدم ستارگان مدل را حمایت خواهد کرد . آیا آناکسیمتندر از دایره البروج چیزی می دانست ؟ شاید نه .

شاید ما نبایددقت زیادی از این گزارش بسیار اندک  انتظار داشته باشیم . برای مثال اگر حلقه ها آتشی باشند تنها برای ما به خاطر منافذ ظاهر می شوند. چطور ما ترتیب دیدن خورشید و ماه را می دهیم .اگر این دو اوریب هستند .؟

            



[1] Anaximander s Cosmology.htm

[2] Henry Mendell

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 18:57  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

آناکسیمندر [1]

ترجمه:عبدالعلی عنایتی

1- مقدمه

آناکسیمندر معاصر جوانتر تالس ، کسی که در جستجوی  نخستین اصل مادی بود ، شاگرد و جانشین تالس و با او گفتگوی فلسفی می کرد . از آناکسیمندر تا زمان ارسطو نامی نیست، ارسطو اورادر زمره ی مکتب "طبیعی" تفکر تالس دسته بندی کرد.بر خلاف تالس ، آناکسیمندر اثری فلسفی با عنوان "در باره طبیعت" نوشت. بد بختانه  نه این اثر و نه هیچ یک از آثار دیگرش باقی نماند.اطلاعات در باره ی فلسفه اش از خلاصه های آن توسط دیگر نویسندگان مخصوصا ارسطو و تئو فراستوس به ما رسیده است . می گویند آناکسیمندر اولین نقشه عالم مسکونی آن روز رابر روی یک صفحه کشیده است که در آن روز چیز شگفتی بوده است.

2-نظرات فلسفی

0102 آپایرون

آناکسیماندر در این فرض باتالس هم عقیده است که همه ی چیزها از یک ماده ی(stuff )اصلی بیرون می آیند و سر انجام هم آن" ماده"(stuff )در واژگان ارسطویی بکار رفت ،او معتقد است که یک اصل اولی (آرخه) از همه ی چیز ها وجود دارد. اما بر خلاف تالس آناکسیمندر تاکید دارد که اصل اولی آب نیست ، اما آنچه را که او آپایرون می نامدبه نامتعین یابی حد ترجمه کرده اند.سیمپلیکوس،برپایه ی اثر تئوفراستوس ، نظرات آناکسیمندر رادر زیر گزارش می دهد :

" آناکسیمندر "آرخه" /ماده ی اصلی و عنصر هستنده ها را آپایرون می نامد،اولین کسی است که این نام را برای " آرخه"معرفی کرد.او می گوید این نه آب است و نه هیچ چیز باصطلاح عناصردیگر اما جوهر متفاوتی که بی حد و نا متعین است و همه ی آسُمان ها و همه ی جهان ها یی که در آن قرار دارداز آن به وجود آمده است . چیز ها بانابود شدنبر می گردند به چیز هایی که آنها از آن بر اساس ضرورت به وجود آمده بودند زیرا آنهایکی به دیگری به خاطر بی عدالتی. مطابق با مشیت [یا تشخیص ] زمان تجاوز می کنند ،بنابر این اوتا حدی با اصطلا حات شاعرانه سخن خود را بیان می کند."

برای آناکسیماندر ، آرخه یا اصل نخستین ، هیچ یک از عناصر – آب ، خاک ، هوا یا آتش – نیست بلکه آن قبل از همه ی عناصر( و هر چیز دیگر ) است که از آن عناصر ناشی می شوند و این نهایت همه ی این ها است ( ر.ک. ارسطو ، فیزیک ، 187a12)چون ماده اصلی چیزی نیست که وجود داشته باشد آناکسیمندرآن را آپایرون می نامد، آنطور که منظور اوست ماده اصلی نامتعین است و مشخصه ای ندارد : آن قبل و ورای همه ی تمایز ها در بودن است . به طوری که محدود به هیچ چیزی نمی شود و در محسوس مشروط به چیزی می شود .در متنی که در بالا ذکر شد، سیمپلیکوس می گوید که آناکسیمندر نخستین کسی بود که"آرخه"/ماده اصلی را آپایرون نامید.(ر.ک.هیپولیتوس ، رد بر همه ی الحاد ها .1.5.)بر طبق نظرسیمپلیکوس(و مفسران قبلی ) ،دلایل آناکسیمندر که ماده اصلی (آرخه)نمی تواند یکی از عناصرو از آن مشتق شده باشد ، مانند آب،چنین است "روشن است که وقتی او مشاهده می کند چگونه چهار عنصر یکی به دیگری تبدیل می شود او فکر می کند معقول نیست که یکی از این عناصر را مبنای بقیه قرار دهدلذا چیز دیگری رامبناقرارمی دهد(فیزیک204ب)اگر همه ی چهار عنصر یکی به دیگری تبدیل می شوند پس آن اصل اولی نمی تواند یکی از این چهار عنصر باشد مگر اینکه پیش از همه ی آنها باشد.تنها چیزی که هیچ یک از عناصر نمی باشدو همه از آن می تواند بر خیزد. به نظر می رسد که آناکسیمندر این نیرورا ضرورت یا حقیقت منطقی قرار می دهد.احتمالا بااشاره به آناکسیمندر، ارسطو شرح می دهد" کسانی هستند که این را[چیزی که از چهار عنصر دیگر متمایز است ] نا متناهی می دانند نه هوا یا آب را به طوری که عناصر دیگر ممکن نیست به وسیله این عنصر نا متناهی نابود شوند.آنها با همدیگر ناسازگارند –هوا سرد است ، آب مرطوب ، آتش گرم، اگر یکی نامتناهی بود بقیه از بودن باز می ماندند .آنها می گویند چون نامتناهی متفاوت از عناصر است پس منبع آنها می باشد.(فیزیک 204ب) منظور ارسطو از"نامتناهی " در این قطعه، نامتناهی مادی است . اگر هر یک از عناصر نامتناهی مادی باشند در آن صورت  آرخه چیزی جزتعادل بین عناصر متضاد ،گرمای آتش و سردی خاک، نخواهد بود، زیرا یک عنصر نامتناهی هرگز به متضادش تغییر نخواهد یافت ، چون دائما همان که بود باقی خواهد ماند .، در عوض ، این عنصر نامتناهی سر انجام همه ی عناصر دیگر را به غیر از خودش نابود خواهد کرد در صورتی که خود نابود نخواهد شد .

احتمالا سیمپلیکوس با توجه به کتاب تئوفراستوس توضیح می دهد که در فلسفه آناکسیمندر متضاد ها از عناصر با جدایش از آن ناشی می شوند. او می نویسد" روش دیگری وجود دارد بر این اساس که آنها نمی توانند تغییرات را به خود ماده منسوب کنند و همچنین نمی توانند فرض کنند که پیدایش با انتقال جوهر بنیادین رخ می دهد مگر با جدایش ،چون اضداد در جوهری وجود دارد که ماده ی نا محدود برطبق نظر آناکسیمندر از آن جدا می شوند ."(فیزیک .32r،150،20)همچنین ارسطو در باره ی نظر آناکسیمندر می نویسد" متضاد ها یکی هستند ودر عین حال جدای از آن" (فیزیک 187a20)ایده ی "جدایی"مستلزم این است که اضداد در آپایرون  حاضر باشند.اما نه خیلی آشکار ، زیرا آنها بطور کلی ممزوج با چیز های دیگر هستند . به عبارت دیگر هر چیزی کاملا در آپایرون وجود دارداما نه قابل کشف . منظور این است که آپایرون چیز متفاوتی از متضاد ها نیست که متضاد هااز آن جداشده باشند دقیقا متضاد ها هنوزاز یک دیگر جدا نشده در یک دیگر ممزوج می گردند .

آناکسیمندر ممکن است استدلال کند که ضرورت منبع نا محدود همه ی چیز ها است . برای اینکه ارسطو می گوید "شدن در هم شکستن نیست (فیزیک203ب، 18.208آ8) آپایرون منشاء نا متمایز همه ی چیز ها است و ،  بنابر این نا متنا هی کمی است زیرا یک همچین پایان نا پذیری پایداری می تواندممکن باشد که نامحدود ادامه یابد  .به عبارت دیگر آپایرون وسعت نا محدودی دارد ( ارسطو این ایده را رد می کند با اشاره به این که برای اطمینان از صیرورت دائمی احتیاجی به جسم نا محدود نیست زیرا " نابودی یک چیز ممکن است بودن چیز دیگر باشد . " ( فیزیک 208               ( 8-9a  

2020هماهنگی اضداد

سیمپلیکوس بر پایه ی اثر تئوفراستوس می گوید آناکسیمندر معتقد بود " چیز ها بانابود شدنبر می گردند به چیز هایی که آنها از آن بر اساس ضرورت به وجود آمده بودند زیرا آنهایکی به دیگری به خاطر بی عدالتی. مطابق با مشیت [یا تشخیص ] زمان تجاوز می کنند ،بنابر این اوتا حدی با اصطلا حات شاعرانه سخن خود را بیان می کند." ( فیزیک13.24 ) مقصودش این است که از آپایرون زوج های متضاد ناشی می شوند ( یعنی . تر /خشک و گرم / سرد) یکی با دیگری ستیزه می کنند ، تا یکی از زوج ها نابود شود و به دیگری تبدیل شود . مثلا ، روز به شب تبدیل خواهد شد یا زمستان به تابستان . منظور آناکسیمندر این بود که می گفت چیز ها یکی بر دیگری مرتکب بی عدالتی می شوند . اما وقتی یکی بر ضد خود غلبه کرد، راه برای جذب به وسیله طغیان متضاد خودش فراهم می شود. بر اساس ضرورت اضداد در یک توازنی حفظ می شوند ، چون اصل این نیرو ها آپایرون است ، منشاء همه ی اشیاء که شامل همه ی اضداد است :واحد با مشخصات متحد و هماهنگ می شود . بنابر این وقتی روز به شب تبدیل می شود در زمان آن به روز تبدیل می شود و این چرخه برای همیشه ادامه دارد . توازن زوج های متضاد انعکاس هماهنگ نامحدودی است که بر جهان حکم می راند .

2.3.آپیرون هم چون نامتناهی و خدا

آناکسیمندر آپایرون را هم چون نا متناهی شناسایی کرده است و بنابر این هم چون خدا است. ارسطو شرح می دهد :

" ما نمی توانیم بگوییم که آپایرون اثری ندارد و تنها تاثیرش که ما می توانیم به او نسبت بدهیم این است که یک اصل است . هر چیزی منشاءیا ناشی از یک منشاء است . اماآپایرون از یک منشاءنمی تواند باشد ، جون آن محدودیت برایش خواهد بود .بعلاوه از آنجایی که یک آغاز است  هم نامخلوق و هم فنا ناپذیر می باشد.  باید یک نقطه ای باشد که در آن همه به کمال می رسند و در ضمن پایان همه ی نابود شدن ها است به همین خاطر ، همانطور که گفتیم اصلی برای آن وجود ندارد بلکه خود اصلی است که همه ی چیزها را نگه می دارد و بر همه چیز احاطه دارد و همه چیز را هدایت می کند .کسانی که در کنار نامتناهی بر عوامل دیگر همچون ذهن یا دوستی تاکید می کنند تشخیص نمی دهند . بعلاوه آنها همانند آناکسیمندر و اکثریت فیزیک دانان آن را الاهی می دانند چون بی مرگ و فاسد نشدنی است. ( فیزیک 203ب)    

هر چیزی یا خود منشاء است یا نشئت گرفته از منشائی است آپایرون از هیچ منشائی نشئت نگرفته

است چون اگر نشئت گرفته بود آن طولانی تراز آپایرون بود ، چون آن می بایست محدود یا محکوم به جیزی از طرف منشائش می شد .اگر از منشائی نشئت می گرفت آپایرون وجودش مرهون به چیزی دیگر و بنابر این با آن چیز محدود می شد . بنابر این آپایرون خود چیزی می شد و دیگر منشاء همه ی چیز ها ی دیگر نبود . چون نا محدود ، آپایرون ، نه تنها به وجود نمی آید بلکه نابود هم نمی شود، چون اگر این گونه باشد آن محدود می شد به وسیله چیزی که آن را نابود می کرد . در اصطلاح ارسطو آپایرون نخستین اصل ( آرخه ) همه ی چیز ها است و وجودش را مرهون هیچ چیز دیگری نیست . بعلاوه ، هیپولیتوس می گوید که آپایرون آناکسیمندر همچون آرخه ابدی و نابود نشدنی و شامل همه ی جهان هااست.روش دیگر توصیف آپایرون این است که بگوییم نامحدود است آئتیوس گزارش می دهد " آناکسیمندر می گوید که نخستین اصل همه ی چیز ها نامحدود است چون همه از آن بو وجود می آیند و همه ی چیز ها نابود می شوند و به آن بر می گردند .(بخش 1.3) محدود یا متناهی بودن متعین شدن یا معلول بودن به وسیله ی چیز های دیگر است نا متناهی بودن محدود بودن به وسیله چیز دیگر نیست بلکه همه ی چیز های دیگر را نامحدود می کند . آپایرون چیزی نیست چون نامحدود یا نا متناهی روشی است که آن اپایرون نامیده می شود . آپایرون ، نامتعین همچنین نامتناهی ، منشاء همه، می آفریند و نابود می کند ، اما هیچ یک از انها نیست . سازگار با مفروضات یونانیان است چون نامخلوق و فنا نا پذیر است . آپایرون باید خدا باشد چون هر چیز فنا ناپذیری الهی است پس خدا است .آپایرون توده ی بی جان ماده نیست بلکه آن چنان که ارسطو می گوید " هدایت کننده همه "و منظور او این است که آن به رهایی همه ی چیز ها ( فنا پذیر ها ) جهت می دهد آن همه را در بر می گیر د و بنظر می رسد که آپایرون جهان و محتویات آن را محاصره کرده است .         


Grphil/Anaximander.htm[1] http://www.abu.nb.ca/Courses/

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 12:6  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

آناکسیمندر

نوشته : عبدالعلی عنایتی

           اغلب آناکسیمندر( Anaximander547-610 پ . م.) را شاگرد و دستیار تالس می دانند ،می گوینداز لحا ظ سنی از تالس جوانتر بوده است . در حیات سیاسی عصر خود شرکت داشته و رهبر مسعمره ای در آپولونیا بوده است . برای نخستین بار در ایونیا و یونان اندیشه های فلسفی خود را در کتابی بنام"در باره ی طبیعت"  به نثر نوشته است .اختراع ساعت آفتابی یا شاخص (gnomon )  را به او نسبت می دهند هر چند گفته شده است که در میان بابلیان رواج داشته و آناکسیمندر از آنها گرفته است .برای اولین بار نقشه ای جغرافیایی ترسیم کرده و در باره ی زمین معتقد بود که" زمین ستونی استوانه ای شکل است که هوا آن را احاطه کرده است و به طور عمودی در مرکز گیتی بدون تکیه گاهی که بر آن مستقر شود شناور است ، معهذا نمی افتد زیرا به علت واقع شدن در مرکز ، خط سیر مرجحی ندارد که به طرف آن متمایل گردد." ( خوابگرد ها ، آرتور کستلر ، منوچهر روحانی ، ص 8 ) لذا بر خلاف آنچه که براساس اسطوره معتقد بودند زمین " نه بر پایه ای استوار قرار دارد و نه چون درختی است سر به هوا برافراشته با ریشه های نا مرئی در ژرفای بی پایان ، بلکه در فضا معلق است .(پایدیا ، ورنر یگر ، جلد یک ص 230 )و گنبد مرئی آسمان نیمی از گوی کاملی است که زمین در مرکز آن قرار دارد . و" خورشید پس از آنکه گردش روزانه خود را در بالای زمین به انجام رساند شب در زیر زمین به گردش ادامه می دهد و صبحدم دو باره به نقطه ای می رسد که حرکت را از آن آغاز کرده است. بنابر این کیهان نیمکره نیست بلکه کره ای کامل است و زمین در مرکز آن قرار دارد . " ( همان ص 224) و آن طوری که در نظام های کهن گفته شده است خورشید لبه جهان را دور می زند " خورشید فقط حفره ای است که در حاشیه چرخی عظیم الجثه قرار دارد . این حاشیه مملو از آتش است و همچنانکه این حاشیه به دور زمین می چرخد حفره ای هم که در آن وجود دارد به همین طریق می چرخد . " ( خوابگرد ها ص 8 ) حال اگر این حفره ها بسته شوند یا جلوی این حفره ها به وسیله چیزی گرفته شود خسوف یا کسوف روی می دهد. پس با این تصویری که آناکسیمندر ارائه می دهد زمین در مرکز قرار دارد و خورشید و دیگر سیارات به دور او می چرخند .

           چگونه جهان اینگونه شکل یافته است؟ . آنچه که در آناکسیمندر جالب توجه است اینکه او این چگونگی تشکیل جهان را بیان می کند . " وقتی اشیاء از هم جدا شدند ، جهانی که ما آن را می شناسیم به وسیله یک حرکت چرخنده گردبادی شکل گرفته است ، به این معنی که عناصر سنگین تر ، خاک و آب ، در مرکز گرد باد باقی ماندند ، آتش به سوی محیط رانده شد و هوا در وسط باقی می ماند .زمین همچون یک قرص نیست بلکه استوانه کوتاهی است " ( تاریخ فلسفه، کاپلستون، ص 35 )  

به سوال دیگری که پاسخ می دهد این است که آیا همین یک جهان را داریم یا جهان های دیگری نیز وجود داردیا داشته است؟ و آیا این جهان دوباره نظم فعلی خود را از دست خواهد داد ، و به کائوس اولیه باز خواهد گشت تا جهان دیگری از آن به وجود آید ؟او معتقد بود که "قبل از این دنیای ما ،تعدادی نامتناهی ازدنیا های دیگر موجود بوده است . که دوباره منحل شده و به صورت توده بی نظمی در آمده اند " ( خوابگرد ها ، ص 8 ) ظاهرا این اندیشه ریشه در تفکر هسیود دارد . هسیود می گفت " در آغاز تمامی عالم هستی بی نظم و درهم ( کائوس) بود ( متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، جلد یک ، ص 71)

           در باره منشاء حیات آناکسیماندر معتقد بود که حیات از دریا ناشی شده است ، و جانداران از رطوبت پدید آمده اند ، و انسان در آغاز ماهی بوده است . اما چرا انسان از حیوانات دیگر به وجود آمده است .به نظر او چون نوزاد انسان در کودکی نمی تواند از خود نگهداری کند و بیش از هر حیوان دیگری به مواظبت احتیاج دارد . و " ممکن نیست در تنهایی – لااقل از طریق طبیعی – به زندگی ادامه دهد ، او را مانع شده است از اینکه به پیروی از اسطوره آدمی را بر آمده از زمین بپندارد."( متفکران یونانی ص 73 )

          اما چرا نمی توان مادةالمواد جهان را آب یا هر عنصر دیگری دانست و چرا آناکسیمندر نظر استاد خود تالس را نپذیرفت .آناکسیمندر مراد تالس از آب را همین آب متعارف و" اصل همه اشیاء "را،" مایه همه چیز ها" گرفته است  از نظر آناکسیمندر آب نمی توانست مادة الموادباشد چون خودش برای پیدایش احتیاج به گرما دارد . یعنی اگر جسم جامدی بخواهد ذوب شود و یا مایعی به بخار تبدیل شود باید حرارت ببیند، پس آن دو عنصر "سرد "و "گرم " باید از مادة المواد دیگری از طریق جدایش به وجود آمده باشند. از نظر او چون ضد ها آشتی ناپذیر هستند اگر یکی اصل قرار گیرد لاجرم بر عناصر دیگر چیره خواهد شد . یعنی همه جهان می بایست به آب تبدیل می شد . همه مواد و صورت های مادی که از یکدیگر پدید می آیند. " به نظر آناکسیماندر به یک معنی ارزش مساوی دارند و هیچ یک بر دیگری مرجح نیست و از این رو لااقل هیچ یک را نمی توان مبدأ و مولد دیگران دانست . " ( متفکران یونانی ص 71) این عنصر مقدم بر اضداد است ، اضداد از آن به وجود می آیند و به آن منحل می شوند . " این خمیرمایه خود خصوصیات اشیاء عادی را ندارد . ( تخته سنگها ، رودخانه ها و از این قبیل ) یا حتی خصوصیات مقومات آنها را ( خاک ، آب ، و از این قبیل ) ، بلکه اساس همۀ اینها در آن قرار دارد . " ( تفکر در عهد باستان ،ترنس اروین ، محمد سعید حنایی کاشانی ، ص 42) پس آن عنصر نخستین یا اصل نخستین چیست ؟از نظر او مادةالمواد چیزی است که دو خاصیت دارد 1- عدم تعین 2- عدم تناهی . سیمپلیکوس به نقل از تئوفراستوس می نویسد . " ( اصل نخستین و عنصر همۀ هستنده ها مادۀ نامحدود آپایرون بوده است ... این نه آب است و نه هیچ یک از به اصطلاح عناصر دیگر ، بلکه طبیعت نا محدود دیگری است که از آن ، همۀ آسمانها و همۀ جهانهایی که در آنند ، پدید می آیند ، آنچه که چیزیها از آن پدید می آیند ، همان است که بار دیگر  در آن ، بنا بر ضرورت ، از میان می روند ، زیرا به یکدیگر ، به سبب بیدادگری خود ، مطابق با فرمان زمان ، تاوان و جریمه می دهند ؛ آ نگونه که خود وی به این زبان شاعرانه بیان می کند . " ( نخستین متفکران یونان ، ص 134) آپایرون در زبان یونانی یعنی لایتناهی ، بینهایت،نامحدود، و بی حدومرز. منظور از نامتناهی  هم می تواند از لحاظ کمی و مکانی باشد و هم از لحاظ ماهیت ، شکل و تعین نداشته باشد. او نامتناهی را بر تر از متناهی می دانست . " آناکسیماندر و ملیسوس .... برای اینکه نامتناهی را برتر از متناهی می انگاشتند به شدت مورد نقد و انتقاد ارسطو قرار گرفته اند " ( بحث در مابعد الطبیعه ص 788) برای اینکه تا قبل از فلسفه نو افلاطونی و مسیحیت و به خصوص فیلسوفان باستان نامتناهی را پست تر از متناهی می دانستند و خداوند بیشتر متناهی تصور می شد تا نامتناهی . آیا نا متناهی موجودی خدایی بوده است " پیداست که " آپیرون " ( نامتناهی ) نیروئی فعال است ، تنها خدا می تواند " همه چیز را رهبری کند " و خبری هم هست حاکی از اینکه خود آناکسیمندر " نامتناهی " را که به طور لاینقطع جهانهایی تازه می زاید و دو باره به خود می گیرد ، مو جودی خدایی نا میده است ."(پایدیا ، ص 232)  

 پیشرفت های آناکسیماندر

1-    " آناکسیمندر را .....می توان مبدع علوم طبیعی یونانی ، و از این رو مبدع علم طبیعی باختر زمین شمرد . او نخستین کسی است که مسأله پیدایش کیهان و زمین و ساکنان زمین را به روش علمی مطرح کرده . " ( متفکران یونانی ص 68 )

2-    " وی از تعیین یک عنصر متعین به عنوان عنصر اولی فراتر می رود و به مفهوم نامتناهی نامتعینی ، که همۀ چیز ها از آن پدید می آیند ، می رسد ." ( تاریخ فلسفه کاپلستون ، ص 35 )

3-       می کوشد به این سوال که چگونه جهان از عنصر اولی ظهور و گسترش یافته است پاسخ دهد

4-    بحث علیت را به صورت ابتدایی مطرح کرده است . " بر اساس تصور سرنوشت است که بهتر می توان منشأ تصور علیت را به نحوی که مورد نظر آناکسیمندروس بوده است ، فهمید بخصوص موقعی که او این قول را بیان می دارد که هر امری بر طبق سرنوشت روی می دهد " ( بحث در ما بعد الطبیعه ، ص 313) و در همین باره یگر می نویسد " نظریه عدالت جهانی آناکسیماندر نیز این نکته را به یاد می آورد که مفهوم یونانی علت (aitia) در اصل با مفهوم تقصیر یکی است و از معنی مسئولیت حقوقی ، به معنی علیت فیزیکی انتقال یافته است." ( پایدیا ، ص 234)

5-    " فیلسوف می گوید همه چیز از میان می رود و به آن سرچشمهای باز می گردد که از آن برخاسته است . این فرمان زمان است ( خرونوی ) . قانونی جاویدان بر همه چیز فرمانرواست . همان گونه که بر هر شهری در یونان ، قانونهایی حاکم بوده است . " ( نخستین فیلسوفان یونان ، ص 140) و یگر می نویسد " اندیشه عدالت او نخستین مرحلۀ انعکاس زندگی دولتشهر در زندگی کیهانی است . " ( پایدیا ، ص 234)

6-    تصور نظم وترتیب . " آناکسیماندروس می گفت هر یک از عناصر چهارگانۀ خاک و هوا و آتش وآب ،در پی تجاوز و دست اندازی به قلمرو دیگری است ، و هر کدام در پی این تجاوز ، بتأثیر آنچه وی آن را ضرورت مطلق خوانده است ، تنبیه می شود . پس نخستین بار به این صورت اساطیری است که تصور نظم به ذهن می آید . " ( بحث در مابعدالطبیعه ٌ 870)  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 21:47  توسط عبدالعلی عنایتی  |