تبليغاتX
کارگاه خرد

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

آرخلائوس( قرن پنجم)

در باره ی زندگی و اندیشه ی آرخلائوس مطالب چندانی در دست نیست آرخلائوس بزرگترین شاگرد آناکساگوراس از شهر آتن و استاد سقراط بوده است.سقراط با وی همنشین بوده و ظاهرا مسافرتی با او به ساموس نیز داشته است .آرخلائوس جزء آخرین فیلسوفان طبیعی نحله ی ایونیایی یونان است . او مثل استادش اصل های نخستین را در شماره نامحدود و در نوع گوناگون می داند و مواد مشابه را اصل های نخستین قرار می دهد . او نوس را بر خلاف آناکساگوراس نه جدای از اشیاء دیگر بلکه به یکسان فطری همه ی جانوران می داند . و منشاء حرکت را نه زئوس بلکه سرما و گرما می داند .با جدا شدن خود به خودی گرم از سرد حرکت آغازمی شود . گرم در حرکت است و سرد ساکن و در حال انجماد . گرمای جدا شده از سرمای منجمد آب را به وجود می آورد . و آب در اثر تاثیر گرما می سوزد و به هوا تبدیل می شود . لذا خاک سرد و منجمداست و روی آن آب بعد هوا و در آخر هم آتش قرار دارد . اینگونه است که زمین به وجود می آید . ما به وضوح تاثیر آناکسیمنس را در آرخلائوس می بینیم.و اینکه در اثر تخلخل و تکاثف جهان هستی پدید آمده است . همچنین به تطور انواع آناکسیمندر نیز معتقد است.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:30  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

آرخلائوس( قرن پنجم)

در باره ی زندگی و اندیشه ی آرخلائوس مطالب چندانی در دست نیست آرخلائوس بزرگترین شاگرد آناکساگوراس از شهر آتن و استاد سقراط بوده است.سقراط با وی همنشین بوده و ظاهرا مسافرتی با او به ساموس نیز داشته است .آرخلائوس جزء آخرین فیلسوفان طبیعی نحله ی ایونیایی یونان است . او مثل استادش اصل های نخستین را در شماره نامحدود و در نوع گوناگون می داند و مواد مشابه را اصل های نخستین قرار می دهد . او نوس را بر خلاف آناکساگوراس نه جدای از اشیاء دیگر بلکه به یکسان فطری همه ی جانوران می داند . و منشاء حرکت را نه زئوس بلکه سرما و گرما می داند .با جدا شدن خود به خودی گرم از سرد حرکت آغازمی شود . گرم در حرکت است و سرد ساکن و در حال انجماد . گرمای جدا شده از سرمای منجمد آب را به وجود می آورد . و آب در اثر تاثیر گرما می سوزد و به هوا تبدیل می شود . لذا خاک سرد و منجمداست و روی آن آب بعد هوا و در آخر هم آتش قرار دارد . اینگونه است که زمین به وجود می آید . ما به وضوح تاثیر آناکسیمنس را در آرخلائوس می بینیم.و اینکه در اثر تخلخل و تکاثف جهان هستی پدید آمده است . همچنین به تطور انواع آناکسیمندر نیز معتقد است.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:28  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

آناکساگوراس(500-428 ق.م.)

آناکساگوراس در کلازومنا در منطقه ی ایونیا( آسیای صغیر ) نزدیک شهر اسمیرنا متولد شد . او را یک شهروند ایرانی می دانند و حتی گفته شده است که با سپاه ایران به آتن آمده است.نخستین فیلسوفی است که در آتن اقامت گزید و اقامت او سی سال طول کشید .پریکلس حاکم عصر طلایی یونان شاگرد او بود . در سال 450 ق. م. او را به اتهام بیدینی محاکمه کردند زیرا که او معتقد بود خورشید یک قطعه سنگ گداخته و ماه از خاک است.در حقیقت مخالفین پریکلس برای اینکه به او ضربه بزنندآناکساگوراس را محاکمه کردند همچنانکه معلم دیگر پریکلس دامون تبعید شده بود. آناکساگوراس محکوم به مرگ شد و او را زندانی کردند اما به وساطت پریکلس آزاد و به ایونیا تبعید شد . یا به عبارت دیگر او را به زادگاهش برگرداندند. می گویند در مدت طولانی که در آتن اقامت داشت از او پرسیده اند که به یاد وطن خود نمی افتد . آسمان را نشان داد و گفت وطن من آنجا است.آتنی ها بواسطه ی او طعم فلسفه ی علمی را چشیدند.او خورشید و ماه را خدا نمی دانست و دریافت که بخش روشن ماه همیشه رو به خورشید است و اهله ی ماه نتیجه ی تغییر وضع ماه به نسبت خورشید و زمین است.[1] " ارسطو در کتاب " هنر سخنوری" به نقل از آلکیداموس فیلسوف سوفیست می نویسد که " اهالی شهر لامپساکوس آناکساگوراس را هر چند که وی بیگانه بود ، به خاک سپردند و اکنون نیز او را بزرگ می دارند . ایشان همچنین در میدان شهر ، قربانگاهی به نام وی بر پا ساختند و آن را به عقل و حقیقت اهداء کردند . سالروز مرگ وی نیز مدت ها روز تعطیل برای کودکان دبستانی بود."[2]

تلاش فیلسوفانی مانند آناکساگوراس ، امپدوکلس و دموکریتوس براین بوده است که با قبول نظریه ی پارمنیدس در باره ی وجود، حرکت را تبیین کنند.آناکساگوراس حرکت را بر خلاف پارمنیدس توهم نمی داند ، و با امپدوکلس نیز بر روی دو موضوع اساسی اختلاف داشت . اولا قبول نداشت که عالم در نهایت از چهار عنصر تشکیل شده است .او معتقد بود که " هر چیزی که اجزاء دارد و اجزاء آن از لحاظ کیف عین کل آن است نهایی و غیر مشتق است."[3] مثلا طلا که اگر از وسط نصف شود باز هم نیمه ها خود طلا هستند و نیمه از نظر کیف عین کل است .بر خلاف چیز هایی که اجزاء نا متشابه ساخته شده اند . مثل انسان که اگر نصف کنیم دو انسان نداریم. در آغاز همه ی اجزاء با هم مخلوط بودند بعد در هر شیء یک جزء بیشتر از اجزاء دیگر شد و ما هم آن شیء را به واسطه ی آن جزء بیشتر می شناسیم.مثلا در علف اجزاء دیگر هم هست اما جزء علف بیشتر است و به همین خاطر ما آن را علف می شناسیم.اما وقتی گوسفند آن را می خورد اجزاء گوشت که در علف است به گوشت بدن گوسفند اضافه می شود و همچنین اجزاء مو به پشم گوسفند و ..... وگرنه چگونه می شود که علف تبدیل به گوشت شود.آناکساگوراس " سخن از اینجا آغاز کرد که آن هستی کل و یکپارچه ای که پارمنیدس به آن باور داشت ، در واقع از بیشمار چیزهایی تشکیل یافته است که در آن از همه چیز در همه چیز یافت می شود و هیچ چیزی نمی توان یافت که از چیز های دیگردر آن " بهره یا سهمی " وجود نداشته باشد."[4] از نظر آناکساگوراس ماده تا بی نهایت بخش پذیر است اما حتی کوچک ترین ذره ی ماده شامل همه ی عناصر است . ماده را هر چه قدر تقسیم کنیم اجزای آن شامل چیز هایی شبیه کل است. آناکساگوراس کیفیت را به وسیله ی کمیت تبیین می کرد."[5]ثانیا بر خلاف امپدوکلس که برای تبیین حرکت و تغیر اشیاء به مهر و نفرت و یا به عبارت دیگر به اسطوره پناه برد او عامل دیگری را به نام " نوس " مطرح ساخت.از نظر آناکساگوراس نوس " نامحدود و به خود فرمان رواست و با هیچ چیز آمیخته نیست .بلکه تنها و به خودی خود هست ....او لطیف ترین و پاکترین چیز هاست دارای آگاهی کامل بر همه ی چیز ها و بزرگترین نیروست . بر همه ی چیز هایی  که جان دارند هم بزرگتر و هم کوچکتر ، نوس فرمانرواست."قطعه 12 . فیلسوف از عقل با کلمات مادی سخن می گوید ، لطیف ترین چیز هاست و شاغل مکان است. در همه چیز نفوذ می کند و با بسیاری چیزها در می آمیزد. با این وجود نمی توان گفت که نوس آناکساگوراس کاملا مادی است. همچنان که کاملا غیر مادی نیز نیست به عبارت دیگر نوس اگر ماده نباشد خدا هم نیست به نظر می رسد که در زمان او هنوز تمایز روح و ماده به روشنی مشخص نشده است.تفاوت اشیاء نیز به خاطر نوس نیست بلکه به خاطر اختلاف در ابدان است . نوس خالق ماده نیست چون ماده ازلی است و عامل حرکت در قسمت توده ی مخلوط است. نوس موجودات گوناگون و بی شماری که در حال سکون مطلق بودند را تکان داد و با این تکان و حرکت گردشی را سبب شد که موجب جدا شدن مواد گوناگون گردید." نخست این چرخش در ناحیه ای کوچک آغاز شد ، اما اکنون در ناحیه ای وسیعتر می چرخد و باز هم در ناحیه ای فراختر خواهد چرخید." قطعه ی 12 این حرکت هرگز پایان نخواهد پذیرفت . دایره هایی که بزرگتر می شوندبا حرکتی که نوس ایجاد کرد " غلیظ و نمناک ، سرد وتاریک ، در اینجایی که اکنون ( زمین) هست به هم گرد آمدند ، در حالی که رقیق و گرم و خنک به سوی فراخنای آیثربرجستند." قطعه ی 15و جهان به این صورت شکل گرفت و هر چه که جهان شکل پیدا می کرد نوس عقب تر می نشست. " آناکساگوراس .....تشکیل جهان را با حرکت چرخشی که عقل ( نوس) بر بخشی از توده ی مختلط وارد کرد تبیین می کند ، در توده ی مختلط " چیز ها با هم جمع بودند " این حرکت چرخشی ،که پیوسته بسط بیشتری می یابد ، با سرعت خود ، متخلخل و متکاثف ، وسرد و گرم ، و غیره به وجود می آورد . به این ترتیب ، دو جرم بزرگ ، یعنی اثیر یا آتش و خاک تشکیل می شود. اثیر یا آتش در محیط جای می گیرد و خاک در مرکز."[6] ایراد اصلی که بر نظر آناکساگوراس کسانی چون سقراط و افلاطون و ارسطو وارد دانستند، این بود که اگر چه فیلسوف عقل را به عنوان نیروی رهبرو منظم کننده به میان آورده است ." ولی از اینکه آن عامل را تنها در موارد اضطراری بکار می برد خرسند نیستند و می گویند او مانند نمایشنامه نویسان از " نوس " تنها همچون " خدای بیرون آمده از ماشین " استفاده می کند که در آسمان جای دارد و هر وقت در اثنای نمایش گرهی پیش می آید که با هیچ وسیله ای باز شدنی نیست ، از آنجا با تحکم گره را می گشاید ، و در تعلیل یکایک امور از جریانهای هوا و اثیر وسایه اشیاء عجیب یاری می جوید و خلاصه به همه چیز متوسل می شود جز به "نوس"[7]  ارسطو در مابعد الطبیعه در نقد آناکساگوراس می نویسد " عقل را-چونان افزاری مکانیکی- در ساختن جهان به کار می برد و هر گاه در توضیح علت هستی بالضروره چیزی در می ماند پای عقل را به میان می کشد ، اما در موارد دیگر ، هر چیز –بجز عقل- را علت رویداد ها می شمارد."[8]  افلاطون نیز در رساله ی فایدون از زبان سقراط همین ایراد و اعتراض را نقل می کند " دوست گرامی هر چه پیشتر رفتم و بیشتر خواندم دلسرد تر شدم و امید هایم بر باد رفت زیرا دیدم که این مرد اصلا کاری به عقل ندارد و عللی ذکر می کند که هیچ ربطی به نظم اشیاء ندارند و همواره به هوا و اتر و آب و چیز هایی عجیب از همین قبیل می پردازد." [9] با همه ی ایراداتی که بر نظر آناکساگوراس وارد است ارزش او به این است که عقل یا نوس را اگر چه ناقص مطرح کرده است به قول ارسطو در میان مردم مست او مردی هوشیار به نظر می رسید." هنگامی که کسی گفت که عقل، همان گونه که در جانوران ، همان گونه هم در سراسر طبیعت ، علت نظم وترتیب است ، در مقابل گفته های بی هدف پیشینیان مردی هوشیار به نظر می رسید. ما با اطمینان می دانیم که آناکساگوراس این نظریه را داشته است." [10]



[1] تاریخ وفلسفه ی علم ، 59

[2] به نقل از نخستین فیلسوفان یونان ، شرف الدین خراسانی ، 396

3 تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، جلال الدین مجتبوی ، جلد یک ، 82

4 نخستین فیلسوفان یونان ، 404

5 بحث در مابعد الطبیعه ، ؤان وال ، یحیی مهدوی ، 251

6 در آسمان ، ارسطو ، یاد داشت های کتاب دوم ، اسماعیل سعادت ، 255

7 متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد یک ،238

8 متافیزیک ، ارسطو ، شرف الدین خراسانی ، 985 الف

9 مجموعه آثار افلاطون ف فایدون ،محمد حسن لطفی ، 98

10 متافیزیک ط 984

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 18:35  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

امپدوکلس(490-435)

امپدوکلس اهل آکراگاس در قرن پنجم ق.م. می زیست و یکی از هواداران سر سخت دموکراسی در آکراگاس بود و به همراه پدرش برای استقرار دموکراسی با اشراف مبارزه می کرد.پدرش توانست فرمانروای خود کامه آن شهر را به سال 472 سرنگون و حکومت دموکراسی را مستقر کند .و گفته می شود که حکومت شهر را به امپدوکلس پیشنهاد کردند ولی نپذیرفت .او را بنیانگذار مدرسه ی پزشکی در ایتالیا می دانند و به رشد طب کمک زیادی کرد .در آن مدرسه کالبد شکافی هم می کردند و این کار بر پزشکی آتن تاثیر گذاشت . او خون قلب را جایگاه عقل می دانست نظری که بعد ها ارسطو از او تبعیت کرد . از نظر او خصوصیات اخلاقی به ترکیب خون بستگی دارد. برای بهداشت مردمان شهر خود می کوشید . و مرداب های پیرامون شهر خود را از پشه  ی مالاریا پاکسازی کرد ." در طب وی به اکتشافاتی قابل توجه در باره ی تغذیه و تنفس و توالد و تناسل نایل شد" [1]در کل امپدوکلس به پزشکی و شیمی و فیزیک بیشتر توجه داشت تا به ستاره شناسی و ریاضیات و ظاهرا به حساب و هندسه اصلا نپرداخت .امپدوکلس اندیشه های خود را در دو کتاب به نام " در باره ی طبیعت " و " پالایشها" به صورت منظوم منتشر ساخت . و " پس از پارمنیدس دومین فیلسوف یونانی است که فلسفه خود را در قالب یک شعر آموزشی حماسی ریخته است و دارای شیوه ای پخته و زبانی فشرده و پر مغز و گاه دشوار است ."[2] معمولا امپدوکلس را از التقاط گرایان می دانند که ترکیبی از علم و عرفان ارائه می دهد . التقاط را از ویژگیهای بخش باختری یونان می دانند در مقابل آن ایونیا است که مرکز ماده گرایی و علم تجربی است . " بر روی هم می توان گفت که امپدوکلس شخصیتی بر جسته و احساساتی آتشین ، روحی نا آرام و تبناک و اندیشه ای دشوار پسند و ژرف و عرفانی داشته است و شاید به همین جهت ارسطو وی را دارای مزاجی سوداوی می نامد."[3] امپدوکلس وارث چند گرایش فلسفی بود.یکی گرایش دینی – فلسفی فیثاغوریان و دیگری فلسفه ی هراکلیتوس و گرایش سوم مکتب فلسفی الئایی به خصوص پارمنیدس . امپدوکلس سعی کرد در وحله ی اول بین اندیشه های پارمنیدس و هراکلیتوس آشتی دهد . او مثل پارمنیدس معتقد بود که هستی هست و هستی از نیستی پدید نمی آید . و بار دیگر نیست نمی شود . وجود از نظر او مادی است و ماده ازلی و ابدی است . در ضمن با هراکلیتوس نیز موافق بود که جهان در حرکت است و به آسانی نمی شود گفت چیزی را که مشاهده می کنیم جز توهم و پندار نیست . امپدوکلس در فلسفه خود " راهی برای سازش دادن میان وجود تغیر و حرکت و اصل پارمنیدس ، که به موجب آن " وجود" نه به وجود می آید ونه از میان می رود ، پیدا کرد. امپدوکلس کوشید تا این سازش را به وسیله ی این اصل عملی کند که اشیاء کلهایی هستند که کائن و فاسد می شوند اما آنها از اجزاء مادی که خود فنا نا پذیرند ترکیب شده اند." [4] فیلسوفان طبیعت گرای پیش از امپدوکلس مثل تالس و آناکسیمنس معتقد بودند که یک عنصر مثلا هوا یا آب می تواند به عنصر دیگری تبدیل شود . اما امپدوکلس که پارمنیدسی است معتقد است که هیچ عنصری به عنصر دیگر تبدیل نمی شود و هر عنصر همان خاصیت هستی پارمنیدس را داراست. لذا جهان از چهار عنصر آب ، خاک ، آتش و هوا ساخته شده است . یعنی این چهار عنصر همیشه بوده اند و هستند . حتی خدایان نیز از این چهار عنصر ساخته شده اند . پس در هستی نه پیدایش است و نه فنا فقط ترکیب یا آمیختگی و جدایش وجود دارد لذا همه ی هستی نتیجه ی آمیختگی و جدایش این چهار عنصر است که جاودان ادامه خواهد داشت.نظر امپدوکلس حد وسط بین ثبات پارمنیدس و حرکت هراکلیتوس است . گمپرتس معتقد است که امپدوکلس با نظریه خود در باره ی ماده سه اندیشه ی بنیادی علم شیمی را بنیاد نهاد." فرض وجود عده ای متعدد ولی محدود – از عناصر اصلی یا آغازین ، فرض ترکیبهایی که این عناصر با یکدیگر می یابند ، و سر انجام قبول اختلاف های متعدد کمی یا تغییرات نسبی این ترکیبها."[5] پس جهان مرکب از این چهار عنصر است و این همه اشیاء و چیزها از دل این چهار عنصر ساخته شده است و جدایش این چهار عنصر باعث نابودی شیءو ترکیب آن باعث به وجود آمدن شیء جدید می شود .مثل رنگ ها هستند یعنی چند رنگ اساسی به طرق گوناگون با هم ترکیب می شوند و بینهایت رنگ ها وسایه ها به وجود می آورند . اما چه چیزی باعث و علت این آمیختگی و جدایش می شود . عاملی که باعث این آمیختگی و جدایش می شود را عشق و نفرت می دانست . البته او عشق و نفرت را مادی تصور می کرد . چون در آن زمان اندیشمندان یونانی روح و حتی خدایان را مادی تصور می کرده اند. در سخن امپدوکلس گاهی به نظر می رسد که علت مادی و علت فاعلی جدا هستند و گاهی یکی به نظر می رسند به قول ارسطو " این اندیشمندان، همچون جنگاوران ناورزیده در نبرد هایند که به هر سو می شتابند و غالبا ضربت های خوبی هم می زنند اما بی هیچ گونه دانش جنگی." [6]پیدایش مفهومی است که در اثر فعالیت عشق در ذهن پدید می آید و مرگ مفهومی است که در اثر فعالیت نفرت در ذهن پدیدمی آید . و تاثیر چیزی جز ریزش اجزاء بسیار خرد و نادیدنی از چیزها ونفوذ در منفذ ها و فاصله های اجزای اجسام دیگر نیست. او معتقد است که نخست بر جهان عشق حاکم بود و همه ی عناصر با هم مخلوط بودند و نفرت در حاشیه و گرداگرد سپهر بود اما نفرت کم کم شروع به نفوذ کردن می کند تا اینکه کاملا بر جهان مسلط می شود و عشق به حاشیه رانده می شود و باعث جدایش کامل می شود . و دو باره عشق شروع به نفوذ کردن می کندبه این ترتیب فرایند آمیختگی و جدایش ادامه دارد. جهانی که ما آنرا می بینیم فقط در مرحله ی دوم و چهارم می تواند باشد . در جهان کنونی نفرت کمکم عشق را می راند لذا عنصر آتش جدا شده بعد از آن هوا و آب و سر انجام خاک . در اینجا اهمیت این چهار مرحله را در پیدایش موجودات آلی و جانداران به روشنی می توان یافت . در مرحله ی نخست همه ی اجزاء بدون جدایی از یکدیگر قرار داشت چشم ها ، سر ها ،گردن ها ، دستها......همه جدا از هم ." بر آن (یعنی زمین) بسیاری سرهای بی گردن بیرون جستند ، بازوان برهنه ی محروم از شانه و ساعد به هر سو می رفتند ، و چشمان تنها پرسه میزدند ، نیازمند پیشانیها." قطعه ی 57[7] در مرحله ی دوم یک فرشته یا عنصر خدایی با دیگری به هم در آمیختند و " هر یک ( از اندام ها) به هم بر می خوردند ، به هم پیوستند . و بسیاری چیزهای دیگر غیر از آنها همواره پدید آمدند. " قطعه ی 59 یک پا با چند دست با هم جمع شدند ترکیب عجیبی از موجودات پدید آمد . در این ترکیب عجیب هر چه شایسته زیستن بودند ماندند و هر چه که شایسته نبودند از بین رفتند . در مرحله ی سوم تکامل جانداران یعنی جانورانی با پیکر های کامل پدید آمدند ، جوانه های مردان وزنان که اختلاف اندام های جنسی در آن یافت نمی شد . مرحله ی چهارم جاندارانی به شکل کنونی در آمدند که به وسیله ی زایش و تولید مثل به وجود می آیند . و در نخستین لحظات این مرحله گیاهان پدید آمدند.از آنجایی که انسان مرکب از عناصر چهارگانه است هر یک از عناصر درما همانند خود را در جهان بیرونی دریافت می کند . یعنی یک نوع تجانس بین ما و جهان خارج وجود دارد. لذا " احساس نتیجه ی تاثیر و تاثری است که میان عناصر موجود در تن ما وهمانند های آنها در جهان بیرونی ، روی می دهد."[8]مثلا در بینایی بین عنصری در ما و عنصری همانند بیرون از ما ملاقاتی هست ، همه ی اشیاء دائما فیضان ها و سیلان هایی دارند، و وقتی منافذ اندام های حسی به اندازه مطلوب باشد این فیضانها در آن منافذ نفوذ می کنند و ادراک حسی حاصل می شود.افلاطون همین نظر امپدوکلس را قبول داشت [9] چشم از دو عنصر آب و آتش تشکیل شده است و در اثر نفوذ عناصر آب و آتش در چشم است که ما اشیاء را می بینیم .و از آنجاییکه مقدار آب وآتش در چشم فرق می کند و یا اینکه جایگاه هر یک در وسط چشم باشد یا در آخر چشم ، دید ها فرق دارد . اما شنوایی در اثر آواز های بیرونی روی می دهد هوا که به وسیله ی آواز به جنبش در آمده است چیزی در گوش ما را تکان می دهد مثل زنگ و به صدا در می آید .بو ،بوسیله ی بازدم روی می دهد و از چیز های سبک و لطیف بو بیشتر بر می خیزد و در باره ی چشایی و لامسه همان قانون کلی عبور عناصر همجنس از منفذ ها را بیان می کند. امپدوکلس در اثر دوم خود" پالایشها" اندیشه های عرفانی و دینی خودش را بیان می کند او متاثر از آیین ارفه اوسی و فیثاغوری است و به تناسخ معتقد است " من تا کنون پسر ، دوشیزه ، گیاه، پرنده و ماهی لال جهنده ، بودم ." قطعه ی 117. و عقیده دارد که روح چیزی جز یک نفس کلی و جهانی نیست که در تمام موجودات جهانی پخش شده است و هر یک به ظرفیت بدن خود از آن بهره مند هستند . امپدوکلس روح را زندانی بدن می داندو این به خاطر گناهی است که او مرتکب شده است .اما گناهی که او می گوید با گناه نخستین مذاهب سامی فرق دارد.او معتقد است که انسان از آنجایی که شروع به کشتار دیگر حیوانات کرده و شکم خود را گورستان حیوانات دیگر کرد مرتکب گناه شده است . و راه رهایی از گناه چیزی جز تناسخ نیست یعنی آنقدر باید این روح گناهکار در جسمهای گوناگون حلول کند و زجر ببیند تا بالاخره با تزکیه پاک شود و به آرامش برسد. " در فلسفه امپدوکلس نظریه ی ارفه ای نفس و فلسفه ی طبیعی ایونیایی بهم آمیخته اند و این آمیزش نشان می دهد که چگونه دوشیوه ی نگرش کاملا مختلف به جهان ، توانسته اند در ذهن شخص واحد یکدیگر راتکمیل کنند. نماد اتحاد این دو شیوه ی نگرش ، تصوری است که از این فیلسوف در باره ی نفس به ما رسیده است؛ در این تصور ، نفس در میان گرد باد عناصر گرفتار است و هوا وآب و خاک وآتش ، در حالی که همه از آن بیزارند ، آن را به سوی یکدیگر می رانند......نفس در نظام طبیعی جایی در خور خویش نمی تواند یافت و از این رو به آگاهی دینی خود به خویشتن ، پناه می برد و رهایی می ِیابد."[10]



[1] فلسفه یا پژوهش حقیقت ، جمعی از فیلسوفان غربی، سید حلال الدین مجتبوی ، 164

[2] نخستین فیلسوفان یونان ، شرف الدین خراسانی ، 343

[3] همان 342

[4] تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون، سید جلال الدین مجتبوی ، 77

[5] متفکران یونانی،251

[6] نتافیزیک ، ارسطو، شرف الدین خراسانی ،985 الف

[7] همه ی قطعه ها از کتاب نخستین فیلسوفان یونان نقل می شوند.

[8] نخستین فیلسوفان یونان، 383

[9] تاریخ فلسفه ، کاپلستون،80

[10] پایدیا، ورنر یگر ، محمد حسن لطفی، جلد اول ، 242

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 17:14  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

زنون الئایی ( قرن پنجم)

زنون شاگرد پارمنیدس، بیست وپنج سال جوانتر از او بود و در سفر پارمنیدس به آتن او را همراهی کرده و مورد مهر و محبت او بوده است .مدتی در آتن استاد پریکلس بوده و در سخنوری و جدل شهرت داشته است . دوگنس لائرتیوس از ارسطو نقل می کند که زنون کاشف دیالکتیک بوده است .[1] با فرضی شروع می کرد و در حین استدلال فرض را به تناقض می کشاند و به نقیض فرض می رسید . در مسائل سیاسی و اجتماعی شهر خود شرکت داشته و یکی از قانون گذاران شهر خود بود. و گفته شده است که در توطئه ای علیه یکی از جباران شرکت داشته که پس از لو رفتن در زیر شکنجه کشته می شود . آنچه از زنون مشهور است احتجاجات او علیه کثرت گرایی فیثاغوریان و کسانی که معتقد به حرکت و تغییر بوده اند می باشد . البته خود زنون منکر این نمی شود که ما حرکت را در زندگی روزانه ی خود تجربه می کنیم .چنانکه در ختان رشد می کنند و ......بلکه زنون می خواست " مبرهن سازد که کثرت انگاری فیثاغوریان مستلزم مشکلاتی حل نا شدنی است و تغییر و حرکت حتی بنا بر فرض کثرت غیر ممکن است . پس منظور از احتجاجات زنون مجاب کردن مخالفان فیثاغوری پارمنیدس با یک سلسله از " احاله های به محال " به نحو هوشمندانه و زیرکانه است . "[2] او به کسانی که به واحد پارمنیدس ایراد می گرفتند و احتمالا مسخره می کردند خواست نشان دهد که اندیشه های خود آنان نیز کمتر مضحک نیست . اگر ما از واحد پارمنیدس به تناقضاتی می رسیم از کثرت فیثاغوریان به تناقضات بیشتری بر می خوریم . افلاطون در رساله پارمنیدس از قول زنون می نویسد ."مرادم از نوشتن این کتاب این است که از ادعای پارمنیدس در برابر کسانی که می کوشند آن را مضحک جلوه دهند دفاع کنم . مخالفان پارمنیدس می گویند این سخن که " فقط واحد وجود دارد" ادعایی بی پایه است و تناقض های بی شماردر خود نهفته دارد . بدین جهت روی سخنم در این کتاب با کسانی است که معتقد به کثرت اند و همان ایراد را بر آنان می گیرم و می کوشم ثابت کنم که ادعای آنان- که می گویند هستی کثیر است- اگر نیک نگریسته شود مطالب بی معنی و بی پایه ی بیشتری را به دنبال می آورد . "[3] روش دیالکتیک زنون هم چون شمشیر دو دم بود .اگر چه که مشکلاتی را برای فیثاغوریان و کسانی که معتقد به کثرت بودند ایجاد کرد اما " در حقیقت نیروی استعداد سرکش و بی لگامش او را بسیار دور تر از هدفی برد که او در نظر گرفته بود .او همچون هوا خواه مومن نظریه ی وحدت ، و به عنوان وجود شناس ، به میدان نبرد رفت ولی هنگاهی که از میدان بازمی گشت شکاک ، یا به لفظ بهتر ، نیست انگار ( نیهیلیست) بود . " [4] به همین خاطر افلاطون با روش خاص خودش در رساله پارمنیدس از قول زنون نقل می کند " این کتاب را در روزگار جوانی به قصد رد ایراد های مخالفان نوشتم ولی در آن هنگام کسی آن را دزدید و امید نداشتم که بتوانم روزی منتشر کنم . پس اگر گمان می بری که این نوشته زاده ی اندیشه ی مرد کاملی است نه هوس جوان نو رسی ، در اشتباهی . " [5]

دلایل زنون علیه کثرت انگاری فیثاغوریان.

1-   اگر واقعیت از واحد ها تشکیل شده است ، آن واحد یا دارای حجم است یا نیست . اگر دارای حجم باشد باید بی نهایت تقسیم شود و اگر به بی نهایت تقسیم شود آنگاه آن واقعیت باید از بی نهایت واحد ها تشکیل شده باشد لذا باید بی نهایت بزرگ باشد . اما اگر آن واحد حجم ندارد باید آن واقعیت از بینهایت واحد های بی حجم تشکیل شده باشد که در این صورت باید بی نهایت کوچک باشد .

2-   اگر کثرتی وجود دارد، باید بگوییم که از چند واحد تشکیل شده است و شمردنی باشد . از طرف دیگر ما نمی توانیم بگوییم که از چند واحد تشکیل شده چون هر کثرتی به بی نهایت واحد ها قابل تقسیم است و غیر قابل شمردن است .

3-   اگر یک پیمانه گندم را به زمین بریزیم صدا می کند . اما اگر دانه دانه گندم را به زمین بریزیم صدا نمی کند . حال اگر تک تک می افتد صدا نمی کند پس چطور یک پیمانه گندم که مرکب از همین تک تک گندم هاست صدا می کند .

دلایل علیه کثرت .

1-   مسابقه ی لاک پشت و آخیلس . اگر آخیلس قهرمان دوی یونان با لاک پشتی که یک متر از او جلو تر است مسابقه بگذارد هرگز به او نخواهد رسید . چون آخیلس تا بخوا هد یک متر را طی کند لاک پشت مقداری جلو تر می رود و .....

2-   اگر تیری را در هوا پرتاب کنیم اگر تیر ده متر را در ده ثانیه طی کند پس در هر ثانیه تیر در یک متر قرار دارد آنگاه حرکت عبارت است از کنار هم قرار گرفتن ده تیر ساکن.

3-   اگر ما بخواهیم از یک طرف ورزشگاه به طرف دیگرورزشگاه مسابقه بدهیم هرگز به آن طرف نمی رسیم چون اگر به فرض صد متر باشد ما اول باید پنجاه متر را طی کنیم و قبل از پنجاه متر باید بیست وپنج متر را طی کنیم و ......در نتیجه هیچگاه به دیوار روبروی ورزشگاه نخواهیم رسید.

همانطور که گفته شد زنون می خواست به کسانی که اندیشه واحد را مضحک می دانستند نشان دهد که اندیشه کثرت گرایی مضحکتر است . خلاصه آنکه " ساده ترین تبیین شاید این باشد که زنون از مکان و زمان حرکت و اندازه و غیره ، بعنوان مفاهیم انتزاعی ذهنی سخن می گوید .، نه بعنوان امور واقعی در تجربه عملی . واین از نظر پارمنیدس که واقعیت همان فکر است ناشی شده است. "[6]    



[1] نخستین فیلسوفان یونان ، شرف الدین خراسانی ، 313

[2] تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، سید جلال الدین مجتبوی ، 68

[3] دوره ی آثار افلاطون ، محمد حسن لطفی ، جلد سوم ، پارمنیدس ، 128

[4] متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد یک ، 225

[5] پارمنیدس 128

[6] فلسفه یا پژوهش حقیقت ، چند تن از اساتید غرب ، سید جلال الدین مجتبوی ، 63

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 21:58  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

ملیسوس

ملیسوس اهل ساموس در 480 ق.م. به دنیا آمد . مردی سیاستمدار بود که از طرف مردم ساموس به فرماندهی نیروی دریایی برگزیده شد . او مردم ساموس راتشویق کرد که به نیروی دریایی آتن حمله کنند و با تشویق او بود که در سال 440 ساموسی ها آتنی ها را در جنگ دریایی شکست دادند .

شاگرد پارمنیدس بوده و کتابی به نام " در باره ی طبیعت " نوشته است .ظاهرا تلاش می کرد تا اعتراضاتی که مخالفین پارمنیدس بر فلسفه او داشته اند پاسخ گوید . و ضمنا خود نیز در بعضی از مسائل با پارمنیدس اختلاف داشته است . "ملیسوس اولا صفت بعد " موجود" را باقی می گذارد ولی هر گونه مادیت را از آن سلب می کند ، ثانیا به عدم تناهی زمانی عدم تناهی مکانی را می افزاید و ثالثا برای " موجود" قائل به زندگی عاطفی می شود ولی او را از هر گونه " درد واندوه" بیگانه می داند . " [1]ارسطو نظرات ملیسوس را سخت نا پخته می داند .[2] شاید به این دلیل که یونانی ها متناهی را برتر از نامتناهی می دانستند . چون می خواستند اشیاء را به روشنی و صراحت ببینند . ملیسوس معتقد به نامتناهی مکانی وجود بود . هستی هم از نظر زمانی و هم از نظر مکانی واحد و نا محدود است .چون " اگر وجود متناهی است ، پس ورای وجود باید هیچ چیز نباشد وجود را باید هیچ چیز محدود نکرده باشد . اما اگر وجود را هیچ چیز محدود نکرده است ، باید نا متناهی باشد و نه متناهی . " [3] و با اینکه اگر محدود بود نمی توانست واحد ویکتا باشد . پارمنیدس عقیده داشت که هستی کروی شکل است و ناچار با خلاء محدود می شود اما ملیسوس عقیده دارد که واحد در بزرگی و اندازه نا محدود است چون خلاء وجود ندارد . حال که خلاء وجود ندارد پس هستی پر است و حرکت نیز وجود ندارد . " پارمنیدس ، به نظر می رسد که واحد را بر حسب مفهوم آن ادراک می کند ، اما [درک] ملیسوس [از همین واحد] بر حسب ماده است . بدین علت آن یک می گوید که محدود است و این یکی می گوید که نا محدود است." [4] اهمیت ملیسوس را در این می دانند که تکانی به نظریه ی کثرت دادو معلوم ساخت که اگر کثرتی باشد هر یک از اجزای این کثرت باید درست دارای همان صفات واحد باشد و بدین سان راه را برای اتومیست های آینده گشود .



[1] متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی، جلد یک ، 205

[2] متافیزیک ، ارسطو،شرف الدین خراسانی،986 ب

[3] تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، سید جلال الدین مجتبوی ، جلد یک ، 66

[4] متافیزیک ، 986 ب

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 19:18  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

پارمنیدس(515-440)

پارمنیدس در شهر الئا در خانواده ای محترم و توانگر به دنیا آمد . او را پایه گذار واقعی نحله ی الئایی می دانند .با سقراط جوان در آتن گفت وگو کرد . اندیشه های خود را به نظم می نوشته است و کتاب او " در باره ی طبیعت " نام داشت . گفته  می شود که قوانینی را برای زادگاه خود تهیه و تدوین کرده است . شاگرد کسنوفانس بود اگر چه که از او پیروی نکرده و بیشتر تحت تاثیر آمینیاس فیثاغورسی بوده است . اندیشه های خود را در غالب شعر بیان می کرده است . متاثر از فیثاغورسیان بوده است چرا که آنان اندیشه  و معانی را نوعی الهام از طرف خدایان می دانستند و به همین خاطر یونانیان شعر را حرمت می نهادند و شاعران را زبان خدایان می دانستند . بعضی او را بنیانگذار منطق دانسته اند و یا اینکه نخستین فیلسوفی بوده است که فلسفه اش را بر استدلال منطقی بنیاد نهاده است ." پارمنیدس در برابر فلسفه طبیعی ملطیه ، و نظریه ی اعداد فیثاغورس ، شکل بنیادی سومی از تفکر یونانی ، یعنی شکل منطقی را ، عرضه کرده و همانند آن متفکران در تمامی زندگی ذهنی و روحی آدمیان اثر بخشیده است . " [1] هراکلیتوس هستی را دائما در حال تغیر و صیرورت می دانست . " واحد - آتش "او یکپارچه حرکت بود . اما پارمنیدس بر عکس او تغیر و صیرورت را توهم می داند و هستی را یک پارچه ساکن و ثابت می داند . بحث " وجود " را برای نخستین بار مطرح می کند . بعد ها کسانی مثل امپدوکلس و آناکساگوراس خواسته اند که بعضی نظرات پارمنیدس را با هراکلیتوس جمع کنند . ژان وال معتقد است که نتیجه ی منطقی نظرات پارمنیدس و هراکلیتوس به سفسطه می رسد .از هراکلیتوس که همه جیز را در حرکت می داند به نسبیت پروتاگوراس می رسیم و از وجود واحد پارمنیدس به گرگیاس می رسیم که می گفت وجود فابل شناسایی نیست و اگر هم باشد قابل بیان کردن نیست . وافلاطون در پی این بود که در هر دو نظریه تجدید نظر کند و نظریه ی سومی ارائه دهد . او وجود ثابت احتمالا مادی پارمنیدس را با اصطلاحاتی به مثل تعبیر کرد . و جهان صیرورت و تغییر هراکلیتوس را به عنوان معرفت حسی بیان نمود.

شعر پارمنیدس از یک مقدمه و دو بخش تشکیل شده است . بخش اول " راه حقیقت " و بخش دوم " راه گمان " یا پندار است . در مقدمه فیلسوف ما معراج عقلانی خود را به تصویر می کشد . در ارابه ای نشسته است و " دوشیزگان خورشید" که همان پرتو های درونی و عقلی وجود فیلسوف هستند او را راهنمایی می کنند تا به دروازه ی " شب و روز " می رسند . " شب " نماد نادانی و پندار و " روز " نماد دانایی و حقیقت است . و " عدل " نماد جدایی حق از باطل است در را به روی آنها می گشاید . و از گمان وارد حقیقت می شود . و الهه که نیروی معرفت است و مردان فرزانه را به پیش می راند با مهربانی از او پذیرایی می کند و خطاب به او می گوید " ای جوانک که همراه ارابه رانان مرگ ناپذیر و اسبانی که ترا می کشند ، به خانه ی ما آمدی ، درود بر تو ! زیرا این نه بخت بد بوده است که ترا فرستاده است تا به این راه بیایی – زیرا براستی این راه بیرون از جاده ی لگد کوب شده ی آدمیان است – بلکه حق و عدالت " [2]  و در ادامه الهه به فیلسوف ما می گوید که دو راه کسب ومعرفت وجود دارد که نقیض یکدیگرند و تو باید یکی را انتخاب کنی . یکی شناخت عقلی و دیگری شناخت گمانی یا حسی .راه " حقیقت به زیبایی گرد شده " و راه " پندارها ( یا گمان ها ) ی آدمیان فنا پذیر را که در آن هیچ یقین حقیقی نیست." راه اول که راه شناخت عقلی و معرفت عقلی است " یکی اینکه : هست و نا هستی (نیستی)نیست . این راه یقین است ." . راه دوم که راه پندار و گمان است " دیگری اینکه : نیست و نیستی به ضرورت هست ، این راه به تو می گویم به کلی پژوهش ناپذیر است ، زیرا تو نه می توانستی نا هستنده را بشناسی و نه بر زبان آوری . "  پارمنیدس یک راه سومی نیز نشان می دهد، راه کسانی که جهان را آمیخته ای از هستی و نیستی می شمارند . " راه دیگری که میرندگان هیچ ندان ، دو سره در آن سر در گمند ، زیرا بیچارگی ، اندیشه ی سرگردان را در سینه ها یشان رهبری می کند و این سو و آن سو برده می شوند ، هم لال و هم کور و حیرت زده ، قومی نا مصمم که هستی و نیستی برایشان هم همان بشمار می روند و هم نه همان و همه چیز را نزد ایشان راهی معکوس است . " پارمنیدس پس از آنکه راه اول را پذیرفت که هست می گوید " اندیشیدن و هستی هر دو همان است " قطعه ی 3 یا " اندیشیدن همان اندیشه است که : هست ، زیرا نمی توانی بدون هستنده ، که در آن بر زبان آمده است ، اندیشیدن بیابی." قطعه ی 8 در اینجا یکی از اساسی ترین سوالات فلسفه را مطرح می کند اینکه اندیشه و هستی یکی هستند .حال کدام یک تقدم دارند . آیا او معتقد است که هستی بر اندیشه تقدم دارد یا اینکه اندیشه بر هستی مقدم است . دور بین معرفت شناسی و هستی شناسی . بعضی معتقدند که جهان بینی فلسفی پارمنیدس مادی است لذا هستی را بر اندیشه مقدم می دانند و بعضی دیگر معتقدند که پارمنیدس هستی را مطلقاعقلی و فکری می داند . لذا اندیشه را مقدم بر هستی می دانند . به نظر می رسد که هستی پارمنیدس مادی باشد چون صفاتی که برای آن ذکر می کند مادی است ." حقیقت به زیبایی گرد شده " یعنی مستدیر است و متناهی . معلوم و متعین است از لحاظ زمانی نا متناهی است اما از لحاظ مکانی متناهی است شاید تمایز بین جسمانی و روحانی برای پارمنیدس روشن نبوده است لذا در عین اینکه قویترین سلاح را در اختیار مکتب مادی گرایی جزمی قرار داده است ولی خود نظریه اش دقیقا ماده گر ا نیست .[3] و در ضمن راه را برای ایده آلیسم افلاطون باز کرده است .

نسبت بین اندیشه و هستی چگونه است ؟ از نظر پارمنیدس هستی "هست" و اندیشه ظهور آن است به عبارت دیگر هستی متعلق اندیشه است وقتی هستی در ذهن ظهور پیدا کرد به دو صورت خود را نشان می دهد . اگر همراه با صدا و آواز نباشد اندیشه و فکر می شود و اگر همراه صدا و آواز باشد ، سخن می شود لذا سرچشمه ی اندیشه و سخن هستی است . هستی با اندیشه یا سخن پیوسته است .سخن اندیشه ی با صدا است و اندیشه زاییده ی هستی است . هستی "مفهوم یا اندیشه ای مجرد که یکسان از همه ی هستنده ها گرفته شده و بر همه ی آنها اطلاق می شود و در سخن ظهور کرده است . "[4] همبستگی بین هستی و اندیشه یکی از بزرگترین رویداد های فلسفی است که پارمنیدس پایه گذار آن بوده است . خلاصه آنکه راه حقیقت راه هستی است که با اندیشه یکی است . اما پارمنیدس هستی " هست " را از کجا به دست می آورد ؟ همانطور که قبلا گفته شد او هستی را متعلق فکر می دامند .آنچه که ما در باره ی آن اندیشه می کنیم و سخن می گوییم باید باشد تا در باره ی آن سخن بگوییم و آنچه که می تواند متعلق فکر من باشد پس باید باشد تا من در باره ی آن بیندیشم . لذا " آن هست " نمی تواند که نباشد و اگر هم می توانست باشد به وجود نمی آمد چرا ؟چون از هیچ چیزی به وجود نمی آید . پس هستی نه ممتنع الوجود است نه ممکن الوجود ، بلکه وجود آن ضرورت دارد و همیشه موجود بوده است . این ضرورت را او از درون خود مفهوم " وجود " بدست می آورد. حال این وجودی که ضرورت دارد همیشه هست و حرکت و تغییر در آن راه ندارد ، واحد است . خلاصه ی سخن پارمنیدس این است که " وجود یا واحد هست ، و صیرورت و تغیر توهم است . زیرا اگر چیزی به وجود آید ، پس یا از وجود به وجود می آید یا از لاوجود . اگر از اولی به وجود می آید ، در این صورت هیچ چیز نیست ، زیرا از هیچ هیچ چیزی به وجود نمی آید . " [5] صیرورت یا شدنی در کار نیست وکثرت یک توهم است و چیزی هم به وجود نمی شود افزود ، چون غیر از وجود چیزی نیست که به آن افزوده شود زیرا هر چیزی که به وجود افزوده شود خود وجود خواهد بود . کثرت و صیرورت نتیجه ی ادراک حسی یا همان راه پندار و گمان است که پر از تناقض است و آنچه را که انسان از طریق حواس می شناسد راهنمای قابل اعتمادی برای ذات و ماهیت حقیقی اشیاء نیست . از ادراک حسی تنها ظن و گمان حاصل می شود ، و حرکت یک توهم است .

پارمنیدس نخستین متفکری است که مساله ی روش پژوهش های فلسفی را آگاهانه مطرح کرده است و راه ادرا ک حسی و راه تفکر را از هم جدا می کند و در این تمایز تاکید او بر ماتریالیسم یگانه انگار است تا بر ایده آلیسم . ماتریالیستی که در آن حرکت و تغییر یک توهم است و تنها عقل می تواند واقعیت را ادراک کند .   



[1] پایدیا ، ورنر یگر ، محمد حسن لطفی ، جلد یک ، 250

[2] نخستین فیلسوفان یونان ، شرف الدین خراسانی ،.277 نقل قول های پارمنیدس از این کتاب نقل می شود

[3] متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد یک ، 119

[4] نخستین فیلسوفان یونان295

[5] تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، یسد جلال الدین مجتبوی ، جلد یک ، 61

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 19:17  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

هراکلیتوس ( 478-544)

هراکلیتوس اهل افسوس فیلسوفی تاریک اندیش ، بد گمان ، گوشه گیر واندوهگین بود . در خانواده ای اشرافی به دنیا آمد و بعد از مرگ پدر مقام باسیلیوس ( سلطنت ، پادشاهی ) را که در خانواده ی او موروثی بود به برادر واگذار کرد و خود کناره گرفت .  نسبت به مردم نظر خوبی نداشت و اغلب مردم را بد می دانست و در باره ی مردم افسوس می گفت " شایسته است که اهالی افسوس نفر به نفر همه خود را حلق آویز کنند و شهر را به پسران نا بالغ وا گذارند ، زیرا ایشان هرمودوروس ، ارجمند ترین مرد خود را بیرون کردند و گفتند " در میان ما هیچکس نباید ارجمند ترین باشد ، و اگر هم باشد ، بگذارید در جای دیگر و در میان دیگران باشد ." قطعه ی 121[1]  و چون عامه ی مردم لذت را لذت جسمانی می دانند می گفت " اگر خوشبختی در لذتهای جسمانی می بود باید گاوان نر را ، هنگامی که ماش سبز برای خوردن می یابند ، خوشبخت بخوانند." قطعه ی 4 و یا اینکه " خران آشغال [کاه] را بیشتر از زر ترجیح می دهند ." قطعه ی 9 و" خوکان از لجن بیشتر لذت می برند تا از آبهای تازه " قطعه ی 13 . هراکلیتوس به خدایان یونان اعتقاد نداردو آنها را استهزاء می کند و می گوید مردم سنگ پاره هایی را که تراشیده اند ستایش می کنند " بر مجسمه های خدایان ، که نمی شنوند ، نماز می گذارند ، چنانکه گویی می شنوند ، آنان که نه چیزی می بخشند و نه چیزی در خواست می کنند . " قطعه ی128 و از همه بدتر اینکه برای تقرب به خدایان قربانی می کنند." ایشان پالودگی را از راه آلودن خود به خون تازه می جویند . مانند اینکه کسی در گل گام نهد تا پایش را از گل بشوید . اما اگر انسانی وی را می دید که چنان می کند ، او را دیوانه می پنداشت . ایشان به این تندیس ها (مجسمه ها) نماز می گذارند ، چنانکه گویی کسی با خانه ی خود گفتگو کند؛ زیرا خدایان و قهرمانان را آن گونه که هستند نمی شناسند . " قطعه ی 5  قطعه هایی که از هراکلیتوس نقل شده است بخوبی نظر او را در باره ی عامه ی مردم بیان می کند . از نظر سیاسی در مبارزات حزبی که در زمانش در گرفت جانب اشراف را گرفت " یک نفر برای من ده هزار است ، اگر بهترین باشد ." قطعه ی 49از نظر فکر واندیشه از میان دانشمندان گذشته به آناکسیمندر بسیار مدیون است . فیلسوفی اهل نظر و تامل واندیشه است . " نخستین حکیم یونانی است که حساب نمی کند و مساحی نمی کند و دست به ترسیم نمی یازد و به هیچ کار یدی نمی پردازد."[2] در اواخر عمر در جنگل کاملا انزوا گرفت و پس از آنکه اندیشه هایش را در منشوری نوشت و آن را به معبد آرتیمس سپرد در گذشت.

هم چنان که گفته شد  ، هراکلیتوس از آناکسیمندر بسیار متاثر بوده است . اما بر خلاف آناکسیمندر که می گفت اضداد به یکدیگر تجاوز می کنند و سپس این ظلم و بیداد گری خود را تاوان می دهند .هراکلیتوس معتفد است که جنگ اضداد برای " واحد" ضروری است یعنی وجود " واحد " منوط به کشمکش اضداد است . هستی در عین کثرت واحد و یکی است و " واحد " زائیده ی کشاکش پیوسته در میان اضداد است " تناقض " توافق است و از چیز های نا موافق زیباترین هما هنگی ( و همه چیز از راه جدال ) پدید می آید . " قطعه ی8 وحدت در جهان چیزی نیست جز هماهنگی زاییده ی اضداد و این کشاکش اضداد باعث بر پایی جهان است ." مردمان نمی دانند که چگونه از هم جداشدگی عین به هم پیوستگی است . هماهنگی کششهای متضاد چون در کمان و چنگ " قطعه ی 51 جنگ یکی از مظاهر قانون جهانی است " جنگ پدر همه ی چیز ها و پادشاه همه ی چیز هاست ، و بعضی را چون خدایان آشکار کرده است و بعضی را چون آدمیان . بعضی را برده ساخته است و بعضی را آزاد" فطعه ی 53 " باید دانست که جنگ در چیز هاهمگانی است و پیکارعدل است و همه چیز از راه پیکار و ضرورت پدید می آید . " قطعه ی 80 حال جنگ بین اضداد باعث " شدن " یا صیرورت می شود . البته باید توجه داشت که اضداد همیشه " باندازه " به یکدیگر مبدل می گردند و به همین خاطر تعادل و تناسب بر قرار می ماند .و اگر این تناسب به هم بخورد هستی نابود می شود ." زندگی یکی مرگ دیگری است وعدم این مایه ی وجود آن است و نیک و بد و مرگ و زندگی و هستی و نیستی در واقع یکی است و خواص اشیاء و اختلاف آنها نسبی و اعتباری است چنانکه آب دریا در مذاق ماهی خوب است و در مذاق انسان بد ."[3] " برای خدا همه چیز زیبا و نیک و عدل است ، اما آدمیان یکی را نا عادلانه و یکی را عادلانه تصور کرده اند " قطعه ی 102 حال جنگ بین اضداد باعث " شدن " یا صیرورت می شود .از نظر هراکلیتوس هر چیزی در حال جریان و تغییر دایم و مستمر یا " صیرورت" است . ارسطو ازهراکلیتوس نقل می کند که " همه ی چیز های محسوس ، همیشه، در حال سیلان اند و هیچ گونه علمی ( یا شناختی ) به آنها تعلق نمی گیرد" [4] " کسانی که در یک رودخانه گام می نهند ، آبهای دیگر و دیگری بر رویشان جریان دارد." قطعه ی 12 " ما در یک رودخانه هم پا می گذاریم هم پا نمی گذاریم ، ما هم هستیم هم نیستیم " قطعه ی 49 " آنچه در ماست یکی است : زنده و مرده ، خوابیده و بیدار ، جوان و پیر ، زیرا این ها دگرگون شده ، آنها اند و باز هم آنها ، دگرگون شده ، اینهااند." قطعه ی 88 "نمی توان دو بار در یک رودخانه گام نهاد "قطعه ی 91 آنچه از این قطعات بدست می آید می توان هراکلیتوس را از نخستین پایه گذاران دیالکتیک دانست. "می توان هراکلیتوس را با نظریه ای که راجع به تقابل و نظری که در باره ی وجود کشمکش در درون صیرورت اظهار داشته ، مبتکر آنچه بعدا دیالکتیک یا جدل خواند ه شده است ، دانست" [5] البته کاپلستون معتقد است که این صیرورت یا شدن هسته ی فکر فلسفی هراکلیتوس را تشکیل نمی دهد . آنچه او در پی بیان آن بوده است تبیین مفهوم وحدت در اختلاف و اختلاف در وحدت بوده است . بهترین چیزیکه به نحو حسی اندیشه هراکلیتوس را بیان می کند آتش است . اما آیا هراکلیتوس می خواسته است چون نخستین فیلسوفان یونان مادةالمواد عالم را بیان کند . ارسطو و افلاطون و همچنین در دو قطعه آن طور که فهمیده می شود، هراکلیتوس می خواهد بگوید آتش مادةالمواد هستی است. " دگرگونی های آتش: نخست دریا ، و نیمی از دریا خاک ، و نیمی دیگر فواره ی آتشناک ......." فطعه ی 31 " همه چیز مبادله ی آتش است و آتش مبادله ی همه چیز ، مانند کالا ها برای طلا و طلا برای کالا ها." قطعه ی 90  اما بعضی دیگر از دانشمندان معتقدند که " هراکلیتوس نمی خواهد مانند دیگر فیلسوفان ایونیا اصل نخستین اشیاء را آتش قرار دهد . بلکه آن را بهترین نمونه ای می یابد که نظریه ی جریان و سیلان و دگرگونی پیوسته اشیاء را به وسیله شکل و چگونگی محسوس آن نشان می دهد."[6] و به این قطعه ی هراکلیتوس استناد می کنند " این نظام جهانی را که برای همه همان است ، هیچ یک از خدایان و هیچیک از آدمیان نیافریده است ، بلکه همیشه بود و هست و خواهد بود ، آتشی همیشه زنده ، فروزان به اندازه هایی و خاموش به اندازه هایی " قطعه ی 30 به هر حال از نظر هراکلیتوس ذات همه چیز آتش است این به خاطر اندیشه ی فلسفی اوست که آتش را به عنوان مادةالمواد انتخاب کرده است اگر هستی وحدت منوط به کشمکش و جنگ و ستیز است هیچ چیز بهتر از آتش نمی تواند این جنگ را از طریق حسی نمایان سازد . آتش با تغذیه از جنس متفاوت با خودش زنده است ، آتش با سوختن و تبدیل کردن ماده ای دیگر به خودش زنده است . پس آتش می تواند بهترین مادةالمواد برای اندیشه ی فلسفی هراکلیتوس باشد . اما چگونه کثرت به وحدت (آتش ) بر می گردد و بر عکس . هراکلیتوس دو جریان یا فراگرد را تشخیص می دهد . راه فراز و راه نشیب ." را به بالا و پایین یکی و همان است " قطعه ی 60 آتش وقتی منقبض شد تبدیل به آب می شود و آب تبدیل به خاک که این فراگرد نشیب است و دو باره بر عکس یعنی خاک به آب و آب به هوا و آتش تبدیل می شود .که این فراگرد فراز است . و در کل کمیت جهان به یک اندازه است یعنی به همان مقدار که آتش از مواد دیگر می گیرد به همان اندازه پس می دهد .و به این ترتیب طبیعت اشیاء در جهان ثابت می ماند و این ثبات نسبی اشیاء را " هماهنگی پنهان جهان " می نامد . اختلاف ها جنبه های مختلف واحدند و اگر این اختلاف ها یا فراز و نشیب ها باز ایستند واحد از بین می رود . " همه چیز مبادله آتش است و آتش مبادله ی همه چیز ، مانند کالا ها برای طلا و طلا برای کالا ها." قطعه ی 90 هراکلیتوس از واحد که همان " هماهنگی پنهان جهان " است به عنوان خدا یا لوگوس " قانون جهانی " سخن می گوید . هراکلیتوس با مشاهده ی اموری که در طبیعت و در زندگی انسان مطابق قاعده ی معینی روی می  دهد به این نتیجه رسیده است که جهان باید تابع قاعده و نظمی باشد . جهان با همه ی نابسامانی ظاهریش یک معنی و مقصد دارد که وی آن را لوگوس می نامد."خدا عقل (لوگوس ) جهانی است ، قانون کلی که در درون همه ی اشیاء هست ، تمام چیزها را به یک وحدت می پیوندد و تغیر دایم در جهان را بر طبق قانون عام و کلی معین می کند ." [7]  " آذرخش بر همه چیز فرمانروا است ." قطعه ی 64 " عقل ، (لوگوس) بدان سان که هراکلیتوس در نظر دارد ، امری نیست جز پی آمد عناصر متضاد که از نزاع دایمی بین آنها جهان تقوم می یابد و آتش است که به جهان جان می بخشد ، و عقلی است که در عالم حضور دارد." [8] " خدا روز وشب ، زمستان و تابستان ، جنگ و صلح ، سیری و گرسنگی است ، وبه شیوه ی( آتش) دگرگون می شود . " قطعه ی 67 اما از سوی دیگر او عقل یا لوگوس را از کل عالم جدا می شمارد . و این را می توان یکی از نخستین موارد شمرد که یک تصور متعالی مطرح شده است .باتصور لوگوس ، تصور نظم به صورت خاص فلسفی در می آید که هر چه در جهان صورت می گیرد مطابق با این قانون جهانی است که ضد از ضد زائیده می شود .[9] برای هراکلیتوس انسان جزیی از این هستی است و تابع قانون کل هستی . از نظر هراکلیتوس روح انسانی آتش است و از آنجایی که آتش جهانی با لوگوس یکی است روح نیز مدرک و آگاه است لذا وقتی روح از بدن جدا می شود ، باید بدن را به دور انداخت " لاشه ها را باید بیشتر از سرگین به دور انداخت " قطعه ی 96 باید روح را از رطوبت دور داشت زیرا هر چه خشکی یا آتش بیشتر باشد انسانی تر است . " روح خشک خردمندانه ترین و بهترین است ." قطعه ی 118 علاوه بر روح او عقل انسان را عنصری آتشین می داند و باید به شدت از رطوبت دوری کند . از نظر هراکلیتوس عقل بیان دیگری از لوگوس یا قانون جهانی است . " عقل انسان لحظه ای در این عقل جهانی ، یا صورت مخفف و جمع و کوتاه شده آن یا مجرا و راهی از آن است ، بنابر این انسان باید تلاش کند که به دیدگاه عقل دست یابد و با عقل زندگی کند ." [10]

او دو چیز را در جهانی که جریان دارد و در حال شدن است ثابت می داند یکی قانون جهانی و دیگری ماده اولیه یا همان آتش را . این قانون جهانی و آن ماده ی اولیه در حقیقت یک چیز هستند که خرد جهان یا الوهیت کل را تشکیل می دهند و وظیفه ی عقل انسان شناخت این خرد جهانی است . و مطابق با آن عمل کردن قاعده ی رفتار است . سازمان های انسانی تا زمانی و تا حدی دوام می یابند که با قانون خدایی هماهنگ باشند .[11] برای او قانون که از خرد جهانی گرفته شده باشد بسیار اهمیت دارد." خلق باید به خاطر قانون همان گونه بجنگند که برای حصار شهر " قطعه ی 44 این اندیشه روح محافظه کاری او را به خوبی نمایان می سازد . اما عقل ما که پاره ای از عقل جهانی است چگونه با محیط پیرامون خود ارتباط بر قرار می کند . او می گوید ما می توانیم با حواس حقایق را ادراک کنیم . البته در حالت بیداری و در حالت خواب این پیوند بریده می شود و یا در کمترین حالت قرار می گیرد چرا که در هنگام خواب رطوبت بر آتش چیره می شود . تنها ارتباط تنفس است و در انسان مست نیز رطوبت بیشتر از آتش است در نتیجه رابطه او با عقل جهانی کم می شود و آگاهی خود را از دست می دهد [12] " برای روح ها آب شدن مرگ است . برای آب خاک شدن مرگ است اما از خاک آب پدید می آید ، از روح آب ." قطعه ی 36 " یک مرد ، چون مست شود ، به وسیله پسری نا بالغ افتان و خیزان هدایت می شود ، بی آنکه بداند در کجا گام می گذارد . او دارای روحی تر است." قطعه ی 117 شاید بشود این " خواب " و" بیداری " را به نحو دیگری تفسیر کرد . " نفوس باید تلاش کنند تا از عوالم شخصی و خصوصی " خواب " به عالم عمومی و مشترک " بیداری " یعنی به عالم همگانی فکر و عقل بالا روند . این فکر البته کلام یا پیام هراکلیتوس است . پس یک قانون و عقل درونی در جهان هست که قوانین انسانی تجسم آن خواهند بود ، اگر چه این قوانین در بهترین صورت خود نمی توانند جز تجسم نسبی و ناقصی از آن باشند " [13] آگاهی در بیداری است و بیداری در همبستگی با عقل و آگاهی جهانی است . پس حواس تنها وسیله ی همبستگی با جهان پیرامون است از میان حواس او به دیدن و شنیدن بیشتر اهمیت می دهد " تنها چیزی را که در آنها دیدن ، شنیدن و آموختن هست من ترجیح می دهم " قطعه ی 55 اما به گواهی حواس نمی شود اعتماد کرد . آنها تنها وسایل هستند .معیار درست برای شناخت حقیقت نیستند معیار درست عقل است . و " اندیشیدن برای همه مشترک است ." قطعه ی 113 و " درست اندیشی بزرگترین هنر (فضیلت) است و دانایی حقیقت را گفتن و موافق با طبیعت عمل کردن و هماهنگ بودن با آن است ." قطعه ی 112.

 نکته آخری که باید مطرح کرد نظریه ی حریق جهانی است یعنی اینکه جهان در دوره های متناوب در یک آتش سوزی از بین می رود . و بار دیگر از نو آغاز می شود . یا اینکه همه چیز در یک زمانی به آتش تبدیل می شود . اوج فراز و دو باره راه نشیب را پیش می گیرد . بعضی این نظر را از آن هراکلیتوس می دانند ظاهرا رواقیان آن را به او نسبت می دهند و بعضی با آن مخالفند . کاپلستون می نویسد " اولا، هراکلیتوس ، براین امر اصرار می ورزیدکه کشش یا کشمکش اضداد برای وجود " واحد" اساسی است . حال ، اگر همه ی اشیاء متناوبا و در فواصل معین به آتش خالص بر گردند ، خود آتش باید منطقا از میان برود . ثانیا ، مگر هراکلیتوس صریحا نگفته است که " خورشید از حدود خود فراتر نخواهد رفت و الا ارینوس ها ( در اساطیر یونانی ، مظاهر انتقام ) ، خدمت کاران عدالت ، راز او را عیان خواهند کرد. " قطعه ی 94 [14] خلاصه اینکه بشر باید از طریق عقل و حس قانون جهانی یا لوگوس را شناسایی کند و مطابق با آن زندگی کند و قوانین شهر و کشور را بنویسد و اجرا کند . اگر چه که او گله می کند که اکثر مردم نه مطابق با لوگوس می اندیشند و نه از آن پیروی می کنند . " دانایی نه گوش دادن به من ، بلکه به لوگوس است و همسخن شدن که همه چیز ، یکی است . " قطعه ی 50 " یکی ، که او تنها داناست ، هم نمی خواهد و هم می خواهد که به نام زیوس نامیده شود . " قطعه ی 32 او با طرح مسئله ی قانون جهانی که ضمینه ساز بحث علیت است . گام بزرگی در پیشرفت فکر بشر برداشته است و سخن را با قطعه ای از او به پایان می بریم. " من در جستجوی خود بوده ام . " قطعه ی 101



[1] نخستین فیلسوفان یونان ، شرف الدین خراسانی ، از 235 -244 .ترجمه ی قطعه ها از این کتاب است

[2] متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد اول  ، 79

[3]  سیر حکمت در اروپا ، محمد علی فروغی ، 7

[4] متافیزیک ، ارسطو ، شرف الدین خراسانی ، 987 ب

[5] بحث در ما بعد الطبیعه ، ژان وال ، یحیی مهدوی ، 882

[6] نخستین فیلسوفان یونان 253

[7] تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، سید جلال الدین مجتبوی ، جلد اول ، 55

[8]  بحث در مابعد الطبیعه ، 773

[9] همان 870

[10] تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، 55

[11] متفکران یونانی ، 96

[12] نخستین فیلسوفان یونان. 264

[13] تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، 55

[14] همان 56

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 19:59  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

الکمئون اهل کروتون

الکمئون در حدود پایان قرن ششم ق.م. به دنیا آمد و دوران کمال وی در اوایل قرن پنجم است و یکی از معاصرین فیثاغورس می باشد . می گویند در زمان پیری فیثاغورس او جوان بوده است .ارسطو می نویسد که یا فیثاغوریان بحث اضداد را از او گرفته اند یا او از آنها متاثر بوده است [1] حوزه ی اصلی کار او در رشته ی پزشکی است .در باره ی ساختمان بدن انسان و چگونگی کار اندام ها و اعصاب و حواس انسان مطالعه می کرده است . اولین کسی است که جانور زنده ای را کالبد شکافی کرده است . اورا بنیانگذار روانشناسی تجربی می دانند زیرا " نخستین کسی است که مغز را همچون آلت اصلی فعالیت فکری و ذهنی شناخته و شهرت ابدیش بدین سبب است " [2] مغز را جایگاه حواس معرفی کرد و به نقش اساسی آن پی برد .و معتقد بود که فقط انسان می اندیشد و حیوانات دیگر فقط احساس می کنند و نمی اندیشند . " به اعتقاد او از ادراک حسی خاطره بوجود می آید و از خاطره تصور یا عقیده و از این دو فهم یا شناسایی و این آخری را خاص آدمی می داند در حالی که جانوران پست تر از آن بی بهره اند ."[3] به نظر او حواس ما از طریق راههایی به مغز ختم می شود و مجموع حواس با مغز در ارتباط است. اگر راه بسته شود یا مغز تکان بخورد باعث آشفتگی و اختلال در حواس می شود . او در باره ی یکایک حواس به غیر از حس لامسه پژوهش دقیقی انجام داده است. بعد ها هیپوکراتس و افلاطون نظریه ی مغز را از او گرفته اند . بر خلاف ارسطو و امپدوکلس و رواقیان که قلب را مرکز احساس می دانستند و فکر می کردند حواس به قلب ختم می شود . همچنانکه گفته شد او نظریه اضداد را قبول داشت و معتقد بود که " اغلب امور انسان ها دو گانه اند"[4] اما بر خلاف فیثاغوریان که اضداد را مشخص کرده بودند او اضداد را مشخص نکرده است . فقط بعضی را مثل سیاه وسفید ، تلخ و شیرین .....نام می برد . برای نمونه معتقد بود که قسمت عمده درون چشم از آب وآتش تشکیل یافته است . در بدن انسان نیز عناصر متضاد وجود دارد .لذا او تندرستی را ترکیب هم اندازه ی کیفیات مواد موجود در تن می دانست یعنی همان چیزی که در عربی آن را مزاج ترجمه کرده اند .و بیماری حاصل تنازع عناصر مختلف موجود در بدن و یا ناشی از نسبت نا متناسب آنها ست . اگر یکی از اضداد تر یا خشک گرم یا سرد ....بر بدن انسان غالب شود ،انسان بیمار می شود . در صورت فرمانروایی کامل یکی از اضداد انسان می میرد .اما در باره ی نفس معتقد است که " نفس ، به سبب شباهتی که با موجود ات فنانا پذیر دارد ، فنا ناپذیر است و آن را این مشابهت به سبب تحرک دایم آن حاصل شده است ، زیرا که تمام اشیاء الهی ، از ماه و خورشید وستارگان و سراسر آسمان ، همواره به نحوی متصل در حرکت است ."[5]

پس او نفس را مرگ ناپذیر می داند و آن را شبیه موجودات سرمدی چون ماه و خورشید می داند که دایم در حرکت دایره وار می باشند .  نفس را منشاء و مبدع حرکت می داند و این همان نظریه ای است که افلاطون بعد ها آن را گسترش داده است . می گوید "آدمی بدین جهت از میان می رود که نمی تواند آغاز را به پایان گره بزند " و این یعنی اینکه حرکت تن به صورت خط مستقیم است لاجرم نمی شود پیری را به کودکی پیوند زد . اما روح که دایره وار حرکت می کند می تواند پایان را به آغاز گره بزند . در محیط دایره نقطه آغاز و پایان یکی است . الکمئون دانشمند – فیلسوفی است که با احتیاط سخن می گوید او در سر آغاز مرحله ی شک وجستجو قرار دارد . دیوگنس لائرتیوس از او نقل می کند که " در باره ی چیز های نادیدنی و چیز های فنا پذیر تنها خدایان بینش واقعی دارند ، اما انسان ها فقط از روی نشانه ها می توانند داوری کنند . " [6]



[1] متافیزیک ، ارسطو، شرف الدین خراسانی ،986الف

[2] متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی  ، 168

[3] همان170

[4] متافیزیک ، 986 الف

[5] در باره ی نفس ، ارسطو ، ع. داوودی ، 405 الف

[6] نخستین فیلسوفان یونان 237

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 17:19  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

فیثاغورس

فیثاغورس در حدود 570.ق.م. در ساموس منطقه ی از ایونیا به دنیا آمدو حدود هشتاد یا نود سالی زندگی کرد .ظاهرا پولیکراتس جبار ساموس ماموریت های سیاسی به او محول می کرده است .اما دقیقا مشخص نیست که به چه علت فیثاغورس در حدود 530 ق. م. به همراه خانواده اش از ساموس مهاجرت کرده و به جنوب ایتالیا رفت و در شهر کروتون دومین شهر بزرگ جنوبی ایتالیا متوطن گردید. در کروتون با سخنرانی هایش توانست عده ای را به خود جذب کند و یک فرقه ی مذهبی یا جمعیت دینی سری را تشکیل دهد " مقارن پایان تمدن ایونی یک بیداری و احیاء دینی رخ نمود ، که می کوشید عناصر دینی اصیلی را عرضه کند . که نه اساطیر المپی با خود داشت و نه جهان شناسی ملطی"[1]   اشخاصی که می خواستند به این انجمن بپیوندند می بایست مراحلی را طی می کردند و مورد آ زمایش واقع می شدند و در صورت توانایی وارد انجمن می شدند . اما اینکه آیا آنها کار های سیاسی هم می کردند یا نه اختلاف است بعضی می گویند جمعیت فیثاغوریان کار سیاسی نمی کردند اما جمعیت شان و عقایدشان لوازم سیاسی را در پی داشته است و یا اینکه بعد ها نفوذ و قدرت سیاسی بدست آوردند . و بعضی مثل دیوگنس لائرتیوس می نویسند " چنان بخوبی کار های سیاسی شهر را اداره می کردند که حکومت آن ،در نتیجه ، یک اریستوکراسی حقیقی بود ."[2] ظاهرا فیثاغوریان طرفدار حکومت آریستو کراسی بوده اند .البته نه به معنای حکومت اشراف بلکه به آن معنایی که سقراط در رساله ی جمهوری افلاطون توصیف می کند . حکومت داناترین و شایسته ترین افراد . عمل سیاسی و یا اندیشه ی سیاسی فیثاغوریان باعث تحریک طبقات دیگر جامعه علیه آنان شد، لذا بر آنان شوریدند . فیثاغورس به شهری نزدیکی کروتون به نام متاپونتیون مهاجرت کرد و بقیه عمر خود را در آنجا گذراند ." نظر فیثاغورس اتحاد فرقه های مختلف پیرو این مذهب [اورفه ایسم ] و استفاده سیاسی از آنها بود منتهی چون به این عمل بیشتر جنبه ی اشرافی داد مورد مخالفت آزادی خواهان واقعشد . "[3] فیثاغوریان عده ای کشته شدند و خانه ها و انجمنشان را آتش زدند و عده ای نیز در آتش سوختند . گفته می شود که فقط دو نفر جان سالم بدر بردند ، یکی آرخیپوس و دیگری لوسیس است که بعد ها در تبس معلم اپامینداس شد. 157   "روشن نیست که به چه دلیل،یونانیان میانه خوبی با فیثاغورس نداشته اند و گذشته از آن که از آوردن سخنان اوخودداری کرده اند، بعضی از انها از جمله هرا کلیتوس و هرودوت طعنه هایی نیز به او زده اند در عوض افلاطون همیشه از او  و پیروان  او به نیکی یاد می کند."[4]

فیثاغوریان بعد ها به دو نحله تقسیم شدند . عده ای کار های علمی را دنبال کردند و نحله ای عقاید دینی را ."تاریخ حوزه ی فیثاغوری مرکب از دو دوره ی متمایز است که نخستین از بدو تاسیس آن در کرتن ( مقارن 530 .ق.م.) تا زمان مرگ افلاطون (350.ق.م.) دوام یافته و دومین که حوزه ی فیثاغوری جدید است مقارن قرن اول میلادی آغاز شده است ."[5] در باره ی فیثاغورس هراکلیتوس با تحقیر می گوید " فیثاغورس پسر منه سارخوس بیش از همه آدمیان به تحقیق و جستجو پرداخت  وحکمت خود را از بسیار دانی و هنرهای بد به هم بافته است"[6] هر اکلیت کسان دیگری را نیز که زیاد میدانند تحقیر می کند امپدوکلس درباره بسیار دانی او می گوید"آنقدر چیزها اندوخت که معادل اندوخته ده یا حتی بیست نسل بشری بود."[7] با این حال فیثاغورس کتابی ننوشت و حتی یک خط از او مکتوب نمانده است.لذا یکی ازمشکلات درباره فیثاغورس این است که دقیق نمی شود اندیشه های او را از طرفداران و شاگردانش جدا کرد. به همین خاطر هم افلاطون وارسطو و هم دیگر نویسندگان بیشتر از فیثاغوریان سخن می گویند تا از فیثاغورس "پیروان فیثاغورس همه نظریه های خود را به "استاد"نسبت میدادند از این رو ممکن نیست که بتوان گفت"آیین فیثاغوری" تا کجا آفریده ذهن خود فیثاغورس و تا چه حد تراویده ذهن یاران اوست"[8] و نکته آخر اینکه نخستین کسی بود که خود را فیلو سوفوس نامید یعنی دوستدار حکمت و دانایی نه سوفوس یعنی مرد خردمند. فیثاغورس هم کاشف بود و مرد سیاسی، هم آموزگار و مربی بود  و هم موسس فرقه مذهبی به همین خاطر او را پایه گذار سنت عرفانی فلسفی  مغرب زمین  میدانند."او یکی از بزرگترین  استعدادهای ریاضی و بنیانگذار صدا شناسی  و یکی از راهگشایان  وپیشرفت دهندگان  ستاره شناسی و در عین حال موسس نحله ای دینی و فرقه ای قابل قیاس  با فرقه جوانمردان قرون وسطا اروپا و دانشمند و فیلسوف الهی و مصلح اخلاقی است و بدین سان مجمع استعدادهای مختلف و گاه متناقض"[9]

بهترین گزارش درباره فیثاغوریان را ارسطوداده است . و برای ورود به اندیشه های او بهترین مدخل موسیقی است. تا از موسیقی به عدد و از عدد به نفس و هماهنگی کیهان برسیم.ارسطو در ما بعد الطبیعه  توضیح میدهد که چگونه شد فیثاغوریان به عدد به عنوان مادة المواد عالم رسیده اند از جمله اینکه "چون دیدند که خصوصیات و نسبتهای گامهای موسیقی در اعداد بیان پذیرند، و همه کیهان  یک هماهنگی موسیقی (هار مونیا )و عدد است."[10] در موسیقی فاصله میان  نتهای چنگ را می توان با عدد بیان کرد.و آهنگ هر نت بستگی به طول هر تار دارد."فواصل صوتی (فاصله یک چهارم، یک پنجم ، و یک هشتم و غیره)که تا آن زمان فقط  سامعه ی تیز و تربیت یافته موسیقیدانان می توانست  آنها را از یکدیگر تشخیص دهد بی آنکه بتوانند آنها را به عللی  در یافتنی از طریق فهم برگرداند و نامی به آنها بدهد، به نسبتهای عددی روشن و استوار برگردانده شد."[11]این جزء نخستین گام های موفقیت آمیز  تبدیل کیفیت به کمیت و ریاضی کردن و دیدن جهان بود. با این نتیجه ای که در موسیقی گرفتند معتقد شدند اگر هر یک از اجسام در  حرکت خود  یک موسیقی را زمزمه می کنندآیا اجرام آ سمانی موسیقی را زمزمه نمی کنند لذا اعتقاد داشتند که حرکت هر یک ازاجرام موجب یک آهنگ می شود. و هر سیاره با توجه  به مدارش پرده متفاوتی زمزمه می کند و در مجموع یک موسیقی را می سازند."بعضی از فیلسوفان بر آن اند که حرکت اجرامی چنین بزرگ ضرورتا باید ایجاد صوت کند. آنها می گویند هنگامی که ، در زمین ما ، حرکت اجسامی بس کوچکتر از آنها  و با سرعتی بس کمتر از سرعت آنها ایجاد صوت می کند، چگونه ممکن است که خورشید و ماه ،و همچنین ستارگان ، که در شمار و اندازه چنان بزرگند وچنان سرعت حرکتی دارند ایجاد صوت نکنند؟"[12]در ادامه ارسطو می پرسد اگر اجرام آسمانی آهنگی خوش زمزمه می کنند چرا ما آن را نمی شنویم.در پاسخ به این سوال از قول فیثاغوریان  نقل می کند " تبیینی که به دست می دهد این است که این صوت از همان لحظه ولادت ما در گوشمان حضور دارد ،منتها ،چون همراه با سکوتی نیست که ضد آن است قابل تشخیص نیست، زیرا صدا و سکوت با تباین  متقابل خود قابل تشخیص اند "[13] ارسطو در پاسخ می گوید صرف نظر از اینکه ما صدا را نمی شنویم چرا هیچ اثری از آن احساس نمی کنیم باید صدای چنین اجرامی چنان فوق العاده باشد که حتی توده های اجسام بی جان را هم خرد کند. مثل صدای رعد که سنگ و سخت ترین اجسام را می شکافد. لذا نتیجه می گیرید که هیچ صدایی در کار نیست. نظر  فیثاغوریان در مورد اینکه نسبت فواصل گامهای موسیقی را می توان با عدد بیان کردونظری درست بود  اگر چه تعمیم موسیقی به همه جهان به افسانه و اساطیر بیشتر شباهت دارد اما نکته اصلی اینجاست که اگر صوت که کیفیت است و میشود آن را به کمیت تبدیل کرد و با عدد بیان نمود آیا به این طریق نمی شود همه ی مسائل هستی  را با عدد بیان کرد .آیا عدد اصل جهان نیست ؟

نخست باید بررسی کنیم و ببینیم که آنان از عدد چه تصوری داشتند. در زمان فیثاغوریان نشانه هایی که ما امروز برای اعداد بکار میبریم  وجود نداشت بلکه دانشمندان از برخی حروف الفبا استفاده می کردند . اما فیثاغوریان شیوه دیگری را انتخاب کردند و آن اینکه نقطه هایی را برای نشان دادن اعداد بکار می بردند  مثل نقطه هایی که  امروزه روی مهره های طاس قرار دارد. و خود این نقطه ها نماینده سنگ ریزه ها بودند . آنها توانستند با نمایش نقطه ها اعداد را نشان دهند .و از مجموع اعداد شکل ها را پدید آوردند  در حقیقت شباهت هایی که میان اعداد و نسبت های مکانی وجود داشت سبب شد که فیثاغوریان از یک نقطه هندسی به عدد برسند. پس اعداد نقطه های هندسی هستند که دارای بزرگی و امتداد مکانی هستند "پیتا گوریان نیز قائل به یک گونه عدد ، یعنی عدد ریاضی اند جز اینکه آن را مفارق نمی دانند، بلکه می گویند که جوهرهای مخصوص از آنها تقوم یافته اند. زیرا ایشان همه جهان کیهانی را از اعداد  بر پا می سازند ، اما نه از اعداد دارای آحاد مجرد ، بلکه تصور می کنند که آحاد دارای بزرگی(یا ستبرا ) اند [14]پس اعداد برای فیثاغوریان بیشتر نقطه های هندسی بودند  تا واحد های مجرد و ذهنی ریاضی . ارسطو در کتاب در باره نفس در باره نقطه از فیثاغوریان می نویسد"نقطه واحدی است که شاغل وضع است" [15]یک نقطه است و دو خط است و سه سطح و چهار جسم یا حجم . حال که تصور عدد نزد فیثاغوریان مشخص شد باید بحث عدد را از دو جهت پیگیری کنیم یکی از این جهت که چگونه جهان خارج از عدد تشکیل شده است. و دیگر اینکه چگونه می شود از این عدد که همان نقطه هندسی است به مفاهیم مجرد و فراحسی ریاضی رسید. اما موضوع اول ارسطو می نویسد فیثاغوریسان "نخستین کسانی بودند که به ریاضیات پرداختند و نه تنها آن را به پیش بردند، بلکه چون در آن پرورش یافته بودند ،به این عقیده رسیدند که اصل های ریاضیات اصلهای همه موجوداتند. و چون از این اصلها، اعداد، باالطبع چیزهای نخست اند ،پنداشتند که در آنها (در اعداد)بسی بیش از (آنچه که در )آتش و خاک و آب ،با چیزهایی که هستند و به هستی می آیند،همانندی می توان دید ." [16]پس در عدد بیشتر همانندی می توان دید تا در آب و خاک و آتش .همه چیز جهان در آغاز از واحد پدید آمده است  ولی خود واحد را نمی دانند که چگونه پدید آمده است .ارسطو می نویسد"اما در این باره که چگونه واحد نخستین ساخته شده که دارای بزرگی باشد گمان میرود که دچار سر گشتگی اند."[17] صرف نظر از این مسئله  فیثاغوریسان معتقد بودند که واحد در آغاز گسترش یافت و چون دارای امتداد بود دو از آن صادر شد و خط به میان آمد و از حرکت خط که سه است و از حرکت سطح چهار که حجم یا جسم است . ارسطو می گوید فیثاغوریان معتقد بودند که "نخستین عناصر عدد ، زوج است و فرد و از این دو ،اولی محدود و دیگری نا محدود است،و یک (واحد)شامل هر دوی آنها است" [18]اینکه یک از هر دوی اینها پدید می آید یا به این معنی است که اصل اعداد زوج و فرد یکی است و یا مطابق شرح اسکندر افرود یسی به این معنی که با افزایش یک عدد زوج فرد می شود و عدد فرد زوج.  فیثاغوریان با توجه به اعداد از یک تا ده شکلی را که مثلث متساوی الاضلاع است و به چهار تائی (تتراکتوس)مشهور است مقدس می شمردند و به آن سوگند می خوردند چون حاصل جمع چهار عدد اول است.و اگر ما از یک شروع کنیم و به صورت گونیا عددهای فرد را به آن اضافه کنیم شکل مربع و اگر از دو شروع کنیم و عددهای زوج را به صورت گونیا به آن اضافه کنیم شکل مستطیل را به دست می آوریم آنها می خواستند با این اشکال نشان دهند که عدد فقط برای شمردن نیست بلکه با آن میشود اشکال هندسی درست کردو از این طریق به واقعیت می رسیدند. اگر یک نقطه ،دو خط، سه سطح و چهار حجم است می توان به واقعیت گام نهاد .یا دقیقتر هر واقعیتی یا هر جسمی از عدد چهار درست شده است.

 جهان از زوج و فرد تشکیل شده که یکی محدود و دیگری نا محدود است آنها معتقد بودند که جهان محدود ما را یک جهان نا محدود (هوا ) فرا گرفته است که آن را به درون خود می کشد مثل نفس کشیدن انسان پس جهان مخلوطی از محدود و نا محدود است "تصور تضاد در فلسفه فیثاغورسیان در درجه اول اهمیت قرار گرفت و عبارت است از یک سلسله حدهای متقابل،زوج و فرد، متناهی و نا متناهی ،خوب و بد " [19] از این طریق توانستند از عدد به واقعیت برسند. " از یک جفت ضد، یعنی محدود و نا محدود که جهان از آنها به وجود آمده است ،ردیفی از نه جفت دیگر پدید آمده که عبارتند از  سکون و حرکت،فرد و زوج، واحد و کشیر،راست و چپ، نرینه و مادینه، مستقیم و منحنی، روشن و تاریک، نیک و بد،مربع و مستطیل."[20] فیثاغوریان نه تنها اشیاء خارجی بلکه امور ذهنی را به عدد بر می گرداندند .عدالت چهاروازدواج پنج است،چون پنج حاصل جمع  اولین عدد زوج و فرد است . نشاط شش تندرستی هفت،عشق و دوستی هشت . و به این صورت خیال پردازی می کردند.

حال می رسیم به مطلب دوم که چگونه از عدد که نقطه هندسی دارای امتداد بود به مفاهیم مجرد یا به صورت رسیده اند.مکتبی در مقابل فلسفه ی ماده گرای ایونیا "فیلسوفان یونانی به این معنی که اتکائشان بر روی ماده ای بود که دنیا از آن ساخته شده است ،از مادیون به شمار می رفتند.تکیه عمده فیثاغوریسان بر روی صورت (فرم)و تناسب و الگوی جهان و فکر و طرح و نفس نسبت ظاهری بود نه اشیاء موضوع نسبت"[21]لذا ماهیت اعداد ذهنی  بود نه مادی اعداد به انسان امکان می داد که لذت بخش ترین اعمال ذهنی را بدون  دخالت دنیای حس انجام دهد . لذا اعداد صورت پدیده ها  را تعین می بخشند. ریاضیات با اندیشه هائی سر و کار دارد  که در اندیشه است ،اما در جهان خارج نیست . و در این پنداشت عقیده به وجود جهانی کاملا فراحسی، یعنی جهان چیزهای" مثالی" را که خلوص و نا آلودگی آنها ورای چیزهای دنیای خاکی است رواج داد. و از این گذشته این اندیشه را  مطرح ساخت که داشتن معرفت یقینی به جهان فراحسی ممکن است. از این روست که بنیاد های اندیشه افلاطون و پیروانش در اندیشه فیثاغورس و عرفان ریاضی او ریشه دارد" [22]یعنی کشف بعضی از حقایق ریاضی سرچشمه های نظریه مثل افلاطون است. دو کشف مهم به فیثاغوریان نسبت می دهند. یکی قضیه ای هندسی که بنام خود فیثاغورس مشهور است و آن اینکه در یک مثلث قائم الزاویه مجذور وتر برابر است با مجموع مجذور دو ضلع دیگر و دیگری کشف اعداد اصم.یعنی رادیکال دو یا قطر یک چهار گوش با ضلع آن فاقد یک مقیاس مشترک یا تناسب اسب. فیثاغوریان با طرح نظریه اعداد و اینکه اصل همه  چیزها عدد است "سهم مهمی در تقویت بسط مذهب اصالت عقل داشته اند. اولین بحران مذهب  اصالت عقل آنگاه روی داد که در همان حوزه فیثاغوری وجود کمیتهای اصم کشف گردید ." 0[23]بحث عدد از یک طرف به واقعیت جهان خارج منجر شد و از طرف دیگر به صورت و فرم و طرح مسایل فرا حسی و مجرد  ومقدمه ی خوبی برای بحث نفس خواهد بود . یا از آن می شود به این پل زد و بهتر اندیشه های فیثاغوریان را درک کرد .

 شکی نیست که فیثاغوریان تحت تاثیر آئین ارفه ای قرار داشتند و به شدت متاثر از آن بخصوص از جنبه ی حکمت عملی وبحث نفس بوده اند .درباره آیین ارفه ای می گویند.دیونوسوس از زئوس و پرسه فونه به دنیا آمد  و تیتانها  که بیشتر با اورانوس در افتاده و مغلوب او شده بودند،در کمین پسر زئوس نشستند. او را که به شکل گاو نری در آمده بودبلعیدند وآتنا توانست قلب او را نجات دهد  زئوس قلب را بلعید  تا از آن دیونو سوس جدیدی پدید بیاورد. او با شعله آذرخش تیتانها را سوزاند و از خاکستر تیتانها  انسانها  یا نوع بشر را به وجود آورد لذا انسان ترکیبی است از تیتانها و آذرخش الهی . و دائما این کشمکش را در درون خود احساس می کند . نفس برای اینکه از گناه خلاص شود و به مقام خدایی یا نیمه خدایی برسد و جاویدان شود باید تزکیه کند و با یک بار وارد شدن در بدن نمی تواند به این مقام برسد . لذا باید چندین مرتبه در بدن های جدید وارد شود تا سرانجام به آرامش برسد . و این نظریه ارفه ای درباره تناسخ است ." نفس منشا آسمانی دارد و وجود این جهانی سزاوار او نیست. بدن زنجیری است بر دست و پای او،و زندان اوست و گور او نفس به سبب گناه خویش از مقام آسمانی به" منجلاب" زندگی زمینی سقوط کرده است و باید کیفر این گناه را ببیند و کفاره آن را بدهدو تنها پس از آنکه پاک شد می تواند این قابلیت را کسب کند که دوباره به موطن اصلی خود که عالم الهی است باز گردد.پاک شدن او از دو طریق انجام می پذیرد:کیفر دیدن در جهان مردگان (هاوس)و پیمودن راه دورانی تولدها"[24] این مباحث در مکتب در فیثاغوریان بطور آشکار بیان شده است . فیثاغوریان تن انسان را گور نفس می دانستند که نفس در زمان اقامت خود در روی زمین در آن ساکن است و پس از مرگ دوباره در بدن دیگری تجسم می یابد.نفس انسان از این چرخه خلاص نخواهد شد مگر اینکه پارسایی پیشه کند و تزکیه نفس نماید. به همین خاطر دستوراتی را درباره غذا ، اجتناب از خوردن گوشت و لوبیا، و شیوه زنگی بیان کرده اند .و جالب اینکه یکی از وسائل  تزکیه نفس را تفکر ریاضی می دانستند زیرا ما با ریاضیات به عالم ماورا حس وارد می شویم. عالمی مجرد ،انتزاعی، ثابت وازلی. به طور کلی می توان گفت که فیثاغوریان بیشتر در شیوه زندگی یا حکمت عملی تحت تاثیر آیین ارفه ای بودندنه در تفکر نظری جهان شناختی صرف. سه موضوع که عنصر اصلی نظریه ارفه ای است "نظری بد بینانه به زندگی این جهانی و حقیر شمردن این جهان و موهبتهای این جهانی ،ایمان راسخ به عدالت الهی که برای  هر کار به کیفری مقرر کرده و برای هر کار نیک پاداشی پیش بینی کرده است، وجود یقین بر اینکه نفس طبیب حتی خدایی دارد و از مبدا خدایی نشات کرده است." [25]

طالس صدف اسطوره را درباره زمین شکافت و زمین را همچون قرصی بر روی آب میدانست آناکسیمندر آنرا در مرکز قرار داد بدون اینکه به چیزی تکیه داده باشد. آناکسیمنس آنرا چون استوانه می دانست و فیثاغورس  زمین را به صورت گوی مدور بدل کرد. فیثاغوریان برای کروی بودن زمین دو دلیل می آوردند  دلیل اول آنها از مقایسه زمین با خورشید و ماه استنتاج شده بود و دلیل دوم اینکه کره کامل ترین شکل است بنابر این ستارگان آسمان و زمین باید کروی باشند"آنها به کروی بودن زمین پی بردند و نیز پی بردند که با فرض متحرک بودن زمین چرخش ظاهری افلاک را می توان ،ساده تر تبیین کرد"[26] اجرامی که یونانیان تا آن زمان می شناختند علاوه بر زمین، خورشید ، ماه ، سیرات  پنج گانه(زحل، مشتری،مریخ،زهره و عطارد)و فلک ثوابت بوده است.و اینها در مجموع نه تا می شوند و این مشکلی را برای آنها ایجاد کرده بود.هم چنانکه قبلا گفته شد عدد ده برای آنها مقدس بود. چون  حاصل جمع یک تا چهار بود. لذا لازم بود یک جرم دیگری را اضافه کنند.ارسطو می نویسد"اگر هم در جایی نقصانی بود،شتابان چیزی(به آن) می افزودند تا شیوه کار خود را کامل و یک پار چه سازند.مثلا چون تصور میشود که عدد ده (عددی)کامل استو همه طبیعت اعداد را در بر دارد ،می گویند اجرامی که در آسمان درچرخش اند ،(در شماره)ده اند اما چون آنچه که پدیدار است نه تاست .یک (جرم)وهمی،یعنی(همان)"ضد زمین"را (هم) ابداع کردند"[27]ارسطو در کتاب در آسمان نیز در بحث اینکه آیا زمین مرکز عالم است یا خیر نظر فیثاغوریان را بیان می کند که آنها معتقدند زمین مرکز عالم نیست بلکه "این آتش است که در مر کز جهان جای دارد،و زمین فقط یکی از ستارگان است،و زمین است که با حرکت مستدیر خود به گرد و مرکز،روز و شب پدید می آورد.به علاوه، آنها زمین دیگری در مقابل ما می سازند و ان را "بر زمین"(یا ضد زمین ) می نامند"[28]ارسطو در ادامه همان ایراد را بر فیثاغورسیان می گیرد که آنها کاری به واقعیت مشهود  ندارند بلکه می خواهند واقعیت را در عقاید و نظریات خود بگنجانند و جهان خارج را مطابق با نظریات خود بسازند[29] پس فیثاغوریان زمین را کروی میدانند اما آن را مرکز عالم نمی دانند.و همچنین معتقدند که زمین ساکن نیست بلکه متحرک است.زمین وسیارات و خورشید گرد آتش مرکزی یا کانون جهان می گردند. و حرکت آنها به صورت مستدیر می باشد.به عقیده آنها فواصل اجرام سماوی  از آتش مرکزی مطابق فواصل ما در یک گام موسیقی است .از حرکت اجرام آسمانی موسیقی مترنم می شود.ارسطو با حرکت زمین مخالف است و معتقد است چون حرکت زمین  قوی و خلاف طبیعت است ابدی نمی تواند باشد اما نظام جهان ابدی است برای اطلاع بیشتر به در آسمان  الف و ب ،همچنین  ب 296 مراجعه شود.

 فیثاغوریان با بحث در باره عدد از یک طرف به واقعیت می رسیدند و از طرف دیگر به عالم ماورای حس وارد می شدند و از آنجایی که تحت تاثیر آیین ارفه ای نفس را نا میرا می دانستند(بر خلاف هومر که نفس را صورت سایه هایی که گنگ و نا مفهوم هستند می دانست)نفس می تواند به شکل های انواع گوناگون  جانداران در اید.برای خدای نفس از این چرخه تنا سخ جمعیت های سری را با اعمال دینی و مرتاضی تشکیل دادند و از تمرین سکوت و تاثیر موسیقی و مطالعه ریاضیات برای هدف خودشان کمک می گرفتنداز نظر آنها دانش چیزی جز زندگی ای که هدف آن پاک کردن روح و پالایش از آلودگیها باشد نیست. فیثاغورس "پژوهش علمی و کاوش فلسفی را از هدفهای سود جویانه و نا پایدار آزاد کرد و به دانش ارزشی اصیل و معنوی و انسانی بخشید و آن را وسیله ای برای پرورش روح و تکامل قرار داد ." [30]

تاثیر فیثاغوریان بر دانشمندان و فیلسوفان بعد از خود بسیار زیاد بود. بسیاری از آراء سقراط درباره نفس و همچنین افلاطون مخصوصا در پایان عمر خود.و همچنین"عقیده فیثاغورس به کار گماردن علم در خدمت تفکر ابدیت ،به وسیله افلاطون  و ارسطو در روح مسیحیت نفوذ کرد و عامل قطعی در ساختمان  عالم غرب گردید"[31] و همچنین تاکید آنها بر هندسه و حساب، موسیقی ، اختر شناسی باعث شد که این  چهارعلم  در سده های میانه از موارد چهار گانه اصلی آموزش قرار گرفت. و در پایان به گفته کاپلستون "گفتن اینکه فیثاغورسیان یکی از عوامل موثر در ساخت فکر افلاطون بودند، ستایشی ناچیز از آن نیست." [32]



[1] تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ،سید جلال الدین مجتبوی، جلد یک 39

[2]نخستین فیلسوفان یونان ، شرف ال دین خراسانی ، 176

[3] تاریخ یونان قدیم 165

[4] تاریخ فلسفه کتاب اول از آغاز تا نخستین آکادمی ، دکتر محمود هومن ، 73

[5] تاریخ فلسفه دوره ی یونانی ، امیل بریه ، ع. داوودی ، 62

[6] متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی، جلی 1 ، 120

[7] خوابگرد ها ، آرتور کستلر، منوچهر روحانی ، 12

[8] مبانی و تاریخ فلسفه ی غرب  ، 177

[9] متفکران یونانی 120

[10] متافیزیک ، شرف الدین خراسانی ، 986الف

[11] متفکران یونانی 124

[12] در آسمان ، ارسطو، اسماعیل سعادت،290 ب

[13] همان

[14] متافیزیک،1080

[15] در باره ی نفس 409

[16] متافیزیک 986

[17] همان،1080

[18] همان،986

[19] بحث در مابعد الطبیعه ، ژان وال ، یحیی مهدوی ، 870

[20] متفکران یونانی 129

[21] خوابگرد ها ، 15

[22] مبانی و تاریخ فلسفه ی غرب ، 78

[23] بحث در مابعد الطبیعه ، 512

[24] متفکران یونانی ، 149

[25] همان 151

[26] تاریخ علم ، 37

[27] متافیزیک ، 986 الف

[28] در آسمان293 الف

[29] همان

[30] نخستین فیلسوفان یونان ، 185

[31] خوابگرد ها ، 26

[32] تاریخ فلسفه 48

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 19:26  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

کسنوفانس[1] (570-480 ق.م.)[2]

ترجمه : عبدالعلی عنایتی

 کسنوفانس اهل کولوفون فیلسوف یونانی  پیشا- سقراطی است. گر چه بعضی ها فکر می کنند او بنیان گذار مکتب الئائی است ،[اما] اندیشه اش  تنها ظاهری شبیه به پارمنیدس است .کسنوفانس با تصویر انسان گونه خدایان به عموم یونانیان مثل هومر وهسیود مخالفت کرد.در عوض او تاکید داشت که تنها یک خدا وجود دارد ، ابدی و تغییر ناپذیر اما صمیمانه در ارتباط با جهان . اگر چه که تفسیر های این تفکر متنوع است ، آن ممکن است صورتی از همه خدایی باشد . اوسرود خوان سوگواری ها ، شاعر و هجو نویسی بود که شنوندگانش را به تقوی توصیه می کرد .

 



[1] xesnophanes

[2] The Columbia Encyclopedia, Sixth Edition.  2001-05

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 10:47  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

کسنوفانس(480-570 پ.م.)

شاعری که دائم در سیر وسفر بود و با خواندن اشعار، اندیشه های فلسفی خود را نیز بیان می کرد. ظاهرا در بیست وپنج سال اول زندگی اش در زادگاه خود در شهر کولوفون در منطقه ایونیا می زیست و پس از آنکه در سال 547 شهرش توسط کوروش پادشاه ایران به تصرف در آمدو یا پیش از آن،کسنوفانس مهاجرت پیشه کرد . و تا آخر عمرش در شهر های مختلف یونان در سیر و سفر بود."اکنون شصت و هفت سال است که روح نگران زده مرا در فراز و نشیب سرزمین یونان می کشاند . از تولد من تا آن هنگام، اگر بتوانم به درستی در این باره سخن بگویم ، بیست وپنج سال دیگر باید افزوده شود ." قطعه 7[i]از جمله شهرهائی که به آن مسافرت  کرد شهر الئا در جنوب ایتالیا بود . و شاید به خاطر سکونتش در این شهر بود که او را بنیانگذار مکتب الئایی دانستند .او قصیده ای در دوهزار بیت در ستایش الئا سروده است . اما او در شهر الئا به طور دائم زندگی نمی کرده کاپستون  بنیانگذار  مشهور نحله الئایی را کسنوفانس می داند اما معتقد است که وی بیشتر حامی و مشوق این نحله بوده است.[ii]

کسنوفانس معتقد است که انسان از راه تلاش فکری و از راه مشاهده و آزمایش به حقایقی از واقعیت اشیاء  جهان دست می یابد و درباره زندگی اجتماعی و آئینها و باورهای دینی و خدایان نیز باید بیندیشد  تا کم کم حقایق بر او روشن شود."خدایان از آغاز همه چیز را بر میرندگان (آدمیان) آشکار نساخته اند،بلکه ایشان در طی زمان،جستجو کنان ،آنچه را که بهتر است پیدا می کنند." قطعه [iii]16 به علوم مختلف مخصوصا به زمین شناسی دلبستگی داشت"نخستین کسی است که از سنگواره های حیوانی و گیاهی استنتاجهای درست و ثمر بخشی کرده است."[iv]

قبل از اینکه بحث "واحد" را از دیدگاه کسنوفانس مطرح کنیم  باید به این سوال پاسخ دهیم که چرا او از سنت های قوی و ملی اش انتقاد می کرد.؟ علت این انتقاد در شکستی است که منطقه ایو نیا از ایرانیان خورده است و  او به عینه دید که چگونه  استقلال شهر های ایونیا از دست رفته است. لذا او از اشراف زمان خود انتقاد می کند که همه جامه ارغوانی بر تن می کنند و به میدان شهر می آیند در حالی که زلفهای خود را آراسته اند و عطر آگین از روغن کرده اند. قطعه 3[v] اما شکست را نه فقط در رفتارهای  اشرافی ظاهری  بلکه در اشعار حماسی و دین عصر خود می جوید. لذا با سنتهای  دینی و اشعار حماسی هومر و هسیود به مخالفت برمی خیزد .و با اشعارش که روح فلسفی بر آن چیده است به نقد هومر و خدایان یونان بر می خیزد. نخست بر هومر و هسیود ایراد می گیرد که با وصف خدایان دزد و زنا کار و فریبکار الگوهای بدی برای مردم قرار می دهند "آن گونه که ایشان بسیاری کارهای نامشروع را درباره خدایان بر زبان آورده اند مانند:دزدی،زناکاری و فریب دادن یکدیگر "قطعه                        [vi]11و انتقاد میکند که چرا هومر و هزیود در اشعارشان خدا را به صفات انسانی آراسته اند"میرندگان(آدمیان)پندارند که خدایان زاییده شدهاند و مانند ایشان جامه،آواز و پیکر دارند."قطعه13 [vii]و می گوید اگر ماانسان خدا را به صفات و شکل انسانی  توصیف می کنیم حتما اگر اسبان و شیران دست داشتند ومی توانستند نقاشی کنندخدایان را همانند اسبان و شیران،حبشیان خدا را با بینی پهن و مردم تراکیا خدا را با چشم آبی و موهای سرخ نقاشی می کردند از نظر اجتماعی یونانی هاقهرمانان خود را کسانی از مشت زنان یا کشتی گیران و دوندگان و ارابه رانان انتخاب می کردند و تعجب می کرد که مردم زمانه اش اینان را یعنی نیروی بدنی را بر نیروی حکمت ترجیح می دهند."حملات کسنو فانس به رقابتهای هومری یک جنبه از نبردی گسترده علیه نگرش هومری در سطح اجتماعی و سیاسی است "[viii]

حال ببینیم که خدای کسنوفانس چه صفاتی را دارا است."یک خدا است،در میان خدایان و آدمیان،که بزرگترین است ، نه در پیکر همانند میرندگان است نه در اندیشه "قطعه 18"و بینائی کامل ،اندیشه کامل و شنوایی کامل است "قطعه 19"او دور از رنج،همه چیز را با عقلش می جنباند"قطعه20"همیشه در یک جا می ماند و حرکت نمی کند ،شایسته او نیست که گاه و بیگاه به این سو و آن سو رفتن "قطعه21[ix]منظور و مقصود کسنوفانس از واحد چیست.او مثل فیلسوفان میلتوس سرچشمه هستی رادر همه جا و همه چیز جستجو می کند،هستی یکی است و سرچشمه آن یگانه است و این اصل یگانه همان خداست.افلاطون از قول کسنوفانس نقل می کند که" آنچه ما"همه چیز"می نامیم  یکی بیشتر نیست"[x] ارسطو می نویسد"کسنوفانس که  در میان هواداران این [نظریه]واحد نخستین کسی بود در این باره نظر روشنی نداده بود.....او تنها با توجه به کل کیهان می گوید که واحد خداست"[xi] و در همان جا می افزاید که نظر او درباره واحد سخت ناپخته است. نمی شود گفت که او یکتا پرست بوده است  چون توحید محض به معنای حقیقی اش همیشه برای مردم یونان یک عقیده کفرآمیز بوده است اما"موجود برتر،از دیر باز متصف به وحدت بوده است و  کسنوفانس نخستین فیلسوفی است که در خصوص این تصور اصرار ورزید"[xii] پس او هم مانند فیلسوفان اولیه در پی حل وحدت در کثرت و کثرت در وحدت است.همه هستی نمودی از آن وحدت است.

 اما اهمیت او در این است که با روش فلسفی که سنت فیلسوفان میلتوسی بوده است.علاوه بر مسائل هستی و جهان آن را درباره عقاید دینی و اجتماعی و سنتهای کهن نیز سرایت داده و با این کار بذر شکاکیت را پاشیده است.او "با اینکه نه متفکری اصیل به معنی حقیقی بود و نه شعر تعلیمی درباره طبیعت می سرود نقش پیشاهنگ را در عرضه تعالیم فلسفی در جامعه شعر به عهده داشت"[xiii]          می توان گفت که کسنو فانس جلوه دار فلسفه الئایی است اگر چه که خود یک متفکر اصیل نبوده است ایرادی که ارسطو و دیگران از او گرفتند.او در تاریخ فرهنگ عصر خود بسیار موثر بوده و "نخستین کسی بود که یونانیان را متوجه ساخت که فلسفه نیرویی عظیم در تربیت آدمی می تواند بود."[xiv] او در عصری که آموزش شفاهی بهترین وسیله تحصیل بود توانست از ثمرات ع


[i] نخستین فیلسوفان یونان، شرف الدین خراسانی ، 161

[ii] تارخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، 60

[iii] نخستین فیلسوفان یونان،162

[iv] متفکران یونانی، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد 1 ،  182

[v] نخستین فیلسوفان یونان، 160

[vi] همان 162

[vii] همان162

[viii] تفکر در عهد باستان ، ترنس اروین، محمد سعید حنایی کاشانی، 59

[ix] نخستین فیلسوفان یونان163

[x] سوفیست242-مجموعه آثار افلاطون، محمد حسن لطفی، جلد 3

[xi] متا فیزیک، ارسطو ، شرف الدین خراسانی، ط986

[xii] بحث در ما بعدالطبیعه، ژان وال،یحیی مهدوی، ص826

[xiii] پایدیا، ورنر یگر ، محمد حسن لطفی، ص245

[xiv] همان250

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 17:52  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

   وجوه اشتراک فیلسوفان میلتوسی

1-      وجه اشتراک معرفت شناختی

             1-آیا در خارج از ذهن من چیزی وجود دارد. اختلاف بین سوفسطائیان و فیلسوفان عصر خودشان

                   2- اگر بپذیریم که چیزی وجود دارد آیا قابل شناختن است مسئله کانت و بحث تطابق عین و ذهن

                    3- و اگر قابل شناختن باشد آیا قابل انتقال به دیگری است. مشکل فهم عادی ( مسئله مورد تحقیق مور ) و مشکل زبان عادی ( مستله مورد تحقیق ویتگنشتاین دوم )

2-   آنها بین مادی ومجردتفکیکی قائل نمی شده اند یعنی هنوز موجود را به مادی و مجرد تقسیم نکرده بودند .بسیاری معتقد بودند که تفکیک بین مادی ومجرد از زمان سقراط به بعد مطرح شده است  

3-   به اصل همه اشیاء بیشترین توجه را کرده اند" تغیر نمی تواند صرفا کشمکش اضداد باشد ، مردان اندشمند بر آن شدند که باید چیزی ورای این اضداد وجود داشته باشد ، چیزی که اولی و اساسی است . بنابر این فلسفه یا جهان شناسی ایونی اصولا کوششی است برای تبیین اینکه این عنصر اولی یا مادۀالمواد و خمیر مایۀ همۀ اشیاء چیست . "  [1]

4-      فیلسوفان میلتوسی طبیعت را ازلی می دانسته اند[2]

خصوصیات فلسفه آغازین یونانی

1-    " آنان در آغاز معرفت را برای خود معرفت جستجو می کردند و آن را با یک روح عتمی و آزاد خالی از غرض و تعصب دنبال می نمودند."[3]

2-    انتقال از " اسطوره " به " فلسفه " البته به صورت تدریجی بود نه به صورت ناگهانی و تند و لذا " اسطوره در فلسفه یونانی حتی در زمانهای بعد از سقراط نیز وجود داشت . " " فلاسفه ایونی عمیقا تحت تاثیر امر تغیر ، تولد و رشد ، فساد و مرگ بودند . بهار و خزان در عالم خارجی طبیعت ، کودکی و کهولت در حیات انسان ، پدید آمدن ( کون ) و از میان رفتن ( فساد ) ، اینها بودند امور آشکار و گریز ناپذیر جهان " [4]

3-    " به واسطه خصوصیات دین یونانی ، آنان فارغ از هر طبقه کشیش گونهای بودند که ممکن بود سنتهای نیرومند و عقاید غیر مستدل داسته باشد ، که سخت پایبند آنها باشد و آنها را تنها به معدودی منتقل کند و در عین حال مانع پیشرفت و توسعه عتم آزاد گردد " [5]

4-    این اولین بار در تاریخ بوده که اندیشه بشری گامی مهم برداشت و تمامی پدیده ها را به حسب قوانین یکسان اصل علیت که منطبق با طبیعت است تبیین نمود ، نه بر اساس اعمال خدایان و شیاطین . "  [6]

5-    " نخستسن دانشمندان در پی تبیینها یا سبب گوییهایی بودند که هم امور طبیعی در آنها اصل و اساس قرار گیرد و چیزها و ذوات غیر تجربی را در ساختشان راه نباشد ، و هم قانونوار باشند و به قضیه سر گشتگی آور طبیعت نوعی نظم روشن و قابل فهم بدهند "  [7]   با سقوط میلتوس در 494 حوزه ملطی به پایان خود رسیده است . و به قول کاپلستون " آنان ساده لوحانه سر شار از شگفتی و لذت اکتشاف بودند . " [8]

 



[1] تاریخ فلسفه،فردریک کاپلستون ،جلال الدین مجتبوی، جلد 1،ص28

[2] تاریخ فلسفه غرب، مصطفی ملکیان،جلد 1، 59-63

[3] تاریخ فلسفه 24

[4] همان 25

[5] همان 24

[6] خدایان و آدمیان ، هنری بمفورد بارکز ، محمد بقائی ماکان

[7] ارسطو ، مارتا نوسباوم ، عزت الله فولادوند 48

[8] تاریخ فلسفه ، کاپلستون،38

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 21:24  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

آناکسیمنس[i][ii]

ترجمه : عبدالعلی عنایتی

در فهرست های متعارف متوالی آناکسیمنس سومین فیلسوف یونانی ، مانند پیشینیانش تالس و آناکسیمندر ساکن میلتوس بود.بر طبق  منابع خیلی ضعیف در باره ی زندگی اش در میانه قرن ششم قبل از میلاد مطرح شد و در حدود 528 ق.م. در گذشت . می گویند شاگرد آناکسیمندر بوده است و مانند او تلاش می کرد تا تبیینی شبه- علمی از جهان ارائه دهد.

شهرت او بیشتر به خاطر این  عقیده اش بود که هوا منبع همه ی چیز ها است .این ادعا در تقابل با نظر تالس بود که آب را اصل می دانست، و همچنین در تقابل  با نظر آناکسیمندر بود که همه ی چیز ها از یک ماده ی بیکران نا متعین ناشی می شوند. او می گفت که زمانی همه ی چیز ها هوا بوده است . در یک ناحیه نیروهای طبیعی بر هوا برای تغییر شکل به دیگر ماده ها عمل کردند که در جهان سازمان یافته با هم جمع شدند به نحوی که ما اکنون زندگی می کنیم.هوا را می توان به عنوان یک نوع از ماده ی خنثی که هر جایی یافت می شوددانست و بنا بر این. برای شرکت در فرایند های فیزیکی قابل دسترسی است .هوا همچنین با روح– گاهی اوقات درادبیات اولیه یونان همچون نَفَس زندگی  تصویر می شود–  و بنابر این با زندگی و عقل یکی می شود. آن چنان که روح ما بدن را کنترل می کند. آناکسیمنس ممکن است فکر کرده باشد که هوا شایستگی هدایت کردن بر رشد اش را دارد.[iii] بنا بر این او به هوا صفت های الاهی را نسبت داد.

آناکسیمنس گزارش جالبی از دگرگونی طبیعی ارائه داد :

"[هوا] بالذات در حسب کمی یا فراوانی اش فرق دارد . وقتی هوا رقیق است آتش می شود ،در حالی که غلیظ می شود باد سپس ابر می شود وقتی غلیظ تر شود آب می شود سپس خاک و بعد سنگ می شود و هر چیز دیگری از اینها پدید می آید"[iv]

بااستفاده دو فرایند متقابل ترقیق ( تخلخل) و تکاثف ، آناکسیمنس توضیح می دهد  که چطور  هوا جزئی از یک سری از تغییرات از آتش به هوا به باد به ابر به آب به زمین به سنگ است.ماده می تواند این مسیررا با غلیظ شدن یا برعکس مسیر را از سنگ ها به آتش با رقیقتر شدن پی در پی در نوردد . آناکسیمنس با متوسل شدن به تجربه ساده یک نوع خامی از حمایت تجربی را فراهم کرد. اگر کسی بر دستش با دهان باز بدمد ، هوا داغ است . اگر کسی با دهان نیمه باز فوت کند هوا سرد است .[v]بنابر این ماآشکارا می بینیم که رقیق شدن، مثل آتش، مرتبط با گرما است ، ، غلیظ شدن ، مثل مواد متراکم، مرتبط با سرما است . آناکسیمنس نخستین متفکری است که  ما می شناسیم از کسانی که نظریه ی تغییر و دگرگونی راارئه کرده و آن را با مشاهدات تقویت کرده است .آناکسیمندر تغییرات متوالی را توصیف کرده بود که یک جزء بیکران برای تشکیل ماده های متفاوت این جهان تحمل می کند . اما او برای تغییراتش دلیل علمی نداشت و او هیچ مکانیسمی را به طوری که آن ممکن است به انجام برسد توصیف نکرد . ولی در عوض ، آناکسیمنس فرایند مشابه از تجربه هر روزی برای گزارش تغییرات مادی استفاده کرد . همچنین به نظر می رسد او به فرایند نمد مالی اشاره داشته است که در آن پشم برای درست شدن نمد فشرده می شود.این فرایند صنعتی مدلی را نشان می دهد که چطور یک ماده با فشرده شدن می تواند خواص جدیدی بدست بیاورد.

آناکسیمنس مانند آناکسیمندر شرح می دهد از اینکه چگونه جهان ما از ماده وجودی سابقش ناشی می شود . بر طبق نظر آناکسیمنس زمین از هوا مانند فرایند نمد مالی تشکیل شده است. زمین صفحه ی پهن است . از بخار های زمین اجسام آتشینی بر می خیزد که به اجرام آسمانی تبدیل می شود . زمین بر یک بالشی از ابر شناور است . اجسام آسمانی یا حد اقل خورشید و ماه به نظر می رسند اجسام مسطحی باشند که در جریان های هوا شناورهستند .براساس این گزارش آسمان مانند کلاه نمدی است که بر گرد سر می چرخد . شایدستارگان به این سطح مانند میخ کوبیده باشند. در گزارش دیگر ستارگان مانند برگ های آتشینی هستند که در هوا شناوراند .[vi] خورشید نمی تواند در زیر زمین حرکت کند بلکه در لبه آن دور می زند . و به خاطر قسمت های بلند تر زمین در شب مخفی می شود .

مانند آناکسیمندر ، آناکسیمنس اصولش رابرای گزارش پدیده های گوناگون طبیعی بکار می برد . رعد وبرق از بادی بیرون می آید که ابر ها را منفجر می کند  .رنگین کمان ها نتیجه اشعه های خورشیدی هستند که بر روی ابر می افتد . زمین لرزه زمانی به وجود می آید که زمین پس از باران خشک می شود. او گزارشی اساسا درست از تگرگ به عنوان باران منجمد می دهد .

 بیشتر مفسرین به پیروی از ارسطو نظریه ی تغییر  آناکسیمنس را به عنوان پیش فرض وحدت مادی درک کردند. مطابق این نظریه تنها یک جوهر وجود دارد ، در این مورد هوا ، که از آن کل جهان و هر آنچه که در آن است به وجود می آید . مواد گوناگون آب ، ابر ، باد ...تنها جلوه های ماده حقیقی هستند که همیشه و هر جا حاضرند. در حمایت این تفسیر مدرک کافی وجود ندارد و به نظر می رسد که نیاز مند مفاهیم مابعد الطبیعی از صورت و ماده جوهر و عرض هستند  که برای این دوره پیشرفته است . آناکسیمنس فرض می کند که ممکن است موادبه سادگی بر اساس نظم به ماده دیگری تبدیل شوند.

اندیشه موفقیت آمیز آناکسیمنس از تغییر ماده با ترقیق و تکاثف در نظریه های بعدی تاثیر گذار بود . هراکلیتوس[vii] این تفکر را توسعه داد و مورد نقد پارمنیدس[viii] قرار گرفت نظریه کلی اش اینکه چطور مواد جهان به وجود می آیند توسط آناکساگوراس اتخاذ شده است. حتی آناکساگوراس[ix] نطریه ی متفاوت تری در مورد ماده داشته است هم ملیسوس[x] و هم افلاطون[xi] نظریه آناکسیمنس را به عنوان تبیین فهم متعارف از تغییردر نظر گرفته اند  . دیوگنس آپولونیایی هوا را پایه ی نظریه صریح وحدت گرایانه قرار داده است .مقاله هیپوکراتس "در باره ی تنفس" هوا را همچون مفهوم مرکزی نظریه بیماری  ها در نظر  می گیرد .برای فراهم کردن گزارش های کیهان شناختی با نظریه ی تغییر آناکسیمنس آن ها را از حوزه ی نظری صرف کنار می گذارد و آن ها را حد اقل در مفهوم تئوری های علمی


[i] Anaximenes

[ii] Of  philosophy The internet Encyclopedia

[iv] DK13A5

[v] DK13B1

[vi] DK13A14

[vii] DK22B31

[viii] DK28B8.23-24 47-48

[ix] DK59B16

[x] DK30B8.3

[xi] Timaeus 49b-c

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 22:26  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

زندگی آناکسیمنس[1]

نوشته : دیوگنس لائرتیوس

ترجمه : عبدالعلی عنایتی

1-   آناکسیمنس  فرزند اوریستراتوس[2] میلتوسی شاگرد آناکسیمندر بود . اما بعضی می گویند که شاگرد پارمنیدس نیز بوده است . می گفت که اصول هر چیزی هوا و بی نهایت است و اینکه ستارگان نه در زیر زمین بلکه دور زمین حرکت می کنند . به لحجه ایونیایی خالص می نوشت . مطابق گزارش آپولودوروس در شصت و سومین المپیاد زندگی کرد و حدودا در زمان سقوط ساردیس در گذشت .

2-   همچنین دو نفر دیگری بودند که نامشان آناکسیمنس بوده است . هر دو شهر وند لامپساکوس بودند . یکی خطیب و دیگری مورخ که خواهر زاده خطیب بود و گزارش ی از ماجراهای اسکندر نوشت.

3-      آناکسیمنس فیلسوف نامه های زیر را نوشته است .

آناکسیمنس به فیثاغورس

تالس فرزند اوکسامیاس در سن پیری با واقعه ی ناگواری در گذشت . در هنگام غروب، وقتی که او بنا به عادت  با سر خدمتش بیرون از راهرو ی خانه اش برای مشاهده ستارگان رفت: ( چون موقعیت مکانی را فراموش کرده بود ) وقتی آسمان را نگاه می کرد ته یک چاه افتاد . بنا بر این زندگی ستاره شناس میلتوسی با این ملاقات پایان یافت . اما ما که شاگردان او هستیم تجدید خاطرات او را گرامی می داریم و در باره ی اصول او سخن می گوییم . در هر واقعه ای، آغاز هر حکمتی باید به تالس نسبت داده شود .

 

همچنین او دوباره نوشته است

آناکسیمنس به فیثاغورس

شما بسیار محتاط تر از ما هستید برای اینکه شمااز ساموس به کروتون مهاجرت کردید و در آنجا در آرامش زندگی می کنید .زیرا فرزندان آئی کوس مرتکب جنایات بی سابقه ای می شوند . و جباران هرگز از ستم کردن بر میلتوسی ها دست نمی کشند . پادشاه مدس همچنان برای ما ترسناک است . مگراینکه در حقیقت ما  تن به خراج گزاری او بدهیم. اما ایونیایی ها در حال ترتیب دادن جنگ با ساموس برای آزادی عمومی هستند .چون اگر ما آرام بمانیم دیگر هیچ امید بیشتری برای سلامتی ما وجود ندارد .چطور  اناکسیمنس می تواند فکرش را به تفکر آسمانها بکار گیرد وقتی که او در ترس دائمی مرگ یا بردگی است ؟ اما شما محبوب مردم کروتون هستید و محبوب دیگر ایتالیا یی ها و شاگردان حتی از سیسیل دور شما جمع می شوند.   



[1] Anaximenes

[2] Eurystratus

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 20:6  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

 

آناکسیمنس[1]،[2]

آناکسیمنس فیلسوف یونانی قرن ششم قبل از میلاد ، آخرین فیلسوف از مکتب میلتوسی است که توسط تالس بنا شده بود . تالس معتقد بود که در ورای تنوع طبیعت یک عنصر واحدی قرار دارد و با آناکسیمندر یک اصل را برای گزارش تنوع و کثرت جستجو می کرد .

آناکسیمنس معتقد بود که آن عنصر واحد هوا است . اصل تغییر به او آموخته بود که ترقیق ( تخلخل) و تکاثف باعث اختلاف چیز ها هستند بنابر این اختلاف صرفا به درجه غلظت یک عنصر اساسی بر می گردد . آناکسیمنس روح عمل علمی مدرن را پیش بینی کرد که تبیین اختلاف کیفی را به کمی جستجو می کند.



[1]ََAnaxsimenes

[2] The Columbia Encyclopedia, Sixth Edition.  2001-05

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 10:37  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

آناکسیمنس

         تاریخ تولد او را از 680 تا 585 نقل کرده اند و گفته شده که در سالهای 550 یا528 و یا 524 در گذشته است . تئوفراستس می گوید که او دستیار آناکسیماندر بود ( تاریخ فلسفه، کاپلستون ص 35 )

آناکسیمنس بر خلاف استاد خود که مادۀالمواد جهان را یک امر نامتعین می دانست . او ظاهرا به تالس دو باره بر گشته بود اما بر خلاف تالس او هوا را مادة المواد جهان می دانست ، نه آب را . احتمالا این نظریه با توجه به اهمیت امر تنفس به فکر او رسیده است . " درست همانطور که نفس ما ، که هوا است ما را نگه می دارد ، همینطوهم نفس و هوا بر تمام جهان احاطه دارد ." ( تاریخ فلسفه کاپلستون ، ص 35 ) آناکسیمنس همچون تالس تصور می کرد که زمین مسطح و در هوا شناور است یا به عبارت دیگر پایه ای که زمین بر روی آن استوار است هواست .همچنین تبیین دقیقی از رنگین کمان ارائه داد . و درخشش ماه را از باز تاب نور خورشید می دانست . و همچون گذشتگان معتقد بود که آتش ستارگان از بخاری تغذیه می کند که از دریا بر می خیزد. و خورشید در حرکت خود نه اینکه زیر زمین میرود و زمین را دور می زند بلکه گرد لبه زمین می چرخد و در شب چون فاصله او با ما زیاد می شود و یا در پشت کوههای بلند قرار می گیرد ، دیده نمی شود . در حقیقت او دوباره به اساطیر کهن بر گشته بود . و " به نظر می رسد که  او مبتکر این فکر مهم بود که ستارگان مانند " میخهایی " به کره ای از جنس بلور کوبیده شده اند که " چون کلاهی که به دور سر بگردد " دور زمین می چرخد . " ( خوابگردها ص 9 )

          حال دوباره برگردیم به نظر اصلی او که هوا را مادةالمواد جهان می دانست  . از نظر او همه چیز از هوا به وجود می آید حتی خدایان." هوا کلمه ایست که مفهوم " بی نهایت " را دقت و قطعیت می دهد"( تاریخ فلسفه ، امیل بریه ، ص 56)   و هوا نامحدود است و حرکت برای او جاودانه است . او نامحدود آناکسیمندر را همان هوا می دانست که در اثر غربال شدن و حرکت چیزها از هم جدا می شود اما نمی تواند چیزی جدیدی به وجود آورد لذا او علاوه به حرکت ازلی به مبداء دیگری قائل شد و آن هوا است . او نظر آناکسیمندر را که " گرمی " و " سردی " در جریان اسرار آمیز جدایش پدید می آیند را قبول نداشت بلکه معتقد بود " آنچه سبب می شود که هر یک از صور مادی مختلف شکل خاص خود را بپذیرد تکاثف و تخلخل است یعنی اختلاف نزدیکی و دوری اجزای ماده نخستین به یکدیگر .  ( متفکران یونانی ، ص 76 ) . به نظر او در اثر سرما هوا به آب و خاک و در اثر گرما به آتش تبدیل می شود . گرما و سرما عامل و باعث تخلخل و تکاثف می شوند و از این تخلخل و تکاثف همه هستی پدید می آیند ." برای تبیین اینکه چگونه اشیاء واقعی و انضمامی از عنصر اولی صورت پذیرفته اند وی ، مفهوم تکاثف ( انقباض ) و تخلخل ( انبساط } را مطرح می کند . هوا به خودی خود نامرئی است ، اما در این فراگرد تکاثف و تخلخل مرئی می شود . " ( تاریخ فلسفه کاپلستون ٌ ص 36 ) می توان گفت که مهمترین دستاورد فلسفه او این است که در پی بنا نهادن همه کیفیت بر کمیت است و اینکه عنصری می تواند از راه زیاد و کم شدن به ماده دیگری تبدیل شود .

در باره روح می گوید " همان گونه که روح ما ، که هوا است ، تن ما را مسلطانه به هم نگه می دارد ، به همان سان ، نفس و هوا نیز نظام جهانی ( cosmos) را در بر می گیرد . " ( نخستین فیلسوفان یو نان ٌ 151)  cosmos یعنی جهان آشتفته و درهم . و وقتی نظم وانتظام یافت univers  یعنی جهان منتظم گر دید . عامل این نظم روح است " بین " هوا " و " روح  آدمی " دو وجه شبه وجود دارد : اولا : هوا نا دیدنی است ، روح آدمی هم نادیدنی است ؛ ثانیا : همانطور که روح آدمی به انسان وحدت می دهد و باعث نظام و قوام بدن و شخصیت انسانی است ، هوا هم باعث نظام وقوام جهان هستی است " ( تازیخ فلسفه غرب ، ملکیان ، جلد یک ، ص 51) در انسان روح عامل وحدت و در جهان نیز نفس یا همان روح عامل وحدت است  و " به این ترتیب ، نظریه آناکسیمنس مقدمه ای است بر نظریه اتم " ( متفکران یونانی ص 76 ) .

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 8:39  توسط عبدالعلی عنایتی  |