تبليغاتX
کارگاه خرد

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

سقراط ( 470-399)

سقراط در سال 470 در بخش آلوپکا در آتن به دنیا آمد . پدرش سوفرونیکوس سنگتراش و مادرش فنارته قابله بود . ظاهرااو در ایام جوانی به شغل پدر روی آورد که هم کار و هم نوعی هنر بود . ولی بعد ها سنگتراشی را رها کرد و به فلسفه پرداخت . مردی که اگر بخواهیم از روی نیم تنه ای که از او باقی مانده قضاوت کنیم باید گفت " به قدری زشت بوده است که تا کنون حتی یک فیلسوف هم بدان زشتی دیده نشده است . سر او طاس و صورت او پهن و گرد و چشمان او فرو رفته و بی حرکت است ، دماغی بزرگ دارد که بر روی آن لکه ای دیده می شود که در بسیاری از مهمانی ها ی عمومی مشخص بوده است . چنین قیافه ای به یک بار بر بیشتر سزاوار است تا به مشهور ترین فلاسفه ی جهان . " [1] ظاهرا باید وضع مادی سقراط بد نبوده باشد چون از سربازان سنگین اسلحه و با سلاح کامل خدمت کرده است . دارای بدنی نیرومند و قدرت تحمل زیاد بوده است . مردی که در زمستان و تابستان یک جامه می پوشید ، عادت داشت پا برهنه راه برود . خوراک و نوشابه کم می خورد و می توانست مشروب زیادی بخورد بدون اینکه مست شود .وقتی مطلبی را بررسی می کرد چنان عمیق به فکرفرو می رفت که حالت خلسه به خود می گرفت وگاهی تا بیست و چهار ساعت این حالت ادامه داشت مدعی بود پیامهایی از دایمون به او می رسد و او را از کارهای بدو یا سخن نادرست باز می دارد . " وی معتقد بود که در زندگی ماموریتی دارد که آپولو ، خدایی که مرکز پرستش او معبد دلفی بود ، او را بدان دعوت کرده است . شعار و اندرزی که روی دیوار این معبد حک شده بود این بود " خودت را بشناس " و این را سقراط بعنوان اساس مطالعه و تحقیق فلسفی خود قبول و اقتباس کرده بود . " [2] در سیاست عملی کمتر دخالت می کرد ولی سعی داشت با طرح مسائل نظری سیاست، سیاستمدار واقعی برای جامعه تربیت کند که در نهایت فایده  عملی برای جامعه داشته باشد . در ایام جوانی سقراط ،اذهان  از جهان شناسی به سوی انسان گرایش یافت و سقراط که مباحث طبیعت شناسی پیشینیان را مورد مطالعه قرار داده بود، هیچ کدام نتوانست او را قانع و راضی کند .او متاثر از آناکساگوراس و بعد آرخلائوس بود و حتی بعضی او را جانشین آرخلائوس می دانستند .وقتی شنید که آناکساگوراس عقل را علت نظم جهان می داند به وجد آمد اما وقتی دید که عقل آناکساگوراس خارج از دستگاه است از او نا امید شد . به طور کل می توان گفت قبل از تغییر نظر پیرو دیوگنس آپولونیایی ، آناکساگوراس ، آرخلائوس ، و امپدوکلس بود . تغییر نظر نیز به سبب حادثه ی مشهور سروش دلفی روی داده است . کرفون دوست صمیمی سقراط از هاتف غیبی پرسید که دانا ترین یونانیان چه کسی است و سروش معبد دلفی جواب داد سقراط . سقراط برای فهم این مطلب به گفت و گو با بزرگان و شاعران و خطیبان و دانشمندان و آموزگاران پرداخت و در نهایت در یافت که بر خلاف دیگران می داند که نمی داندولی آنان که ادعای دانش می کنند نمی دانند که نمی دانند در جهل مرکب هستند . روش او که به دیالکتیک سقراطی معروف شد مبنی بر این بود که طرف مقابل گفت و گو می خواست که تعریف واضح و صحیحی از مفهومی مثل شجاعت، دینداری ، عدالت ، خویشتنداری .....ارائه دهد . وچون در نهایت آنها را از ارائه ی تعریف عاجز بودند بر او خرده می گرفتند که سقراط بیش از آنچه که جواب می دهد سوال می کند و این ذهن را مشوش می سازد . در عین اینکه اغلب گفت و گو با طنز همراه بود و خصم فکر می کرد که سقراط در پی مسخره کردن اوست .این سوال و جواب ها که همراه با طنز سقراطی بود موجب خوشحالی جوانان نیز می شد . سقراط در حقیقت در پی نشاندن حریف به جای خود نبود . " او معتقد بود که شناختی روشن از حقیقت برای هدایت صحیح زندگی اساسی است . وی می خواست افکار صحیح را به صورت روشن " تعریف " در آورد ، نه برای تفکر نظری بلکه برای غایت عملی و از اینجا ست اشتغال ذهن او به علم اخلاق . " [3] روش سقراطی روش دیالکتیکی است یا روش گفت و شنود یعنی سقراط در حین گفت و گو، طرف مورد بحث خود را وا می دارد که کلمه ی مورد نظر مثلا دینداری رابکار ببرد و بعد می گوید که نمی داند دینداری چیست . طرف مقابل تعریفی ارائه می داد و سقراط می گفت که متوجه شده است و فقط یک اشکال جزئی در ذهن او باقی مانده است و با طرح این اشکال جزیی مشخص می کرد که تعریف ارائه شده درست نیست .لذا طرف مقابل مجبور می شد که تعریف کلی تر و یا جامعتری ارائه دهد و همینطور ادامه می یافت و سر انجام یا به نتیجه می رسید و یا نیمه کاره رها می شد . اما هدف یکی بود " دست یافتن به یک تعریف صحیح و کلی ، چون این استدلال از جزیی به کلی یا از کمتر کامل به کاملتر پیش می رفت حقا می توان گفت که روش آن استقراءبود"[4]

سقراط معاصر با سوفسطائیان است . و چون محافظه کاران آتن با سوفسطائیان مخالف است .سوفیست ها بر خلاف دانشمندان پیشین که به علوم طبیعی می پرداختند به ارزش های اخلاقی و سیاسی روی آورده بودند . و در اصول ارزش هایی که تا آن زمان پایه ی زندگی مردمان بود شک کرده بودند . سقراط به خطری که اندیشه های سوفیستی در بر داشت پی برده بود . اگر به قول پروتاگوراس آدمی میزان هر چیز باشد ناچار باید منکر حقیقت مطلق بود و در این صورت علم بی معنی می شد وبرای اصول اخلاقی مطلق که در همه جا و در باره ی همه کس تعهد اور باشد جایی باقی نمی ماند .. برخلاف سوفسطائیان که در پی تخریب اخلاق و بنیان های جامعه بودند بدون آنکه جایگزینی بهتری را معرفی کنند سقراط در پی یافتن یک بنیاد عقلانی برای اخلاق بود . و در صورت عقلانی بودن همه آن را می پذیرفتند.

در سال 423 ق.م. آریستوفانس نمایشنامه ای را به نام ابر ها در آتن به صحنه برد که در آن سقراط را نشان می داد که در وسط نشسته و جوانان دوراو را گرفته اند و در اطراف سقراط ابزار و وسایلی که سوفسطائیان برای تدریس از آن استفاده می کرده اند قرار دارد . و سقراط گاهی از آناکساگوراس سخن می گوید و از عقاید او در باره ی خورشید و ماه بیان می کند و گاهی به جوانان می آموزد که چگونه در فن سخنوری توانا بشوند تا بتوانند بر حریف پیروز شوند . وقتی سقراط در سال 399 محاکمه می شد از این گروه به " مدعیان دیرین " یاد می کند . " مدعیان دیرین...... گفته اند سوفیستی هست سقراط نام که می کوشد به اسرار آسمان و زیر زمین پی ببرد و می تواند بد را نیک جلوه دهد . " [5] در سال 403 ق.م. دموکراتها روی کار آمدند و برای پایان دادن به حزب بازی و انتقام جویی و دشمنی که بین اشراف و دموکراتها بود عفو عمومی اعلام کردند . سقراط را به اتهام سیاسی نمی توانستند محاکمه کنند . لذا سه تن از دموکراتها به نام های آنیتوس ، ملتوس و لیکون با استفاده از سخنانی که سقراط در اثنای بحث با جوانان مطرح می کرد علیه او اقامه ی دعوی کردند ."او جوانان را گمراه می کند و خدایانی را که ما می پرستیم نمی پرستد و از خدای جدید سخن می گوید ." البته محافظه کاران و وطن پرستان آتن قبل از سقراط کسان دیگری را مثل آناکساگوراس و پروتاگوراس ..... محاکمه کرده بودند و عیب کار در این بود که آنان سقراط را هم سوفیست می دانستند و نمی توانستند پی به کنه اندیشه ی سقراط ببرند . مضافا بر اینکه سقراط بر خلاف آن دو نفر آتنی بود .و از نظر آنان دشمن داخلی محسوب می شد . آنچه بیشتر خشم مخالفین سقراط را بر انگیخت نقد دموکراسی آتن بود و بخصوص اینکه آتنیان جباران سی گانه را که یکی کریتیاس بود ودیگری آلکبیادس ، که با تشویق مرم آتن در حمله ای بی مورد به سیسیل بسیاری از آتنیان را به کشتن داده بود، از شاگردان او می دانستند .لذا سقراط در سال 399 محاکمه شد و به اعدام محکوم شد . او می توانست از حضور در دادگاه سر باز زند و یا با بردن زن وفرزند و خویشان نزدیک از دادگاه تقاضای عفو کند و یا پیشنهاد کند که او را در زندان نگه دارند ویا با پرداخت جزای نقدی از مجازات نجات پیدا کند و یا پیشنهاد تبعید دهد .ولی او می گفت در مقابل خدمتی که در حق شما کرده ام نه تنها نباید مجازات شوم بلکه باید از من قدر دانی کنید و مرا در پر یتانه ئون جای دهید . با اینکه کریتون مقدمات فرار او را از زندان آماده کرده بود از آن سر باز زد . با آرامش جام شوکران را سر کشید . افلاطون در یکی از هنرمندانه ترین رساله هایش به نام فایدون شرح مرگ او را به زیبایی به تصویر کشیده است ." این بود سر انجام مردی که از همه ی مردمانی که دیدیم و آزمودیم هیچ کس در خردمندی و عدالت به پایش نمی رسید." [6]

 اما اندیشه های سقراط . منابع ما در باره ی سقراط یکی خاطرات سقراطی  نوشته ی کسنوفون است که سقراط را بیشتر به عنوان یک معلم اخلاق توده ی مردم معرفی می کند و بعضی گفته اند که او خواسته است با معمولی  نشان دادن سقراط از او دفاع کند . دیگری نمایشنامه ی ابر ها اثر آریستوفانس است که سقراط را تحریف شده و به عنوان یک سوفیست معرفی کرده است . اشاراتی که ارسطو در آثار خود در باره ی سقراط کرده است و بسیار موجز و کوتاه است .و مهمترین منبع هم سقراط افلاطونی است که او را اهل ما بعدالطبیعه در بالاترین حد معرفی می کند . معمولا این نظر سنتی در باره ی سقراط پذیرفته شده است  که " افلاطون نظریات خاص خود را به دهان استاد که نخست مورد احترامش بود گذاشته است ." [7]  

ارسطو می نویسد که " دو چیز است که حقا باید آنها را به سقراط نسبت داد – استدلال استقرایی و تعریف کلی . زیرا هر دو اینها در پیوند با مبدا شناخت اند . " [8]  همچنین می نویسد " سقراط مشغول مسائل اخلاقی بود و به طبیعت – در کل آن – نمی پرداخت بلکه در جستجوی کلی در آن زمینه بود ، و نخستین کسی بود که  اندیشه را بر تعاریف متمرکز ساخت . " [9] سقراط معرفت را برای عمل اخلاقی و در چار چوب  دولت و به عنوان یک شهروند جستجو می کرد .بدون اینکه وارد جناح بندی های سیاسی موجود شود . سقراط دریافته بود که قانون اخلاقی را نمی توان دیگر بر پایه ی ارزش های قدیم و سنتی و اسطوره ای تاسیس کرد . بلکه باید مطلقا مستقل از دین باشد . اخلاقی مبتنی بر عقل محض . ابزار سقراط برای رسیدن به چنین هدفی " تعریف " بود . و می خواست به مفاهیم ثابت دست پیدا کند تا بتواند در مقابل نسبیت سوفسطائیان بر آن بایستد . سقراط متوجه شد که شاید جزئیات تغییر کنند ولی تعریف ثابت است . " طبیعت انسان ثابت و دائمی است ، و بنابر این ارزش های اخلاقی ثابت و دائمی است ، و این افتخار جاودانی نصیب سقراط است که دوام و ثبات این ارزش ها را دریافت و در صدد بر آمد که آنها را در تعاریف کلی ثابت و مستقر سازد و به طوری که بتوانند همچون راهنما و قاعده ای رفتار انسانی در نظر گرفته شوند . " [10] از نظر سقراط فضیلت معرفت است و معرفت آموختنی است و هیچ کس خواسته و دانسته کار بد انجام نمی دهد . مگر اینکه در تشخیص اشتباه کند .و تشخیص درست همان دانش و معرفت است و دانش شناخت خوب و بد ، ما باید جستجو کنیم تا نفس مان به این دانش که همان فضیلت است دست یابد . یک عقیده راسخ واقعی و شخصی . از نظر سقراط عملی حق است که برای انسان در حقیقت مفید باشد یعنی باعث سعادت حقیقی او گردد که همان سلامت حقیقی و هماهنگی نفس است . ارسطو در نقد اندیشه ی سقراط می گفت " سقراط اجزاء غیر عقلانی نفس را فراموش کرده و توجه کافی به ضعف اخلاقی که آدمی را به عملی می کشاند که می داند خطاست ، نکرده است ."[11] " سقراط افلاطونی ، هم مدافع عقل محض است و هم منادی عشق ، در آن واحد هم فیلسوف نقاد است و هم فرمان های اسرار آمیز و در نیافتنی رهبریش می کنند ، در عمل و زندگی به دقت تمام از موازین اخلاقی پیروی می کند و در مقام نظر از ذوات ابدی الهام می پزیرد ، و با وجود همه ی این جنبه ها ی گوناگون شخصیتی واحد و نیرومند و واقعیتی اصیل و تاریخی است ." [12]



[1] تاریخ فلسفه ، ویل دورانت ، عباس زریاب خویی ، 8

[2] فلسفه یا پژوهش حقیقت  ص 75

[3] تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، سید جلال الدین مجتبوی ، ص 128

[4] همان 127

[5] مجموعه آثار افلاطون ، محمد حسن لطفی و رضا کاویانی ، جلد یک 12

[6] همان ، فایدون ، 561

[7] تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون 124

[8] متافیزیک ، ارسطو ، شرف الدین خراسانی ، 1089 آ

[9] همان 987 ب

[10] تاریخ فلسفه 132

[11] همان 130

[12] مرگ سقراط ، رومانو گواردینی ، محمد حسن لطفی ، 14

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 19:58  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

پرودیکوس

پرودیکوس اهل جزیره ی کئوس واقع در دریای اژه در قرن پنجم قبل از میلاد می زیسته است. فیلسوفی است بد بین ، شاید به خاطر بدن علیل و مریضش و یا به دلیل اینکه در جزیره ی کئوس خود کشی بیش از همه ی یونان رواج داشته است، باشد .معمولا او را نخستین فیلسوف بد بین می دانند . می گفت که مرگ نه با زندگان کار دارد و نه با مردگان زمانی که زنده ایم مرگ وجود ندارد و زمانی که مردیم دیگر در میان نیستیم . بارها از طرف شهر زادگاهش به ماموریت سیاسی رفته و آن طور که افلاطون در تئتتوس می گوید سقراط شاگردانی را به نزد او فرستاده است. پرودیکوس وقت خود را به پژوهش در طبیعت و زبان و فلسفه ی اخلاق و تاریخ دین گذرانده است . در آتن نفوذ فراوان داشت و او را از بی ضرر ترین سوفسطائیان می دانستتند .و بعضی او را پیشرو سقراط می دانند .آریستوفانس در نمایشنامه ی "کباب کنندگان" در باره ی او در بیتی می گوید .اگر این جوان را کتاب فاسد نساخته باشد پس مسسب فسادش یاوه گویی از نوع پرودیکوس است " [1]  پرودیکوس تخصص عمده اش مربوط به زبان است با دقت تمام در جزئیات معانی آنها اختلاف الفاظ را با یکدیگر آشکار ساخته است . در اغلب رساله های  افلاطون سقراط گاهی به طنز و گاهی به جد وقتی بحث الفاظ یا اختلاف بر سر الفاظ ویا موضوع، بحث می شود یادی از پرودیکوس می کند .در رساله ی پروتاگوراس افلاطون تصویری کمدی از او ارائه می دهد ." پس ازو چشمم به تانتالوس افتاد " ، پرودیکوس کئوسی را دیدم . او در جایی که بیشتر انبار آذوقه ی هیپونیکوس بود و اکنون کالیاس به سبب کثرت مهمانان خالی کرده و به صورت اتاقی در آورده است زیر پوستینی خزیده بود ." 315 در باره ی خدایان پرودیکوس اعتقاد به وجود خدایان را ناشی از توهم می دانست و عقاید عامه را راجع به دین مورد استهزاء قرار می داد . و عبادت و مناسک دینی را ضروری نمی دانست او معتقد بود بشر نخست خورشید ، ماه ، رودخانه ، دریاچه .....را می پرستید چیز هایی که برای انسانها سودمند بودند و بعد ها وقتی کشاورزی ، تاک پروری و فلز کاری ..... به وجود آمد خدایان دمتر ، دیونوسوس و هفایستوس را پرستش می کردند . خدایان تنها مظهر و نماینده ی حاجات و تجربه ی انسانی هستند . پرودیکوس مردی بسیار جدی بوده و در دوره های بعد  ، خصوصا از طریق فیلسوفان کلبی ، اثری عمیق بخشیده است . " در برابر تلخیها ، فضیلت مردی و مردانگی را قرار می دهد که به بهره وری از لذات توجه اندکی دارد و برای فعالیت نیرومندانه و دلبستگی به روابط ساده ی انسانی اهمیت فراوان قائل است . "[2]  



[1] متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد یک ، 444

[2] همان 448

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 10:11  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

هیپیاس الیسی

هیپیاس اهل الیس معاصر جوانتر پروتاگوراس به خاطر کثرت اطلاعات و آشنایی با ریاضیات ، نجوم،دستور زبان ، بلاغت،قافیه و عروض، موسیقی،تاریخ،ادبیات،علم اساطیر،پیکرسازی، نقاشی،مردمشناسی،وقایع نگاری و تقویت حافظه شهرت داشت.علاوه بر همه ی اینها فنون پیشه وران را آموخته بود و همه ی جامه ها و زیور های خویش را به دست خود می ساخت چنانکه یک بار در مسابقه ی ورزشی المپیک شرکت کرد با لباسی که همه ی اجزای آن را خود درست کرده بود  از کفش و شلوار تا انگشتروبند تنبان. خلاصه ی کلام مردی همه دان به تمام معنی بود . آثار منظوم گوناگونی از حماسه و تراژدی و قطعات کوتاه و اشعار پر هیجان نوشته است .هیپیاس با نوشتن خطابه هایی به نثر بلیغ ولی با زبانی ساده و عاری از تکلف در جشن های بزرگ در نقاط مختلف یونان موفقیت های بزرگی کسب کرده و بسیاری از شهر ها ، به او شهروند افتخاری دادند و از این طریق پول زیادی توانست دریافت کند .یکی از خدمات بزرگ سوفسطائیان وارد کردن ریاضیات به مواد درسی بود . و " هیپیاس سوفسطایی نخستین کسی است که به ارزش گریز نا پذیر این رشته به عنوان وسیله ی تربیت وقوف یافت .......و از آن پس ریاضیات هرگز جای خود را در رشته های تربیتی از دست نداد."[1]فهرست وی از پیروزیهای المپیک، اساس و پایه ای برای نظام تاریخگذاری یونانی فراهم کرد . افلاطون در رساله ی پروتاگوراس از قول هیپیاس نقل می کند " به اقتضای طبیعت همه ی کسانی که همانند همند خویش یکدیگرند و حال آنکه قانون فرمانروایی مستبد است و بسی از احکام آن مخالف طبیعت اند . " [2] در دموکراسی یونان همه ی کسانی که در آتن زندگی می کردند شهروندی که دارای حقوق مساوی باشند نبودند بلکه فقط یک عده از مردان آزاد دولتشهر دارای حقوق برابر بودند .ولی " هیپیاس می خواهد مساوات و خویشاوندی را بر همه ی آدمیان تسری دهد."[3] و این شاید به خاطر پرداختن به فرهنگ ها و اخلاق و سنن اقوام غیر یونانی بوده است .هدف او از زندگی " استقلال و " بسندگی به خویشتن " است و فیلسوفان کلبی هم که تحت تاثیر اندیشه های او قرار دارند همین هدف را برای خود بر گزیده اند "[4]  



[1] پایدیا ، ورنر یگر ، محمد حسن لطفی ،جلد یک،423

[2] مجموعه آثار افلاطون ، محمد حسن لطفی ، جلد یک ، پروتاگوراس 377

[3] پایدیا، 436

[4] متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد یک ، 451

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 22:48  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

گرگیاس(483-375)

گرگیاس اهل لئونتینی در سیسیل می زیست و در سال 427با سمت سفیر لئونتینی به آتن آمد و با خطابه های بلیغ نظر آتنیان را به خود جلب کرد.در سفر های خود روحیه ی پان هلنیستی را تبلیغ می کرد .او شاگرد امپدوکلس بود و در باره ی مسائل طبیعی بحث می اندیشید تا اینکه در مواجهه با جدلهای زنون به شکاکیت روی آورد.در مجموع به فلسفه ی طبیعی و فلسفه ی اخلاق پرداخت و به دیالکتیک نیز توجه نمود . او معتقد بود که حقیقت وجود ندارد اگرهم وجود داشته باشد قابل شناسایی نیست و اگر هم قابل شناسایی باشد قابل آموختن نیست .نظریه ی گرگیاس رانتیجه ی طبیعی فلسفه ی پارمنیدس می دانند زیرا اگر وجود هم وجود داشته باشد بین امر مطلق و ما هیچ نسبتی ممکن نیست. به عبارت دیگر"گرگیاس از روش اندیشه وران ایلیایی استفاده کرد جز اینکه جدل پارمنیدس و زنون را ، درست در رد نظر آنها در باره ی وجود بکار می برده است ." [1]سر انجام گرگیاس دست از فلسفه کشید و وقت خود را وقف سخنوری و بلاغت کرد.افلاطون برای او احترام قایل بود و رساله ای هم به نام او نوشت.



[1] شکاکان یونان، یحیی مهدوی ، 30

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:38  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

پروتاگوراس ( 480-415)

پروتاگوراس در آبدارا در منطقه ی تراکیه متولد شد و با لوکیپوس و دموکریتوس، همشهری های خود معاصر بوده و احتمالا با آنها مباحثاتی داشته است . در اواسط قرن پنجم به آتن آمده و از عنایت پریکلس بر خوردار بوده است . پریکلس او را مامور قانون اساسی شهر نو بنیاد توری در کنار شهر قدیمی سوباریس کرده است تا قانون اساسی جدیدی برای آن بنویسد و احتمالا در همین شهر با هرودوت و امپدوکلس گفت و گو هایی داشته است .او بر خلاف همشهری های خود که به طبیعت روی آوردند حرفه ی معلمی یا سوفسطایی را انتخاب کرد. پروتاگوراس معلم موفقی بوده و نخستین کسی است که دستور زبان را جزء برنامه ی درسی خود قرار داده است .اگر چه که سوفسطائیان متاخر با جدل و مغالطه و چرب زبانی بر حریف غالب می شدند و مردم از آنها متنفر بودند اما کسانی مثل پروتاگوراس و گرگیاس حد نگه می داشتند لذا به هیچ عنوان این دو در معنای یاد شده سوفیست نبودند . " پروتاگوراس و گرگیاس یعنی بنیانگذاران این نحله ، با تمام زبر دستی در جدل و مغالطه ، اندازه نگاه می داشتند و تا حدودی از سلامت فکر و اعتدال در رفتار بر خوردار می بودند و کم و بیش اصول منطقی را مراعات می کردند تا آنجا که سقراط در محاوره های افلاطون از ایشان با احترام نام برده و شاگردانی به نزد پروتاگوراس فرستاده است" [1] در سن هفتاد سالگی که از احترام و شهرت فراوانی بر خوردار بود جرئت یافت که اندیشه های خود را واضحتر و در جملاتی دقیق بیان کند .ظاهرا کتاب " در باره ی خدایان" با اجازه ی او در منزل اروپید برای عموم خوانده شد و به این ترتیب منتشر شد .پوتودوروس که از توانگران شهر و افسر سواره نظام بود علیه او اقامه ی دعوی کرد . استناد اوبه قانونی بود که در سال 432 ق.م. تصویب شده بود که به موجب آن داشتن عقاید مذهبی بر خلاف مذهب رسمی جرم محسوب می شد . لذا او به کفر متهم شد و او را محاکمه کردند و محکوم گردید .کتاب های او را در مرکز شهر سوزاندند .او آتن را ترک کرد و می خواست با کشتی به سیسیل برود که در راه کشتی غرق شد و کشته شد.

مشهور ترین جمله ی پروتاگوراس که به ما رسیده این است که " انسان مقیاس همه ی چیز هاست ، مقیاس هستی چیزهایی که هست و مقیاس نیستی چیزهایی که نیست ." کلمه ی انسان در اینجا به چه معنایی بکار رفته است؟ بعضی می گویند منظور انسان فردی است آنگونه که افلاطون در رساله ی تئتتوس بیان می کند در این صورت ادراک و احساس فردی انسان ملاک خواهد بود .و آنچه را که انسان ادراک می کند واقعیت دارد و حقیقت امری مطلق نیست بلکه بستگی به مشاهده کننده دارد . ارسطو می نویسد " منظورش هیچ چیز دیگری نیست جز اینکه آنچه بر هر فردی نمودار است مطمئنا و یقینا وجود دارد . اما اگر چنین شود ، نتیجه این است که همان چیز هم " هست " هم " نیست " ، هم " بد " است هم " نیک " و نیز همه ی چیزهای دیگری که بر حسب اقوال متناقض گفته می شوند ( وجود دارند )؛ زیرا چه بسا روی می دهد که " چیزی معین " برای کسانی زشت و یرای کسانی ضد آن نمودار می شود . و آنچه بر هر فردی پدیدار شده ، معیار است ." [2] منظور ارسطو این است که اگر ما سخن پروتاگوراس را بپذیریم به این معنی است که ما اصل امتناع تناقض را انکار کرده ایم  در این صورت " ضرورتا همه ی عقاید بر حق اند ، زیرا هم کسانی که خطا می کنند و هم آنانی که بر حق اند باور های ضد یکدیگر دارند .پس اگر موجودات بر این حال اند ، همه در باور خود بر حق اند ."[3] همانطور که افلاطون در رساله ی تئتتوس از زبان سقراط می گوید اگر نظر پروتاگوراس درست باشد هیچ کس خطا نمی کند و همه بر حق اند . حال اگر انسان به معنی فردی نباشد بلکه به معنای نوعی باشد در این صورت جامعه یا گروه یا تمامی نوع انسان ملاک و مقیاس خواهد بود . در این صورت کسی حق ندارد بر داشت فردی خود را معیار قرار دهد باید به سنت های اجتماعی پایبند باشد . به عبارت دیگر " در حالی که در نگاه اول نظریه ی " نسبی گرایانه" پروتاگوراس ممکن است قصدا انقلابی به نظر آید ، سر انجام برای حمایت از سنت و حاکمیت مورد استفاده قرار می گیرد . هیچ قانون نامداری " درست تر " از دیگری نیست ، پس حکم فردی خود را به مخالفت با قانون جامعه به کار نگیرید." [4] شاید حق با ارسطو باشد که می نویسد " این سخن گویای هیچ چیز نیست ، ولو چنین بنماید که چیزی طرفه می گوید."[5]

 سوال دیگری که مطرح است این است که آیا ادراک حسی فقط شامل اشیاءو چیز ها می شود یا اینکه ارزشها و احکام اخلاقی را نیز در بر می گیرد . " احتمالا به این معنا هم می تواند باشد که ارزشها مطلق نیستند و تمامی قوانین رفتار ی باید با معیار نیاز های بشری آزمایش شوند . بنابر این ، گفته ی مذکور را می توان شعاری ضد مذهبی دانست که مبتنی است بر اصل آزادی انسان ، نسبی بودن امور ، و اصالت عمل . گفته ی پروتاگوراس به طور ضمنی مبین این عقیده است که انسان باید بدون هدایت هیچ مرجعی ، خالق نهاد های جامعه ی خود باشد . "[6] نهاد ها و سنت های اجتماعی مطلق نیستند اما برای یک شهروند خوب معیار است جمله ی دیگری را که از پروتاگوراس نقل می کنند در باره ی خدایان است . " در باره ی خدایان ، من مطمئن نیستم که هستند یا نیستند ، و یا اینکه در شکل و هیئت به چه چیز شباهت دارند ، زیرا خیلی چیز ها هستند که مانع معرفت یقینی اند ، ابهام موضوع و کوتاهی عمر بشر."[7].  اگر واقعا ما نمی دانیم که خدایان هستند یا نیستند ما باید به دین و اخلاق جامعه  وفادار بمانیم و چرا باید دینی را که از پدران خود به ارث برده ایم به دور بیندازیم . بعضی مثل ژان وال حاصل و نتیجه ی منطقی فلسفه ی هراکلیتوس را نظریه ی پروتاگوراس می دانند .[8]    



[1] شکاکان یونان ، یحیی مهدوی ، ص 28

[2] متافیزیک ، ارسطو ، شرف الدین خراسانی ، ط 1062

[3] همان آ 1009

[4] تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، سید جلال الدین مجتبوی ، جلد یک ، 108

[5] متافیزیک ، ط 1053

[6] خدایان و آدمیان ، 24

[7] تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون، سید جلال الدین مجتبوی ، 109

[8] بحث در باره ی مابعد الطبیعه ، ژان وال ، یحیی مهدوی ، 116 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 6:51  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

سوفسطائیان

علت پیدایش سوفسطائیان ریشه در مسائل نظری و تغییر و تحولات اجتماعی دارد.

از جهت نظری

1-   اختلاف و تعارضی که دانشمندان طبیعی یونان بر سر مادةالمواد یا جوهر بنیادی طبیعت داشتند ، بستر و زمینه را برای شکاکیت فراهم آورد. اگر وجود ثابت است و حرکت یک توهم باشد چنانکه پارمنیدس قائل بود ، و یا همه چیز در جهان در حال تغیّر و شدن و صیرورت است و ما هیچ چیز ثابتی نداریم چنانکه هراکلیتوس قائل بود؛ چگونه می شود به حواس و ادراک حسی اعتماد کرد.

2-      ارتباط یونانیان با فرهنگ ها و آداب و رسوم و مذاهب ملت های دیگر

3-   هدف فلاسفه ی پیشین یافتن حقیقت بود اما هدف سوفسطائیان تعلیمو تربیت بود " سوفسطائیان اصولا به حقیقت عینی توجه نداشتند ، هدف آنان عملی بود نه نظری . و از این رو سوفسطائیان ابزار های تعلیم و تربیت در شهر های یونان شدند." [1]

4-   از نظر روش فیلسوفان پیشین روش قیاسی – استنتاجی داشتند یعنی اگر فیلسوفی قاعده کلی را می یافت آنگاه می توانست تکلیف موارد جزئی را مشخص کند . اما روش سوفسطائیان استقرایی بود . " سوفسطائیان در صدد گرد آوردن اندوخته ای وسیع از مشاهدات و امور جزئی بودند ، آنان اهل دائرةالمعارف و دانشمندانی پر مایه بودند . سپس از این امور گرد آمده می کوشیدند نتایجی تا اندازه ای نظری و تا اندازه ای عملی بگیرند." [2]

از نظر اجتماعی

با پیروزی یونانیان در جنگ 480 ق.م. بر ایرانیان وضعیت یونان و به خصوص آتن تغییر کرد.آتن در پی تاسیس امپراطوری برآمد و بر خلاف اسپارت- نیروی زمینی سپاه یونان را فراهم آورده بود و پس از جنگ دچار بحران اقتصادی شد- با تبدیل کشتی های جنگی خود به کشتی های بازرگانی و تجاری یکی از شهر های تجاری دنیای قدیم گردید و به یک بندر فعال تبدیل شد. وجود نژاد های مختلف با اخلاق و فرهنگ های متفاوت ، گسترش علوم بخصوص نجوم و ریاضی ، انباشتگی ثروت ، زمینه ای را برای امپراطوری آتن فراهم ساخت. همچنین جنگ طبقات مختلف آتن را به هم نزدیک ساخته بود و ظبقات پایین اجتماع که در جنگ جان فشانی کرده بودند حاضر نبودند که به محرومیت های سیاسی قبل از جنگ تن دهند . در سال 462 ق.م. قانون اساسی دگر گون شد و اداره ی امور شهر به مردم واگذار گردید و اعضای شورای دولتی – سرداران سپاه – داوران دادگاه ها با رای مستقیم مردم انتخاب می شدند . شیوه ی حکومت اقتضاء می کرد که شیوه ی آموزش و پرورش کاملا دگرگون شود ، از آنجایی که آتن که به یک قدرت بزرگ تبدیل شده بود احتیاج داشت به مردانی که آن رااداره کنند . لذا فقط ورزش و موسیقی و ادبیات برای تعلیم وتعلم کفایت نمی کرد .دولت وقت نمی توانست با وجود  این تغییر و تحول نظام آموزشی مطابق با آن را به وجود بیاورد .لذا مردانی دانشمند و سخنور جبران این نقص دولتی را می کردند و حکومت دموکراسی ، آزادی در گفتار ، مردان اندیشه و کسانی که ادعای تعلیم و معلمی داشتند را به آتن جلب وجذب می کرد . این متفکران و معلمان را مردم سوفیست می نامیدند .دروسی که سوفیست ها ارائه می دادند عبارت بود از فلسفه ، ادبیات، هنر ، علوم ریاضی ، ستاره شناسی ، دستور زبان ، علم سیاست شامل قانون اساسی و امور اداری و هنر جنگ ، و خصوصا فن سخنوری .سوفیست که اصلا به معنی استاد و هنر مند بود معنی مربی و آموزگار پیدا کرد . سوفسطائیان معلمانی دوره گرد بودند که شهر به شهر می گشتند و در مقابل درسی که می دادند اجرت دریافت می کردند .سوفیست ها اندیشه های تازه ای را با خود آوردند ، در باره ی اصالت ارزش های اخلاقی تردید کردند و طرفدار پان هلنیسم یعنی اتحاد اقوام یونانی بودند . " غایت تعلیم وتربیت سوفیستی این بود که شاگردان بتوانند به اداره ی امور خصوصی خود توانا شوند و به یاری فن سخنوری در اجتماعات سیاسی مردمان را به درستی عقاید خود معتقد سازند و بدین سان در اداره ی امر کشور نقشی بازی کنند"[3] سوفسطائیان سیاست را به گونه ی سرگرم کننده ای وارد زندگی روزانه ی مردم کردند . اگر بخواهیم سوفسطائیان را با کسانی که امروز زندگی می کنند مقایسه کنیم شاید بشود گفت که " نیمه استاد و نیمه روزنامه نویس " بودند لذا ورود یک سوفیست به شهر حادثه ای مهم بود و جوانان گرد او جمع می شدند ، که صحنه ای از آن را افلاطون در رساله ی پروتاگوراس به تصویر کشیده است.

 سوفسطائیان از نظر سیاسی به دو دسته تقسیم می شدند .یک دسته معتقد بودند که طبیعت خوب ولی تمدن بد است ( مثل روسو ) قانون اختراع اقویا و برای برده ساختن انسانها است . ترازیماخوس در جمهوری کتاب نخست در تعریف عدالت می گوید " عدالت آن چیزی است که برای قوی سودمند باشد ." و در ادامه در پاسخ ایرادات سقراط می گوید " هر حکومت هر قانونی را با در نظر گرفتن منافع خود وضع می کند ؛ حکومت دموکراسی منافع عموم مردم را در نظر می گیرد و حکومت استبدادی منافع حاکم مستبد را، حکو مت های دیگر نیز مطابق همین قاعده عمل می کنند و با وضع قانون آنچه به نفع حاکم تشخیص دهند حق می نامند . و از همه ی مردمان می خواهند که آن را محترم بشمارند و کسی را که از آن سر پیچید قانون شکن وظالم نام می دهند و به کیفرمی رسانند . بنابر این معنی پاسخ من این است که در هر کشور حق و عدالت چیزی استکه برای حکومت آن کشور سودمند باشد ، و چون در همه ی کشور ها قدرت در دست حکومت است از این رو اگر نیک بنگری خواهی دید که عدالت در همه جا یک چیز بیش نیست : چیزی که برای قوی سودمند باشد ."[4]

 دسته ی دیگر معتقد بودند که طبیعت نه خوب و نه بد است ( مثل نیچه ) و قانون اختراع ضعفاء است برای باز داشتن و منع اقویا . قدرت بالاترین فضیلت است و عاقلانه ترین و طبیعی ترین حکومت ها ، حکومت اشراف است . افلاطون در رساله ی گرگیاس از زبان کالیکلس خطاب به سقراط می گوید " کسی که بخواهد چون آزاد مردان روزگار بگذراند باید هوس ها و شهوات خود را به جای محدود ساختن بپرورد و به آنها نیرو رساند و دانش و زیرکی خود را برای راضی کردن آنها به کار اندازد . البته بیشتر مردمان به ان کار توانا نیستند و چون از ناتوانی خود شرم دارند برای پنهان ساختن آن لگام گسیختگی و نا پر هیز کاری را زشت می شمارند و بدین سان می کوشند کسانی را که از نظر طبیعی قوی ترند محدود سازند ، و چون خود از ارضای هوس ها و رسیدن به آرزو ها نا توانند خویشتن داری و عدالت را می ستایند.پس این ستایش از نا توانی است .برای کسانی که فرمانروایی را از پدر به ارث برده یا به یاری نیروی طبیعی خود تاج و تخت به دست آورده اند ، چه چیزی زشت تر و بد تر از خویشتن داری است ؟اینان که می توانند از هر موهبتی بر خوردار گردند بی آنکه مانعی در راهشان باشد ، چگونه چشم داری به دست خود فرمانروایی بر خود بتراشند و در برابر قانون و داد گاه و سخن های واهی توده ی مردم سر فرود آورند؟ کسی که بر کشوری فرمان می راند اگر به اسارت خویشتن داری و عدالت چنان گردن نهد که نتواند در آن کشور به دوستان خویش نصیبی بیش از دشمنان برساند ، زبون و سیه روز نیست؟ "[5]

چرامردم یونان از سوفسطائیان انزجار داشتند ؟ افلاطون در رساله ی پروتاگوراس از زبان سقراط به هیپوکراتس می گوید " شرم نداری که در نزد یونانیان به سوفیستی شهره شوی ؟" [6]

1-      کسانی که به تفکر در باره ی مسائل مربوط به شناسایی و حقوق و اخلاق می اندیشیدند به کنجکاوی نا روا متهم می شدند .

2-      گرفتن مزد برای کار ذهنی و فکری عملی بسیار زشت بشمار می رفت و به منزله ی بندگی داوطلبانه تلقی می شد

3-   کسانی که پول نداشتند تا به عنوان حق الزحمه به سوفسطائیان بپردازند و نمی توانستند در جرگه ی شاگردان سوفسطائیان قرار گیرند و اگر گذرشان به دادگاه می افتاد نمی توانستند در برابر حریفانی که فن سخنوری را بلد بودند مقاومت کنند در نتیجه در داد گاه محکوم می شدند .

4-   رشته های مذهبی و اخلاقی که افراد جامعه را به هم پیوند می داد یکباره پاره شد و آنها نتوانستند قواعد اخلاقی جدیدی جایگزین کنند .و معیار های ثابتی ارائه دهند

5-      کسانی که کامیابی شخصی را بر تر از همه چیز می دانستند برای اندیشه خود پشتوانه ی فلسفی یافتند .

6-   سوفسطائیانی که سخنوری یاد می دادند کمکم کارشان بالا گرفت و به شاگردان خود می آموختند که چگونه حق را باطل و باطل را حق جلوه دهند.و شاگردان خود را به جدل و مناظره تشویق می کردند .

خدمات سوفسطائیان

1-      اندیشه ی آدمی را از بسیاری از قیود اوهام و خرافات آزاد ساختند .

2-      دانش های گوناگونی را رواج دادند .

3-   سوالات بزرگی را در برابر بشر قرار دادند به تعبیر ویل دورانت " مشخص ترین و عمیق ترین پیشرفت فلسفه ی یونان با سوفسطائیان شروع گردید . " [7]    



 [1]تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، سید جلال الدین  مجتبوی ، جلد یک ، 101  

[2] همان 101

[3] دوره ی آثار افلاطون ، حاشیه ی محمد حسن لطفی بر دفاعیه ی افلاطون ص 42 و پروتاگوراس 319

[4] دروره ی آثار افلاطون ، محمد حسن لطفی ، جمهوری ، کتاب نخست 339

[5] همان ، گرگیاس ، 492

[6] همان ،پروتاگوراس 312

[7] تارخ فلسفه ، ویل دورانت ، عباس زریاب خویی ، ص 7

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 18:56  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

دموکریتوس(460-380)

هر وقت صحبت فلسفه ی اتمیان می شود نام لوکیپوس و شاگردش دموکریتوس با هم ذکر می شود . و بطور دقیق نمی توان معلوم کرد که چه اندیشه هایی از آن لوکیپوس و چه مقداری ازآن دموکریتوس است . ظاهرا باید لوکیپوس را که استاد دموکریتوس بود بنیانگذار فلسفه ی اتمی دانست و شاگرد او این فلسفه را به کمال رسانده است . لوکیپوس را اکثر مورخین فلسفه اهل میلتوس می دانند و از آنجا به الئا هجرت کرد و در آنجا با پارمنیدس همنشین و همچنین شاگرد زنون بود. سپس به آبدرا مهاجرت کرد . کتاب نظام جهان بزرگ را که به نام دموکریتوس مشهور است از آن او می دانند . او را بنیانگذار اصل علیت می دانند و اینکه هیچ چیز بدون علت رخ نمی دهد بلکه هر چیزی را علتی و ضرورتی است .

دموکریتوس اهل آبدارا شاگرد لوکیپوس و رئیس حوزه ای در آبدرا بوده و وقتی که افلاطون آکادمی را تاسیس می کرد او هنوز زنده بوده است . در ایام جوانی سهم خود از میراث نقدی پدر را گرفت و ما بقی را به برادرانش بخشید و به مصر و بابل و ایران مسافرت کرد و حتی گفته شده است که به هندوستان نیز سفر کرده است . پنج سال سفر ش طول کشید و دو باره به آبدارا زادگاهش برگشت. مردی بوده گریزان از شهرت و آگاه از دانایی و برتری علمی و عقلی خود. می گویند در شاخه های مختلف علوم تبحر داشت و فقط می توان او را با ارسطو مقایسه کرد . دموکریتوس را می توان آخرین فیلسوف طبیعی و پر استعداد ترین فیلسوف پیش از سقراط دانست . اگر چه که معاصر سقراط است اما اندیشه ها و فلسفه ی او ادامه ی بحث هایی است که فیلسوفان پیش از سقراط به آن می پرداختند." نظریه ی اتم ، میوه ی رسیده ی درخت کهن نظریه ی ماده است که فیلسوفان طبیعی ایونیایی بوجود آورده و تربیتش کرده اند."[1]  دموکریتوس کتابهای زیادی تالیف کرده است . حدود پنجاه یا شصت کتاب و رساله اما اکثر یا حتی می شود گفت همه از بین رفته است . با اینکه آثار معاصرین چون افلاطون و بعد ارسطو به ما رسیده است. دو مطلب را برای این قضیه ذکر می کنند یکی اینکه دموکریتوس در باره ی فلسفه ی طبیبعی بحث می کرد که زمانه ی این موضوعات گذشته بود . عصر ، عصر سوفسطائیان بود و سقراط و موضوع مورد بحث هم اخلاق . لذا بحث های او نتوانست در آن زمانه جا باز کند .بوی کهنگی می داد . و شاید بعضی فکر می کردند که تکرار مکررات همان حرف های گذشتگان است . لذا دموکریتوس می گوید" به آتن رفتم و کسی مرا نمی شناخت." در صورتی که سوفیستی مثل پروتاگوراس وقتی وارد آتن می شد خبر روزآتن بود .و دیگر اینکه لوکیپوس و دموکریتوس فلسفه ای مادی و مکانیکی عرضه کردند که با مسیحیت و دوران قرون وسطی سازگاری نداشت. به همین خاطر امروز مطالب بسیار اندکی از آن همه تالیفات دموکریتوس به ما رسیده است .این مطالب هم اکثرا توسط ارسطو و شاگردانش نقل شده است . همچنانکه گفته شد، لوکیپوس شاگرد پارمنیدس و زنون بوده و به فلسفه ی پارمنیدس معتقد است ولی همچون امپدوکلس و آناکساگوراس نظر پارمنیدس را در باره ی حرکت قبول ندارند. می خواهد تبیینی ارائه دهد که وحدت پارمنیدس را با نظریه ی حرکت جمع کند. پارمنیدس می گفت وجود هست و لا وجود نیست .ولی او می گوید وجود و لا وجود هر دو هستند .وجود ملاء یاپری است و لا وجود خلاء می باشد . لذا جهان از یک سری چیز های صلب و نشکن به نام اتم تشکیل شده است ." بنا بر نظر لوکیپوس و دموکریتوس شمار نا محدودی واحد تقسیم نا پذیر وجود دارند که اتمها ( ذرات تجزیه ناپذیر) نامیده می شوند . اینها به ادراک حسی در نمی آیند ، زیرا بسیار خردند و حواس نمی توانند آنها را ادراک کنند . اتمها در اندازه و شکل مختلفند ، لیکن کیفیتی ندارند مگر سختی و صلابت یا نفوذ ناپذیری ، عددا نا محدودند و در خلاء حرکت می کنند."[2]در فلسفه ی اتمیان دیگر از عشق و نفرت امپدوکلس و نوس آناکساگوراس خبری نیست ، یعنی حرکت اتمها ابدی و ازلی است و نیازی به علت ندارند. اتمهای لوکیپوس و دموکریتوس همان واحد های فیثاغوریان هستند که صفات وجودی پارمنیدس را دارا هستند.در فلسفه ی اتمیان سخن از غایت نمی شود گفت . هر اتمی کار خودش را انجام می دهد نا اینکه برای رسیدن به چیزی آن کار را انجام می دهد .نظریه ی اتمی نخستین توصیف مکانیکی جهان است و تلاش دارد راه خود را از فلسفه های غایتگرایانه و اسطوره ای خدایان یونان جدا سازد . از نظر آنها روح نیز از اتم ها ساخته شده اند و از آتش هستند . حتی خدایان نیز از اتم هستند . خدایان مثل انسان فناپذیر هستند اما بسیار طولانی عمر می کنند . ارسطو در کتاب در باره ی نفس می نویسد ."دموکریتوس معتقد شده است با اینکه نفس نوعی از آتش و گرما است اشکال یا اجزاء لایتجزائی که او قائل است در واقع بی نهایت است از آنها آنچه را که دارای صورت کروی است آتش و نفس می خواند و می توان آنها را تشبیه کرد به آنچه غبار هوا می نامند و در اشعه ی خورشید که از پنجره می تابد پدیدار می شود........آنچه از این اجزاء لایتجزا دارای صورت کروی است همان نفس است ، زیرا که این نوع اشکال می تواند بیشتر از همه چیز در خلال تمام اشیاء نفوذ یابد و مادام که خود در حرکت باشد ما سوای خود را نیز بحرکت در می آورد."[3] اشکال اساسی که در بحث حرکت بر نظر اتمیان وارد است این است که آنها در باره ی حرکت نخستین چیزی نمی گویند. با گفتن اینکه حرکت ذاتی اتم است نمی شود از سوال اینکه حرکت کجا و چگونه در اشیاء پدید می آید گریخت . ارسطو در متافیزیک می نویسد " ایشان (لوکیپوس و افلاطون) می گویند که حرکت همیشه هست اما نمی گویند به چه علت هست و چیست ، و نیز اگر چیزی این چنین یا آن چنان ( حرکت می کند) علت آنرا نمی گویند . زیرا هیچ چیزی تصادفا به حرکت نمی آید بلکه باید همیشه چیزی وجود داشته باشد ( که آنرا به حرکت آورد.) ."[4]  و نیز می نویسد ، لوکیپوس و شاگرد وی دموکریتوس می گویند که " پری" ، ( ملاء) و" تهی " ( خلاء) عناصرند ؛ و یکی را " موجود " و دیگری را " ناموجود" می نامند ا این دو ، " موجود " پر وسعت است ؛ و " ناموجود" تهی دست یا ( رقیق) است . بدین سبب ایشان می گویند که " موجود" بیشتر از " ناموجود " وجود ندارد ، زیرا جسم وجود واقعی بیشتری از تهی ندارد. ایشان اینها را به عنوان علتهای مادی موجودات می شمارند .و درست مانند کسانی که جوهر بنیادی را یکی می دانند و چیز های دیگر را از دگرگونی ( انفعالات) آنها پدید می آورند؛ و غلظت و رقت را سرچشمه ی این دگرگونیها می شمارند، به همین سان ، این اندیشمندان نیز ، می گویند اختلافهای ( اتومها) علتهای چیزهای دیگر می باشند . به گفته ی ایشان این اختلافها در سه چیز است : شکل ، ترتیب و وضع ، و می گویند که موجودات فقط در " صورت" ، "تماس با هم" ، و " میل " ( چرخش) با هم اختلاف دارند ، و از این میان " صورت " شکل است ؛ " تماس با هم " ترتیب است ؛ و " میل " ( چرخش ) وضع است ........اما ایشان نیز ، سهل انگارانه – مساله ی حرکت ، و اینکه [ حرکت ] از کجا و چگونه در اشیاء پدید می آید ، غفلت کرده اند ، به همان گونه که دیگران "[5] از نظر اتمیان با حمع شدن یا پراکنده شدن اتم ها چیز هایی تشکیل می شوند و یا فنا می شوند و در اثر جابجا شدن اتم هاست که دگرگونی و تنوع و اختلاف در اشیاء به وجود می آید.از نظر دموکریتوس دو جور شناخت وجود دارد یکی شناخت حسی و دیگری شناخت عقلی . البته فقط با شناخت حسی معرفت به دست نمی آید و شناخت حسی به تنهایی اعتبار ندارد .اما شناخت حسی ابزار وسیله ای است برای رسیدن به شناخت عقلی . معرفت حسی می تواند بدون شناخت عقلی دست دهد اما شناخت عقلی بدون شناخت حسی حاصل نمی شود .بیانی که دموکریتوس از حواس ارائه می کند بیان مکانیکی است امپدوکلس می گفت که چیز هایی از اشیاء صادر می شوند و در منافذ چشم نفوذ می کنند و چشم آن هارا می بیند .دموکریتوس از نفوذ اتم های بیرونی در پیکر انسان به " تصاویر" تعبیر می کند . این اتم ها که وارد نفس شدند با نفس ترکیب می یابند. لذا از نظر دموکریتوس کیفیات ثانوی عینی نیستند . او معتقد بود که هیچ چیز واقعی که در خارج از فاعل شناسنده مطابق با آنها باشد وجود ندارد . احساس های ما صرفا ذهنی هستند هر چند که معلول چیز های خارجی یعنی اتم ها هستند . لذا دموکریتوس هیچ فرقی بین حس و فکر قائل نبوده است . در حوزه ی اخلاق دموکریتوس را فیلسوف خندان می دانند . او معتقد است " ما برای خوشی و سعادت یا خرمی و نشاط ، که حالتی نفسانی است ، باید تلاش و کوشش کنیم ، و نیل به آن نیازمند ارزشیابی و داوری و تشخیص لذات گوناگون است . اصل " تناسب " یا اصل " هماهنگی " باید راهنمای ما باشد . با استفاده از این اصل ما می توانیم به آرامش تن ، یعنی تندرستی ، و آرامش روح ، یعنی نشاط و خرمی ، نائل شویم." [6] نظریه ی اتمی دموکریتوس به دیدگاه علمی امروز نزدیک است . " توقف واقعی این نظریه را بر اثر انتقاد ویرانگر افلاطون و ارسطو بایستی از لحاظ علمی مصیبتی به شمار آورد ." [7] و پایان سخن اینکه " لوکیپوس و دموکریتوس برای آنکه تمایلات قبلی را به نتیجه ی منطقی آنها رساندند و بیان ماشینی محض و تبیینی از واقعیت عرضه کردند قابل ملاحظه اند."[8]



[1] متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، 341

[2] تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، سید جلال الدین مجتبوی ، جلد یک ، 89

[3] در باره ی نفس ، ارسطو ، ع.داوودی، الف 404

[4] متافیزیک ارسطو ، شرف الدین خراسانی ، 1071

[5] همان ب 985

[6] تاریخ فلسفه ، 150

[7] تاریخ علم ،دامپی یر ، عبدالحسین آذرنگ،  45

[8] تاریخ فلسفه ، 91

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 8:58  توسط عبدالعلی عنایتی  |