تبليغاتX
کارگاه خرد

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

کریتون[1]

افلاطون  

کریتون از آتني هاي توانگر و از دوستان بسيار نزديك سقراط است و با هم بزرگ شده اند .كريتون صبح زود در زندان به دیدار سقراط می رود و می بیند که سقراط به آرامی خوابیده است.و به چنین قوت قلبی افسوس می خورد. کریتون نگران خود و سقراط است نگران سقراط است چون شنید که امروز کشتی اي كه به دلوس رفته بود ، می رسد و طبق قانون یک روز بعد از رسیدن کشتی سقراط اعدام می شود .اما سقراط می گوید که کشتی فردا خواهد رسید دلیلش این است که " خواب دیدم زنی زیبا که جامه ی سفید در بر داشت روی به من کرده می گوید : "سقراط ، پس از سه روز به ساحل فتیا خواهی رسید."اشاره است به شعری از ایلیاد هومر : " اگر خدای دریا سفر خوشی نصیبم کند ، شاید روز سوم به ساحل پر صخره ی فتیا برسم."[2]  اما نگران خود است یکی به این خاطر که دوست بی مانندی را از دست می دهدو دیگر اینکه می ترسد مردم بعد از مرگ سقراط بگویند که چون کریتون از مال دریغ کرده است سقراط اعدام شد؛ اگر اندکی هزينه می کرد دوستش را نجات می داد .نظر سقراط اين است كه به حرف مردم نبايد توجه كرد .کریتون می گوید " همین محاکمه ی تو ثابت کرد که توده ی مردم اگر به کسی گمان بد پیدا کنند او را از پای در می آورند." [3]حرفی که در آپولوژی بیان کرده است[4] دو باره تکرار می کند.سقراط می گوید مردم نه می توانند کسی را به بدی بزرگی دچار کنند و نه به نیکی بزرگی، آنچه اتفاق افتاده است بر حسب اتفاق است.کریتون به سقراط پیشنهاد می کند از زندان فرار کندو به فکر او ویا دیگران نباشد .چرا که او و دیگران به خاطر او حاضرند هر خطری را بپذیرند . سیمیاس و کبس و دوستان دیگر سقراط با دست های پر آمده اند و تمام مقدمات کار را فراهم کرده اند فقط رضایت سقراط مانده است .کریتون می گوید در تسالی دوستان من هستند و مقدم تو را گرامی خواهند داشت و در ضمن به فکر بچه های خود هم باش که باید در تربیت آن ها بکوشی .اندکی خود را نیز سرزنش می کند که چرا گذاشته است کار به این جا ها بکشد .کریتون تمام تلاش و هنر خود را بکار می گیرد تا سقراط را وادار به فرار کند یا به عبارت دیگر این بخشی از وجدان سقراط است که او را وا می دارد در آخرین لحظه ها بیشتر بیندیشد و آیا در محکمه ی وجدان نیز پیروز خواهد شد . این دادگاهی است بر خلاف آپولوژي در خلوت درونی سقراط. در رساله کریتون " گفت و گو میان میل به زندگی طبیعت نیرومندش در یک سو و تکلیف اخلاقی در سوی دیگر به عمل می آید"[5]

سقراط در جواب کریتون می گوید که " روش من در زندگی همواره پیروی از عقیده ای بوده است که پس از پژوهش کافی برتری آن بر دیگر عقاید آشکار شود ."[6] لذا ما نباید از حرف توده مردم بترسیم بلکه باید آنچه راکه درست است انجام دهیم .سقراط با مثال استدلال می کند که ورزشکار باید حرف درست مربی خود را گوش کند نه حرف توده ی مردم را . در باره ی نیک وبد وعدل وظلم نیز همین است " نباید در این اندیشه باشیم که توده ی مردم در باره ی ما چه خواهند گفت بلکه باید ببینیم آن یک تن که نیک و بد و عدل وظلم را می شناسد چگونه داوری خواهد کرد ."[7]کریتون استدلال سقراط را می پذیرد.به نظر می رسد در استدلا ل سقراط مغلطه ای نهفته است در امری مثل ورزش باید حرف متخصص را گوش داد نه حرف توده مردم را . بگذریم از اینکه امروزه در ورزش هم اتفاق نظری وجود ندارد. اما آیا واقعا اموری مثل عدل وظلم وزشت وزیبا و خوب و بد آیا مثل ورزش و تندرستی بدن است؟ .آیا صا حبان خرد در باره ی این امور نظرواحدی دارند؟  و یا در اموری که نظرات گوناگونی وجود دارد و هیچ کس حرف آخر را نمی زند باید به عقل جمعی مراجعه کرد و یا به قول سقراط به قانون . همه ی این مقدمات برای این است که سقراط می خواهد به کریتون بفهماند که ما باید تن به قانون بدهیم .البته قانون از آن جهت که فصل الخطاب است و یا برایند افکار جمعی است نه از آن جهت که حق است . ما نبايد از قانون فرار كنيم اما قانون نمي تواند به ما بگويد كه حقيقت را نگوييم. در دعوای بین سقراط وملیتوس عدل وظلم کدام است ؟آیا جامعه ی آتن بر حق است یا سقراط؟ .شاید گفته شود که توده مردم اشتباه می کنند .درست است اما سقراط هم ممکن است اشتباه بکند .ضریب خطای کدام یک بیشتر است؟ .البته سقراط از آنچه امروزه پوپولیسم نامیده می شود گریزان است و برای آن ارزشی قایل نیست .

سقراط مدعی است زندگی خوب آن زندگی است که با نیکی و زیبایی و عدالت قرین باشد .حال فرار از زندان مطابق است با عدل است یا ظلم؟

سقراط می گوید " آدمی هیچ گاه نباید خواسته و دانسته مرتکب ظلم شود " [8] این یک اصل اخلاقی است . در هیچ شرایطی استثنا بر نمی دارد نه الان که در زندان هستم و نه قبل از آن . چه بنفع ما باشد چه بضرر ما.اگرکسی در حق ما بدی یا ظلم کرده باشد ما حق نداریم ظلم یا بدی بکنیم ." پیروان این اصول بسیار اندک اند و در آینده نیز اندک خواهند بود."[9] . قبول اخلاق مطلق هر گونه مصلحت اندیشی را از انسان می گیرد و معمولا نیز باعث درد سر و حتی مرگ می شود .

سقراط می گوید حال با این اصول اخلاقی اگر ما با کسی پیمان بسته ایم آیا حق داریم به عهد خود وفا نکنیم و از انجام تعهد سر باز زنیم." مهمترین پایه ی عدالت اطاعت از قوانین است ، و کسی که از اطاعت قوانین رایج ، خواه آنها را سود مند بداند و خواه نه سر پیچد به تباه شدن جامعه یاری می کند.....هر شهر وندی که در وطن خویش می ماند و به شهر خود پشت نمی کند با این عمل با شهر و قوانین شهر قرار دادی می بندد که در هیچ اوضاع و احوالی حق عدول از آن را ندارد  . " [10]  براي سقراط دولت-شهر سرچشمه ي همه ي مواهب و ارزشهاي زندگي است. سقراط می گویداگر هنگامی که از زندان می گریزيم قوانین و جامعه ی آتن راه را بر ما بگیرند و بگویند سقراط چه می کنی ؟ آیا با شکستن قانون جامعه ای پایدار می ماند ؟ و اگر ما بگوییم دولت به ما ظلم کرده و رای دادگاه بر خلاف حق صادر شده است. قوانین به ما خواهند گفت : سقراط عهدی که با ما بستی چنین نبود . با ما عهد بستی هر حکمی را که داد گاه صادر کند بپذیری .پدر ومادرت بر اساس قوانین ما ازدواج کرده اند و تو بر اساس قوانین ما بدنیا آمدی . اگر پدر و مادر با تو بد کردند آیا تو حق داری که به آنها بدی کنی . آیا وطن به مراتب ارجمند تر از پدر و مادر نیست؟ تو می توانستی از آتن مهاجرت کنی ولی وقتی ماندی و دیدی که دادگاه ها چگونه بر گزار می شود و آتن چگونه اداره می شود ....اگر همه ی این ها را پذیرفتی و در آتن ماندی دیگر حق نداری قوانین جامعه را بشکنی که اگر این کار را انجام بدهی مرتکب سه گناه شده ای ." نخست از فرمان آنان که او را به جهان آورده اند سر بر تافته ، دیگر از دستور استادان و مربیان خود پیروی نکردی ، و سوم به عهدی که با ما بسته بود وفا ننموده زیرا نه به حکم ما سر نهاده و نه کوشیده است بر ما مبرهن سازد که آنچه می گوئیم و می کنیم خطاست " [11] تو بیش از دیگران به آتن دلبسته بودی هیچ وقت برای تماشای جشن های ورزشی از آتن بیرون نرفتی  و هیچ وقت عزم سفر نکردی مگر دوشادوش سپاه ....داد گاه به تو فرصت داد از آن استفاده نکردی مثل تبعید، پرداخت جزای نقد ..... حال که هنگام اجرای حکم فرا رسیده است و می خواهند قانون را اجرا کنند تو می خواهی فرار کنی" او يكي از كساني بود كه رسالت دارند تا انديشه و احساس آدميان را در راهي تازه بيفكنند. از هر سازشي بيزار بود و تصميمش را گرفته بود : مي خواست يا به درس دادن ادامه دهد يا زنده نباشد."[12]  آنچه كه جوهره ي وجودي يك فرد را تشكيل مي دهد وقتي با وضعيت بيرون يا وضعيت اجتماعي در تضاد افتاد هيچ راه حلي بهتر از مرگ نيست .لذا فرار هيچ مشكلي را حل نمي كند .به همين خاطر کریتون قانع می شود که نباید سقراط فرار کند. كريتون همان وجدان سقراط است . شکستن قانون گناهش بیشتر از رای ظالمانه ی دادگاه است . " افلاطون خواسته است با نوشتن این رساله ی کوچک تهمت دارابودن شیوه ی فکر انقلابی را از خود و دوستانش بزداید و به هموطنان خود بگوید با اینکه ما نقص و نارسایی نظام سیاسی شهرمان را می نکوهیم هر گز در این قصه نبوده ایم که این نظام را با زور واژگون کنیم و نظام کمال مطلوب خود را با قهر و غلبه جانشین آن سازیم " [13]



[1] دوره ی آثار افلاطون ، محمد حسن لطفی و رضا کاویانی ، خوارزمی ، جلد 1 ، 49-64

[2] حاشیه ی کریتون ، محمد حسن لطفی ، ص 65

[3] كريتون 44

[4] آپولوژي28

[5]  مرگ سقراط ، رومانو گواردینی ، محمد حسن لطفی ، طرح نو، 145

[6] كريتون 46

[7] همان48

[8] همان 49

[9] همان49

[10] متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد 2 ، 992

[11] كريتون 52

[12] متفكران يوناني650

[13] همان 922

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:40  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

آپولوژی[1]

افلاطون

محمد حسن لطفي

افلاطون هیچ وقت نتوانست سقراط را فراموش کند. سقراط مسیر زندگی او را عوض کرد. آپولوژی از نخستین نوشته های افلاطون در دفاع از سقراط است. سقراط خود نمی نوشت و به تعبیر امروزی فیلسوف شفاهی بود اما افلاطون بر عکس، یکی از بهترین نویسندگان جهان است.در آغاز افلاطون  تحت تاثیر سقراط و هم برای اینکه دین خود را به سقراط ادا کند شروع به نوشتن کرد.اکثر تاریخ فلسفه نویسان، آثار اولیه افلاطون را سقراطی می دانند . ظاهرا پس از اینکه افلاطون به آتن برگشت و آب ها از آسیاب افتاد نخستین رساله ای که در دفاع از سقراط نوشت آپولوژی بود . افلاطون نمی خواست که دادگاه سقراط فراموش شود ، به خصوص که مخالفان سقراط همچنان بر درستی راه خود تاکید داشتند و هراز گاهی علیه سقراط مطلب می نوشتند و یا سخنرانی می کردند .با مرگ سقراط دعوا های سیاسی و فکری مثل همه ی جوامع دیگر خاتمه نیافت لذا طرفداران سقراط مثل افلاطون و کسنوفون در برابر مخالفین او به دفاع بر خواستند. آثاراولیه  افلاطون در چنین فضایی نوشته شده است . آپولوژی از سه خطابه تشکیل شده است و دقیقا تمام مطالب گفته شده توسط سقراط نیست بلکه " اثر خامه ی نویسنده ی هنرمندی هستند که اساسی ترین بخش جریان محکمه و شخصیت مرد بزرگ و حالت حاکم بر تمامی واقعه را منعکس می سازند " [2] درآغاز قسمت اول دفاعیه، سقراط در دادگاه چند چیز را از همان اول مشخص می کند 1- او سخنور به معنی سوفسطایی کلمه نیست .او نه حق را باطل و نه باطل را حق جلوه می دهد . آنچه که می گوید جز راستی نخواهد بود . سقراط می خواهد با بیان حقیقت در شنوندگانش اثر کند نه با سخنوری كه شيوه ي سوفسطائيان است.

2- سقراط با همان روشی که در همه عمرش سخن می گفت در دادگاه سخن می گوید یعنی با روش سقراطی و ترس مخالفین سقراط هم از همین روش سقراطی است، مخصوصا طنز های گزنده ی او. لذا همان اول گفتند ، مواظب باشید سقراط که سخنوری تواناست شما را نفریبد .اما سقراط با همان طنز معروفش می گوید که چون برای اولین بار است که به دادگاه آمده ، لذا زبان دادگاه را نمی داند و به همان روش و زبان خود سخن می گوید .

قبل از مدعیان جدید کسانی چون آریستوفانس در نمایشنامه ابر ها در سال 423 همین اتهام ها را مطرح کرده بودند سقراط می گوید وظیفه خود می داند که اول به آن ها پاسخ گوید و آنها را خطر ناک تر از گروه جدید می داند چون کسانی که خشونت را تئوری پردازی می کنند خطر ناک تر ازکسانی هستند که دست به خشونت می زنند .

مدعیان قدیم می گفتند " سوفیستی هست سقراط نام  که می کوشد به اسرار آسمان و زمین پی ببرد و می تواند بد را نیک جلوه دهد ."  18 شاید به این خاطر او را متهم کرده اند ،که او را شاگرد آناکساگوراس می دانستند . سقراط در دادگاه می گوید با دو نوع مدعی روبرو است یکی محافظه کاران و سنت گرایان که سالها در بد نام کردن سقراط کوشیده اند، زمینه و بستر را برای دادگاه امروز آماده کرده اند و دیگری مدعیان امروز که همان دموکرات ها هستند .آنیتوس ،ملتوس و لیکون.مدعیان دیروز او می گفتند که " سقراط رفتاری خلاف دین پیش گرفته و در پی آن است که به اسرار آسمان و زیر زمین پی ببرد . باطل را حق جلوه می دهد و این کار را به دیگران نیز می آموزد ." 19  این اتهام ترکیبی است از عقاید سوفیست ها و آناکساگوراس . در ضمن ادعا های دیگری هم هست که خود سقراط بیان می کند"در اینکه می گویند من به تربیت جوانان می پردازم و از این راه پول به دست می آورم. " 20 سقراط در دفاع می گوید این کار سوفیست های بزرگی مثل گرگیاس و پرودیکوس و هیپیاس است که چنین ادعایی دارند نه او و شاهد می آورد که چند روز پیش کالیاس را دیده است که برای تربیت فرزندان خود آنها را بنزد ائنوس پاری برده است تا در قبال دریافت پنج مینه(واحد پول در یونان باستان) آنها را تربیت کند سقراط خطاب به آتنیان می گوید" من از آن فن بی بهره ام و آن توانایی را در خود نمی یابم." 20 سقراط تقریبا تا اینجا سعی کرده است که خود را از سوفیست ها جدا کند .

اما چرا مردم یا افکار عمومی آن روز سقراط را سوفیست می دانستند ؟ چه شباهتی بین سقراط و سوفیست ها بود ؟

سقراط علت بد نامی خود را دانش خاصی می داند که داراست،دانشی بشری .و در این جا ادعای دانش می کند و می داند که این ادعا خشم مخالفینش را بر خواهد انگیخت . سقراط در تایید ادعای خود سخن کرفون را نقل می کند .  کرفون شخصیتی است که همه او را می شناسند . می گوید او روزی از خدای معبد دلفی سوال کرد " کسی داناتر از سقراط هست ؟ " از پرستشگاه پاسخ آمد که هیچ کس داناتر از سقراط نیست"21 سقراط می گوید وقتی این خبر به گوشم رسید به خودم گفتم منظور خدا از این سخن چیست ؟ خیلی ها داناتر از من در یونان هستند خدا چرافقط مرا نام برد.  سقراط برای اینکه منظور خدا را درک کند به نزد بزرگان دانش رفت نخست پیش یکی از مردان سیاسی رفت  و با او به گفتگو نشست اما در یافت که او چیزی نمی داند و چون سقراط خواست که او را آگاه کند مرد سیاسی و کسانی که در محضرش بودند از او آزرده شدند و چون از خانه ی او بیرون آمد دریافت که " من براستی دانا تر از او هستم . زیرا من و او در نادانی برابر بودیم ولی او با اینکه هیچ نمی دانست گمان می برد که داناست در حالی که من نه می دانستم و نه خود را دانا می پنداشتم . پس دانستم که در همین نکته ی کوچک من از او دانا ترم " 21 سقراط به سیاست مداران دیگر نیز روی آوردو به همین نتیجه رسید. " کسانی که بیش از همه به دانایی شهره بودند به نظر من زبون تر از همه آمدند و مردمانی که شهرتی به دانایی نداشتند خردمند تر از آنان بودند ."22 و به این ترتیب پنبه سیاست مداران از جمله یکی از مدعیان یعنی آنیتوس را زد که به نمایندگی ازسیاست مداران در دادگاه حاضر بود .و بعد به شاعران پرداخت که ملتوس یکی از مدعیان نماینده ی آنان بود . سقراط می گویدرفتم پیش شاعران و یک قطعه از شعر آنها را انتخاب کردم و دیدم که دیگران بهتر از آنان معنی شعر را می دانند و تازه  شاعران چون شعر می گویند خیال می کنند که همه چیز را می دانند در صورتی که هیچ چیز نمی دانند .آثار شاعران " زاده ی استعدادی طبیعی و جذبه ای است که گاه گاه به آنان روی می آورد ، درست مانند پیشگویان و سرود خوانان پرستشگاه ها ، که سخنان زیبا به زبان می آورند بی آنکه معنی گفته های خود را بدانند . " 22  افلاطون بعد ها این سخن را موضوع رساله ایون قرار می دهد و همچنین در جمهوری تکرار می کند . و بعد نزد پیشه وران می رود  که لیکون نماینده ی آن ها است سقرا ط در مناظره با پیشه وران به همان نتیجه ای می رسد که در مناظره با مردان سیاسی وشاعران رسیده بود .آنان نمی دانند که نادانند و گمان می کنند که می دانند در صورتی که من می دانم که نمی دانم ، پس یک گام از آنها جلوتر هستم .سقراط می گوید نتیجه ی این جستجو ها این شد که گروهی بزرگ مرا به دیده ی دشمنی بنگرند و تهمت دانایی بر من بنهند و مرا به دانایی مشهور سازند .  و وقتی که نادانی کسی را آشکار می کنم حاضران در مجلس گمان می برند که آنچه او نمی داند من می دانم در صورتی که داننده ی راستین خدا است .  خدا می خواست با جمله ای که بر زبان سخنگوی معبد دلفی جاری ساخته است "بی ارجی دانش بشر را عیان نماید " 23 و نام مرا هم برای نمونه بیان داشت " داناترین شما آدمیان ، کسی است که چون سقراط بداند که هیچ نمی داند . " 23 سقراط می گوید برای اینکه من بر این نکته بیشتر واقف شوم هر کسی را که می دیدم و ادعای دانایی می کرد با او به بحث می نشستم و می کوشیدم روشن سازم که او دانا نیست و این وظیفه خدایی چنان وقت مرا گرفت که " نه به امور سیاسی می توانم پرداخت و نه به کار های خصوصی خود ، و این خدمت سبب شده است که در نهایت تنگدستی روزگار بگذرانم ." 23 سقراط دوره می افتاد و نادانی بسیاری از کسانی را که ادعای دانایی دارندآشکار می کند. عده ای از جوانان به خصوص آنانی که تمکن مالی بیشتری داشتند و بیکار بودند راه سقراطی را در پیش گفتند و نادانی بسیاری را آشکار مي کردند و این برآنان گران آمد و مقصر اصلی را سقراط می دانستند و سخنانی را مطرح کردند " که برای متهم ساختن همه ی دوستان دانش آماده دارند و به میان می آورند . " 23 سقراط می گوید چون اینان بسیارند و افکار عمومی در دست آنان است از زمانه ای دور این تهمت را بر من زده اند و گوش جامعه را پر کرده اند و اکثریت با آنان است و ملتوس و لیکون و آنیتوس نماینده ی آنان هستند .ملتوس به هوا داری شاعران و آنیتوس به هواداری سياستمداران و پیشه ورا ن و لیکون به هواداری سخنو ران .  آنیتوس دباغ توانگری است که در آتن نفوذ دارد و پسر او تجارت پوست را رها کرده و در حلقه ی سقراط در آمده است و از این جهت نگران است .تا اینجا سقراط تلاش کرده است که به اتهامات مدعیان دیرین پاسخ گوید . اما مدعیان جدید همان اتهامات را به نحو دیگری مطرح کرده اند " سقراط گناهکار است زیرا جوانان را فاسد می سازد و منکر خدایان کشور است و خدایانی دیگر ، یعنی خدایانی دایمونی ، به جای آنان می گذارد . " 24سقراط از اینجا رو می کند به ملتوس و از او می خواهد که به سوالات او پاسخ گوید.ملتوس می داند که پاسخ دادن به سوالات به ظاهر ساده ی سقراط کار آسانی نیست امتناع می کند اما سقراط او را وا می دارد که به سوالات او پاسخ گوید .چون طبق قانون ملتوس باید به سوالات سقراط پاسخ گوید.سقراط از ملتوس سوال می کند تو که دلت برای جوانان می سوزد بگو چه کسی می تواند جوان تربیت کند ؟. ملتوس جواب می دهد  قانون . ملتوس فرصت طلبانه پاسخ می گوید و ظاهرا فکر می کند با این جواب می تواند نظر داوران را به خود جلب کند .اما سقراط می گوید گفتم چه کسی و ملتوس جواب می دهد داورانی که در این دادگاه نشسته اند سقراط می پرسد همه داوران ملتوس می گوید بله وبعد تما شاچیان و انجمن شهر و اعضاء انجمن ملی جوانان را نام می برد. خلاصه اینکه به قول سقراط همه ی آتنیان می توانند جوان تربیت کنند جز سقراط .سقراط سوال می کند که آیا همه می توانند اسب تربیت کنند یا برای تربیت اسب تنها مهتران می توانند؟ منظور سقراط این است که به نظر ملتوس تربیت اسب مهمتر از تربیت جوانان است چون همه می توانند جوان تربیت کنند اما همه اسب نمی توانندتربیت کنند . سقراط می گویید ملتوس گناه کار است به این خاطر که مسایل جدی را سرسری گرفته است .در ادامه سقراط از ملتوس می پرسد که آیا قبول داری که نیکان به نزدیکان خود نیک و بدان به نزدیکان خود بدی می کنند. ملتوس می پذیرد وسقراط می گوید من چگونه می توانم جوانان را فاسد سازم که اگر فاسد شوند به من که از نزدیکان آنان هستم بدی می رسانند پس " یا من هیچگاه جوانی را فاسد نساخته ام و یا اگر چنین کاری از من سر زده است بی عمد و از روی اشتباه بوده ." 26که در این صورت می بایست به من تذکر می دادی و مرا بر راه خطایی که می روم واقف می ساختی نه اینکه مرا به دادگاه بکشانی .

سقراط ادعای بعدی را پاسخ می گوید  و از ملتوس سوال می کند که آیا من منکر همه ی خدایان هستم یا بعضی از خدایان ؟ ملتوس می گوید تو مطلقا منکر خدایانی .سقراط می گوید یعنی تو می گویی که من خورشید و ماه را به خدایی قبول ندارم ملتوس می گوید آری سقراط می گوید این که حرف آناکساگوراس است که هر کس می تواند از بازار کتاب های او را بخرد و بخواند . سقراط می خواهد بگوید این که خورشید و ماه خدا نیستند این چیزی است که آناکساگوراس خیلی پیشتر این را ثابت کرده است و همه آن را می دانند و چیز تازه ای نیست . یونانیان دایمون را خدا و یا فرزندان خدا می دانستند سقراط از ملتوس می پرسد آیا قبول داری که من دایمون را قبول دارم ملتوس می پذیرد سقراط می گوید مگر می شود کسی امور انسانی را بپذیرد ولی منکر انسان شود .و یا چیزی راجع به اسب را بپذیرد و منکر اسب شود . مگر می شود که من دایمون را بپذیرم که اگر خدا باشد پس من خدایی را قبول دارم آن طور که ملتوس گفت منکر مطلق خدایان نیستم و اگر فرزند خدا هم باشد پس من باز هم خدا را قبول دارم چون نمی شود من فرزند خدا را قبول داشته باشم اما خود خدا را قبول نداشته باشم .درست مثل کسی که بگوید استر از اسب وخر است اما وجود اسب و خر را منکر شود.

خدایی که ملتوس می گوید غیر از خدایی است که سقراط می گوید . سقراط با زیرکی خدایی را ثابت می کند که خود از دایمون و آپولون و زئوس می فهمد نه خدایی که مردم یونان و ملتوس اعتقاد دارند.پس از آن سقراط می گوید دیگر دفاع بس است اگر من در این دادگاه محکوم شوم به خاطر ملتوس یا آنیتوس نیست" بلکه کینه و دشمنی توده ی مردم است که از دیر باز مردان بسیاری را از پا ی در آورده است و در آینده نیز از پای در خواهد آورد و من آخرین قربانی آن نخواهم بود ." 28 سقراط می گوید شاید کسی سوال کند که چرا من کاری کرده ام که سر وکارم به داد گاه بیفتد و احتمالا سر از مرگ در بیاورم ؟ در جواب می گوید من هر کاری که می کنم در این فکر نیستم که آیا منجر به مرگ می شود یا نه چون من نمی دانم که مرگ چیست و از چیزی که نمی دانم نمی ترسم من فقط می دانم که از فرمان قانون و از فرمان خدا نباید سرپیچی کرد و هرگاه که قانون یا یکی از فرماندهان به من دستوری در میدان جنگ داده است محکم واستوار وظیفه خود را انجام دادم و مرگ را حقیر شمردم .اکنون که خدا این وظیفه را بر عهده ی من نهاده است آن را به نحو احسن انجام می دهم ." از این رو تا جان در بدن دارم از جستجوی دانش و آگاه ساختن شما به آنچه باید بدانید ، دست بر نخواهم داشت" 29واگر مرا رها کنید دوباره همان راه را ادامه خواهم داد و هر آتنی را که دیدم به او خواهم گفت به فکر روح خود باشد و این قدر در پی ثروت و مال و جاه نباشد فضیلت از ثروت نمی زاید بلکه همه ی نعمت ها ی بشری اعم از شخصی و اجتماعی از فضیلت به دست می آید .سقراط می گوید اگر شما مرا به مرگ محکوم کنیداین شما هستید که زیان خواهید کرد نه من " زیرا نظم جهان اجازه نمی دهد که بدان به خوبان زیان برسانند." 30بدبخت کسی نیست که اعدام یا تبعید می شود بد بخت کسی است که بر خلاف عدالت عمل می کند لذا من از خود دفاع نمی کنم بلکه در اندیشه شما هستم که با کشتن من دست به گناه نیالایید . آتن هم چون اسبی نجیب و اصیل به فربهی و تن آسایی گراییده و احتیاج به تازیانه و مهمیز دارد.و این کار من خدایی است به خاطر این که سال هاست که من به زندگی و خانه خود پشت کرده ام و به این کار مشغول هستم بدون اینکه مزدی دریافت کنم و با فقر زندگی می کنم ." فیلسوف باید برای دست یابی به آزادی از مواهب دنیوی چشم بپوشد . "[3] شاید کسی بگویید برای اینکه با تک تک انسانها صحبت کنی چرا وارد سیاست نشدی تا دست به اصلاح جامعه بزنی ؟ سقراط می گوید ندایی درونی مرا از این کار باز داشته است و می بینم اگر وارد کار دولتی می شدم سال ها پیش نابود شده بودم بدون اینکه به شما سودی رسانده باشم .در اینجا سقراط به دو نکته اشاره می کند نکته اول اینکه احتمالا سقراط در پی این بود که سیاستمدار تربیت کند تا اینکه سیاسی باشد و سیاسی کاری کند . راهی را که افلاطون بعد از مرگ سقراط در پی گرفت و شاید نمی خواست که وقت خود را برای امور کم ارزش تر تلف کند." هر کس در صدد بر آید که شما یا ملتی دیگر را از کارهای خلاف عدالت و قانون باز دارد زنده نمی ماند ، و آنکه بخواهد براستی در راه حق و حقیقت نبرد کند ناگزیر است دور از چشم مردم بسر برد و از کار های سیاسی بر کنار بماند ." 32سقراط به یکی دو باری که وارد سیاست شد و نزدیک بود جان خود را از دست بدهد، اشاره میکند جالب اینکه یکی ازدوره ی حکومت  دموکرات ها مثال می آورد.در سال 406 آتن در جنگ دریایی آرگینوس پیروز گردید ولی سرداران چون در جمع آوری اجساد کوتاهی کردند محاکمه شدند و می خواستند آنها را محکوم کنند  ولی چون این حکم خلاف قانون بود سقراط که عضو انجمن شهر بود با اینحکم مخالفت کرد و دشمنی مردم و دموکرات ها را به جان خرید   ودیگری از دوره ی حکومت جباران سی گانه که از محافظه کاران و سنت گرایان بودند و مردم آنها را شاگردان سقراط می دانستند. جباران سی گانه سقراط و چهار تن دیگر را به تولوس فرا خواندند و به آنها امر کردند که به سالامیس بروند و لئون را بیاورند تا بکشند . آنها با این کار می خواستند سقراط و آدم های بیشتری را در کار های خود شریک کنند. آن چهار تن به سالامیس رفتند  اما سقراط به سالامیس نرفت از تولوس به منزل خود رفت و می گوید اگر آنها اندکی بعد بر نیفتاده بودند به سبب این نافرمانی هلاک شده بودم . سقراط می خواهد بگوید که او به وظیفه اش و رسالتش عمل می کند فرقی ندارد که دموکرات ها حاکم باشند یا جباران ..سقراط می گوید اگر من جوانان را وقتی جوان هستند فریب می دهم و فاسد می سازم چرا وقتی که بزرگ شدند بر من خودشان یا پدران و برادرانشان که عده ي بسیار زیادی در این دادگاه هستند اقامه دعوی نمی کنند .

 سقراط می توانست در دادگاه گریه و زاری کند و برای شفقت فرزندان خودش را بیاورد .....اماهیچ یک از این کار هارا نكرد چون در این سالخوردگی به خاطر شهرتی که دارد درست یا نادرست این کار را روا نمی داند  " همگان معتقدند که سقراط را چیزی از دیگران ممتاز می سازد . " 35 که همان آگاهی بر خویشتن است .و در ضمن برای آتن هم شایسته نمی داند مردانش وقتی به دادگاه می آیند گریه و زاری در پیش گیرند .و گذشته از حیثیت ملی از نظر عدالت و احقاق حق نیز شایسته نیست که متهم زاری کند بلکه باید بکوشد تا حقیقت را روشن سازد .و وظیفه ی داد رس هم این است که مطابق با قانون و عدالت عمل کند و تحت تاثیر این کار ها قرار نگیرد .و در پایان قسمت اول دادگاه می گوید من " کار خود را به شما و خدا وا می گذارم تا با من آن کنید که صلاح من و شماست " 35 دادگاه رای گیری می کند از 500 نفر دادرس 280 نفر حکم به محکومیت او می دهند روال دادگاه در آتن این گونه بود که برای بار اول رای گیری می کردند که آیا متهم مجرم یا محکوم است یا خیر . اگر محکوم نبود داد گاه کسی یا کسانی را که علیه متهم اعلام جرم کرده بودند و او را به داد گاه آورده بودند آنها را جریمه می کرد . اما اگر متهم محکوم شده بود هم متهم می توانست برای مجازات خود پیشنها د هایی بدهد و یا با گریه وزاری خواهان بخشش شود  و هم داد گاه می توانست برای محکوم مجازات تعیین کند .سقراط  با اختلاف 30 رای محکوم شناخته شد، لذا دو راه در پیش داشت . سقراط می گوید ملتوس پیش نهاد مرگ داده است اما من چه پیش نهادی بدهم من که همه ی زندگی خود را برای آتن گذاشته ام . به آتنی ها می گوید اگر می خواهید به عدالت رفتار کنید باید به من پاداش بدهید .مرا به پریتانه ئون ببریدو هزینه زندگی مرا بپر دازید تا من با فراقت بال به وظیفه خود عمل کنم سقراط حاضر نیست هیچ پیش نهادی بدهد چون پولی ندارد ، با تبعید که دادرسان با آن خیلی موافق هستند سقراط موافق نیست چون می داند که به هر جا که برود علاوه بر درد سر های تبعید همین مشکلات را خواهد داشت .ولی با همه ی  اینکه سقراط خود را بیگناه می داند می گوید حاضر است یک مینه و دوستان و شاگردان او مثل افلاطون وآپولودوروس و کریتون ......گفته اند که از جانب آنها پیشنهاد سی مینه را بدهد .و آنها ضامن پرداخت خواهند بود . دادگاه با راي بيشتري حکم  به اعدام سقراط می دهد ودر قسمت سوم سقراط می گوید با این ناشکیبایی نام نیک خود را بر باد داده اید زیرا از این پس خواهند گفت که شما مرد دانایی چون سقراط را کشتید.تازه من پیر هستم و پای برلب گور دارم .من هیچگاه با گریه و زاری برای فرار از مرگ تن به ننگ نمی دهم . گریز از مرگ دشوار نیست گریز از بدی دشوار است زیرا بدی تند تر از مرگ می دود شما جوان بودید و به بدی رسیدید و من پیر و به مرگ رسیدم . از اینکه فکر می کنید که با مرگ من راحت خواهید شد در اشتباهید من کیفر سختی را برای شما پیش بینی می کنم کسانی بعد از من شما را به پای میز محاسبه خواهند کشید و هرچه جوانتر باشند تحمل آن برای شما سخت تر است .سقراط از رای دادگاه راضی است به خصوص که آن ندای دایمونی او را از گفتن هیچ چیزی باز نداشته است . اما منظور از ندا چیست ؟ بعضی آن را عقل در جامه اسطوره می دانند و بعضی دیگر آن را ندای وجدان اما به نظر می رسد که این ندا باید یک امر دینی باشد و چون همیشه نهی می کند نه امر نمی تواند وجدان باشد .اما اینکه مردمان مرگ را مصیبت می شمارند در اشتباهند .چون یا مرگ نابود شدن است و در این صورت با آمدن مرگ احساس از میان می رود و مرگ چون خوابی خوش ورویایی خواهد بود و یا مرگ انتقال به جهانی دیگر است که در این صورت من در آنجا با دادرسان عادل مواجه خواهم شد و با کسانی که به ناحق کشته شدند همنشین می شوم و در آنجا به دیدار بزرگانی چون هومر و هسیود ....خواهم رفت و با آنان به گفتگو خواهم پرداخت تا بدانم که کدامیک براستی دانا هستند و کدام یک به غلط خود را دانا می پندارند ." نیکان نه در زندگی بدی می بینند و نه پس از مرگ ، و خدایان هرگز نظر مهر و عطوفت خود را از آنان باز نمی گیرند."41 از حاضران می خواهد وقتی فرزندان او بزرگ شدند و اگر به توانگری وثروت وجاه بیش از فضیلت انسانی ارج نهادند انتقام خود را از آنان بگیرند و آنان را آزار دهند و اگر خود را دانا می دانند آنها را بیازمایند. " اکنون وقت آن است که من به استقبال مرگ بشتابم و شما در پی زندگی بروید . ولی کدام یک از ما راهی بهتر در پیش دارد جز خدا هیچ کس نمی داند ." 42                             

 



[1] دوره ی آثار افلاطون ،محمد حسن لطفی و رضا کاویانی،خوارزمی، جلد اول،ص11-45

[2]مرگ سقراط ، رومانو گواردینی ، محمد حسن لطفی ، طرح نو چاپ اول ، 1376 ص 65

[3] همان 96

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 14:35  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

افلاطون

افلاطون يكي از برجسته ترين فيلسوفان جهان در سال 427 ق.م. در آتن ويا در بندر اگينا در يك خانواده ي اشرافي بدنيا آمد پدر افلاطون آريستون از نسل آخرين پادشاهان آتن  و مادر او پريكتيونه، خواهر خارميدس و برادر زاده ي كريتياس ،از تبار سولون، اصلاح گر اشرافي ، بود. لذا از هر دو سو به زمينداران اشرافي آتن مي رسيد . اين اشراف از پريكلس دموكرات حمايت مي كردند اما بعد از پريكلس با آغاز جنگ پلوپونزي در اثر طولاني شدن جنگ منافع خود را در خطر مي ديدند و خواهان يك حكومت مقتدر بودند .نام اصلي او آريستوكلس بود و به خاطر هيكل تنومندش او را افلاطون ناميدند .دو برادر او آدئيمانتوس و گلاوكن بودند كه در جمهوري در بحث با سقراط ظاهر مي شوند .خواهر او پوتونه بود كه مادر اسپوسيپوس است .  پس از مرگ پدر مادر او با پوريلاميس از دوستان پريكلس ازدواج مي كند و پسر آنها آنتيفون است كه در رساله ي پارمنيدس ظاهر مي شود . افلاطون هشت سال شاگرد سقراط بود اگر چه كه سقراط دوست خانوادگي آنها بوده و افلاطون سقراط را از كودكي مي شناخت .شايد كينه ي افلاطون از حكومت عامه هم به خاطر تربيت اشرافي اش باشد و هم به خاطر مرگ سقراط .افلاطون در آغاز جواني نقاشي مي كرد و شعر مي سرود و خيال اين داشت كه وارد كار هاي سياسي شود اما شكست آتن در جنگ هاي پلوپونزي كه باعث شد آتن براي هميشه فرمانروايي بر درياها را از دست بدهد و روي كار آمدن متنفذين د ر 404 كه در راس آنها كريتياس پسر عموي مادر افلاطون بود و تعقيب سياست تعدي و تجاوز كه حتي مي خواستند پاي استاد او سقراط را به مهلكه بكشند و روي كارآمدن بعدي دموكرات ها كه سقراط را اعدام كردند باعث شد كه افلاطون براي هميشه سياست عملي را در آتن كنار بگذارد . بعد از مرگ سقراط باا قليدس مگاري  به مگارا رفت ولي خيلي زود به آتن بر گشت .نه سال پس از مرگ سقراط افلاطون سفر طولاني خود را آغاز كرد و به مصر رفت .و بعد به كورنا رفت و با تئودوروس عالم هندسه آشنا شد و سر انجام به دربار ديونوسيوس اول جبار سيراكوزدعوت شد و در آنجا با ديون، برادر زن جبار آشنا شد. ديون جذب افلاطون شد و صراحت لهجه ي افلاطون خشم جبار را بر انگيخت و پادشاه دستور داد كه افلاطون را به بردگي بفروشند ، اما با وساطت يكي از دوستان اش گريخت و به آتن باز گشت . در سال 388 ملكي را در خارج از ديوار هاي شهر معروف به آكادمي خريد و مدرسه ي خود را تاسيس كرد ."آكادمي را بحق مي توان نخستين دانشگاه اروپايي ناميد ، زيرا در آنجا مطالعات و تحقيقات محدود به فلسفه ي محض نبود ، بلكه به رشته ي وسيعي از علوم كمكي ، مانند رياضيات و اختر شناسي و علوم طبيعي ، گسترش داشت ." [1] و حتي ائو دوكسوس رياضي دان مشهور مدرسه ي خود در كوزيكوس را به آكادمي منتقل كرد .آكادمي مدرسه اي براي پژوهش هاي فلسفي و علمي بودتا سياستمداراني تربيت كند كه علاوه بر فلسفه از دانش رياضيات ، اخترشناسي ، موسيقي و حتي زيست شناسي و گياه شناسي نيز بر خوردار شوند؛ تا دولتمرداني شوند كه شجاعانه تصميم بگيرند و تابع توده ي عوام نباشند. شاگردان وي پسران و دختراني از خانواده هاي اشرافي يونان و آسياي صغير بودند كه قصد داشتند به مقامات سياسي برسند . آكادمي به مدت 900 سال برجسته ترين مدرسه در جهان بود . افلاطون براي بار دوم در سال 367 به سيراكوز مسافرت كرد ديونوسيوس اول مرد و ديون از افلاطون خواست كه تربيت ديونوسيوس دوم را بر عهده بگيرد افلاطون قبول كرد و جبار را وا داشت كه يك دوره هندسه بخواند اما بين ديون و ديونوسيوس دوم اختلاف افتاد و ديون سيراكوز را به قصد آتن ترك كرد و افلاطون پس از مدتي توانست خود را از دست جبار خلاص كند  افلاطون سفر سوم خود را به سيراكوز در سال 361 ق.م. به دعوت ديونوسيوس انجام داد جبار شرط پذيرش ديون را مسافرت افلاطون قرار داده بود  و مي خواست كه بحث هاي فلسفي را ادامه دهد و هدف افلاطون اين بود كه " طرح تشكيل اتحاد ( فدراسيون ) شهر هاي يوناني را عليه كارتاژيها بريزد "[2]و در ضمن نتوانست جبار را به بازگشت ديون قانع كند لذا براي هميشه به آتن بر گشت و در سال 348 ق.م. در گذشت .



[1] تاريخ فلسفه ، فردريك كاپلستون ، جلد اول ، 158

[2] همان 160

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 16:58  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

ديوگنس كلبي( حدود 400 تا حدود 323)

 

در شهر سينوپه در كنار درياي سياه به دنيا آمد و از زادگاهش ظاهرا" به خاطر ضرب سكه هاي تقلبي به آتن تبعيد شد . در آتن با آنتيستنس آشنا شد . گاه در آتن و گاه در كورينت به سر مي برد و سرانجام در سال 323 در كورينت درگذشت . او استاد خود آنتيستنس را به شيپوري تشبيه مي كرده كه همه ، صداي بلندش را مي شنوند ولي خودش آن را نمي شنود . در عوض افلاطون به او « سقراط ديوانه » مي گفت . كلبيان ادعاي سقراط را قبول كردند كه شخص با فضيلت امكان ندارد كه زيان ببيند لذا با بي اعتنايي كامل نسبت به همه چيز جز فضيلت زندگي كردند آنچه را كه آنتيستنس مي انديشيد او در عمل اجرا كرد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:57  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

آنتیستنس ( 440-366)

در آتن از مادری از اهالی تراکیا و پدری آتنی به دنیا آمد .نیمه آتنی  و نیمه تراکیایی است. نخست شاگرد گرگیاس بوده و در سنین پیری در حلقه ی شاگردان سقراط در آمد . احتمال می دهند که از خانواده ای متوسط بوده که به فقر دچار شده است . " از نیروی تصوری بسیار قوی و خلاق بهره مند بود و برای بیان مطالب به شیوه ی مردم پسند و جاندار و گیرا ، استعدادی خاص داشت . " [1] آنتیستنس در ضمن اینکه شاگرد سقراط بود دارای استقلال رای و نظر و حتی روش نیز بود . آنچه را سقراط آغازکرده بود او به شکوفایی رساند ، یا اندیشه ی سقراط را به نهایت لوازم منطقی خود رسانده است . برای سقراط بیش از یک شاگرد بوده است . او نیشخند و طنز سقراطی را به نیش و زهر خند بدل کرده است ؛ به عبارت دیگر جنبه ی منفی زندگی  سقراط توسط اوبه هدف یا غایتی مثبت تغییر یافت ، بی توجهی سقراط به ثروت و دارایی را که برای رسیدن به فضیلت بی اعتنا بود به عنوان کمال مطلوب و غایت فی نفسه مطرح کرده است . دولت و قانون و سنت را محکوم می کرد و دین سنتی را قبول نداشت می گفت از قرار خدایان بسیارند اما فقط یک خدا وجود دارد . و معابد و نماز ها و دعا ها و قربانی ها همه محکومند . " آنتیستنس معتقد بود که همه ی فلسفه های آراسته بی ارزش اند . می گفت که نباید هیچ حکومت ، هیچ مالکیت ، هیچ ازدواج و هیچ دین مستقری وجود داشته باشد . با بردگی مخالف بود . فرا خوان آنتیستنس بازگشت به طبیعت بود و استدلال می کرد که مرد عاقل نیازی به خانه ، وطن، شهر ، یا قانون ندارد زیرا فضیلت او قانون اوست همه ی نهاد های ساختگی اند و ارزش ندارند فیلسوف به آنها توجه کند . " [2] او از نظام زندگی عصر خود نا راضی است از انحطاط و فساد جامعه خسته شده است و راه علاج را در سادگی ، بی نیازی و بازگشت به طبیعت می داند . آنتیستنس مسن تر از افلاطون بود و با افلاطون در باره ی نظریه ی مثل به شدت مخالف بود او معتقد بود که در خارج اسب وجود دارد فروسیت نیست یعنی هر چیزی جدا جدا وجود دارد و اما این اشیاء یا افراد را فقط با اسم خاص می شناسیم و هیچ محمولی را نباید بر هیچ موضوعی حمل کرد .فقط می توان گفت که انسان انسان است . لذا نمی شود هیچ چیز را تعریف کرد ." تعریف غیر از لفاظی و وراجی نیست ، فقط می توان چیزی را با چیزی دیگر مقایسه کرد ، اما نه می توان آن را تعریف کرد ، نه می توان مفهومی را تحدید کرد، و نه می توان نسبت به آن تصوری درست یا علم حاصل کرد ." [3]  در حقیقت نظریه ی آنتیستنس  دست شستن از هرگونه علمی را منطقا نتیجه می دهد . ارسطو می نویسد " نظر آنتیستنس ابلهانه است [ که بر این عقیده است که ] تعریف هیچ چیز شایسته نیست جز از راه " واژ ه ویژه "  آن ؛ یعنی یک نام برای یک چیز . و از آن این نتیجه گرفته می شود که تناقض گویی وجود ندارد و تقریبا هیچ گونه خطایی هم ممکن نیست . " [4]  فلسفه ی اخلاق آنتیستنس عین فلسفه اخلاق سقراط است یعنی فضیلت را آموختنی می داند و آن را برای سعادت انسان کافی می داند ، ولی با سقراط اختلاف نیز دارد اختلاف در این است که آنتیستنس استغنا فردی را در مقام مقدم بر هر چیزی قرار می دهد.



[1] متفکرات یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد یک 677

[2]  تاریخ فلسفه ی سیاسی غرب ، عبد الرحمان عالم ، 168

[3] شکاکان یونان ، یحیی مهدوی ، 51

[4] متافیزیک ، شرف الدین خراسانی ، 1024ط

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 9:47  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

اقلیدس مگارایی (450-380)

یکی از شاگردان سقراط که هنگام مرگ سقراط حاضر بود و پس از آن واقعه افلاطون ودیگر سقراطیان با او به مگارا گریختند .از نظر فلسفی اقلیدس طرفدار مکتب الئایی بود که مجذوب حلقه ی سقراط شد .او واحد را با خیر و عقل و خدا یکی می دانست ومثل همه ی الئائیان  با کثرت مخالف بود " اقلیدس و مگاریها ......گفتند یک چیز چون کاملا همان است که هست ، دیگر ممکن نیست موضوع یا محمول حکمی بشود ، مثلا اسب اسب است ، اما سفید ، یا فعل دویدن ، اموری است غیر از اسب ، پس چگونه می توان گفت اسب سفید است یا اسب می دود . " [1]  آنان برای دفاع از وحدت و مقابله با کثرت به جدل متوسل شدند. " اقلیدس و پیروانش به جای اینکه مدعای خود را در باره ی اوصاف وجود ثابت کنند ، چون دشوار بود ، به رد نظر مخالفان که آسانتر بود ، می پرداختند . یعنی نشان می دادند که اعتقاد آنها در باره ی معتبر بودن ظواهر محسوس مشتمل بر تناقض است ." [2] آنها از طریق" احاله ی به محال" یک نظریه را رد می کردند . مغالطاتی که ذکر شده دقیقا معلوم نیست که کدام یک از مگارائیها بکار برده است .مغالطاتی مثل نقابدار، دروغگو، توده ،کل، شاخدار و واقعی همان ممکن است .....

1-   شما برادر خود را می شناسید ، شما برادر خود را نمی شناسید (وقتی نقاب به چهره دارد ) پس هم برادر خود را می شناسید و هم نمی شناسید .

2-      شبهه ی دروغگو.اپی مندس شاعر کرتی گفت همه ی کرتی ها دروغگو هستند. حال خود این سخن صادق است یا کاذب .  

3-   توده ؛ به یک دانه ی گندم یک دانه ی دیگر می افزائیم می شود دو دانه و یک دانه دیگر و یکی دیگر ........کی می شود توده ی گندم یعنی با کدام دانه ی گندم است که ما می گوئیم توده ی گندم شده است .

4-   کل ؛ وقتی یک  مو از سر یک انسان پر مو کنده شود او کچل نمی شود اگر دو تا کنده شود همینطور اگر یکی دیگر ......با کدام مو است که وقتی کنده می شود می گوئیم کچل شده است . و اگر آن مو را مشخص هم نکنیم در نهایت کچل می شود .

5-      شاخدار ؛ شما چیزی را که از دست نداده اید دارید ، شما شاخ را از دست نداده اید پس شما شاخ را دارید.

6-   واقعی همان ممکن است . ممکن نمی تواند غیر ممکن شود ، حال ، اگر از دو متناقض یکی بالفعل وقوع دارد ، دیگری غیر ممکن است بنا بر این ، اگر آن قبلا ممکن بوده ، غیر ممکن از ممکن بیرون آمده است . پس قبلا ممکن نبوده و تنها واقعی ممکن است .

هدف از این مغالطات این بود که نشان دهد اصل امتناع تناقض درست نیست یا منطق مبتنی بر اصل امتناع تناقض به نتیجه محال منجر می شود .

از طرفداران مکتب اقلیدس مگاری یکی ابولیدس میلتوسی است که معاصر و معارض سر سخت ارسطو بوده است . و دیگری دیودوروس کرونوس ( متوفی 307 ق.م.) می باشد همچنین استیلفن مگارائی است که در حدود سال 320 در آتن تدریس می کرد ولی بعد ها تبعید شد . و اهمیت او در این است " یکی اینکه بین آراء حوزه مگارا و کلبیون جمع کرده بود و قائل به عدم امکان جمع بین دو لفظ " اسب " و " می دود " در یک قضیه بود .......دیگر اینکه تمام این مغالطات را جمع و تنظیم کرده بود . سوم اینکه پورن شکاک .... همان اوائل با آراء و جدلهای این فیلسوف مگارائی آشنایی پیدا کرده بوده است . چهارم اینکه تیمون شاگرد پورن شاگرد استیلفن هم بوده است . " [3]



[1] بحث در ما بعد الطبیعه ، ژان وال ، یحیی مهدوی ، 117

[2] شکاکان یونان ، یحیی مهدوی ، 44

[3]  همان 48

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 20:36  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

آریستیپوس کورنائی(425ق.م.        )

شاگرد پروتاگوراس بود. جذب حلقه ی سقراط شد و بعد از سقراط نیز مدتی با افلاطون در آکادمی بود . او هم مثل دیگرشاگردان سقراط یک جنبه از تعالیم سقراط را اصل قرار داد و از جنبه های دیگر فلسفه ی او غفلت کرد . شاید تحت تاثیر پروتاگوراس معتقد بود که تنها احساسات ما به ما معرفت یقینی می دهد . و حواس نمی تواند در باره ی اشیاء فی نفسه هیچ گونه معرفت یقینی به ما بدهند . گرما، سرما ، تلخ یا شیرین حالات نفسانی ما هستند و گرنه واقعا معلوم نیست که عسل در خارج نیز شیرین باشد .لذا احساسات شخصی باید پایه ی رفتار عملی باشد . " آنچه ما از آن خوشمان می آید خوب است و آنچه از آن بدمان می آید و برایمان نا مطبوع است بد است ، بنابر این لذت است که ملاک خیر است ، یعنی آنچه لذت آور است خوب وخیر است و الا شر وبد ." [1]  اما تعریف او از احساس چیست ؟ احساس عبارت از حرکت است . اگر حرکت ملایم باشد لذت بخش است و اگر سریع باشد خشن است و درد آور.اما چون حرکت های آرام و خشن نمی توانند هدف اخلاقی انسان باشند لذا لذت باید هدف باشد . هدفی مثبت . حال کدام لذت ؟از نظر اپیکور لذت منفی یعنی فقدان درد ، غایت زندگی است اما از نظر آریستیپوس لذت مثبت و حاضر غایت زندگی است . برای مثال اپیکور توصیه می کند که انسان هر چه بیشتر از اجتماع دوری کند اما آریستیپوس معتقد است که اگر انجام کارهای اجتماعی و سیاسی لذت به همراه می آورد باید انجام داد . همچنین " کورنائیان لذت جسمانی را بیشتر از لذت عقلانی ارزش نهادند زیرا چنین لذتی شدید تر و قوی تر است ." [2] با اینکه لذت جسمانی را اصل می دانستند معتقد بودند که " مرد خردمند در انتخاب خود از لذت آگاهی و شناخت آینده را در نظر می گیرد . بنابراین وی از افراط و زیاده روی مطلق ، که به درد و رنج منجر می شود و نیز از ولنگاری که باعث مجازات از جانب دولت یا محکومیت عمومی خواهد شد خود داری خواهد کرد . " [3] بعلاوه او تن به داوری خرد خواهد داد . که لذات گوناگون را ارزیابی کند تلاش می کند که حد نگه دارد تا استقلال  و بی نیازی خود را از دست ندهد . و تا حدی از لذت بر خور دار نشود که باعث درد و رنج شود . و در نهایت اینکه آمال خود را محدود می کند . طرفداران آریستیپوس به دو دسته تقسیم شده اند . یک عده مثل تئودرس ملحد که بر جنبه ی داوری و اعتدال و خردمندی تکیه داشت و خرسندی روح را سعادت یا لذت حقیقی می دانست . البته معتقد بود که مرد عاقل زندگی خودش را برای دیگران یا کشور فدا نمی کند . و اگر شرایط اجازه دهد مرتکب دزدی و بی عفتی هم می تواند بشود . وجود هر خدائی را منکر بود . دسته ی دیگر مثل هگزیاس نیز خواستار بی اعتنایی و بی تفاوتی نسبت به ارضای شهوات بود و بر مفهوم منفی غایت زندگی یعنی فقدان درد و رنج تاکید می کرد . می گویند درسهای هگزیاس در اسکندریه باعث خودکشیهای زیادی می شد که درس او را تعطیل کردند .  



[1] شکاکان یونان ، یحیی مهدوی ، 54

[2] تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، سید جلال الدین مجتبوی ، 145

[3] همان 145

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 12:43  توسط عبدالعلی عنایتی  |