تبليغاتX
کارگاه خرد

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

خارمیدس[1]

افلاطون

منظور از خویشتن داری یا سلامت نفس در آثار افلاطون و یونان آن زمان یعنی  چیرگی بر نیروی طبیعی انسان و فرود آوردن آن به چنان حد اعتدالی که برای منافع اجتماعی سودمند باشد.سقراط از جنگ پوته ایدایا در سپتامبر 432 ق.م. به آتن برگشته و دلش برای خبرهایی از شهر به خصوص در باره ی زیبارویان و بحث های  فلسفه  تنگ شده است .طبق معمول به یکی از ورزشگاه های شهر می رود تا بیشتر با جوانان باشد و شکار خود را صید کند. به او می گویند خارمیدس در زیبایی بی نظیر است و این جوانان همه چشم به او دارند، و علاوه بر زیبایی صورت داری اندام بسیار زیبایی هم هست اما سقراط می گوید کاش روحش هم به زیبایی تنش بود. می گویند دارای سیرت زیبا هم هست سقراط می گوید به جای آنکه رخت از تنش بر کنیم چرا جامه از روحش بر نگیریم و از زیبایی آن بر خوردار نگردیم .در باره ی زیبایی اندام و مریضی که به همراه آورد(هم جنس بازی) افلاطون در مهمانی بحث خواهد کرد .یکی از تلاش های افلاطون این بود که این مریضی رابه سمتی هدایت کندتا از زیبایی تن بگذرد و به زیبایی روح برسد.لذا در این رساله سقراط بر روح زیبا تاکید دارد.

خارمیدس در تعریف خویشتنداری می گوید " خویشتن داری نوعی متانت و آهستگی است "[2] سقراط مثال های نقض فراوانی ذکر می کند در آموختن ، خواندن ، نوشتن، دویدن ،کشتی،به طور کلی ورزش ها، به خاطر سپردن و بیاد آوردن.... سرعت پسندیده تر از آهستگی است . خارمیدس تعریف دوم را ارائه می کند " خویشتنداری آن چیزی است که سبب شرم می شود و به عبارت دیگر،خویشتنداری همان شرم است."[3] سقراط از هومر نقل می کند که شرم از نیازمندان پسندیده نیست .پس شرم گاهی خوب است و گاهی بد در صورتی که خویشتنداری همواره خوب است .خارمیدس تعریف سومی ارائه می دهد " خویشتن داری آن است که انسان کار خود را بکند ."[4] " در جمهوری" اصل تقسیم کار و عدم مداخله در قلمرو حقوق و وظایف دیگران بزرگترین اهمیت را کسب می کند .....و این اصل با ماهیت عدالت یکسان و همانند شمرده می شود."[5]سقراط می گوید هر کس کار خود را بکند ایهام دارد و منظور گوینده روشن نیست .آیا مقصود گوینده این است که هر کس نیاز های خود را از پوشاک، خوراک ...خود برآورده کند .کریتیاس به کمک خارمیدس می آید و می گوید  بین کار کردن و ساختن و آفریدن فرق است و از هزیود نقل می کند که آفریدن فقط شامل چیزهای زیبا و سودمند می شود لذا هر کس باید کار خود را بکند و تعریف سوم را تفسیر می کند ." خویشتنداری کار نیکو کردن است."[6] سقراط سوال می کند آیا کسی که کار درست وسودمند انجام می دهد خویشتن دار است؟ کریتیاس موافق است سقراط می گوید در این صورت مثلا پزشک از آنجایی که نمی داند از کارش کدام نتیجه حاصل می شودآیا خویشتن دار است ولی خود نمی داند ؟

کریتیاس تعریف چهارم را ارائه می دهد خویشتن داری همان شناخت خود است .شعاری که بر سر در معبد دلفی نوشته اند .سقراط می گوید پس خویشتن داری شناسایی چیزی است . اما پزشکی نیز شناسایی است و فایده ی آن تندرستی است .فایده ی خویشتنداری چیست کریتیاس می گوید اگر این گونه باشد شما بگویید فایده ی حساب یا هندسه چیست ؟سقراط می گوید دانش حساب شناسایی اعداد است و عدد چیزی غیر از دانش حساب است .  اکنون بگو ببینیم خویشتن داری  ، شناسایی چه چیزی است غیر از خویشتن داری؟ کریتیاس می گوید " همه ی شناساییها ، شناسایی چیزی دیگرند ، غیر از خودشان ، در حالی که خویشتن داری هم شناسایی شناساییهای دیگر است و هم شناسایی خودش "[7]سقراط می گوید مگر می شود که عشقی باشد که عشق به زیبایی نباشد بلکه عاشق خود و دیگر عشق ها باشد .ویا آیا می توانی شنیدنی تصور کنی که صدا ها را نشنود بلکه فقط خود را بشنود و شنیدنی های دیگر و نشنیدن را بشنود؟ .....و موارد نقض دیگر . منظور سقراط این است که محال است که چیزی بتواند خاصیت خود را در باره ی خود داشته باشد مثلا اگر بخواهد شنوایی خود را بشنود پس باید خود صدایی داشته باشد.

سقراط فرض می کند که شناسایی شناسایی وجود دارد در این صورت خویشتن داری این می شود که انسان بداند که می داند یانمی داند نه اینکه انسان بداند چه می داند و چه نمی داند به عبارت دیگر شناسایی شناسایی متعلق ندارد یعنی نمی دانیم در بار ه ی چه چیزی است لذا نمی توانیم در باره ی سودمندی آن هم صحبت بکنیم.اگر پزشک فقط تندرستی و بیماری را می شناسد در این صورت دانش او شناسایی شناسایی  نیست و اگر خویشتنداری شناسایی شناسایی  باشد در این صورت پزشک خویشتندار نیست .و در ضمن کسی که فقط خویشتندار است نمی تواند پزشک را بیازماید در این صورت " اگر خویشتن داری شناسایی شناسایی است ، کسی که از آن بهره ور باشد نه پزشک راستین را از پزشک دروغین می تواند تمیز دهد و نه در باره ی کسی دیگر می تواند داوری کند و بداند که هنر ی دارد یا نه ؟"[8] .حال این خویشتنداری به چکار می آید.وسود آن چیست ؟

سقراط می گوید فرض کنیم که کسی وجود دارد که از همه چیز آگاه است.کدام دانش او ما را نیکبخت خواهد کرد .دانش کفاشی ، آهنگری ، کشتی سازی ........کریتیاس در جواب می گوید دانش خوب وبد است که آدمی را نیکبخت می کند .سقراط می گوید در این صورت خویشتن داری نمی تواند سودمند باشد چون خویشتن داری شناسایی شناختن و نشناختن است در صورتی که ما باید به دانش خوب و بد مسلح باشیم.کریتیاس می گوید چون خویشتن داری محیط بر همه ی شناسایی هاست پس شامل شناسایی خوب وبد هم می شود .سقراط سوال می کند تندرستی وظیفه ی پزشکی است یاخویشتنداری کریتیاس می گوید وظییفه ی پزشکی سقراط می گوید در این صورت خویشتن داری هیچ سودی برای ما ندارد  " شالوده اصلی هر فضیلت و منبع سعادت ، شناخت هدف های زندگی و وقوف به ذات و ماهیت نیکیها و بدیها و ارزشهای نسبی آنهاست .در این باره میان " خارمیدس " و برادر توام او "لاخس" توافق کامل بر قرار است . " [9] کریتیاس در پایان گفت وگو به خارمیدس می گوید دامن سقراط را رها نکن  و خود را برای مداوا در اختیار او بگذار . و این همان چیزی است که سقراط در میدان های ورزشی به دنبال آن می گردد . کشف استعداد های درخشان برای تربیت و تشکیل جامعه ی آرمانی.          



[1] مجموعه آثار افلاطون ، محمد حسن لطفي – رضا كاوياني ، خوارزمي

[2] همان 159

[3] همان 160

[4] همان161

[5] متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد دوم ، 848

[6] خارميدس 164

[7] همان 166

[8] همان 171

[9] همان 848

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 13:38  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

لاخس

افلاطون

یکی از مشکلات مردان سیاسی این است که چون وقت خود را در کارهای سیاسی می گذرانند در تربیت فرزندان خود کوتاهی می کنند . جوانان رها شده در گله از پدران خود در رساله لاخس می گویند " در جوانی ما را به حال خود رها کردند و به جای آنکه به تربیت ما همت گمارند به سامان دادن امور دیگران روزگار گذراندند."[1] حال لیزیماخوس ونیکیاس ولاخس ...می خواهند به فکر فرزندان خود باشند واز سقراط سوال می کنندآیا آموختن فنون جنگ را برای جوانان شایسته می دانی یانه؟آنگونه که روش سقراطی است سقراط دیگران را وا می دارد سخن بگویند تا کلمه ی مورد نظر او به میان آید و بعد سقراط در باره ی آن بحث می کند و عیب نظرات ارائه شده رابیان می کند. لیزیماخوس در فواید آموختن فنون جنگی سخن می گوید وبعداز لاخس می خواهد نظر خود را بيان كند. لاخس در نقد روش آموزگاران فنون جنگی سخن می گوید و در حین سخن این جمله را می گوید، اگر جوانی شجاع آن رابیازماید .... .وسقراط لفظ مورد نظر خود را یافته است .شجاعت.اما قبل از این که با لاخس وارد بحث شجاعت شود دو سه نکته بیان می کند .یکی اینکه در باره ی فنون جنگی ما باید از کسی که اهل جنگ است سوال کنیم نه اینکه تابع اکثریت باشیم سقراط می گوید " من نیز بر آنم که هرگاه بخواهیم در باره ی چیزی درست داوری کنیم باید به شناسایی آن چیز اتکا کنیم نه بر شمار و رقم " [2] میزان معرفت است نه رای اکثریت .پس در این باره کسی می تواند سخن بگوید که یا آن را از استادی نامور آموخته باشد ویا اگر خودآموخته است یک یا چند اثر از هنر خود را عرضه کند .سقراط می گوید " من پیش از همه ی شما می گویم که آموزگاری نداشته ام و چون همواره تهیدست بودم نتوانسته ام به سوفیست ها ، که مدعی بودند می توانند مرا تربیت کنند ، مزد بدهم و از تربیت آنان بهره بر گیرم . خود نیز تاکنون نتوانسته ام راه تربیت درست را بیابم ."[3] سقراط از نیکیاس و لاخس می خواهد ،آنان که استاد این فنون هستند بگویند از که آموخته اند و به سوالات پاسخ گویند .لیزیماخوس حرف سقراط راتایید می کند اما نیکیاس می گوید تو مثل اینکه سقراط را نمی شناسی وفقط او را در زمان کودکی با پدرش دیدی و "هیچ نمی دانی که هر کس با سقراط گفت و گویی آغاز کند ، موضوع بحث هر چه باشد سقراط به وسیله ی سوال و جواب او را چندان به این سو و آن سو می برد تا به جایی می رساند که ناچار می گردد در باره ی زندگی کنونی و گذشته ی خود به سقراط حساب بدهد .در اینجا نیز سقراط دست از او بر نمی دارد پیش از آنکه او را کاملا بیازماید و احوال درونی او را در برابر دیدگانش قرار دهد ."[4]

 خلاصه این که لاخس ونیکیاس سرداران شجاع یونانی قبول کرده اند که با سقراط در مورد یکی از اجزاء فضیلت یعنی شجاعت بحث کنند .لاخس در تعریف شجاعت می گوید " کسی که در برابر دشمن مردانه می ایستد و نمی گریزد ، شجاع است ." سقراط مثال نقض می آورد " کسی که پایداری نمی ورزد بلکه از برابر دشمن می گریزد و در آن حال با دشمن می جنگد ، چیست؟"[5]منظور جنگ و گریز است که خود یک شیوه ی جنگی است . گذشته از این شجاعت تنها در میدان جنگ نمودار نمی گردد بلکه در خطر های دریا، بیماری ، تنگدستی ، سیاست ، و در برابر خوشی ها و تقاضاهای نفسانی ....... پس تعریف جامع نیست و شامل همه ی افراد نمی شود .لاخس تعریف دوم را رائه می دهد .شجاعت نوعی پایداری روح است . یا شجاعت آن پایداری است که به اندیشه و خرد متکی باشد؟سقراط باز مثال نقض می آورد .اگر کسی بداند در نتیجه ی پول خرج کردن سودی بزرگ عاید او خواهد شد و پایداری ورزد،آیا او شجاع است ؟آیا پزشکی که به تقاضای مضرفرزند بیمار خودتوجه نمی کند و پایداری می ورزد شجاع است؟.......سقراط با مثال هایی که می آورد نشان می دهد که پایداری معرفت هست ولی به آن کسی شجاعت نمی گوید. پس این تعریف مانع نیست .مواردی هم هست که پایداری است اما معرفت نیست مثل کسی که شنا بلد نیست و در آب ژرف فرو می رود ........ که بی باکی است و دور از خرد وزیان آور است .لاخس نیز هم چون دیگر کسانی که با سقراط وارد بحث می شوند و وقتی نادرستی نظراتشان مشخص شد به این نتیجه می رسد که " دریغ می خورم که آنچه می اندیشم نمی توانم به زبان بیاورم . گمان می کنم در عالم اندیشه می دانم شجاعت چیست ولی نمی دانم سبب چیست که هنگام سخن گفتن رشته از دستم بدر می رود و نمی توانم اندیشه ی خود را بیان کنم."[6]

سقراط از نیکیاس کمک می خواهد نیکیاس می گوید شجاعت نوعی دانش است . لاخس می پرسد چه نوع دانایی ای ،یا متعلق دانایی چیست .نیکیاس می گوید " مرادم دانشی است که به یاری آن ، چه در میدان جنگ و چه در هر جای دیگر ، می توان دانست که از چه باید ترسید و از چه نباید ترسید ، و به عبارت دیگر برای آدمی چه خطرناک است و چه بی خطر." [7]به عبارت دیگر شجاعت دانشی است که به یاری آن می توان خطرناک را از بی خطر باز شناخت؟لذا حیواناتی مثل شیر وپلنگ و...شجاع نیستند بلکه بی باکند، مثل بچه ی نادانی که از چیزی نمی ترسد .  و نیکیاس تصدیق می کند که خطر ناک واقعه ی بدی است که در آینده رخ خواهد داد و  بی خطر واقعه ای که در آینده پدیدار خواهد گردید.اما سقرا ط می گوید تو یک سوم تعریف را بیان کردی چرا که ما به دنبال دانشی هستیم که شامل هر سه دوره شود به عبارت دیگر معرفت زمان بند نیست . نیکیاس می پذیرد ولی سقراط می گوید اینکه  همه ی  فضیلت است نه جزء فضیلت . چون کسی که همه ی خوبیها و بدیها را در همه ی اوضاع و احوال بشناسد همه ی فضیلت را می داند نه جزئی از آن را .در اینجا بین نتیجه ی بحث و نظر رایج که شجاعت جزئی از فضیلت است سازگاری وجود ندارد " ولی غرض افلاطون این نیست . نسبت هر فضیلت خاص با دانشی که شالوده ی ماهوی آن است برای افلاطون مساله ای بود که زمانی دراز فکر او را مشغول می داشت " [8]لاخس و نیکیاس سر داران آتن هیچ کدام معنی شجاعت را نمی دانند و همچنین معنی فضیلت را در صورتی که اینان کسانی هستند که جامعه ی آتن را رهبری می کنندو خود را تربیت یافته می دانند و به دنبال مربی برای فرزندان خود می گردند در صورتی که از نظر سقراط مردان سیاسی و سر داران آتن بیش از همه کس به آموزگار احتیاج دارند در صورتی که خود مدعی رهبری جامعه هستند .

" شجاعت چیزی جز ارجگذاری مبتنی بر وقوف و دانش ( مخصوصا در برابرتهدید خطر) بر موهبتهای زندگی نیست ، بنا بر این جایزه ی شجاعت فقط حق کسی است که از این وقوف و دانش بهره ای کاملتر دارد: مثلا از آن دو سرباز کسی شجاعتر است که یقینی روشنتر و قابل اعتماد تر دارد بر اینکه مرگ بر زندگی عاری از شرف ، و بر اسارت خود و بر شکست وطن ، بر تری دارد ." [9]از نظر سقراط شجاعت بايد نوعي دانش اندازه گيري است كه در رساله ي پروتاگوراس آن را مطرح كرده است .

" در رساله ی " لاخس " چنین می نماید که غرض از سوال " شجاعت چیست؟" یافتن تعریف این فضیلت است ، ولی نتیجه ای که بدست می آید تعریف شجاعت نیست بلکه به جای آن ، مکالمه ما را به سوی آنچه مایه ی وحدت شجاعت با فضایل دیگر است ، یعنی به سوی فضیلت فی نفسه رهنمون می شود . بنابر این " پایان منفی " یا پایان بی نتیجه مکالمه ، از این واقعیت ناشی است که ماهیت پژوهش دیالکتیکی " با هم دیدن است"[10] مسئله ي اصلي افلاطون در رساله هاي اوليه ي سقراطي اين است كه آيا فضيلت امر واحدي است يا نه و اگر نه اجزاي فضيلت چه نسبتي با هم دارند.رساله ي لاخس مانند ليزيس و آلكبيادس به روش مامايي در باره ي فضيلت گفتگو مي شود .



[1] مجموعه آثار افلاطون ، محمد حسن لطفی و رضا کاویانی ، جلد یک رساله ی لاخس 169-197

[2] همان184

[3] همان186

[4] همان188

[5] همان191

[6] همان194

[7] همان195

[8] متفکران یونانی ،  تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد دوم 840

[9] همان841

 [10] پایدیا، ورنر یگر، محمد حسن لطفی ، جلد دوم ، 726 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 16:53  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

لیزیس[1]

افلاطون

بعضي ليزيس را نخستين نوشته ي افلاطون ،و همه ي تاريخ فلسفه نويسان آن را از نخستين نوشته هاي افلاطون مي دانند .دوستی یکی از اصطلاحات کلیدی فلسفه ی سیاسی افلاطون است . چرا که برای باز سازی جامعه و دولت ما نیازمند همکاری گروهی کوچک و سالم از مردمان هم فکر هستیم . گروهی که هسته ی جامعه ی نو را تشکیل مي دهند . افلاطون دررساله ی لیزیس دلبستگی اش را به سیاست از زبان سقراط چنین می گوید؛ مردمان هوس های گوناگونی دارند ، یکی به اسب و دیگری به سگ اما من از کودکی شیفته ی دوست هستم و تنها به دوست دل بستگی فراوان دارم و یک دوست خوب را با دراج و خروس ........به همه گنجهای داریوش و حتی به خود داریوش نمی فروشم .[2]  "دوست خوب دارایی ارجمندی است در سراسر زندگی ، ولی ارزش دوستان ، همانند ارزش بندگان ، مختلف است . "[3]  درحقیقت برای افلاطون  محبوب کلی همان ایده ی نیک است که در شکل دولت و جامعه نمایان می شود . این موضوعی است که او در رساله مهمانی و فایدروس نیز دنبال می کند .رساله ی لیزیس مقدمه ای است در باب این موضوع.

سقراط با لیزیس گفتگومی کند که چرا پدرو مادرت که متمول هستند بسیاری از امکانات را در اختیار خدمتکاران قرار می دهند اما در اختیار او نیست و حتی با اینکه او مرد آزادی است برده ای را بر او گمارده اند و باید هر کاری را که انجام می دهد تحت نظر لله اش باشد اما در بعضی کار های دیگر مثل نواختن چنگ و نوشتن وخواندن آزاد است . لیزیس می گوید چون بعضی کارها را می داند و بعضی را نمی داند .سقراط می گوید هر روزی که داناتر از پدرخودشده ای ، او اختیارخود وهمه ی دارائی خویش را به تو خواهد سپرد.در هر جا ی جهان کاررا به کاردان می سپارند اگر چه که غریبه باشد ولی خویشان نزدیک حتی فرزندان خود را از آن کار باز می دارند اگر نادان باشند . وقتی پدر و مادر فرزند خود را دوست دارند معنی اش این نیست که او هر کاری می تواند بکند و آزاد است بلکه آزادی در انجام کاری، به معنی دانایی در آن کار است . ووقتی کسی در کاری دانا باشد به دیگران فایده و سود می رساند و در نتیجه باعث دوستی می شود . دانایی ، سودمندی و خوبی و دوستی را بهمراه خود خواهد مي آورد .پس دوستی دانایی است .

دانشمندان طبیعی در زمان افلاطون در باره ی دوستی دو نظر داشته اند یکی نظر امپدوکلس و دیگر نظر هراکلیتوس است  ." روانشناسی سطحی زمان افلاطون دوستی را یا به شباهت سیرت برمی گرداند یابه کشش متقابل اضداد." [4] از نظر امپدوکلس همیشه دو چیز مشابه یکدیگر را جذب می کنند."همجنسان ناچار با یکدیگر دوستی می گزینند.[5] افلاطون نظر امپدوکلس را رد می کند ، زیرا اگر منظور از هم جنس بدان باشد1- بد همواره می رنجاند و ممکن نیست کسی که می رنجاند و کسی که رنجانده می شود دوست یکدیگر باشند .2- بدان همواره تغییر می یابند و به آنان هیچ اعتمادی نیست ؛ بدان چون تغییر می کنند حتی به خود شبیه نیستند تا چه برسد که به دیگری شبیه باشند . و اگر منظور از همجنسان نیکان باشند1- دو چیز همانند، از آن جهت که همانندیکدیگرند هیچ سودی برای یکدیگر ندارند ،اگر این دو چیز همانند نیک باشند .2- دو چیز نیک از نظر نیکی هم نمی توانند دوست یکدیگر باشند چون چیزی که نیک است در نیکی مستقل است و احتیاج به چیزی دیگر ندارد و در نتیجه دوست دیگری نیست.

افلاطون بعد از اینکه نظر امپدوکلس را رد کرد نظر هراکلیتوس را مطرح می کند .که دو چیز نا مشابه همدیگر را جذب می کنند." دوستی میان دو کس که همانند یکدیگرند صورت پذیر نتواند بود بلکه فقط کسانی با یکدیگر دوستی می گزینند که هیچ گونه شباهتی به یکدیگر ندارند.زیرا هر چیزی خواهان چیزی است که از آن بی بهره است مثلا خشکی خواهان رطوبت و سردی خواهان گرمی ....."[6] اما افلاطون می گوید نمی شود عدل ظلم را دوست بدارد.....

" افلاطون در" لیزیس" دو نظریه ی مربوط به عشق را که می توان نظریه های طبیعی عشق نامید( و به موجب یکی همیشه دو چیز مشابه یکدیگر را جذب می کنند و به موجب دیگری ، دو چیز نا مشابه) با توجه به تعلیم حکمای طبیعی ( در یک سو امپدوکلس و در سوی دیگر هراکلیت )مورد بحث قرار داده و هر دو را رد کرده است :جذب دو چیز مشابه ، در بهترین حالت نیمه حقیقت است زیرا دو چیز بد ، هر چه به یکدیگر نزدیک شوند ، انزجارشان از یک دیگر فزونی می یابد؛ و حتی صفت "مشابه" را در ارتباط چیز بد با خودش ، نمی توان بکار بردزیرا چنین چیزی دایم دگرگون می شود و هر گز به یک حال نمی ماند و از این رو قابل اعتماد نیست .اگر مراد از دو چیز مشابه دو چیز خوب باشد باز هم تردید بر طرف نمی شود زیرا یک چیز خوب ممکن نیست به چیز خوب دیگر ، نفع یا ضرری غیر از آنچه خود آن چیز به خود می تواند رساند، برساند." [7]

 افلاطون مطرح می کند که دوستی نه یک طرفه است یعنی اینکه عاشقی معشوقی را دوست بدارد یا انسانی سگی یا کودکی را. و نه دوستی دو طرفه است یعنی عاشق و معشوق هم دیگررا دوست بدارند چون این رابطه ی دو طرفه برای این است که یا هر دو بدند که از همدیگر باید منزجر باشند نه این که همدیگر را دوست بدارند و یا به خاطر نیکی و خوبی است که دو امر نیک نمی توانند هیچ خیری به یکدیگر برسانند ، پس نمی توانند با هم دوست باشند .

دوست داشتن را نمی شود تعلق روحی به یکدیگر داشتن نیز تعریف کرد .زیرا اگر تعلق به یکدیگر داشتن ، مانند یکدیگر بودن باشد همان است که در بالا رد شده است . نه خوب با خوب و نه بد با بد و نه خوب با بد و نه بد با خوب نمی توانند دوستی کنند اگر بگوییم دوستی یعنی اینکه چیزی که نه خوب باشد و نه بد برای اینکه دچار بدی شده است خوبی را دوست دارد مثل بدن انسان که نه خوب است ونه بد ولی چون دچار بیماری شده است پس پزشکی را دوست دارد درست نیست چون اگر بیماری در تن دائمی شده باشد نمی شود بیماری پزشکی را دوست داشته باشدمگر اینکه بیماری در بدنی باشد و بدن فاسد و بد نشده باشد در این صورت ما پزشک را دوست می داریم"نه دانایان راستین ، خواه خدا باشندو خواه آدمی ، دوست دانائی هستند ، و نه کسانی که به سبب ابتلا به نادانی بد شده اند . زیرا هیچ بد و نادانی دوستدار دانش نیست . در این میان فقط کسانی می مانند که به درد نادانی مبتلا هستند ولی این ابتلا به اندازه ای نیست که آنان را بکلی نادان و بی خرد ساخته باشد بلکه هنوز می دانند که نمی دانند . از این رو تنها کسانی به فلسفه عشق می ورزند که نه نیکند و نه بد ، در حالی که نیکان و بدان از فلسفه گریزانند."[8]

ما پزشک را دوست داریم برای دارو و دارو را برای سلامتی و.... سقراط می گوید اگر دقت کنیم می بینیم ما همیشه چیزی را که دوست می داریم به خاطر چیزی است وآن نیز به خاطر چیز دیگر و به عبارت دیگر آن چیز نهایی دوست ما خواهد بود . کسی که فرزندش بیمار است دارو را و ظرف دارو و پزشک را ....دوست دارد اما همه ی اینها به خاطر فرزندش است . " به موجب این نظریه علت دلبستگی ما به هر چیز ، محبت ما بدین محبوب کلی و نهایی است و هر گونه ارتباط و پیوند هر انسان با انسان دیگر ، برای وصول بدین محبوب یا تحقق بخشیدن به آن است . "[9]

بدن که نه خوب و نه بد است به علت ابتلا به بیماری و برای رسیدن به تندرستی دوست پزشک می شود .یعنی علت دوستی بیماربا پزشک و غایت دوستی با پزشک تندرستی است؛ پس ما با پزشکی دوست هستیم وهمچنین دوست تندرستی . یعنی دوست ، دوست دوست شده است در صورتی که قبلا گفته شد که دو چیز خوب نمی توانند دوست یکدیگر باشند.

اما اگر بیماری نباشد سلامتی معنی ندارد . و اگر بیماری باشد نمی شود که پزشکی را دوست داشت . چون اگر بیماری که علت دوستی است نباشد از بین برود دوستی که معلول است نیز از بین می رود .سقراط می گوید قبلا گفتیم که چیزی که نه خوب است و نه بد به علت ابتلا به بدی با نیک دوست می شود .اما علت دیگری نیز می توان برای دوستی پیدا کرد و آن میل کردن و خواستن است .کسی که خواهان چیزی است ، مادام که خواستن در او هست ، دوست آن چیز است . پس موضوع میل وعشق و دوستی ، همواره چیزی است که طبیعتا متعلق به ماست. " آرزوی آدمی برای رسیدن به آنچه بر حسب طبیعت متعلق به اوست ، یکی از نظریه های رایج در باره ی عشق بود ..... و سقراط نیز در " مهمانی " آن را قابل آن می داند که در ردش بکوشد." [10]

دو کس که متعلق یکدیگرند باید دوست یکدیگر باشند؟اما آیا" متعلق یکدیگر بودن" غیراز "مانند یکدیگر بودن"  است. اگر متعلق یکدیگر بودن همان مانند یکدیگر بودن باشد که قبلا رد شده است چون بد بابد وخوب با خوب دوست نمی شودویا بگوییم که متعلق یکدیگر بودن غیر از مانند یکدیگر بودن است در این صورت نیز باید خوب با خوب و بد با بد تعلق داشته باشد یعنی ظالم دوست ظالم ....که این را هم قبلا رد کرده است . لذا گفتگو بی نتیجه پایان می یابد ." اگر نه عاشق دوست است و نه معشوق ، و نه کسانی که همانند یا مخالف یکدیگرند ، و نه هیچ کدام از انواع دیگر که بر شمردیم ، دیگر نمی دانم در این باره چه بگویم ."[11]

 



[1] دوره ی آثار افلاطون ، محمد حسن لطفی و رضا کاویانی، جلد اول

[2] همان 212

[3] پایدیا ، ورنر یگر ، محمد حسن لطفی ،671

[4] همان 814

[5] ليزيس 214

[6] همان216

[7] متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، 926

[8] ليزيس 218

[9] پایدیا 815

[10] متفکران یونانی ، 928

[11] ليزيس 223

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 14:56  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

پرو تاگوراس

افلاطون

محمد حسن لطفي – رضا كاوياني

یکی از اهداف افلاطون نقد سوفسطائیان است در پروتاگوراس و در دیگر آثار خود تصویرکاریکاتور مانندی از سوفسطائیان ارائه می دهد و شاید یکی از علت های بدنامی سوفسطائیان همین تصویری باشد که افلاطون ارائه داده است .هیپوکراتس صبحگاهان به نزد سقراط می رود و می گوید بر خیز که پروتاگراس در آتن است و از پروتاگراس که "یگانه دانشمند جهان است" و" در سخنوری کسی استادتر از او نیست"  گله دارد که چرا مرا چون خود نمی کند و از سقراط می خواهد که او را نزد پرو تاگراس ببردووساطت کند تا او را به شاگردی بپذیرد . اما سقراط نخست از او سوال می کند که پروتاگوراس کیست؟ و هنرش چیست ؟  هیپو کراتس می گوید پروتاگوراس سوفیست است  سقراط می گوید "شرم نداری که در نزد یونانیان به سوفیستی شهره شوی ؟" هیپوکراتس مثل اکثر جوانان آتنی نمی خواهد سوفیست شود فقط عده کمی می خواهند سوفیست شوند اکثرا می خواهند از تربیت بهره مند شوند تربیتی که یک انسان آزاد به دنبال آن است و لازم است که بداند؛ يعني مي خواهد از مزاياي آموزش سوفيست بهره مند شود . .اماسقراط می گوید در هر تربیتی ما روحمان را به مربی می سپاریم، حال سوفیست کیست که ما روحمان را به او بسپاریم؟.

افلاطون تعریف اول خود را ارائه می دهد " سوفیست همچنانکه از نامش پیداست ، کسی است که با دانش سرو کار دارد."[1] اما با کدام دانش؟ دانش سخنوری . سخنوری در باره ی کدام موضوع ؟ هیپوکراتس در می ماند .سقراط می گوید اگر می خواستی تن خود را در اختیار کسی قرار دهی که آن را بپرورد، مطالعه و مشورت می کردی حال که می خواهی روح خود را در اختیار سوفیست قرار دهی چگونه از سوفیست چیزی نمی دانی ؟

سقراط خود تعریف دومی ارائه می دهد ." سوفیست دکانداری است که غذای روح می فروشد ؟" [2]غذای روح دانش است . سوفیست ها کالای خود را تبلیغ می کنند و می فروشند مثل فروشندگان معمولی بدون اینکه از سود وزیان آن خبر داشته باشند مگر اینکه خریدار خود بداند که دارد چه می خرد .سقراط خود را پزشک روح می داند و سوفسطائی را دوره گردی که هر نوع معلوماتی را به خورد روح می دهد ، این همان تربیت عادی متوسطی است که همیشه رایج است . سقراط قبول دارد که سوفسطائیان از معلوماتی بر خودارند ولی آنان را مانند اوراق فروشان یا سمساری می داند که خریدار خودباید متوجه باشد که چه چیزی را احتیاج دارد و انتخاب کند وبخرد .

همه ی کسانی که اهل بحث وگفتگو هستند در خانه ی کالیاس جمع شده اند و افلاطون یکی از زنده ترین  صحنه ها و در عین حال مضحک ترین تصویر را از سوفسطائیان ارائه می دهد . پروتاگوراس" یگانه دانشمند جهان" کسی که تدریس علوم اجتماعی و تربیت اخلاقی وسیاسی را برای تربیت جوانان مناسب تر می داند  ، هیپیاس دانشمندی که در باره ی طبیعت،فيزيك، رياضي و اجرام آسمانی سخن می گوید ؛ آموزگار هنر های آزاد ، هنر هایی که بعد ها هنر های چهار گانه نامیده شد . و پرودیکوس" خدای خرد و دانش" که روی بلاغت و بیان و دستور زبان تکیه دارد واکنون در زیر پوستینی خزیده است و با صدای بم سخن می گوید .در ضمن آلکیبیادس زیبا و سقراط هم به جمع اضافه شده اند .سقراط از پروتاگوراس سوال میکند هنر سوفیست چیست ؟ انسان در پرتو مصاحبت با سوفیست در کدام هنر پیشرفت می کند؟ پروتاگوراس می گوید هنری که انسان می آموزد "این است که در زندگی خصوصی خانه ی خود را چگونه سامان دهد و در زندگی اجتماعی چگونه از راه گفتار و کردار در اداره ی امور کشور سهیم شود ."[3] منظور او آیین کشور داری است . سقراط می گوید که این دانش و یا  کلا فضیلت آموختنی نیست.بقول پیندار فضیلت هدیه ی خدایی است و آموختنی نیست .اما دلایلی که سقراط ذکر می کند . یکی این که مردم آتن از هر قشر و حرفه ای در امور سیاسی دخالت می کنند و هنر سیاست را آموختنی نمی دانند .البته سقراط آتنیان را مردم خردمندی نمی داند به همین دلیلی که ذکر می کند اگر چه که در ظاهر در تایید مردم یونان است .سقراط سرداران یونان را هم کاملاتاییدنمی کند بادلیل دومی که ذکر می کند.دلیل دوم چرا پسران مردان بزرگ مانند پدرانشان نمی شوند؟ مثلا خانواده ی پریکلس برای هنر و هر کار ديگري برای فرزندان خود معلم می گیرند مگر در فضیلت سیاسی .در حقیقت سقراط با دو دلیلی که ذکر می کند اعتراض خود را در باره ی جامعه ی آتن بیان می کند." سقراط نسبت به موفقیت آشکار سوفسطاییان در تربیت ذهنی و فکری تردید ندارد ؛ تردید او در این است که بتوان از طریق همان تربیت ، فضایل شهر وندی و سیاسی را به دیگران منتقل ساخت"[4]

پروتاگراس به دلایل سقراط و یا در حقیقت به ایرادات سقراط پاسخ می دهد .پروتاگوراس از اسطوره آفرینش شروع می کند که اپی مته اوس به همه حیوانات امکانات لازم را برای زندگی داد و سر انسان بی کلاه ماند و چون زمان نمانده بود انسان بی سلاح و برهنه از دل زمین بیرون آمد پرومته اوس" دانش و فنون راجع به ساخت وسایل را، دزدید و به نوع بشر بخشید"[5] و در ضمن آتش رابه آن اضافه کرد ولي فرصت نكرد سياست را كه نزد زئوس بود بدزدد .انسان هاپراکنده زندگی می کردند در معرض خطر بودند لذا جمع شدند و چون از هنر کشور داری و اصول زندگی اجتماعی بی بهره بودند دو باره پراکنده شدند. زئوس چون نوع بشر رادر آستانه ی نابودی دید" به وسیله ی هرمس شرم وعدالت را به روی زمین فرستاد تا به واسطه ی آن آدمیان با یکدیگر پیوند یابند و در جامعه ها نظم و قانون بر قرار گردد"[6]هرمس نمي دانست شرم و عدالت را چگونه تقسیم کند. آیا مثل پزشکی است که یک نفر برای عده ای کافی است یا به همه بدهد. زئوس گفت " چنان تقسیم کن که همه از آنها بهره مند شوند چه اگر تنها چند تنی از شرم و عدالت برخوردار باشند جامعه پایدار نخواهد ماند حتی قانون نیز به آنان بده که به موجب آن هر کس را که استعداد پذیرفتن شرم و عدالت ندارد بکشند زیرا وجود او برای جامعه زیانی بزرگ است."[7] چون همه از شرم و عدالت بهره مند هستند لذا همه در کار سیاسی دخالت می کنند .دلیل دوم اینکه همه به عدالت تظاهر می کنند حتی اگر عادل نباشند.در استدلال پروتاگوراس تناقض وجود دارد چون اول می گوید خدا شرم و عدالت را به همه کس داده است بعد با این مشکل مواجه می شود که در این صورت همه دارای احساس فطری و غریزی تربیت سیاسی و اخلاقی هستند پس دیگر نیازی به آموزگار سوفیست نیست .پروتاگوراس برای رفع این تناقض می گوید عیب هایی مثل بیدادگری و بیدینی ....... مانع پدیدار شدن فضیلت سیاسی می شوند و کار سوفیست بر طرف کردن این موانع است پس همه برای تربیت آن احساس باید به نزد سوفیست بیایند .فضیلت آموختنی است و وظیفه سوفیست آموختن این مسائل است .اما استدلال پروتاگوراس باز با مشکل مواجه است چرا که در پایان سخن می گوید همه ی مردم آتن می توانند در مسایل سیاسی اظهار نظر  کنند .در صورتی که می بایست  می گفت کسانی که تعلیم دیده اند می توانند در امور سیاسی دخالت کنند .و این درست حرف سقراط است که هر کفاش و آهنگری حق دخالت و اظهار نظر در امور سیاسی را ندارند .

اما اشکال دوم سقراط . پروتاگوراس در جواب می گوید آیا چیزی هست که همه ی مردم باید از آن بهره مند باشند تا جامعه پایدار بماند .از نظر پروتاگوراس فضیلت های انسانی آن چیزی است که همه باید در پی آموختن آن باشند نه آهنگری و کفشدوزی ...... و اگر در پی آموختن آن نباشند باید تنبیه شوند .سیاست مداران باید مخلوقاتی شگفت انگیزی باشند که به بچه های خود همه چیز می آموزند مگر فضیلت سیاسی که خود کامل دارا هستند . مردم بچه های خود را از بدو تولد آموزش می دهند که چه چیزی خوب یا بد و چه چیزی موافق دینداری یا گناه است و بعد بچه های خود را به دبستان می فرستند ..... هر کس به اندازه ی توانایی خود می کوشد و واضح است که توانگران بهتر از تهی دستان به مقصود خود نائل می شوند . پروتاگوراس برنقش مدرسه و معلم  ودر ضمن بر اجرت تاکید دارد ، نقشی که سوفیست ها در جامعه ایفا می کنند .  بعد از آموزش حکومت قوانین را به جوانان می آموزد .......خلاصه اینکه انسان توانایی آموختن فضیلت انسانی را دارد و فضیلت آموختنی است و سوفیست استاد آموزش فضيلت است .اما اینکه چرا فرزندان سیاست مداران خود سیاست مدار قابلی نمی شوند؟آیا پدرانشان در آموزش آنان کوتاهی می کنند. پروتاگوراس می گوید مگر فرزندان همه ی نی نوازان نی نواز خوبی می شوند آموزش یک طرف قضیه است و استعداد ویادگیری طرف دیگر و اینگونه نیست  که فرزندان سیاستمداران همه در حوزه سیاست استعداد بالایی داشته باشند .د ر ضمن از آنجایی که ما در شهر زندگی می کنیم قدر فضیلت هایی که مردم دارا هستند را نمی دانیم کافی است چند روزی را در میان وحشی ها زندگی کنیم تا بفهمیم که در شهر حتی بدترین آدم ها هم از فضیلت های انسانی بهره مند هستند.

روش سقراطی خواندن یا گفتن خطابه های مفصل و بلند نیست . او متخصص طرح سوال با روش گفتگو یا دیالکتیک است. لذا در برابر خطبه ی بلند پروتاگوراس که در غالب استدلال و اسطوره بیان می شود سکوت می کندو گوش فرا می دهد . سقراط در باره ی این گونه سخنوران با طعنه به پروتاگوراس می گوید" آن سخنوران به ظرف مسی می مانند که همینکه ضربتی بر آن بزنی به آواز در می آید  و تا دست برآن ننهی طنین آوازش قطع نمی شود  بدین معنی که اگر پرسشی کنی خطابه ای دراز آغاز می کنند که بزودی پایان نمی پذیرد" [8]در ضمن افلاطون می خواهد قدرت و توان کسی را که در مقابل سقراط قرار داده است به رخ بکشد تا خواننده در یابد که سقراط با چه یلی مبارزه می کند .سقراط برای اینکه زمینه ی بحث را به روش خود فراهم کند می گوید که پروتاگوراس بر خلاف آنان که فقط می توانند خطبه های طولانی بگویند ، می تواند به سوالات کوتاه نیز پاسخ گوید و حتی خود نیز سوال کند .با این مقدمه سقراط می گوید "تنها نکته ای کوچک مانده است" تا حقیقت روشن شود .

آیا فضیلت واحدی است که عدالت، خويشتن داری و دینداری اجزاء آنند یا عدالت ، خویشتن داری و دینداری نام هایی مختلف برای یک چیزند؟ دلمشغولی اصلی سقراط ماهیت این فضایل و ارتباطشان با فضیلت فی نفسه است . پروتاگوراس می گوید عدالت، خويشتن داری و دینداری اجزاءفضیلت اند و این اجزاء ناهمگونند مثل لب و بینی ...برای صورت و هر یک خاصیت خود را دارد سقراط می گوید عدالت یعنی کردار آدمی مطابق با حق و دینداری یعنی اینکه انسان خداشناس باشد ویا به عبارت دیگر کردار آدمی مطابق با اراده خداوند  .حال اگر نسبت حق و خداوند مساوی است در این صورت عدالت با دینداری یکی و مساوی خواهد بود .پروتاگوراس ناچارا می گوید البته یک شباهت هایی دارند نه در آن حد که تو می گویی .سقراط با تعجب می پرسد آیا اختلاف عدالت و دینداری آن چنان بزرگ است که فقط اندک شباهتی بینشان است ؟. پروتاگوراس می گوید بدان گونه که تو هم می گویی نیست.

 سقراط بحث را با استدلال دیگری ادامه می دهد .استدلال دوم سقراط خود یک مغالطه است سقراط می خواهد بگوید هر چیزی یک ضد دارد نه دو ضد .اما کلمه ای را که انتخاب می کند در یونانی ایهام دارد" لفظ یونانی "aphrosyne" که ما " لگام گسیختگی" (یا عدم خویشتن داری ) ترجمه می کنیم ، گاهی به معنی عکس دانایی بکار می رود و گاهی به معنی عکس خویشتنداری ؛ و با استناد به این اصل که هر مفهوم تنها یک ضد دارد نه دو ضد ، می خواهد سخن خود را به اثبات برساند . در اینجا عدم فرق گذاری دقیق میان معانی مختلف لفظ "aphrosyne"  منشااستدلالی می شود که همینکه به وجود ایهام در آن لفظ آگاهی می یابیم اثرش  از میان می رود" [9]  افلاطون با مهارت جای خویشتنداری و دانایی را عوض می کند و بعد به نتیجه دلخواه می رسد . " کار ابلهانه ناشی از نادانی است و کار خردمندانه ناشی از خویشتنداری؟"[10] جمله ی درست این است،کار ابلهانه ناشی از نادانی است و کار خردمندانه ناشی از دانایی.یا نادانی ضد خویشتنداری نیست ضد دانایی است .... پروتاگوراس بعد از استدلال دوم سقراط راه خود را از عامه ی مردم جدا می کند اول می گفت عامه مر دم می گویند شجاعت غیر از دینداری است ولی حال در مقابل استدلال سقراط می گوید اینها حرف مردم است نه حرف من و سعی می کند خودش را از عامه ی مردم جدا کند .

در آغاز استدلال بعدی که سقراط خوب را با سودمندی یکي می گیرد پروتاگوراس مفصل جواب می دهد و این با روش سقراطی نا سازگار است و چون پروتاگوراس حاضر نیست به روش سقراطی ادامه دهد سقراط می خواهد مجلس را ترک کند .می گوید " در صورتی آماده ام این گفتگو را با تو دنبال کنم که شیوه ی سخنت چنان باشد که بتوانم به معنی گفته ی تو پی ببرم  و دو شادوش تو بیایم .......من از دریافتن معنی خطابه های دراز ناتوانم"[11] سقراط بر روش خود پافشاری می کند چون می داند با روش دیالکتیکی حریف پروتاگوراس خواهد شد .و شاید اینکه خطابه چیزی جز جملات فهم ناشده و حتی بی ربطی نباشد که به خاطر زیبایی بلاغی و کلامی که سوفسطائیان در آن مهارت دارند در کنار هم قرار می گیرند و حقیقتی را بیان نمی کنند .پرودیکوس و کالیاس پادر میانی می کنند و هر یک چیزی می گویند تا بحث ادامه یابد هیپیاس پیش نهاد ناظم می دهد تا هم سقراط خیلی دنبال سوالات کو تاه نباشد و هم پروتاگوراس خطابه های بلندی نگوید اما سقراط می گوید احتیاج به ناظم نیست چون سقراط آن چنان که روش اوست می خواهد خود پروتاگوراس را به گواهی بگیرد .و به عبارت دیگر شاهد حقانیت خود پروتا گوراس باشد  نه دیگران .سقراط پیش نهاد می دهد اول پروتاگوراس هر چه سوال دارد بپرسد و هر وقت سوالات او تمام شد به سوالات سقراط جواب دهد .

پروتاگوراس شروع به سوال کردن می کند اما بحث را که در باره ی فضیلت و آموختنی بودن آن است منحرف می کند و به زمینه ی تفسیر شعر شاعران که یکی از اساسی ترین بخش تربیت سوفسطایی است می کشاند ولی می بیند که سقراط در این زمینه هم براو برتری دارد و به خصوص که سقراط شعر را مطابق میل خود تفسیر می کند ." و بدین سان نشان می دهد که با این روش هر کسی می تواند هر مطلبی را که بخواهد ، به اثبات برساند." [12] در بحث پرودیکوس هم شرکت می کند .پرودیکوس استادبلاغت و سخنوری است و سقراط با همه ی تعریفی که از او می کند و خود را شاگرد او می داند ، نشان می دهد که پرودیکوس معنی شعر را نمی داند .اما از نظر هنر نویسندگی هم می شود این قسمت را مورد بررسی قرار داد. به نظر می رسد تفسیر شعر در این رساله یک استراحت کوتاه است تا خواننده دو باره با ذوق بیشتری به بحث بر گردد . یک تنفس است .

وقتی نوبت سقراط می شود که سوال کند با تمجید وستایش از پروتاگوراس آغاز می کند ولی بحث را به موضوع اصلی بر می گرداند . "سوال من این بود که آیا دانایی و خویشتن داری و عدالت و دینداری و شجاعت پنج نام برای یک چیزند یا هر یک مفهومی جدا دارد و چیزی است غیر از دیگران ، و هر کدام اثری خاص دارد و هیچ یک عین دیگری نیست ؟" [13] پروتا گوراس قبلا گفته بود که این ها همه جزء فضیلت انسانی هستند اما هر یک مفهومی جدای از دیگری دارد و و مانند اجزای طلا نیستند که به هم شبیه هستند بلکه مانند اجزای صورت اند و هر کدام آثار و وظایفی جدا دارند .و حالا نظر قبلی خود را اصلاح می کند و می گوید چهار جزء نخستین شبیه یکدیگرند ولی شجاعت از آنها جداست .چون بسا کسان می توان یافت که ظالم و بی دین و لگام گسیخته و نادانند و در عین حال بسیار شجاع .سقراط می گوید شجاع شخص بی باک است و بی باک کسی است که وقتی دیگران می ترسند او بی پروا پیش می رود وچون در هر کاری کسانی که آن را نیک آموخته اند بی باک تر از دیگران هستند. مثل کسانی که شناگری می دانند بی پروا در آب فرو می روند. لذا شجاعت دانایی است و کسانی که در کاری نادان هستند و با این همه بی باکانه عمل می کنند شجاع نیستند بلکه دیوانه اند . پس باید شجاعت با دانایی یکی باشد و این بر خلاف سخن پروتاگوراس است  . پروتاگوراس می گوید سقراط سخن مرا درست باز گو نکردی هر شجاعی بی باک است اما هر بی باکی شجاع نیست . وقتی موضوع اخص و محمول اعم باشد عکس قضیه صحیح نیست .

 سقراط بحث را از نقطه ای دیگر دنبال می کند سقراط تعریفی از خوشی ارائه می دهد که پروتاگوراس با او موافق است. خوشی یا با لذت همراه است یا سبب لذت می شودو در ضمن لذت و خوبی یکی هستند .وبعد نظر عامه ی مردم را می گوید که به برتری اراده بر عقل معتقد هستند " مردمان بر آنند که دانش چنان نیروئی ندارد که بتواند بر آدمی چیره شود و او را رهبری کند بلکه بسا ممکن است که کسی از دانش بهرهمند باشد و با اینهمه عنان اختیارش به دست چیزی غیر از دانش باشد مانند خشم و شهوت و میل و ترس و عشق ." [14]اما سقراط می خواهد حکومت واقعی عقل را بر اراده به اثبات برساندو آنچه که مردم می گویند نادانی است. " اگر کسی خوب وبد را بشناسد هیچ عاملی نمی تواند او را به رفتن راهی دیگر وادار سازد جز راهی که دانش به او می نماید"[15]پروتاگوراس نیز با سقراط موافق است دلیل مردم این است که بسا کسان با اینکه می دانند کدام کار نیک است و توانایی آن رانیز دارند اما بر خلاف آن عمل می کنند چون تابع هوا وهوس و لذت های نفسانی هستند .اما سقراط معتقد است مردم چون نمی دانند، از کار نیک سر می پیچند .مردم چون لذت را نیک می دانند در پی آن می روند و درد را چون بد می دانند از آن گریزانند.اگر بدانند که لذت درد و رنج فراوانی را به همراه خواهد داشت و او را از لذت های بیشتر محروم خواهد کرد از آن لذت چشم می پوشند و بر عکس اگر بدانند که درد ورنج مثل ورزش و خدمت سربازی در عین اینکه دردناک اند ولی از درد بیشتر جلوگیر می کنند و منجر به لذت های بیشتر می شوند به درد ورنج تن خواهند داد . مردم از لذتی می گریزند که درد بیشتری در پی دارد و دردی را انتخاب می کنند که منشا لذتی بزرگتر باشد. خلاصه اینطور نیست که مردم بد رابا علم به بد بودن انتخاب کنند و خوب را با علم به خوب بودن کنار گذارند. اشکال کار مردم در این است که  چون لذت بزرگتر دور تر است آن را کوچک می بینند و لذت کوچکتر چون نزدیک تر است آن را بزرگتر می بینند لذا لذت کوچک اما نزدیک را بر لذت بزرگ اما دور ترجیح می دهند ." وقتی که می گوییم کسی مغلوب لذت شده است این سخن معنایی ندارد جز اینکه آن کس لذتی کوچکتر ولی نزدیکتر را بر لذتی بزرگتر ولی دورتر برتری می نهد "[16]  پس زندگی صحیح با هنر اندازه گیری و در نتیجه با بصیرت و شناسایی بستگی دارد . لذا " هر کار که انگیزه اش بیدانشی باشد بد است و علت بدی آن جز این نیست که از روی نادانی صورت گرفته . پس باید چنین نتیجه گرفت که زبونی در برابر لذت بزرگترین نادانیست." [17]سقراط نتیجه می گیرد که مردم اگر علت کار خود را غیر از نادانی می دانند نباید به دنبال دانش بروند یعنی نیازی به سوفیست ها که کالایشان دانش است ندارند .حال سقراط بر می گردد به موضوع اصلی که پروتاگراس مدعی بود شجاعت بر خلاف بقیه از فضیلت جداست .سقراط استدلال کلی را که در بالا بکار برد در اینجا در باره ی اینکه شجاعت، خویشتن داری.... هم جزئی از فضیلت است بکار مي برد . ترسو از جنگ می ترسد چون بدی کوچک ولی نزدیک را بزرگتر از بدی بزرگ ولی دور مثل از دست دادن آزادی و زندگی می بیند شجاع با شناسایی دو بدی که یکی دور است و یکی نزدیک با علم به اندازه گیری و توزین که شناسایی است بدی کوچک را بر بدی بزرگ برتری می نهد و نمی ترسد لذا شجاعت نیز دانایی است . شجاعان در پی چیزی می روند که زیبا و خوب ولذت آور است "اگر مرد شجاع از چیزی بترسد ، ترس اوترس بدی نیست و اگر بی باکی نشان دهد بی باکی او نیز بد نخواهد بود."[18] چون بی باکی وتر سویی شجاع، هر دو از دانایی است . ترس ترسویان تر س بدی است و بی باکی بیباکان بی باکی بدی است .چون ترسویی و بی باکی آنها،هر دو از نادانی است.  پروتاگوراس در پایان بحث منفعل می شود و دیگر به سوالات سقراط جواب نمی گوید و می گوید سقراط به تنهایی استدلال کن وبحث را به پایان ببر .سقراط می گوید در ابتدای بحث من می گفتم که فضیلت آموختنی نیست ولی الان به این نتیجه رسیده ام که همه ی اجزای فضیلت اعم از عدالت و خویشتن داری و شجاعت چیزی جز دانایی نیست و لذا آموختنی است .و پروتاگوراس در ابتدای بحث می گفت که فضیلت آموختنی است ولی الان می گویی که فضيلت دانش نیست و از این رو آموختنی نیست.پروتاگوراس می گوید من مرد بدی نیستم و از حسد بری می باشم " تاکنون بارها به مردم گفته ام که ترا بر همه ی کسانی که با من بحث کرده اند ، خصوصا به آنان که همسال تو بودند ، برتری می نهم و عجب نخواهم داشت اگر تو روزی در سلک نامدارترین فیلسوفان در آیی ." [19]افلاطون از زبان پروتاگوراس فیلسوف را غیر از سوفیست می داند و سقراط را نامدارترین فیلسوفان.      



[1] مجموعه آثار افلاطون ، محمد حسن لطفي و رضا كاوياني ، خوارزمي ، رساله ي پروتاگوراس  312

[2] همان 313

[3] همان 319

[4] پایدیا ، ورنر یگر ،محمد حسن لطفی ، خوارزمی ،جلد 2، 740

[5] پروتاگوراس 321

[6]همان  322

[7] همان 322

[8] همان 329

[9]  متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد 2 ، 855

[10] پروتاگوراس 332

[11] همان 335

[12] پایدیا ، 745

[13] پروتاگوراس 349

[14] همان 352

[15] همان 352

[16]  متفکران یونانی 860

[17] پروتاگوراس 357

[18] همان 360

[19] همان 362

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 6:17  توسط عبدالعلی عنایتی  |