پرو تاگوراس
افلاطون
محمد حسن لطفي – رضا كاوياني
یکی از اهداف افلاطون نقد سوفسطائیان است در پروتاگوراس و در دیگر آثار خود تصویرکاریکاتور مانندی از سوفسطائیان ارائه می دهد و شاید یکی از علت های بدنامی سوفسطائیان همین تصویری باشد که افلاطون ارائه داده است .هیپوکراتس صبحگاهان به نزد سقراط می رود و می گوید بر خیز که پروتاگراس در آتن است و از پروتاگراس که "یگانه دانشمند جهان است" و" در سخنوری کسی استادتر از او نیست" گله دارد که چرا مرا چون خود نمی کند و از سقراط می خواهد که او را نزد پرو تاگراس ببردووساطت کند تا او را به شاگردی بپذیرد . اما سقراط نخست از او سوال می کند که پروتاگوراس کیست؟ و هنرش چیست ؟ هیپو کراتس می گوید پروتاگوراس سوفیست است سقراط می گوید "شرم نداری که در نزد یونانیان به سوفیستی شهره شوی ؟" هیپوکراتس مثل اکثر جوانان آتنی نمی خواهد سوفیست شود فقط عده کمی می خواهند سوفیست شوند اکثرا می خواهند از تربیت بهره مند شوند تربیتی که یک انسان آزاد به دنبال آن است و لازم است که بداند؛ يعني مي خواهد از مزاياي آموزش سوفيست بهره مند شود . .اماسقراط می گوید در هر تربیتی ما روحمان را به مربی می سپاریم، حال سوفیست کیست که ما روحمان را به او بسپاریم؟.
افلاطون تعریف اول خود را ارائه می دهد " سوفیست همچنانکه از نامش پیداست ، کسی است که با دانش سرو کار دارد."[1] اما با کدام دانش؟ دانش سخنوری . سخنوری در باره ی کدام موضوع ؟ هیپوکراتس در می ماند .سقراط می گوید اگر می خواستی تن خود را در اختیار کسی قرار دهی که آن را بپرورد، مطالعه و مشورت می کردی حال که می خواهی روح خود را در اختیار سوفیست قرار دهی چگونه از سوفیست چیزی نمی دانی ؟
سقراط خود تعریف دومی ارائه می دهد ." سوفیست دکانداری است که غذای روح می فروشد ؟" [2]غذای روح دانش است . سوفیست ها کالای خود را تبلیغ می کنند و می فروشند مثل فروشندگان معمولی بدون اینکه از سود وزیان آن خبر داشته باشند مگر اینکه خریدار خود بداند که دارد چه می خرد .سقراط خود را پزشک روح می داند و سوفسطائی را دوره گردی که هر نوع معلوماتی را به خورد روح می دهد ، این همان تربیت عادی متوسطی است که همیشه رایج است . سقراط قبول دارد که سوفسطائیان از معلوماتی بر خودارند ولی آنان را مانند اوراق فروشان یا سمساری می داند که خریدار خودباید متوجه باشد که چه چیزی را احتیاج دارد و انتخاب کند وبخرد .
همه ی کسانی که اهل بحث وگفتگو هستند در خانه ی کالیاس جمع شده اند و افلاطون یکی از زنده ترین صحنه ها و در عین حال مضحک ترین تصویر را از سوفسطائیان ارائه می دهد . پروتاگوراس" یگانه دانشمند جهان" کسی که تدریس علوم اجتماعی و تربیت اخلاقی وسیاسی را برای تربیت جوانان مناسب تر می داند ، هیپیاس دانشمندی که در باره ی طبیعت،فيزيك، رياضي و اجرام آسمانی سخن می گوید ؛ آموزگار هنر های آزاد ، هنر هایی که بعد ها هنر های چهار گانه نامیده شد . و پرودیکوس" خدای خرد و دانش" که روی بلاغت و بیان و دستور زبان تکیه دارد واکنون در زیر پوستینی خزیده است و با صدای بم سخن می گوید .در ضمن آلکیبیادس زیبا و سقراط هم به جمع اضافه شده اند .سقراط از پروتاگوراس سوال میکند هنر سوفیست چیست ؟ انسان در پرتو مصاحبت با سوفیست در کدام هنر پیشرفت می کند؟ پروتاگوراس می گوید هنری که انسان می آموزد "این است که در زندگی خصوصی خانه ی خود را چگونه سامان دهد و در زندگی اجتماعی چگونه از راه گفتار و کردار در اداره ی امور کشور سهیم شود ."[3] منظور او آیین کشور داری است . سقراط می گوید که این دانش و یا کلا فضیلت آموختنی نیست.بقول پیندار فضیلت هدیه ی خدایی است و آموختنی نیست .اما دلایلی که سقراط ذکر می کند . یکی این که مردم آتن از هر قشر و حرفه ای در امور سیاسی دخالت می کنند و هنر سیاست را آموختنی نمی دانند .البته سقراط آتنیان را مردم خردمندی نمی داند به همین دلیلی که ذکر می کند اگر چه که در ظاهر در تایید مردم یونان است .سقراط سرداران یونان را هم کاملاتاییدنمی کند بادلیل دومی که ذکر می کند.دلیل دوم چرا پسران مردان بزرگ مانند پدرانشان نمی شوند؟ مثلا خانواده ی پریکلس برای هنر و هر کار ديگري برای فرزندان خود معلم می گیرند مگر در فضیلت سیاسی .در حقیقت سقراط با دو دلیلی که ذکر می کند اعتراض خود را در باره ی جامعه ی آتن بیان می کند." سقراط نسبت به موفقیت آشکار سوفسطاییان در تربیت ذهنی و فکری تردید ندارد ؛ تردید او در این است که بتوان از طریق همان تربیت ، فضایل شهر وندی و سیاسی را به دیگران منتقل ساخت"[4]
پروتاگراس به دلایل سقراط و یا در حقیقت به ایرادات سقراط پاسخ می دهد .پروتاگوراس از اسطوره آفرینش شروع می کند که اپی مته اوس به همه حیوانات امکانات لازم را برای زندگی داد و سر انسان بی کلاه ماند و چون زمان نمانده بود انسان بی سلاح و برهنه از دل زمین بیرون آمد پرومته اوس" دانش و فنون راجع به ساخت وسایل را، دزدید و به نوع بشر بخشید"[5] و در ضمن آتش رابه آن اضافه کرد ولي فرصت نكرد سياست را كه نزد زئوس بود بدزدد .انسان هاپراکنده زندگی می کردند در معرض خطر بودند لذا جمع شدند و چون از هنر کشور داری و اصول زندگی اجتماعی بی بهره بودند دو باره پراکنده شدند. زئوس چون نوع بشر رادر آستانه ی نابودی دید" به وسیله ی هرمس شرم وعدالت را به روی زمین فرستاد تا به واسطه ی آن آدمیان با یکدیگر پیوند یابند و در جامعه ها نظم و قانون بر قرار گردد"[6]هرمس نمي دانست شرم و عدالت را چگونه تقسیم کند. آیا مثل پزشکی است که یک نفر برای عده ای کافی است یا به همه بدهد. زئوس گفت " چنان تقسیم کن که همه از آنها بهره مند شوند چه اگر تنها چند تنی از شرم و عدالت برخوردار باشند جامعه پایدار نخواهد ماند حتی قانون نیز به آنان بده که به موجب آن هر کس را که استعداد پذیرفتن شرم و عدالت ندارد بکشند زیرا وجود او برای جامعه زیانی بزرگ است."[7] چون همه از شرم و عدالت بهره مند هستند لذا همه در کار سیاسی دخالت می کنند .دلیل دوم اینکه همه به عدالت تظاهر می کنند حتی اگر عادل نباشند.در استدلال پروتاگوراس تناقض وجود دارد چون اول می گوید خدا شرم و عدالت را به همه کس داده است بعد با این مشکل مواجه می شود که در این صورت همه دارای احساس فطری و غریزی تربیت سیاسی و اخلاقی هستند پس دیگر نیازی به آموزگار سوفیست نیست .پروتاگوراس برای رفع این تناقض می گوید عیب هایی مثل بیدادگری و بیدینی ....... مانع پدیدار شدن فضیلت سیاسی می شوند و کار سوفیست بر طرف کردن این موانع است پس همه برای تربیت آن احساس باید به نزد سوفیست بیایند .فضیلت آموختنی است و وظیفه سوفیست آموختن این مسائل است .اما استدلال پروتاگوراس باز با مشکل مواجه است چرا که در پایان سخن می گوید همه ی مردم آتن می توانند در مسایل سیاسی اظهار نظر کنند .در صورتی که می بایست می گفت کسانی که تعلیم دیده اند می توانند در امور سیاسی دخالت کنند .و این درست حرف سقراط است که هر کفاش و آهنگری حق دخالت و اظهار نظر در امور سیاسی را ندارند .
اما اشکال دوم سقراط . پروتاگوراس در جواب می گوید آیا چیزی هست که همه ی مردم باید از آن بهره مند باشند تا جامعه پایدار بماند .از نظر پروتاگوراس فضیلت های انسانی آن چیزی است که همه باید در پی آموختن آن باشند نه آهنگری و کفشدوزی ...... و اگر در پی آموختن آن نباشند باید تنبیه شوند .سیاست مداران باید مخلوقاتی شگفت انگیزی باشند که به بچه های خود همه چیز می آموزند مگر فضیلت سیاسی که خود کامل دارا هستند . مردم بچه های خود را از بدو تولد آموزش می دهند که چه چیزی خوب یا بد و چه چیزی موافق دینداری یا گناه است و بعد بچه های خود را به دبستان می فرستند ..... هر کس به اندازه ی توانایی خود می کوشد و واضح است که توانگران بهتر از تهی دستان به مقصود خود نائل می شوند . پروتاگوراس برنقش مدرسه و معلم ودر ضمن بر اجرت تاکید دارد ، نقشی که سوفیست ها در جامعه ایفا می کنند . بعد از آموزش حکومت قوانین را به جوانان می آموزد .......خلاصه اینکه انسان توانایی آموختن فضیلت انسانی را دارد و فضیلت آموختنی است و سوفیست استاد آموزش فضيلت است .اما اینکه چرا فرزندان سیاست مداران خود سیاست مدار قابلی نمی شوند؟آیا پدرانشان در آموزش آنان کوتاهی می کنند. پروتاگوراس می گوید مگر فرزندان همه ی نی نوازان نی نواز خوبی می شوند آموزش یک طرف قضیه است و استعداد ویادگیری طرف دیگر و اینگونه نیست که فرزندان سیاستمداران همه در حوزه سیاست استعداد بالایی داشته باشند .د ر ضمن از آنجایی که ما در شهر زندگی می کنیم قدر فضیلت هایی که مردم دارا هستند را نمی دانیم کافی است چند روزی را در میان وحشی ها زندگی کنیم تا بفهمیم که در شهر حتی بدترین آدم ها هم از فضیلت های انسانی بهره مند هستند.
روش سقراطی خواندن یا گفتن خطابه های مفصل و بلند نیست . او متخصص طرح سوال با روش گفتگو یا دیالکتیک است. لذا در برابر خطبه ی بلند پروتاگوراس که در غالب استدلال و اسطوره بیان می شود سکوت می کندو گوش فرا می دهد . سقراط در باره ی این گونه سخنوران با طعنه به پروتاگوراس می گوید" آن سخنوران به ظرف مسی می مانند که همینکه ضربتی بر آن بزنی به آواز در می آید و تا دست برآن ننهی طنین آوازش قطع نمی شود بدین معنی که اگر پرسشی کنی خطابه ای دراز آغاز می کنند که بزودی پایان نمی پذیرد" [8]در ضمن افلاطون می خواهد قدرت و توان کسی را که در مقابل سقراط قرار داده است به رخ بکشد تا خواننده در یابد که سقراط با چه یلی مبارزه می کند .سقراط برای اینکه زمینه ی بحث را به روش خود فراهم کند می گوید که پروتاگوراس بر خلاف آنان که فقط می توانند خطبه های طولانی بگویند ، می تواند به سوالات کوتاه نیز پاسخ گوید و حتی خود نیز سوال کند .با این مقدمه سقراط می گوید "تنها نکته ای کوچک مانده است" تا حقیقت روشن شود .
آیا فضیلت واحدی است که عدالت، خويشتن داری و دینداری اجزاء آنند یا عدالت ، خویشتن داری و دینداری نام هایی مختلف برای یک چیزند؟ دلمشغولی اصلی سقراط ماهیت این فضایل و ارتباطشان با فضیلت فی نفسه است . پروتاگوراس می گوید عدالت، خويشتن داری و دینداری اجزاءفضیلت اند و این اجزاء ناهمگونند مثل لب و بینی ...برای صورت و هر یک خاصیت خود را دارد سقراط می گوید عدالت یعنی کردار آدمی مطابق با حق و دینداری یعنی اینکه انسان خداشناس باشد ویا به عبارت دیگر کردار آدمی مطابق با اراده خداوند .حال اگر نسبت حق و خداوند مساوی است در این صورت عدالت با دینداری یکی و مساوی خواهد بود .پروتاگوراس ناچارا می گوید البته یک شباهت هایی دارند نه در آن حد که تو می گویی .سقراط با تعجب می پرسد آیا اختلاف عدالت و دینداری آن چنان بزرگ است که فقط اندک شباهتی بینشان است ؟. پروتاگوراس می گوید بدان گونه که تو هم می گویی نیست.
سقراط بحث را با استدلال دیگری ادامه می دهد .استدلال دوم سقراط خود یک مغالطه است سقراط می خواهد بگوید هر چیزی یک ضد دارد نه دو ضد .اما کلمه ای را که انتخاب می کند در یونانی ایهام دارد" لفظ یونانی "aphrosyne" که ما " لگام گسیختگی" (یا عدم خویشتن داری ) ترجمه می کنیم ، گاهی به معنی عکس دانایی بکار می رود و گاهی به معنی عکس خویشتنداری ؛ و با استناد به این اصل که هر مفهوم تنها یک ضد دارد نه دو ضد ، می خواهد سخن خود را به اثبات برساند . در اینجا عدم فرق گذاری دقیق میان معانی مختلف لفظ "aphrosyne" منشااستدلالی می شود که همینکه به وجود ایهام در آن لفظ آگاهی می یابیم اثرش از میان می رود" [9] افلاطون با مهارت جای خویشتنداری و دانایی را عوض می کند و بعد به نتیجه دلخواه می رسد . " کار ابلهانه ناشی از نادانی است و کار خردمندانه ناشی از خویشتنداری؟"[10] جمله ی درست این است،کار ابلهانه ناشی از نادانی است و کار خردمندانه ناشی از دانایی.یا نادانی ضد خویشتنداری نیست ضد دانایی است .... پروتاگوراس بعد از استدلال دوم سقراط راه خود را از عامه ی مردم جدا می کند اول می گفت عامه مر دم می گویند شجاعت غیر از دینداری است ولی حال در مقابل استدلال سقراط می گوید اینها حرف مردم است نه حرف من و سعی می کند خودش را از عامه ی مردم جدا کند .
در آغاز استدلال بعدی که سقراط خوب را با سودمندی یکي می گیرد پروتاگوراس مفصل جواب می دهد و این با روش سقراطی نا سازگار است و چون پروتاگوراس حاضر نیست به روش سقراطی ادامه دهد سقراط می خواهد مجلس را ترک کند .می گوید " در صورتی آماده ام این گفتگو را با تو دنبال کنم که شیوه ی سخنت چنان باشد که بتوانم به معنی گفته ی تو پی ببرم و دو شادوش تو بیایم .......من از دریافتن معنی خطابه های دراز ناتوانم"[11] سقراط بر روش خود پافشاری می کند چون می داند با روش دیالکتیکی حریف پروتاگوراس خواهد شد .و شاید اینکه خطابه چیزی جز جملات فهم ناشده و حتی بی ربطی نباشد که به خاطر زیبایی بلاغی و کلامی که سوفسطائیان در آن مهارت دارند در کنار هم قرار می گیرند و حقیقتی را بیان نمی کنند .پرودیکوس و کالیاس پادر میانی می کنند و هر یک چیزی می گویند تا بحث ادامه یابد هیپیاس پیش نهاد ناظم می دهد تا هم سقراط خیلی دنبال سوالات کو تاه نباشد و هم پروتاگوراس خطابه های بلندی نگوید اما سقراط می گوید احتیاج به ناظم نیست چون سقراط آن چنان که روش اوست می خواهد خود پروتاگوراس را به گواهی بگیرد .و به عبارت دیگر شاهد حقانیت خود پروتا گوراس باشد نه دیگران .سقراط پیش نهاد می دهد اول پروتاگوراس هر چه سوال دارد بپرسد و هر وقت سوالات او تمام شد به سوالات سقراط جواب دهد .
پروتاگوراس شروع به سوال کردن می کند اما بحث را که در باره ی فضیلت و آموختنی بودن آن است منحرف می کند و به زمینه ی تفسیر شعر شاعران که یکی از اساسی ترین بخش تربیت سوفسطایی است می کشاند ولی می بیند که سقراط در این زمینه هم براو برتری دارد و به خصوص که سقراط شعر را مطابق میل خود تفسیر می کند ." و بدین سان نشان می دهد که با این روش هر کسی می تواند هر مطلبی را که بخواهد ، به اثبات برساند." [12] در بحث پرودیکوس هم شرکت می کند .پرودیکوس استادبلاغت و سخنوری است و سقراط با همه ی تعریفی که از او می کند و خود را شاگرد او می داند ، نشان می دهد که پرودیکوس معنی شعر را نمی داند .اما از نظر هنر نویسندگی هم می شود این قسمت را مورد بررسی قرار داد. به نظر می رسد تفسیر شعر در این رساله یک استراحت کوتاه است تا خواننده دو باره با ذوق بیشتری به بحث بر گردد . یک تنفس است .
وقتی نوبت سقراط می شود که سوال کند با تمجید وستایش از پروتاگوراس آغاز می کند ولی بحث را به موضوع اصلی بر می گرداند . "سوال من این بود که آیا دانایی و خویشتن داری و عدالت و دینداری و شجاعت پنج نام برای یک چیزند یا هر یک مفهومی جدا دارد و چیزی است غیر از دیگران ، و هر کدام اثری خاص دارد و هیچ یک عین دیگری نیست ؟" [13] پروتا گوراس قبلا گفته بود که این ها همه جزء فضیلت انسانی هستند اما هر یک مفهومی جدای از دیگری دارد و و مانند اجزای طلا نیستند که به هم شبیه هستند بلکه مانند اجزای صورت اند و هر کدام آثار و وظایفی جدا دارند .و حالا نظر قبلی خود را اصلاح می کند و می گوید چهار جزء نخستین شبیه یکدیگرند ولی شجاعت از آنها جداست .چون بسا کسان می توان یافت که ظالم و بی دین و لگام گسیخته و نادانند و در عین حال بسیار شجاع .سقراط می گوید شجاع شخص بی باک است و بی باک کسی است که وقتی دیگران می ترسند او بی پروا پیش می رود وچون در هر کاری کسانی که آن را نیک آموخته اند بی باک تر از دیگران هستند. مثل کسانی که شناگری می دانند بی پروا در آب فرو می روند. لذا شجاعت دانایی است و کسانی که در کاری نادان هستند و با این همه بی باکانه عمل می کنند شجاع نیستند بلکه دیوانه اند . پس باید شجاعت با دانایی یکی باشد و این بر خلاف سخن پروتاگوراس است . پروتاگوراس می گوید سقراط سخن مرا درست باز گو نکردی هر شجاعی بی باک است اما هر بی باکی شجاع نیست . وقتی موضوع اخص و محمول اعم باشد عکس قضیه صحیح نیست .
سقراط بحث را از نقطه ای دیگر دنبال می کند سقراط تعریفی از خوشی ارائه می دهد که پروتاگوراس با او موافق است. خوشی یا با لذت همراه است یا سبب لذت می شودو در ضمن لذت و خوبی یکی هستند .وبعد نظر عامه ی مردم را می گوید که به برتری اراده بر عقل معتقد هستند " مردمان بر آنند که دانش چنان نیروئی ندارد که بتواند بر آدمی چیره شود و او را رهبری کند بلکه بسا ممکن است که کسی از دانش بهرهمند باشد و با اینهمه عنان اختیارش به دست چیزی غیر از دانش باشد مانند خشم و شهوت و میل و ترس و عشق ." [14]اما سقراط می خواهد حکومت واقعی عقل را بر اراده به اثبات برساندو آنچه که مردم می گویند نادانی است. " اگر کسی خوب وبد را بشناسد هیچ عاملی نمی تواند او را به رفتن راهی دیگر وادار سازد جز راهی که دانش به او می نماید"[15]پروتاگوراس نیز با سقراط موافق است دلیل مردم این است که بسا کسان با اینکه می دانند کدام کار نیک است و توانایی آن رانیز دارند اما بر خلاف آن عمل می کنند چون تابع هوا وهوس و لذت های نفسانی هستند .اما سقراط معتقد است مردم چون نمی دانند، از کار نیک سر می پیچند .مردم چون لذت را نیک می دانند در پی آن می روند و درد را چون بد می دانند از آن گریزانند.اگر بدانند که لذت درد و رنج فراوانی را به همراه خواهد داشت و او را از لذت های بیشتر محروم خواهد کرد از آن لذت چشم می پوشند و بر عکس اگر بدانند که درد ورنج مثل ورزش و خدمت سربازی در عین اینکه دردناک اند ولی از درد بیشتر جلوگیر می کنند و منجر به لذت های بیشتر می شوند به درد ورنج تن خواهند داد . مردم از لذتی می گریزند که درد بیشتری در پی دارد و دردی را انتخاب می کنند که منشا لذتی بزرگتر باشد. خلاصه اینطور نیست که مردم بد رابا علم به بد بودن انتخاب کنند و خوب را با علم به خوب بودن کنار گذارند. اشکال کار مردم در این است که چون لذت بزرگتر دور تر است آن را کوچک می بینند و لذت کوچکتر چون نزدیک تر است آن را بزرگتر می بینند لذا لذت کوچک اما نزدیک را بر لذت بزرگ اما دور ترجیح می دهند ." وقتی که می گوییم کسی مغلوب لذت شده است این سخن معنایی ندارد جز اینکه آن کس لذتی کوچکتر ولی نزدیکتر را بر لذتی بزرگتر ولی دورتر برتری می نهد "[16] پس زندگی صحیح با هنر اندازه گیری و در نتیجه با بصیرت و شناسایی بستگی دارد . لذا " هر کار که انگیزه اش بیدانشی باشد بد است و علت بدی آن جز این نیست که از روی نادانی صورت گرفته . پس باید چنین نتیجه گرفت که زبونی در برابر لذت بزرگترین نادانیست." [17]سقراط نتیجه می گیرد که مردم اگر علت کار خود را غیر از نادانی می دانند نباید به دنبال دانش بروند یعنی نیازی به سوفیست ها که کالایشان دانش است ندارند .حال سقراط بر می گردد به موضوع اصلی که پروتاگراس مدعی بود شجاعت بر خلاف بقیه از فضیلت جداست .سقراط استدلال کلی را که در بالا بکار برد در اینجا در باره ی اینکه شجاعت، خویشتن داری.... هم جزئی از فضیلت است بکار مي برد . ترسو از جنگ می ترسد چون بدی کوچک ولی نزدیک را بزرگتر از بدی بزرگ ولی دور مثل از دست دادن آزادی و زندگی می بیند شجاع با شناسایی دو بدی که یکی دور است و یکی نزدیک با علم به اندازه گیری و توزین که شناسایی است بدی کوچک را بر بدی بزرگ برتری می نهد و نمی ترسد لذا شجاعت نیز دانایی است . شجاعان در پی چیزی می روند که زیبا و خوب ولذت آور است "اگر مرد شجاع از چیزی بترسد ، ترس اوترس بدی نیست و اگر بی باکی نشان دهد بی باکی او نیز بد نخواهد بود."[18] چون بی باکی وتر سویی شجاع، هر دو از دانایی است . ترس ترسویان تر س بدی است و بی باکی بیباکان بی باکی بدی است .چون ترسویی و بی باکی آنها،هر دو از نادانی است. پروتاگوراس در پایان بحث منفعل می شود و دیگر به سوالات سقراط جواب نمی گوید و می گوید سقراط به تنهایی استدلال کن وبحث را به پایان ببر .سقراط می گوید در ابتدای بحث من می گفتم که فضیلت آموختنی نیست ولی الان به این نتیجه رسیده ام که همه ی اجزای فضیلت اعم از عدالت و خویشتن داری و شجاعت چیزی جز دانایی نیست و لذا آموختنی است .و پروتاگوراس در ابتدای بحث می گفت که فضیلت آموختنی است ولی الان می گویی که فضيلت دانش نیست و از این رو آموختنی نیست.پروتاگوراس می گوید من مرد بدی نیستم و از حسد بری می باشم " تاکنون بارها به مردم گفته ام که ترا بر همه ی کسانی که با من بحث کرده اند ، خصوصا به آنان که همسال تو بودند ، برتری می نهم و عجب نخواهم داشت اگر تو روزی در سلک نامدارترین فیلسوفان در آیی ." [19]افلاطون از زبان پروتاگوراس فیلسوف را غیر از سوفیست می داند و سقراط را نامدارترین فیلسوفان.
[1] مجموعه آثار افلاطون ، محمد حسن لطفي و رضا كاوياني ، خوارزمي ، رساله ي پروتاگوراس 312
[4] پایدیا ، ورنر یگر ،محمد حسن لطفی ، خوارزمی ،جلد 2، 740
[9] متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد 2 ، 855