تبليغاتX
کارگاه خرد

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

منکسنوس

 افلاطون

محمد حسن لطفي

سقراط يكي از دوستان خود به نام منکسنوس را در راه می بیند و می گوید مگر در فلسفه و دیگر دانش ها به کمال رسیده ای که به انجمن شهر رفته ای تا بر ما حکومت کنی . منکسنوس می گوید در این راه می کوشم اما امروز به انجمن شهر رفته بودم تا ببینم چه کسی را انتخاب می کنند تافردا برای کشتگان جنگ خطابه ای بخواند. سقراط می گوید راستی در جنگ کشته شدن از جهاتی خوب است مخصوصا از این جهت که خطیب خطبه ای می خواند و با عبارات زیبا از یکایک کشتگان به نیکی نام می برد و بعد در فضایل ایشان و شهر شان و مخاطبین حاضر سخن می گوید به نحوی که انسان دچار چنان احساس دلپزیری می شود که دست کم سه روز آن احساس دوام می آورد و در روز چهارم یا پنجم است که در می یابد در روی زمین است و تا حالا فکر می کرد در جزیره ی نیکبختان زندگی می کرد .منکسنوس متوجه طنز سقراط می شود و می گوید عادت تو همیشه این است که خطیبان شهر را ریشخند کنی ولی خطابه فردا دشوار است چون خطیب  وقت کافی ندارد . سقراط می گویداگر بخواهیم آتنیان را در برابر اسپارتیان بستاییم و یا بر عکس، مشکل است وگرنه تعریف از مردم وقت نمی خواهد .و در ضمن هر یک از آن خطیبان خطابه های بی شماری آماده دارند.منکسنوس می گوید اگر از تو بخواهند می تواني خطابه ای بخوانی. می گوید آری چون من آن را از استاد خود آسپاسیا آموخته ام هم چنانکه موسیقی را از کونوس پسر متروبیوس . آسپاسیا زنی بود دانشمند و بسیار با ذوق که نخست معشوقه ی پریکلس بود و سپس با او ازدواج کرد . منکسنوس  از سقراط می خواهد که خطبه ای راکه از آسپاسیا شنیده است برای او بگوید .هم چنان که شگرد افلاطون است هیچگاه از زبان سقراط خطابه ای را بیان نمی کند. روش سقراطی روش پرسش و پاسخ یا همان دیالکتیک است .لذا هر جا که افلاطون بخواهد خطبه ای یا سخن طولانی بگویدسقراط از زبان دیگران نقل می کند .سقراط خطابه ي خود را براي منكسنوس مي خواند " در اين خطابه ، نخست از كسي كه مرده است ستايش مي كند ؛ پس از آن به زندگان پند و اندرز مي دهد و به بازماندگان آن مرحوم تسليت مي دهد و بدينسان نشان مي دهد كه وعظ و خطابه بسته به دانش نيست و كار آساني است و هدف آن همانا خوشايندي مردم است ."[1]" منکسنوس " دارای دوویژگی است یکی اینکه استادان بلاغت را استهزاء می کند وهم نشان می دهد که خود بهتر از آنان می تواند بنویسد . به عبارت دیگر پس از نوشته ی گرگیاس که به سخنوری سوفسطائیان ایراد گرفته است می خواهد نشان دهد که خوداگربخواهد می تواند بهتر ازآنان بنویسد. و با مدارس سخنوري آتن به رقابت بر خيزد.  



[1] تاريخ فلسفه ، دكتر محمود هومن ، ص 213

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 17:19  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

هیپیاس(کوچک)

افلاطون

محمد حسن لطفي

پس از خطابه ی هیپیاس ،اودیکوس از سقراط می خواهد که نظر خود را در باره ی خطابه ی هیپیاس بگوید و اگر نمی پسندد سوال کند . هیپیاس مثل همه ی سوفیست ها مدعی است که به هر سوالی می تواند پاسخ گوید .و در هر کاری توانا است .از ساختن انگشتری تا مهر وشیشه ی روغن وکیسه ی حمام  و بند تنبان .....

 هیپیاس مفسر اشعار هومر است و سقراط در باره ی اشعار هومر از اوسوال می کنداینکه گفتی هومر آخیل را بهتر و نستور را خردمند تر از دیگرا ن می داند فهمیدم اما اینکه  اودیسه را زیرکتر از دیگران می داند هنوز نفهمیدم . هیپیاس اشعاری از هومر راشاهد مثال می آورد و سقراط می گوید منظور از زیرک دروغگوست وسقراط به جای لفظ زیرک که معنی متعددی دارد لفظ دروغگو را می گذارد که معنی آن روشنتر و واضحتر است .از نظرهیپیاس دروغگو غیر از درستکار و راستگو است نه آنکه هر دو یکی باشد .و اینکه دروغگویان توانا و دانا و باهوشند و به آنچه دروغ می گویند شناسایی دارند .اما سقراط مدعی است که آنکس که خواسته و دانسته دروغ می گوید بهتر از کسی است که ندانسته دروغ می گوید .به عبارت دیگر کسی که حقیقت را می داند بهتر از کسی که حقیقت را نمی داند می تواند دروغ بگوید چون آن کس که حقیقت را نمی داند احتمال دارد که نا خواسته راست بگویدپس هر دروغگویی راستگویی است که دروغ می گویدو هر راستگویی توان دروغگویی را دارد .آن کس که حساب می داند بهتر از کسی می تواند دروغ بگوید که حساب نمی داند . چون کسی که حساب نمی داند امکان اینکه به نحو اتفاقی درست بگوید وجود دارد .پس دروغگوی واقعی راستگویی است که دروغ می گوید و این بر خلاف نظر هیپیاس است که دروغگو را غیر از راستگومی دانست .سقراط می گوید " بر این عقیده ام که کسانی که خواسته و دانسته دست به گناه می آلایند و دروغ می گویند و به مردم آزار می رسانند بهتر از کسانی هستند که نخواسته و ندانسته چنین می کنند ." [1]هیپیاس می گوید " سقراط عادت تو همیشه این است که در بحث مطالب گوناگون را به هم می آمیزی و از آن میان دشوارترین نکته ها را می گزینی و ساعتها در باره ی آن موشکافی بیهوده می کنی و بدین سان موضوع اصلی بحث را از یاد می بری." [2]سقراط می گوید این طور نیست یگانه صفت نیک من این است که می کوشم تا حقایق را از خردمندان بپرسم و بیاموزم و هر گز از آموختن شرم ندارم .بحث دو باره دنبال می شود .سقراط می گوید" در دویدن، کسی که اثر بد را عمدا پدید می آوردبهتر از کسی است که بی عمد سبب پیدایی همان اثر می شود."[3] در دویدن و یا کشتی گرفتن اراده ی دونده یا کشتی گیر نقش دارد شاید دونده ای آهسته می دود به خاطر اینکه برای سلامتی اش مفید است . یاکشتی گیری بخواهد عیب و نقص بد کشتی گرفتن را نشان دهد . سقراط از دونده شروع می کند وبعد راه رفتن ،آواز ، زیبایی، بکار بردن ابزار، روح اسب ، روح انسان ،و به صفات انسانی مثل عدالت و دانایی و توانایی می رسد .و بعد نتیجه می گیرد که کسی که داناتر و یا توانا تر و یا هر دو است عادلتر است از کسی که جاهل و یا نا توان و یا هر دو است . پس کسی که از روی دانایی و یا توانایی و یا هر دو دروغ می گوید بهتر است از کسی که از روی ناتوانی یا جاهلی و یا هر دو دروغ می گوید .پس روح نیک و توانا اگر ظلم کند به عمد می کند در حالی که روح بد و ناتوان بی قصد و عمد چنان می کند لذا اگر کسی پیدا شود که کار زشت و بد و خلاف حق را خواسته و دانسته مرتکب گردد مرد خوبی است ؟ هیپیاس می گوید محال است که این نکته را بپذیرم .سقراط می گوید من خود حیران وسر گردانم اگر چه که نتیجه ی ضروری بحث و استدلال ما همان است " حیرت و آوارگی من در این مسائل شگفت آور نیست شگفتی اینجاست که شما مردان دانا نیز آواره و سر گردانید و درد بی درمان ما این است که شما نیز نمی توانید ما را از این آوارگی برهانید ."[4] نکته ای که در دفاعیه نیز به آن اشاره کرده است .این گفت و گو با شعار اصلی سقراط که هیچکس خواسته و دانسته بد نمی کند در تضاد است . " در عمل انسانی، غیر از چیرگی بر وسایل ، چیز دیگری هم نقش دارد: انتخاب اهداف و غایات ؛ و خود اینها ( = اهداف و غایات ) نیز وسایلی هستند برای عالیترین غایتها که طبیعت معینش کرده است؛ و سیرت اخلاقی انسان عمل کننده وابسته به شیوه ی فکر و آمادگی درونی است "[5]اگر چیرگی و احاطه ی بر وسایل ، یگانه عامل موثر در عمل می بود پس باید راستگو و دروغگو یکی شمرده شوند .( یعنی آن کس که خواسته و دانسته دروغ می گوید عادلتر از کسی باشد که ندانسته و نخواسته دروغ می گوید ) هیچ کس خواسته و دانسته بد نمی کند پس تالی باطل است و مقدم نیز لذا علاوه بر چیرگی به چیز دیگری نیز نیاز است ." در اين گفتگو ، كه به روش مگاريان نوشته شده است ، افلاطون مهارت سقراط را در استدلال سوفيستي ، و ناتواني هيپياس ، سوفيست معروف و ماهر را ، در بحث با سقراط نشان مي دهد . " [6]   



[1] هيپياس 372

[2] همان369

[3] همان373

[4] همان376

[5] متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد دوم ، 837

[6] تاريخ فلسفه ، از آغاز تا نخسستين آكادمي ، دكتر محمود هومن ، 154

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 18:49  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

آلکیبیادس

آلکبیادس جوان اشراف زاده ی جاه طلبی است وسقراط تمام جاه طلبی های آلکبیادس را برای او بیان می کند و مدعی است که او نمی تواند به آرزوهای خود برسد مگر به یاری سقراط . لذا از آلکیبیادس می خواهد که به سوالات او پاسخ گوید. سقراط می گوید تا آنجا که من می دانم تو غیر از خواندن ، نوشتن، شماره کردن، چنگ نواختن و کشتی گرفتن چیز دیگری نیاموختی در اين صورت وقتی مردم آتن آلکبیادس را به رهبری انتخاب کردند و وقتی او بر کرسی خطابه پا می نهد ، مردم آتن را در چه اموری راهنمایی می کند؟در خواندن ونوشتن .....آلکبیادس می گوید در امور و مصالح عمومی . اما منظور از مصالح عمومی چیست؟ آلکبیادس می گوید در باره ی جنگ و صلح و دیگر مسائل سیاسی .سقراط می گوید کسی می تواند در این امور سخن بگویدکه ظلم و عدل را بشناسد.و تو نه آن را از آموزگار آموخته ای ونه خود به یاری اندیشه کشف کرده ای .و مردم نیز نمی توانند در این امور آموزگار خوبی باشند چون در باره ی آن اختلاف وجود دارد؛پس چگونه می توانی در انجمن شهر در باره ی چیزی که نمی دانی سخن بگویی.آلکبیادس می گوید مردم در اینگونه امور يعني عدل وظلم شور نمی کنند بلکه در این امور شور می کنند که کدام کار برای آنها سودمند تر است ." به عقیده ی من عادلانه و سودمند یکی نیست بلکه بسی کسان از اعمال ظالمانه سود می برند در حالی که بسی کسان دیگر از کارهای عادلانه فایده ای نمی بینند."[1] پس عمل عادلانه گاه سودمند است و گاه بی فایده؟ اما سقراط در بحث با آلکبیادس ثابت می کند  که عمل عادلانه همواره سودمند است. آلکبیادس در تعجب است که چگونه در بحث بنتایجی می رسند که در آغاز باور نداشت .سقراط می گوید اگر کسی مطلبی را به راستی نداند ناچار در باره ی آن هر دم عقیده ی دیگری پیدا می کند .به عبارت دیگر وقتی ما چیزی نمی دانیم و یا می دانیم ودرآن شک و دو دلی نداریم دچار تزلزل نمي شويم امادر کاری که نمی دانیم و می پنداریم که می دانیم دچار تزلزل می شویم. در حقیقت سقراط می خواهد به آلکبیادس بگوید در باره ی امور ی مثل عدل و نیکی و سودمندی .... چیزی نمی داند ولی می پندارد که می داند.در عین نادانی خود را دانا می پندارد؟" خود تصدیق می کنی که ابله ترین مردمانی و از آن رو دیوانه وار به امور سیاسی روی می آوری بی آنکه از تربیتی درست که لازمه ی پرداختن به سیاست است بهره بر گرفته باشی "[2] وقتی کسی چیزی را بلد باشد می تواند به دیگری بیاموزد پس چرا بهترین سیاستمداران یونان مثل پریکلس نمی توانند دانش خود را به فرزندان خود بیاموزند .غیر از این است که نمی دانند و گمان می کنند که می دانند .آلکبیادس مدعی است که از آنجایی که رقیبان من آدم های نادانی هستند لذا لازم نیست که زحمت آموزش و تمرین را به خود بدهم و در پرتو مزایای طبیعی خویش بر آنها چیره می شوم .سقراط می گوید تو نباید خود را با زیر دستان خود مقایسه کنی بلکه باید پادشاه ایران و اسپارت را ببینی، رقیبان اصلی تو آنها هستند .آلکبیادس می گوید از کجا که آنها هم مثل هموطنان ما نباشند . سقراط می گوید اگر آنان را قوی بپنداری و در تربیت خود بکوشی چه زیانی خواهی کرد و در ثانی آنان از طبایع شریف و از نسل پرسه اوس فرزند زئوس هستند و احتمال اینکه در بین آنان مردانی شریف با تربیت عالی وجود داشته باشد بعید نیست .آنگاه سقراط اندکی از تربیت پادشاهان ایران و اسپارت و از اصل و نسب و ثروت آنها می گوید.آلکبیادس قبول می کند که باید در تربیت خود بکوشد تا هر چه قابلتر و تواناتر گردد.سقراط سوال می کندقابلیت و توانایی در چه اموری ؟ آلکبیادس می گوید در امور کشور داری و حکمرانی بر افراد جامعه. سوال سقراط این است که بر طبق کدام علم یا هنر ؟فرماندهی بر افراد یک کشتی به یاری هنر ناخدایی است . فرماندهی بر افراد یک جامعه به یاری چه هنری است ؟آلکبیادس می گوید به یاری هنر بصیرتي كه برای حفظ جامعه و اداره ی امور آن است .سقراط می گوید پس بگو که چه در جامعه باید باشد و چه نباید باشد .آلکبیادس می گوید باید دوستی و اتفاق نظر باشد و کینه و دشمنی نباشد .سقراط می گوید اتفاق نظر در باره ی چیست و به یاری کدام هنر حاصل می شود .آلکبیادس می گوید به یاری هنر محبت و یگانگی واین در صورتی است که هر کس کار خود را انجام دهدو در این حالت از روی عدل عمل می کند.

سقراط سوال می کند که" پرداختن به خویشتن یعنی چه؟ما بیشتر اوقات به خطا گمان می بریم که در اندیشه ی خویشیم و به خویشتن می پردازیم در حالی که به راستی چنان نمی کنیم . "[3]معمولا در اندیشه ی چیز هایی هستیم که متعلق به ماست." هنری که آدمی به یاری آن به متعلقات خود می پردازد غیر از هنری است که برای پرداختن به خود از آن یاری می جوید؟"[4] حال هنری که ما به یاری آن به خود می پردازیم چیست ؟آیا اگر ما خویشتن را نشناسیم می توانیم هنری را بشناسیم که ما را بهتر خواهد ساخت؟آیا کسی که " خودت را بشناس" رابر دیوار معبد دلفی نوشته است مرد عامی بوده است ؟" ما هیت آدمی چیست؟" پس ما تا زمانی که خود را نشناخته ایم نخواهیم دانست که چگونه و به یاری کدام هنر باید به خود بپردازیم. آدمی غیر از تن است چون آن که چیزی را بکار می برد غیر از چیزی است که بکار برده می شود . آنکه سخن می گوید تن نیست پس که سخن می گوید ؟ روح . پس آدمی یا تن است یا روح است و یا روح و تن با هم .اما تن بر تن و یا روح و تن با هم بر تن نمی تواند فرمان دهد لذا آدمی چیزی نیست جز روح. حال آن کس که به تن و متعلقات تن می پردازد در حقیقت چیزی را می شناسد که مال اوست، نه خود او ومرحله ی بعد کسانی مثل کشاورزان هستند که چیز هایی را می شناسند که از متعلقات تن است وبعد کسی که در اندیشه ی دارایی خویش است نه در اندیشه ی خود و نه در اندیشه ی متعلقات خود بلکه به چیزی می پردازد که به راستی متعلق به او نیست .کسی که عاشق آلکبیادس است عاشق تن او نیست بلکه عاشق روح اوست چون تن نقصان می پذیرد .پس سقراط عاشق روح آلکبیادس است در صورتی که جسم او رو به نقصان گذاشته است اما روح او تازه شکفتگی آغاز کرده است و باید مواظب باشد که مردم آتن روح او را پژمرده نکنند چون " ملت سر افراز آتن نقابی دل انگیز بر چهره دارد ......بکوش تا چهره ی او را بی نقاب ببینی "[5] پس نخست باید روح خود را بپروراند .اما چگونه ؟ سقراط با آوردن مثال چشم که وقتی ما در چشم دیگری نگاه می کنیم به خصوص در مردمک چشم ، خود را می بینیم .روح برای اینکه خود را بشناسد باید در روحی بنگرد خصوصا در جزئی از روح که دانایی و خردمندی در آن مکان است ." پس آن جزء روح همانند ذات الهی است و اگر کسی در آن بنگرد و خدا و دانائی خردمندانه و دیگر چیزهای الهی را بشناسد و در یابد ، می توان گفت که خود را شناخته است . " [6] کسی که خود را نشناسد امور متعلق به خود را هم نمی تواند بشناسد و کسی که نه خود را بشناسد و نه امور متعلق به خود را و نداند که چه مال اوست و چه نیست و امور مربوط به او کدامند بدیهی است که از شناختن امور دیگران ناتوان است .و چنین کسی از شناختن امور کشور نیز ناتوان است .پس چنین مردی نمی تواند سیاستمدار باشد .و اگر به سیاست رو کند هم خود را تیره روز خواهد کرد و هم کشور و جامعه را .چنین کسی حتی سرپرستی خانه ای را نمی تواند به عهده گیرد تا چه برسد به حامعه .نخست باید خود و جامعه در هر کار از عدالت و خویشتن داری پیروی کند و در هر کاری خدا و روشنایی را در نظر گیرد و " چون همواره به خدا چشم بدوزید هم خود را خواهید دید و هم هر چیزی را که برای شما خوبست و مایه ی نیکبختی شماست." در این صورت همه کار نیکو و درست انجام خواهی داد و اگر چنین باشد ضمانت می کنم که نیکبخت خواهید شد.در چنین جامعه ای مردانی که نمی دانند باید از مردانی که می دانند پیروی کنند لذا آلکبیادس زیبا خوشبخت نخواهد شد مگر اینکه از سقراط پیروی کند یا به گفته ی سقراط از خدا پیروی کند . این سقراط نیست که عاشق آلکبیادس است بلکه این آلکبیادس است که باید عاشق سقراط باشد .آلکبیادس می گویداز این پس در این راه و در راه عدل خواهم کوشید و سقراط به طعنه می گوید " می ترسم عشق فرمانروائی بر توده ی مردم آتن بر من و تو پیروز گردد و ما را تباه سازد"[7]  

 



[1] آلكيبيادس 113

[2] همان 118

[3] همان128

[4] همان 128

[5] همان132

[6] همان 133

[7] همان 135

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 17:33  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

ایون

افلاطون

محمد حسن لطفي

ایون اهل افه سوس راوی و مفسر اشعار شاعران گذشته ی یونان ، به خصوص هومر است .  بدیهی است که اگر خود نتواند معانی اشعار را دریابد از ادای وظیفه ی خویش نا توان خواهد بود .ايون بتازگي پس از موفقيتي كه بدست آورده به سقراط مي گويد از آثار شاعران ديگر بي خبر و حتي بي اعتنا است اما هيچ كس نمي تواند در تفسير اشعار هومر بر او پيشي بگيرد. سوال سقراط این است که آیا کسی که در یک فن استاد است شعر مربوط به آن فن را بهتر تفسیر می کند یا راویان ؟مثلا هومر در جايي در باره ي مسابقه ي ارابه راني شعر مي گويد چه كسي حرف هومر را بهتر مي فهمد راوي يا كسي كه در ارابه راني مهارت دارد . و اینکه چرا راویان فقط اشعار یک یا دو شاعر را می توانند تفسیر کنند ،چرا اشعار شاعران دیگر را نمی توانند.در صورتی که فرقی بین شاعران نیست و جوهرشعری در میان شاعران مشترک است. و یا اینکه وقتی بعضی شاعران قوی هستند و بعضی ضعیف چه کسی می تواندبین آنها  قضاوت کند؟. وقتی چند نفر در باره ی اعداد سخن می گویند مگر نه این است که کسی که در علم عدد صاحبنظر است می تواند بهتر قضاوت کند.پس راوی باید بتواند در باره ی شعر شاعران قضاوت کند." هر گاه چند تن در باره ی موضوعی سخن برانند کسی که سخن درست را تمیز می دهد باید بتواند سخن نادرست را نیز باز شناسد."[1] ایون می پرسد اگر این گونه است پس چرا من از سخن شاعران غیر از هومر چیزی در نمی یابم اما وقتی سخن از هومر به میان می آیدبیدار می گردم و زبانم باز می شود ؟ سقراط می گوید چون شاعران شعر های زیبای خود را به یاری هنری که در آنان باشد و خود به وجودآن واقف باشند نمی سرایند ." شاعران به یاری هنر انسانی شعر نمی سرایند بلکه آنان را نیروئی خدائی بر این کار می انگیزد ......آثار زیبای شاعران نه اثر هنر انسانی است و نه از نوع کار های انسانی ، بلکه اثری خدائی است و شاعر آلت بی اراده و مترجم سخنان خدائی است که در درون او جای گزیده."[2] اگر قرار باشد شاعران هر آنچه را که می گویند از روی دانش و هنر باشد باید عقل کل باشند در صورتی که هیچ شاعری عقل کل و صاحب علم کلی نیست .لذا سقراط شاعرانی که خود را از علم کلی بهره ورند و بر همه ی هنر ها احاطه دارند به باد استهزا می گیرد." شاعر با كلمه ها و جمله ها نقشي از ظواهر فنها و هنر ها مي سازند بي آنكه خود آنها را بشناسند ، و آنچه بوجود مي آورد شبحي بيش نيست."[3] راویان گفته های مترجمان را ترجمه می کنند، پس مترجم مترجمان هستند.خدایان آن حالت شوق و جذبه را به شاعران می بخشند و بعداز شاعران، راویان و نمایشگران هستند وسر انجام این مغناطیس الاهي  تماشاچیان و مخاطبین هستند .چون ما خدایان متعدد شعر وهنر داریم هر شاعری تحت جذبه و تاثیر  یکی از این خدایان هست وبه همین ترتیب راویان .راوی شعر آن شاعری را که به حلقه ی او اتصال دارد می تواند بهتر از شعر شاعران دیگر تفسیر کند به همین خاطر است که ایون شعر هومر را از شعر شاعران دیگر بهتر تفسیر می کند .سقراط از ایون سوال می کند که تو در کدام علم استادی ؟و یا به عبارت دیگر هر علمی موضوعی دارد ، موضوع علم تو چیست ؟راویان در هیچ علمی استاد نیستند بلکه مجذوبان خدایانند.در اينجا شاهد نخستين برخوردميان عقل گرايي سقراطي و شعر هستيم.ضعف این مکالمه در این است که " از شاعران به جای هنر تصویر و تجسم ، احاطه بر تمامی موضوعات تجسم، خواسته می شود يعني از او انتظار مي رود كه داراي علم كل باشد "[4]و قوت مکالمه در این است که " سقراط و شاگردانش بر آن شده بودند که وجود و زندگی انسانی را بر شالوده ای جدید قرار دهند و عقل رابه مقام فرمانروایی بر همه ی شوون زندگی و امور انسانی بر کشند."[5]



[1] ايون 532 مجموعه آثار افلاطون ، جلد 2

[2] همان532

[3] جمهوري 601

[4] متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد دوم ، 831

[5] همان 831

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 16:41  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

هیپیاس(بزرگ)

افلاطون

محمد حسن لطفي

هیپیاس سوفیست مشهور از شهر الیس برای ماموریتی سیاسی به آتن آمده  و با سقراط به گفت و گو نشسته است . هیپیاس از هنر خود که سوفیستی است سخن می گوید و اینکه او می تواند بر خلاف گذشتگانی مثل بیاس و آناکساگوراس هم به کار سیاسی بپردازد و هم به امور شخصی .و این که او چگونه توانست در سیسیل و .....پول زیادی بدست آورد حتی بیشتر از پروتاگوراس و گرگیاس.....سقراط می گوید که کسانی مثل آناکساگوراس به قول تو ابله بوده اند چون روشی غیر از روش تو در پیش گرفته اند" می گویند آناکساگوراس مالی گزاف از پدر به ارث برد و همه را در اندک زمانی تلف کرد و از اینجا می توان دریافت که سروکارش با دانش چه قدر ابلهانه بوده است."[1] سقراط فیلسوف را رودرروی سوفیست می نهد.یکی می خواهد خود را از شر ثروت خلاص کند تا مانع تفکر وی نشود و دیگری تمام دانش وهنر خود رابکار می گیرد تا مال اندوزد. هیپیاس از مسافرت های خود بشهر های مختلف سخن می گوید از جمله از اسپارت اما در اسپارت کسی به او پول نمی دهد.  سقراط می پرسد مردم اسپارت که بیش از همه ی شهر های یونان به قانون وتربیت جوانان اهمیت می دهند چرا سوفسطائیان را که مربی جوانان هستند به جامعه ی خود راه نمی دهند و یا حاضر نیستند که به آنان پولی بپردازند؟. ودر ادامه می پرسد مردم اسپارت به شنیدن چه سخنانی راغب هستند ؟ هیپیاس می گوید " به شنیدن سرگذشت اقوام و پهلوانان کهن و چگونگی پیدایش شهرها و داستان های روزگاران گذشته شائق تر از هر چیزند."[2] و در ضمن بیان سخنانی دیگر می گوید چندی پیش در باره ی کار های زیبایی هم که جوانان باید بکنند سخن گفته ام. هیپیاس کلمه ی زیبا را بکار می برد و سقراط بهانه یا موضوع بحث خود را یافته است .زیباچیست؟ هیپیاس در جواب می گوید که دختر زیبا زیباست .سقراط می گوید هر چیز زیبا زیبا است و این فقط اختصاص به دختر زيبا ندارد. و در ضمن به این معنی زیبایی نسبی است. زيبا ترين ميمون ها در مقابل انسان زشت ودختران زیبا در برابر خدایان زشت هستند.

در تعریف دوم هیپیاس می گوید آن زیبایی که به دنبالش می گردی زر است یعنی در هر چیزی که زر بکار رود زیباست .سقراط می گوید فایدیاس مجسمه ی آتنه را با عاج ساخت و چشمانش را از سنگ و با وجود این زیباست . لذا زر زیبا نیست مگر اینکه مانند هر چیز دیگر در جای خود بکار رود چه بسا قاشق چوبی در جای خود مثل هم زدن آش زیباتر از قاشق زرین باشد.

در تعریف سوم هیپیاس می گوید"همیشه و در همه جا و برای همه کس زیبا آن است که توانگر و تندرست باشد و به سر بلندی عمری دراز بسر برد و پدر و مادر خویش را موافق رسوم و آداب به خاک بسپارد و خود نیز به سالخوردگی برسد و چون در گذرد فرزندانش با عزت و حرمت به خاکش سپارند." [3]  يعني اينكه انسان با شرافت زندگي كند و با حرمت به خاك سپرده شود  اشکال این تعریف در این است که شامل خدایان نمی شود وآيا فرزندان خدايان هم بايد پدرانشان را با احترام به خاك بسپارند؟ آيا تصور مرگ براي خدايان جايز است؟. وديگر اینکه مثل تعریف قبلی نسبی است .هيپياس ديگر نمي تواند تعريفي ارائه كند  

سقراط خود تعاريف ديگري را ارائه می دهد زیبایی یعنی تناسب .اما اشکال این تعریف این است که تناسب" سبب می شود که چیز ها زیباتر از آنچه هستند بنماید و مانع می شود از اینکه هر چیز چنانکه هست نمایان گردد." [4]یعنی تناسب سبب زیبایی نیست بلکه سبب می شود که چیزی زیبا بنماید.پس تناسب غير از زيبايي است .

تعریف پنجم: زیبا چیزی است که سودمند باشد.و هر چه که توانایی انجام کاری را داشته و سودمند باشد زیباست و ناتوانی زشت است .سقراط علت توانایی و ناتوانی را می گوید ولی از آنجایی که بسیاری از مردم بر انجام کار بد توانا هستند صرف توانایی نمی تواند زیبایی باشد و یا صرف ناتوانی زشت.لذا تعریف را مقید می سازد به اینکه " زیبا " عبارت است از توانایی بر کار نیک ، و سودمندی برای کارهای نیک " [5]واگر زیبا علت خوب باشد آنگاه زیبا غیر از خوب است چون علت غیر از معلول است

تعریف ششم : هر چه برای ما ایجاد لذت می کند زیباست .یا به عبارت دیگر زیبا لذتی است که از راه چشم وگوش بدست آید.در این صورت زیبایی نسبی است .علاوه بر آن باید زیبایی چیزی باشد که نه در این باشد و نه در آن و لی در هر دو باشدمثل زوج که نه در سقراط است و نه در هیپیاس اما در هر دو هست .بعضی از خاصیت ها وقتی در هر دو هست در هر یک به تنهایی نیست ولی در بعضی دیگر خاصیتهایی که هر دو هست در هر یک به تنهایی نیز هست زیبایی جزء کدامیک از آنهاست؟هیپیاس می گوید " سقراط گرامی، عیب اینجاست که تو و امثال تو همه ی امور را یک جا در نظر نمی آورید بلکه خود را به اجزاء کوچک مشغول می دارید و مثلا موضوع " زیبا" را از دیگر امور جدا می کنید و بدست می گیرید و با بحث و استدلال قطعه قطعه می کنید و در نتیجه کل هستی و ارتباط موزونی که میان اجزاء آن هست از نظرتان پوشیده می ماند . کارتان بجایی می رسد که خیال می کنید ممکن است دو چیز با هم دارای خاصیتی یا وضع و حالی باشند ولی هر یک از آنها به تنهایی فاقد آن باشد و یا هر یک از دو چیز به تنهایی دارای خاصیتی باشد ولی آن دو با هم آن خاصیت را نداشته باشند، و این خود بهترین دلیل بی خردی و ساده لوحی شماست."[6] " کار بزرگ و زیبا آن است که آدمی هر وقت در دادگاه ها یا انجمن شهر یا در نزد دیگر مقامات دولتی کاری دارد بتواند فصیح و زیبا سخن بگوید و شنوندگان را شیفته ی خود سازد و بزرگترین جایزه ها را بدست آورد نه جایزه ای حقیر و ناچیز ، یعنی بتواند جان و مال  خود و دوستانش را حفظ کند . مرد باید به آن کار ها دل ببندد نه به این موشکافیها ی بی معنی و خنده آور ، تا به دیده ی مردمان ابله و ناتوان ننماید."[7]  سقراط در جواب می گوید " هر گاه به دانشمندی چون تو می رسم و می خواهم درد پنهان خود را بگویم پیش از آنکه درد مرا بشنود زبان به دشنام و سرزنش می گشاید و می گوید" سقراط دست از سخنان بیهوده بر دار"[8]اما  آن مردی که در درون من است و این سوالات را مطرح می کند می گوید" شرم نداری که در باره ی کار های زیبا سخن می گویی در حالی که نمی دانی " زیبا" چیست تو که از ماهیت " زیبا" بی خبری چگونه می توانی گفتار یا کردار زیبا را از زشت بازشناسی؟"[9] چه بسا هم شما و هم اين مرد مرا سرزنش مي كنيد.و در پايان مي گويد " شايد صلاح من در اين است و گمان مي كنم همنشيني با هر دوي شما براي من سودمند بوده است زيرا اكنون به معني آن مثل معروف پي مي برم كه مي گويد زيبا دشوار است ."[10]

 

 

 



[1] هيپياس بزرگ 283

[2] همان 285

[3] همان 291

[4] همان 294

[5] همان 297

[6] همان 301

[7] همان 304

[8] همان 304

[9] همان 304

[10] همان 304

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 21:24  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

فایدون

افلاطون

محمد حسن لطفي – رضا كاوياني

شاگردان سقراط در آخرین روز زندگی اش در زندان جمع شده اند کریتون، آنتیستنس...... کبس و سیمیاس که از تب آمده اند ، قبلا شاگردفیلولائوس بودند وجذب سقراط شدند،از جمله ی کسان فایدون است ." فایدون که عنوان مکالمه از نام او گرفته شده است ، جوانی زیباست که در شهر الیس به جهان آمده و به عنوان اسیر جنگی به آتن برده شده و در آنجا در بازار برده فروشان به معرض فروش نهاده شده است . سقراط او را از خواجه اش خریده و بدین سان از سرنوشتی موحش نجات بخشیده است."[1]  سقراط در آخرین روز زندگی اش با شاگردان خوددر باره ی مرگ و جاودانگی روح به بحث می نشیند . به نظر می رسد که یک بار دیگرسقراط می خواهد ببیند که آیا راهی را که در پیش گرفته است درست است یا نه. یک بار در دادگاه از روش خود دفاع کرد و بار دوم در گفت وگو با کریتون و این آخرین بار است که روش خود را مورد بررسی قرار می دهد .شايد يك بار از نظر حقوقي و بار دوم از نظر وجداني و بار سوم از نظر فلسفي.

سقراط در تمام عمر فلسفی اش به دنبال کشف حقیقت بود و اگردر هنگام مرگ پرده ی جهالت به کنارمي رود و انسان باحقیقت آشنامي شود، سقراط می گوید پس هر فیلسوفی باید مرگ اندیش باشد و از مرگ استقبال کند." مردی که زندگی را در خدمت فلسفه به سر آورده است باید مرگ را با گشاده روئی بپذیرد و امیدوار باشد که در جهان دیگر جز نیکی و نیکبختی نخواهد دید......کسانی که از راه درست به فلسفه می پردازند در همه ی عمر، بی آنکه دیگران بدانند،هیچ آرزوئی جز مرگ ندارند."[2] سقراط مرگ را جدایی روح از تن می داند ما با تن یا به عبارت دیگر با حواس خود نمی توانیم به حقیقت برسیم چون حواس ما خطا می کند .پس فیلسوف باید به حد نیاز به تن بپردازد تا از مزاحمت های او در امان بماند ولی تمام هم اوبايد به روح باشد. تنها از راه تفکر بی واسطه و مستقیم در باره ی عدالت ، خویشتنداری ، زیبایی....است که می توانیم به حقیقت آنهانزدیک شویم و آنها را بشناسیم.و تا زمانی که " در دام تن گرفتاریم و روحمان با این دیو دست به گریبان است نخواهیم توانست به آرزوی خود برسیم و حقیقت را در یابیم."[3] پس باید بمیریم واز دام تن رهایی یابیم.فیلسوفان راستین در آرزوی مرگند و کمتر از همه ی مردان از آن می ترسند.اما كسي حق ندارد كه خود كشي كند .اگر چه كه مردن بهتر از زندگي است ما گله هاي خدايان هستيم و تا زماني كه مقدر است بايد زندگي كنيم . ولي در اين زندگي بايد هر چه بيشتر تلاش كنيم كه روي از زندگي جسماني بگردانيم و به زندگي معنوي روي كنيم .

کبس از سقراط می خواهد برای ادعای خود " روح پس از مرگ آدمی از میان نمی رود" دلیل بیاورد. سقراط سه دليل بر فنا نا پذيري نفس اقامه مي كند كه هر سه مبتني برنظريه ي ايده است .دو استدلال اول از نظريه هاي پيشينيان وام گرفته است اما استدلال سوم كاملا افلاطوني است يعني بر پايه ي پژوهش مفاهيم است .

استدلال اول : " همه ی رویداد های جهانی عبارت از این است که اضداد جای یکدیگر را می گیرند (نظریه ی هراکلیتوس) نفس آدمی پیش از آنکه وجود این جهانی خود را بیابد زندگی متضاد با زندگی این جهانی داشت که در طی آن به مشاهده ی ایده نایل شده است ، بنابر این باید پس از پایان زندگی این جهانی نیز همان گونه زندگی را داشته باشد."[4]  سقراط در استدلال خود از یک مقدمه ی هراکلیتوسي و يك مقدمه ي فيثاغورسي استفاده می کند .هر چیزی ضدی دارد و از ضد خود پدیدار می شود.یا بین دو ضد زایش و پیدایش متقابل است همچنانكه ميان بيداري و خواب ، خوابيدن هست و ميان خواب و بيداري، بيدار شدن .  البته منظور اين نيست كه زنده از مرده پدیدآید ومرده از زنده.بلكه بايد موضوعي باشد كه محل اين دو صفت گردد .مثل جسم كه وقتي سياهي مي رود مي توانيم سفيدي را بر او حمل كنيم . براي زنده بودن و مرده بودن هم بايد موضوعي باشد تا اين دو صفت را بتوان بر او حمل كرد اين موضوع جسم نمي تواند باشد؛وچون انسان مركب از جسم و روح است پس روح موضوع زندگي و مرگ است و اين روح بايد از قبل وجود داشته باشد . ووقتي هم كسي مرد نابود نمي شود بلكه روح او به عالم ديگري مي رود و پس از گشت و گذار و ديدن حقايق و ايده ها به اين عالم در كالبد ديگري بر مي گردد .و يا اينكه ما از یک طرف می بینیم که زنده ها می میرند و این نمی تواند یک طرفه باشد و اگر بخواهد روح از آن دنیا به زندگی پا بگذارد باید قبلا وجود داشته باشد." زندگان از مرگ به زندگی بازگشته اند همچنانکه مردگان از زندگی به مرگ رسیده اند. اگر این استدلال درست باشد ، همین خود دلیل کافی است بر اینکه ارواح مردگان باید در جایی باقی بمانندو از آنجا به زندگی بر گردند."[5]

  نكته اي را كه استدلال اول در پي دارد اين است كه آموختن چیزی جز بیاد آوردن نیست . با روش دیالکتیکی که افلاطون در رساله ی منون آن رامطرح کرده است در اینجا نیز سقراط می گوید با دیدن چیزی به یاد خود آن چیز و یا چیز دیگری می افتیم و با دیدن دو چیز برابر به یاد خود برابری می افتیم حال ما خود برابری را در کجا دیده ایم " پس باید گفت پیش از آنکه از مادر بزائیم نه تنها برابری وبزرگتری و کوچکتری بلکه خود زیبائی و خود خوبی و خود عدالت و خود دینداری ، و همه ی چیزهائی را که در بحثهای خویش همواره در باره ی " خود" آنها گفت وگو می کنیم ، می شناختیم؟" [6] افلاطون با نظريه ي يادآوري مي خواهد اين نظريه را مطرح كند كه آدمي چگونه مي تواند به چيزي دانش پيدا كند كه موضوع تجربه نيست .قوانين رياضي ،نيك،عدالت....را چگونه مي شناسيم .ما به اينها از طريق حواس نمي توانيم علم پيدا كنيم چون حواس ما را براي مثال به برابري تقريبي مي رساند نه به برابري مطلق . پس ما چطور به برابري مطلق علم پيدا مي كنيم ؟روح ما بايد قبل از اين كه وارد كالبد شده باشد و قبل از آن كه تجربه چشم ما را تار كرده باشد آن را در عالم ديگر ديده باشد پس بايد روح قبل از وارد شدن به بدن وجود داشته باشد .[7] از نظريه ي ايده دو نتيجه حاصل مي شود . " اولا اين نظريه بدين سوال پاسخ مي دهد كه ما دانش خود را در باره ي موجود تغيير نا پذير كه هرگز موضوع احساس و تجربه نمي تواند بود ، از كجا به دست مي آوريم …..در ثاني وجود روح پيش از ورود در كالبد با وجود ايده ها ارتباط جدايي نا پذير دارد.اين حكم كه موجود ( يا موجودات ) تغيير ناپذير وجود دارد نتيجه ي ضروري اين واقعيت است كه ما داراي دانش ضروري و عام الاعتبار هستيم : و همين خود دليل وجود روح پيش از ورودش در كالبد است . " [8]

استدلال دوم : سیمیاس می گوید قبول دارم که روح قبل از بدنیا آمدن ما وجود داشته است ولی استدلال شما ثابت نمی کند که روح پس از مرگ نیز زنده بماند .سقراط می گوید در استدلال اول گفتیم که اضداد جای یکدیگر را می گیرند وقتی از زنده مرده پدید آید از مرده هم زنده پدید می آید.با این وجود سقراط استدلال دیگری را مطرح می کند ." هر فسادی تجزیه ی شیئی مرکب است ، هر شیء بسیط تجزیه نا پذیر است و در نتیجه فساد نا پذیر ، ایده که موجود فی نفسه است ، مطلقا بسیط است . شناسنده و موضوع شناسایی ذاتا همانند یکدیگرند ( نظریه ی امپدوکلس و دیگران ) ، پس نفس که شناسنده ی ایدهاست بسیط است ، یعنی تجزیه نا پذیر ، و در نتیجه فساد نا پذیر ."[9]مرگ ناپذيري روح ريشه در نظرات امپدوكلس و متفكران ديگر قبل از سقراط دارد . اگر چهار عنصر با تركيب چيزي را به وجود مي آورند و با تجزيه همان چيز از بين مي رود يعني ما كون وفساد داريم وآن چيزي كه هميشه ثابت است و باعث به وجود آوردن و از بين رفتن مي شود لذا ما دو حوزه داريم تغيير پذير و تغيير ناپذير . محسوس و معقول . نوعي ديدني كه موجود به معني غير واقعي است كه تغيير پذير و مركب و فنا پذير است  و نوعي ناديدني كه موجود به معناي واقعي است تغيير نا پذير و فنا نا پذير و بسيط است  . تن از طريق حواس با محسوس سر و كار دارد و و روح با معقول .  روح بسیط است و تن مرکب ،روح جاویدان و توانا به تفکر است و همواره همان می ماند در صورتی که تن فناپذیر و موقت و از تفکر نا توان است .امر بسیط با بسیط سرو کار دارد و امر مرکب با مرکب .انسان نه مادي محض است و نه معقول محض حال اگر کسی بتواند روح خود را مستقل از تن نگاه دارد و دل به حقیقت بسپارد و هر چه بيشتربا موجود تغيير نا پذير سر وكار داشته باشد و در شناخت آن بكوشد به ماهيت حقيقي خودراه مي يابد و مرگ را با آغوش باز مي پذیرد و ديگر به عالم ماده بر نمي گردد .و چون در اين دنيا به الوهيت تشبه پيدا كرده است الوهي مي شود و جاويدان . پس از مرگ به جائی همانند خویش یعنی خدایی و جاویدان روی می نهدو در آنجا به نیکبختی می رسد .اما انسان هایی که در زندگی گرفتار تن  بودندو تمام همشان عالم محسوسات بود، روح آنان بعد از مرگ سرگردان می ماند و آنها را به نزد خدایان راه نیست لذا دو باره مطابق با هوسهایی که از تن پیش در آنان مانده است به تن گرگ یاسگ یا مورچه یا انسان دیگری در می آیند .فیلسوفان برای اینکه به چنین سر نوشتی گرفتار نشوند هیچ وقت دست از فلسفه یعنی اشتیاق به دانش بر نمی دارند .. فلسفه چون انسان را گرفتار تن می بیندبه او پند می دهد که دست از ادراک حسی بر دارد و " فقط آنچه را که خود بی واسطه ی حس در می یابد حقیقت بشمارد."[10] و راهی جز آنچه تفکر بر او می نمایاند نپیماید تا حقیقت پاک و خدایی را که بسی بر تر از گمان و عقیده است رویت کند.

سیمیاس ایراد می گیرد که حرف های سقراط در باره ی چنگ نیز صادق است کسی می تواند بگوید که نغمه پس از شکستن چنگ می ماند .یا شاید روح نیز مانند نغمه ی چنگ نتیجه ی هماهنگی اجزاء تن باشد که به وسیله ی سردی و گرمی و خشکی و رطوبت به هم پیوسته باشند" روح چيز ديگري نيست جز هماهنگي و نسبت درست تركيب عناصري كه بدن از امتزاج آنها به وجود مي آيد . " [11]ایراد سیمیاس ریشه در اندیشه ی فیثاغوری دارد." اکنون بیندیش و ببین اگر کسی ادعا کند که روح زاده ی هماهنگی و پیوند اجزاء تن است و با فرارسیدن مرگ پیش از تن نابود می شود در پاسخ او چه باید بگوییم؟"[12]  ايراد ديگري كه مطرح است اين است كه نغمه پس از ساز به وجود مي آيد حال اگر سازي خراب شود ساز هست اما ديگر نغمه اي نيست .يعني اگر بدن اسان بيمار شود تن وجود دارد اما ديگر روحي كه هماهنگي تن است وجود نخواهد داشت.

کبس می گوید من هنوز قانع نشده ام که روح پس از مرگ می ماند با اینکه قبول دارم که روح پیش از آنکه به کالبد ما درآید وجود داشته است .و اینکه روح پس از مرگ یک بدن نابود نمی شود ولی از کجا معلوم که پس از مرگ چندین بدن نابود نشود.استدلال هاي سقراط ثابت نمي كند كه روح فنا ناپذير است .

 سقراط در جواب سیمیاس می گوید اگر روح را نتیجه ی هماهنگی بدانیم باید پس از اجزاء هماهنگ به وجود آید و پیش از همه ی آنها نیز از بین برود لذا نمی توانیم بپذیریم که روح هماهنگی مثل نغمه است واز طرف دیگر روح قبل از اینکه وارد تن شود در جائی بوده و علم یادآوری است نه یادگیری.بین این دو باید یکی را بپذیریم. چون سيمياس و كبس هر دو فيثاغورسي هستند سقراط مي گويد نمي شود از يك طرف نظريه ي ياد آوري را قبول داشت و از طرف ديگر معتقد بود كه روح چيزي جز هماهنگي تن نيست .روح را نمي شود با نغمه و تن را با ساز مقايسه كرد .از طرفي ديگر ما به چيزي ميل مي كنيم و با همان چيز هم مخالفت مي كنيم نمي شود كه يك چيز هم به چيزي ميل كند و هم با آن مخالفت نمايد لذا چيزي كه ميل مي كند تن است و چيزي كه مخالفت مي كند روح است. روح نسبت به چيزي كه تن ميل مي كند هم مي تواند موافقت كند و هم مخالفت .اگر روح عمل بدن و ناشي از بدن باشد چنين چيزي امكان پذير نيست  . همچنین روح از آنجایی که بسیط است نمی توان قوی تر و یا ضعیف تر باشد در صورتی که در هماهنگی ما هماهنگ و هماهنگ تر داریم . يونانيان فضيلت را نيز هماهنگي مي دانستند ؛ در اين صورت آیا روح که هماهنگی است خود بايد داراي هماهنگی ديگر باشد و بگوییم هماهنگی که هماهنگ تر است روح نیک و هماهنگی که هماهنگ تر نیست روح بد است. چون در روح ما بيشي و كمي نداريم پس ما نمي توانيم بگوييم كه روح هماهنگي است و از طرف ديگر چون هماهنگی نمی تواند ناهماهنگی باشد پس ما روح بد نيز نمی توانیم داشته باشیم " اگر روح را هماهنگی بدانیم ارواح همه ی جانداران چون از حیث روح بودن فرقی با یکدیگر ندارند باید از حیث نیکی با هم برابر باشند."[13].همچنین اگرروح را هماهنگی بدانیم مثل نغمه ، در این صورت این نغمه هست که تابع چنگ است نه بر عکس در صورتی که در انسان این روح است که بر انسان حکم می راند .نه بر عکس.خلاصه اين كه روح هماهنگي نسيت .

اما درجواب کبس سقراط اندکی سیر اندیشه ی خود را بیان می کند چون براي اثبات فساد نا پذيري روح بايد علل كون و فساد را بررسي كند .  اینکه نخست مثل دانشمندان طبیعی در باره جهان می اندیشید و سر انجام به این نتیجه رسید که چون علت اصلی پدیده های عالم را نمی تواند از این راه پیدا کند از آن نا امید شد. می گوید نتوانسم بفهمم که آیا یک را بر یک می افزاییم دو می شود یا اینکه یک را به دو نیم می کنیم دو به وجود می آید .تا اینکه شنید آناکساگوراس عقل(نوس) راعلت همه ی چیز ها و سامان دهنده آنها می داند اما هر چه بیشتر مطالعه کرد دید که آناکساگوراس همه ی پدیده ها را تفسیر مادی و یا تفسیر مکانیکی می کند و در هر جا که کم می آورد پای عقل را به میان می کشد .لذا از او نیز نا امید شد . چاره را در این دید که دست به دامن تفکر بزند و ذات حقیقی چیز ها را به دیده ی تعقل بنگرد .و از راه تفکر به این نتیجه رسید که اگر چیزی بزرگ یا کوچک ویا زیباست از خود کوچکی و از خود بزرگی واز خود زیبایی بهره مند است.هر ایده مستقلا وجود دارد و هر چیز نام خود را به سبب بهره داشتن از آن ایده بدست می آورد.پس علل مادي اگر چه كه مهم هستند و علل ثانوي هستند

استدلال سوم : بعد از این استدلال می کند که دو ضد و دو امر متناقض مانعه الجمع هستند با آمدن یکی دیگری می گریزد و اگر نگریزد نابود می شود ولی مثلا سقراط که بزرگتر ازیکی و کوچکتر از دیگری است وقتی کوچکی بیاید بزرگی می گریزد اما سقراط همان می ماند که پیش از آن بوده است .به عبارت دیگر نه تنها هیچ چیزی ضد خود را نمی پذیرد بلکه اگر با آمدن خود یکی از اضداد را نیز با خود بیاورد آن را هم نمی پزیرد .فردی هیچگاه زوج و هر چه را که زوجی رابا خود بیاورد نمی پذیرد و چون در هر چیزی که روح باشد با خود زندگی را می آورد هیچ وقت ضد خود که مرگ است و یا هر چیزی که لازمه ی مرگ است را نمی پذیرد لذا روح مرگ نا پذیر است.و هر چیزی كه مرگ نا پذیر باشد فنا نا پذیر است پس روح جاودان است." چيزي كه ماهيتش زندگي است و زنده بودن خاصيت و علامت ماهيتش است ممكن نيست اين خاصيت را از دست بدهد . روح في نفسه زندگي است و حامل ايده ي زندگي . همچنان كه ايده ي زندگي مرگ را به خود راه نمي دهد ، حامل ايده ي زندگي نيز مرگ را به خود نمي پذيرد ……از اين رو روح تنها مرگناپذير نيست بلكه چون ممكن نيست از زندگي جدا شود نابود نشدني است."[14]

سقراط پس از اینکه ثابت کرد روح جاودان است در قالب اسطوره سرنوشت روح ها را پس از مرگ بیان می کند و بعد آماده می شود که زهر را بنوشد .افلاطون با زیباترین ودلکش ترین نثر مرگ سقراط را گزارش می دهد سقراط در آخرین لحظه می گوید کریتون یک خروس برای اسکلپیوس خدای پزشکی قربانی کند و منظور او این است که از رنج زندگی رهایی یافته است افلاطون در پایان می نویسد " این بود سرانجام مردی که از همه ی مردمانی که دیدیم و آزمودیم هیچ کس در خردمندی و عدالت به پایش نمی رسید"[15]    



[1] مرگ سقراط  تفسیر چهار رساله ی افلاطون ، رومانو گواردینی ، محمد حسن لطفی ، 154

[2] فايدون 64

[3] همان66

[4]متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی، جلد دوم ، 983

[5] فايدون 72

[6] همان75

[7] افلاطون ، كارل بورمان ، محمد حسن لطفي ،ص 121-131 و مرگ سقراط ص 186-196

[8] افلاطون 128-129

[9] متفكران يوناني 984

[10] فايدون 83

[11] افلاطون 137

[12] فايدون86

[13] همان 94

[14] افلاطون 152

[15] فايدون 118

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 13:41  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

فيلم زد

فيلم سينمايي زد ساخته ي كنستانتين كوستا گاوراس كارگردان فرانسوي يوناني الاصل را پس از سالها ديدم بار اول در اوايل انقلاب بود كه ديده بودم  و موسيقي آن برايم بسيار جذاب و اكنون خاطره انگيز است .حوادث فيلم ماجراي قتل گريگوري لامباركيس نماينده ي چپ گراي مجلس يونان است  كه در زمان حكومت سرهنگ ها اتفاق افتاد ، اگر چه كه كارگردان صريحا به كشور خاصي نظر ندارد . وقتي كه  حكومت يونان نمي تواند مخالفين خود را به راحتي از سر راه بر دارد و اعدام كند  روش چماقداري را كه يكي از بهترين روشها براي حكومت هاي ديكتاتوري است ، در پيش مي گيرد. فرمانده ژاندارمري مردم بيچاره و بدبختي كه مشكل اخلاقي يا مشكل پولي دارند ،و هر كدام حتي براي گرفتن يك جواز معمولي كسب ماه ها در انتظارند و نمي توانند قسط هاي خود را بپردازند ، تحت نام مليت و مذهب سازماندهي مي كند تا بتوانند مخالفين حكومت را تحت عنوان تظاهرات مردمي  از بين ببرد. وقتي نمي توان جلوي سخنراني ها را گرفت جلوي احساسات مردم را هم نمي شود گرفت  و يا اينكه فلان سخنران با سخنان تحريك آميز خود غيرت آنان را به جوش آورده است و... سازماندهي صحنه هاي درگيري و اينكه پس از ضرب و شتم و حتي كشتن دكتر، مقامات قضايي كه بكار مي افتند تازه قسمت كميك فيلم شروع مي شود .فيلم به خوبي بازي هاي حقوقي را نشان مي دهد مخصوصا اگر مسئولين حقيقت را بدانند و  نخواهند براي ديگران كشف شود .جالب اين است كه تمام هوش و حواسشان است مبادا دوستان دكتر از اين حادثه استفاده ي سياسي كنند  ضارب را كه دستگير مي كنند به جاي زندان در غذا خوري از او پذيرايي مي كنند دادستان جواني كه احساس مسئوليت مي كند به كمك خبر نگار و دوستان دكتر ماجرا را پي گيري مي كند و در پايان همه چيز آشكار مي شود و وقتي حقيقت آشكار شد پاي مصلحت به ميان مي آيد. نماينده اي از طرف دولت مي آيد و سر و ته قضيه را جمع مي كند جالب سرنوشت چماقداران است يكي را تحت عنوان تصادف و ديگري را تحت عنوان خودكشي و ....... از بين مي برند و از آنجايي كه از طبقه ي پايين جامعه هستند هيچ سرو صدايي هم ايجاد نمي كند و همه را طبيعي جلوه مي دهند. مردم بيچاره و بدبختي كه همچون مرغ هم در عزا سرش را مي برند وهم در عروسي .فيلم موسيقي بسيار زيبايي دارد . و دو رويي حكومتي را كه دم از دموكراسي مي زند نشان مي دهد .آيا مي شود با استفاده از آزادي و ابزار قانون ،آزادي را قرباني كرد؟ فيلم زد چهره ي نفاق حكومت را در حيطه ي اجتماع نشان مي دهد .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 21:51  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

مهمانی

درژانويه ي سال 416 ق. م. آگاتون شاعر جوان و تراژدی نویس معاصر سقراط که به زیبایی شهره بود( کلمه ی آگاتون در یونانی به معنی زیباست.)  وقتی در نخستین تراژدی خویش پیروز شد جشنی در منزل خود بر گزار کرد. سقراط در راه خانه ی آگاتون بودکه در اندیشه ای ژرف فرو رفت . سقراط چنان در اندیشه فرو می رفت که حالتی خلسه مانند برای او داشت و از خود بی خود می شد تا مطلب کاملا برای او روشن شود." این عادت اوست که گاه بگاه هر جا که باشد یکباره ساکت می ایستد و در اندیشه فرو می رود ." [1]و تا آنچه را که می جست نمی یافت دست از دامن تفکر بر نمی داشت.آلکیبیادس می گوید سقراط در لشکر کشی پوته ایدایا  بیست و چهار ساعت در حالت تفکر وخلسه سرپا بی حرکت ایستاده بود .آگاتون در سر سفره ی شام به سقراط می گوید که کنار من بنشین تا تنم به تن تو بساید و اندکی از دانش تو به من هم برسد .سقراط می گوید " دانش من بسیار اندک است و چون خواب و خیالی مبهم ، در حالی که دانش تو هم کامل است و هم درخشان و گرنه با این جوانی دیروز نمی توانستی چشم های سی هزار یونانی را خیره کنی."[2] به نظر می رسد که سقراط در اینجا به طنز می گوید که دانش من چون خواب و خیال است  و دانش تو کامل و درخشان . در حقیقت افلاطون می خواهد بگوید که شعر چیزی جز خواب وخیالی مبهم و فلسفه دانشی کامل و درخشان است یعنی همان سخنی که در جمهوری می گوید و فلسفه را بر تر از شعر می نشاند لذا آگاتون در جواب می گوید استهزا را کنار بگذار و عذا بخور و داوری را پس از شام  به خدای شراب واگذار. بعد از شام اریکسیماخوس پیشنهاد می کند که شراب کم بنوشیم و در عوض در باره ی موضوعی گفت و گو کنیم و خود موضوع را پیشنهاد می دهد . چرا تا کنون در باره ی همه ی خدایان و پهلوانان .......حتی خداي نمک خطابه یا شعری سروده شده است غیر از خدای اروس که کهنترین خدایان و خدای عشق است؟.قرار شد هر کس خطابه ی خود را در باره ی اروس خدای عشق بگوید.بدون اينكه به بهترين خطابه جايزه داده شود

" مراد از عشق در اين مكالمه ، عشق ميان مردوزن نيست بلكه اروس مردانه است، يعني عشق ورزي با پسران ، كه در مهاجرتها و كوچهاي قبايل دوريايي و احساس زيبايي يوناني ريشه دارد .در ميان يونانيان مرد زيباتر از زن تلقي مي شد "[3] در ميان قبائل يوناني نظرات متفاوتي در بارهي اين گونه عشق وجود دارد بعضي مطلقا آن را مي پذيرند و بعضي مطلقا آن را رد مي كنند و بعضي مثل آتنيان آن دو را به هم مي آميزند .

افلاطون در آتن مخالفان و رقیبان زیادی داشت. مدرسه ی ایسوکراتس که در خطابه  ،بلاغت و سخنوری رقیب او بود .سقراطیان دیگر که با تفسیر افلاطون از اندیشه های سقراط مخالف بودند . شاعران هم عصر افلاطون و شاعران قدیم یونان همچون هومر . دموکرات ها و روشنفکران آتن. افلاطون در این رساله و در رساله ی منکسنوس با خطابه ای که می نویسد می خواهد بخصوص با مدرسه ی ایسوکراتس رقابت کند.

فایدروس نخست خطابه ی خود را آغاز می کند .فایدروس با شگرد سخنوری سوفسطائیان شروع کرده است. نخست شاعران را نکوهش می کند که وظیفه ی خود را که ستایش خدایان است انجام نداده اند واز اروس غفلت کرده اند و حالا او این نقیصه را جبران می کند.اما علت غفلت این بود که اروس کهن ترین خدایان است و از پدر و مادري به جهان نيامده است. اروس برای آدمیان سرچشمه ی وا لاترین نعمت هاست چون اصول مقدس را که شرم از کار ننگین و تلاش برای رسیدن به زیبایی است به ما می آموزد" گران بهاترین موهبتی که اروس خدای عشق ، به آدمیان بخشیده ، احساس شرافت اوست" [4]و" اگر بتوان جامعه یا سپاهی از عاشقان ومعشوقان فراهم آورد، اداره ی آن بسی بهتر و آسانتر از هر جامعه یا سپاه دیگر خواهد بود ." [5] وبعد بادو یا سه مثال از اسطوره های یونان مثل آلکس تیس دختر پلیاس، ارفئوس پسر ایاگروس و آخیلس پسر تتیس، خطابه ی خود را به پایان می برد."موضوع اصلی سخنش باز نمودن جنبه ی سیاسی و اجتماعی اروس به عنوان بر انگیزنده ی حس جاه طلبی و موجد فضیلت است در حالی که پیدایش دوستی و همکاری و جامعه و دولت بدون فضیلت امکان پذیر نیست . بدین سان ستایش از آغاز در جهت توجیه اخلاقی عشق پیش می رود ولی بی آنکه ماهیت عشق روشن شود یا اشکال و جنبه های گوناگونش مشخص گردد."[6]

چون فايدروس از اروس به عنوان خداي يگانه سخن گفته است پوزانیاس می گوید ما باید نخست روشن سازیم که کدام اروس شایسته ی ستایش است .چون ما دو آفرودیت داریم لذا باید از دو اروس سخن بگوییم. یکی آفرودیت آسمانی یا خدای عشق آسمانی است که پدرش اورانوس است ومادر نداردیعنی از مردی تنها پدید آمده است و از این رو روی به پسران دارد وکسی که عشق او آسمانی باشد تنها به پسران دل می بازد که هم خردمند تر از زنانند و هم نیرومند تر از آنان و به همین خاطر اگر کسی دل به جوانی ببندد که دارای جسمی زیبا نباشد ایرادی نیست چون زیبایی روح مهمتر از زیبایی جسم است.دومی آفرودیت جوان است دختر زئوس و دیونه ، که در نزد ما به آفرودیت زمینی مشهور است.خدای عشق زمینی به دوست داشتن پسران قناعت نمی ورزد بلکه به زنان نیز دل می بندد و با تن معشوق مهر می ورزد نه با روحش و یگانه مقصودشان تسکین شهوت است .مرد بد یا عشق بد کسی است که تن را بیشتر از روح دوست دارد " و بدیهی است که عشق او عشقی پایدار نمی تواند بود زیرا دل به چیزی بسته است که خود پایدار نیست .از این رو همینکه شادابی تن معشوق پژمردگی آغازد آتش عشق نیز خاموش می گردد و عاشق کسی را که تا آن دم می پرستید رها می کند و می گریزد و همه ی وعده ها و سوگند های خود را از یاد می برد. ولی آنکه به روحی زیبا دل باخته است همه ی عمر بر سر پیمان خویش استوار می ایستد زیرا آنچه دل از او برده خود پایدار وجاودانی است."[7] در عشق آسمانی معشوق باید به دنبال کسب فضیلت و خردمندی و تقوا، بنده وار کمر به خدمت عاشق بندد .در عشق سر سپردگی اصل است.و از آن طرف عاشق نیز باید تمام تلاش خود را برای افزودن دانش وخرد وفضیلت معشوق بیفزاید.فايدروس و پوزانياس هيچكدام در باره ي فضيلت چيزي نمي گويند فكر مي كنند مي دانند فضيلت چيست.

نوبت به آریستوفانس که می رسد به سبب پر خوری دچار سکسکه می شود و افلاطون به صورت میان پرده یک بار چهره ای کاریکاتور گونه ازآریستوفانس نشان می دهد.

اریکسیماخوس پزشک است و از فلسفه ی طبیعی که در عصر او رایج است دفاع می کند یعنی نظر امپدوکلس و هراکلیتوس را بیان می کند و ظاهرا با هراکلیتوس هم عقیده است .ولی از آنجایی که افلاطون در رساله ی لیزیس سخنان دانشمندان طبیعی را بیان کرده و رد کرده است در اینجا یک بار دیگر مطرح می کند تا سقراط آن رانقد کند . ظاهرا عقیده ی فیلسوفان طبیعی به خدایان خیر وشر شرقی خیلی شبیه است اهورامزدا و اهریمن همان اروس خوب و اروس بد هستند.

اریکسیماخوس می گوید نیروی اروس تنها این نیست که روح آدمیان را به سوی زیبایی سوق دهد بلکه در چیز های دیگر مانند تن های جانوران و گیاهان و حتی در همه ی کائنات نمایان است.تجلي عشق را هم در طبيعت مي توان ديدو هم در آهنگ و موسيقي و هم در ستاره شناسي و هم در دين و دين داري .هم چنان که اروس دو گونه است تن هردو اروس را در خود نهفته دارد .و کار پزشک این است که اروس نیک را از اروس بد تمیز دهد .و بزگترین پزشک کسی است که تن آدمی را چنان دگرگون کند که از اروس بد روی برتابد و به اروس نیک روی کند.تندرستی همان تعادل و هماهنگی میان نیروهای متضاداست پس اروس خدای پزشکی هم هست.

آریستوفانس از بحث عشق مردان وپسران فراتر رفت و بحث کلی عشق را در میان آورد." او در درجه ی اول می خواهد برای نیروی اسرار آمیز عشق که در حقیقت با هیچ چیز دیگر قابل قیاس نیست توجیهی بیابد."[8] آریستوفانس خطابه اش در قالب کمدی است و می گوید انسانها اول چهاردست وچهار پا داشتندیعنی همه ی اعضاء انسان دو برابر بود و ما سه جور انسان داشتیم مرد و زن و" مرد زن" .انسانها می خواستند به آسمان بروند و بر خدایان غلبه کنند که زئوس آنها را به دو نیم کرد و صورت وآلت تناسلی را برگرداند و بدنش را صاف کرد شدند انسان امروزی که هر یک در جستجوی نیمه ی دوم خود است .مردان نیمه ی مرد به مردان گرایش دارند و نیمه ی زن به زنان و نیمه ی "مردزن" به زنان دل می بندند .لذا" اروس زاده ی حیرت و آرزوی مابعدالطبیعی آدمی بکمالی است که طبیعت فردی هرگز به آن دست نمی تواند یافت"[9] انسان در آرزوی آن چیزی است که متعلق به اوست ." اگر ما روزی از عشق راستین بهره یابیم و هر کس معشوقی را که نیمه ی دیگر اوومتعلق به اوست بدست آوردو به طبیعت نخستین خویش باز گردد همه ی آدمیان نیکبخت خواهند شد."[10] افلاطون همان بحث متعلق به یکدیگر بودن را که در لیزیس مطرح کرده بود اینجا دو باره مطرح کرده است." عشق تنها غريزه اي جسماني و ميل شهوي نيست بلكه آرزوي اتحاد روحي است كه در نهاد آدمي وجود دارد و منشائش محدوديت طبيعت آدمي است ، و آدمي را بر آن مي دارد كه از طريق يكي شدن با ديگري از محدوديت خود رهايي يابد . نيروي اروس سوق دادن ارواح آدميان به يكديگر است ."[11]

آگاتون سخن خود را با ایراد بر سه خطابه ی قبلی بیان می کند .هيچ یک خدای عشق را نستودند بلکه در باره ی نعمت هایی که به یاری او می توان بدست آورد سخن گفتند.ایرادی که سقراط بعد تایید می کند .اروس از همه ی خدایان نیکبخت تر است چون زیباتر از همه ی خدایان است.دلایل زیبایی اروس این است که خدای اروس جوانترین خدایان است چون همیشه در میان جوانان است و از پیری گریزان می باشد.خدای اروس لطیف و سبک پای است و در هر دل مهربانی جای می گیرد .اروس دارای اندامی زیباست که عشق را با زشتی سازگاری نیست.در حقیقت اروسی که آگاتون تصویر می کند تصویر خود اوست.آگاتون بعد ازبیان زیبایی اروس فضائل او را می شمرد.بزرگترین فضیلت خدای عشق عدالت است وبعد خویشتنداری و شجاعت و دانایی و خردمندی.و اینکه وقتی اروس پدید آمد" همه ی خدایان و آدمیان دل به زیبایی باختندوعشق به زیبایی منشا همه ی خوبیها در جهان خدایان و آدمیان گردید."[12] اروسی که آگاتون تصویر می کند در واقع تصویر معشوق است .نقطه ي اساسي اين خطابه زيبايي خداي عشق است ." او چنان سخن می گوید که گویی همه ی ظرافت های سخنوری را در مدرسه ی گرگیاس آموخته است .خطابه اش از اندیشه های عمیق تهی است و در مقابل آکنده از مضامین ظریف و عبارت های هنرمندانه است." [13]

 نوبت که به سقراط می رسد دو باره همان روش خود سوال وجواب را در پیش می گیرد.سقراط در سوال وجواب با آگاتون می خواهد تناقض هایی که در خطابه آگاتون وجود داشته است را نشان دهد .اگر چه که ظاهری زیبا داشته است .اگر عشق عشق به چیز است پس آن چیز را نباید داشته باشدچون اگر که داشته باشد تحصیل حاصل است عشق عشق به زیبایی است پس عشق زیبا نیست می خواهد آن را بدست آورد و چون خوب و زیبا یکی است پس عشق خوب هم نیست می خواهد آن را نیز بدست آورد.بعد از این گفت و گو سقراط می خواهد نکاتی را که از استاد خود دیوتیما زني حكيم و دانا اهل مانتينئا شنیده است بیان کند . دیوتیما تنها کسی است که سقراط او را به عنوان استاد خود قبول دارد.آنچه افلاطون از زبان دیوتیما می گوید در حقیقت اندیشه های خود اوست ولی چون با روش سقراطی ناسازگار است آن را اینگونه بیان می کند .دیو تیما می گوید بین دانایی ونادانی میانگینی هست و آن این است که اعتقادی درست باشد ولی نتوان علل ودلایل درستی آن را بیان کرد. به همین روش بین زیبایی وزشتی میانگینی است. اروس واسطه ای است میان خدایان وآدمیان یعنی اروس فرشته است.ظاهرا هستی شناسی افلاطون مبتنی است بر معرفت شناسی ." اروس میان خدایان و آدمیان جای دارد و فاصله ای را که میان آنهاست پر می کند و از برکت هستی او همه ی جهان به هم می پیوندد و به صورت واحد ی در می آید."[14] در روز تولد آفرودیت خدای زیبایی، پنیا خدای تنگدستی با وروس خدای جویندگی وتلاش همبستر شد و اروس به دنیا آمد و به همین خاطر از مادر، تهیدستی را به ارث برده است. خشن ،ژولیده وبی خانمان و از پدر صیادی وشکار ونیرنگ را.لذا نه تهیدست است و نه توانگر و همواره حالتی در میان دانایی و نادانی دارد.چون نه خدایان دنبال دانایی هستند که تحصیل حاصل است و نه نادانان که نیازی به دانایی احساس نمی کنند .اروسی که سقراط تصویر می کند اروسی عاشق است بر خلاف آگاتون."اروس چون دلباخته ی زیبایی است همواره در جستجوی دانش است از این رو اروس فیلسوف است ، و فیلسوف میانگینی است میان دانا و نادان." [15]اروس عاشق زیبایی است و می خواهد از زیبایی بهره مند شود و اگر زیبایی همان خوبی باشد انسانی که به خوبی رسیده است نیکبخت خواهد شد .پس همه عاشق هستند اما مردم یک نوع عشق را از انواع دیگر جدا می کنند و نام کلی همه ی انواع را به این یک نوع می دهند ." مفهوم عشق بطور کلی هر گونه کوششی است برای رسیدن به خوبی و نیکبختی ، و این خود والاترین هدف هر آدمی است."[16]  ولی ما این واژه را برای کسانی بکار می بریم که روش خاصی در پی می گیرند .وگرنه آنکس که به دنبال مال ، ورزش ، فلسفه .....می رود عاشق است.همه به دنبال خوبی هستند " پس نباید گفت هر کسی در جستجوی چیزی است که متعلق به اوست."[17] سقراط به آریستوفانس جواب می دهد .عشق یعنی اشتیاق به دارا شدن خوبی برای همیشه.ما باید تن و روح خود را زیبا کنیم. عشق روی در زیبایی ندارد بلکه روی در تولید دارد.آمیزش زن و مرد عملی است الهی " و کشش و اشتیاق به تولید و خود تولید جنبه ی خدایی و جاودانی موجودات فانی است"206لذا هدف عشق خود زیبایی نیست بارور ساختن زیبایی است.چون استعداد بارور ساختن، جنبه ی خدایی و جاودانی موجودات فانی است.طبیعت هر موجود فانی این است که جاویدان بماند و بدین مقصود نمی رسد مگر از راه توالد و تناسل.اما انسان با بقیه یک فرق دارد و آن اینکه با قهرمانی ها و از جان گذشتن ها ...... هم می تواند جاویدان بماند " کسانی که تنشان استعداد تولید دارد به زنان روی می آورند و معتقدند که نام نیک و جاویدانی و نیکبختی را از راه تولید فرزندان می توان بدست آورد. ولی آنانکه روحی مستعد تولید دارند و زائیدن و آفریدن روحی را بر تر از زاد وولد جسمانی می دانند فرزندانی روحی بوجود می آورند . می دانی فرزندان روح کدامند؟ دانش وفضیلت انسانی که زاده ی شعرا و هنرمندان راستین است و والاترین دانشها دانشی است که برای سامان دادن جامعه هاو خانواده ها بکار می آید و خویشتن داری و عدالت نام دارد ."[18] پس کسانی که داری یک چنین روح الهی هستند همیشه به دنبال زیبایی هستند تا نطفه ی خویش را در آن بنهند و هرگز بازشتی در نمی آمیزند "بدین جهت از دیدن تن های زیبا شادمان می گردد و اگر در یکی از آنها روحی زیبا و شایسته ی تربیت بیابد از این هماهنگی تن و روح لذت فراوان می برد ........به عبارت دیگر همینکه تن و روحی چنان زیبا و هماهنگ می یابد به او نزدیک می شود و به یاری او نطفه ای را که در درون خویش نهفته دارد می زاید و بدنیا می آورد و دمی از آن غفلت نمی ورزد بلکه به اتفاق معشوق آن را می پرورد و بدین سان میان آن دو دوستی و اتحادی روی می نماید بسی زیباتر و استوارتر از اتحادی که به سبب فرزندان جسمانی میان زن ومرد پدیدار می گردد و کیست که آن گونه فرزندان روحی را به فرزندان جسمانی بر تری ننهد." [19]کسی که می خواهد به مقصد نهایی عشق برسد باید در جوانی به تن های زیبا دل ببندد و بعد از مدتی ببیند که همه ی تنهای زیبا یکی هستند و هیچ یک را نمی شود بر دیگری برتری داد لذا بعد از آن به دنبال زیبایی روح می رود و اگر ببیند که کسی دارای روح زیباست او را بر کسی که دارای بدن زیباست برتری می نهد و از روح زیبا به سیرتها و اعمال زیبا می رسد و بعدبه سوی زیبایی دانش و سر انجام خود زیبایی." زیبایی حیرت انگیزی که طبیعتی غیر از طبیعت زیبائیهای دیگر دارد روبرو می گردد و آن زیبایی خاص ....همان چیزی است که همه ی آن کوششها و سیر وسلوک برای رسیدن به آن صورت گرفته است . آن زیبایی اولا هستی پاینده و جاودانی است که نه بوجود می آید و نه از میان می رود و نه بزرگتر می گردد و نه کوچکتر......چیزی است در خویشتن و برای خویشتن که همواره همان می ماند و هرگز دگرگونی نمی پذیرد ، و همه ی چیزهای زیبا فقط بدان سبب که بهره ای از او دارند زیبا هستند."[20] هر کسی که بخواهد خودش یا به راهنمایی کسی راه عشق را بپیماید چاره ای ندارد جز اینکه از عشق زمینی آغاز کند اول یک تن زیبا و بعد دوتن و بعد تن های زیبا و از تن های زیبا به کار های زیبا و از کار های زیبا به دانش زیبا و در پایان به آن شناسایی برسد که موضوعش خود زیبایی است .وقتی انسان به خود زیبایی رسید همه ی زیبایی های دیگر را چون سایه ای از آن زیبایی می بیند . در این هنگام آلکیبیادس مست ولایعقل وارد شد . آلکیبیادس یکی از آن جوانان زیبا رویی بود که سقراط گمان می کرد دارای روح زیبایی هم هست و در فکر تربیت کردن او بود .سقراط " خود تجسم عشق است ، عشقی که عین فلسفه است . اشتیاق تربیتیش او را به سوی جوانان زیبا و مستعد جلب می کند."[21] اما آلکیبیادس و همچنین کریتیاس آن گونه که سقراط می خواست تربیت نشدند وبه راه دیگری رفتند .افلاطون رساله ی مهمانی را بعد از خطابه ی پولوکراتس نوشته است و در حقیقت می خواهد سقراط را از کار هایی که آلکبیادس و کریتیاس انجام داده اند تبرئه کند .آلکبیادس می گوید " ناچار می گردم اعتراف کنم که با اینکه زمام حکومت شهر آتن را بدست دارم از حکومت بر خویشتن ناتوانم.....تا امروز اتفاق نیفتاده است که از کسی شرم کنم ولی هر گاه که به او می رسم شرمسار می گردم ."[22] آلکبیادس بر خلاف نظر ایسوکراتس شاگرد سقراط و از حاکمان آتن بوده است .از ان جایی که بیهوده به سیسیل لشگر کشید و هزاران جوان آتنی جان خود را بیهوده از دست دادند از آتن تبعید گردید و به اسپارت دشمن آتن پناه برد و در انجا علیه آتن تو طئه ها می کرد . آتنیان او را سبب تباهی امپراطوری آتن می دانستند. کریتیاس نیز شاگرد سقراط که جزء جباران سی گانه بود و پس از شکست آتن از اسپارت، قدرت را در آتن به دست گرفتند و کریتیاس در راس آنان بود و همه ی آزادی ها را از مردم آتن گرفتند .سقراط هم چنانکه در این رساله بیان می کند روح هایی را می دید که ارزش تربیت کردن دارند و همیشه سر در پی آنها می نهاد تا آنان را آنگونه که می خواست تربیت کند.و اینان نیز زمانی که معاشر سقراط بودند از بهترینان آتن بودند .ولی بعد ها جاه طلبی آنها و قدرتمندان بیگانه و زندگی وزنان آنان را فاسد ساخته اند و حتی خود مردم آتن در فساد آنها نقش داشته اندولی سقراط در این کار بی گناه بود .آلکیبیادس ماجرای خود و سقراط را بیان می کند که سقراط چگونه حاضر نشد زیبایی راستین را از دست بدهد و شبحی از زیبایی به دست آورد.        



[1] مهماني175

[2] همان 175

[3] افلاطون ، كارل بورمان ، محمد حسن لطفي ، 100

[4] متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد دوم 924

[5] مهماني 179

[6] پایدیا ، ورنر یگر ، محمد حسن لطفی ، جلد دوم ، 821

[7] مهماني 183

[8] پايديا 827

[9] همان 827

[10] مهماني 193

[11] افلاطون 103

[12] مهماني 197

[13] متفکران یونانی 928

[14] مهماني 203

[15] همان 204

[16] همان 205

[17] همان 206

[18] همان 209

[19] همان 210

[20] همان 211

[21] پایدیا840

[22] همان 216

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 16:45  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

منون

افلاطون

 محمد حسن لطفي – رضا كاوياني

منون از سقراط می پرسد فضیلت چیست؟ سقراط طبق معمول می گوید نمی دانم و تا امروز کسی ندیده ام که در باره ی فضیلت چیزی بداند.و ازمنون می خواهد که اگر می داند فضیلت چیست،آن را به او نیز بیاموزد . منون در جواب می گویدبرای هر وضع و هر سن و هر کاری فضیلت خاصي وجود دارد و انواع فضیلت ها را نام می برد. سقراط می گوید من که نگفتم انواع فضیلت ها را نام ببر ، سوال این بودکه صورت واحد فضیلت چیست؟یا آن صورت واحد مشترکی که بدان علت به نامی واحد خوانده می شود.فضیلت در مورد همه ی آدمیان یکی است نمی شود کسی جاهل یا ظالم باشد ولی دارای فضیلت باشد. فضیلت را کسی داراست که عادل و دانا ....باشد به عبارت دیگر کسی می تواند شهرو جامعه را خوب اداره کند که عادل و دانا ....است پس فضیلت نمی تواند بیش از یکی باشد.

منون تعریف دوم را ارائه می دهد: فضیلت این است که آدمی بتواند بر دیگران فرمانروایی کند.سقراط می گوید این حکم در باره ی کودکان وبندگان صادق نیست و در ضمن آیا به عدل فرمان براند یا به ظلم. منون می گوید بدیهی است که عدالت فضیلت است سقراط می گوید عدالت فضیلت است یا یکی از فضایل است .و اگر یکی از فضایل است ما باز به آن صورت واحد نرسیدیم. سقراط برای اینکه به منون بیاموزد صورت واحد یعنی چه شکل و رنگ را مطابق هندسه و نظر امپدوکلس تعریف می کند و بعد از منون می خواهد که صورت واحد فضیلت را تعریف کند.

منون تعریف سوم را رائه می دهد " آدمی از زیبایی لذت ببرد و به فراهم ساختن آن نیز توانا باشد"[1] سقراط می گوید شیفتگان زیبایی خوبی را می جویند نه بدی را .افلاطون یکی از نظریه های کلیدی خود را بیان می کند که هیچ کس خواسته و دانسته به دنبال بد نمی رود.کسانی که به دنبال بدی هستند بدی را نیک می دانند و در حقیقت دنبال خوبی هستند نه بدی .اگرهمه ی انسان ها خوبی را می خواهند خواستن خوبی فضیلت نیست چون در همه مشترک است.

سقراط خود تعریف چهارمی ارائه می دهد " فضیلت این است که انسان بتواند خوبی را به دست آورد؟" [2] منون می گوید منظور از خوبی تندرستی و توانگری است البته اگر از راه درستی بدست آید.سقراط می گوید نیکی بدست نمی آید مگر از طریق عدالت و دینداری ، عدالت خود جزیی از فضیلت است پس تمام فضیلت نیست در حالی که سقراط در پی تعریف خود فضیلت است.منون می گوید سقراط تو مانند" آن جانوردریایی  هستی که هر کس به آن دست بزند تنش می لرزد و بی حس می شود."[3] سقراط می گوید اینکه من دیگران را مشوش می سازم از آن است که خود نیز همواره در تشویشم.

منون می گوید وقتی ما هیچ کدام حقیقت را نمی دانیم وقتی آن را یافتیم از کجا بدانیم که آن را درست یافتیم .این سخن کسنوفانس است که درامکان دست یابی انسان به حقیقت تردید داشت.سقراط می گوید " معنی سخن تو این است که آدمی نه در باره ی چیزی که می داند ، تحقیق می تواند کرد و نه در باره ی آنچه نمی داند. زیرا در آنچه می داند نیازی به تحقیق نیست و در آنچه نمی داند تحقیق نمی تواند کرد چون نمی داند در باره ی چه تحقیق کند."[4] افلاطون در اینجا یکی ديگر از اندیشه های مهم خود را بیان می کند .آموختن چیزی جز یادآوری نیست. روح از آنجایی که جاودان است ، هرگز از میان نمی رود بلکه پس از آنکه از تن جدایی گزید دو باره زندگی را از سر می گیرد .در این جهان و در آن جهان همه چیز را می بیند و می شناسد" چون تمام طبیعت بهم پیوسته است و روح به همه چیز آشنا ست پس مانعی نیست که هر که چیزی را بیاد آورد اگر از جستجو باز نایستد همه چیز را به یاد بیاورد . این یاد آوری را مردمان آموختن می نامند ولی پژوهیدن و آموختن در حقیقت جز به یاد آوردن نیست."[5] " نفس در ضمن سیر خود همه چیز را دیده و شناخته است و از این دو هر جستجو و آموزش در این جهان چیزی جز یاد آوری نیست."[6] سقراط برای اثبات درستی نظر خود از غلام منون می خواهد که به سوالات او جواب دهد .سقراط از غلام سوال می کند که اگر مربعی ضلع آن دو گز باشد مساحت آن می شود چهار گز و اگر بخواهیم مساحت را دو برابر یعنی هشت گز کنیم اندازه ی ضلع مربع باید چند باشد غلام می گوید چهار ، سقراط می گوید این که می شود شانزده گز .در حین گفت و گو سقراط جواب درست را از غلام بیرون می آورد که اگر چهار مربع چهارگزی را در کنار هم بچینیم و قطر های آن ها را به هم وصل کنیم یک مربع هشت گزی بدست می آید.حال آنچه را که به یاری سوال وجواب به جنبش می آیند و صورت دانستن می پذیرند هم اکنون در این غلام هست واز کسی هم نیاموخته است پس باید تصدیق کنیم که روح او همیشه دانا بوده است وبنابر این روح ازلی وابدی است. از خود بیرون آوردن دانستن چیزی جز بیادآوردن نیست .

منون از سقراط می خواهد که به سوال اول بحث جواب دهد که آیا فضیلت آموختنی هست یا خیر  سقراط می گوید اگر فضیلت نوعی دانش باشد آموختنی است . اگر ما تندرستی و زیبایی و توانگری را در راه درست بکار ببریم سودمند خواهد بود و همچنین عدالت و خویشتن داری و شجاعت را . یعنی همه ی فعالیت های روح آدمی اگر با دانش و روشن بینی همراه باشند مایه ی نیکبختی هستند وگرنه سبب تیره روزی است .پس اگر فضیلت از متعلقات روح و به هر حال سودمند باشد چیزی جز دانش نیست." سود و زیان همه ی چیزها برای آدمی بسته به روح است و نیکی و بدی روح بسته به اینکه از دانش و روشن بینی بهره مند باشد . نتیجه ای که از این استدلال به دست می آید این است که سودمند جز دانش و روشن بینی نیست." [7] " فضیلت در هر حال نیک است ، همه ی چیز های نیک سودمندند، ولی تنها در صورتی سودمند می شوند که درست بکار برده شوند......اما درست بکار بردن هر چیزمستلزم شناسایی است .....پس اگر فضیلت از متعلقات نفس و به هر حال سودمند باشد، جز دانش نمی تواند بود." [8]

سقراط می پرسداگر فضیلت دانش باشد باید آموختنی باشد اما چراآموزگار فضیلت و شاگرد آن پیدا نمی شود .در اینجا افلاطون آنیتوس را وارد بحث می کند و سقراط از او می پرسد که آیا سوفیست هایی مثل پروتاگراس از چنین توانایی برخوردار نیستند و اگر سوفیستها نمی توانند فضیلت را به جوانان آتن بیاموزند پس چرا مردان آتن فرزندان خود را پیش آنان می فرستند وپروتاگوراس چهل سال تدریس کرد و ثروت فراوانی بدست آورد .آنیتوس می گوید جوانان ما ابله هستند و بدتر از آنها پدران ومادرانشان و از همه بدتر کسانی هستند که سوفیستها را به شهر ما راه می دهند ." افلاطون از آوردن این صحنه مقصود دیگری ندارد جز اینکه تند مزاجی و تحریک پذیری آنیتوس و دشمنیش را با فرهنگ و تربیت نمایان سازد ، او همان کسی است که در آینده بر سقراط دعوی جزایی اقامه خواهد کرد.". [9]

سقراط از آنیتوس سوال می کند که علت چیست که مردان سیاسی دانش و فضیلت را به فرزندان خود نمی آموزند .چرا کسانی مثل تمیستوکلس ، آریسته ایدس ، پریکلس نامدار.....برای فرزندانشان همه کار کردند جز آموختن فضیلت که خود می توانستند به راحتی و مجانی به فرزندان خود بیاموزند. سوالی که دررساله گرگیاس نیز مطرح کرده بود. آنیتوس به سقراط می گوید بهتر است مراقب خودت باشی . آنیتوس سقراط را تهدید می کند .سقراط می گوید آنیتوس از من آزرده است " چه اولا گمان می کند که من بزرگان کشور را بد نام می سازم و در ثانی خود را نیز یکی از آنان می شمارد."[10]

سقرا از منون می پرسد دانش دیگری را می شناسی که کسانی که خود را آموزگار آن می دانند از آن چیزی ندانند و مردمان شریف هم بعضی آن را آموختنی بدانند وبعضی ندانند. و اگر اینگونه باشد پس ما آموزگار فضیلت نداریم وشاگرد هم نخواهیم داشت.خلاصه فضیلت آموختنی نیست.دو استدلال در برابر هم .استدلال اول : فضیلت دانش است . دانش آموختنی است . پس فضیلت آموختنی است. استدلال دوم فضیلت آموختنی نیست .  دانش آموختنی است . پس فضیلت دانش نیست.

سقراط می گوید اشکال کار ما در این است که ما فکر می کردیم که فقط به یاری دانش می توان کار درستی کرد ولی کسانی که پندار درست هم دارند می توانند کار درستی انجام دهند . کسی که راهی را می شناسد با کسی که پندار درستی در باره ی آن دارد با هم فرقی ندارند" پس برای اینکه بتوانیم کاری درست بجا آوریم لازم نیست که قطعا از دانش یاری بجوییم بلکه پندار درست نیز می تواند به ما یاری بکند."[11] البته کسی که از دانش بهره مند است همیشه به مقصد می رسد در حالی که صاحب پندار درست ممکن است برسد یا نرسد. منون سوال می کند پس چرا ما دانش را بر پندار برتری می نهیم.؟سقراط می گوید اگر ما پندار درست را با زنجیر دلیل و برهان نبندیم ، پندار درست از ما می گریزد .بستن همان یاد آوری است .پس " اگر بتوانیم آنها را ببندیم به دانش تبدیل می شوند و می مانند و از این روست که دانش به پندار درست برتری داردو فرق آنها در همین بسته بودن و بسته نبوده است."  [12]مردان سیاسی دانش ندارند فقط با پندار درست است که جامعه را اداره می کنند" پس ناروا نیست اگر کاهنان و پیشگویان و شاعران و مردان سیاسی را موجوداتی الهی بشماریم وبگوییم که آنان مجذوبان خدا هستند و دم خدا در آنان دمیده شده و آنان را به وجد و ذوق آورده است و از این رو می توانند با سخنان خود کارهای بزرگی بکنند بی آنکه در باره ی آنچه می گویند چیزی بدانند."99 در رساله ی منون افلاطون به نوعی از دولتمردان  سیاسی یونان دلجویی می کند یعنی به خاطر حمله ای که در رساله ی گرگیاس کرده است از آنان اعاده ی حیثیت می کند ." عیب رساله ی" منون" انبوهی محتوای آن است ، زیرا همین غنای محتوا بر شکل هنری آن آسیب رسانده است."[13]



[1] منون 77

[2] همان 78

[3] همان 80

[4] همان 81

[5] همان 81

[6] متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد دوم ، 910

[7] منون 89

[8]متفكران يوناني 911

[9] همان 912

[10] منون 95

[11] همان 97

[12] همان 98

[13] متفكران يوناني907

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 19:13  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

گرگیاس

افلاطون

محمد حسن لطفي – رضا كاوياني

حزبی که آنیتوس ازرهبران آن بود در سال 394 قدرت را در آتن به دست گرفت و پولوکراتس در نوشته ای به شدت سقراط را محکوم کرد و او را گدای هرزه درایی می دانست که آتنیان را تنبل کرده بودو الکبیادس و کریتیاس... شاگردان او بودند که آزادی را از مردم سلب کرده  و حکومت جباران سی گانه را به وجود آورده بودند . و حتی حزب افراطی تری به رهبری آگریوس که سعی در مردم فریبی داشت در آتن فعالیت می کرد،کولون دو باره حکومت دموکراسی را احیاء کرد و اسپارت را شکست داد و شروع به باز سازی آتن کرده و راه پریکلس و تمیستوکلس را ادامه می داد.گرگیاس نوشته ای است در مقابل این جریانات اجتماعی لذا به شدت همه ی مردان سیاسی آتن را زیر سوال می برد . واقعه ي مرگ سقراط عامل مهم اصرار افلاطون در مخالفت با وضع سياسي آتن  است " وضع سیاسی کشور و پیروزی حزبی که مدعی اصلی سقراط از آن برخاسته بود ، و رساله ی زهر آگین پولوکراتس که از سقراط بزشتی یاد می کرد و بر شاگردان او تهمت می نهاد، آزردگی و خشم عمیق افلاطون را از سرنوشت استاد محبوبش دو باره بیدار کرده بود . نیش این خشم در درجه ی اول متوجه ی دولتمردان آتنی بود و در درجه ی دوم متوجه فنی که آن دولتمردان به یاری آن زمام قدرت را بدست گرفته بودند. سر انجام این خشم مبدل به مبارزه ی بی امانی گردید میان یک تن تنها و تمام جامعه ی آتنی با همه ی سازندگان و نمایندگان افکار عمومی آن، اعم از شاعران و موسیقیدانان و آموزگاران جوانانش."[1] رساله ي گرگياس نمايشنامه اي است در سه پرده .پرده ي اول گرگياس است كه با سقراط سخن مي گويد و شخصي محافظه كار و محتاط است پرده ي دوم سقراط با  پولوس سخن مي گويد شخصي كه نماينده ي نسل جوان است و از گفتن بسياري از سخنان بيم ندارد پرده ي سوم كاليكلس وارد بحث مي شود كه مردي سياسي و اهل عمل است و نماينده ي منطقي تر انسان سخنور و به صراحت اعلام مي كند كه حق با زور است . "خود گرگیاس- که عنوان کتاب  از نام او گرفته شده بود – هنگام انتشار کتاب در سنین سالخوردگی بود و می گویند از مشاهده ی کاریکاتور هنر خود به چنان اعجابی آمیخته با درد افتاد که فریاد زد " شهر آتن آرخیلوخوس دیگری زاده است."[2]

 سقراط در رساله گرگیاس می خواهد بداند که هنر گرگیاس چیست؟ و او راچه باید نامید؟ . در ابتدا شاگرد گرگیاس ، پولوس،می خواهدبه سوالات پاسخ گوید ولی سقراط می خواهد باخود گرگیاس بحث کند نه با شاگرد او، به خصوص که پولوس گفت و گو کردن رابلد نیست اگر چه که سقراط با طنز خود اورا می ستاید .گرگیاس می گوید استاد هنر سخنوری است .سقراط از این پاسخ کوتاه خوشش می آید و می گوید می خواهم قول بدهی که تا آخر بحث به سوالات من پاسخ کوتاه بدهی گرگیاس ادعا می کند "که هیچ کس نمی تواندمطلبی را با سخنی کوتاهتر از آنچه من توانم گفت، بیان نماید . " [3] سقراط می داند که گرگیاس در گفت و گو حریف اونمی شود و ممکن است در وسط بحث ناراحت شود یا به خطا به رو کند.موضوع سخنوری چیست؟ گرگیاس می گوید سخن است .سقراط می پرسد درباره ی چه باید سخن بگوییم پزشک در باره ی بیماری و تندرستی سخن می گوید ، سخنوری در باره ی چه سخن می گوید .به عبارت دیگر چه فرقی است بین سخن پزشک که در باره ی بیماری و سلامتی سخن می گوید با هنر سخنوری .گرگیاس می گوید" هنر سخنوری به کار دستی مربوط نیست بلکه اثر آن از راه سخن پدیدار می گردد ."[4] سقراط مثال نقض می آورد که دانش هایی مثل حساب و هندسه هم دستی نیستند و از راه سخن است ، اماکسی آنها را سخنوری نمی داند .علاوه بر آن در حساب از عدد سخن می گوییم ، در سخنوری از چه سخن می گوییم ؟ گرگیاس می گوید در باره ی بهترین و والاترین چیز های انسانی .سقراط می گوید تندرستی ، زیبایی و ثروت هم از والاترین چیزی های انسانی هستند. به عقیده ی تو کدام نعمت در پرتو هنر تو بدست می آید که تو آن را والاترین نعمت ها می دانی .گرگیاس می گوید نعمتی که  آدمیان آزادی خود را از آن دارند و به یاری آن می توانند در کشور خود بر دیگران فرمانروایی کند ." در دوره ی کلاسیک یونان " سخنور "(رتور) عنوانی برای مرد سیاسی  بود زیرا در جامعه ای که به شیوه ی دموکراسی اداره می شود مرد سیاسی می بایست در درجه ی اول خطیبی ماهر باشد."[5] سخنوری هنری است که اگر مرد سخنور از آن بهره مند باشد می تواند در دادگاه دادرسان را باخود هم رای کند و در انجمن شهر همه ی مردم را .لذا سخنوری هنر معتقد ساختن است .تعریف اول از سخنوری " به عقيده ي گرگياس دليل عظمت و اهميت سخنوري اين است كه اين هنر به نيروي سخن صرف ، در مهمترين حوزه ي زندگي يعني قلمرو سياست مهمترين اثر را مي تواند بخشيد"[6] .سقراط می گوید علوم دیگر نیز انسان را معتقد می سازند مثل حساب در باره ی عدد و پزشکی ....سخنوری انسان را در باره ی چه معتقد می سازد و موضوع آن چیست ؟گرگیاس تعریف اول را محدود تر می کند می گوید هنر متقاعد ساختن دادگاه هاو انجمن ها است و مو ضوع آن عدل و ظلم است .سقراط می گوید بین دانستن و اعتقاد داشتن فرق است . دانش درست و نادرست نداریم اما اعتقاد درست و نادرست داریم .معتقد ساختن هم به دو صورت است یکی می آموزد و معتقد می شود و دیگری بدون اینکه بیاموزد اعتقاد پیدا می کند ."قبولاندان به روش علمي و قبولاندن با استفاده از باور ها ."[7]از هنر سخنوری در داد گاه ها و انجمن ها  کدام یک از آن دو نوع اعتقاد در باره ی عدل و ظلم حاصل می شود؟ گرگیاس میگوید سخنوری فقط معتقد ساختن است .سقراط می گوید اگر خبرگان یک فن در یک جا جمع شوند و بخواهند اظهار نظر کنند سخنور در آن جمع چه می تواند بگوید .گرگیاس می گوید سخنور در آن جمع دو کار می تواند بکندیکی اینکه مردم را بر آنچه خبرگان تصمیم گرفته اند ترغیب کند.و دیگر اینکه سخنور با هنری که دارد می تواند خود را به جای صاحب آن فن جا بزند اگر چه که این کاری زشت است و اگر شاگردی چنین کاری کرد باید شاگرد مجازات شود نه استاد .سقراط می گوید فن خطابه فن اقناع است اما اقناع چه کسی یا کسانی ؟ کسانی که نادان هستند .پس نادان بیش از دانا اعتماد نادانان را جلب میکند و آنان را قانع می کند وگرنه دانایان را که نمی تواند قانع کند .گرگیاس می گوید این خود هنر بزرگی است که انسان بدون اینکه چیزی بداند وانمود کند که دانش او بیش از دانایان است .سقراط می پرسد که اگر کسی پیش تو می آید باید خوب و بد، عدل وظلم ...  را بشناسد و بعد پیش تو بیاید تا سخنوری را بیاموزد یا اینکه خوب وبد.... را نمی داند و پیش تو می آید و تو فقط سخنوری را به او می آموزی بدون اینکه تو و او خوب وبد.... را بدانید که چیست .گرگیاس در جواب سقراط می گوید که یا باید عدل و ظلم را بشناسد و بعد سخنوری بیاموزد ویا اینکه من خود هر دو را به او خواهم آموخت .سقراط می گوید اگر کسی عدل و ظلم را می شناسد و یا از تو آموخت عادل است و مطابق عدل عمل می کند و این با سخن پیشین تو که گفتی اگر شاگردی فن سخنوری رادر راه باطل بکار برد شاگرد باید تنبیه شود نه استاد تناقض دارد ." اگر آموزگار فن سخنوري ، چنانكه گرگياس مي گويد ، حق و نا حق را نيز به شاگرد خود مي آموزد ، پس ممكن نيست شاگرد آن فن را در مقام ناشايست بكار ببرد " [8]

پولوس شاگرد گرگیاس با ناراحتی وارد بحث می شود و مدعی است که سقراط از شرم گرگیاس سوء استفاده کرده است .چون گرگياس شرم دارد كه بگويد سخنور كاري به عدل و ظلم ندارد . گرگياس مرد موقر و سالخورده اي است كه براي آبرو وحيثيت اجتماعي خود ارج قائل هست و حاضر نيست هر سخني را به زبان بياورد .پولوس از سقراط می خواهد که او بگوید سخنوری چگونه هنری است .سقراط می گوید سخنوری اصلا هنر نیست .بلکه نوعی ورزیدگی است که باعث لذت و شادکامی می شود،مثل تر دستی است. سخنوری پیشه ای است که هیچگونه پیوندی با هنر ندارد " کسی می تواند  به آن بپردازد که دارای روحی گستاخ و زیرک باشد و بداند که با هر کس چگونه باید رفتار کرد.آن پیشه چندین شعبه دارد و به عقیده ی من نام کلی آن چاپلوسی است ."[9].در ضمن افلاطون نشان می دهد که پولوس جوان حتی سوال کردن را بلد نیست تا چه برسد که در هنر سخنوری استاد باشد.

گرگیاس وارد بحث می شود و سقراط در جواب او که توضیح می خواهد می گوید برای تامین سلامت روح و تن دو هنر هست. یکی سیاست، هنر ی که با روح پیوند دارد و دیگری هنری که با تن سروکار دارد و نام خاصی ندارد . هر یک از این دو به دو قسم تقسیم می شوند هنر تن به ورزش و پزشکی و هنر سیاست به قانون گذاری و اجرای قانون .چاپلوسی شناسایی در باره ی روح و تن نمی دهد بلکه فقط پنداری در باره ی آن ها بدست می دهد .و به چار قسمت تقسیم می شود در برابر ورزش  آرایشگری ، در برابرپزشکی آشپزی، در برابر قانون گذاری سوفیست و در برابر اجرای قانون سخنوری .حال اگرآشپزی و پزشکی در برابر مردم نادان قراربگیرند آشپز با هنر سخنوری که همان ورزیدگی وتردستی است می تواند مردم را گول بزند وبه شادی و لذت بخواندو هیچ کس حرف پزشک را گوش نکند . و همینطور ......

از نظر پولوس قدرت دست سخنوران است و سخنوران مثل فرمانروایان مستبد می توانند هر که را می خواهند بکشند و هر کس را که خواستند از شهر خود بیرون کنند و دارایی او را مصادره کنند .اما سقراط می گوید سخنوران مانند فرمانروایان مستبد آن می کنند که به نظرشان خوب می نماید ولی از خوبی بهره ای ندارند و انجام دادن هر کاری بی آنکه آن را بشناسیم بد است . انسان هر کاری را برای رسیدن به مقصودی انجام می دهد و آن مقصود باید خوب و سودمند باشد . پس کشتن وتبعید کردن و گرفتن دارایی برای رسیدن به خوبی وسودمندی باید باشد.و سخنوران که از نظر پولوس هر کاری را که دلشان می خواهد انجام می دهند ، دلیل توانایی آنان نیست و نمی توانیم بگو ییم هر کاری را که خواسته اند کرده اند .از نظر پولوس هر کس هر کاری را که می خواهد انجام می دهد رشک بر انگیز است اما سقراط می گوید باید بیینیم که آیا از روی عدالت انجام می دهند یا از روی ظلم اگر از روی ظلم انجام می دهند ترحم برانگیزند و اگر از روی عدالت کسی را می کشند بر او رشک نباید برد.افلاطون در اینجا نظری را بیان می کند که در کتاب اول جمهوری نیز مطرح می شود و ان اینکه هر کس اگر عادل و خوب باشد نیکبخت است و اگر ظالم وبد باشد بدبخت وسیه روز .و اگر قرار باشد سقراط کسی را بکشد یا آن کس سقراط را ، سقراط ترجیح می دهد بمیرد و دست به ظلم نیالاید. لذا فرمانروایان و مستبدان که به نظر می رسد هر کاری را که دلشان می خواهد به نا حق انجام می دهند انسان های بد بختی هستند در صورتی که در نظر عامه ی مردم خوشبختند .اگر این فرمانروایان مجازات شوند از بدبختی آنها کاسته می شودچون کسی که کیفر می بینداز پلیدی و عیب روح رهایی می یابد. در صورتی که در نظر پولوس و عامه ی مردم هر کس از مجازات می گریزد خوشبخت است و هر کس مجازات می شود بد بخت .

سقراط می گوید ما سه گونه عیب داریم یکی تهیدستی است که به وضع مالی اشخاص مربوط است و برای رهایی از آن بایداز فنی که وسیله ی اندوختن مال است یاری جست ، دوم بیماری که خاص تن است و باید از پزشک یاری بجوییم،و سوم ظلم که خاص روح است و برای رهایی از آن باید به عدالت تن دهیم .و در این سه ظلم ونادانی و دیگر عیوب روح از بزرگترین عیب ها است .برای تن بهتر این است که بیمار نشود و در صورت بیماری به پزشک مراجعه کند برای روح نیز همین است .نخست باید سعی کرد که روح بیماری مثل ظلم کردن دچار نشود و در صورت بیمارشدن باید در پی معالجه آن براید و معالجه شدن یعنی در دادگاه کیفر دیدن بهتر از کیفر ندیدن است و یا ظلم دیدن بهتر از ظلم کردن است . چون ظلم کردن بدتر از ظلم دیدن است ." کسانی که از کیفر می گریزند تنها رنج کیفر را می بینند و از دیدن شفایی که از آن بر می آید ناتوانند و نمی دانند که زندگی با روحی بیمار به مراتب بدتر از زندگی با تنی بیمار است از این رو برای گریز از مداوای روح به هر وسیله ای دست می یازند:مال می اندوزند و دوستان بانفوذ می یابند و می کوشند تا در سخنوری استاد گردند.." [10]از نظر سقراط از یک جهت سخنوری خوب است وآن وقتی است که از عدالت دفاع کنیم و باعث احقاق حق شود " سخنوری هنگامی سودمند است که به یاری آن به دفاع از عدالت بر خیزیم و بر خود و دوستان و خویشان و وطن ما ، اگر گناهی کرده باشند ، اقامه ی دعوی کنیم تا گناهکار به کیفررسد و بیدار شود و از بیماری ظلم بهبودی یابد "[11] اما سخنوری از جهت دیگر بد است اگر از ظالم دفاع کنیم و به نیروی سخنوری او را از کیفر مصون نگاه داریم و اگر گناهی کرده است که مستوجب مرگ است از مرگ رهایی یابد. اما برای کسی که موافق عدل زندگی می کند و از ظلم می پرهیزد سخنوری هیچ سودی ندارد.به عبارت ديگر هم سقراط و هم پولوس به قدرت سخنوري در زندگي سياسيو رخنه كردن در آن  اقرار دارند چون گرايش به سياست در طبيعت انساني ريشه دارد اما " اختلاف بنيادي در اين است كه آيا اين نفوذ في نفسه آن مايه ارزش دارد كه آدمي آن را هدف خود سازد يا نه ؟ "[12]مابايد بدانيم سخنوري را به عنوان يك ابزار و وسيله براي چه هدفي بكار مي بريم.پولوس معتقد است كه قانون و عدل و ظلم يك امر قرار دادي است كه در صورت لزوم مي توان آن را ناديده گرفت اگر چه كه در حالت عادي بايد رعايت شود.

سخن که به اینجا رسید کالیکلس وارد بحث شد وگفت سقراط در بحث با پولوس بین زیبایی طبیعی وزیبایی قانونی خلط کرده است. در حالی که طبیعت و قانون بیشتر اوقات ضد یک دیگرند، چون " قوانین را همواره ضعیفان که اکثریت هر جامعه اند وضع می کنند و با در نظر گرفتن منافع خود برخی کارها را نیک قلمداد می کنند و پاره ای رابد ، و برای اینکه مردان نیرومند را، که از همه ی موهبت ها بیش از دیگران متمتع می شوند ، مرعوب سازند می گویند برای خویش بیش از دیگران خواستن زشت و منافی اخلاق است ."[13] اما  طبیعت" به نیکو ترین وجه ثابت می کند که عدالت آن است که مردمان توانا بیش از ناتوانان داشته باشند و لایقان بهتر و برتر از نالایقان بشمار آیند......عدالت در این است که توانا بر ناتوان فرمانروایی کندو از همه ی موهبت ها بیش از او بر خوردار گردد."[14] قانون که ساخته ی ضعیفان است انسان های نیرومند را زنجیر می کند و اگر یکی از این انسانها زنجیر را پاره کند و بر همه فرمان می راند وقانون طبیعت در فر وشکوه او نمایان می گردد.اما در باره ی فلسفه که سقراط خود را عاشق آن می داند کالیکلس می گوید " فلسفه بد نیست به شرط آنکه آدمی در روزگار جوانی و به مقداری که ضروری است به آن بپر دازد . اگر کسی همه ی اوقات خود را صرف فلسفه کند فلسفه مایه ی تیره روزی او می گردد." [15]و در نقد فلسفه با کنایه به سقراط می گوید " هیچ می دانی که اگر تو یا کسی مانند ترا به اتهامی واهی دستگیر کنند و به زندان افکنند هیچ کار از تو بر نخواهد آمد و اگر ترا به دادگاه بخوانند ومدعی فرومایه ای بر انگیزند که کشتن ترا پیشنهاد کند راهی جز محکوم شدن و مردن نخواهی دید؟ سقراط ، این چه هنری است که مرد مستعدی چون ترا بدین روز سیاه می نشاند و چنان ناتوان و درمانده می سازد که نه خود را بتواند از خطر برهاند و نه دیگری را." [16]سقراط در جواب می گویدآیا اکثریت جامعه از نظر طبیعی قوی تر ازیک فرد یا اقلیت نیستند؟اکثریت جامعه می توانند به اقلیت زور بگویند و دیکتاتوری کنند.ودر ضمن این اکثریت مردمان هستند که عدالت را در برابری می بینند و ظلم کردن را بد تر از ظلم دیدن می دانند .پس قانون وطبیعت هر دو یک چیز را می گویند .کالیکلس می گوید مرادم از قوی تر بردگان نادان نیستند که در یک جا جمع شوند و قانون تصویب کنند بلکه مرد دانا قوی تر از ده هزار نادان است و دانا باید فرمان براند وبیش از نادانان بهره ببرد.سقراط می گوید اگر بین ده هزار نفر یک نفر پزشک باشد و مقدار فراوانی از خوردنی ها ، آیا پزشک باید بیشتر از همه بخورد یا بر اساس سلامتی افراد به هر یک به اندازه دهد و چه بسا که خود اگر ضعیف باشد باید از همه کمتر بخورد .کالیکلس می گوید باز از خوردنی و آشامیدنی و کفشدوزی .....سخن می گویی در صورتی که قوی از نظر من " کسانی هستند که می دانند کشور را چگونه باید اداره کرد و از شجاعت نیز بهره ی کافی دارند و از این رومی توانند هر کاررا که درست می دانند بکنندبی آنکه در نیمه ی راه خسته شوند ."[17] سقراط می گوید یک بار اقویا و بعد دانشمندان و اکنون شجاعان را شایسته ی فرمان روایی می دانی .با وجود این آیا اینان باید بر خود نیز فرمان برانند یا فقط بر دیگران فرمان می رانند .کالیکلس می گوید تو مرد خوش باوری هستی و ساده لوحان را خویشتن دار می دانی و مسلط بر نفس می خوانی." کسی که بخواهد چون آزاد مردان روزگار بگذراند باید هوس ها و شهوات خود را به جای محدود ساختن بپرورد و به آن ها نیرو رساند و دانش وزیرکی خود را برای راضی کردن آن ها به کار اندازد و البته بیشتر مردمان به آن کار توانا نیستند و چون از ناتوانی خود شرم دارند برای پنهان ساختن آن لگام گسیختگی و نا پر هیز کاری را زشت می شمارندو بدین سان می کوشند کسانی را که از نظر طبیعی قوی تر اند محدود سازند ، و چون خود از ارضای هوس ها و رسیدن به آرزو ها نا توانند خویشتن داری و عدالت را می ستایند." [18]نیکبختی و فضیلت آدمی فرمانروایی و کامرانی است . از این که بگذری همه ی رسوم و آداب، غیر طبیعی و سخن های بی معنی است.سقراط در جواب اندیشه های فیثاغوری را بیان می کند که ما مردگانیم و تنهای ما گور های ماست ، ولی آن جزء روح ما که جایگاه هوس هاست همواره در حال زیرو روشدن است و این جزء روح آدمی به خمی سوراخ دار شبیه است که کسی با غربال های پاره( روح مردمان لگام گسیخته) بخواهد آن را پر کند.کالیکلس می گوید اگر خم بی سوراخ باشد و پر شود دیگر لذتی از زندگی نمی برد می شود مثل سنگ .سقراط می گوید اگر این گونه باشد پس باید سوراخ را بزرگتر کنیم . در این صورت زندگی که تو می پسندی مثل سنگ نیست بلکه زندگی مرغابی است ،یا مثل کسی است که مبتلا به خارش تن است واگر تا آخر عمر تن خود را بخاراند از زندگی لذت می برد. کالیکلس نظرش این است که لذت وخوبی یکی است یعنی نسبتشان تساوی است حرفي كه كساني مثل پروتاگوراس و گرگياس از گفتن آن شرم دارند . ولی سقراط نظرش این است که نسبتشان من وجه است. سقراط از کالیکلس اعتراف می گیرد که تندستی و بیماری و آهستگی و سرعت.... یکی بعد از دیگری می آید و آنگاه نتیجه می گیرد که چون نوشیدن در حال تشنگی لذت آور است پس معلوم می شود  آدمی در حال رنج کشیدن لذت می برد . بنابر این لذت و درد در یک هنگام می توانند در تن یا روح باشند .نیک وبد جمع نمی شوند اما رنج ولذت جمع می شوند پس لذت غیر از خوب ورنج غیر از بد است.و چون آدمی رنج تشنگی ولذت نوشیدن را در یک هنگام از دست می دهد لذا لذت و درد با هم از دست می روند . نتیجه اینکه" لذت غیر از خوبی است و درد غیر از بدی . زیرا لذت و درد در آن واحد از دست می روند در حالی که خوبی و بدی نمی توانند در یک زمان از میان بروند." [19]استدلال دیگر اینکه اگر خوبی و لذت را یکی بدانیم باید بپذیریم که  بدان در نیکی و بدی با نیکان برابرند ، یا شاید کمی بهتر از نیکان اند.برای مثال در جنگ وقتی دشمن عقب نشینی می کند ترسو و شجاع هر دو شاد می شوند اما ترسو بیشتر از شجاع شاد می شود، و وقتی که حمله می کند ترسو و شجاع هر دو اندوهگین می شوند ولی ترسو بیشتر .لذا شادمانی و اندوه در ترسو بیشتر از شجاع است.کالیکلس سخن سقراط را می پذیرد که دو گونه لذت هست یکی خوب و یکی بد. و دوگونه درد است یکی سودمند و دیگری زیان بخش . با این پذیرش سقراط بر می گردد به انواع هنر ها. ما باید به دنبال خوبی باشیم و حتی لذت را برای خوبی بخواهیم و همچنین درد را. آشپزی به دنبال لذت است و کاری به خوبی وبدی ندارد ولی پزشکی دانشی است که لذت و درد سودمندرا برای خوبی بدن می خواهد .آرایشگر  به دنبال زیبایی است و کاری به بدی و خوبی بدن ندارد .اما استاد ورزش خوبی و بدی سودمند را برای بدن می خواهد .قانون گذار و مجری قانون در پی لذت نیستند بلکه آنچه را که برای انسان و جامعه خوب وسودمند است به کار می گیرند، چه لذت سودمند باشد وچه درد سودمند. وبرای تشخیص این دانش فلسفه می خواهد . اما سوفیست وسخنوردر پی خشنودی یک فرد یا گروهی از مردمان هستند و کاری به سود زیان ندارند و این دانش چاپلوسی است" سخنوران می خواهند سخنی موافق سلیقه ی شنوندگان بگویند و دل آنان را بدست آورند و در تامین منافع خود می کوشند و در بند خیر وصلاح مردم نیستند."[20].از چاپلوس گران علاوه بر سخنوران و سوفیست ها موسیقی دانان و شاعران هستند." شاعران و موسیقیدانان را ازآن جهت بصراحت نکوهش می کند که غرضشان تنها ایجاد لذت و برای خوانندگان و شنوندگان است نه فایده رساندن به آنان."[21] کالیکلس می گوید سخنوری دو نوع است نوعی از آن چاپلوسی است و نوع دیگر نیک وزیباست زیرا مقصودش بهتر کردن مردمان است و کاری به خوش آمدن وبد آمدن مردم ندارد.سقراط از کالیکلس سوال می کند یکی از این نوع سخنوران را نام ببر. کالیکلس می گوید در میان سخنوران این زمان چنین کسی را نمی شناسم.اما از گذشته گان تمیستوکلس،کیمون، میلتیادس و پریکلس این گونه بوده اند . سقراط می گوید با تعریفی که ما از فضیلت کردیم هیچ یک از اینها را شامل نمی شود .فضیلت هر چیز نظم خاص همان چیز است. حالتی از نظم و تعادل که در جسم پدید آید تندرستی است و اگر در روح پدید آید عدالت و خویشتنداری است .لذا سخنور عادل و هنرمند باید" عدالت را در روح مردمان بیدار کند و آنان را از ارتکاب ظلم باز دارد.و خویشتن داری را در درون آنان جایگزین سازد تا زمام نفس را بدست گیرندو لگام گسیخته نگردند وفضیلت پیدا کنند و فساد در درونشان راه نیابد ."[22] هم چنانکه پزشک مریض را از خوردن بعضی غذا ها پرهیز می دهد " روحی را که به بیماری نادانی و ناپرهیز گاری و لگام گسیختگی مبتلاست باید از بر آوردن هوسها و آرزوهایش باز داشت و تنها در کارهایی آزاد گذاشت که مایه ی بهبودی است ." [23]ما وقتی خوب می شویم که فضیلتی در ما پدید آید خوبی و فضیلت نتیجه ی نظم خاص همان چیز است روح تنها وقتی منظم می شود که پایبند اصولی باشد پایبندی به اصول خویشتن داری است و خویشتن دارکسی است که به شایستگی رفتار می کند و کسی که به شایستگی رفتار می کند عادل است و اگر با خدایان چنان کند دیندار و پرهیز گار و کسی که عادل و دین دار است شجاع نیز هست چون چیزی را که نباید طلبید نمی طلبد و از آنچه نباید گریخت نمی گریزد.و این گونه آدم ها می توانند با یکدیگر دوستی کنند .لگام گسیختگی و بر آوردن هوس ها وآرزوهای نفسانی زندگی رهزنان است و اینان نه دوست هستند و نه دیندار....سقراط در اینجا بحث اهمیت اعتدال ریاضی را در عالم خدایان و آدمیان مطرح می کند و در بحث تربیت ریاضی و برابری هندسی ظاهرا متاثر از فیثاغورس است .

آدمی برای اینکه ظلم نکند و ظلم هم نبیند باید از کدام دانش بهره مند باشد؟ سقراط می گوید یا باید بر کشور فرمانروایی کند و یا با حاکم وقت دوست و دمساز باشد .و از انجایی که دوستی کامل دوستی همجنس با همجنس است .لذا اگر در کشوری مردی بی بهره از تربیت روحی فرمانروایی کند  با کسی که بهتر از اوست نمي تواند دوستی کند وبا کسی که بدتر از او هم هست نمی تواند دوستی کند " پس تنها مردی خواهد توانست با او دمساز شود که مانند خود او باشد و هر چه او می پسندد بپسندد و در عین حال به فرمان او گردن بنهد و پیش او پشت دو تا کند . البته این مرد در آن کشور نفوذی بزرگ خواهد داشت و هیچ کس جرات نخواهد کرد اهانتی به او روا دارد."[24] و اگر در این کشور جوانی بخواهد به قدرت دست یابد باید از همان جوانی عادت کند به اینکه هر چه سلطان می پسندد هنر بداند و هر چه بیشتر شبیه و هم جنس او شود و در این صورت به خاطر تقلید از فرمانروای مستبد روح خود را بیمار و فرسوده خواهد ساخت.ولی به قدرت خواهد رسید و سخنوران کسانی هستند که به چنین جوانانی یاد می دهندچگونه با حاکم وقت دمساز شوند و خود نیز از مردم آتن چاپلوسی می کند تا صاحب جاه و مقام گردد و در دولت نفوذ یابد . شاید جوانی بگوید که من بی آنکه همجنس فرمانروایان وقت شوم صاحب نفوذ می گردم اما حواس فرمانروایان نیز کاملا جمع است و این گونه نیست که فریب بخورند چه اگر به ظاهر از آنان تقلید کنی ترا به بازی نخواهند گرفت.

سخنور خوب کسی است که اگر عده ای از مردم ظالم وبی خرد را به او بدهی و بعد از مدتی نیک و عادل و خردمند گردند آیا چنین سخنورانی در آتن وجود دارد ؟ پاسخ منفی است آیاچنین سیاستمدارانی در آتن هست یا بوده است .باز هم پاسخ منفی است پس آنانی که کالیکلس نام برده است هیچ یک سیاستمدار موفقی نبوده اند چرا که مردم اول پریکلس را دوست داشتند و بعد او را به دزدی و فساد وبدی متهم نمودندو می خواستند که اعدامش کنند کیمون را تبعید کردند و تمیستوکلس را نیز آواره کردند و میلتیادس را نزدیک بود که داخل چاه بیندازند .اگر این مردان سیاسی موفق بودند ومردم را خوب تربیت کردند چرا پایان کارشان به اینجا ها کشید.درست است که اینان در ساختن بندر و حصار شهر و فراهم آوردن نیروی دریایی از دیگر حاکمان پیش از خود زحمت بیشتری کشیدند وبه مراتب از آنها بهتر بودند ولی آنهاچون به روح نپرداختند مانند نانوایان و آشپزان و می فروشانی هستند که به جای تندرستی و ورزیدگی بدن ،به خواهش های تن خدمت کرده اندو شکم را بزرگ و گوشت تن را فاسد کردند. و وقتی دولت یکی از سیاستمداران را به سبب گناهی محاکمه می کند او چنان ناله و زاری می کند که گویی به مصیبت بزرگی دچار شده است و می گوید " با آن همه خدمت که به کشور کرده ام سزاوار نیست با من چنین کنند "ولی آیا عقل قبول می کند که کسی عضو دولتی باشد و از همان دولت آزاری ببیند و آن راظالم و بد خواه بخواند. درست مثل سوفیست ها که شاگردان را خود را با فضیلت و درستی تربیت می کنند وبعد گله می کنند که مزد آنها را نمی دهند.سقراط از کالیکلس سوال می کند که " چه می گویی در باره ی کسانی که هنگامی که زمام امور دولت را بدست دارند رجز می خوانند و هر روز ادعا می کنند که جامعه و دولت را بهتر ساخته اند ولی همینکه از کار افتادند ناله و شکایت می آغازند و از وضع جامعه و دولت چنان بد گویی می کنند که گویی بدتر آن در تصور نمی گنجد ؟ آیا این سیاستمداران در نظر تو بهتر از فرومایگان اند؟"[25] سیاست مدار واقعی کسی است که به جای خوش آمدن مردمان خیر وصلاح آنان را در نظر گیردو سقراط و بعضی از کسان سیاستمدار واقعی هستند

سقراط در پایان ا ندیشه های خود را در قالب اسطوره بیان می کند و آن همان پاداش و عذاب در دنیایی است که کسی حق و ناحق نمی کند چون روح از بدن جدا شده و دیگر شناخته نمی شود که بدن چه کسی است . فقط با علاماتی که بر روی روح وجود دارد در باره اش حکم می رانند آنانی که اندکی گناه مرتکب شدند با کمی تنبیه و مجازات پاک می شوند وکسانی که ظالم بوده اند و به خصوص تبهکارترین مردمان را که در میان صاحبان قدرت می توان یافت دچار عذابی جاودان خواهند شد ." ولی اگر روح پرهیز کاری ببیند که به عدالت زندگی گذرانده است ، خصوصا اگر روح فیلسوفی باشد که در همه ی عمر جز به کار خود نپرداخته ، از دیدن او شادمان می گردد و او را به جزیره ی نیکبختان روانه می سازند."[26] " گرگیاس نخستین اثری است که افلاطون در آن تربیت سقراطی را به عنوان دانش سیاسی تشریح می کند و تضاد آن را با دولت موجود نشان می دهد . این تضاد بکلی غیر از تضاد میان تربیت سوفسطایی و مردان سیاسی وقت است."[27]  

 



[1]متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی جلد دوم 896

[2] همان،883

[3] گرگياس 449

[4] همان 450

[5] پایدیا ، ورنر یگر ، محمد حسن لطفی ، جلد دوم ، 755

[6] همان 756

[7] تاريخ فلسفه ، دكتر محمود هومن ، چاپ سوم ص 160

[8] متفكران يويناني ، 869

[9] گرگياس 463

[10] همان 479

[11] همان 480

[12] همان872

[13] همان 483

[14] همان 483

[15] همان 484

[16] همان 486

[17] همان 491

[18] همان492

[19] همان 497

[20] همان 503

[21] متفکران یونانی ، ، جلد دوم ، 879

[22] گرگياس 505

[23] همان505

[24] همان510

[25] همان 520

[26]همان 526

[27]  پایدیا ، جلد دوم ،791

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 11:56  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

اوتیفرون

افلاطون

محمد حسن لطفي – رضا كاوياني

اوتیفرون که فردی مذهبی و پیشگو است ،  به دادگاه آمده است تا از پدر خود به جرم قتل مزدوری شکایت کند . سقراط را در دادگاه می بیند و تعجب می کند که او در دادگاه چه می کند. سقراط به طنز می گوید جوانی به نام ملتوس از محله ی پیتوس که نام وآوازه ای ندارد از من شکایت کرده است که من جوانان را گمراه می کنم و اینکه از خدایی تازه سخن می گویم و به خدایان کهن اعتقادي ندارم . شاید به این خاطر از من شکایت کرد که بهتر از همه ی مردان سیاسی دریافته است که سیاست را از کجا باید آغاز کند.اوتیفرون می گوید اینگونه تهمت ها در مردم زود اثر می بخشدسقراط می گوید علاوه بر آن اشکال مردم آتن در این است که اگر فرد دانایی بخواهد آنها را چون خود کند بر او خشمگین می گردند.اوتیفرون می گوید نزدیکان من به من اعتراض کرده اند که چرا به خاطر یک مزدوری که برده ای راهم کشته است بر پدرم شکایت کرده ام و ادعا می کنند که دعوای پسر بر پدر به اتهام قتل دور از دینداری است .سقراط هم چنان که روش اوست موضوع بحث را از زبان اوتیفرون مطرح کرده است . دینداری چیست؟ اوتیفرون می گوید دینداری همین کاری است که می کنم "یعنی کسی را که دست به گناه آلوده است تعقیب می کنم ، خواه گناهش قتل نفس باشد یا دزدی از پرستشگاه ، و اعم از اینکه گناهکار پدریا مادر من باشد یا بیگانه ای ، و بی دینی چشم پوشی از گناه تبهکاران است. " [1] دلیلی که می آورد اسطوره های یونان است زئوس که عادلتر و بزرگتر از همه ی خدایان است  پدرش کرونوس را به بند کشید و و پدر زئوس هم پدر خود اورانوس را به کیفر گناهی عقیم کرد .  سقراط می گوید آیا این گونه داستان ها را در باره ی خدایان باور داری ؟ آیا تو هم موافقی که خدایان با یکدیگر دشمنی می ورزند و میان آنها جنگ و خونریزی اتفاق می افتد ....سقراط خدایان یونانی را نقد می کند . اوتیفرون مظهر انسان هایی است که هنوز می خواهند تفسیری اسطوره ای از جهان ارائه دهند و نمی خواهند باور کنند که اندیشه های اساطیری حقانیت خود را از دست داده است در حقیقت اوتیفرون همان ملتوس است ." اینان به اساطیر اعتقاد راستین ندارند ولی از دشواریهایی که تزلزل اعتقاد عمومی ممکن است به بار آورد می هراسند و در برابر مردی که سبب آن تزلزل شده است به پا می خیزند پرسش ناشی ازعقل را در درون خود دارند ولی به زبان آوردن آن را بیدینی تلقی می کنند ." [2]  سقراط به تعریف دینداری بر می گرددو می گوید اینها را که گفتی موافق دینداری است نه خود دینداری . به من آن صورت (ایده) ی دینداری و بیدینی را بشناسان ." در زمان افلاطون دینداری ، با اینکه به سبب تردید هایی ناشی از تعقل به سستی گراییده بود ، هنوز یکی از فضایل اصلی شهروندان دولتشهر بشمار می رفت .....افلاطون در این مکالمه مفهوم سنتی دینداری را با مفهوم جدید سقراطی آن ، که نه تنها همه چیزهای زمینی بلکه همه امور آسمانی را نیز با معیار "نیک" می سنجد ، مقایسه می کند ، وبی جهت نیست که مفهوم" ایده" برای نخستین بار در این مکالمه به زبان می آید." [3] اوتیفرون در تعریف دینداری می گوید " آنجه خدایان دوست دارند موافق دین است و آنچه دوست ندارند مخالف دین"[4] سقراط می گوید معلوم می شود که دینداری و بیدینی دو چیز هستند .و همچنین گفته شد که بین خدایان اختلاف و دشمنی وجود دارد و اختلاف بین خدایان در باره ی مسایلی چون ظلم و عدل و نیک و بد مصداق پیدا می کند نه در باره ی اموری که می شود با شمارش و توزین پاسخ دقیقی برای آن یافت.لذا گروهی از خدایان چیزی را نیک وعادلانه می دانند و گروهی دیگر همان چیز رابد وظالمانه .پس یک چیز در آن واحد هم محبوب خدایان است و هم منفور خدایان.و در این صورت به سوال پاسخ داده نشده است .اوتیفرون می گوید عملی که همه ی خدایان دوست دارند مطابق دین است و عملی که همه ی خدایان دوست ندارند مخالف دین.سقراط  می پرسد " عملی که موافق دین است ، بدان جهت محبوب خدایان است که موافق دین است ، یا چون محبوب خدایان است موافق دین شمرده می شود؟"[5]اوتیفرون می گوید خدایان چیزی راکه موافق دین است دوست دارند نه اینکه چون خدایان دوست دارند موافق دین است .سقراط می پرسد محبوب خدایان چه؟آیا چیزی را که خدایان دوست دارند محبوب خداست یااینکه چون محبوب خدا است خدایان دوستش دارند .؟اوتیفرون می گوید هر چه که خدایان دوست دارند محبوب خدایان است. سقراط می گوید پس آنچه که محبوب خدایان است نمی تواند موافق دین باشد .جون آنچه که موافق دین است خدایان دوست دارند در صورتی که آنچه که خدایان دوست دارند محبوب خداست پس دینداری غیر از محبوب خدا بودن است .سقراط می گوید اوتیفرون به جای اینکه دینداری را تعریف کند یکی از صفات دینداری را که محبوب خدا بودن است را ذکر کرده است ." قضیه "دینداری فلان چیز است" بیان ماهیت شیء است در حالی که " دوست داشته می شود" بیان یک واقعیت است ." [6]  اوتیفرون مثل همه ی کسانی که به بحث با سقراط می نشینند و نادانی شان آشکار می شود می گوید " نمی دانم اندیشه ی خود را چگونه بیان کنم زیرا هر سخنی را که به میان می آورم عنان از دست من می رباید و می گریزد و در یک نقطه پا بر جا نمی ماند."[7] سقراط می گوید این صفت نیای من دایدالوس است ولی نمی دانم چرا سخنان تو ثباتی ندارد .اوتیفرون می گوید چون تو نمی گذاری. سقراط می گوید پس معلوم می شود که بسی هنرمند تر از دایدالوس هستم ، چون او فقط به آثار خود توانایی پریدن می بخشید و من می توانم حتی سخنان دیگران را نیز بپرانم .

سقراط سوال می کند که آیا هر کار عادلانه موافق دین نیز هست ؟ یا آیا هر عمل موافق دین مطابق عدالت است ؟یا بگوییم که عدالت اعم از دینداری است .یعنی هر عمل مطابق عدل موافق دین نیست زیرا دینداری جزئی از عدالت است .؟اوتیفرون می گوید دینداری جزئی از عدالت  است " دینداری آن جزء عدالت است که طرز رفتار ما را با خدایان معین می کند در حالی که جزء دیگر آن به رفتار ما با آدمیان مربوط است ."[8] سقراط می پرسد که مراد از رفتار با خدایان چیست ؟چون هنر رفتار با یک مثلا اسب این است که چگونه رفتار کنیم که برای او سودمند باشد . آیا رفتار با خدایان یعنی اینکه ما چگونه رفتار کنیم که برای خدایان سودمند باشد .بنا بر اساطیر یونان آدمیان "پرستار" خدایان هستند همانطور که خدایان شبانان یا نگهبانان آدمیان هستند حال آیا عمل دیندارانه ما سبب می شود که خدایان بهتر شوند .اوتیفرون نمی تواند از این اندیشه اساطیری دفاع کند لذا سعی می کند معنی دقیقتر یا عقلانی تری ارائه دهد . می گوید مثل رفتار بنده با خواجه اش می باشد. سقراط می گوید پس دینداری به عقیده ی تو نوعی خدمتگزاری به خدایان است . در این صورت به حصول کدام نتیجه یاری می کند ؟اوتیفرون می گوید "بدست آوردن دل خدایان از راه دعا و قربانی دینداری است و سبب می شود که خانه ها سالم بمانند....."[9] لذا دینداری دانش دعا کردن و قربانی دادن است.یا دانش هدیه دادن به خدایان و خواهش کردن از آنان است.سقراط می گوید در این صورت دینداری دانش داد وستد است. و اگر این گونه باشد برای خدایان چه سودی دارد . اوتیفرون می گوید از آنان تجلیل می کنیم و دلشان را به دست می آوریم .سقراط می گوید " پس دینداری وسیله ای است برای بدست آوردن دل خدایان ، نه چیزی که محبوب خدایان است یا برای آنان سود در بر دارد."[10] اوتیفرون می گوید یقین دارم که دینداری محبوب خدایان است .یعنی دو باره به حرف اول خود باز گشته است . سقراط می گوید سخنانت دایره ای را پیمودند و دو باره به نقطه ی آغاز رسیدند .اوتیفرون یا می بایست به جهل خود اعتراف کند و در جستجوی حقیقت باشد و یا بگریزد و ظاهرا گریختن آسانتر است .در اول گفتگو به نظر می رسید که اوتیفرون و سقراط خیلی به هم نزدیک هستند اما در پایان نشان داده می شود که چقدر با یکدیگر بیگانه اند همه ی کسانی که می خواهند سقراط را محاکمه کنند مثل اوتیفرون هستند علاوه بر اینکه نظر مثبتی هم ندارند ." در مکالمه ی " اوتیفرون " اوتیفرون عالم دین یکباره متوجه می شود که پرده از روی دینداری حق به جانب و کینه جویانه اش بر افتاده و در برابر سقراط عریان مانده است ."[11]  



[1] اوتيفرون 6

[2] مرگ سقراط ، رومانو گواردینی ، محمد حسن لطفی ، 37

[3] پایدیا ، ورنریگر، محمد حسن لطفی، جلد دوم ،963

[4] اوتيفرون 7

[5] همان 10

[6] مرگ سقراط،46

[7] اوتيفرون 11

[8] همان 12

[9] همان 14

[10] همان 15

[11] پایدیا ، 683

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 16:23  توسط عبدالعلی عنایتی  |