تبليغاتX
کارگاه خرد

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

ته ئه تتوس

ته ئه تتوس رياضي دان جواني است كه در اواخر عمر سقراط با او آشنا مي شود و سقراط را شيفته خود مي كند. و يا به تعبير سقراط از كساني است كه درد زائيدن دارد، و سقراط مي تواند او را كمك كند. اما در جواني در جنگ زخمي مي شود و وقتي او را به آتن مي آورند مي ميرد.سال 369 ق.م.  افلاطون اين رساله را به ياد او نوشته است .

موضوع بحث شناسايي است . طبق معمول سقراط سوال مي كند كه شناسايي چيست؟ ته ئه تتوس انواع شناسايي را نام مي برد و سقراط مي گويد من انواع شناسايي را نخواستم بلكه خود شناسايي چيست؟.ته ئه تتوس مي گويد شناسايي چيزي جز ادراك حسي نيست.سقراط مي گويد اين سخن پروتاگوراس است اگرچه كه او به زبان ديگري مي گويد " انسان مقياس همه چيز است ، مقياس هستي آنچه هست و چگونه است و مقياس نيستي آنچه نيست و چگونه نيست . " سقراط انسان در جمله پروتاگوراس را انسان فردي تفسير مي كند نه انسان نوعي. مي گويد وقتي بادي مي وزد مطابق نظر پروتاگوراس كسي كه باد را سردحس مي كند سرد و براي كسي كه باد را گرم حس مي كند گرم است . پس باد به هر يك از دو نفر به نحو متفاوتي نمودار مي شود  و اگر نمود با ادراك حسي يكي باشد در اين صورت هر كس هر چيزي را در مي يابد حقيقت است و خطايي در آن راه ندارد.سقراط بعد هستي شناسي هراكليتوسي را نقل مي كند يعني معرفت شناسي پروتاگوراسي را با هستي شناسي هراكليتوسي در مي آميزد. چيزي به نام " هست " نداريم آنچه كه داريم " شدن " است  و ناشي از جنبش . "نيست" نداريم آنچه كه داريم" نشدن" است كه ناشي از سكون است .آتش نتيجه ي مالش و جنبش است و خاموشي و سردي نتيجه ي سكون . سلامتي بدن نتيجه ي تمرين ، حركت و ورزش است و بيماري نتيجه ي سكون. شناسايي نتيجه ي حركت و جنبش روح است و بي فكري نتيجه ي سكون .حال اگر من رنگي را آبي مي بينم رنگ آبي نتيجه اصطكاك چشم با جنبشي كه خاص آن رنگ است پديد مي آيد  پس براي هر كس يك جور ظاهر مي شود. براي يك فرد هم در هر ديدني، يك جور نمو دار مي شود؛ چون فرد هميشه در حال تغيير وآن چيزي هم كه متعلق ادراك حسي ماست هميشه در حال جنبش است .لذا در باره ي هيچ چيزي نمي توان گفت "هست "  بلكه بايد گفت همه چيز همواره "مي شود" و "‌شدن " هر چيز هم همواره براي چيز ديگري است .و حتي با زبان متعارف نمي شود سخن گفت وقتي كه همه چيز در سيلان باشد بلكه" بايد براي خود زباني تازه بسازند . " [1]

سقراط بعد مسئله ي خواب و بيماري مخصوصا ديوانگي را مطرح مي كند  اگر شناسايي ادراك حسي باشد و هر چيزي براي هر كس همان است كه نمو دار مي شود در اين باره چه بايد گفت ؟ چگونه ما مي توانيم بدانيم كه در خوابيم يا در بيداري ؟ عاقليم يا ديوانه ؟

اگر سخن پروتاگوراس درست باشد ؛ هيچ كس از كس ديگر دانا تر نيست . هيچ كس خطا نمي كند  و هيچ كس چيزي به كسي نمي تواند بياموزد و سقراط مي گويد در شگفتم كه چرا پروتاگوراس از مردم پول مي گيرد كه به آنها چيزي بياموزد .و اصلا چرا دانشمندان بر سر حقيقت با يكديگر بحث مي كنند وقتي هر كسي هر چه كه ادراك كرده است همان حقيقت باشد. ادراك حسي ،تاثرات متضادي را به بار مي آورد يك شيء از نزديك بزرگ است و از دور كوچك يا از يك زاويه يك شكل است و از زاويه ي ديگر شكلي ديگر .اگر ادراك حسي ملاك باشد حيوانات نيز داراي ادراك حسي هستند در اين صورت پست ترين حيوانات در كنار انسان قرار مي گيرند .اگر نظر من اين است كه نظر پروتاگوراس نا درست است ، پروتاگوراس بايد آن را بپذيرد[2]...استدلال ديگر اينكه اگر ديدن مساوي شناختن باشد نديدن بايد مساوي نشناختن باشد. نديدن مساوي نشناختن است در ست نيست چون ما خيلي چيز ها را نمي بينيم اما مي شناسيم پس ديدن مساوي شناختن نيز غلط است .آيا وقتي كسي چيزي را نمي داند مي تواند مقياس حقيقت باشد مخصوصا علم به آينده . اينكه آيا در سال آينده انگور شيرين است يا ترش نظر كشاورز براي ما مقياس است يا نظر موسيقي دان ؟خلاصه اينكه اگر همه چيز در سيلان و جنبش باشد نمي توانيم بپذيريم كه شناسايي ادراك حسي است .

ما شوري را با زبان و صدا را با گوش حس مي كنيم و هر يك نمي تواند كار ديگري را انجام دهد . اما وقتي ما دو چيز را از راه دو حس درك مي كنيم بعد بين آن دو مقايسه مي كنيم ،آيا يكي غير از ديگري است  يا اينكه آنها هر دو يكي هستند و ... روح به پاره اي از چيز ها خود بي واسطه علم پيدا مي كند و به پاره اي چيز هاي ديگر به وسيله ي نيروي مختلفي كه در تن است در مي يابد . مثلا روح خود هستي ونيستي و همانندي و نا همانندي و هماني و دگري و وحدت و كثرت و فردي و زوجي را در مي يابد . " پس شناسايي از ادراك حسي حاصل نمي شود بلكه بر اثر داوريهايي كه در باره ي ادراك هاي حسي مي كنيم و نتايجي كه از آن داوريها بدست مي آيد "[3]  حاصل مي شود.ديدن و شنيدن ... ادراك حسي هستند و چون با ادراك حسي نمي توان هستي را دريافت لذا نمي توان به ماهيت راستين چيز ها راه يابند .لذا قادر به شناسايي نيستند ،و هيچ گاه و در هيچ حال شناسايي و ادراك حسي نمي تواند يكي باشد ." شناسايي آن حالتي است كه روح بخود مي گيرد هنگامي كه خود و براي خود به هستي توجه مي يابد و بدان مي پردازد " [4]و اين همان است كه پندار يا عقيده ناميده مي شود .

ته ئه تتوس مي گويدپندار گاه درست و گاه نادرست است . شناسايي پندار درست است. در برابر پندار درست پندار نا درست قرار دارد . اشتباه چگونه ممكن است ." روح در حالت تفكر كاري نمي كند جز اينكه از خود مي پرسد و خود پاسخ مي دهد و باز خود آن پاسخ را مي پذيرد يا رد مي كند ...پنداشتن نوعي سخن گفتن است و پندار سخني است ، ولي نه سخني كه به ياري صدا به ديگري گفته مي شود ، بلكه سخني است كه روح در حال خاموشي به خود مي گويد ." [5]  سقراط مي گويد اگر من ته ئه تتوس و تئودوروس را بشناسم هر گز نخواهم پنداشت كه ته ئه تتوس تئودوروس است؛ و يا وقتي هيچ كدام را نمي شناسم يكي را به جاي ديگري نمي گيرم؛ و يا يكي را بشناسم و ديگري را نشناسم باز هم يكي را به جاي ديگري نمي گيرم . پس وقتي پندار نادرست به وجود مي آيد كه " شما دو تن را از دور به نحو غير روشن ببينم مي كوشم ادراك حسي حاصل از ديدن هر يك از شما را با نقشي كه از او در ضمير دارم منطبق سازم و بر روي آن نقش قرار دهم تا شناختن دو باره حاصل شود . ولي در اين تطبيق به خطا مي روم ... و در نتيجه اشتباه در داوري روي مي دهد و پندار نا درست حاصل مي گردد"[6] " ما در مورد چيزي كه نمي شناسيم و به حس نيز درك نكرده ايم دچار پندار نادرست نمي شويم . پندار ما هميشه گرد چيز هايي مي گردد كه مي دانيم و به حس ادراك مي كنيم ، و فقط در مورد اين گونه چيزهاست كه گاه پندار درست بدست مي آوريم و گاه پندار نادرست. اگر ادراك حسي را به سوي نقشي ببريم كه بدان مربوط است و با آن منطبق سازيم پندار ما درست مي شود و اگر در اين انطباق به خطا برويم ، نادرست."[7]

 سقراط در تعريف دانستن مي گويد" دانستن صاحب شناسائي بودن است"[8] در باره ي اينكه شناسايي پندار درست است سقراط مي گويد گاه در دادگاه قاضي حكم درستي مي كند بدون اينكه شناسايي داشته باشد . يا اينكه وكلاي دادگستري و سخنوران در دادگاه در باره ي واقعه اي در گذشته روي داده در شنوندگان پنداري درست به وجود مي آورند بدون اينكه علم حقيقي در آنها به وجود بياورند .افلاطون براي اينكه نشان دهد چگونه اشتباه به وجود مي آيد از تمثيل موم و مرغداني استفاده مي كند و تلاش فراواني را به خرج مي دهد " كوشش افلاطون براي دست يافتن به مقصودي است كه مكالمه " ته ئه تتوس " را براي آن تصنيف كرده است .او مي خواهد از طريق اين مكالمه دليلي نا مستقيم بر درستي نظريه ي ايده بياورد."[9]  بعداين تعريف مطرح مي شود كه شناسايي پندار درست است با يك توضيح يا يك بيان .آيا ارائه ي يك بيان به اين معني است كه يك حكم صحيح با كلمات بيان شود ، در اين صورت با عقيده ي درست فرقي ندارد .يا به معني تجزيه به اجزاء اوليه است. سقراط ايراد مي گيرد كه تعريف چيزي نيست جز تركيب چند نام، و عناصري كه تعريف از آنها تركيب مي شود نه قابل توضيح اند و نه قابل شناختن، فقط مي توان آنها را ادراك كرد . " چيز هاي مركب ، بر خلاف آنها ، هم توضيح پذيرند و هم شناختني و مي توان در باره ي آنها پنداري درست بدست آورد . حال اگر كسي در باره ي چيزي پندار درست داشته باشد ولي نتواند آن را تعريف كند بايد گفت كه روح او به حقيقت بر خورده ولي شناسايي بدست نياورده است . " [10] پس سوال اين است كه چگونه ممكن است عناصر اصلي ناشناختني باشند ولي هر چه  از تركيب آنها پديد آمده باشد شناختني باشد ؟

توضيح يا تبيين سه معني دارد " نخست ، بيان انديشه به ياري اصوات و كلمات و معني دوم بر شمردن جزئيات و رسيدن از جزئيات به كل ...معني سوم يعني بيان خصوصياتي كه چيزي خاص را از چيزها جدا مي سازد ."[11] پس " كسي كه در باره ي چيزي پندار درست دارد و از اين گذشته از خصوصيتي كه مايه ي جدائي آن از ديگر چيزهاست آگاه مي باشد ، آن چيز را مي شناسد ."[12]يا پندار درستي كه با شناسائي خصوصيات مشخصه همراه باشد. اما اشكالش اين است كه خود شناسايي در تعريف بكار رفته است يعني مي شود شناسايي پندار درستي است كه با شناسايي همراه باشد .وقتي من مفهوم صحيحي از ته ئه تتوس دارم آيا آن صفات و مشخصات مميزه در آن مفهوم قرار دارد يا نه ؟ در صورت اول چيزي اضافه نمي شود و در صورت دوم من حق ندارم چيزي را اضافه كنم.

شناسايي نه ادراك حسي است و نه پندار درست و نه پنداري كه با تعريف و توضيح همراه باشد .      



[1] ته ئه تتوس ، افلاطون ، محمد حسن لطفي، 183

[2] تاريخ انتقادي فلسفه يونان ، استيس ، يوسف شاقول ، 4-173

[3] ته ئه تتوس 186

[4] همان 187

[5] همان190

[6] همان193

[7] همان 194

[8] همان 197

[9] متفكران يوناني ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفي ، 1106

[10] ته ئه تتوس 202

[11] همان208

[12] همان 208

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:32  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

فايدروس

افلاطون

محمد حسن لطفي

ليزياس، ماهرترين خطابه نويس زمان و رئيس با نفوذ ترين مدرسه ي بلاغت آتن در زمان سقراط است؛ به آتن آمده است و در منزل ايسوكراتس ،كه بعد ها در مقابل آكادمي افلاطون مدرسه دارد واز رقيبان جدي او در بلاغت است،  ساكن است . فايدروس كه از شاگردان سقراط است نزد ليزياس بوده و سقراط مي خواهد كه گفت و گوي خودشان را براي سقراط تعريف كند .آنها در كنار رودخانه زير درخت چناري مي نشينند و فايدروس سوال مي كند اينجا همان جايي نيست كه بوره آس خداي باد شمال ، اري تيا دختر پادشاه آتن را دزديده است سقراط مي گويد ظاهرا دو يا سه استاديون پايين تر است . فايدروس نظر سقراط را در باره ي اين مطلب مي پرسد سقراط مي گويد من فعلا در اين جور مسايل هر چيزي كه مردم مي گويند مي پذيرم و وقت و ذهن خود را صرف اين جور مسايل نمي كنم چون هنوز نتوانسته ام فرماني را كه بر ديوار پرستشگاه دلفي نوشته ،به جا آورم و خود را بشناسم . نمي دانم " خود نيز ديوي هستم مغرورترو ناهنجارتر ازتيفون ، يا مخلوقي ساده و عادي كه طبيعت عنصري الهي وآسماني در نهادش نهفته است . " [1] به نقطه ي دلخواه مي رسند و سقراط از فايدروس مي خواهد كه خطابه ي ليزياس را بخواند . افلاطون از ليزياس متنفر است چون ليزياس از دموكرات هاي افراطي است كه در مبارزه با اشراف همه ي نيروي خود را بكار گرفته است بعلاوه با سبك سخن ليزياس در رساله اش به نام " دفاع از سقراط " كه سقراط را از دوستان اشرافيش كريتياس و خارميدس جدا كرده، مخالف است . افلاطون خطابه اي را انتخاب كرده است كه همه ي معايبي كه افلاطون مي خواهد بشمارد داراست خلاصه آنكه افلاطون  در اين رساله ي  بسيار زيبا  ليزياس را لگد كوب كرده است . در عوض در پايان رساله از ايسوكراتس دفاع مي كند و به او تمايل دارد چون ايسوكراتس نيز با دموكراسي افراطي مخالف است و خواستار بر پايي دو باره ي مجلس ريش سفيدان يا آرئوپاگ است .ولي در عوض ايسوكراتس به شدت از افلاطون متنفر است .افلاطون نوشته اي تصنعي از خود ليزياس مي آورد .كه در آن ليزياس مدعي است كه غير عاشقان را بايد بر عاشقان بر تري نهاد و دلايلي را ذكر مي كند .نوشته هايي از اين دست در آن زمان فراوان بوده است .هدف نويسندگان اين بوده كه هوش و مهارت خود را در نوشتن نشان دهند و ادعايي خلاف مشهور را كاملا موجه و پذيرفتني وانمود كنند. افلاطون از زبان سقراط خطابه اي در همان موضوع عشق با روش ليزياسي مي نويسد و نشان مي دهد كه از ليزياس برتر و استاد تر است .اما سقراط در هنگام خواندن خطابه روي خود را مي پوشاند چون از گفتن چنين سخناني شرم دارد. سقراط گفتار دوم را با اين ادعا آغاز مي كند كه نفس جاويدان است .از نظر سقراط نخست بايد ماهيت روح را روشن كرد. روح چيست؟.روح جاويدان است چون جنبشش از خودش است و چيزي كه جنبشش از خودش باشد فنا نمي پذيرد و مبدا هر چيزي است كه جنبشش از خودش نيست بلكه جنبانده مي شود .مبدا ازلي و ابدي است " مبدا جنبش ، چيزي است كه جنبشش از خود است ، و چنين چيزي نه مي تواند نابود شود و نه ممكن است بوجود آيد و گرنه رشته ي همه ي جهان و همه ي شدنها و پديد آمدنها گسيخته مي شد و سكوت و سكون حكمفرما مي گرديد."[2] خلاصه آنكه جز روح هيچ چيزي نيست كه جنبشش از خودش باشد لذا ازلي و ابدي است .روح داراي سه جزء است جزء خردمند ، جزء شجاعت ، جزء ميل كننده .آيا همه ي اجزاي روح فنا نا پذير است؟ اگر وقتي جزء خردمند روح به بدن مي پيوندد آن دو جزء ديگر به او ملحق مي شوند در اين صورت آن دو جزء ديگر فنا ناپذير نخواهد بود .فقط جزء خردمند روح است كه مرگ ناپذير است.افلاطون چگونگي ارتباط اجزاي روح به يكديگر را با تمثيل ارابه روح بيان مي كند .جزء خردمند روح ارابه ران است و دو جزء ديگر دو اسبي كه يكي آرام، خويشتندارو شرمگين است و ديگري سركش و چموش .همه ي ارابه ها به حركت در مي آيند تا از گنبد آسمان بيرون روند ولي فقط ارابه هايي كه پشت سر زئوس به حركت در آمده بودند توانستند از گنبد آسمان عبور كنند و حقايق و ايده ها را آن چنان كه هستند ببينند اين گروه ديگر به زير گنبد بر نمي گردند و بقيه ي ارابه ها چون اسب چموششان آن هارا به سمت زمين مي كشد و به زمين ميل دارد لذا نه تنها نتوانستند از گنبد عبور كنند فقط گاه گاهي سر از گنبد بيرون انداختند و و لحظه اي ايده ها را ديدند و دو باره به سوي زمين برگشتند و در درون كالبد هايي قرار گرفتند . چگونگي قرار گرفتن آنها در كالبد بستگي به اين دارد كه چه مقدار از ايده ها را ديده باشند." از ميان ارواحي كه به ديدار حقيقت نائل آمده اند،گروهي كوچك كه بيش از ديگران توفيق تماشا يافته اند در تن كساني جاي مي گيرند كه دوستدار دانش و جويندگان زيبايي خواهند شد و يا كمر به خدمت فرشتگان دانش و هنر خواهند بست و خدمتگزاران عشق خواهند گرديد . روحي كه از حيث توفيق تماشاي حقيقت در مرتبه ي دوم قرار دارد يا در تن پهلواني جنگاور جاي مي گزيند و يا در كالبد پادشاهي كه موافق قانون سلطنت مي كند . ارواحي كه در مرتبه ي سومند در تن سياستمداران و بازرگانان يا كساني كه بنحو ي از انحاء با پول سروكار داند در مي آيند و آنانكه در پايه ي چهارمند تن هاي ورزشكاران و پزشكان را مي گزينند و ارواحي كه در پايه ي پنجمند در تن هاي كاهنان و غيبگويان در مي آيند و آنان كه در مرتبه ي ششمند در تن هاي شاعران و مقلدان ، و ارواحي كه در مرتبه ي هفتمند در تن هاي پيشه وران و كشاورزان ، و ارواحي كه در مرتبه ي هشتمند در تن هاي سوفيسها و مردم فريبان و ارواحي كه در مرتبه ي نهم قرار دارند در تن هاي فرمانروايان مستبد لانه مي گيرند ."[3]  اين ارواح در زندگي مادي وقتي چيز هاي محسوس و زيبايي را مي بينند به ياد زيبايي مي افتند كه در يك لحظه وقتي بيرون گنبد را ديده بودند نظاره كردند در نتيجه نيرو، حرارت وجنبشي در آن آغاز مي شود كه آن را عشق مي گويند . عاشق طالب وصال به معشوق است. اسب چموش ميل به بدن مي كند و مي خواهد شهوت را ارضاء كند اگر موفق شود و در اين كار زياده روي كند و شهوت ران شود. پس از مرگ روح بال و پر خود  را از دست خواهد داد و ديگر پري نخواهد روييد اما اگر اسب شريف پيروز شود و ارابه ران بر اسب چموش پيروز شود روح زندگي را با خويشتن داري به سر مي برد و پس از جدايي روح از بدن روح داراي بال و پر تازه خواهد شد. فايدروس مي گويد گفتاري كه در ستايش عاشقان پرداختي بسيار زيبا بود.و هرگز ليزياس نمي تواند با تو رقابت كند .سقراط مي گويد نخست بايد ببينيم نوشته ي خوب كدام است و نوشته ي بد كدام؟ نخستين شرط سخن گفتن اين است كه گوينده ماهيت و موضوع سخن را نيك بشناسد .فايدروس مي گويد بعضي مي گويند گوينده لازم نييست موضوع و ماهيت سخن را بداند بلكه بايد ببيند مردم در باره ي آن چگونه مي انديشند و همان را در خطابه اي شيوا و بليغ بيان كند چون " فقط از اين راه مي توان مردمان را با خود موافق ساخت نه از راه حقيقت گويي."[4]  سقراط مي گويد سخنوري هنر نيست بلكه فن است و در ادامه از فايدروس مي خواهد كه خطابه ي ليزياس را مورد بررسي قرار دهند واز همان چند سطر اول آن ايراد مي گيرد كه ليزياس مطلبي را كه بايد در پايان خطابه بياورد در اول آن آورده است .ليزياس چون حقيقت را نمي شناسد و تنها در پي پندارو عقيده است لذا سخنوري مايه ي رسوايي خواهد شد نه هنر او ." هر خطابه و گفتار چون موجود زنده اي است كه سرو تن و پا ، و به عبارت ديگر آغازو ميان و پاياني دارد و از اين رو اجزاء آن بايد چنان بهم پيوسته باشند كه با يكديگر و با تمام خطابه سازگار باشند . "[5] پس از آن سقراط مي گويد وقتي در باره ي چيزي مي خواهيم سخن بگوييم يا بينديشيم بايد دو اصل جمع و تقسيم را رعايت كنيم ." اصل نخست اين است كه سخنور جزئيات كثير و پراكنده را يكجا و با هم ببيند و بدين سان به صورتي واحد برسد تا هرگاه كه در باره ي موضوعي سخن مي گويد نخست موضوع سخن خويش را تعريف كند و بر شنونده روشن سازد كه در باره ي چه چيزي سخن خواهد گفت . " [6] " اصل دوم اين است كه صورت واحد را به نحو درست به اجزاي طبيعي آن تقسيم كند "[7] افلاطون كساني را كه از اين هنر بهره وراند اهل ديالكتيك مي نامد .سقراط مي گويد من دوستدار كسي هستم كه بتواند در واحد جزئيات كثير را ببيند و در جزئيات كثير و پراكنده صورت واحد را .در مقابل اهل ديالكتيك سخنور قرار دارد افلاطون اكثر سخنوران معاصر خود را نام مي برد و هنر هر يك را بيان مي كند البته با اين كار نمي خواهد استادان هنر سخنوري را تحقير كند بلكه هر كدام را در جايگاه حقيقي و واقعي خود قرار مي دهد و از آنها اعاده ي حيثيت مي كند و در مجموع آنها را كساني مي داند كه با مقدمات بلاغت سر و كار دارند ولي از هنر ديالكتيك بي بهره هستند .

اگر كسي مي خواهد سخنور شود بايد داراي استعداد باشد و در آموزش و تمرين كوتاهي نورزد و همچنانكه پزشك بايد تن را بشناسد سخنور نيز بايد روح را بشناسد، چون سخن در روح اثر مي گزارد و آن را راهنمايي مي كند .سخنور بايد بداند كه روح بر چند نوع است و چند نوع سخن داريم و خاصيت هر كدام چيست و كدام سخن در كدام روح با چه شيوه يا روشي اثر مي گزارد .اما سخنوران معاصر سقراط مي گفتند كه " سخنور لازم نيست حقيقت موضوع سخن خود را بشناسد يا بداند كه حق چيست و خوب كدام است و كدام كسان فطرتا يا بر اثر تربيت چنين يا چنان اند . در دادگاهها هيچ كس در انديشه ي حقيقت نيست بلكه پيروزي با كساني است كه در اقناع شنوندگان توانا باشد ." [8]

از نظر سقراط مطالب آموزشي را نه در كتاب بلكه بايد در روان شاگرد نوشت .سقراط در باره ي نوشتن مي گويد نوشتن براي حافظه است نه براي نيروي ياد آوري . "   نوشته فقط وسيله اي است براي ياري به حافظه ي كسي كه مطلب نوشته را مي داند ........ سخن وقتي نوشته شود به همه جا راه مي يابد و هم به دست كساني مي افتد كه آن را مي فهمند و هم كساني كه نمي فهمند و با موضوعش سر و كاري ندارند بعلاوه نوشته نمي داند كه با كه سخن بگويد و در برابر كدام كسان خاموش بماند و اگر اهانتي به او كنند از خود دفاع نمي تواند كرد"[9] افلاطون بين نوشتن و سخن گفتن سخن گفتن را برتري مي نهد  چون سخن با روح زنده سرو كار دارد .لذا اگر كسي روحي مناسب و مستعد  بر مي گزيند و در آن از روي دانايي و موافق اصول ديالكتيك بذر هايي مي افشاند كه هم خود بارور مي گردند و به كسي كه آنها را كاشته است بار مي دهند و هم بذر هايي تازه مي آورند كه در روحهاي ديگر جاي مي گيرند و پرورش مي يابند و بدين سان هم خود جاودان مي مانند و هم كساني را كه در روحشان مكان دارند به بالاترين مرتبه ي نيكبختي مي رسانند . " [10]  سقراط مي گويد اگر كسي آن گونه كه ما ترسيم كرده ايم سخن بگويد او را دانا نمي توانيم بگوييم اما او را فيلسوف يا دوستدار دانش مي توان خواند اما اگر كسي غير از آن نوشته هنري ندارد و با اين روش سخن نمي گويد او را بايد شاعر يا خطابه نويس يا ....ناميد .افلاطون روش سقراطي يعني روش ديالكتيك را بهترين روش براي آموزش مي داند و به همين خاطر خو در نوشتن روش مكالمه را در پي گرفت " زيرا "مكالمه " خواننده را به همكاري فكري با نويسنده فرا مي خواند و تا حد امكان مانع از آن مي شود كه خواننده سخنان نوشته را طوطي وار تكرار كند"[11]. و در برابر ليزياس از ايسوكراتس به نوعي دلجويي مي كند چون ايسوكراتس با دموكراسي افراطي مخالف است و از " آلكبيادس با احترام ياد كرده بود و در مسائل فلسفي با آنتيستنس مخالفت مي ورزيد و گذشته از اينها عقايد اخلاقي سقراطيان را رد نمي كرد . " [12] سقراط در پايان رساله براي ايسوكراتس آرزو مي كند كه اگر به سخنوري قناعت نكند و توفيق الاهي رفيق او شود مي تواند به مرتبه ي بالاتري گام نهد " زيرا در طبيعت او استعداد فيلسوفي مي بينم " [13]افلاطون اين رساله را در دوران پختگي خود نوشته است .ايسوكراتس ده سال از افلاطون بزرگتر است لذا " اين پيشگويي به معني اظهار تاسف از اينكه به فيلسوف شدن ايسوكراتس اميدي نيست و حتي مي توان گفت تعارفي آميخت به تحقير است . " [14]  ايسوكراتس مخالف افلاطون است و در مقابل آكادمي او مدرسه س بلاغت را تاسيس كرده است و در آثار خود افلاطون را استهزاء مي كند و به طور صريح آثار افلاطون بخصوص جمهوري و قوانين را حقه هاي سوفسطائيانه مي داند و انزجار خود را اعلام مي كند . مطلب اصلي اين مكالمه اين است كه " بدون شيوه ي فكر شريف و عشق شريف ، فلسفه ي اصيل روي نمي نمايد ، و بدون فلسفه ي اصيل ، بلاغت حقيقي يا به سخن كليتر هنرمندي در بكار بردن زبان ، امكان پذير نيست . " [15] 



[1] فايدروس 230

[2] همان245

[3] همان 248

[4] همان 260

[5] همان 264

[6] همان 265

[7] همان265

[8] همان 272

[9] همان 275

[10] همان 277

[11] متفكران يوناني963

[12] همان 966

[13] فايدروس 279

[14] متفكران يوناني 967

[15] همان 956

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 15:39  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

گدا

نجيب محفوظ

محمد دهقاني

نيلوفر

انسان در اين دنيا آرام و قرار ندارد بخصوص انساني كه آرمانهايش را از دست داده است دائما بي تاب است. دربهترين حالت ته دلش خالي است .هميشه بي قرار است .گاهي بدون هيچ دليلي به زمين و زمان بهانه مي گيرد. در اوج خوشي احساس مي كند كه در حق خود و يارانش نامردي كرده است. هرگز خودش را نمي بخشد. از نظر دروني انسان واحدي نيست، دچار دو پارگي شخصيتي است؛ اصلا دو نفر است، يك نفري كه آرام است و همه او را مي شناسند، در كسب و كار است. نفر ديگر كه در پس اين انسان به ظاهر آرام قرار دارد و در بسياري از مواقع با يا بي موقع سرو كله اش پيدا مي شود و گذشته ي انسان را بياد او مي آورد . روزگاري كه دل در پي آرماني داشت و مي خواست زمين و زمان را در هم بريزد و جهاني نو و انساني نو بيافريند اما به مرور زمان در اثر نامردي دوستان و دشمنان به ظاهر سر عقل آمده است و به همان چيز هايي كه تا ديروز مورد تمسخر او بوده اند، تن داده است .انساني كه آرمانش را از دست داده است هيچ وقت نمي تواند آرام زندگي كند هيچ چيز او را راضي نمي كند همه را با تمسخر مي بيند و به همه نگاه عاقل اندر سفيه مي كند دلش گرفته است و از اندوه شديدي رنج مي برد . به هرطرح و برنامه اي بد بين است .هر كاري راكه در جهت تغيير وضع موجود با ديد بدبينانه مي بيند فكر مي كند كه ديگران دارند همان اشتباهات گذشته ي او را تكرار مي كنند .نه به انقلاب معتقد است و نه به اصلاح .يك روان پريش به تمام معنا است  به همين خاطر درست در زماني كه همه چيزسر جاي خود است و به ظاهر زندگي آرامي در جريان است، همه چيز را به هم مي ريزد و يك بار ديگر آرمان گرا مي شود ولي اين بار نه اينكه بخواهد جهاني را در هم بريزد بلكه اين با در پي فرو ريختن و ويراني خود است .چنان در لجن فرو مي رود كه باعث تعجب كساني مي شود كه خودشان يك عمر در لجن زندگي كرده اند . ديگر هيچ حدي ندارد همه ي حدود براي او شكسته است همه ي حرمت ها به كنار رفته است در زندگي هيچ هدفي ندارد جز اينكه خودش را ويران كند .انسان آرمان گرا نه در اوائل زندگي اش درست و متعارف زندگي كرده است و نه در پايان زندگي اش متعارف زندگي مي كند.اضطراب و بي قراري هم چون خوره روح او را مي خورد . قهرمان رمان گدا نوشته ي نجيب محفوظ چنين موجودي است .

عمر احساس مي كند ته دلش خالي است " ديگر هيچ چيز را از ته دل دوست ندارم " ( 23). انساني كهبه قول دكترش " مرض بورژوازي" (14)گرفته است چيزي از درون روح او را مي خورد ." احساسي دروني به من هشدار مي دهد كه بنايي بلند فرو خواهد ريخت..." ( 25)شاعري است كه وكيل شده ولي آرمان هاي دوران جواني دست از سر او بر نمي دارد بخصوص كه يكي از دوستان او هنوز در زندان هست "روزي كه در شعله خطر مي سوختي ، اما او اعتراف نكرد ، زجر كشيد و اعتراف نكرد" و اين نهانگاه ضمير او را آزار مي دهد ."ميان عشق و اندوه سر گردان است "(20) " از آرزو جز وجداني معذب هيچ نمانده است " (21) اما دوست عمر، مصطفي به صداقت او نيست هنرمتعهد را كنار گذاشته است و در راديو و تلوزيون به تعبير خودش تخمه و چس فيل مي فروشد.و مدعي است علم پنبه ي همه چيز را زده است از هنر گرفته تا دين و فلسفه .مي گويد" هنر عصر ما بذله گويي و مسخرگي است ...بايد همه ي ميدان ها را بجز ميدان سيرك براي علم خالي كنيم . " (43) روزگاري است كه لعنت از آن مي بارد. پس پيش به سوي مسخره بازي بي هيچ پروايي.

اشكال كار در اين است كه مي بيند انگار تجربه ي او دوباره دارد تكرار مي شود. دختر او بثينه شاعر شده است .او به دنبال كدام آرمان است ؟ سوسياليست ، راز هستي يا خيالاتي تبناك. وقتي به گذشته ي خود مي انديشد مي بيند " آن كه جوياي راز هستي بود اكنون به وكيلي توانگر بدل شده كه دارد در پيه و چربي غرق مي شود ."(44)" عقايد طغيان مي كنند حتي بر كسي كه آن ها را رها كرده است ." ( 52)عمر نخست از كار دلزده شد و بعد از همسرش ،يعني همه ي زندگي و كار و ثروتش . و حتي خودش .اين چه چيزي است كه در درون فرو مي ريزد .اين فرو ريختن از كي شروع شده است ؟ هيچ وقت دقيقا معلوم نيست .سر آغاز ها هميشه در پرده ي ابهام اند .

آيا زن ، تفريح هاي غير مجاز ، كاباره ، شب نشيني هاي باشكوه ...مشكلي را حل مي كند ؟ يا همان گرداب و منجلابي است كه عمر در آن فرومي رود و فرو مي ريزد . او دارد وارد جهاني مي شود كه هيچ آدم عاقلي در آن نيست .او به گدايي افتاده است گداي خوشبختي ، عشق ، آرمان.گداي فهم راز هستي.

"مصطفي خنديد گفت :

-          و چون در روزگار ما وحي و الهام در كار نيست ، امثال تو چاره اي جز گدايي ندارند !

-     گدايي! در شب و روز ، در مطالعه بيهوده و شعر بي حاصل ... در نماز هاي بت پرستانه ميان عشرتكده هاي شبانه . در بر انگيختن دل افسرده با خار خار ماجرا هاي دوزخين." (90 )او چنان به گدايي افتاده است كه اگر كسي به او بگويد معني زندگي چيست ؟ خدا چيست ؟حاضر است همه ي زندگي خود را بدهد .راست مي گويد چون اگر زندگي خود را بيابد مي تواند دوباره همه را به دست آورد .

" در مرداب گنديده ي انباشته از تعقل و تدبير منزل نفرت روييده است . و ثروت و موفقيت نيز ديگر به دادمان نمي رسد زيرا تعفن همه چيز را در خود فرو برده است . روح در شيشه اي كثيف حبس شده گويي جنيني نارس است . و قلب در بلاهت و رسوبات چرب غرق گشته.گلهاي حيات پژمرد و خشكيد و بر زمين ريخت و آن گاه در انبار هاي زباله به جايگاه نهايي خود پيوست."(91)

آرمان هاي بزرگ چنان فضاي زندگي انسان را پر مي كنند كه وقتي انسان در پيروزي آرمانش شكست مي خورد ؛ مي بيند كه آن فضا تهي شده است و سر شار از بي معنايي است .

عمر بعد از ماه ها عياشي به خانه بر گشته است و بنظر مي رسد كه خود را كنترل مي كند. درست در چنين هنگاهي دوست ديرين  او از زندان آزاد مي شود و اين همان تلنگر آخري است كه به او زده مي شود " او تنها احساس گناه و ترس و تحقير را در تو بر مي انگيزد."(135) و اين آخرين ضربه بود و بعد همه چيز فرو ريخت .

" و آن گاه ديد چشم تغيير كرد تيرگي كم رنگ شد . و درخششي در آن پديد آمد ...ناگهان قلب او از شادي مستانه اي به رقص آمد . وشادماني ترس ها و غمهايش را ريشه كن كرد . چشمش چنان به پرتو هاي نور خيره گشت كه نزديك بود از كاسه در آيد .... خوشبختي بيكران و ديوانه وار و دلربايي او را فرا گرفت و شادي و نشاطي كا كائنات را در چهار گوشه گيتي به رقص در آورد .بند بند وجودش آواز مي خواند و تمام حواسش مست گشته بود .و ترديد ها و ترس ها و رنج ها از ميان رفته بود . يقيني شگرف و سنگين بر او سايه افكند كه از آن صلح و آرامش مي باريد ... دنيا در زير پاهايش به مشتي خاك مي متنست . هيچ . نه تندرستي و آرامش مي خواهم ، نه امنيت و مقام ، نه عمر دراز . كاش فرجام كار همين دم فرا مي رسيد كه اين تنها آرزوي من است ."( 121-2)

 مترجم در ياد داشت كوتاهي مي نويسد "گدا شرح مختصري از مصيبت روشنفكران جهان سوم است . روشنفكراني كه در جواني پر شور و آرمان خواه اند ، در ميان سالي نوميد و محافظه كار مي شوند ، و – اگر زنده بمانند – در پيري گرفتار عذاب وجدان مي شوند و به حكمت و عرفان روي مي آورند ."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 21:55  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

جمهوری -کتاب دهم

در کتاب دهم افلاطون دو باره به شعرو شاعران بر می گردد  و می گوید شاعران تقلید می کنند .هر چیزی مثل تخت سه نوع وجود دارد؛ یکی که خدا می سازد و بنا بر ضرورت بیش از یکی هم نمی سازد .نوع دوم تختی است که درود گر می سازد و نوع سوم تختی است که نقاش می سازد .نقاش از تخت درودگر تقلید می کند نه از روی تخت اصلی .پس تقلید تقلید است. شاعران و دیگر هنر مندان نیز مانند نقاش هستند . بنابر این " اولا فن تقلید حاوی هیچ گونه دانشی در باره ی موضوع تقلید نیست بلکه در حقیقت نوعی بازی است که هیچ چیز را جدی نمی گیرد . در ثانی شاعرانی که از صحنه های گوناگون تقلید می کنند و آنها را گاه به وسیله ی نمایشنامه و گاه با شعر حماسی مجسم می سازند مقلد به معنی راستین اند ." [1]هنر تقلید با جزء پست روح ما پیوند دارد . وقتی برای ما حادثه ی ناگواری پیش می آید جزء خردمند روح ما را وا می دارد که خردمندانه با آن حادثه برخورد کنیم و نگذاریم آن جزء پست روح بر ما حکومت کند و ما را وادار به شیون و زاری نماید" قانون فرمان می دهد که به هنگام سختی تا حد امکان آرام بمانیم و در برابر درد ورنج شکیبا باشیم . زیرا تشخیص اینکه آن درد سبب سعادت است یا مایه ی سیه روزی ، آسان نیست ؛با نا شکیبایی و شیون و فریاد نمی توان آینده را دگرگون ساخت . گذشته از این ، هیچ یک از امور بشری چندان ارج ندارد که آدمی به خاطر آن خود را از دست بدهد . بعلاوه ، شیون وفریاد نمی گذارد آن نیروی معنوی که در روز سختی نیازمند آنیم به یاری ما شتابد." [2]پس کار درست این است که در هنگام نا ملایمات راه صحیح را در پیش بگیریم .اما شاعر تراژدی نویس ما را به گریه وزاری دعوت می کند و آن جزء پست روح را بیدار می کند و شاعر کمدی نویس هم همین طور .. اشعار تقلیدی در شهوت و خشم و لذت و درد نیز همان اثر را دارند . فلسفه با خرد سرو کار دارد و شعر با جزء پست روح " شعر و فلسفه از روزگاران کهن با یکدیگر در جنگ اند . " [3] وقتی شاعران را به کشور خود راه می دهیم که با شعر خود خرد آدمی را بیدار کنند .

افلاطون برای جاودانگی روح استدلال می کند ومدعی است که روح به سبب آفت طبیعی خود نابود نمی شود .چون آفت طبیعی روح ستمگری، ترسویی و نادانی ....است که هیچ کدام از اینها روح را نابود نمی کند و آفت های دیگر هم به روح نمی توانند آسیب برساند .پس روح مرگ پذیر نیست و چون مرگ پذیر نیست جاودانی است ." ولی مشاهده ی ذات حقیقی آن ، در مصاحبت تن و در حالی که آلودگی به پلیدیها سیمای آن را دگرگون ساخته است ، میسر نیست . ماهیت راستین روح را فقط با دیده ی تفکر خردمندانه می توان دید." [4]اگر ما می خواهیم روح را چنان که براستی هست ببینیم باید به سوی اشتیاقی که روح به دانش دارد توجه کنیم.  و از همینجا می توانیم خویشاوندی روح را با ذوات خدائی و جاودانی دریابیم .و عدالت برای روح بهترین چیز ها خواهد بود .

انسان عادل از فواید ظاهری و نام نیک هم بهره مند می شود و خدایان او را تنها نمی گذارند. در پایان نیز افلاطون به اسطوره پناه می برد و تصویری از زندگی انسان های خوب و بد از زبان " ار " ارائه می دهد. 



[1] جمهوري كتاب دهم ، 359

[2] همان605

[3] همان607

[4] همان 611

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 17:44  توسط عبدالعلی عنایتی  |