ته ئه تتوس
ته ئه تتوس رياضي دان جواني است كه در اواخر عمر سقراط با او آشنا مي شود و سقراط را شيفته خود مي كند. و يا به تعبير سقراط از كساني است كه درد زائيدن دارد، و سقراط مي تواند او را كمك كند. اما در جواني در جنگ زخمي مي شود و وقتي او را به آتن مي آورند مي ميرد.سال 369 ق.م. افلاطون اين رساله را به ياد او نوشته است .
موضوع بحث شناسايي است . طبق معمول سقراط سوال مي كند كه شناسايي چيست؟ ته ئه تتوس انواع شناسايي را نام مي برد و سقراط مي گويد من انواع شناسايي را نخواستم بلكه خود شناسايي چيست؟.ته ئه تتوس مي گويد شناسايي چيزي جز ادراك حسي نيست.سقراط مي گويد اين سخن پروتاگوراس است اگرچه كه او به زبان ديگري مي گويد " انسان مقياس همه چيز است ، مقياس هستي آنچه هست و چگونه است و مقياس نيستي آنچه نيست و چگونه نيست . " سقراط انسان در جمله پروتاگوراس را انسان فردي تفسير مي كند نه انسان نوعي. مي گويد وقتي بادي مي وزد مطابق نظر پروتاگوراس كسي كه باد را سردحس مي كند سرد و براي كسي كه باد را گرم حس مي كند گرم است . پس باد به هر يك از دو نفر به نحو متفاوتي نمودار مي شود و اگر نمود با ادراك حسي يكي باشد در اين صورت هر كس هر چيزي را در مي يابد حقيقت است و خطايي در آن راه ندارد.سقراط بعد هستي شناسي هراكليتوسي را نقل مي كند يعني معرفت شناسي پروتاگوراسي را با هستي شناسي هراكليتوسي در مي آميزد. چيزي به نام " هست " نداريم آنچه كه داريم " شدن " است و ناشي از جنبش . "نيست" نداريم آنچه كه داريم" نشدن" است كه ناشي از سكون است .آتش نتيجه ي مالش و جنبش است و خاموشي و سردي نتيجه ي سكون . سلامتي بدن نتيجه ي تمرين ، حركت و ورزش است و بيماري نتيجه ي سكون. شناسايي نتيجه ي حركت و جنبش روح است و بي فكري نتيجه ي سكون .حال اگر من رنگي را آبي مي بينم رنگ آبي نتيجه اصطكاك چشم با جنبشي كه خاص آن رنگ است پديد مي آيد پس براي هر كس يك جور ظاهر مي شود. براي يك فرد هم در هر ديدني، يك جور نمو دار مي شود؛ چون فرد هميشه در حال تغيير وآن چيزي هم كه متعلق ادراك حسي ماست هميشه در حال جنبش است .لذا در باره ي هيچ چيزي نمي توان گفت "هست " بلكه بايد گفت همه چيز همواره "مي شود" و "شدن " هر چيز هم همواره براي چيز ديگري است .و حتي با زبان متعارف نمي شود سخن گفت وقتي كه همه چيز در سيلان باشد بلكه" بايد براي خود زباني تازه بسازند . " [1]
سقراط بعد مسئله ي خواب و بيماري مخصوصا ديوانگي را مطرح مي كند اگر شناسايي ادراك حسي باشد و هر چيزي براي هر كس همان است كه نمو دار مي شود در اين باره چه بايد گفت ؟ چگونه ما مي توانيم بدانيم كه در خوابيم يا در بيداري ؟ عاقليم يا ديوانه ؟
اگر سخن پروتاگوراس درست باشد ؛ هيچ كس از كس ديگر دانا تر نيست . هيچ كس خطا نمي كند و هيچ كس چيزي به كسي نمي تواند بياموزد و سقراط مي گويد در شگفتم كه چرا پروتاگوراس از مردم پول مي گيرد كه به آنها چيزي بياموزد .و اصلا چرا دانشمندان بر سر حقيقت با يكديگر بحث مي كنند وقتي هر كسي هر چه كه ادراك كرده است همان حقيقت باشد. ادراك حسي ،تاثرات متضادي را به بار مي آورد يك شيء از نزديك بزرگ است و از دور كوچك يا از يك زاويه يك شكل است و از زاويه ي ديگر شكلي ديگر .اگر ادراك حسي ملاك باشد حيوانات نيز داراي ادراك حسي هستند در اين صورت پست ترين حيوانات در كنار انسان قرار مي گيرند .اگر نظر من اين است كه نظر پروتاگوراس نا درست است ، پروتاگوراس بايد آن را بپذيرد[2]...استدلال ديگر اينكه اگر ديدن مساوي شناختن باشد نديدن بايد مساوي نشناختن باشد. نديدن مساوي نشناختن است در ست نيست چون ما خيلي چيز ها را نمي بينيم اما مي شناسيم پس ديدن مساوي شناختن نيز غلط است .آيا وقتي كسي چيزي را نمي داند مي تواند مقياس حقيقت باشد مخصوصا علم به آينده . اينكه آيا در سال آينده انگور شيرين است يا ترش نظر كشاورز براي ما مقياس است يا نظر موسيقي دان ؟خلاصه اينكه اگر همه چيز در سيلان و جنبش باشد نمي توانيم بپذيريم كه شناسايي ادراك حسي است .
ما شوري را با زبان و صدا را با گوش حس مي كنيم و هر يك نمي تواند كار ديگري را انجام دهد . اما وقتي ما دو چيز را از راه دو حس درك مي كنيم بعد بين آن دو مقايسه مي كنيم ،آيا يكي غير از ديگري است يا اينكه آنها هر دو يكي هستند و ... روح به پاره اي از چيز ها خود بي واسطه علم پيدا مي كند و به پاره اي چيز هاي ديگر به وسيله ي نيروي مختلفي كه در تن است در مي يابد . مثلا روح خود هستي ونيستي و همانندي و نا همانندي و هماني و دگري و وحدت و كثرت و فردي و زوجي را در مي يابد . " پس شناسايي از ادراك حسي حاصل نمي شود بلكه بر اثر داوريهايي كه در باره ي ادراك هاي حسي مي كنيم و نتايجي كه از آن داوريها بدست مي آيد "[3] حاصل مي شود.ديدن و شنيدن ... ادراك حسي هستند و چون با ادراك حسي نمي توان هستي را دريافت لذا نمي توان به ماهيت راستين چيز ها راه يابند .لذا قادر به شناسايي نيستند ،و هيچ گاه و در هيچ حال شناسايي و ادراك حسي نمي تواند يكي باشد ." شناسايي آن حالتي است كه روح بخود مي گيرد هنگامي كه خود و براي خود به هستي توجه مي يابد و بدان مي پردازد " [4]و اين همان است كه پندار يا عقيده ناميده مي شود .
ته ئه تتوس مي گويدپندار گاه درست و گاه نادرست است . شناسايي پندار درست است. در برابر پندار درست پندار نا درست قرار دارد . اشتباه چگونه ممكن است ." روح در حالت تفكر كاري نمي كند جز اينكه از خود مي پرسد و خود پاسخ مي دهد و باز خود آن پاسخ را مي پذيرد يا رد مي كند ...پنداشتن نوعي سخن گفتن است و پندار سخني است ، ولي نه سخني كه به ياري صدا به ديگري گفته مي شود ، بلكه سخني است كه روح در حال خاموشي به خود مي گويد ." [5] سقراط مي گويد اگر من ته ئه تتوس و تئودوروس را بشناسم هر گز نخواهم پنداشت كه ته ئه تتوس تئودوروس است؛ و يا وقتي هيچ كدام را نمي شناسم يكي را به جاي ديگري نمي گيرم؛ و يا يكي را بشناسم و ديگري را نشناسم باز هم يكي را به جاي ديگري نمي گيرم . پس وقتي پندار نادرست به وجود مي آيد كه " شما دو تن را از دور به نحو غير روشن ببينم مي كوشم ادراك حسي حاصل از ديدن هر يك از شما را با نقشي كه از او در ضمير دارم منطبق سازم و بر روي آن نقش قرار دهم تا شناختن دو باره حاصل شود . ولي در اين تطبيق به خطا مي روم ... و در نتيجه اشتباه در داوري روي مي دهد و پندار نا درست حاصل مي گردد"[6] " ما در مورد چيزي كه نمي شناسيم و به حس نيز درك نكرده ايم دچار پندار نادرست نمي شويم . پندار ما هميشه گرد چيز هايي مي گردد كه مي دانيم و به حس ادراك مي كنيم ، و فقط در مورد اين گونه چيزهاست كه گاه پندار درست بدست مي آوريم و گاه پندار نادرست. اگر ادراك حسي را به سوي نقشي ببريم كه بدان مربوط است و با آن منطبق سازيم پندار ما درست مي شود و اگر در اين انطباق به خطا برويم ، نادرست."[7]
سقراط در تعريف دانستن مي گويد" دانستن صاحب شناسائي بودن است"[8] در باره ي اينكه شناسايي پندار درست است سقراط مي گويد گاه در دادگاه قاضي حكم درستي مي كند بدون اينكه شناسايي داشته باشد . يا اينكه وكلاي دادگستري و سخنوران در دادگاه در باره ي واقعه اي در گذشته روي داده در شنوندگان پنداري درست به وجود مي آورند بدون اينكه علم حقيقي در آنها به وجود بياورند .افلاطون براي اينكه نشان دهد چگونه اشتباه به وجود مي آيد از تمثيل موم و مرغداني استفاده مي كند و تلاش فراواني را به خرج مي دهد " كوشش افلاطون براي دست يافتن به مقصودي است كه مكالمه " ته ئه تتوس " را براي آن تصنيف كرده است .او مي خواهد از طريق اين مكالمه دليلي نا مستقيم بر درستي نظريه ي ايده بياورد."[9] بعداين تعريف مطرح مي شود كه شناسايي پندار درست است با يك توضيح يا يك بيان .آيا ارائه ي يك بيان به اين معني است كه يك حكم صحيح با كلمات بيان شود ، در اين صورت با عقيده ي درست فرقي ندارد .يا به معني تجزيه به اجزاء اوليه است. سقراط ايراد مي گيرد كه تعريف چيزي نيست جز تركيب چند نام، و عناصري كه تعريف از آنها تركيب مي شود نه قابل توضيح اند و نه قابل شناختن، فقط مي توان آنها را ادراك كرد . " چيز هاي مركب ، بر خلاف آنها ، هم توضيح پذيرند و هم شناختني و مي توان در باره ي آنها پنداري درست بدست آورد . حال اگر كسي در باره ي چيزي پندار درست داشته باشد ولي نتواند آن را تعريف كند بايد گفت كه روح او به حقيقت بر خورده ولي شناسايي بدست نياورده است . " [10] پس سوال اين است كه چگونه ممكن است عناصر اصلي ناشناختني باشند ولي هر چه از تركيب آنها پديد آمده باشد شناختني باشد ؟
توضيح يا تبيين سه معني دارد " نخست ، بيان انديشه به ياري اصوات و كلمات و معني دوم بر شمردن جزئيات و رسيدن از جزئيات به كل ...معني سوم يعني بيان خصوصياتي كه چيزي خاص را از چيزها جدا مي سازد ."[11] پس " كسي كه در باره ي چيزي پندار درست دارد و از اين گذشته از خصوصيتي كه مايه ي جدائي آن از ديگر چيزهاست آگاه مي باشد ، آن چيز را مي شناسد ."[12]يا پندار درستي كه با شناسائي خصوصيات مشخصه همراه باشد. اما اشكالش اين است كه خود شناسايي در تعريف بكار رفته است يعني مي شود شناسايي پندار درستي است كه با شناسايي همراه باشد .وقتي من مفهوم صحيحي از ته ئه تتوس دارم آيا آن صفات و مشخصات مميزه در آن مفهوم قرار دارد يا نه ؟ در صورت اول چيزي اضافه نمي شود و در صورت دوم من حق ندارم چيزي را اضافه كنم.
شناسايي نه ادراك حسي است و نه پندار درست و نه پنداري كه با تعريف و توضيح همراه باشد .
