َمتافيزيك يا مابعدالطبيعه
ارسطو متافيزيك خود را با اين جمله آغاز مي كند كه " همه ي انسان ها ، در سرشت خود ، جوياي دانستن اند .نشانه ي اين جويايي ، مهرورزي ما به ادراك حسي است "[i] و از ميان ادراك هاي حسي ، حس بينايي از همه بيشتر اهميت دارد. در بعضي از جانوران از ادراك حسي حافظه پديد مي آيد و اگر اين همراه با حس شنوايي باشد آنگاه اين جانوران مي توانند بياموزند . در جانوران اندكي از تجربه است اما در انسان با ياد آوري تجربه پديد مي آيد و از راه تجربه انسان داراي شناخت و هنر نيز هست. "هنر يا فن ، هنگامي پديد مي آيد كه از راه فهميده هاي بسيار ناشي از تجربه ، يك ادراك كلي در باره ي امور همانند ، پديد مي آيد ."[ii] چون در تجربه ما با امور جزئي سرو كار داريم كساني كه تجربه دارند از كساني كه صاحبنظر اما بي تجربه هستند موفق تر اند چون پزشك سقراط را درمان مي كند نه انسان را .اما با اين وجود دانستن و فهميدن بيشتر متعلق به هنر است تا به تجربه. هنرمندان بر مجربان بر تري دارند " به اين اعتبار كه هر گونه فرزانگي ( حكمت) ، بيشتر ، پيامد دانستن است .و اين از آن روست كه آنان ( هنرمندان) علت را مي شناسند و اينان نه " [iii] و به همين خاطر هنرمندان مي توانند بياموزانند . همچنين حواس نيز با اينكه مهمترين افزار براي شناخت تك چيز ها هستند اما از آنجائي كه " به چه علت " را در باره ي هيچ چيز نميگويند حكمت نيستند .پس آنچه حكمت ناميده مي شود در پيرامون علتهاي نخستين و مبادي است .و اين نه به خاطر سودمندي بلكه به خاطر خود دانش است. " آن دانشي كه به خاطر خودش ، و به خاطر خود شناخت ، تحصيل مي شود ، بيشتر حكمت است تا (آن) دانشي كه به خاطر نتايج آن گزيده مي شود ." [iv] و افرادي كه فراغت بيشتري داشتند به اين كار مي پرداختند ارسطو مي گويد چون كاهنان در مصر بيكار بودند رياضي نخست در مصر پديد آمد. " مرد تجربه مند فرزانه تر از آن كسي به شمار مي رود كه فقط داراي ادراك حسي است ؛ و مرد هنر مند فرزانه تر از تجربه مند ، و اسناد كار فرزانه تر از دستكار ؛ و دانشهاي نظري معنبرتر از دانشهاي سازنده اند . پس روشن است كه " حكمت" دانشي است در باره ي برخي مبادي و علتها ."[v] در ميان اين دانش ها آنهايي كه اصلهاي كمتري دارند دقيقتر از آنهايي اند كه شامل اصل هاي افزون تر اند .لذا علم حساب دقيقتر از علم هندسه است .پس دانشي وجود دارد كه در باره ي اصلها و علتهاي نخستين پژوهش مي كند و اين با حيرت آغاز مي شود چون كسي كه حيرت مي كند خود را نادان مي يابد و براي گريز از اين ناداني تفلسف مي كند .هيچ دانشي ارجمند تر از اين دانش نيست" زيرا خدايي ترين( دانش) ارجمند ترين است."[vi] چون خدا بيشتر از همه اين دانش را داراست و در ضمن خدا يكي از علل همه ي چيزها نيز هست .
اصلي ترين و بنيادي ترين مساله متافيزيك ارسطو مساله وجود ،كائن يا هستي است. "در واقع آنچه كه از ديرباز و اكنون و هميشه جستجو شده ،و هميشه مايه سرگشتگي است ،اين است كه : موجود چيست ؟ و اين بدان معناست كه جوهر چيست؟"[vii] و" دانشي هست كه به موجود چونان موجود و متعلقات يا لواحق آن به خودي خود (يعني اعراض ذاتيه)نگرش دارد."[viii] و اين دانش مابعدالطبيعه است پس وظيفه ي فيلسوف دريافت وشناخت مبادي اصلها و علتهاي تك جوهر ها است .و هر تك جوهري واحد است.
"واژه "موجود "در معناهاي بسيار به كار ميرود ؛ اين معاني يا تعابير مختلف از اختلاف موجودات و به فراخور نحوه وجود آنهاست .اما همه ي آنها به اصل يگانه باز مي گردند ارسطو اقسام مختلف وجود را از طريق استدلال پيشيني استنتاج نميكند او موجودات را همان گونه در مييابد، در نظر مي گيرد و مورد ملاحظه قرار مي دهد، يعني استدلال او پسيني است . اما همه آن معنا ها به اصل (يا مبدايي) يگانه باز مي گردند، و از اين نظر مي تواند تحت برسي علمي واحد قرار گيرد
حال سوال اين است كه آيا ارسطو لفظ وجود يا موجود را به معناي مشترك لفظي در نظر ميگيرد يا مشترك معنوي . اگر وجود يا موجود مشترك لفظي باشد ديگر نمي تواند موضوع علمي واحد باشد و از طرف ديگر مشترك متواطي هم نيست چون داراي معاني متعددي است ارسطو به نحوي به اشتراك در مفهوم و معني وجود در موجودات برغم تفاوت هايي كه در ميان آنهاست قائل است. ارسطو اشتراك در لفظ را به دو معنا مي داند :اشتراك لفظي بالعرض و اشتراك لفظي به حسب تشابه و همانندي. موجود در اطلاق بر مقولات از جنس دوم است چون علاوه بر اشتراك در نام تا اندازه اي قرابت مفهومي دارد و اين شباهت مفهومي وحدت و اشتراك لازم را براي اينكه تحت برسي دانشي واحد قرار بگيرند داراست. ارسطو اين تشابه و وحدت را به دو گونه ميداند يكي تشابه از حيث تناسب است مثل الف همان نسبتي را با ب دارد كه ج با ب دارد. و دوم در نسبت به مبدا واحد در نظر گرفته مي شود كه داراي تقدم و تاخر و شدت و ضعف ...مي باشد. ارسطو جوهر را نخستين و حقيقي ترين معناي موجود مي داند ." وجه همت ارسطو در مابعدالطبيعه امر جديدي بود. نه مانند طبيعت شناسان مي خواست ،از طريق تحليل عناصري را كه اشياء از آنها تركيب يافته اند بشناسد و نه مانند افلاطون در پي آن بود كه از طريق شهود عقلي كه در منتهي مراتب سير صعودي جدلي حاصل مي شود به وجود متعال واصل آيد . بلكه مي كوشيد تا خصايصي از وجود را كه مشترك در تمام مراتب آن است ، يا بهتر آنكه بگوييم امور عامه را ، بشناسد." [ix] لذا در مابعدالطبيعه در باره ماهيت موجودات بحث مي شود ،و از خصايص مشترك بين همه موجودات سخن مي گويد .
ارسطو در توضيح معناي وجود كاربرد آن را به طور كلي چهار گونه مي داند.
1- "موجود (يا كائن ،باشنده ،هستنده.) از يك سو بالعرض و از سوي ديگر بالذات ناميده مي شود"[x] منظور از بالعرض چيزي كه نه دائمي باشد و نه اكثري مثل سرما در وسط تابستان يا گرما در وسط زمستان و معمار موسيقيدان است و كندن چاه براي آب و رسيدن به گنج . و چون هر دانشي هميشه متعلق به موجودي است كه يا ضروري باشد ويا اكثري لذا موجود بالعرض و اتفاقي نمي تواند متعلق هيچ دانشي قرار بگيرد" هيچ دانشي ، چه عملي ، چه سازنده و چه نظري توجهي بدان ندارد .......به اين علت افلاطون از لحاظي بد نكرده است كه كار "سفسطه" را پرداختن به "ناموجود " معين كرده بود"[xi]
2. - " باز هم وجود و موجود دلالت بر آن دارند كه برخي از چيزها يي كه نام برده شد بالقوه و برخي بالفعل اند "[xii]
3- " هستي"(وجود) و "هست" دلالت بر آن دارند كه چيزي حقيقي (يا راست ) است ،و "نيستي " بر آن دلالت دارد كه چيزي راست يا حقيقي نيست بلكه دروغ است ."(متافيزيك ب1107)ا راست و دروغ صفت احكام است اينها در انديشه اند و معلول و انفعال نفس اند و بالعرض به هستي تعلق مي گيرد. پس وجود به اين معنا هم نمي تواند متعلق علمي قرار گيرد .حقيقت متعلق علم مابعدالطبيعه نيست.
4- موجود به عنوان يكي از مقولات."هستي به خودي خود (بالذات) درست به شمار چيزهايي ناميده مي شود كه شكل هاي مقولات بر آنها دلالت دارند."[xiii] مراد از شكلهاي مقولات ، يعني اجناس آنها ، يا الفاظي كه بر اجناس مقولات دلالت دارند.
از نظر ارسطو دانشي وجود دارد كه اين موضوع را مورد برسي قرار مي دهد."دانشي هست كه به موجود چونان موجود و متعلقات يا لواحق آن به خودي خود، (يعني: اعراض ذاتيه)نگرش دارد. اما اين هيچ يك از آن [دانشهايي] نيست كه پاره دانش ناميده مي شوند. زيرا هيچ يك از دانشهاي ديگر موجود چونان موجود را در كليت آن برسي نمي كند، بلكه آنها پارهاي از موجود را جدا مي كنند و به برسي اعراض آن مي پردازند ؛مانند كاري كه دانشهاي رياضي مي كنند. اما از آنجا كه ما مبادي (يا اصلها)و برترين علتها را جستجو مي كنيم ،واضح است كه اينها بايد متعلق به طبيعتي باشند كه داراي وجود بذاته است. [xiv] ديگر پرسش از اين نمي كنيم كه فلان چيز چيست .پرسش اين است كه هستي چيست؟" واضح است كه نگرش در موجودات چونان موجودات [هم]كار يك دانش است . اما در همه امور ،دانش، بحق به چيزي مي پردازد كه مقدم و اول است ؛و چيز هاي ديگر وابسته به آنند و به سبب آن ناميده مي شوند . اكنون اگر اين چيز ( نخست و مقدم ) جوهر است ،پس كوشش فيلسوف بايد دريافت و شناخت مبادي (اصلها) و علتهاي (تك جوهرها) باشد. [xv]اما جوهر چيست؟ " جوهر به يك گونه از اجسام ساده (بسيط) گفته مي شود، مانند خاك، آتش، آب و مانند اينها ؛و به طور كلي اجسام و تركيب يافته هاي از آنها، از جانوران و موجودات مينويي و اعضاي آنها. همه اينها جوهر ناميده مي شوند ،زيرا از موضوعي ( زير نهادي ) گفته نمي شوند ،بلكه چيزهاي ديگر از آن گفته مي شوند." [xvi]يعني جوهر محمول چيزي واقع نمي شود بلكه چيزهاي ديگر محمول بر آن واقع ميشوند.
از نظر ارسطو همچون افلاطون موجود و واحد و خير يك چيز و يك طبيعت اند چون هيچ يك جنس واقع نمي شوند و بر تمام مقولات حمل مي شوند و محدود به مقوله معيني نيستند و به اصطلاح فيلسوفان قرون وسطي خير و واحد از صفات برتر وجودند " اگر موجود و واحد يك چيز و يك طبيعت اند ، به اين معنا كه مانند مبدا و علت ، همراه يك ديگرند، اما نه به اين معنا كه يك تعريف بر هر دو دلالت دارد ."[xvii]حال علمي يا دانشي وجود دارد كه هستي و عوارض ذاتي و علل اوليه آن را مورد برسي قرار مي دهد. فيلسوف بايد حقيقت موجود بما هو موجود را مورد برسي قرار دهد . اين دانش دانش متافيزيك يا مابعدالطبيعه است. و چون مابعدالطبيعه به دنبال معرفت براي خود معرفت است ،علم اصول يا علل اوليه است و از حيرت آغاز مي شود و حكمت به تمام معنا است . و دوستار حكمت كسي است كه خواستار معرفت در باره علت نهايي و ماهيت "واقعيت" است. مابعدالطبيعه با جوهر سرو كار دارد . چون همه اشياء يا جوهرند يا حالات جوهر . اما جوهر انواع مختلف دارد .مابعدالطبيعه با كدام جوهر سرو كار دارد ؟ ارسطو مي گويد با جوهر نامتغير كه علت حركت نيز هست جوهر نا محسوس و سرمدي. " و اين جوهر بي حركت كه داراي طبيعت (ماهيت ) كامل وجود است ،صفت الهي دارد، به طوري كه فلسفه اولي را بحق بايد الهيات ناميد." [xviii]
مابعدالطبيعه كدام مسائل را مورد برسي قرار مي دهد؟.
1 – اصول بديهي(علوم متعارفه) و مباني نخستين مثل اصل امتناع تناقض و اصل طرد شق ثالث... ارسطو در فصل سوم از كتاب چهارم (گاما)مي گويد وظيفه فيلسوف است كه اصول بديهي (علوم متعارفه يا آكسيومها) و همچنين جوهر را مورد برسي قرار دهد چون اين اصول براي همه علوم معتبر هستند" فيلسوف ،يعني كسي كه در باره طبيعت يا كنه هر جوهري نگرش دارد ،همچنين موظف است كه در باره مبادي يا اصول قياس نيز پژوهش كند." ( متافيزيك ب 1005) و همچنين شناخت استوار ترين اصول كه همان اصل امتناع تناقض است " اين اصل آغازين همه اصول بديهي (آكسيومهاي) ديگر است." [xix] ارسطو از فصل چهارم تا پايان كتاب چهارم(گاما) در دفاع از اصل امتناع تناقض و قانون طرد شق ثالث و در رد نظر فيلسوفان گذشته و پروتاگوراس سخن مي گويد .مدعي است كساني كه به دنبال برهان براي اصل امتناع تناقض هستند آموزش كافي نديده اند چون ممكن نيست كه براي همه ي چيز ها برهان وجود داشته باشد . "زيرا اصل برهان را برهان نيست"[xx]
2- تعريف ماهيت : بخشي از مابعدالطبيعه بحث در باره تعريف است چون مي خواهيم بدانيم كلمه" است"در قولي كه حد شيء با تعريف شيءبه ذاتيات است به چه معني مي آيد. ارسطو جدل افلاطوني را قبول نداشت و در برهان هم از تعريف بحث نمي شود بلكه تعريف از مبادي برهان است پس در مابعدالطبيعه بايد از تعريف بحث شود
3- جوهر: ارسطو مي گفت وقتي گفته مي شود كه موجود چيست اين بدان معنا است كه جوهر چيست؟ حال سوال از جوهر به چه معنا است. كسي كه به جستجوي جوهر يا جوهرها هست چه را مي جويد .براي فهم اين مطلب "به دو سوال بزرگ و داراي ارتباط نزديك با يكديگر بر مي خوريم كه محور كارهاي متفكران مذكور و خود او به نظر مي رسد :يكي سوال از تغيير و تداوم است ، و ديگري پرسش در باره هويت يا هماني"[xxi]سوال از اينهماني يعني كدام ويژگي ها براي هر شيءاي جنبه بنيادي دارد . و سوال از تغيير يعني چه ويژگيهايي در شيء در طول همه دگرگوني ها پايدار مي مانند. در حقيقت اين دو سوال سخت به يكديگر گره خورده اند .ارسطو مي گويد جوابي كه گذشتگان به اين سوالات داده اند بر خطا بوده است طبيعت گرايان يوناني سوال از ماهو يا چيستي را به " ازچه ساخته شده است " تغيير داده اند اگر بگوييم يك شيء از چه ساخته شده است كه اگر هر گونه تغيير در آن اتفاق بيفتد همچنان آن شيء باقي است. اولين چيزي كه به نحو محسوس و مشهود به نظر مي رسد ماده است. حال چه به نظر تالس آب باشد و يا هواي آناكسيمنس يا آتش هراكليتوس .....ويا چهار عنصر امپدوكلس و يا اصل هاي نامحدود آناكساگوراس باشد." اكثر متفلسفان نخستين بر اين عقيده بودند كه تنها مبادي از نوع ماده، مبادي همه ي چيز هايند"[xxii] اما هم چنانكه بحث به جلو مي رفت كم كم خود بحث راه را براي انسانها گشود و سوالات جديدي مطرح شد .از جمله اين كه علت اين حركت يا شدن چيست .ارسطو مي گويد هسيود اولين كسي بود كه در جستجوي چنين علتي برآمد و آن را عشق معرفي كرد و امپدوكلس مهر را علت نيكي و جدال را علت بدي مي دانست و بعد آناكساگوراس عقل را مطرح كرد. و دموكريتوس اختلاف را در سه چيز مي دانست صورت و ترتيب و وضع .ارسطو در كتاب آلفا از متافيزيك نظرات فيلسوفان گذشته را به طور خلاصه بيان مي كند و نظرش اين است كه اغلب فيلسوفان علت فاعلي و مادي را مطرح كرده اند و افلاطون هم علت مادي وصوري را مطرح كرده است هيچ فيلسوفي علل اربعه را مطرح نكرده است .اما ارسطو نسبت به افلاطون كم لطفي مي كند چون افلاطون در سوفيست و تيمائوس علت فاعلي يعني دميورژ ( صانع ) را مطرح كرده است ودر فيلبوس و تيمائوس علت غايي را نيز مطرح كرده است . اگر چه كه مي گويد" فلسفه ي پيشين ، به نظر مي رسد كه در باره ي همه چيز، گويي با لكنت سخن گفته است ، زيرا هنوز جوان ، و در آغاز كار ، بوده است."[xxiii] ارسطو ايراداتي را بر نظر طبيعت گرايان وارد مي داند.
1- اولين اشكال اين است كه طبيعت گرايان جهان را جسم و داراي حجم مي دانند" حال آنكه چيز هاي غير جسماني نيز وجود دارد."[xxiv]
2- نمي توانيم بين تغيير به معناي هست و نيست شدن واقعي و استحاله (تغيير كيفي ) فرق بگذاريم سقراط وقتي سفيد است و سياه مي شود تغيير ميكند و وقتي به دنيا مي آيد و مي ميرد هم تغيير ميكند فرق بين اين دو تغيير در چيست.؟ در صورتي كه در هر دو ماده ثابت است
3- ماده در هر موجود زنده اي دائما در حال وارد شدن و خارج شدن و تبدل است .بدون اينكه آن شخص خودش ديگر نباشد. كشتي را فرض كنيد كه ما مي توانيم تكه هاي جسم مادي اش را عوض كنيم به صورتي كه همه اجزاي كشتي به مرور عوض شود ولي كشتي همان كار كرد سابق خود را داشته باشد
4- ماده تعين لازم را ندارد كه واقعا چيز معيني باشد ماده توده اي از خميره است. و نمي شود گفت شما فلان خميره هستيد[xxv]
5- افراد مختلف يك نوع را از لحاظ مادي مي توان از مواد گوناگون ساخت گوي را مي شود هم از مفرغ ساخت و هم از چوب و يا از خيلي مواد ديگر.
از طرف ديگر ارسطو نظر افلاطون را هم قبول نداشت.
1- " در نظريه مثل گرايش به اين است كه هر موجود زنده – مثلا سقراط- را مخلوطي از مصاديق مثل مختلف بشمارند كه در آن هيچ مصداقي از حيث تعيين هويت فرد و تبيين آنچه بر او مي گذرد ،جنبه بنياديتري از ساير مصداقها ندارد."[xxvi] به عبارت ديگر اگر شخص مانند سقراط مخلوطي از مصاديق مثل هاي مختلف است پس خود سقراط چيست؟.
2- معلوم نيست سقراط به عنوان موضوع ممكن است دستخوش چه دگرگوني هايي بشود و باز همان فردي كه بود بماند . مثلا اگر رنگ سقراط زايل شود و اگر عدالت زايل شود ....باز همچنان سقراط است.
3- مثل فقط مضاعف كردن بي نتيجه اشياء محسوس است. افلاطون مانند كسي است كه چون نمي تواند با عدد كوچك بشمارد فكر ميكند كه اگر عدد را دو برابر كند شمردن آسانتر خواهد شد.[xxvii]
4- صور براي معرفت ما در باره اشياء بي فايده است . چون اگر اين صور جوهر اشياءهستند بايد در اين اشياء باشند . در صورتي كه جداي از اشياء هستند." نا ممكن مي نمايد كه جوهر و چيزي كه اين جوهر آن است جدا از هم (بتوانند)موجود باشند . پس ، مثل،كه جوهر اشياءاند ،چگونه مي توانند جدا از آنها موجود باشند ؟"[xxviii]
5- صور فقط محسوسات جاويد هستند در صورتي كه صور بايد اشياء محسوس را تبيين كنند ." مثل ( يا صور) در محسوسات چه سهمي دارند ؟چه آنهايي كه جاويدند و چه آنه كه در معرض كون و فساد اند ؛ زيرا آنها در اينها نه علت حركت اند و نه (علت ) دگرگوني . از سوي ديگر ،نه براي شناخت چيز هاي ديگر سودمند اند( زيرا آنها حتي جوهر اينها نيستند ، وگرنه در اينها مي بودند ) ، نه براي وجود آنها ، چون در چيزهايي كه در آنها ( يعني مثل) شركت دارند ، حضور ندارند. زيرا اگر چنين بودند ، مي توانستند به عنوان علتها در نظر آيند ."[xxix]
6- صور شامل ذات و واقعيت دروني اشياء محسوسند ،اما چگونه اشيائي كه جدا از محسوسات وجود دارند مي توانند شامل ذات آن محسوسات باشند. به هر حال رابطه ميان آنها چيست؟ گفتن كلماتي مثل بهره مندي ، تقليد و سايه مشكلي را حل نمي كند به قول ارسطو اين كلمات توخالي و استعارات شعري است." اين سخن هم كه آنها الگوها (نمونه ها،)يند و چيز هاي ديگر در آنها شركت دارند ، گفتهاي تهي از معنا ، و از مجازهاي شاعرانه است ."[xxx]
7- صور اشياء فردي خواهند بود مانند ديگر اشيائي كه صور صور آنها هستند حال آنكه آنها نبايد افراد باشند بايد كليات باشند به عبارت ديگر بين سقراط كه يك فرد است و صور انسان كه آن نيز فرد است بايد وجه مشتركي وجود داشته باشد ، انسان سوم. در اين صورت اين وجه مشترك خود احتياج به صور ديگر دارد و الي آخر
8- ارسطو ميگويد بعضي استدلال افلاطون فقط ثابت مي كند كه كلي واقعي است و خيال و وهم نيست اما ثابت نميكند كه كلي جداي از اشياء فردي وجود دارد . چون در اين صورت بايد براي براي نفي ها و نسب (روابط) مثال وجود داشته باشد.[xxxi]
9- از نظر ارسطو صور فقط محسوسات جاويد هستند. پيروان افلاطون "كاري نمي كردند جز اينكه از صور (مثل) محسوساتي جاويدان مي ساختند."[xxxii]
ارسطو براي روشن كردن دگرگوني ها و تاسيس نظريه اي در باب هويت چيزهاي پايدار در مقولات چهار گونه تمايز در خصوص موجودات قائل مي شود.
1- بعضي موجودات هم در موضوع هستند و هم محمول بر موضوع واقع مي شوند مثل رنگ
2- بعضي موجودات نه در موضوع هستند و نه محمول بر موضوع واقع مي شوند مثل اين اسب و اين انسان
3- بعضي موجودات در موضوع هستند اما محمول بر موضوع واقع نمي شوند . اين سفيدي خاص
4- بعضي موجودات در موضوع نيستند اما محمول بر موضوع واقع مي شوند. مثل انسان، اسب
" ژرف بيني اساسي ارسطو در اين است كه مي گويد ما نه به ظرف محض تشخص و تعين مي دهيم و نه به ماده بحت و بسيط خالي از هر گونه ويژگي. " [xxxiii]حرف ارسطو در باره جهان مبتني بر قسمي رده بندي است كه بر طبق تصورات جوهري مثل سگ ،انسان و اسب صورت مي گيرد . سقراط را وقتي موضوع سخن و موضوع تغيير قرار مي دهيم كه به عنوان يك انسان بر گزيده باشيم . فقط تحت اينگونه تصورات نوعي ،هويت افراد يا امور جزئي را باز مي شناسيم وقتي سوال مي شود كه چند تا؟ نخست بايد گفت چند تا چي انسان، سگ يا گربه و يا وقتي گفته مي شود صد و هفتاد سانتي متر بايد گفت صدوهفتاد سانتي متر پارچه يا زمين........ يا به عبارت ديگر وقتي گفته مي شود سقراط ماهو اگر بگوييم سفيد يا صدو هفتاد سانتي متر يا بگوييم چاق .....هويتي به سقراط نمي دهد اما اگر بگوييم كه انسان است در اين صورت "راههاي در خور اعتماد تري براي تعيين موقعيت سقراط در زمان و جوابگويي به سوالات مربوط به هويت او در اختيار ما مي گذارد "[xxxiv] جوهر هاي ثاني مانند "انسان" و "اسب" هستي [جوهر هاي اولي]را آشكار مي سازد. پس آنچه كه به ما مي گويد سقراط چيست آدميت او است نه اعراض او. پس تصور جوهر هاي ثاني در تشخص دادن به جوهر هاي جزئي از قبيل سقراط نقش محوري دارد. و در ضمن اساسي ترين زير نهاد هر گونه تغيير و دگر گوني همان جوهر هاي جزئي است كه تحت مفهوم جوهر مشخص مي شود . حال مشخص شد كه مفهوم انسان يا سگ ....براي مشخص كردن موضوعات نقش بنيادي دارند
ارسطو همانند افلاطون معتقد است كه آنچه متعلق علم است كلي است نه جزئي. اما اين كلي به نحو عيني وجود ندارد بلكه يك اساس عيني ،شباهت نوعيه ،در اشياء براي كلي ذهني در ذهن وجود دارد . انسان كلي يك مفهوم ذهني است اما يك بنيان عيني در صور جوهريه كه از انسان هاي جزئي خبر مي دهد دارد . " ذات نوعي تعدادا در هر فرد طبقه متفاوت است ،اما، از سوي ديگر ،نوعا در تمام افراد طبقه يكي است ( يعني همه آنها نوعا شبيه اند)، و اين شباهت عيني اساس واقعي براي كلي انتزاعي است كه در ذهن وحدت عددي دارد و مي تواند بي تفاوت محمول همه اعضاء طبقه باشد." [xxxv].حالا اينها چه هستند ؟ از نظر ارسطو "جوهر در اساس فلان خميره يا عنصر مادي نيست، نوعي نظم يا ساخت يا به قول خودش صورت است."[xxxvi] ارسطو در متافيزيك مي نويسد " جوهر به دو گونه گفته مي شود : 1- چونان واپسين موضوع ( زير نهاد )كه فراتر از آن به چيزي ديگري گفته نمي شود 2 – آنچه " اين چيز موجود در اينجا " و جداگانه است . از اين گونه اند پيكره و صورت هر يك از چيزها."[xxxvii].اما تنها صوري كه واقعا مستقل از ماده اند خدا، عقول ، افلاك و عقل فعال در انسان هستند به طوري كه اين صور اصالة جوهرند.
4- علل يا علل هاي نخستين: وقتي ما در مقابل هستي و طبيعت دچار حيرت و شگفتي مي شويم براي تبيين آن به دنبال علت و سبب مي گرديم از نظر ارسطو عللي كه حكمت يا فلسفه مورد بحث قرار مي دهد چهار است چهار نوع " به علت اينكه ". ارسطو با بيان علت هاي چهار گانه مي خواهد نظر سومي را مطرح كند از يك طرف الئائيان هستند كه منكر تغيير هستند و از طرف ديگر مكتب هراكليتوس است كه همه چيز را در حركت مي بينند . ارسطو با بيان "قوه" و" فعل" در پي توجيه حركت است. چيزي تنها بالفعل وجود دارد ، و چيزي بالقوه ، اما چيز ي هم بالقوه و هم بالفعل وجود دارد. ميوه بلوط بالقوه درخت بلوط است. ارسطو اين تغيير را با بيان علت هاي چهار گانه توضيح مي دهد .
الف- علت صوري كه چيستي ،جوهر يا ذات يك شيء است" ارسطو نهايت دقت را به خرج مي دهد كه تصريح كند مقصودش از "صورت " شكل و شمايل ظاهري نيست ،ساختار زير بنايي است كه هر چيزي به واسطه آن ، وظايف يا كار كردي را كه خصلت آن قسم چيز است انجام مي دهد." [xxxviii]كار تبر بريدن است ، پس به تبر ماده مي گوييم و بريدن را صورت آن مي دانيم درخت به اين ترتيب مي رويد به علت اينكه فلان طور ساخت پيدا كرده كه صورتش باشد. جوهر محسوس انضمامي يك موجود فردي است كه از ماده و صورت تركيب شده است . اما عنصر صوري در يك چنين موجودي كه آن را فلان شيء معين مي سازد و در همه اعضاء يك نوع سافل يكي است . لذا صورت نمي تواند اصل فرديت در اشياء محسوس باشد . اصل فرديت بنا بر نظر ارسطو ماده است . يعني من و شما در ماده از همديگر جدا هستيم ولي در صورت يكي هستيم. مي توان گفت صورت همان مثال افلاطون است اما با اين فرق كه حال در ماده است و بيرون از جوهر فردي وجود ندارد .
ب - علت مادي يا موضوع : چيزي تبيين كننده چيز ديگر است اگر به عنوان مقوم پايدار بماند . سيم تبيين كننده جام است .مفرغ تبيين كننده مجسمه. اگر بپرسند چرا درخت به اين ترتيب مي رويد علت مادي به ما مي گويد به علت اينكه درخت از فلان و بهمان مواد درست شده . به عبارت ديگر علت مادي چيزي است كه شيء از آن ساخته مي شود و در ضمن علت مادي مبدا اعراضي است كه شيء از آن ساخته مي شود فرق سقراط با كالياس در ماده شان است وگر نه در صورت يا ذات انساني مشترك هستند.
ج – علت فاعلي يا منشاء حركت و دگر گوني : درخت به اين ترتيب ميرويد چون موادي مثل خاك از خارج به طرز معيني به آن فشار وارد مي كند. علت فاعلي گاهي خارج از علت صوري و مادي است . ولي گاهي همان علت صوري است كه به طبيعت شيء معروف است مثل ميل عناصر به سوي جايگاه خودشان .
د – علت غايي يا خير يا" به خاطر آن ، از بهر آن ، آنچه از براي آن ": درخت به اين ترتيب مي رويد براي اينكه وقتي رشدش كامل شد ، فلان طور درخت بشود. تاكيد ارسطو بر غائيت داخلي است نه خارجي . لذا علت غايي يك شيء علت صوري همان شيء نيز هست غايت دروني يك موجود زنده تحقق فردي صورت نوعيه است. پس علت غايي و فاعلي و صوري يك چيز هستند.
ارسطو مي گويد كه فلاسفه پيشين هر يك در يك يا دو علت بحث كرده اند مانند تالس، آناكسيمندر و هراكليتوس در باره علت مادي . و امپدوكلس ( عشق و نفرت ) و آناكساگوراس ( عقل) در باره علت مادي و فاعلي . و افلاطون در باره علت صوري و علت مادي ولي علت غايي را هيچ يك مطرح نكرده اند . كاپلستون مي گويد كه ارسطو در حق افلاطون كم لطفي مي كند در حالي كه افلاطون در تيمائوس از چهار علت سخن مي گويد ولي نه بطور منظم و دسته بندي شده لذا مي توان گفت كه ارسطو در علل همان كاري را كرده است كه در باره منطق.
َ[i] - متافيزيك ، ارسطو ، شرف الدين خراساني – شرف ، 22a980
[ix] تاريخ فلسفه ، اميل بريه، علي محمد داودي ، ص243
[xviii] - تاريخ فلسفه، -كاپلستون ، 335
[xxii] - متافيزيك ، ارسطو ، شرف الدين خراساني – شرف ، b983
[xxxv] - تاريخ فلسفه ، كاپلستون ، 346