تبليغاتX
کارگاه خرد

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

متافیزیک (مابعد الطبیعه )

ارسطو

دکتر شرف الدین خراسانی – شرف

انتشارات حکمت

شاید مهمترین کتاب ارسطو و یکی از مهمترین کتابهای فلسفه ی غرب متافیزیک)مابعدالطبیعه) است . کتاب مجموعه ی طرح درس ها و یاد داشت های ارسطو برای تدریس است و یا شاید یاداشت های شاگردان ارسطو در سر کلاس درس باشد. به همین خاطر از نظر تالیف به تعبیر ادبا دارای ضعف تالیف است در بعضی جا ها بیسار مختصر و در بعضی قسمت ها دارای تکرار است .فکر می کنم که یکی از علت های مشکل بودن کتاب مربوط به همین عیب ها و نقص های آن باشد تا به مطالب فلسفی.اگر ارسطو کتابی در متافیزیک، به صورت استاندارد می نوشت فلسفه ی او قابل فهمتر و شایدنیازمند کمتری به شرح و تفسیر داشت .متافیزیک از چهارده کتاب تشکیل شده است اگر الفا را دو کتاب حساب کنیم  و هر کتابی دارای چند فصل است. این مجموعه مقالات ارسطو را آندرونیکوس رودسی جمع آوری کرده است .گزارشی از کتاب ها در زیر ارائه می گردد

کتاب یکم و دوم( آلفای بزرگ و کوچک)

هر حیوانی دارای حس است، و انسان نیز حیوان است.انسان در میان ادراک های حسی به حس بینایی و شنوایی اهمیت بیشتری می دهد. و چون در انسان از ادراک حسی حافظه پدید می آید، می تواند بیاموزد .و ازتکرارآموخته ها تجربه حاصل می شود .انسان مجرب با جزئی سرو کار دارد ولی با جزئی هنر یا دانش درست نمی شود." هنر یا فن، هنگامی پدید می آید که از راه فهمیده های بسیار ناشی از تجربه ، یک ادراک کلی در باره ی امور همانند ، پدید می آید"[1] تجربه داران از آنجایی که با جزیی سرو کار دارند در عمل مهارت بیشتری دارند و موفق ترند اما دانستن و فهمیدن بیشتر متعلق به هنر است تا به تجربه،چون در تجربه به علت کاری ندارند هنرمندان هستند که به دنبال چرایی و علت هستند .پس ادراکات حسی حکمت یا فرزانگی نیست اگر چه که حواس ابزار شناخت تک چیز ها است .اما "به چه علت"در باره ی هیچ چیز به ما نمی گوید ما به دانش از آن نظر که دانش است توجه داریم نه به خاطر سودمندیشان .آنچه که ارسطو حکمت می نامددر پیرامون علت های نخستین و مبادی است . مرد تجربه مند فرزانه تر از آن كسي به شمار مي رود كه فقط داراي ادراك حسي است ؛ و مرد هنر مند فرزانه تر از تجربه مند ، و استاد كار فرزانه تر از دستكار ؛ و دانشهاي نظري معتبرتر از دانشهاي سازنده اند . پس روشن است كه " حكمت" دانشي است در باره ي برخي مبادي و علتها ."[2] حال حکمت با کدام مبادی و علتها سرو کار دارد ؟ ما چه کسی را حکیم می گوییم ؟ حکیم کسی است که بیشترین شناخت کلی را دارد " اما ، درست همین چیزی که کلی ترین است ، دشوارترین چیز آموختنی برای انسانهاست ، زیرا دورترین چیز از ادراک حسی است."[3] و این دانشی است که با حیرت آغاز می شود و انسان برای رفع این حیرت تفلسف می کندلذا کاری به سودمندی آن ندارد.و این یگانه دانش آزاد است زیرا به خاطر خودش وجود دارد.و خدائی ترین دانش است چون خداون شایسته ترین موجودی است که این دانش را داراست و خود نیز یکی از علل همه ی چیز ها ست .گفتیم که حکمت به اصول و علت های نخستین می پردازد.و شایسته ترین چیز های شناختنی اصل های نخستین و علتهایند.در میان علوم آن علمی دقیقتر است که اصول کمتری داشته باشد.برای نمونه علم اعداد از علم هندسه دقیقتر است. ارسطو چهار علت را نام می برد که حکیم برای شناخت دقیق هر چیز باید به آن بپردازد .1- علت مادی " چیزی از آن" 2- علت فاعلی 3- علت صوری 4-  علت غایی" به خاطر آن "پس از آن ارسطو تاریخچه ای از نظرات اندیشمندان گذشته را در باره ی علل اربعه بیان می کند .اگر چه در حق بعضی از جمله افلاطون کم لطفی می کند.

نخستین دانشمندان ماده را اصل همه چیز می دانستند تالس آب را،آناکسیمنس و دیوگنس هوا را،هیپاسوس اهل متاپونتوس و هراکلیتوس آتش را ، و امپدوکلس چهار عنصر را اصل می دانستند آناکساگوراس می گوید که اصلها در شماره نا محدود اند.اما این بحث ها راه را برای انسان می گشاید.چرا کون وفساد از یک یا بیشتر از یک چیز روی میدهدو علت آن چیست؟لذا بحث به علت فاعلی یا سرچشمه ی حرکت کشانده می شود و آناکساگوراس عقل را ، امپدوکلس عشق و کین رامطرح کرده اند.لوکیپوس و دموکریتوس پری و تهی را عناصر می دانند و اختلاف اتم ها علت اختلاف چیز های دیگر می باشند .این اختلاف ها در سه چیز است شکل ، ترتیب و وضع.فیثاغورسیان عدد را اصل همه چیز می دانستند. و اضداد را که تعداد آن را تا ده می شمردند علت کثرت می دانستند.ارسطو می گوید افلاطون علت صوری یا همان مثل و علت مادی را مطرح کرده است.یعنی دو علت از علتهای چهار گانه؛اما افلاطون در سوفیس و تیمائوس علت فاعلی و در فیلبوس و تیمائوس به علت غایی اشاره کرده است .

ارسطو در رد نظر پیشینیان می نویسد کسانی که ماده را اصل دانسته اند و فقط یک علت را بیان کرده اند دچار گمراهی شده اند چون 1- چیز های غیر جسمانی وجود دارد 2- علت حرکت را بیان نمی کنند 3- جوهر یا چیستی را علت چیزی قرار نمی دهند 4- و اینکه به آسانی هر یک از اجسام بسیط را غیر از خاک اصل قرار می دهند . همین انتقادات بر کسانی که چند عنصر را اصل دانسته اند و یا دو علت را بیان کرده اند نیز وارد است مثل امپدوکلس و آناکساگوراس .ایراد نظر امپدوکلس در این است که استحاله از میان بر داشته می شود .اشکال کار فیثاغورسیان در این است که اصل های خود را از موضوعهای ریاضی گرفته اند که بدون حرکت اند، نه از طبیعت و با وجود این همه ی گفته های آنها در باره ی طبیعت است . بعد به افلاطون می پردازد و ایراداتی را مطرح می کند که من در یاداشت قبلی خود آنها را ذکر کرده ام و خود افلاطون در رساله ی پارمنیدس خود بعضی از این ایرادات را مطرح می کند .ظاهرا ایراداتی بوده که در زمان افلاطون در آکادمی در سر درس ها چه بسا از طرف ارسطو و شاگردان دیگر مطرح شده است .افلاطون با طرح این ایرادات می خواهد بگوید بر ضعف های اندیشه ی خود آگاه است ولی با وجود این فلسفه ی او از فلسفه های معاصر ایرادات کمتری دارد .ارسطو در پایان کتاب اول می نویسد " فلسفه ی پیشین ، به نظر می رسد که در باره ی همه چیز ، گویی با لکنت سخن گفته است ، زیرا هنوز جوان ، و در آغاز کار ، بوده است ."[4]

ارسطو در فصل یکم کتاب دوم ( آلفای کوچک) متافیزیک می گوید یافتن حقیقت از یک سو دشوار و از سویی دیگر آسان است هر کسی چیزی که می گوید و نظری مطرح می کند یا چیزی از حقیقت در نمی یابد و یا اندکی در می یابد .اما همه ی انسانها در کوشش برای دست یابی به حقیقت خطا نمی کنند پس ما باید سپاسگزار همه ی کسانی باشیم که نظریاتی ابراز داشته اند چه با آنها موافق باشیم و چه نباشیم .

هدف شناخت نظری حقیقت و هدف شناخت عملی کنش است ارسطو چیزی را حقیقی نمی داند مگر اینکه به علت آن دست یافته باشد پس ما باید در پی علت های اصلی باشیم که آن اصلها و مبادی از حقیقت بیشتری برخوردار هستند و بقیه حقیقت خود را از آن می گیرند ." آن چیزی حقیقی ترین است که علت حقیقی بودن چیز های بعدی می شود .پس اصلهای (یا مبادی ) موجودات همیشگی ضرورتا حقیقی تری اند ...هر چیزی به آن اندازه دارای حقیقت است که دارای هستی است ."[5] پس اصل و مبدائی است و پایانی نیز دارد و چیز های متوسط نیز در میان این اصل و پایان قرار دارد .و همین سخن در باره ی حرکت نیز صادق است چون حرکت هم نمی تواند رشته ای بی پایان باشد و همچنین علت غایی بی پایان نخواهد بود چون اگر بی پیایان باشد طبیعت خیر باطل می شود .چون کسی که دارای عقل است همیشه کاری را به خاطر چیزی انجام می دهد.همچنین انواع علت ها در شمارش نیز بی پایان نیستند .چون شناخت یعنی شناخت علتها و در صورت بی پایان بودن شناخت نا ممکن می شد .و در پایان می گوید برای شناخت هر چیز روش مخصوص آن چیز وجود دارد .روش ریاضی را نمی شود برای هر شناختی بکار برد مثلا برای عالم طبیعت بکار برد؛چون همه ی طبیعت محتملا دارای ماده است .پس نخست باید پژوهش کرد که طبیعت چیست ؟ و با چه روشی می توان آن را مورد مطالعه قرار داد.



[1] - متافیزیک ، a981

[2] - همان ، a981

[3] - همان ، a982

[4] - همان a993

[5] - همان b993

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:12  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

 

فلسفه طبيعي

" علم طبيعت بيشتر ، يا تقريبا بيشتر ، در باره ي اجسام و مقادير و خصايص و حركات آنها ، و همچنين در باره ي مبادي اين نوع جوهر گفتگو مي كند ."[1]هسته اصلي در فلسفه طبيعت ارسطو ،حركت است. طبيعت در نظر ارسطو  كل اشيايي است كه مادي و معروض حركتند مجموعه اشيايي كه قابليت اين را دارند كه حركت در آنها آغاز شود و به پايان برسد .منشاء حركت و سكون در خود آنهاست.

تغيير به معني وسيعتر بر دو قسم است يكي كون و فساد و دوم كينزيس يا حركت  

كينزيس(حركت ) به سه نوع تقسيم مي شود

1- حركت كيفي(استحاله)

2- حركت كمي(افزايش و كاهش )

3- حركت مكاني(انتقال و جابجايي)حركت انتقالي يا مستقيم است يا مستدير يعني حركت به دور مركز  و حركت مستقيم هم يا رو به مركز است و يا از مركز آغاز مي شود .پس حركت در سه شكل است

پيش فرض هاي هر حركتي ، مكان و زمان است . مكان ثابت مي شود چون 1- چيزها جا به جا مي شوند. 2- چهار عنصر مكانهاي طبيعي خود را دارند اين مكان نسبي نيست يعني با توجه به نسبت ما نيست . بالا مكاني است كه آتش به سوي آن حركت مي كند و پائين مكاني است كه خاك به سوي آن حركت مي كند. بنابر اين مكان وجود دارد اما عرضي براي جسم است مثل رنگ .افلاطون مكان را شيئي ميدانست كه پذيراي همه اشياء است بنابر اين بايد جوهر مشكِّك باشد و اگر آن را همان ظرف دروني كه شيئي آن را اشغال مي كند بدانيم با بعد مترادف است و معني آن اين است كه مكان هر شيء با خود آن جابجا مي شود كه باطل است  .ارسطو مكان را هم متصل به شيء و هم منفصل از آن مي انگارد و در تعريف آن مي گويد " اولين حد غير متحرك حاوي "پس مكان ارسطو حدي است كه يك جسم درون آن است . حدي كه به عنوان نا متحرك ملحوظ است .... پس هيچ مكان خالي و هيچ مكاني خارج از جهان يا عالم نمي تواند موجود باشد. زيرا مكان حد داخلي جسم حاوي است." [2] ارسطو بين ظرف يا حاوي يك جسم و مكانش فرق نهاده است .مثلا  قايقي كه  در رودخانه در حركت است ،  رودخانه ظرف قايق است و نه مكانش . كل رودخانه مكان قايق است ، چون كل رودخانه در سكون است .پس هر چيز ي در جهان جسماني در مكاني است حال اينكه خود جهان در مكان نيست. بنابر اين چون حركت به واسطه تغيير مكان حادث مي شود پس خود جهان نمي تواند به طرف جلو حركت كند بلكه فقط با گردش و چرخش حركت مي كند. ارسطو درباره مكان نامتناهي ميگويد:جسم نامتناهي غير ممكن است زيرا هر جسمي محدود به يك سطح است . اما نامتناهي بالقوه وجود دارد مكان ، زمان و عدد به طور بالقوه نامتناهي هستند". در هر دگرگوني 3 مقوله يافت مي شود: ماده، يعني زير نهاد اي كه دگرگوني در آن روي مي دهد ؛ و صورت كه هر چيز دگرگون شونده اي به خود مي گيرد . و نيز فقدان ( عدم)، يعني حالتي از چيز ، پيش از آنكه دگرگون شود ، يا حالتي كه آن چيز هنوز صورت مشخصي به خود نگرفته است"[3]

"زمان عبارت است از شمارش حركات بر حسب قبل و بعد[ از لحاظ تقدم و تاخر .] " [4] لذا چيزهايي كه در حركت يا در سكونند بدين معني كه قابل حركتند ، در زمان هستند و آنچه ازلي و ابدي و نا متحرك است در زمان نيست ." اگر حركت حركت   طبيعي باشد شتاب مي گيرد ؛ اگر غير طبيعي باشد روي در درنگي دارد پس چه حركتي است كه هم طبيعي و هم يكنواخت است ؟ از نظر ارسطو حركت به صورت دايره طبيعی يكنواخت است و گردش افلاك آسماني حركتي طبيعي است" [5] بدين لحاظ مي تواند ملاك زمان باشد .حال آيا اگر ذهني نباشد كه زمان را بشمارد  زماني موجود خواهد بود؟ به نظر ارسطو " زماني ، به مفهوم اخص كلمه ، وجود نخواهد داشت ، هر چند موضوع زمان موجود خواهد بود ."[6] به طور خلاصه زمان مستقل از ذهن وجود دارد چون حركت چنين است .  

در قرن پنجم و ششم قبل از ميلاد دو نظر در باره عالم وجود داشت يكي نظر عالمان طبيعي كه آسمان را از نوع كائنات جو، و آن را همواره در معرض صيرورت و كون و فساد مي دانستند. و حركت ازلي واحدي وجود دارد سراسر جهان متحرك است و جزء حركت به چيزي قائل نبودند .و ديگري نظر رياضيداناني مثل افلاطون و ائودوكسس بود كه قائل به ساخت هندسي پايداري براي جهان بودند .که مركب از دواير متحد المركز است و هركدام داراي حركت مشابه و مستقل از خود بودند. و چون هر يك داراي حركت مستقل هستند بايد محرك غير متحرك مستقل نيز داشته باشند لذا ارسطو بايد به خدايان متعدد قائل باشد به عبارت ديگر لازمه نجوم ارسطو شرك است. اينكه افلاطون بين زمين و آسمان از نظر عناصر فرق ميگذاشت متاثر از انديشه ديني اي بود كه علماي طبيعت گرا با آن مخالف بودند وآن اينكه آسمان جايگاه خدايان است و خود آ ن بايد عنصر الهي باشد .به اين ترتيب انديشه هاي نجومي با عقايد ديني ارتباط داشت.  ارسطو نظر ائودوكسس و افلاطون را دنبال كرد البته با اصلاحاتي به جاي نفس افلاطوني كه محرك خود بود ارسطو به محرك غير متحرك از نوع عقل قائل شد.جهان شامل دو عالم متمايز است 1- عالم فوق القمر عالم ستارگانند كه غیرمکون و فساد نا پذير است بر خلاف افلاطون که قائل به جهانی مکون و فساد نا پذیر بود. آسمان واحد و ابدی است ، و دهر آن را آغاز وانجامی نیست.تنها حركت در آن حركت مكاني است و حركت آنها مدور است نه مستقيم ؛که حركت طبيعي چهار عنصر است  و از يك عنصر ديگر يعني اثير(اتر) نيز تركيب شده است. چون حركت مستدير حركت بسيطي است و حركت بسيط حركت جسم بسيط است پس جسم بسيطي است كه حركت مستدير دارد.ارسطو دلايل ديگري نيز ذكر مي كند [7] برای اثير نه سبكي را مي شود بكار برد و نه سنگيني را چون سبك و سنگين براي عناصري است كه حركت مستقيم دارند نه حركت مستدير و چون اين جسم كون ناپذير و فساد ناپذير است قبول نمو وذبول هم نمي كند. ارسطوبرای آن سه دليل ذكر مي كند: يكي اينكه مردم اجماع و اتفاق دارند براي خدا يا خدايان،دوم اينكه مشاهدات حسي مويد آن است و سوم مربوط به ريشه ي لفظ اثير است ارسطو ريشه ي لفظ اثير را به معناي پيوسته در حركت مي داند.[8] وتنها حركت در عالم فوق القمر حركت مكاني است  2- عالم تحت القمر كه عالم كون و فساد است؛ و زمين كروي شكل و مركز عالم است . عناصر ديگر يعني آب و هوا و آتش و خاك به صورت لايه هاي متحد المركز آن را در بر گرفته است ".اگر وجود حركت مستدير فلك لازم باشد در مقابل آن وجود جسم ساكني هم در مركز به نام زمين يا خاك لازم مي آيد و بدين ترتيب مركزيت زمين و سكون آن اثبات مي شود " [9]" اگر خاك بايد وجود داشته باشد ،آتش هم بايد وجود داشته باشد، زيرا از دو ضد، اگر يكي طبيعتا وجود داشته باشد، ديگري نيز، اگر به راستي ضد آن باشد ،بايد وجود داشته باشد ........ولي اگر آتش و خاك وجود دارند ،اجسام بين آنها نيز بايد وجود داشته باشند .......اگر اين چهار عنصر وجود داشته باشند ،بديهي است كه بايد كون وجود داشته باشد ،به سبب اينكه هيچ يك از آنها ممكن نيست ابدي باشد ؛ زيرا اضداد در يكديگر تاثير مي كنند و از يكديگر تاثير مي پذيرند و فاسد كنندة يكديگرند."[10] خاك سرد و خشك است و آتش گرم و خشك  و آب سرد وتر است و هوا گرم وتر است .

 



[1]  - در آسمان ، ارسطو ، اسماعيل سعادت ، 268الف

[2]  -  تاريخ فلسفه ، كاپلستون ، ص 367

[3]  - فيزيك ارسطو، به نقل از مقدمه متافيزيك  ، شرف ص 54

[4]  - فيزيك ارسطو به نقل از تاريخ فلسفه كاپلستون  ص 368  

[5]  - تاريخ فلسفه ، كاپلستون ، ص 368

[6]  - تاريخ فلسفه ،كاپلستون،ص 369

[7] - در آسمان ، 269 الف و ب

[8] - همان 270 ب

[9]  - تاريخ فلسفه ، اميل بريه، ص 289

[10]  - در آسمان ، ارسطو، اسماعيل سعادت،286  الف‌

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 20:29  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

خدا در فلسفه ارسطو

خدا يا تئوس در زبان يوناني هرگز به معنايي نيست كه ما امروزه در اديان ابراهيمي از خدا مي فهميم .[1] دو فرق عمده خداي ارسطويي با خداي ابراهيمي در 1- در فلسفه ارسطو خدا صانع يا سازنده است نه آفريننده .يعني خدا خلق از عدم نمي كند ، بر خلاف خداي اديان.عالم از ازل موجود بوده ، خدا عالم را صورت مي بخشد اما آن را خلق نكرده است. 2- خداي ارسطو واضع قانون و يا تشريع نيست فقط محرك اول است . لذا انسان نه موظف است كه خدا را پرستش كند و نه هيچ تعهد و مسئوليتي بر عهده دارد . نه اطاعتي در كار است و نه عصياني ، نه ثوابي در كار است و نه عقابي.ارسطو دئيست است و امروزه معمولا " الاهيات طبيعي "مي گويند.

 اما ارسطو چه نيازي به خدادر فلسفه خود  دارد . براي اثبات وجود يك شيء ،يا بايد آن شيء محسوس باشد و يا لازمه يك امر  محسوس، خدا در فلسفه ارسطو لازمه امر محسوس است . وآن امر محسوس در نزدارسطو  "حركت" است .چگونه مي توان مجوعه ي ركت را در جهان تبيين كرد حركت كمي ، كيفي و مكاني .در تبيين سلسله ي حركت يك جايي بايد متوقف بمانيم . " از آنجا كه جوهرها سه گانه بودند ، دو طبيعي ، و يكي نا متحرك ؛ در باره ي اين يكي بايد بگوييم كه وجود يك جوهر جاويدان نا متحرك واجب است ."[2] مبدائي كه جوهرش فعليت است .از نظر افلاطون محرك نفس است .نفس در نظر او حركتي است كه محرك خود است از نظر او اين نيروي جنبش خود به خود يعني نفس نه تنها در حيوان  بلكه در سراسر جهان وجود دارد ارسطو اين نظر را قبول نداشت." چگونه چيزي مي توانست به حركت آيد، اگر يك علت بالفعل وجود نمي داشت؟"[3] افلاطون مي گويد كه حركت هميشه هست اما نمي گويد به چه علت هست و چيست؟ ارسطو بين حركت قسري و حركت طبيعي فرق قائل بود  حركت چه دوري باشد و چه غير دوري احتياج به محرك بالفعل  دارد ، محرك اول . البته اول به معناي زماني نيست بلكه به معناي اعلي است .  و آن محرك ديگر خود نمي تواند متحرك باشد." محرك فلك هميشه بالفعل است ، و موجودي كه در فعليت تامه باشد و هيچ نشاني از قوه و قابليت و امكان و ماده و فقدان در آن نتوان يافت جز فكر نمي تواند بود . پس خدا فكر محض يا عقل محض است."[4] اما اين محرك غير متحرك به هيچ عنوان نمي تواند همان خداي ابراهيمي باشد. در اينجا يكي از مهمترين سوالات در فلسفه مطرح مي شود اين است كه چگونه خداي نا متحرك حركت ايجاد مي كند . ارسطو مي گويد اين عشق است كه حركت ايجاد مي كند يعني فلك اطلس به خاطر اينكه عاشق خداست به حركت در مي آيد .و براي اينكه حركت هميشه به يك صورت باشد نياز به عنصر جديدي به نام اثير است كه استحاله نمي پذيرد و فقط قابليت حركت مستدير دارد. همه جوهر ها غير از خدا مركب از ماده و صورت هستند يعني به تنهائي صورت را نمي توان جوهر دانست اما خدا  فعل محض است .

اوصاف خدا از ديدگاه ارسطو

1- خدا ثابت و بدون تغيير است .

2-هر جوهري غير از خدا مركب از قوه و فعل است اما خدا فعليت محض است  ارسطو خدا را جوهر مي داند.

3- خدا چون غير مادي است مكان ندارد.

4 - خدا هميشه معشوق است حتي وقتي كه هيچ چيزي غير از خدا وجود نداشته باشد باز خدا عاشق خودش است .

5 – خدا عمرش را در تفكر در باره خود مي گذراند .[5] خدا در يك فعل سرمدي شهود يا خودآگاهي خود را مي شناسد خدا فكر فكر است .انديشيدن او انديشيدن به انديشيدن است چون اگر به غير التفات كند نياز به غير خواهد داشت و همچنين چون غير خدا متحرك است اگر خدا به غير التفات كند لازم مي آيد كه التفات خدا معروض حركت واقع شود." زنديگي نيز از آن اوست . زيرا فعليت عقل زندگي است . و او فعليت است . اما فعليت بالذات او زندگي بهترين و جاويدان است . از اينجا كه ما مي گوييم خدا زنده ، جاويدان و بهترين است ، چنانكه زندگي جاودانه ( سرمدي ) و هستي پيوسته و جاودانه از آن خداست .زيرا خدا اين است ."[6]

 



[1] - در كون و فساد ، ارسطو ، اسماعيل سعادت ، مقدمه ، ص 9

[2]  - متافيزيك b1071

[3]  - متافيزيك b1071

[4] - تاريخ فلسفه ، بريه 284

[5] تاريخ فلسفه غرب ، مصطفي ملكيان ، 9- 355

[6] - متافيزيك b1072

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 20:33  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

 

 

 

َمتافيزيك يا مابعدالطبيعه

ارسطو متافيزيك خود را با اين جمله آغاز مي كند كه " همه ي انسان ها ، در سرشت خود ، جوياي دانستن اند .نشانه ي اين جويايي ، مهرورزي ما به ادراك حسي است "[i] و از ميان ادراك هاي حسي ، حس بينايي از همه بيشتر اهميت دارد. در بعضي از جانوران از ادراك حسي حافظه پديد مي آيد و اگر اين همراه با حس شنوايي باشد آنگاه اين جانوران مي توانند بياموزند . در جانوران اندكي از تجربه است اما در انسان با ياد آوري تجربه پديد مي آيد و از راه تجربه انسان داراي شناخت و هنر نيز هست. "هنر يا فن ، هنگامي پديد مي آيد كه از راه فهميده هاي بسيار ناشي از تجربه ، يك ادراك كلي در باره ي امور همانند ، پديد مي آيد ."[ii] چون در تجربه ما با امور جزئي سرو كار داريم كساني كه تجربه دارند از كساني كه صاحبنظر اما بي تجربه هستند موفق تر اند چون پزشك سقراط را درمان مي كند نه انسان را .اما با اين وجود دانستن و فهميدن بيشتر متعلق به هنر است تا به تجربه. هنرمندان بر مجربان بر تري دارند " به اين اعتبار كه هر گونه فرزانگي ( حكمت) ، بيشتر ، پيامد دانستن است .و اين از آن روست كه آنان ( هنرمندان) علت را مي شناسند و اينان نه " [iii] و به همين خاطر هنرمندان مي توانند بياموزانند . همچنين حواس نيز با اينكه مهمترين افزار براي شناخت تك چيز ها هستند اما از آنجائي كه " به چه علت " را در باره ي هيچ چيز نمي‌گويند حكمت نيستند .پس آنچه حكمت ناميده مي شود در پيرامون علتهاي نخستين و مبادي است .و اين نه به خاطر سودمندي بلكه به خاطر خود دانش است. " آن دانشي كه به خاطر خودش ، و به خاطر خود شناخت ، تحصيل مي شود ، بيشتر حكمت است تا (آن) دانشي كه به خاطر نتايج آن گزيده مي شود ." [iv] و افرادي كه فراغت بيشتري داشتند به اين كار مي پرداختند ارسطو مي گويد چون كاهنان در مصر بيكار بودند رياضي نخست در مصر پديد آمد. " مرد تجربه مند فرزانه تر از آن كسي به شمار مي رود كه فقط داراي ادراك حسي است ؛ و مرد هنر مند فرزانه تر از تجربه مند ، و اسناد كار فرزانه تر از دستكار ؛ و دانشهاي نظري معنبرتر از دانشهاي سازنده اند . پس روشن است كه " حكمت" دانشي است در باره ي برخي مبادي و علتها ."[v]  در ميان اين دانش ها آنهايي كه اصلهاي كمتري دارند دقيقتر از آنهايي اند كه شامل اصل هاي افزون تر اند .لذا علم حساب دقيقتر از علم هندسه است .پس دانشي وجود دارد كه در باره ي اصلها و علتهاي نخستين پژوهش مي كند و اين با حيرت آغاز مي شود چون كسي كه حيرت مي كند خود را نادان مي يابد و براي گريز از اين ناداني تفلسف مي كند .هيچ دانشي ارجمند تر از اين دانش نيست" زيرا خدايي ترين( دانش) ارجمند ترين است."[vi] چون خدا بيشتر از همه اين دانش را داراست و در ضمن خدا يكي از علل همه ي چيزها نيز هست .   

اصلي ترين و بنيادي ترين مساله متافيزيك ارسطو مساله وجود ،كائن يا هستي است. "در واقع آنچه كه از ديرباز و اكنون و هميشه جستجو شده ،و هميشه مايه سرگشتگي است ،اين است كه : موجود چيست ؟ و اين بدان معناست كه جوهر چيست؟"[vii] و" دانشي هست كه به موجود چونان موجود و متعلقات يا لواحق آن به خودي خود (يعني اعراض ذاتيه)نگرش دارد."[viii] و اين دانش مابعدالطبيعه است پس وظيفه ي فيلسوف دريافت وشناخت مبادي اصلها و علتهاي تك جوهر ها است .و هر تك جوهري واحد است.  

"واژه "موجود "در معناهاي بسيار به كار ميرود ؛ اين معاني يا تعابير مختلف از اختلاف موجودات و به فراخور نحوه وجود آنهاست .اما همه ي آنها به اصل يگانه باز مي گردند ارسطو اقسام مختلف وجود را از طريق استدلال پيشيني استنتاج نميكند او موجودات را همان گونه در مييابد، در نظر مي گيرد و مورد ملاحظه قرار مي دهد، يعني استدلال او پسيني است . اما همه آن معنا ها به اصل (يا مبدايي) يگانه باز مي گردند، و از اين نظر مي تواند تحت برسي علمي واحد قرار گيرد

حال سوال اين است كه آيا ارسطو لفظ وجود يا موجود را به معناي مشترك لفظي در نظر ميگيرد يا مشترك معنوي . اگر وجود يا موجود مشترك لفظي باشد ديگر نمي تواند موضوع علمي واحد باشد و از طرف ديگر مشترك متواطي هم نيست چون داراي معاني متعددي است ارسطو به نحوي به اشتراك در مفهوم و معني وجود در موجودات برغم تفاوت هايي كه در ميان آنهاست   قائل است. ارسطو اشتراك در لفظ را به دو معنا مي داند :اشتراك لفظي بالعرض و اشتراك لفظي  به حسب تشابه و همانندي. موجود در اطلاق بر مقولات از جنس دوم است چون علاوه بر اشتراك در نام تا اندازه اي قرابت مفهومي دارد و اين شباهت مفهومي وحدت و اشتراك لازم را براي اينكه تحت برسي دانشي واحد قرار بگيرند داراست. ارسطو اين تشابه و وحدت را به دو گونه ميداند يكي تشابه از حيث تناسب است مثل الف همان نسبتي را با ب دارد كه ج با ب دارد. و دوم در نسبت به مبدا واحد در نظر گرفته مي شود كه داراي تقدم و تاخر و شدت و ضعف ...مي باشد. ارسطو جوهر را نخستين و حقيقي ترين معناي موجود مي داند ." وجه همت ارسطو در مابعدالطبيعه امر جديدي بود. نه مانند طبيعت شناسان مي خواست ،از طريق تحليل عناصري را كه اشياء از آنها تركيب يافته اند بشناسد و نه مانند افلاطون در پي آن بود كه از طريق شهود عقلي كه در منتهي مراتب سير صعودي جدلي حاصل مي شود به وجود متعال واصل آيد . بلكه مي كوشيد تا خصايصي از وجود را كه مشترك در تمام مراتب آن است ، يا بهتر آنكه بگوييم امور عامه را ، بشناسد." [ix] لذا در مابعدالطبيعه در باره ماهيت موجودات بحث مي شود ،و از خصايص مشترك بين همه موجودات سخن مي گويد .    

 ارسطو در توضيح معناي وجود كاربرد آن را به طور كلي چهار گونه مي داند.

1- "موجود (يا كائن ،باشنده ،هستنده.) از يك سو بالعرض و از سوي ديگر بالذات ناميده مي شود"[x] منظور از بالعرض چيزي كه نه دائمي باشد و نه اكثري مثل سرما در وسط تابستان يا گرما در وسط زمستان و معمار موسيقيدان است و كندن چاه براي آب  و رسيدن به گنج . و چون هر دانشي هميشه متعلق به موجودي است كه يا ضروري باشد ويا اكثري لذا موجود بالعرض و اتفاقي نمي تواند متعلق هيچ دانشي قرار بگيرد" هيچ دانشي ، چه عملي ، چه سازنده و چه نظري توجهي بدان ندارد .......به اين علت افلاطون از لحاظي بد نكرده است كه كار "سفسطه" را پرداختن به "ناموجود " معين كرده بود"[xi]

2. - " باز هم وجود و موجود دلالت بر آن دارند كه برخي از چيزها يي كه نام برده شد بالقوه و برخي بالفعل اند "[xii]

3-  " هستي"(وجود) و "هست" دلالت بر آن دارند كه چيزي حقيقي (يا راست ) است ،و "نيستي " بر آن دلالت دارد كه چيزي راست يا حقيقي نيست بلكه دروغ است ."(متافيزيك ب1107)ا راست و دروغ صفت احكام است اينها در انديشه اند و معلول و انفعال نفس اند و بالعرض به هستي تعلق مي گيرد. پس وجود به اين معنا هم نمي تواند متعلق علمي قرار گيرد .حقيقت متعلق علم مابعدالطبيعه نيست.

 4- موجود به عنوان يكي از مقولات."هستي به خودي خود (بالذات) درست به شمار چيزهايي ناميده مي شود كه شكل هاي مقولات بر آنها دلالت دارند."[xiii] مراد از شكلهاي مقولات ، يعني اجناس آنها ، يا الفاظي كه بر اجناس مقولات دلالت دارند.

از نظر ارسطو دانشي وجود دارد كه اين موضوع را مورد برسي قرار مي دهد."دانشي هست كه به موجود چونان موجود و متعلقات يا لواحق آن به خودي خود، (يعني: اعراض ذاتيه)نگرش دارد. اما اين هيچ يك از آن [دانشهايي] نيست كه پاره دانش ناميده مي شوند. زيرا هيچ يك از دانشهاي ديگر موجود چونان موجود را در كليت آن برسي نمي كند، بلكه آنها پارهاي از موجود را جدا مي كنند و به برسي اعراض آن مي پردازند ؛مانند كاري كه دانشهاي رياضي مي كنند. اما از آنجا كه ما مبادي (يا اصلها)و برترين علتها را جستجو مي كنيم ،واضح است كه اينها بايد متعلق به طبيعتي باشند كه داراي وجود بذاته است. [xiv] ديگر پرسش از اين نمي كنيم كه فلان چيز چيست .پرسش اين است كه هستي چيست؟" واضح است كه نگرش در موجودات چونان موجودات [هم]كار يك دانش است . اما در همه امور ،دانش، بحق به چيزي مي پردازد كه مقدم و اول است ؛و چيز هاي ديگر وابسته به آنند و به سبب آن ناميده مي شوند . اكنون اگر اين چيز ( نخست و مقدم ) جوهر است ،پس كوشش فيلسوف بايد دريافت و شناخت مبادي (اصلها) و علتهاي (تك جوهرها) باشد. [xv]اما جوهر چيست؟ " جوهر به يك گونه از اجسام ساده (بسيط) گفته مي شود، مانند خاك، آتش، آب و مانند اينها ؛و به طور كلي اجسام و تركيب يافته هاي از آنها، از جانوران و موجودات مينويي و اعضاي آنها. همه اينها جوهر ناميده مي شوند ،زيرا از موضوعي ( زير نهادي ) گفته نمي شوند ،بلكه چيزهاي ديگر از آن گفته مي شوند." [xvi]يعني جوهر محمول چيزي واقع نمي شود بلكه چيزهاي ديگر محمول بر آن واقع ميشوند.

از نظر ارسطو همچون افلاطون  موجود و واحد و خير  يك چيز و يك طبيعت اند چون هيچ يك جنس واقع نمي شوند و بر تمام مقولات حمل مي شوند و محدود به مقوله معيني نيستند و به اصطلاح فيلسوفان قرون وسطي خير و واحد از صفات برتر وجودند  " اگر موجود و واحد يك چيز و يك طبيعت اند ، به اين معنا كه مانند مبدا و علت ، همراه يك ديگرند، اما نه به اين معنا كه يك تعريف بر هر دو دلالت دارد ."[xvii]حال علمي يا دانشي وجود دارد كه هستي و عوارض ذاتي و علل اوليه آن را مورد برسي قرار مي دهد. فيلسوف بايد حقيقت موجود بما هو موجود را مورد برسي قرار دهد . اين دانش  دانش متافيزيك يا مابعدالطبيعه است. و چون مابعدالطبيعه به دنبال معرفت براي خود معرفت است ،علم اصول يا علل اوليه است و از حيرت آغاز مي شود و حكمت به تمام معنا است . و دوستار حكمت كسي است كه خواستار معرفت در باره علت نهايي و ماهيت "واقعيت" است. مابعدالطبيعه با جوهر سرو كار دارد . چون همه اشياء يا جوهرند يا حالات جوهر . اما جوهر انواع مختلف دارد .مابعدالطبيعه  با كدام جوهر سرو كار دارد ؟ ارسطو مي گويد با جوهر نامتغير كه علت حركت نيز هست جوهر نا محسوس و سرمدي. " و اين جوهر بي حركت كه داراي طبيعت (ماهيت ) كامل وجود است ،صفت الهي دارد، به طوري كه فلسفه اولي را بحق بايد الهيات ناميد." [xviii]

     مابعدالطبيعه كدام  مسائل  را مورد برسي قرار مي دهد؟.

1 – اصول بديهي(علوم متعارفه) و مباني نخستين مثل اصل امتناع تناقض و اصل طرد شق ثالث... ارسطو در فصل سوم از كتاب چهارم (گاما)مي گويد وظيفه فيلسوف است كه اصول بديهي (علوم متعارفه يا آكسيومها) و همچنين جوهر را مورد برسي قرار دهد چون اين اصول براي همه علوم معتبر هستند" فيلسوف ،يعني كسي كه در باره طبيعت يا كنه هر جوهري نگرش دارد ،همچنين موظف است كه در باره مبادي يا اصول قياس نيز پژوهش كند." ( متافيزيك ب 1005) و همچنين شناخت استوار ترين اصول كه همان اصل امتناع تناقض است " اين اصل آغازين همه اصول بديهي (آكسيومهاي) ديگر است." [xix] ارسطو از فصل چهارم تا پايان كتاب چهارم(گاما) در دفاع از اصل امتناع تناقض و قانون طرد شق ثالث و در رد نظر فيلسوفان گذشته و پروتاگوراس سخن مي گويد .مدعي است كساني كه به دنبال برهان براي اصل امتناع تناقض هستند آموزش كافي نديده اند چون ممكن نيست كه براي همه ي چيز ها برهان وجود داشته باشد . "زيرا اصل برهان را برهان نيست"[xx]

2- تعريف ماهيت : بخشي از مابعدالطبيعه بحث در باره تعريف است چون مي خواهيم بدانيم كلمه" است"در قولي كه حد شيء با تعريف شيءبه ذاتيات است به چه معني مي آيد. ارسطو جدل افلاطوني را قبول نداشت و در برهان هم از تعريف بحث نمي شود بلكه تعريف از مبادي برهان است پس در مابعدالطبيعه بايد از تعريف بحث شود 

3- جوهر: ارسطو مي گفت وقتي گفته مي شود كه موجود چيست اين بدان معنا است كه جوهر چيست؟ حال سوال از جوهر به چه معنا است. كسي كه به جستجوي جوهر يا جوهرها هست چه را مي جويد .براي فهم اين مطلب "به دو سوال بزرگ و داراي ارتباط نزديك با يكديگر بر مي خوريم كه محور كارهاي متفكران مذكور و خود او به نظر مي رسد :يكي سوال از تغيير و تداوم است ، و ديگري پرسش در باره هويت يا هماني"[xxi]سوال از اينهماني يعني كدام ويژگي ها براي هر شيءاي جنبه بنيادي دارد . و سوال از تغيير يعني چه ويژگيهايي در شيء در طول همه دگرگوني ها پايدار مي مانند. در حقيقت اين دو سوال سخت به يكديگر گره خورده اند .ارسطو مي گويد جوابي كه گذشتگان به اين سوالات داده اند بر خطا بوده است طبيعت گرايان يوناني سوال از ماهو يا چيستي را به " ازچه ساخته شده است " تغيير داده اند اگر بگوييم يك شيء از چه ساخته شده است كه اگر هر گونه تغيير در آن اتفاق بيفتد همچنان آن شيء باقي است. اولين چيزي كه به نحو محسوس و مشهود به نظر مي رسد ماده است. حال چه به نظر تالس آب باشد و يا هواي آناكسيمنس يا  آتش هراكليتوس .....ويا چهار عنصر  امپدوكلس و يا اصل هاي نامحدود آناكساگوراس باشد." اكثر متفلسفان نخستين بر اين عقيده بودند كه تنها مبادي از نوع ماده، مبادي همه ي چيز هايند"[xxii]  اما هم چنانكه بحث به جلو مي رفت كم كم خود بحث راه را براي انسانها گشود و سوالات جديدي مطرح شد .از جمله اين كه علت اين حركت يا شدن چيست .ارسطو مي گويد هسيود اولين كسي بود كه در جستجوي چنين علتي برآمد و آن را عشق معرفي كرد و امپدوكلس مهر را علت نيكي و جدال را علت بدي مي دانست و بعد آناكساگوراس عقل را مطرح كرد. و دموكريتوس اختلاف را در سه چيز مي دانست صورت و ترتيب و وضع .ارسطو در كتاب آلفا از متافيزيك نظرات فيلسوفان گذشته را به طور خلاصه بيان مي كند و نظرش اين است كه اغلب فيلسوفان علت فاعلي و مادي را مطرح كرده اند و افلاطون هم علت مادي وصوري را مطرح كرده است هيچ فيلسوفي علل اربعه را مطرح نكرده است .اما ارسطو نسبت به افلاطون كم لطفي مي كند چون افلاطون در سوفيست و تيمائوس علت فاعلي يعني دميورژ ( صانع ) را مطرح كرده است ودر فيلبوس و تيمائوس علت غايي را نيز مطرح كرده است . اگر چه كه مي گويد" فلسفه ي پيشين ، به نظر مي رسد كه در باره ي همه چيز، گويي با لكنت سخن گفته است ، زيرا هنوز جوان ، و در آغاز كار ، بوده است."[xxiii] ارسطو ايراداتي را بر نظر طبيعت گرايان وارد مي داند.

1- اولين اشكال اين است كه طبيعت گرايان جهان را جسم و داراي حجم مي دانند" حال آنكه چيز هاي غير جسماني نيز وجود دارد."[xxiv]  

2- نمي توانيم بين تغيير به معناي هست و نيست شدن واقعي و استحاله (تغيير كيفي )   فرق بگذاريم سقراط وقتي سفيد است و سياه مي شود تغيير مي‌كند و وقتي به دنيا مي آيد و مي ميرد هم تغيير مي‌كند فرق بين  اين دو تغيير در چيست.؟ در صورتي كه در  هر دو ماده ثابت است

3- ماده در هر موجود زنده اي دائما در حال  وارد شدن و خارج شدن و تبدل است .بدون اينكه آن شخص خودش ديگر نباشد. كشتي را فرض كنيد كه ما مي توانيم تكه هاي جسم مادي اش را عوض كنيم به صورتي كه همه اجزاي كشتي به مرور عوض شود ولي كشتي همان كار كرد  سابق خود را داشته باشد

4- ماده تعين لازم را ندارد كه واقعا چيز معيني باشد ماده توده اي از خميره است. و نمي شود گفت شما فلان خميره هستيد[xxv]

5- افراد مختلف يك نوع را از لحاظ مادي مي توان از مواد گوناگون ساخت  گوي را مي شود هم از مفرغ ساخت و هم از چوب و يا از خيلي مواد ديگر.

از طرف ديگر ارسطو نظر افلاطون را هم قبول نداشت.

1- " در نظريه مثل گرايش به اين است كه هر موجود زنده – مثلا سقراط- را مخلوطي از مصاديق مثل مختلف بشمارند كه در آن هيچ مصداقي از حيث تعيين هويت فرد و تبيين آنچه بر او مي گذرد ،جنبه بنياديتري از ساير مصداقها ندارد."[xxvi] به عبارت ديگر اگر شخص مانند سقراط مخلوطي از مصاديق مثل هاي مختلف است پس خود سقراط چيست؟.

2- معلوم نيست سقراط به عنوان موضوع ممكن است دستخوش چه دگرگوني هايي بشود و باز همان فردي كه بود بماند . مثلا اگر رنگ سقراط زايل شود و اگر عدالت زايل شود ....باز همچنان سقراط است.

3- مثل فقط مضاعف كردن بي نتيجه اشياء محسوس است. افلاطون مانند كسي است كه چون نمي تواند با عدد كوچك بشمارد فكر ميكند كه اگر عدد را دو برابر كند شمردن آسانتر خواهد شد.[xxvii]

4- صور براي معرفت ما در باره اشياء بي فايده است . چون اگر اين صور جوهر اشياءهستند بايد در اين اشياء باشند . در صورتي كه جداي از اشياء هستند." نا ممكن مي نمايد كه جوهر و چيزي كه اين جوهر آن است جدا از هم (بتوانند)موجود باشند . پس ، مثل،كه جوهر اشياءاند ،چگونه مي توانند جدا از آنها موجود باشند ؟"[xxviii]

5- صور فقط محسوسات جاويد هستند در صورتي كه صور بايد اشياء محسوس را تبيين كنند ." مثل ( يا صور) در محسوسات چه سهمي دارند ؟چه آنهايي كه جاويدند و چه آنه كه در معرض كون و فساد اند ؛ زيرا آنها در اينها نه علت حركت اند و نه (علت ) دگرگوني . از سوي ديگر ،نه براي شناخت چيز هاي ديگر سودمند اند( زيرا آنها حتي جوهر اينها نيستند ، وگرنه در اينها مي بودند ) ، نه براي وجود آنها ، چون در چيزهايي كه در آنها ( يعني مثل) شركت دارند ، حضور ندارند. زيرا اگر چنين بودند ، مي توانستند به عنوان علتها در نظر آيند ."[xxix]

6- صور شامل ذات و واقعيت دروني اشياء محسوسند ،اما چگونه اشيائي كه جدا از محسوسات وجود دارند مي توانند شامل ذات آن محسوسات باشند. به هر حال رابطه ميان آنها چيست؟ گفتن كلماتي مثل بهره مندي ، تقليد و سايه مشكلي را حل نمي كند به قول ارسطو اين كلمات توخالي و استعارات شعري است." اين سخن هم كه آنها الگوها (نمونه ها،)يند و چيز هاي ديگر در آنها شركت دارند ، گفتهاي تهي از معنا ، و از مجازهاي شاعرانه است ."[xxx]

7- صور اشياء فردي خواهند بود مانند ديگر اشيائي كه صور صور آنها هستند حال آنكه آنها نبايد افراد باشند بايد كليات باشند به عبارت ديگر بين سقراط كه يك فرد است و صور انسان كه آن نيز فرد است بايد وجه مشتركي وجود داشته باشد ، انسان سوم. در اين صورت اين وجه مشترك خود احتياج به صور ديگر دارد و الي آخر

8- ارسطو ميگويد بعضي استدلال افلاطون فقط ثابت مي كند كه كلي واقعي است و خيال و وهم نيست اما ثابت نمي‌كند كه كلي جداي از اشياء فردي وجود دارد . چون در اين صورت بايد براي براي نفي ها و نسب (روابط) مثال وجود داشته باشد.[xxxi]

9- از نظر ارسطو صور فقط محسوسات جاويد هستند. پيروان افلاطون "كاري نمي كردند جز اينكه از صور (مثل) محسوساتي جاويدان مي ساختند."[xxxii]

ارسطو براي روشن كردن دگرگوني ها و تاسيس نظريه اي در باب هويت چيزهاي پايدار در مقولات چهار گونه تمايز در خصوص موجودات قائل مي شود.

1- بعضي موجودات هم در موضوع هستند و هم محمول بر موضوع واقع مي شوند مثل رنگ

2- بعضي موجودات نه در موضوع هستند و نه محمول بر موضوع واقع مي شوند مثل اين اسب و اين انسان

3- بعضي موجودات در موضوع هستند اما محمول بر موضوع  واقع نمي شوند . اين سفيدي خاص

4- بعضي موجودات در موضوع نيستند اما محمول بر موضوع واقع مي شوند. مثل انسان، اسب

" ژرف بيني اساسي ارسطو در اين است كه مي گويد ما نه به ظرف محض تشخص و تعين مي دهيم و نه به ماده بحت و بسيط خالي از هر گونه ويژگي. " [xxxiii]حرف ارسطو در باره جهان مبتني بر قسمي رده بندي است كه بر طبق تصورات جوهري مثل سگ ،انسان و اسب صورت مي گيرد . سقراط را وقتي موضوع سخن و موضوع تغيير قرار مي دهيم كه به عنوان يك انسان بر گزيده باشيم . فقط تحت اينگونه تصورات نوعي ،هويت افراد يا امور جزئي را باز مي شناسيم وقتي سوال مي شود كه چند تا؟ نخست بايد گفت چند تا چي انسان، سگ يا گربه و يا وقتي گفته مي شود صد و هفتاد سانتي متر بايد گفت صدوهفتاد سانتي متر پارچه يا زمين........ يا به عبارت ديگر وقتي گفته مي شود سقراط ماهو اگر بگوييم سفيد يا صدو هفتاد سانتي متر يا بگوييم چاق .....هويتي به سقراط نمي دهد اما اگر بگوييم كه انسان است در اين صورت "راههاي در خور اعتماد تري براي تعيين موقعيت سقراط در زمان و جوابگويي به سوالات مربوط به هويت او در اختيار ما مي گذارد "[xxxiv] جوهر هاي ثاني مانند "انسان" و "اسب" هستي [جوهر هاي اولي]را آشكار مي سازد. پس آنچه كه به ما مي گويد سقراط چيست آدميت او است نه اعراض او. پس تصور جوهر هاي ثاني در تشخص دادن به جوهر هاي جزئي از قبيل سقراط نقش محوري دارد. و در ضمن اساسي ترين زير نهاد هر گونه تغيير و دگر گوني همان جوهر هاي جزئي است كه تحت مفهوم جوهر مشخص مي شود . حال مشخص شد كه مفهوم انسان يا سگ ....براي مشخص كردن موضوعات نقش بنيادي دارند

ارسطو همانند افلاطون معتقد است كه آنچه متعلق علم است كلي است نه جزئي. اما اين كلي به نحو عيني وجود ندارد بلكه يك اساس عيني ،شباهت نوعيه ،در اشياء براي كلي ذهني در ذهن وجود دارد . انسان كلي يك مفهوم ذهني است اما يك بنيان عيني در صور جوهريه كه از انسان  هاي جزئي خبر مي دهد دارد . " ذات نوعي تعدادا در هر فرد طبقه متفاوت است ،اما، از سوي ديگر ،نوعا در تمام افراد طبقه يكي است ( يعني همه آنها نوعا شبيه اند)، و اين شباهت عيني اساس واقعي براي كلي انتزاعي است كه در ذهن وحدت عددي دارد و مي تواند بي تفاوت محمول همه اعضاء طبقه باشد." [xxxv].حالا اينها چه هستند ؟ از نظر ارسطو "جوهر در اساس فلان خميره يا عنصر مادي نيست، نوعي نظم يا ساخت يا به قول خودش صورت است."[xxxvi]  ارسطو در متافيزيك مي نويسد " جوهر به دو گونه گفته مي شود : 1- چونان واپسين موضوع ( زير نهاد )كه فراتر از آن به چيزي ديگري گفته نمي شود  2 – آنچه " اين چيز موجود در اينجا " و جداگانه است . از اين گونه اند پيكره و صورت هر يك از چيزها."[xxxvii].اما تنها صوري كه واقعا مستقل از ماده اند خدا، عقول ، افلاك و عقل فعال در انسان هستند به طوري كه اين صور اصالة جوهرند.

4- علل يا علل هاي نخستين: وقتي ما در مقابل هستي و طبيعت دچار حيرت و شگفتي مي شويم براي تبيين آن به دنبال علت و سبب مي گرديم  از نظر ارسطو عللي كه حكمت يا فلسفه مورد بحث قرار مي دهد چهار است چهار نوع " به علت اينكه ". ارسطو با بيان علت هاي چهار گانه مي خواهد نظر سومي را مطرح كند از يك طرف الئائيان هستند كه منكر تغيير هستند و از طرف ديگر مكتب هراكليتوس است كه همه چيز را در حركت مي بينند . ارسطو با بيان "قوه" و" فعل" در پي توجيه حركت است. چيزي تنها بالفعل وجود دارد ، و چيزي بالقوه ، اما چيز ي هم بالقوه و هم بالفعل وجود دارد. ميوه بلوط بالقوه درخت بلوط است. ارسطو اين تغيير را با بيان علت هاي چهار گانه توضيح مي دهد .

        الف- علت صوري كه چيستي ،جوهر يا ذات يك شيء است" ارسطو نهايت دقت را به خرج مي دهد كه تصريح كند مقصودش از "صورت " شكل و شمايل  ظاهري نيست ،ساختار زير بنايي است كه هر چيزي به واسطه آن ، وظايف يا كار كردي را كه خصلت آن قسم چيز است انجام مي دهد." [xxxviii]كار تبر بريدن است ، پس به تبر ماده مي گوييم و بريدن را صورت آن مي دانيم  درخت به اين ترتيب مي رويد به علت اينكه فلان طور ساخت پيدا كرده كه صورتش باشد. جوهر محسوس انضمامي يك موجود فردي است كه از ماده و صورت تركيب شده است . اما عنصر صوري در يك چنين موجودي كه آن را فلان شيء معين مي سازد و در همه اعضاء يك نوع سافل يكي است . لذا صورت نمي تواند اصل فرديت در اشياء محسوس باشد . اصل فرديت بنا بر نظر ارسطو ماده است . يعني من و شما در ماده از همديگر جدا هستيم ولي در صورت يكي هستيم. مي توان گفت صورت همان مثال افلاطون است اما با اين فرق كه حال در ماده است و بيرون از جوهر فردي وجود ندارد .

        ب -  علت مادي يا موضوع : چيزي تبيين كننده چيز ديگر است اگر به عنوان مقوم پايدار بماند . سيم تبيين كننده جام است .مفرغ تبيين كننده مجسمه. اگر بپرسند چرا درخت به اين ترتيب مي رويد  علت مادي به ما مي گويد به علت اينكه درخت از فلان و بهمان مواد درست شده . به عبارت ديگر علت مادي چيزي است كه شيء از آن ساخته مي شود و در ضمن علت مادي مبدا اعراضي است كه شيء از آن ساخته مي شود فرق سقراط با كالياس در ماده شان است وگر نه در صورت يا ذات انساني مشترك هستند.

        ج – علت فاعلي يا منشاء حركت و دگر گوني : درخت به اين ترتيب ميرويد چون موادي مثل خاك از خارج به طرز معيني به آن فشار وارد مي كند. علت فاعلي گاهي خارج از علت صوري و مادي است . ولي گاهي همان علت صوري است كه به طبيعت شيء معروف است مثل ميل عناصر به سوي جايگاه خودشان .

         د – علت غايي يا خير يا" به خاطر آن ، از بهر آن ، آنچه از براي آن ": درخت به اين ترتيب مي رويد براي اينكه وقتي رشدش  كامل شد ، فلان طور درخت بشود. تاكيد ارسطو بر غائيت داخلي است نه خارجي . لذا علت غايي يك شيء علت صوري همان شيء نيز هست غايت دروني يك موجود زنده تحقق فردي صورت نوعيه است. پس علت غايي و فاعلي و صوري يك چيز هستند.

ارسطو مي گويد كه فلاسفه پيشين هر يك در يك يا دو علت بحث كرده اند مانند تالس، آناكسيمندر و هراكليتوس  در باره علت مادي . و امپدوكلس ( عشق و نفرت ) و آناكساگوراس ( عقل) در باره علت مادي و فاعلي . و افلاطون در باره علت صوري و علت مادي ولي علت غايي را هيچ يك مطرح نكرده اند . كاپلستون مي گويد كه ارسطو در حق افلاطون كم  لطفي مي كند در حالي كه افلاطون در تيمائوس از چهار علت سخن مي گويد ولي نه بطور منظم و دسته بندي شده لذا مي توان گفت كه ارسطو در علل همان كاري را كرده است كه در باره منطق.

 



َ[i] - متافيزيك ، ارسطو ، شرف الدين خراساني – شرف ، 22a980

[ii] همان a981

[iii] همان a981

[iv] همان a982

[v] همان a982

[vi] همانa 983

[vii] همان b1028

[viii] همانa1003

[ix] تاريخ فلسفه ، اميل بريه، علي محمد داودي ، ص243

[x]  - متافيزيك b 1017

[xi]  - متافيزيك 1027

[xii] - همان b1017

[xiii] - همان b1107

[xiv]  - همانa1003

[xv] همان b1003

[xvi]  - همان b1017

[xvii]  - همان b1003

[xviii] - تاريخ فلسفه، -كاپلستون ، 335

[xix]  - همان b1005

[xx]  متافيزيك ، a1011

[xxi]  - ارسطو 48

[xxii] - متافيزيك ، ارسطو ، شرف الدين خراساني – شرف ، b983

[xxiii] همان a993

[xxiv]  - همان b988

[xxv]  - فلاسفه بزرگ 71

[xxvi] - ارسطو 54

[xxvii]  - همان b990

[xxviii] همانb991

[xxix]- همان a991

[xxx] همانa 991

[xxxi]  - همان b990

[xxxii] - همانb997

[xxxiii]  - ارسطو 58

[xxxiv]  - ارسطو 59

[xxxv]  - تاريخ فلسفه ، كاپلستون ، 346

[xxxvi]  - فلاسفه بزرگ 71

[xxxvii] - همان b1017

[xxxviii] - ارسطو ، مارتا نوسبام 70

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:5  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

روش و تقسيم بندي علوم

ارسطو تمايز علوم را به تمايز موضوعاتشان مي دانست . يك علم غير از علم ديگر است چون موضوع اين علم غير از آن علم است. اما امروزه تمايز علوم را علاوه بر موضوعات به روش و غايت نيز مي دانند .و بيشتر به صورت مزجي قبول دارند. يعني اول بر اساس روش تقسيم مي كنند كه علوم تجربي ، عقلي و نقلي داريم سپس هر يك را با توجه به موضوع آن تقسيم مي كنند كه مثلا علوم تجربي فيزيك ،شيمي ،زيست ......است.

ارسطو مي گوييد موجودات جهان را از لحاظ ماده و حركت ميتوان به چهار قسم تقسيم كرد.

1- بعضي موجودات مادي و متحرك اند مثل محسسوسات ( محسوس وفناپذير)

2- بعضي موجودات مادي و غير متحرك اند مثل عدد مانند اينكه دو هميشه ثابت است اما مادي است چون تحقق پيدا نمي كند مگر در همين محسسوسات  (محسسوس و سرمدي)

3- بعضي موجودات غير مادي و متحركند . اين فقط فرض عقلي است ولي وجود ندارد

4- بعضي موجودات غير مادي و غير متحرك هستند . مثل مجردات يا مفارقات . ( نا محسوس و سرمدي)[1]

حال اگر دسته سوم را كنار بگذاريم كه فقط فرض عقلي است آنگاه آنچه كه در عالم واقع وجود دارد همان است كه ارسطو به آن فلسفه نظري مي گويد و آن را به سه قسمت تقسيم مي كند.

    الف- فلسفه نظري : معرفت را براي معرفت مي خواهند و علم را براي علم " معرفت از اين حيث كه معرفت است غايت مورد نظر است و نه هيچ غرض عملي. " [2] فلسفه نظري شامل سه بخش است

                   1- فيزيك يا فلسفه طبيعي كه با اشياء مادي و متحرك سرو كار دارد.و به جواهر واقعي تر مي پردازد .فيزيك جسم را از حيث حركت مورد بررسي قرار مي دهد،نه از حيث اينكه وجود دارند .

                   2- رياضيات كه با امر مادي و نا متحرك سر و كار دارد . يا صور غير متحرك اجسام طبيعي اند ."شاخه هاي دانش رياضي نيز به چيز هاي نامتحرك مي پردازد؛ اما چيز هاي نامتحركي كه احتمالا جدا از ماده نيستند، بلكه در ماده اند."[3]

.                  3- مابعد الطبيعه كه با غير مادي و نا متحرك سرو كار دارد." دانش نخستين به چيز هاي جدا از ماده ، و چيز هاي نا متحرك مي پردازد."[4]  قلمرو آن وجود من حيث هو وجود است" و چون درجه ي واقعيت هر وجودي با فعليت آن سنجيده مي شود ، فعل محض يگانه چيز مطلقا واقعي است ، زيرا حاوي هيچ قوه اي نيست . سر انجام به اين نتيجه مي رسيم كه خدا ، صورت مفارق ، فرد ابدي و كامل ، موضوع اساسي متافيزيك است ، و بنابر اين ، جا دارد كه اين علم را علم الهي بناميم ؛ همه ي علوم ديگر تابع اين علم اند . " [5] و از اين سه مابعدالطبيعه مقدم است چون ارجمند ترين دانش بايد در باره ي ارجمند ترين جنس باشد بعد رياضيات است و بعد طبيعي.

   ب- فلسفه عملي(پراكتيكه) :فلسفه اي كه در آن ، علم براي عمل است  ،و علم فقط آلت است و  هدف " عمل " است .

                  1- سياست .

                  2- علم لشگر كشي                     

                  3- علم خطابه .

                 4 – علم اقتصاد.

در فلسفه اسلامي آن را به سه قسم اخلاق ، تدبير منزل و سياست مدن تقسيم كرده اند كه ربطي به ارسطو ندارد.

ج- فلسفه شعري يا هنري ( پوئتيكه)با توليد سرو كار دارد نه با عمل  در حقيقت همان " نظريه هنر " است .موضوع آن پديد آوردن اثري بيرون از هنرمند است . همه هنر ها اعم از كلامي و غير كلامي. به هنر هاي كلامي معمولا ادبيات گفته مي شود كه شامل داستان ، شعر ، نثر، نمايشنامه.....مي شود . هنر هاي غير كلامي مثل نقاشي ،مجسمه سازي ،معماري ... فلسفه شعري امروزه تحت عنوان فلسفه هنر يا زيبائي شناسي ياد مي شود .

1- ارسطو يك تقسيم بندي از علم ندارد در كل آثار خود تقسيم بندي هاي مختلفي از علوم به دست داده كه يكي از همه مشهور تر است

2- اين تقسيم بندي حصر عقلي نيست  بلكه حصر استقرائي است.

3- فلسفه عملي و نظري با چيزي سرو كار دارند كه از قبل وجود داشته ، اما فلسفه شعري با چيزي از قبل سرو كار ندارد ؛ بلكه آن را به وجود مي آورد.

4- فلسفه شعري گفته مي شود چون شعر اوج خلاقيت و هنر و تو ليد است .

 

روش ارسطو

در روش شناسي نظر ارسطو اين بود كه روش واحدي براي علوم و معارف مختلف مطلوب نيست . هر علمي روش خاص خود را دارد ، و همه علوم هم داراي ميزان دقت يكساني نيستند .آن دقتي كه در فيزيك و رياضي وجود دارد نمي شود در اخلاق انتظار داشت." بحث دقيق رياضي را نه در همه ي زمينه ها ، بلكه تنها در زمينه ي چيزهايي كه مشوب به ماده نيستند ، بايد طلب كرد. بنابر اين روش رياضي روش دانش طبيعي نيست؛ زيرا همه ي طبيعت محتملا داراي ماده است."[6] و اين به عوامل زيادي بستگي دارد از جمله پيچيدگي تبيين رفتار انساني و اينكه دعوا بر سر مفاهيم اخلاقي مثل خوب و بد به اين آساني فيصله پذير نيست. ارسطو آن سلسله مراتبي را كه در آنالوطيقاي دوم پي ريزي كرده بود مي ديد كه در اخلاق و سياست يا امور عملي چندان كار ساز نيست به عبارت ديگر در اين گونه علوم نمي شود نظام سيستمي استنتاجي قياسي ابداع كرد . حتي عقيده داشت كه نا سازگاري و تعارض و تباين در فيزيك و رياضي جاي اعتراض و اشكال دارد ولي در زمينه اخلاق اين چنين نيست. از طرف ديگر حتي در علومي مثل زيست شناسي و اخترشناسي نيز نمي شود آن دقت رياضي را انتظار داشت. ارسطو سعي كرد تفكر و پژوهش فلسفي را از چار چوب ديالوگي شاعرانه، اسطوره اي افلاطون رها سازد، و به واقعيت و پديده هاي عيني جهان محسوس بپردازد. البته از نظر ارسطو هدف معرفت، شناخت كليات يعني شناخت ماهيت كلي چيز ها ست . اما اين مفهوم كلي و ماهيت كلي در جزئيات يا به تعبير ارسطو در" تك چيزها" است .اما پديده ها را از طريق حواس بايد شناخت، از طريق تجربه و مشاهده حسي . " بايد از آنچه براي هر يك از افراد  شناختني تر است آغاز كنيم تا آنچه را كه در نزد طبيعت شناختني است براي هر يك از افراد شناختني سازيم "[7]  در هر زمينه اي فيلسوف اول بايد نمود ها را ثبت كند .از نظر ارسطو نمود هم شامل داده هاي حسي مي شود و هم شامل اعتقادات و گفته هاي معمول مان در باره ي يك چيز . حال پس از ثبت همه ي آنها بايد ببيند كه آيا بين آنها تناقض وجود دارد يا خير . و اگر تناقضي وجود داشته باشد بايد فيلسوف شروع كند به جدا كردن و آنهايي را كه كمتر اساسي ترند به نفع اساسي تر ها كنار بگذارد. وآن وقت بر مي گرديم به فهم عادي ولي با فهم و ساخت بهتر .ذهن انسان از هر گونه شناخت نظري و پيشيني تهي است . و سرچشمه هر گونه شناختي نخست دريافت با ادراك حسي است. مفاهيم و اصول  كلي هر دانشي را بايد از راه استقراء بدست آورد .يعني پيشرفت از راه جزئي به سوي كلي . لذا خود استقراء ادراك حسي است. ادراك حسي در حد خود گمراه كننده نيست بلكه اين حكم و داوري ماست كه درست يا غلط است . لذا نظريه شناخت ارسطو از ادراك حسي آغاز مي شود . و به شناخت عقلي و تجربي و كلي مي انجامد. 

 



[1] - تاريخ فلسفه غرب ، مصطفي ملكيان ، 301

[2] -  تاريخ فلسفه، كاپلستون، سيد جلال الدين مجتبوي، ص 317

[3] - متافيزيك a1026

[4] - همانa1026

[5]  - كون و فساد ، ارسطو ، اسماعيل سعادت ، مقدمه ي تريكو ، ص 18

[6] - متافيزيك، ارسطو ، شرف الدين خراساني –شرف، a995

[7] همان b1029

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:5  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

  

ارسطو پس از بحث در الفاظ يعني مقولات وارد بحث قضايا مي شود . وقتي ما به مقولات مانند سقراط انسان است يا سقراط ايستاده است نگاه مي كنيم مي بينيم كه ساختار قضيه به صورت قضيه حملي است يعني هر الف ب است . لذا جملات ديگر از جمله قضاياي شرطي خارج مي شود .و ارسطو در باره ي قضاياي شرطي و قياس هاي مركب از قضاياي شرطي بحث نكرده است . قضاياي شرطي را رقيبان ارسطو يعني رواقيان و مگارائيان مطرح كرده اند و قياس هاي مركب ازقضاياي شرطي را ابن سينا براي اولين بار مطرح كرده است . اما چرا ارسطو قضيه ي حملي را اصل قرار داده است . دليل آن اين است كه در جدل به اين صورت مطرح مي شود كه آيا محمول به موضوع تعلق دارد يا خير .هر الف ب است يعني اينكه آيا ب به الف متعلق است يا خير ؟ اگر جواب آري باشد قضيه به اين صورت است كه ب متعلق برهر الف است . يا ب تعلق به بعضي الف دارد. و اگر جواب نه باشد  آيا ب متعلق برهيچ الف نست .يا ب متعلق بر بعضي الف نيست به اين صورت است كه قضاياي محصورات چهار گانه به وجود مي آيد .

1-      هر الف ب است

2-      بعضي الف ب هستند

3-      هيچ الف ب نيست

4-      بعضي الف ب نيستند .

اگر ما محمول قضيه ي حملي را به نحو استقلالي نظر كنيم و بر حسب استقراء در جستجوي انواع و اقسام محمول باشيم .بحث مقولات مطرح مي شود اما اگر محمول را در نسبت با موضوع نظر كنيم بحث كليات خمس مطرح مي شود . آيا محمول مندرج در موضوع است .آيا محمول ذاتي موضوع است يا عرضي آن . بسياري از اشتباهات از همين جا ناشي مي شود . يا سوفسطائيان در چنين مواردي مي توانستند مخاطب خود را به اشتباه بيندازند .

1- اگر تمام آنچه كه از محمول مي فهميم از موضوع بفهميم در اين صورت محمول نوع است مانند انسان حيوان ناطق است .

اما اگر محمول مندرج در موضوع باشد يعني ذاتي موضوع باشد :

2- يا محمول مساوي با موضوع است كه فصل است

3- يامحمول اوسع از موضوع است كه جنس است . و اين سه در جواب ماهو مي آيد .

اما اگر محمول مندرج در موضوع نباشد در اين صورت محمول عرضي موضوع است .

4- اگر محمول مساوي با موضوع باشد عرض خاص

5- اگر محمول اوسع از موضوع باشد عرض عام . و اين دو در جواب ما هو نمي آيد .  

طوبيقا مجموعه قواعدي است كه مي توان احتجاج كرد كه آيا اسنادي كه مخاطب تصديق كرده است صحيح است يا خير .مانند وقتي سوال مي شود كه آيا انسان حيوان است و مخاطب تصديق مي كند . با مجموعه قواعد طوبيقا مي توان تشخيص داد كه آيا مخاطب درست جواب داده است يا خير .از آنجايي كه در جدل به سوالات با بلي يا خير جواب داده مي شود از جواب دادن به سوال ما هو قاصر است چون در صنعت جدل نمي شود به تعريف  دست يافت فقط اكتفا مي كنند كه ببينند آيا تعريف ارائه شده درست است يا خير . آيا نسبت معرِّف با معرفَّ تساوي است ؟ آياما عرض خاص را جاي جنس نگرفته ايم ؟ ارسطو با طرح اين گونه سوالات وارد مساله انعكاس قضايا ، و مساله ي تقابل مي شود .

عكس :اگر گفته شود كه هر گردويي گرد است آيا عكس آن هم صادق است كه هر گردي گردو است .چون محمول مي تواند شامل اشيائي كه موضوع آن نيست هم بشود لذا جواب بعضي گردها گردو هستند. عكس موجبه ي كليه موجبه ي جزئيه مي شود و عكس سالبه ي كليه، خودش  و موجبه ي جزئيه نيز خودش است و سالبه ي جزئيه عكس لازم الصدق ندارد .يعني عكس سالبه ي جزئيه گاهي صادق و گاهي كاذب است

در جدل از اين جهت كه صرف دانستن اينكه محمولي جنس است يا فصل يا نوع كفايت نمي كند بلكه بايد دانست داخل در كدام مقوله است و آن وقت فصول و انواع آن بايد از همان مقوله باشد . گاهي يك لفظ در چند مقوله بكار مي رود مثل خوب ...فرصت خوب ( متي ) اندازه ي خوب ( كم) داروي خوب ( فعل ) اخلاق خوب ( كيف ) ... لذا وقتي لفظ خوب بكار مي رود بايد ديد در كدام مقوله است .

تقابل

1-   اگر در قضيه اي محمولي را براي همه افراد يك موضوع اثبات كنند ديگر نمي تواند در قضيه اي ديگر همان محمول را از همه ي افراد موضوع سلب كنند . ( تضاد )

2-      دو قضيه كه در يكي چيزي اثبات گردد كه در ديگري همان چيز نفي شود ( تناقض )

3-      تضايف يا متضايفان مانند بالا و پائين يا ضعف و نصف

4-      عدم و ملكه مانند بينا و نابينا

در عدم و ملكه محمولي را كه به موضوع بالطبع واجد آن است و ليكن مي تواند فاقد آن باشد نسبت مي دهند . انسان نابينا است و سنگ چنين نيست . با تشخيص و تميز عدم و ملكه  سفسطه هايي مانند انسان چيزي را كه از دست نداده است دارد. انسان شاخ را از دست نداده است. پس انسان شاخ دارد .بطلان آن روشن مي شود

ارسطو پس از بيان مسائل فوق به قياس و بر هان مي رسد .اولين چيزي كه ارسطو در قياس متوجه مي شود اين است كه " ضرورت استخراج نتايج از مقدمات ارتباطي به ماده مطلب مورد بحث ندارد ."[1] اهل برهان و اهل جدل و اهل خطابه همه براي اهداف خاص خود از قياس استفاده مي كنند .قياس ترتيب دو يا چند قضيه است كه لزوما منجر به يك قضيه سوم مي شود . ارسطو تصور قياس را از تقسيم افلاطوني بدست آورده است اگر مثلا حيوان را تقسيم كنيم به ناطق و غير ناطق و اگر ناطق انسان باشد آنگاه مي شود گفت كه هر انساني ناطق است .هر ناطقي حيوان است . هر انساني حيوان است . بين انسان و حيوان به واسطه ناطق ارتباط بر قرار مي شود .قياس داراي سه حد است حد اصغر ، حد اكبر و حد اوسط . در مثال فوق كه شكل اول قياس است حد وسط مشمول حد اكبر و شامل حد اصغر است شكل اول را ارسطو قياس كامل و شكل دوم و سوم را قياس ناقص مي داند چون كه " حدود آن بر طبق  ترتيب منطقي خود مرتب نشده است و به همين سبب محتاج اثبات است " [2] هر انساني حيوان است هيچ سنگي حيوان نيست . هيچ انساني سنگ نيست . ( شكل دوم ) هر شاعري انسان است. هر باسوادي انسان است . بعضي شاعر ها با سواد هستند ( شكل سوم ) . شكل دوم و سوم بايد اثبات شود .چون حد وسط هميشه بايد بين دو حد ديگر قياس قرار گيرد . در شكل سوم حد وسط اعم از حد اكبر و حد اصغر است مثل انسان كه اعم از شاعر و باسواد است لذا باسواد بر بعضي از شاعر ها جمع مي شود .ارسطو به شكل چهارم اشاره نكرده است .

اگر جهت در قضايا مشخص باشد قضايا موجه است . اگر نتيجه درست باشد نمي تواند گفت كه مقدمات درست است. اما اگر مقدمات درست باشد نتيجه حتما درست است . حال اگر هر دو مقدمه ضروري باشد نتيجه آن نيز ضروري است . و اين بر هان است به عبارت ديگر در همه ي قياس ها نتيجه بالضروره از مقدمات بدست مي آيد . ولي در برهان نتيجه خود نيز ضروري است . پس برهان با توجه به مقدمات آن مشخص مي شود . مقدمات بايد صحيح باشند و در نهايت به قضاياي بديهي برسند .حدود يازده ماده براي قياس نام مي برند و با توجه به اينكه كدام ماده در قياس بكار مي رود صناعت خمس حاصل مي شود .برهان ، جدل ، خطابه،سفسطه و شعر.

مراد از بديهي يا بي نياز از استدلال است يا ممتنع الاستدلال. يعني نه اينكه به استدلال احتياج ندارد بلكه اساسا نمي شود استدلال كرد . كه معمولا در علم امروز آنها را اصول موضوعه مي گيرند . ارسطو وقتي مي گفت كه اين قضايا بي نياز از استدلال است به دليل نوعي شهود است كه به آن عقل مي گفت .اين عقل از طريق استقراي شهودي مشخص مي شود . ( استقراء عددي قسيم قياس و تمثيل است . ) مثلا ما اول يك شيء سفيد را مي بينيم بعد دومي و سومي ... وقتي شيء سفيد رنگي را با حالتها و اشكال مختلف مي بينيم اوصافي كه فكر مي كرديم با سفيد ملازم است از ذهن ما محو مي شود و كم كم به مرز سفيدي نزديك مي شويم و وجود سفيد را در مي يابيم . تا اينجا ما سفيد را با جوهرش درك كرديم بعد سفيدي كه عرض است را از جوهر جدا مي كنيم .وسفيدي را كه عرض است به نحو مستقل از جوهر لحاظ مي كنيم در اين صورت سفيدي را شهود مي كنيم .خلاصه از نظر ارسطو گزاره هايي كه ذهن من و شما را اشغال كرده است سه دسته هستند

1-      گزاره هاي بديهي ( عقل يا شهود )

2-      گزاره هاي مبتني بر بديهي ( معرفت )

3-      گزاره هاي غير مبتني بر بديهي ( عقيده )

ارسطو هم جدل سوفسطائيان و هم جدل ديالكتيكي افلاطون را كنار گذاشت و برهان را جانشين آنها كرد .



[1] تاريخ فلسفه ، بريه ، ص 233

[2] - تاريخ فلسفه بريه ، ص 235

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 20:42  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

مقولات

بعضي موجودات ( جواهر كلي ) محمول واقع مي شوند ولي در موضوع وجود ندارند مثل انسان كه بر احمد حمل مي شود ولي حال در احمد نيست .

بعضي ديگر(اعراض جزوي ) حال در موضوع هستند اما مقول بر هيچ موضوعي واقع نمي شوند اعراض جزوي مثل خط در جسم حاضر است اما مقول نيست يعني نمي شود گفت جسم خط است .چون هر محمولي ضرورتا بايد كلي باشد .

بعضي ديگر(اعراض كلي) هم محمول واقع مي شوند و هم در موضوع وجود دارند مثل سياهي وسفيدي

بعضي ديگر (جوهر جزوي) كه نه محمول واقع مي شوند و نه در موضوع وجود دارند.مثل اين انسان  يا اين اسب

پس جوهر كلي و عرض كلي محمول واقع مي شوند . وقتي حيوان بر انسان قابل حمل باشد بر انسان جزئي هم قابل حمل است ولي اگر اجناس مختلف باشد فصل آنها با هم فرق دارد . و اگر يك جنسي تحت جنس ديگر باشد فصل يكي فصل ديگري هم هست .چون اجناس عالي تر محمول اجناس پائين تر هستند .

1-  جوهر : "جوهر به معني اساسي و اولي واصلي كلمه عبارت از آن است كه نه به موضوعي اسناد داده مي شود و نه در موضوعي است . مانند " انسان جزئي " يا " اسب جزئي "[i] اما جواهر ثاني انواعي هستند كه جوهر هاي نخستين مندرج در آنهايند .و انواع تحت اجناس اند. به اين انواع و اجناس جوهر ثاني گفته مي شود .وقتي چيزي بر موضوعي حمل مي شود مانند انسان بر فلان  انسان جزئي ، هم آن اسم بر آن انسان جزئي قابل حمل است هم تعريف انسان .مانند حسن انسان است و حسن حيوان ناطق است .اما در اعراض(سفيدي) اغلب موارد اين گونه نيست. يعني اسم قابل حمل است البته به نحو اشتقاقي. فلان جسم سفيد است ولي تعريف سفيدي به هيچ عنوان بر جسم قابل حمل نيست.

 اصل جواهر اولي هستند بقيه همه بر آنها قابل حمل و يا حال در آنها هستند  " بنابر اين اگر جواهر اولي وجود نداشته باشند هيچ چيز ديگر وجود نتواند داشت ." [ii] و اين در برابر مثل افلاطوني است .در بين جواهر ثانيه ، نوع بيش از جنس جوهر است .البته منظور اين نيست كه جوهر مشكِّك است .جوهر قابل زيادت و نقصان نيست .مقصود اين است كه جوهر بر نوع اولي و احقّ است نسبت به جنس ." با ذكر نوع معرفتي دقيق تر و خاصتر از آن عرضه مي كنيم تا با ذكر جنس. "[iii] از" حسن انسان است" معرفتي صريحتر حاصل مي شود تا اينكه" حسن حيوان است" و ديگر اينكه اجناس بر انواع قابل حملند اما انواع بر اجناس قابل حمل نييستند. اما در انواع سافل، هيچ" جوهر اولي" جوهر تر از "جوهر اولي" ي ديگر نيست. هيچ"انسان جزئي" جوهر تر از" انسان جزئي" ديگر نيست و از "گاو جزئي"  هم جوهر تر نيست .  چون فقط " انواع و اجناس اند كه معبِّر و معرِّف جواهر نخستينند"[iv] هيچ يك از مقولات ديگر شايسته اين نيستند كه جوهر ناميده شوند .مثلا وقتي گفته مي شود كه فلان" انسان جزئي" انسان است يا حيوان است بهتر فهميده مي شود تا اينكه گفته شود سفيد است .جواهر اولي حامل بقيه ي مقولاتند ، به معني اخصّ كلمه جوهر ناميده مي شوند .لذا نه در موضوع است و نه محمول واقع مي شوند.

صفت جوهر :

1- صفت مشترك همه ي جواهر اين است كه هيچ يك در موضوع نيستند .

اينكه جوهر اول در موضوع نيست و محمول هيچ موضوعي هم نيست ، روشن است جواهر ثاني هم در موضوع نيستند يعني وقتي گفته مي شود حسن انسان است يا حيوان است انسانيت و حيوانيت(يا انسان كلي و حيوان كلي) در يك فرد معين يعني حسن حاضر نيست.

2- حمل جوهر بر موضوعات خود به نحو تواطي است .اگر چه كه اين وصف در فصل هم وجود دارد

3-"چنين مي نمايدكه  هرگونه جوهر يك " اين چيز در اينجا "را نشانگري مي كند"[v] يا بر يك موجود معين دلالت دارد ،موجودي مشخص است و فردي است كه واحد بالعدد است . اما جواهر ثاني بر موجود مشخصي دلالت ندارند چون بر موجودات بسيار كثير قابل حمل هستند. در اينجا نيز ارسطو بر نفي مثل افلاطوني تاكيد دارد .

4- جوهر ضد ندارد .هيچ چيزي ضد "فلان انسان" يا" فلان حيوان" نيست

5- جوهر قابل زيادت ونقصان نيست . هيچ فرد انساني انسان تر از فرد ديگر نيست .و يا در زمان حاضر انسان تر از زمان گذشته نيست.

6- جوهر قابل پذيرش اضداد است. اين وصف را در باره ي راي و قضيه مي پذيرند اما ارسطو مي گويد پذيرش تغير در خود آنان نيست بلكه تغير عارض امر ديگري شده است حسن نشسته است اگر صادق باشد وقتي كاذب مي شد كه تغيري در حسن حاصل شود نه در خود قضيه در صورتي كه در جوهر خود جوهر تغير مي پذيرد.

2- كم(چند)

كم بر دو قسم است كم منفصل و كم متصل . كم متصل بر دو قسم است قارالذات كه يا خط يا سطح و يا جسم تعليمي است و غير قارالذات كه زمان است و مكان. كم منفصل عدد است و گفتار .

خواص كم :

1-   كميت را ضدي نيست خواه كميات معين باشد مانند دو متر و يا كميات نامعين باشد مانند كوچك و بسيار .ارسطو مي گويد اساسا كوچك و بزرگ و يا اندك و زياد از مقوله ي اضافه هستند .يعني در رابطه با شيء ديگر است كه چيزي كوچك يا بزرگ لحاظ مي شود .دليل دوم اين است كه وقتي چيزي را  نتوان في نفسه تصور كرد چگونه ممكن است ضدي داشته باشد .و ديگر اينكه اگر كوچك و بزرگ ضد هم باشند لازم مي آيد يك چيز در آن واحد هم كوچك باشد و هم بزرگ. يعني پذيراي اضداد با هم باشد در صورتي كه جمع اضداد ممكن نيست .

2-      كم قابل زيادت و نقصان نيست. دو متر كمتر يا بيشتر از دو متر ديگر نيست.

3-      كم مساوي يا نامساوي است تساوي يا عدم تساوي خاصترين وصف كم است .

3- اضافه

" اشيائي مضاف ناميده مي شوند كه ماهيت آنها مبتني بر تعلق به اشياء ديگر باشد يا به نحوي ديگر به شيء ديگر مرتبط باشند ." [vi]يعني يا به صورت مضاف و مضاف اليه باشد مانند كتاب حسن و يا با حر ف اضافه مانند بزرگتر از.

1-      امور مضاف ممكن است داراي ضد باشند مانند فضيلت در برابر رذيلت و يا نباشند مانند دو برابر و سه برابر

2-      امور مضاف ممكن است قابل زيادت و نقصان باشند .مانند شبيه و غير شبيه و يا نباشد مانند دو برابر

3-      در برابر هر امر متضايفي ، چيزي كه متضايف با آن باشد وجود دارد.

4-      بين امور متضايف معيت بالطبع وجود دارد

4- كيف

" من آن چيزي را كيف مي نامم كه به وسيله ي آن مي توان گفت فلان چيز بدين گونه يا بدين وصف است ."[vii]

انواع كيف :

1-   كيفيات نفساني كه آن را حال وملكه خوانند .تفاوت حال وملكه در اين است كه ملكه دوام وثبات بيشتر داردو حال به سهولت تاثير مي پذيرد و تغيير مي يابد.

2-      كيفيات استعدادي مانند بنيه ي قوي داشتن (مصحاح ) و عليل المزاج بودن (ممراض )

3-      كيفيات محسوس يعني به يكي از حواس ادراك مي شود

4-      كيفيات مختص به(عارض بر ) كميات مانند انحناء و استقامت براي خط.

خواص كيف :

1-      كيف ممكن است داراي ضد باشد. مانند عدل ضد ظلم و يا داراي ضد نباشد مانند سرخي و زردي .

2-       كيفيات قابل زيادت و نقصان هستند مانند سفيد و سفيد تر و يا قابل زيادت و نقصان نيستند مانند شكل سه ضلعي و چهار ضلعي .

3-      " خاصيت اصلي كيف اين است كه به واسطه ي آن ما دو چيز را مشابه يا غير مشابه مي دانيم ."[viii]

مقولات ديگر را ارسطو با مثال رد مي شود5- فعل مانند گرم كردن 6- انفعال مانند گرم شدن7- اين مانند در لوكيون بودن 8- متي مانند ديروز9- ملك (داشتن ) مانند كفش بپا داشتن10-  وضع مانند خوابيده 

 



[i] ايساغوجي تاليف فرفوريوس و مقولات تصنيف ارسطو ، دكتر محمد خوانساري ، ص 155-6

[ii] همان ص 158

[iii] همان ص 158

[iv] همان 159

[v] منطق ارسطو (ارگانون) ، دكتر مير شمس الدين اديب سلطاني ، مقولات ص 14

[vi] ايساغوجي 173

[vii] همان 184

[viii] همان 194

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 19:56  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

منطق ارسطوئي

ارسطو بنيان گذار منطق صوري است اما منظور اين نيست  كه " منطق ارسطو منحصرا به صور تفكر انساني مربوط است به طوري كه هيچ ارتباطي با واقعيت خارجي ندارد.....نتيجه يك برهان علمي معرفت يقيني در باره واقعيت به دست مي دهد."[i]وقتي گفته مي شود سقراط انسان است و هر انساني ميميرد. پس سقراط مي ميرد .نه اينكه فقط نتيجه از نظر صوري درست است بلكه در واقعيت نيز متحقق است . هم چنين منطق صوري ارسطويي مثل منطق استعلائي كانت نيست.كه نگاه "انتقادي " داشته باشد.

 يكي از اساسي ترين سوالات در منطق اين است كه آيا منطق صرفا به عالم ذهن مربوط است يا به عالم خارج و يا به هر دو . هيوم مي گويد گزاره ها بر دو قسم هستند 1- گزاره هايي كه روابط بين تصورات را بيان مي كنند در اين گونه گزاره ها موضوع يك مفهوم است و محمول يكي از ذاتيات مفهوم . مثل انسان ناطق است .اين گونه قضايا در باب عالم خارج ساكت اند. هيوم منطق و رياضي را از اين گونه مي داند . بعد ها كانت به اين نوع قضايا قضاياي تحليلي مي گويد.2- گزاره هايي كه روابط اشيا در عالم خارج را بيان مي كنند.مثلا وقتي مي گوييم اين سيب سرخ است سرخي داخل در مفهوم سيب نيست قضيه مربوط به عالم خارج است .

اما كانت قضايا را به نحو ديگري تقسيم كرد .محمول قضيه يا داخل در موضوع آن قضيه هست، قضيه تحليلي و اگر نباشد تركيبي است . و تقسيم ديگر اين كه براي صدق و كذب قضيه يا به عالم خارج رجوع مي كنيم ،در اين صورت پسيني و يا به عالم خارج رجوع نمي كنيم كه پيشيني است .لذا قضايا بر چهار قسم است .

1-  قضاياي تحليلي پيشيني گزاره اي كه محمول مندرج در موضوع است و براي صدق و كذب بايد به عالم خارج رجوع كنيم

2- قضاياي تحليلي پسيني گزاره اي كه محمول مندرج در موضوع باشد و براي صدق و كذب آن به عالم خارج رجوع كنيم . چنين قضيه اي از نظر كانت وجود ندارد

3 -  قضاياي تركيبي پيشيني گزاره اي كه محمول مندرج در موضوع نيست و براي صدق و كذب آن نبايد به عالم خارج رجوع كنيم

4- قضاياي تركيبي پسيني گزاره اي كه محمول مندرج در موضوع نيست و براي صدق و كذب آن بايد به عالم خارج رجوع كنيم .

پس از نظر كانت ما سه قسم قضيه داريم .اما هيوم با قسم اول و چهارم موافق بود لذا دانش يا منطق و رياضي است يا علوم تجربي و فلسفه جايي در علم ندارد. اما كانت مي گفت ما قضاياي تركيبي پيشيني هم داريم يعني قضايايي كه محمول مندرج در موضوع نيست اما براي صدق و كذب آن احتياج نيست كه به عالم خارج رجوع كنيم . قضاياي فلسفي اين قسم هستند مثل " ممكن الوجود محتاج است " پس فلسفه هم يكي از دانش ها است .حال طبق نظر هيوم و كانت منطق و رياضي  چيزي در باره عالم خارج نمي گويد. آيا از نظر ارسطو منطق در باره عالم خارج است يا ذهن يا هر دو .ارسطو منطق را ابزار و آلت ، ارگانون علوم ديگر مي دانست . به تعبيري منطق مدخل هر گونه دانشي است  اگر  اين را بپذيريم آنگاه منطق هم بايد صوري باشد و هم مادي .و ديگر اينكه مقولات بايد ناظر به عالم خارج باشند يعني وقتي مي گوييم مقولات ده تا است يعني در عالم خارج ده جور موجود داريم . ارسطو مقولات را مربوط به عالم خارج و كانت مربوط به عالم ذهن و هگل مربوط به هر دو مي دانست ، مقولات مربوط به ذهن است نسبت به موجود مطلق و مربوط به عالم خارج است  نسبت به ما.

كتاب منطقي ارسطو ارگانون است اما ترتيب كتاب با ترتيب سير تفكر ارسطو فرق دارد . انسان وقتي كتاب ارسطو را مي خواند خيال مي كند كه مطلب از اول تا آخر براي ارسطو روشن بوده است و بعد او شروع به نگارش كتاب كرده است " ارسطو قاطيقورياس و قسمت بيشتر طوبيقا را ( از كتاب دوم تا هفتم ) قبل از كشف قياس نوشته " [ii] ترتيب كتاب ارگانون عبارت اند از 1- مقولات ( قاطيغورياس ) مقولات را به جوهر و عرض ، و عرض را به نفسي ونسبي تقسيم مي كند 2- عبارت يا بحث قضايا ( في العباره‌، باري ارمنياس) انواع قضايا به لحاظ كمي ،كيفي ، موضوع ، و محمول بحث مي كند 3-  تحليلات اولي ( آنا لوطيقاي اول ) بحث در باب قياس به طور كلي ، اشكال قياس ، ضروب منتج و عقيم .......4- تحليلات ثاني ( آنالوطيقاي دوم ) بحث در باب برهان 5 – طوبيقا بحث در باب استدلال جدلي 6- در رد سوفسطائي ( سوفسطيقا ) . با برسي فصلهاي ارگانون مشخص مي شود كه هم منطق را صوري مي دانست و هم منطق را مادي و هم مقولات را مربوط به عالم خارج .

سقراط و افلاطون با سوفسطائيان مبارزه مي كردند و افلاطون بعضي از قواعد منطق را مثل تقسيم ، طبقه بندي مقولات ، تعيين اجناس عاليه ....در  رساله هاي سوفسطائي و پارمنيدس مطرح كرده بود و در حقيقت ارسطو راه استاد خود را ادامه مي داد . لذا بعد از نوشتن مقولات بحث طوبيقا را مطرح كرد كه در باره جدل است . از جدل سوفسطائيان استفاده درست يا نا درست مي كردند حق را باطل و باطل را حق جلوه مي دادند . سوفسطائيان از جدل براي اغراض سياسي ، اجتماعي ،شخصي ....استفاده مي كردند . اما افلاطون مجرا و مسير جدل را تغيير داد و تمام فلسفه را به صورت جدل در آورد و آن را ديالكتيك ناميد  . افلاطون در محاورات از زبان سقراط نخست سوالي مطرح مي كرد . مثلا شجاعت چيست ؟ وطرف مقابل تعريفي ارائه مي داد . سقراط اشكال يا مثال نقضي بر تعريف او  وارد مي كرد و طرف ناچار مي شد كه تعريف خود را ترميم و اصلاح كند . وسقراط باز مثال نقضي ديگر وارد مي كرد و غالبا هم به نتيجه نمي رسيد .اما ارسطو مي گفت كه اگر چه جدل پايه و مرتبه آن از مغالطه بالاتر است ولي از برهان مرتبه آن پائين تر است . ما در جدل به خود اشياء كاري نداريم بلكه به آرا ء اشخاص در باره اشياء توجه داريم . ما راي خود يا ديگران را در باره واقع مي گوييم در صورتي كه ما بايد بدانيم كه خود واقع چيست ؟ " به نظر ارسطو افلاطون كسي هست كه مي خواهد منطق را از صناعت برهان محروم كند "[iii] افلاطون در منطق خود در نهايت به جدل مي رسد و ارسطو به برهان .حال ارسطو چگونه به برهان مي رسد ؟ارسطو مي ديد كه يكي از مواد اصلي مغالطه يا يكي از ابزارهاي مهم سوفسطائيان الفاظ است . گاهي اشياء مختلف داراي لفظ واحد هستند و " ترادف الفاظ ، واشتراك ، و اشتقاق الفاظ ، و رابطه ي محمول با موضوع مهمترين افزار سفسطه گري آنان بود "[iv] .لذا تمام مقولات و كتاب دلتا از مابعد الطبيعه صرف تحقيق در باره الفاظ مي شود البته مقولات صرفا يك بحث زباني نيست بلكه پلي است بين زبان و متافيزيك لذا مقولات هم جنبه زبان شناسي هم منطقي و هم هستي شناسي دارد اگر چه كه ممكن است در ابتدا براي ارسطو جنبه گرامري يا زباني داشته است . در باب اينكه مقسم مقولات در نظر ارسطو چيست شارحان او سه نظر دارند.

1-       علائم زباني مثل اسم (جوهر) صفت (عرض) و انواع صفت كه مربوط به زبان شناسي مي شود .

2-       موجودات عيني خارجي است كه بحث وجود شناسي است .

3-      مفاهيم كه در برزخ بين موجودات و الفاظ هستند  كه بحث منطقي است

ارسطو از مقولات به لفظ كاتاگوري ياد مي كند كه در زبان يوناني به معناي محمول است .و محمول فقط در منطق بحث مي شود .فرفوريوس مي گويد كه اين سه مانعه الجمع نيستند .الفاظ متناظر بر مفاهيمند و مفاهيم متناظر با اعيان خارجي .

ارسطو در مقولات و در جدل ( طوبيقا) تعداد مقوله را ده تا مي داند ولي در آنالوطيقيا ي دوم تعداد آن را هشت تا مي داند. يعني وضع و ملك را تحت دو مقوله ي ديگر رده بندي مي كند .

1-      سقراط انسان است (جوهر )

2-      سقراط 180 سانتي متر قد دارد (كم)

3-      سقراط غمگين است (كيف)

4-      سقراط در آكروپوليس است ( اين )

5-      سقرا در قرن ششم ق.م. زندگي مي كرده است (متي)

6-      سقراط پسر سوفرونيكوس است (اضافه)

سقراط ايستاده است (وضع)

7-      سقراط كفش به پا دارد (ملك)

8-      سقراط چوب را مي برد(فعل)

10-سقراط در آفتاب گرم مي شود(انفعال )   

" خلاصه ارسطو مي خواسته است انواع الفاظي را كه در جمله مي تواند محمول قرار داد بيان كند يعني مي خواهد معلوم دارد كه وقتي ما مبتدايي داريم چه چيز هايي ممكن است خبر آن واقع شود ، يعني بدان اسناد داده شود " [v]

 


[i] - تاريخ فلسفه ، يونان و روم ، جلد يك ،فردريك كاپلستون، سيد جلال الدين مجتبوي ص 320

[ii] - تاريخ فلسفه ، جلد يك ، اميل بريه ،علي مراد داودي  ص 225

[iii]  - تايخ فلسفه غرب ، جلد يك ، ملكيان ،ص 338 

[iv] - ايساغوجي تاليف فرفوريوس و مقولات تصنيف ارسطو، دكتر محمد خوانساري ، مقدمه ي مقولات ، ص 119

[v]  -  همان 121

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 18:20  توسط عبدالعلی عنایتی  |