تبليغاتX
کارگاه خرد

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

کلبیان

اینکه چرا به این فیلسوفان( آنتیستنس ، دیوگنس، منیپس ...) کلبیون یا کلبی گفته اند دقیقا مشخص نیست . بعضی معتقدند که کلبیان یا شاگردان سگ نامشان را به خاطر زندگی غیرمعمولشان مخصوصا با توجه به زندگی دیوگنس ویا به خاطر اینکه آنتیستنس در ورزشگاه معروف به کونوسارگیس تدریس می کرد گرفته اند .کونوسارگیس برای تدریس کسانی اختصاص داشت که آتنی خالص نبوده اند.ورزشگاه به هراکلس اهداء شده بود و شاید به همین خاطر کلبیان هراکلس را خدای خود می دانستند ،و آنتیستنس سه کتاب در باره ی او نوشته است و هراکلس در نزد کلبیان در حد کمال آزادگی بود .کونوسارگیس پایگاه اصلی خارجیان آتن نیز بود .کسانی که به اصول دولت شهر معترض و از حقوق اساسی محروم بودند . لذا دلیلی نداشت که از جریان های سیاسی خاصی طرفداری یا حمایت کنند. کلبیان مردم را به دو دسته تقسیم می کردند خردمندان و بی خردان و خردمندان هیچ نیازی به نهاد ها و موسسه های جامعه نداشتند و از لحاظ روانی خود کفا بودند . از نظر کلبیان " تنها چیزی که ضروری دانسته شده کشف راهی است که آدمی بتواند در دنیای نابکار از آن راه به خوشبختی برسد . راه خوشبختی یعنی بی نیازی، بی نیازی ، دخالت نکردن در حوادث عمومی است ، تنها رها شدن از وابستگی به جهان خارج می تواند ضامن فضیلتمند بودن ، خوشبخت شدن و بی اعتنایی بشر به آنچه روی می دهد باشد ."[1] وقتی کلبیان دیدند که نمی توانند اندیسشه های خود را در جامعه عمل کنند و سنت  ها و نهاد های اجتماعی مانع تحقق اندیشه های کلبیان هستند تا آنجا که توانستند از مردم دوری گزیدند . به دارایی دنیوی اعتنایی نکردند و غالبا از تشکیل خانواده احترازمی کردند و اقامتگاهی دائم دراختیارنداشتند و در معبد پناه می گرفتند و خود را به خانه هر کسی دعوت می کردند، از امور سیاسی دور ی می کردند و به عنوان " شهر وند جهان " نسبت به سرنوشت وطن و جامعه بی اعتنا بودند و زندگی گدایان را بر می گزیدند .با سخنان بی باکانه ای که بر زبان می راندند پروای هیچ کس را نداشتند.کلبیان همه ی موسسه ها و نهاد ها را مانع رشد بشر می دانستند و معتقد بودند که بشر باید بر گردد به طبیعت اولیه ی خود . سادگی کلید زندگی است . نه ثروت و شهوات خیر و نه رنج و بینوایی شر هستند بی نیازی و استغناء خیر حقیقی است . لذا رفتار معاصرین خود را نقد می کردند و حرکات وسکنات مردم را مورد تمسخر و استهزاء می گرفتند .بردگان را  با افراد آزاد برابرمی دانستند.البته این به معنی آزادی بردگان نبود بلکه به این معنی بود که بردگی مانع فضیلت و خردمندی نیست . لذا انسان چه آزاد و چه برده اگر بتواند خصلت های اخلاقی را پرورش دهد شهر وند جهانی خواهد شد . " کسی که به آزادی درونی دست یافته و " اوهام " را پشت سر نهاده است توجهی به امور ظاهری ندارد و بیماری و تبعید و مرگ و محرومیت از تشریفات دفن ، که توده ی مردمان بزرگترین بدبختیها می شمارند ، آرامش روحی او را آشفته نمی سازد ، و آنچه مردمان بزرگترین موهبتها می پندارد ، مانند قدرت و توانگری و جاه ، برای او لذتی ندارد ."[2] کلبیان می خواستند در عمل" راهبر دیگران باشند و خود را به صورت نمونه ای از آنچهمی توان بود عرضه دارند ؛ در پی آن بودند که، نه بر خویشتن بلکه، بر دیگران نظارت و مراقبت کنند و اگر حاجت افتد بر پادشاهان نیز در مواردی که شهواتشات تمامی نپذیرد نکوهش روا دارند."[3] از نظر کلبایان فضیلت خردمندی است و آموختنی است و زندگی انسان خردمند باید مطابق با طبیعت باشد یعنی اینکه حد اقل نیاز را داشته باشد یا به عبارت دیگر بی اعتنایی به جهان و زندگی مادی . کلبیان منکر خدایان متعدد بودند و آنها را اعتباری می دانستند ."عطش سیری نا پذیری به آزادی ، و احساس عمیق ناملایمات و بدیهای زندگی ، و اعتقاد راسخ به کفایت عقل برای همه چیز ، و تحقیر  همه ی کمال مطلوبهای سنتی ، هسته اصلی این طرز فکر را تشکیل می دهد . "[4]  مثل اعلای کلبیان دیوگنس سینوپی است



[1]  - مبانی و تاریخ فلسفه غرب ص 102

[2]  - متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد دوم ص496

[3] - تاریخ فلسفه ، امیل بریه ، علی مراد داودی ، جلد دوم ص 12

[4] - همان 687

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 18:48  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

فلسفه اپیکوری

اپیکوروس در سال 1/342 ق.م .در ساموس به دنیا آمد . در آنجا نزد پامفیلوس افلاطونی و در تئوس نزد نوسیفانس مرید دموکریتوس درس خواند و در هیجده سالگی برای خدمت سربازی وارد آتن شد .سپس تمام هم خود را صرف مطالعه در کولوفون کرد و در سال 307 دو باره به آتن بر گشت و در باغ اپیکوروس مدرسه ی خود را تاسیس کرد .معروفترین شاگرد این حوزه شاعر لاتینی لوکرسیوس کاروس است که فلسفه ی اپیکور را در شعر خود در باره ی طبیعت اشیاء بیان کرد .

منطق

اپیکوروس به منطق علاقه ای نداشت مگر قسمی را که به ملاک حقیقت می پردازد. بدان جهت که مستقیما به کار علم فیزیک ( طبیعیات) می آید . و فیزیک نیز تا آنجا مورد علاقه ی او بود که به علم اخلاق خدمت می کرد.بنابر این اپیکوروس حتی پیش از رواقیون فکر خود را بر اخلاق متمرکز کرده بود .تحقیقات علمی به خصوص ریاضیات را حقیر می شمرد زیرا ریاضیات هیچ ارتباطی با هدایت زندگی نداشت و همچنین ریاضیات به وسیله ی معرفت حسی اثبات نمی شد چون نقطه و خط و سطح در خارج وجود ندارد ؛ در صورتی که معرفت حسی پایه ی هر نوع معرفتی است و اگر قرار باشد که ادراک حسی معتبر نباشد عقل که خود مبتنی بر ادراک حسی است قابل اعتناء نخواهد بود.ملاک های حقیقت

1-      ملاک اساسی حقیقت ادراک حسی است . ادراک  وقتی دست می دهد که تصاویر اشیاء به اندام های حسی نفوذ کند ، و همیشه حقیقی است؛خطا در حکم صورت می گیرد.تناقض در بین تصورات نیست بلکه در بین احکامی است که مقرون بدانها است  بنابر این نخستین ملاک حقیقت ادراک حسی است .

2-      - ملاک دوم به وسیله ی مفاهیم فراهم می شود که صرفا یک تصویر حافظه ای است و وقتی ما کلمه ی انسان را می شنویم به وجود می آید .وقتی ما از چیزی سوال می کنیم لازم می آید که قبلا مفهوم آن چیز را از قبل در ذهن داشته باشیم . این مفاهیم همیشه حقیقی اند

3-       ملاک سوم  احساسات یا انفعال یا شهوت است که مقصود از آن لذت و الم است که ملاک رفتارند لذت ملاک است برای آنچه انتخاب می کنیم و الم ملاک است برای آنچه که باید از آن اجتناب کنیم.لذت باعث می شود علت لذت را بشناسیم و الم باعث می شود که علت درد را نیز بشناسیم .

فیزیک (طبیعیات)

هدف اپیکوروس از فلسفه هم چون سقراط راهی برای اصلاح زندگی است . آدمیان از مرگ ، از عالم آخرت و خدایان می ترسند .چون از مجازات بعد از مرگ می ترسند لذا زندگی را به بدی هدایت می کنند .اپیکوروس خدایان را انکار نمی کرد می خواست نشان دهد که خدایان در امور انسانی دخالتی ندارند" اگر وحشت از کائنات جو و ترس مرگ در میان نبود و جهل به حدود لذات و آلام ما را در زندگی نمی آزرد هیچ گونه نیازی به علم طبیعت نداشتیم ."[1] .اپیکوروس با رد فنا نا پذیری امید وار بود انسان را از ترس از مرگ رها سازد " وقتی مرگ نابودی و انعدام محض ، و غیبت و فقدان هر گونه آگاهی و احساس است ، و وقتی حکم و داوریی وجود ندارد و وقتی هیچ مجازاتی در انتظار کسی در جهان واپسین نیست ، چه دلیلی برای ترس از مرگ وجود دارد؟"[2] ما از آنجایی که از مرگ می ترسیم به دنبال امنیت خودمان هستیم و برای اطمینان امنیت خودمان به دنبال ثروت ، قدرت و افتخار می رویم .ما دائما خودمان را مشغول می کنیم چون از مرگ می ترسیم . اپیکوروس با چنین اندیشه ای نظام دموکریتوس را بر گزید لوکرسیوس شاعر رومی و اپیکوری می گوید " باید این وحشت ذهن ، این تاریکی را از میان ببریم ، نه با پرتو های آفتاب و انوار تابان روز ،بلکه با سیما و قانون طبیعت "[3] اصل موضوع در جهان شناسی حکمای ایونیا " بقای کل " است :هیچ چیز از هیچ چیز ناشی نمی شود ، و هیچ چیز به هیچ چیز تبدیل نمی شود . اجسام مورد تجربه ی ما مرکب از ذوات مادی یعنی اتم ها و از میان رفتن آنها فقط انحلال آنها است ، بنا بر این اجزاء مقوم نهائی جهان اتم ها به تعداد لایتناهی در مقدار لایتناهی از خلا است . اتمها در خلاء به طور مورب می باریدند و در اثر تصادم اتمها گردش چرخشی و جهان های بی شماری به وجود آمد . نفس انسانی مرکب از اتم هاست ، اتم های صاف و گرد و تفاوت آن با نفس حیوانی در این است که دارای یک جزء عقلانی است .و آن طور که عواطف ترس و خوشحالی نشان می دهد در سینه جای دارد . بنابر این عالم ناشی از علل مکانیکی است و نیازی به فرض و وضع غایت انگاری نیست .اپیکوروس وجود خدایان را منکر نبود و انکار خدایان را انکار بدیهیات می شمرد " ما در خواب ، حتی در بیداری ، صوری را که شبیه خدایان است می بینیم و این تجربه ایست که امتداد می یابد و کلیت می پذیرد و برای اثبات وجود آنان کفایت می کند "[4]خدایان در بین عوالم سکونت دارند . زیبا و خوش می خورند و می نوشند و یونانی حرف می زنند و کاری به کار آدمیان ندارند .خدایان نیز مانند انسان از اتمها ولی از اتمهای بسیار لطیف درست شده اند و به مذکر و مونث تقسیم می شوند . اپیکور به خدایان برای تجسم کمال مطلوب اخلاقی و آرامش و آسایش خاطر نیاز داشت . آدمیان می توانند به خدایان احترام بگذارند در مراسم برای خدایان شرکت کنند ولی نباید از خدایان بترسند و نذر و قربانی کنند . پرهیز کاری حقیقی عبارت است از فکر درست و صحیح .

اخلاق

اپیکوروس لذت را غایت زندگی می دانست و می گفت هر موجودی در جستجوی لذت است . اما منظور او از لذت چیست؟ دو امر را باید مورد توجه قرار داد " نخست اینکه منظور اپیکوروس لذت آنی و احساسات فردی نیست بلکه لذتی است که در سراسر یک عمر دوام دارد ؛ و دوم اینکه لذت برای اپیکوروس بیشتر عبارت است از غیبت و فقدان الم تا کامیابی مثبت . این لذت به طور برجسته در آرامش نفس یافت می شود ."[5] اپیکوروس علاوه بر لذت نفس تندرستی را هم بر آن افزود ولی بیشتر بر لذت عقلانی تاکید داشت ، چون الام بدنی هر چه سخت باشد مدتش کوتاه است .اپیکوروس می نویسد " وقتی ما می گوییم که لذت یک خیر اصلی است ، از لذات شخص هرزه و عیاش ، یا کسانی که در لذت و کامرانی شهوانی افتاده اند ، سخن نمی گوییم ، چنانکه بعضی اشخاص که از عقاید ما بی خبرند ، و کسانی که عقاید مارا قبول ندارندئ ، چنین می اندیشند یا آنها را خود سرانه تفسیر می کنند ؛ بلکه مقصود ما رهایی بدن از درد و رنج و آزادی نفس از تشویش و اضطراب است ."[6] اما انسان باید بین لذات دست به انتخاب بزند حال کدام لذت را انتخاب کند . اپیکوروس به دوام لذت و به حضور یا غیبت الم بعدی توجه داشت . ممکن است یک المی در این لحظه شدید باشد مثلا در عمل جراحی ولی منجر به یک خیر بزرگتر شود مانند سلامتی . انسان خردمند نیازهای خود را افزون نخواهد کرد ، زیرا همین است که سرچشمه های درد و رنج را افزون می کند لذا ترجیح می دهد که نیاز های خود را به حد اقل برساند . فضائلی مانند سادگی ، اعتدال ، خویشتن داری ، خرمی ، خیلی بیشتر به لذت و سعادت رهنمون می شوند تا تجمل افسار گسیخته ، جاه طلبی و غیره .اپیکوروس می گوید " آنچه زندگی را دل انگیز می کند شراب خوارگی یا زن بارگی یا خوان رنگین توانگران نیست بلکه فکری مقرون به قناعت است "[7] انسان نباید بدون فکر ، نخستین لذتی را که پیش می آید بی تعمق دنبال کند . او به هنر محاسبه یا اندازه گیری در رفتار زندگی نیازمند است لذا عالیترین فضیلت ، عبارت است اندازه گیری درست لذات و آلام و همچنین سنجش یک نیک بختی یا بد بختی حال یا آینده در مقابل نیک بختی یا بدبختی دیگری در حال یا آینده . از نظر اپیکوروس زندگی در جامعه هایی که قانون حکومت می کند و " حقوق " محترم است مطبوع تر است تا در وضع و حال همه چیز بر ضد همه چیز .چون همه ی فضائل وسائلی است برای اینکه ما را از آلام مصون دارد مخصوصا عدالت که " بزرگترین میوه ی آن آرامی درون است ."

 



[1]  - به نقل از تاریخ فلسفه ، امیل بریه ،ع.م. داودی ، جلد یک ص 102

[2] - تاریخ فلسفه ،کاپلستون ، جلد یک ، ص 464

[3] - به نقل از تفکر در عهد باستان ، ترنس اروین ، محمد سعید حنایی کاشانی ص 205

[4] - تاریخ فلسفه ، امیل بریه ، ص 117

[5] - تاریخ فلسفه ، کاپلستون، 467

[6] - همان 468

[7] - تاریخ فلسفه ، امیل بریه ،ع.م. داودی ، جلد یک ، ص 93  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 18:36  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

فلسفه روا قي

مقدمه

فلسفه رواقي منحصر به يك تن نيست .بلكه مركب از استادان و شاگرداني است كه آن را بنا گذاشتندو نحله ای فلسفي را به وجود آوردند .

معمولا سه دوره رواقي را در تاريخ فلسفه نام مي برند  .

اول رواقيون قديم : مثل زنون سيتيومي ( 366-264 . ق.م ) و كلئانتس ( 331-232 ق .م ) و خروسيپيوس (280- 210 ) که در قرن سوم قبل از ميلاد مي زيستند

دوم رواقيون متوسط : مثل پانه سيوس( 185-112 ق.م) و پوزيدونيوس ( 135 – 51 ق.م) آنتي پاتر در قرن دوم قبل از ميلاد مي زيستند

سوم رواقيون دوره جديد : مثل سنكا ( 4 ق. م – 65 ب . م ) و اپيكتتوس ( 50 – 130 ب.م ) و ماركوس اورليوس ( 121 – 180 ب .م) که در قرن اول و دوم بعد از ميلاد مي زيستند

عصر يوناني مآبي با مرگ اسكندر در 323 آغاز مي شود و در 31 قبل از ميلادبا غلبه روميان پايان مي يابد .زبان يوناني زبان مشترك عصر يوناني مآبي است .هدف اسكندر كشور گشايي و انتشار فرهنگ يوناني به سراسر دنياي متمدن و نزديكتر كردن شرق و غرب بود ؛ و در كار خود موفق شد و شهر هاي رم و اسكندريه به عنوان مراكز جديد حيات فرهنگي به آتن اضافه شد . به عبارت ديگر با فتوحات اسكندرفقط فرهنگ يوناني نبود كه گسترش مي يافت بلكه  درهاي انديشه هاي شرقي نيزبه سوي غرب باز شد اكثر مورخان فلسفه ، فلسفه هاي رواقي و اپيكوري را نتيجة اين امتزاج مي دانند .از خصوصيات قرن سوم پيش از ميلاد يكي اينكه اقليدس هندسه وارشميدس مكانيك را بر مبناي چند اصل بنا نهادند به عبارت ديگر اين دو علم سكولار شدند ودوم اينكه قبول مرجعيت فيلسوفان گذشته بود يعني هيچ يك از فيلسوفان خود را مكلف نمي ديدند كه آنچه را كه پيش از آنان يافته اند از نو جستجو كنند بيشتر به فهم و تفسير فلسفه هاي گذشته توجه داشتند.  

سوم اينكه.از جنبه نظري فلسفه كاسته شد و به جنبه عملي آن، يعني مسائل زندگي و به اخلاق و سياست توجه بيشتري گرديد هدف تدبير حيات عملي بود.آتن همچنان مركز فلسفه بود اما همه فيلسوفان غير يوناني واز حواشي مديترانه آمده و متاثر از نژاد سامي و فرهنگ شرقي بودند

وقتي زنون وارد آتن شد مدرسه هاي فلسفي گوناگوني وجود داشت . آكادميا را پوله مون، لوكيوم را تئو فراستس ، نحله كلبيون را كه آنتيس تنس تاسيس كرده بود كراتس تبسي   ، مكتب كورنائي را كه آريستيپوس كورنائي بنا گذاشته بود  تئودر اهل آته ،  اداره مي كردند . در مگارا نيز ديودر كرونوسي و استيلپن مدرسه مگارائي را كه اقليدس واوبوليد شاگردان سقراط تاسيس كرده بودند اداره مي كر دند .

كلبيون بر استهزاء سقراطي ، فلاسفه مگاري بر شكاكيت موشكافانه سقراطي ، فلاسفه كورنائي بر خود شناسي سقراطي تاكيد مي كردند .

تصور خدا و طرز ارتباط او با عالم و آدم از نظر رواقيون با خدايان المپ وديونوسوسي يا باكوس  فرق دارد رواقيون مسايل تازه اي را مطرح كرده اند كه متاثر از شرق و خداي سامي بوده است " خداي قوم يوناني ، خواه بدان صورت كه وصف او را در قصص متداول در بين عامه مي آوردند و خواه به صورت خير افلاطوني يا فكر ارسطوئي ، موجودي است كه به اصطلاح حياتي مستقل و مجزا دارد ، و ذات كامل او از پريشاني ها و رنج هاي مردم و همچنين از دگرگوني هاي جهان آگاه نيست ، كمال مطلوب عالم و آدم است ."[1] معتقدان خداي ديونوسوس قايل بودند كه پيروان او به دفعات مي ميرند و از نو زاده مي شوند وبا اين رفت وآمد ادواري حيات آنان متوازن مي گردد اما خداي رواقيون " خدائي است كه در جامعه انساني و با موجودات عاقل به سر مي برد ، همه چيز را در جهان به سود مردم فراهم مي آورد . قدرت او در همه اشياء نافذ است و هيچ كدام از جزئيات امور ، اگر چه كه بسيار ناچيز باشد ، خارج از مشيت او نيست . .....فضيلت اهل حكمت نه در اتحاد با خداست ، چنانكه افلاطون آرزو داشت ، و نه منحصر در تقواي مدني و سياسي است ، چنانكه ارسطو به وصف آن مي پرداخت ؛بلكه در اين است كه شخص حكيم صنع الهي را بپذيرد و از راه علمي كه به صنع خدا حاصل مي كند در آن مشاركت يابد."[2] لذا فلسفه چيزي جز علم به موجودات الهي و انساني نيست يا فلسفه علم به عقل خداوندي است و هيچكس نمي تواند در برابر چنين عقلي مقاومت كند و يا حتي جداي از آن وجود داشته باشد  فلسفه علم به تمام موجودات است چه معقول وچه محسوس چرا كه همه در سلك موجودات الهي هستند و برخلاف فلسفه افلاطون محسوس جداي از معقول نيست  واين دو با يكديگر جدا نيستند به عبارت ديگر آنچه كه در عالم خارج اتفاق مي افتد خود يكي از پرده هاي نمايش خداوندي است  

 فلاسفه ی رواقي اجزاء فلسفه را عبارت از منطق، طبيعيات و اخلاق مي دانستند،ولي بر آن بودند كه اين سه با وجود اختلافشان نمي توانند از يكديگر مستقل باشند برعكس ارتباط اين اجزاء چنان است كه تفكيك آنها از يكديگر امكان پذير نيست " زيرا عقلي كه در جدل موجب ارتباط نتایج به مقدمات مي شود همان عقلي است كه در طبيعت همه ی علل را به يكديگر مربوط مي سازد و در اخلاق مطابقت تامه را در بين افعال باعث مي شود . ممكن نيست كسي اهل خير به شمار آيد بي آنكه آشنا به علم طبيعت يا فن جدل باشد." [3] تاسيس اخلاق بر مبناي طبيعت و معرفت در يونان آن روز افكار جديدي بود كه متاثر از اديان شرقي بود . ديوگنس لائرتيوس در باره فلسفه رواقي نقل مي كند  "رواقيون فلسفه را تشبيه به جانور مي كردند كه استخوان بندي و اعصاب آن ، منطق، و گوشت آن ، اخلاق ، و روح آن طبيعيات است ." [4]

منطق

" رواقيون منطق را به جدل ( ديالكتيك) و خطابه ( ريطوريقا ) تقسيم مي كردند كه بعضي به اينها نظريه ی تعريف و نظريه ی معيارها و ملاكهاي حقيقت را افزودند ."[5] رواقيون مقولات را چهار تا جوهر ، كميت ، كيفيت و نسبت مي دانستند،درنزد رواقيون منطق آلت حكمت نيست بلكه قسم يا نوعي از حكمت است .در منطق ارسطويي قضيه حملي رابطه بين مفاهيم را بيان مي كند مثل" اسب حيوان است"يعني در منطق ارسطوئي استدلال بر پايه ترتب و تركب مفاهيم شكل مي گيرد . سقراط انسان است ، هر انساني مي ميرد ،پس سقراط مي ميرد . اما در منطق رواقي استدلال مبتني بر روابط زماني و استمرار است .اگر آفتاب طلوع كند، روز است .در منطق رواقي دو اصل حاكم است كه آن را از منطق ارسطويي جدا مي كند " راي و اصل اول اينكه ، در نظر تمام رواقيون ، جز افراد چيز ديگري وجود ندارد و كلي در نظر آنها لفظي تو خالي و كلمه اي بي معني است . .....راي و اصل دوم اينكه ، منطق رواقي ارتباطي با اصل " اندراج " و جايگزيني مفاهيم در قالب هاي الفاظ و معيار هاي منطقي ندارد، بلكه منطق رواقيون به برسي حدود و تعاريف و انطباق حوادث و اجزاء نسبت به حقيقت مي پردازد." [6]قضيه در منطق رواقي به بيان حوادث و وقايع جزئي مي پردازد مثل زيد به گردش مي رود در منطق رواقي موضوع قضيه هميشه جزئي است ، يعني موضوع قضيه یا معرفه است مثل اين شخص ويا نكره است مثل شخصي ويا بينابين است مثل سقراط. اگر موضوع قضيه جزءي باشد ديگر بحث مفهوم و مصداق وكليات پيش نمي آيد و كاري به انعكاس قضايا نداشتند . رابطه ی بين حكم بسيط ،مثل روشن است ،روز است با حكم مركب تعبير مي شود . مثل اگر روشن باشد روز است

انواع قضايا از نظر رواقيون .رواقيون پنج نوع قضيه را مطرح كرده اند

1 – قضاياي شرطي : رابطه ی بين مقدم و تالي را بيان مي كند. تالي در پي مقدم مي آيد مثل اگر روشن باشد روز است.

2- قضاياي عطفي مثل روز است و روشن است.

3 -  قضاياي انفصالي مثل يا روز است يا شب

4 – قضاياي علي مثل اگر باران ببارد زمين خيس مي شود  

5 – قضاياي تفصيلي يا مقايسه اي يا تطبيقي مثل احتمال اينكه روز باشد بيشتر است تا اينكه شب باشد

در قضاياي شرطي وقتي قضيه صادق است كه مقدم و تالي هردو صادق يا هر دو كاذب ويا مقدم كاذب و تالي صادق باشد و در يك حالت كاذب است وقتي كه مقدم صادق و تالي كاذب باشد .

رواقيون نه مثل ا فلاطوني را قبول داشتند ونه نظريه ارسطو را در باره ی كلي انضمامي ، تنها فرد وجود دارد و معرفت ما شناسايي اشياءجزئي است . حزئيات ازطريق حواس بر نفس منطبع مي شوند. رواقيون بر خلاف افلاطون كه براي حواس اهميتي قائل نبود تمام معرفت را بر ادراك حسي بنا مي كردند رواقيون متاثر از آنتيستنس كلبي ميگفتند كه اسب مي بينند نه فروسيت." ما فقط به واسطه ارتسامات و صورتهاي جزئي خيالي يا ادراكات حصولي مي شناسيم .بر حسب نظر زنون صورت جزئي خيالي در نتيجه تلاقي و بر خورد شيءمادي به روح ما كه آن هم مادي است ، ناشي مي شود"[7]مثل ارتسام مهر بر موم.ارتسام جزئي بر نفس را فانتازيا‌( تصورات) مي گفتند ." مي توان تصويرات يا تصورات را به سه دسته تقسيم كرد :1 - تصوير باور كردني و مطمئن كه تصديق وجود واقعه اي است ، مثل : من سخن مي گويم ، روز است و غيره . 2 - تصوير باورناكردني كه حاكي از واقعه اي غير موجود است ، مثل اينكه آفتاب نزده بگويم روز است . 3 – تصويري كه نه باور كردني است و نه باور ناكردني ، و آن در مورد امري است كه نمي توان در باره ی آن تحقيق و وارسي كرد ، مثل اينكه بگويم عدد ستارگان فرد است ، يا زوج است " [8] حال ملاك حقيقت چيست ؟  ملاك حقيقت همان تصورات مفهوم است  تصوراتي كه چنان وضوح دارند كه نمي شود انكار كرد . ملاك حقيقت در خود ادراك قرار دارد ، يعني در ادراكي كه نفس را وادار به موافقت مي كندكه رواقيون به آن تصور مفهومي مي گفتند. اما وجه مميز آن از تصور غير مفهومي چيست ، اين همان سوالي بود كه به قول اصحاب اكادميا رواقيون بدان جواب نگفته اند . خلاصه انكه رواقيون تجربي مذهب و نو ميناليست ( اصالت تسميه ، نام انگار ) بودند .آنچه كه در ذهن انسان وجود دارد در نهايت به ادراكات حسي تحويل برده مي شود.

جهان شناسي

 رواقيون نظر هراكليتوس را در باره آتش به عنوان جوهر جهان پذيرفتند در نظر رواقيون در واقعيت دو اصل وجود دارد فعل و انفعال كه هر دو مادي هستند و يك كل را تشكيل مي دهند لذا رواقيون ماترياليسم يگانه انگار هستند " اصل منفعل ماده عاري از كيفيات است ، و حال آنكه اصل فعال عقل دروني ياخداست . زيبايي طبيعي يا غائيت در طبيعت نشانه ی وجود يك اصل فكر در جهان است ،يعني خدا كه به عنايت و مشيت خود همه چيز را براي خير انسان مرتب كرده است " [9]انسان داراي شعور و آگاهي است و چون انسان جزئي از كل است نمي تواند خود كل داراي شعور و آگاهي نباشد بنابر اين خدا علم و آگاهي عالم است. خدا آتش است ، كه دروني جهان است و در عين حال مبدا عالم است  و از او عناصري كه عالم مادي را مي سازند سر چشمه مي گيرند و سر انجام دوباره در او حل مي گردند.آنچه كه وجود دارد يا آتش نخستين است - خدا في نفسه – يا خدا در حالات مختلف خود " بنابر اين خدا ، لوگوس ، اصل فعال است كه در خود صور فعال همه ی اشياء موجود را دارد " [10]  رواقيون بر نظريه هراكليتوس حريق جهاني را اضافه كردند يعني خدا به عالم صورت مي دهد و سپس آن را از طريق يك احتراق جهاني به خود باز مي گرداند . به نحوي كه سلسله بي پاياني از ساختن و خراب كردن وجود دارد  و هر انسان فردي  در هر عالم متوالي ظاهر مي شود و همان اعمال سابق را انجام مي دهد لذا براعمال انسان ضرورت حاكم است كه رواقيون از آن به عنوان سرنوشت ياد مي كردند .

 يكي از سوالاتي كه پيش روي رواقيون بود اين است كه اگر همه عالم احوالات خداست چگونه شر را توجيه مي كنند خروسيپوس مي گفت " نقص افراد به كمال كل كمك مي كند . نتيجه اين مي شود كه وقتي كه به اشياءاز ديد سرمديت نگاه شود واقعا شري وجود ندارد." [11]همچنين مي گويد خوبيها بدون بديها نمي توانند وجود داشته باشند زيرا از يك جفت ضد بايد هردو وجود داشته باشنداگر درد نباشد معنيش اين است كه لذت هم نباشد ، و يا اينكه درد خودش يك نوع هشدار است . در شر اخلاقي هم فعل في نفسه بي طرف است . خوبي يا بدي افعال بستگي به نيت طرف دارد .

اخلاق

سنكا مي گويد" فلسفه چيز ديگري نيست غير از طريقه اي براي درست زيستن ، يا علمي براي شرافتمندانه زندگي كردن يا هنري براي به سر آوردن زندگي درست "[12]پس فلسفه با رفتار سرو كار دارد و غايت زندگي يا سعادت ، فضيلت است .فضيلت در فلسفه رواقي يعني زندگي مطابق قانون طبيعت يا موافقت اراده ی انساني با اراده ی الهي . انسان بايد زندگي خود را با عقل تطبيق دهد .، زيرا جهان تحت حكومت قانون طبيعت است . در اخلاق كلبي زندگي مطابق طبيعت يعني طريق غريزي و فطري زندگي كردن اما در اخلاق رواقي يعني زنگي مطابق با لوگوس .انسان خردمند كسي است كه اگاهانه سرنوشت را دنبال مي كند . و اين پاسخي است به كساني كه مي گويند ما چاره اي جز اطاعت از قوانين طبيعت نداريم . ما چه قبول داشته باشيم و چه نداشته باشيم مي ميريم . رواقيون مي گويند" انساني ازاد است كه حالت دروني خود را تغيير دهد و تسليم وتفويض را بپذيرد نه شورش و تمرد را "[13] و همچنين آزاد است كه ارزشهاي برتر را انتخاب كند و از ارزشهاي فروتر پرهيز كند . فضيلت في نفسه و لنفسه مطلوب است و كاري به پاداش وعقاب ندارد پس رفتار حقيقه فضيلت آميز عبارت است از اجراي تكليف در روح درستكار است و اين جزء به وسيله انسان عاقل  انجام نمي شود . و از آنجائي كه انسان خداوند گار خويشتن است ، مي تواند خودكشي كند . فضائل اصلي عبارت است از بصيرت اخلاقي ، شجاعت ، خويشتن داري يا عفت ، و عدالت . كسي كه يكي از آن ها را داشته باشد همه را دارد و كسي كه يكي از آن را نداشته باشد هيچكدام را ندارد ؛ همه با هم يا فرو مي ريزند يا با هم بر پا هستند . در اخلاق رواقي لذت ، غم ، ميل  و ترس نا معقول و غير طبيعي است  . و ما بايد در برابر آنها خون سرد باشيم تا اينكه آن ها را تعديل و تنظيم كنيم.بايد با عواطف خود مبارزه كنيم براي نيل به حالتي از آزادي و حاكميت اخلاقي

رواقيون جهان وطني بودند .از نظر آنها تقسيم كشور ها بي معني است 

   

  

     

 

  

 



[1] - تاريخ فلسفه اميل بريه جلد دوم ص 47

[2] -  همان ص 48

[3] -  همان ص 50

[4] - فلسفة رواقي ، ژان برن ، پور حسيني ص 46

[5]  - تاريخ فلسفه ، كاپلستون ، ص 442

[6] -  فلسفه رواقي ، ص 64  

[7] - شكاكان يونان، يحيي مهدوي ، ص 83

[8] - شكاكان يونان ، ص 85

[9] -  تاريخ فلسفه ، كاپلستون ، ص 445

[10] -  همان ص 446

[11] -  همان ص 447

[12] -  به نقل از تاريخ فلسفه كاپلستون ص 453  

[13] - همان ،ص 455

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 20:31  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

زندگی دیوید گیل  

کارگردان: آلن پارکر

در حقوق می گویند که جرم باید با مجازات تناسب داشته باشد .حال اگر کسی مرتکب قتلی شده باشد با او چه باید کرد؟ معمولا احساسات عامه  و اکثر قوانین جزایی کشور های جهان قاتل را به مرگ محکوم می کند . اما ما تا چه حد می توانیم به قضاوت خود اعتماد کنیم ؟بسیار تا کنون اتفاق افتاده است که شخصی را محکوم به اعدام کرده اند اما بعد از اعدام مدارکی دال بر بیگناهی او به دست آمده است ،در صورتی که راهی برای جبران آن نیست .ما به چه حقی می توانیم کسی را به نا حق اعدام کنیم ؟.در دنیا کسانی یا جمعیت هایی هستند که با اعدام مخالف اند و دلیلشان این است که ما در صورت اشتباه راهی برای جبران آن نداریم . لذا تا حدی می توانیم مجازات کنیم که در صورت اشتباه بودن حکم ،امکان جبران آن وجود داشته باشد. دلیل دیگر فریب دادگاه یا قاضی است .می توان با مدارک جعلی و ترتیب صحنه ی قتل قاضی را فریب داد.فیلم زندگی دیوید لین با بازی خوب کوین اسپیسی در پی بیان همین نکته است . دیوید گیل استاد فلسفه هاروارد با مجازات اعدام در آمریکامخالف است و در یک مناظره ی تلوزیونی وقتی از او خواسته می شود که فقط یک مورد را نام ببرد که اعدام اشتباهی صورت گرفته است در می ماند ؛و دست به بازی خطرناکی می زند تا شاهدی باشد برای اعتقاداتش . همکار او که سرطان خون دارد خود کشی می کند و دیوید از صحنه ی خودکشی او فیلمبرداری می کند اما صحنه را طوری ترتیب می دهد که دیوید قاتل شناخته می شود و جزء کسانی قرار می گیرد که منتظر اعدام هستند.سه روز قبل از اعدام ازروزنا مه نگاری می خواهد که به زندان بیاید تا او زندگی اش را تعریف کندو ...خبر نگاردر حین دنبال کردن ماجرای زندگی او متوجه می شود که او قاتل نیست و با پیگیری  سند بیگناهی او را  نیم ساعت قبل از اعدام بدست می آورد اما زمانی می رسد که دیوید اعدام شده است .قبل از اعدام دو گروه طرفدار و مخالف اعدام تظاهرات می کنند و وقتی دیوید اعدام می شود موافقین اعدام همه شادی می کنند و فقط خبر نگار است که می گرید اما با قرا گرفتن فیلم در اختیار دادگاه دیوید بی گناه اعلام می شود. حال همه طرفداران اعدام باید گریه کنند غیر از خبر نگار .اما خبر نگار هم وقتی عروسکی را که دیوید قبل از اعدام از زندان برای او می فرستد در می یابد که دیوید مدرک بیگناهی خود را در اختیار داشته است او در پی اثبات یک نمونه اعدام بی گناه بوده است . فیلم قضاوت بشر را به چالش می کشد. فقط تا آن جا می توانیم پیش برویم  یا تخریب کنیم که در صورت اشتباه یا نادرست بودن بتوانیم جبران کنیم .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:29  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

سياست

فلسفه سياسي ارسطو ريشه در متافزيك او دارد ارسطو جهان را در حال شدن از قوه به فعل ميداند هستي از ماده بي صورت شروع و به فعل بي ماده پايان مي يابد. ارسطواز اين تعليم در توجيه سير تكاملي زندگي اجتماعي بشر استفاده مي كند نخست فرد است و نياز هاي زيستي خود را بر

آورده مي كند سپس ميل جنسي است و ازدواج مطرح مي شود و بعد فرزندان و نوادگان وعشيره و دهكده درست مي شود . از مجموع چند دهكده به يوناني پليس يا  دولتشهر درست مي شود اما فقط در شهر يا جامعه سياسي است كه طبيعت بالقوه آدمي مي تواند فعليت يابد و از كمال بر خور دارشود . شهر مانند هر اجتماع ديگري براي غايتي وجود دارد . اين غايت در مورد دولتشهر خير اعلاي انسان يعني زندگي اخلاقي و زندگي عقلاني است .دردولتشهر است كه انسان مي تواند زندگي نيك به معني كامل آن داشته باشد و چون زندگي نيك غايت طبيعي انسان است دولتشهر را بايد اجتماعي طبيعي ناميد " از اينجا آشكار مي شود كه شهر پديده اي طبيعي است و انسان بحكم طبيعت حيواني اجتماعي است .و آنكس كه از روي طبع ،و نه بر اثر تصادف ، بي وطن است ، موجودي يا فروتر از آدمي يا بر تر از او "[1] جامعه برای زیستن نیست برای نیکو زیستن است .

يكي از بحث هاي خيلي مهم كه مبناي تعيين كننده سياست در جوامع امروزي است بحث اصالت فرد و اصالت جامعه است . هر مكتبي كه معتقد است براي آرمان و اهداف مورد نظر  دو دسته را بايد فدا كرد جامعه گرا است يكي مزاحمان وديگري فدائيان آن نظام. و هر مكتبي كه معتقد است هيچ چيزي بالاتر از "من"فرد وجود ندارد و هيچ كدام از آن دو گروه نبايد كشته شوند طرفدار اصالت فرد است مانند ليبراليزم [2]. افلاطون و ارسطو هر دو جمع گرا هستند و در تقسيم كار اجتماعي ، جامعه بايد با سازماني خاص حفظ شود عده اي چه بخواهند وچه نخواهند بايد سرباز باشندوبعضي  از همان ساعات تولد برده به دنيا مي آيند بعضي پيشه ور و كارمزد هستند .....فقط عده كمي هستند كه شهر وند محسوب مي شوند و حق فرمانروائي دارند ارسطو در كتاب سياست فصلي رابه اين مطلب اختصاص داده كه انسان ها نا مساويند نه فقط در ناحيه استعداد ها بلكه در حقوق و ارزشهاي اجتماعي نيز چنين است . ارسطو در اخلاق نيكوماخوس اخلاق را شعبه اي از سياست ميداند از انجائي كه غايت قصواي زندگي فرد اين است كه هدفي اجتماعي را برآورده سازد اخلاق او هم تابع سياست او خواهد شد

روش ارسطو در سياست همان روش او در فیزيك و متا فيزيك است . اول ميل او به استقراء كه انگيزه اش گرد آوردن مدارك و معلومات موجود در باره زندگي سياسي زمان خود است . مثل اينكه دارد نمونه برگها را جمع مي كند .  یا به عبارت دیگر ارسطو اول با پدیدار ها آغاز می کند دوم اينكه پيشينه و سنت را در سياست ارج مي نهد و بسياري از رسمها و سازمان هاي سياسي كهن را مي پسندد وتغيير آن را درست نمي داند .سوم تساهل نسبي او در توصيف همه سازمان ها و نظام هاي سياسي صرف نظر از نيكي و بدي آنها.حاصل روش او همان اعتدال است كه در باره هر نظام سياسي هم عيب را مي گويد و هم بدي را و در همه مباحث راه ميانه را در پيش مي گيرد  در پايان اخلاق نیكوماخوس مي نويسد"نخست بايد سخنان پژوهندگان پيشين را در باره جزئيات اين مسايل بشنويم و سپس با مطالعة مجموعه نظام هاي سياسي كه گرد آورده ايم روشن سازيم كه كدام عوامل دولتها را از انحطاط حفظ مي كنند يا سبب انحطاط و نا بودي آنها مي گردند ،و نظامهاي سياسي به كدام علل پايدار مي مانند يا از ميان مي روند ، و به چه سبب بعضي جوامع به خوبي اداره مي شوند و بعضي ديگر به فساد مي گرايند . پس از آن كه اين مطالعه را به پايان رسانديم شايد بتوانيم بروشني ببينيم كه بهترين نظام سياسي كدام است و هر كدام از آن نظامها را چگونه مي توان منظم ساخت و بدين منظور از كدام قوانين و رسوم بايد سود جست."[3] البته قبل از ارسطو سوفسطاییان از آنجایی که شاگرد برای اداره ی جامعه تربیت می کردند مجموعه هایی از قوانین دولت شهر ها را جمع آوری کرده بودند .

 

انواع حكومت

ارسطو مي گويد يا حكومت به دست يك نفر است  و يا به دست گروهي از مردم و يا به دست اكثر مردم و اگر اينها در پي صلاح مردم باشند ، حكومت از انواع درست است و اگر در پي منافع خود باشند حكومت آنها منحرف خواهد بود .

1- اگر حكومت به دست يك تن باشد و صلاح عموم را در نظر بگيرد حكومت پادشاهي (مو نارشي )  نام دارد.

 2- اگر به دست گروهي از مردم اعمال شود آريستوكراسي نام دارد شايد به اين دليل كه بهترين مردمان در آن حكومت مي كنند و يا شايد به اين دليل كه هدف آن تامين بهترين چيزها براي كشور و افراد آن است .

3- و اگر به دست اكثر مردم اداره شود و پرواي خير وصلاح همگان را دارد حكومت جمهور(پوليتي) ناميده مي شود

4- اگر حكومت به دست يك تن باشد و فقط به فكر تامين منافع فرمانروا كشيده شود حكومت ستمگر(توراني)  ناميده مي شود

5- اگر حكومت به دست عده اي باشد و فقط به فكر توانگران باشد اليگارشي ناميده مي شود

6- اگر حكومت به دست عموم باشد و فقط به فكر تهي دستان باشد حكومت دموكراسي ناميده مي شود

از انجائي كه ارسطو در اخلاق فضيلت را در حد وسط مي داند وتوصیه می کند از افراط و تفریط در هر امری پرهیز شود ،در سياست مي گويد مردم جامعه به سه طبقه تقسيم مي شوند يك طبقه ثروتمند، اشراف زاده و نيرو مند هستند كه به استكبار و شرارت بسيار مي گرايندويك طبقه ديگر تهيدست هستند وبه آزار رساني و نابكاري روي مي آورندو سر انجام ارسطو به اين نتيجه مي رسد كه بهترين جامعه مشترك سياسي آن است كه  طبقه متوسط برآن فرمانروايي كنند ، و اين طبقه در آن بيشتر و نيرومند تر از دو طبقه ديگر باشند."در هر كشور مردم به سه گروه اند : آنانكه بسيار توانگرند ، آنانكه بسيار فقيرند و آنانكه ميان اين دو گروه اند چون ثابت شد كه بهترين هر چيز در ميانه يا ميانگين آن است نا گزير بايد پذيرفت كه بهترين ميزان بهره مندي از مواهب دارايي نيز در اندازه نگهداشتن است. زيرا آنكه به اندازه مال مي اتدوزد گوش به فرمان خرد دارد؛ و حال انكه كسي كه به افراط از زيبايي يا نيرو يا تبار بلند و يا دارايي بهره برد ، يا انكه بر عكس ، بيرون از اندازه فقير يا ناتوان يا فرو دست باشد، فرمان خرد را به دشواري مي پذيرد .....جامعه سياسي بي گمان بايد تا حد ممكن از افراد برابر و همانند پديد آيد و اين همانندي را فقط در ميان افراد طبقة متوسط مي توان يافت . پس ناچار آن حكومتي را بايد از همه بهتر دانست كه از افراد همانند و برابر فراهم آمده باشد.مردم طبقه متوسط هميشه زندگي مطمئن تري از ديگران دارند، زيرا نه مانند تهيدستان چشم طمع به مال ديگريمي دوزند و نه ديگران به مال ايشان آرزومندند ؛ و چون نه بد خواه ديگرانند و نه ديگران بد خواه ايشان ، ايمن از هر گزندي زيست مي كنند."[4]

اما ساختار نظام سياسي يا جامعه آرماني ارسطو چيست؟

1- دولتشهر بايد به اندازة كافي از نظر جمعيت  بزرگ باشد تابتواند قائم به خود باشد البته نه چنان بزرگ كه نظم و حكومت خوب غير عملي گردد

 2- از نظر وسعت هم دولتشهر بايد به اندازه اي باشد كه نياز هاي دولتشهر را بر آورده كند  

3- شهر وندان . كارگران ، كشاورزان و افزارمندان ضروري اند اما آنان از حقوق شهروندي بر خور دار نخواهند بود فقط طبق رزمندگان شهر وند خواهند بود اينان در جواني جنگاور و در ميانسالي حاكم يا قاضي و در پيري كاهن خواهند بود.

وظايف دولت

1- تامين خوراك

2- ايجاد فنون و صنايع

3- تهيه سلاح

4- ايجاد درامد مالي كافي براي تامين نياز هاي داخلي و جنگ

5 – توجه به امور ديني كه شغل روحانيون است

6- تامين قضات براي منافع مشترك و عدالت ميان انسانها با يكديگر .

 هر يك از اين مشاغل و وظايف بايد ويژة يك طبقه باشد . اين طبقات عبارتند از كشاورزان ، صنعتگران ، جنگاوران، ثروتمندان ، روحانيان و قضات .

 

 



[1] - سياست ،ارسطو ، حمیدعنايت ،ص 5

[2] - تاریخ فلسفه غرب ، مصطفی ملکیان ، جلد اول

[3] - اخلاق نيكو ماخوس ، ارسطو ، ص 403          

[4] - اخلاق نيكو ماخوس ، ارسطو ، ص 180         

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 22:7  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

 

اخلاق

ارسطو سه كتاب در باره ی اخلاق نوشته است . اخلاق كبير ، اخلاق ائودموس و مهمترين آن كه  اخلاق نيكوماخوس است .قبلا گفته شد كه ارسطو فلسفه را به دو قسم نظري و عملي تقسيم مي كند فلسفه نظري در پي حقيقت و فلسفه عملي در پي عمل يا كنش است . امروزه دو مكتب فكري اخلاقي، بسيار مشهور است .يكي مكتب كانت است ، و نخستين سوالي كه در اين مكتب مطرح مي شودحق يا تكليف است؛نه سوال در باره خير. كسي كه مي خواهد راهي را انتخاب كند بايد بدون ملاحظاتي مثل لذت يا خوشي ، از خود بپرسد كه مسوليت يا تكليف من چيست.مانند سقراط كه وقتي از او مي پرسيدند كه ايا از مرگ نمي ترسد در جواب مي گفت:من هر كاري كه مي خواهم انجام دهم فكر مي كنم كه ايا درست است يا نه اگر درست است انجام مي دهم و اگر درست نيست انجام نمي دهم و فكر نمي كنم كه ايا به مرگ منجر مي شود يا نه.و ديگري مكتب اصالت سودمندي است و سوال بنيادي آن اين است كه " من چگونه مي توانم خوش باشم "يعني براي سنجش همه اعمال يك ملاك بيشتر وجود ندارد و آن خوشي و نا خوشي است. اما در اخلاق ارسطوئي سوال اصلي اين است كه " چگونه بايد نيك زندگي كنم ؟"و به دنبال آن اينكه زندگي انساني خوب چيست؟ و از چه اجزائي درست شده؟ و سايل رسيدن به آن اجزا كدام است ؟و فرق آن با خير افلاطون در اين است كه " خير اخلاقي يا عملي يعني خيري كه انسان مي تواند از طريق اعمال خود ان را تحصيل كند ارتباطي با مثال خير كه در مسير جدال عقلي در اوج سلسلةموجودات واقع مي شود ندارد"[1] غایت هر دانش یا عملی خیر است و چون دانش های بسیار وجود دارد غایات نیز بسیار است .ولی بعضی غایات برای غایات دیگر خواسته می شود و غایتی وجود دارد که ما آن را برای خودش و همه چیز را برای آن می خواهیم .و آن غایت خیر اعلا و بهترین است .آن غایت باید همیشه در پیش چشم ما قرار داشته باشد و دانشی که این غایت موضوع آن است سیاست است.و غایت دانش سیاست غایات همه ی دانش های دیگر است و آن خیر آدمیان است و در نام این خیر همه اتفاق نظر دارند وآن نیکبختی یا سعادت است .اما اینکه سعادت چیست عقاید گوناگون وجود دارد عامه ی مردم سعادت را امری بدیهی وقابل لمس مانند لذت و توانگری و افتخار می دانند و بعضی به آرمان بزرگتر چشم دوخته اند و مانند افلاطون در جستجوی خیر فی نفسه هستند .

 روش ارسطو در اخلاق با روش او در فلسفه اش توافق دارد نخست غايتي را در نظر مي گيرد سپس راه هاي رسيدن به آن و وسايل رسيدن به آن را مورد مطالعه قرار مي دهد .اما او غايت اخلاق را از كجا به دست مي آورد . از راه مشاهده و استقرا .آنچه همه افراد بشر مي كوشند كه به دست آورند چيست ؟ثروت، علم، قدرت و لذت. كتاب اخلاق نيكوماخوس با این جمله شروع می شود " چنين مي نمايد كه غايت هر دانش و هر فن ،و همچنين هر عمل و هر انتخاب ،يك خير است .از اين رو ،به حق ، خير غايت همه چيز ناميده شده است ." [2]پس خير غايت همه امور است ارسطو به عمل في نفسه كاري ندارد بلكه با عملي سرو كار داردكه به خير انسان رهنمون مي شود .  هر چه به حصول خير يا غايت او منجر شود از جهت انسان عملي صحيح و درست خواهد بود و بر عكس. كسي درس مي خواند به دانشگاه مي رود قاضي مي شود و امرار معاش مي كند  اين شخص به دنبال غايات پي در پي حركت مي كند و هر يك را براي خويش خير مي پندارد .لذا تعيين غايت و وسيله امري نسبي لحاظ مي شود .پس هر فعلي براي تحقق آن بايد به غايتي برسد كه محبوب و مطلوب في نفسه باشد وگرنه انگيزه براي فعل از ابتدا براي آدمي ساخته نمي شود و براي كل افعال و اعمال انسان غايت قصوايي وجود داردكه آن غايت قصوي " سعادت است كه به يوناني به آن " ائودايمونيا" ميگويند. .در ضمن او مانند افلاطون سعادت را يك امر مجرد و انتزاعي نمي داند بلكه غرض عملي است كه مردم به عنوان موجودات اجتماعي در جستجوي آن هستند سعادت ان طور كه انسان هاي معمولي جامعه مي فهمند چيست؟ارسطو مي گويد سه نظر در باب مصداق سعادت وجود دارد " سه نمونه ی اصلی زندگی وجود دارد : زندگی توام با لذت ، زندگی سیاسی ، زندگی وقف نظر "[3] از نظر ارسطو مصداق سعادت زندگي قرين با تفكر و تامل است . دليل ارسطو اين است كه چيزي كه سعادت آدمي به آن است ، نبايد امر مشترك بين انسان و حيوانات باشدبلكه باید امري مختص به انسان باشد.اگر انسان عاقلي در اثر تصادف برگردد به دوران كودكي و كارهاي كودكانه انجام دهد و از آن لذت ببرد كسي او را سعادت مند نمي داند. وظیفه ی انسان اگر صرف زیستن باشد گیاهان نیز زندگی می کنند و اگر وظیفه ی انسان صرف احساس باشد در این صورت با اسب وگاو و دیگر جانوران شریک است .پس نظر اول نمي تواند مصداق سعادت باشد.از نظر ارسطو عامه انسانها و فرومايه ترين ايشان ، سعادت را در لذت مي دانند و زندگي با خوشگذراني را ترجيح مي دهند " توده ی مردم سلیقه و سیرت بندگان دارند و مانند جانوران زندگی می کنند "[4] اما افتخار سياسي هم چيزي نيست كه در اختيار هر كس باشد بلكه بستگي به اوضاع و احوال و بخت و اقبال دارد.و از طرف دیگر " افتخار بیشتر بستگی به افتخار دهندگان دارد نه به آنان که از افتخار برخوردار می شوند حال آنکه خیر اعلا باید در درون خود آن کسی باشد که برای او خیر اعلاست و به آسانی از دست نمی رود ."[5] پس  وظيفه انسان زندگي عقلاني است اطاعت از عقل و مالک بودن عقل و تفکر و انجام دادن اعمال موافق عقل.و سعادت بيشتر مربوط به حالت دروني فكر يا نفس است.در اينجا سوالاتي مطرح مي شود ايا هر كس كه مشغول تفكر عقلاني است آيا خود را سعادت مند هم مي داند به نظر مي رسد كساني مثل ابن سينا متفكر بودند اما خود را سعادت مند نمي دانستند .و از طرف ديگر كساني هستند كه خود را سعادت مند مي دانند اما متفكر نيستند .ارسطو براي پاسخ به سوال اول ، دو شرط را براي تفكر سعادتزا بيان مي كند

1- تفكر بايد مادام العمر و هميشگي باشد .

2- تفكري سعادت زا است كه موافق با " آرته " باشد كه معمولا آن را فضيلت ترجمه مي كنند ."آرته" يعني مجموعه فضائلي كه يك شيء را فرد خوبي از نوع خودش ميكند مثلا اگر اسبي چنين و چنان باشد يك فرد خوب از ماهيت نوعيه اسب است و به ان آرته اسب مي گويند.لذا ترجمه دقيقتر آن هنر است كه در مقابل عيب قرار دارد.ارسطو مي گويد انسان هم مانند انواع ديگر موجودات فضيلت هايي دارد و انسان متفكر قرين با فضيلت سعادت مند است .اما فضيلت چيست ؟ " چون نیکبختی فعالیت نفس موافق فضیلت کامل است، اکنون باید بپرسیم که فضیلت چیست."[6] برای پاسخ به این سوال ارسطو نفس را دارای اجزاء می داندو جزء خرد مند نفس را دارای دو جزء می داند " جزئی خرد را به معنی واقعی در خویشتن دارد و جزء دیگر دارای این توانایی است که " بشنود " یعنی اطاعت کند ."[7] لذا ارسطو مي گويد در انسان دو دسته فضيلت وجود دارد

1- فضيلت عقلاني كه ناظر به جزء عقلاني نفس است فضایل عقلی عبارتند از حکمت نظری و حدت ذهن و حکمت عملی،که از راه تعليم به دست مي آيد؛لذا نیازمند تجربه و زمان است

2- فضيلت اخلاقي كه مربوط به جزءغير عقلاني نفس است.که شامل گشاده دستی و خویشتن داری است .و از راه عادت به دست مي آيد" پیداست که هیچ یک از فضایل اخلاقی ناشی از طبیعت ما نیست زیرا هیچ موجود طبیعی ممکن نیست عادتی بر خلاف طبیعتش بیابد ... ما به حکم طبیعت این قابلیت را داریم که فضایل را به خود بپذیریم ولی آنها را تنها از طریق عادت می توانیم کامل سازیم ."[8] و فرق نظام سیاسی خوب و بد در همین عادت دادن است .قانون گذار با پدید آوردن عادت پیروی از قانون ، مردمان را با فضیلت می سازند. در افراد آن عادت ملاحظة حد وسط در هر کاری است که نسبي است. یعنی فرد باید خود در هر موردی بیندیشد و اقتضای اوضاع و احوال در لحظه ی عمل را در نظر بگیرد .هيچ كدام از اين دو فضيلت طبعي و طبيعي نيستند ذاتي و فطري هم نيستند.ارسطو مي گويد عادت دادن مردم به اخلاق از دو طريق ممكن است يكي از راه اموزش و پرورش و منظور از آن " نهاد اموزش و پرورش است " يعني همه مراكزي كه از درون جامعه مطلبي را به ما القا مي كنند مثل راديو تلوزيون مطبوعات........به قول راسل كار نهاد اموزش و پرورش "باوراندن"است  و ديگري نهاد قانون گذاري كه كار آن باز داشتن يا واداشتن است .يعني در امر اخلاقي اول نيروي باورانده بعد انگيزاننده و بعد باز دارنده ؛ و مجازات ها در حکم معالجه اند[9] ..ارسطو مي گويد با دست به دست دادن اين دو نهاد است كه يك عادت اخلاقي خوب در مردم راسخ مي شود . ما وقتی می توانیم بدانیم که چه کاری در ما عادت شده است و ما به سیرت استواری رسیده ایم که لذت و درد با یکایک اعمال ما همراه باشد کسی که از لذت جسمانی پرهیز می کند و از این پرهیز لذت می برد خویشتندار است و اگر با اکراه همراه باشد لگام گسیخته است و... "سه چیز هست که ما می جوییم و سه چیز که از آنها پرهیز می کنیم . آنچه می جوییم " زیبا" و" سودمند" و " مطبوع" است و آنچه از آن پرهیز می کنیم " زشت" و " زیانبار" و "نامطبوع" . مرد با فضیلت در مورد همه ی این چیز ها آنچه را درست است انتخاب می کند و مرد بد در هر سه مورد به خطا می رود ."[10]

نكته ديگري كه ارسطو بيان مي كند اين است كه ما انسانها از طريق انجام كارهاي خوب ،خوب مي شويم و با انجام كار هاي بد بد مي شويم .ارسطو مي گويد انسان به صرف اينكه كار خوب انجام داد خوب نمي شودكار خوب يا بد داراي سه ويژگي است

1- فاعل بداند چه مي كند

2- افعال را به اراده خود و به خاطر خود آنها بر گزيند

3- افعال او ناشي از شخصيتي ثابت و تغيير ناپذير باشد .يعني اتفاقي كار خوب يا بد نكند.

كار خوب چه فرقي با كار بد دارد.؟ارسطو در باب تمييز ميان كار خوب و كار بد دو بحث عمده را پيش مي كشد.يكي بحث حد و وسط وديگري بحث فضيلت اخلاقي.

منظور از حد و وسط چيست ؟ ارسطو مي گويد هر ميل طبيعي كه در مااست نه افسار گسيخته اش كنيد و نه سركوب كنيدكه هر دو رذيلت است شجاعت بين جبن و تهور است البته حد و وسط نسبت به ماست نه حد وسط  في نفسه. ممكن است مثلا يك كيلو غذا براي شخصي زياد و براي شخصي كم باشد

ما نسبت به گرايش هاي طبيعي كه در درون ماست چهار راه مي توانيم در پيش بگيريم

1- ارضاي ميل هاي طبيعي آن مقدار بخوريم كه ديگر ميلي به غذا نداشته باشيم

2- سركوب ميلهاي طبيعي

3- افسار گسيختگي ميل هاي طبيعي

4-تصعيد هدايت ميل به طرف يك ميل متعاليتر[11]

اما انديشه حدووسط از كجا به ذهن ارسطو رسيده است. در باب منشا آن دو نظر گفته اند يكي اينكه روحيه يوينانيان قديم روحيه اي بوده است كه از افراط و تفريط را در هيچ جنبه اي نمي پذيرفتند .و ديگري اينكه پزشكي يوناني سيصد سال قبل از ارسطو به اين نظر رسيده بود كه بدن مجموعه اي از يك سلسله قوا است و وقتي بدن سالم است كه اين قوا و نيرو ها در تعادل مطلق به سر ببرند، افراط و تفريط در هر يك از قوا منجر به مريضي يا مرگ مي شود.

اما حد وسط با دو اشكال مواجه است يكي اينكه براي بعضي چيز ها نمي شود حد وسط تعيين كرد مثل راست گفتن  یا حسد  یادزدی و زنا ... ارسطو خود بر این امر آگاه بود . ديگر اينكه بعضي امور هست كه هر چه در آن افراط شود باز اشكالي ندارد مثل تقرب الي الله . "شخص خردمند شخصي است كه مي تواند در باره ی تركيب شايسته ی خيرات متفاوتي كه به بهترين زندگي در كل مي انجامد تامل كند؛و اين فضيلت اصلي حكمت نيز لازمةزندگي سعادتمندانه خواهد بود"[12]ما وقتي در يك وضعيت پيچيده اخلاقي قرار مي گيريم تشخيص در ست از نادرست بسيار مشكل است . ارسطو مي گويد:تشخيص منوط به "درك" آن وضعيت است و مقصودش از" درك" نوعي ميزان شدن با وضعيت از نظر فكري و عاطفي براي ابراز واكنش است . به عقيدة ارسطو ،اين" درك "بر همه ی قواعد از هر نوع ، مقدم است .

فضیلت چیست؟در نفس سه پدیدار وجود دارد .1- عواطف عاری از خرد ، مانند خشم ، ترس ، حسد ، شادی ...2- استعداد ها : توانایی است که ما بواسطه ی آن قادریم عواطف عاری از خرد را احساس کنیم . 3- ملکات مربوط به سیرت : آن چیزی است که ما به نیروی آن می توانیم در برابر عواطف عاری عز خرد رفتار درست یا نادرست کنیم .فضیلت جزء ملکات است .[13]  فضیلت ملکه ای است که حد و سطی را انتخاب کند که برای ما درست و با موازین عقلی سازگار است . این حد وسط میان دو عیب یعنی افراط و تفریط قرار دارد . ارسطو می گوید در بحث های اخلاقی باید وارد جزئیات شد و در هر امری حد و سط  را دقیقا مشخص کرد " زیرا در بحثهای اخلاقی  احکام کلی نسبتا میان تهی هستند "[14]



[1] - تاريخ فلسفه ،بريه،ع  م داودی،ص 304

[2] - اخلاق نيكو ماخوس ،محمد حسن لطفي ،الف 1094

[3] - همان 1095 ب

[4] -همان

[5] - همان

[6] - همان1102الف

[7] - همان 1103 الف

[8] - همان

[9] - تاریخ فلسفه غرب ، مصطفی ملکیان ، جلد اول، ارسطو

[10] - اخلاق نیکوماخوس، 1105 الف

[11] - تاریخ فلسفه غرب

[12] - تفكر در عهد باستان، ترنس اروين ،ص 190

 

[13] - اخلاق نیکوماخوس 1105 ب

[14] - همان 1107 الف

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 11:44  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

نفس

حرکت و احساس دو صفتی هستند که جانور را از بیجان جدا می کند .و فیلسوفان قبل از ارسطو به دو دسته تقسیم می شوند دموکریتوس و آناکساگوراس و فیثاغوریان می گویند که نفس به حد اعلی محرک است چون آنچه که خود متحرک نیست نمی تواند شیء دیگر را به حرکت در آورد . و دسته ی دوم مانند افلاطون و آمپدوکلس و کسنوکراتس  می گویند که چون نفس ادراک می کند و می شناسد پس نفس عبارت از اصول است " اینان می گویند که هر شیئی با شیء مشابه خود شناخته می شود ، و چون نفس تمام اشیاء را می شناسد آن را ساخته از تمام عناصر می دانند "[1] اگر فیلسوفی به یک اصل معتقد باشد نفس را نیز ساخته از یک عنصر می داند وکسانی که قائل به چندین اصلند نفس را ساخته از چندین عنصر می دانند." آناکساگوراس تنها کسی است که می گوید نفس انفعال ناپذیر است و بهیچ وجه اشتراکی با هیچ شیء دیگری ندارد.اما اگر طبیعت آن چنین باشد ، چگونه و به چه علت شناسائی حاصل خواهد کرد ؟"[2]

ارسطو نفس را محرک نا متحرکی می داند که با بدنی که او به آن حیات می بخشد جز بطور عرضی نمی تواند متحرک باشد و چنین شیئی بحواس در نمی آید .به عبارت دیگر جسمی که نفس آن را تحریک می کندو به حرکت در می آید و چون نفس جسم را به حرکت در آورد خود او نیز بالعرض حرکت می کند.اگر ما نفس را محرک خود بدانیم 1- باید دارای مکان باشد چون حرکت انتقالی شرط لازم برای تمام حرکات دیگر است 2- قبول حرکت برای نفس مستلزم قبول مکان طبیعی برای آن است 3- هر چیزی که دارای حرکت طبیعی  ویا سکون طبیعی باشد دارای حرکت قسری ویا سکون قسری نیز هست. اما حرکت و سکون قسری برای نفس چه معنی خواهد داشت ؟ 4 – نفس اگر به سوی بالا حرکت کند آتش خواهد بود و اگر به سوی پائین حرکت کند خاک خواهد بود ...5- اگر نفس حرکت کند باید بتواند از بدن مفارقت کند و دوباره به آن بر گردد در این صورت حیوانات مرده باید بتوانند دوباره زنده شوند.6- نفس از آن جهت که نفس است اگر خود را به حرکت در آورد و حامل حرکت خود باشد باید طبیعت آن فساد پذیرد و جای آن را طبیعت دیگری بگیرد که باطل است.7- نفس و بدن مانند دو شیء نیستند که با هم در تماس باشند بلکه مانند ماده وصورت هستند که از یکدیگر جدائی ناپذیرند . محرک حیوان نفس نیست بلکه صورت است نه صورت طبیعی بلکه صورت مطلوب . وچون صورت مطلوب حاصل آید حیوان بی حرکت می ماند. 

علم النفس ارسطو با افلاطون فرق دارد .افلاطون مانند فیثاغوریان معتقد است كه نفس يا " من " يك موجود روحاني است كه بدن زندان ان است و چون غير مادي است ازلي و ابدي است بدن براي نفس مثل لباس براي انسان است بعد ها دكارت ،مالبرانش ولايب نيتس از اين نظريه دفاع كرده اند وهمه با اين مشكل رو برو هستند كه چگونه دو جوهري كه با هم هيچ ارتباطي ندارند بينشان هماهنگي وجود دارد ." اینان می گویند نفس با بدن متحد است و در آن جای دارد ، بی آنکه به هیچ وجه روشن سازند که علت این اتحاد چیست و بدن [در این میان] چه سلوکی دارد " [3] اما ارسطو معتقد بود كه روح و بدن دو موجود بي ارتباط با هم نيستند بلكه ما يك كل هستيم كه از دو جزء تشكيل شده ايم  . دو جزئي كه مي توان با استدلال عقلاني ثابت كرد كه انها دو چيز متمايز از هم هستند اما قابل تفكيك نيستند .روح من صورت است براي ماده من ؛نه براي هر ماده ديگري ؛و ماده من هم ماده است براي صورت من ،نه هر صورت ديگري .لازمه حرف ارسطو دو چيز است يكي اينكه بدن و روح از لحاظ پيدايش با هم همزماني داشته باشند يعني وقتي كه بدن پديد امد روح هم پديد امده است. و ديگري اينكه نفس دراينده هم بدون بدن نمي تواند وجود داشته باشد . لذا ارسطو به خلود نفس قائل نبوده است . مانند بینایی که بدون چشم نمی تواند وجود داشته باشد ." نفس از بدن جدائی نا پذیر است ، یا لااقل جزئی از نفس چنین است اگر نفس بالطبیعه تقسیم پذیر باشد ... هیچ مانعی نیست که ، لااقل ، بعضی از اجزاء دیگر [ نفس ] ، به سبب اینکه کمال برای هیچ گونه جسمی نیست ، مفارقت پذیر باشد. "[4] مشائين مسلمان لازمه اول حرف ارسطو را مي پذيرفتند اما لازمه دوم را که نفس جزء نداشته باشد قبول نداشتند،چون با اعتقادات ديني ايشان سازگار نبودلذا نفس را دارای جزء می دانستند و مي گفتند هيچ جزئي از نفس باقي نمي ماند مگر بخش عقلاني نفس.

افلاطون لفظ" پسوخه" را فقط براي نفس انساني به كار مي برد و براي ان منشاء الاهي قائل است  اما ارسطو اين لفظ را براي غير انسان هم به كار مي برد براي گياه و حيوان ؛ و براي ان منشاءالاهي قائل نيست.,ودر تعریف آن می گوید "نفس کمال اول برای جسم طبیعی آلی است"[5] و برای مثال می گوید اگر چشم حیوان می بود بینائی نفس آن بود .

جاندار از بیجان بوسیله ی حیات متمایز است و حیات عبارتند از این که جسم تغذی کند و نمو یابد ، و خود به خود فساد پذیرد. به عبارت دیگر اگر موجودی فقط تغذیه کند می توانیم آن را دارای حیات بدانیم .ارسطو مي گويد نفس داراي سه مرحله استكمالي است  

1- پائين ترين صورت نفس ، نفس نباتي است كه فعاليت هاي هضم و نمو را انجام مي دهد ورشد مي كند.گياهان غذاي خود را به طور خودي به خود جذب مي كنند اعمال نفس غاذیه تولید مثل و صرف غذا است. هر موجودی با تولید مثل در حدود امکان از ابدیت و الوهیت بهره مند می گردد .و از آنجایی که نمی تواندوحدت عددی خود را حفظ کند در پی حفظ وحدت نوعی خود است . 2-  نفس حساسه یا احساس است كه سه نيروي ادراك حسي يعني حواس هاي پنج گانه ظاهري -ارسطو مي گويد اگر موجودي حتا يك حس لامسه را هم داشته باشد به مقام حيوانيت رسيده است. چون حس لامسه حس غذا است .مثل كرم خاكي كه در قديم مي گفتند فقط داراي حس لامسه است كه ضعيف ترين حواس است تخیل و شوق را داراست  . هر جا که احساس باشد الم ولذت است و هر جا که الم و لذت باشد شهوت نیز هست؛ همچنین جرات و اراده .شهوت يا غريزه يعني گرايش نادانسته موجودي به چيزي . ميل جنسي را غريزه دانسته اند،يعني جنس مذكر نمي داند چرا ميل به جنس مونث دارد ولي چگونگي آن را مي داند.حيوانات از انجائي كه داراي نيروي حركت هستندبايد احساس داشته باشند تا بتوانند غذاي خود را تشخيص دهند." ارسطو اصطلاح " حس لامسه" را نامی کلی برای عده ای از حواس می داند که یکی حس سخت ونرم است و دیگری حس خشک و مرطوب و سومی حس گرم وسرد"[6]  و از جهت دیگر حس را به دو قسم تقسیم می کند حس هایی که با محسوس باید تماس مستقیم داشته باشد مثل لامسه و ذائقه و حس هایی که با واسطه با محسوس در ارتباط است مانند بینایی و بویایی و شنوایی. 3- نفس انساني است كه داراي نوس (عقل)است ويژگي هاي نفس در اين مرحله عبارت اند از تخیل، حافظه، استدلال، تفكر و فهم. البته تخبل و حافظه به نحو ضعيف در حيوان وجود دارد .عقل در نظر ارسطو ، وجه اشتراك تفكر ، استدلال و فهم آن است كه اين سه با كليات سرو كار دارند و هيچ كدام با جزئيات سرو كار ندارند . ارسطو مي گويد هر سه اين ها مسبوق به " تجربه حسي " هستند اگر تجربه حسي نباشد انسان به هيچ يك از اين سه نمي رسد . ما وقتي يك سير باطني نفساني در درون خود داريم به اين سير باطني " تفكر " مي گويند .و اگر اين تفكر را در قالب منطقي بريزيم مي شود استدلال و اگر اين استدلال را براي شخصي ارائه شود و ان شخص به درك و نقد آن بپر دازد مي شود فهم.

 حس از نظر ارسطو به دو قسم است 1- حس ظاهر 2 – حس باطن كه شامل موارد زير است الف ) حس مشترك كه جاي آن در دل است ب ) " وهم "  در حواس ظاهري ادراكات به صور حسي تعلق مي گيرد  وقتي ما به چيزي نگاه مي كنيم در حقيقت صورت بدون ماده اش را درك مي كنيم اما در وهم ادراكات ما به صور حسي جزئي تعلق نمي گيرد بلكه به معني جزئي تعلق مي گيرد مثل حس مي كنم فلاني خدمت مي كند و فلاني خيانت ارسطو معتقد بود اين معاني جزئيه در وهم حاصل مي ايد. ج ) قوه خيال كه مجمع معاني جزئيه است كه از راه وهم حاصل مي شود  د ) حافظه نيروئي كه مجموعه معلوماتي را كه از راه حواس ظاهر يا از راه واهمه یا از راه عقلی دست اورده ايم حفظ مي كند . عقل از دو طريق فعال است نظري و عملي . در هنگام مرگ همه نفوس از بين ميروند مگر عقل چون نوس قبل از بدن وجود داشته و غير فاني است . " اما اين عقل كه به بدن وارد شده ،به يك اصل بالقوه نيازمند است – يك لوح نانوشته ، كه بتواند بر آن صور را منتبع سازد ؛ و بدين سان ما تمايز بين عقل فعال و عقل منفعل را داريم."[7] از نظر ارسطو عقل بر دو قسم است 1- عقل فعال ، عقلي است كه معلومات را ايجاد مي كند . 2- عقل منفعل ، كه صاحب معلومات كليه مي شود .ارسطو براي فهم اين مطلب مثال نور را ميزند مي گويد در ظلمت رنگ بالقوه وجود داردنور نخست رنگ را بالفعل مي كند و بعد به ما مي رساند . نور اول موجد غير خودش است بعد مظهر غير خودش عقل نيز اول مدركات را كه موجود نيستند به وجود مي اورد انگاه اين مدرك به وجود اورده را به اطلاع من و شما مي رساند وقتي كه چيزي را به وجود مي اورد عقل فعال است و وقتي كه به اطلاع من و شما مي رساند عقل منفعل است .از زمان ارسطو فيلسوفان عقل منفعل را مي توانستند قبول كنند اما از عقل فعال تفاسير متعددي ارائه شده است كه دو تا مشهور است يكي نظر توماس آكوئيناس است كه ميگويد عقل فعال همان چيزي است كه در متون ديني و مذهبي ما روح جاودانه مي گويند . تفسير دوم از اسكندر افريدوسي است كه مي گويد عقل فعال همان خدا است [8]ارسطو مانند افلاطون بدن را گور نفس يا زندان ان نمي داند بلكه خير نفس در اين است كه با بدن متحد باشد تا بتواند قواي خود را به كار اندازد .از عقل فعال ارسطو تفسير هاي فراواني در قديم و جديد شده است كه به گفته كاپلستون " نظريه دقيق ارسطو را كسي نمي تواند ارائه دهد."[9]      

 



[1] - در باره نفس ، ارسطو ، ع.م.داودی 405 ب

[2] - همان 405 ب

[3] همان 407 ب

[4] - همان 413 الف

[5]  - همان 412 ب

[6] - متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ،جلد سوم ، 1402

[7]  - تاریخ فلسفه ، کا پلستون ، 375

[8] - تاریخ فلسفه ، مصطفی ملکیان ،جلد اول

[9]  - همان 376

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 12:37  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

کتاب پنجم وششم

ارسطو در کتاب پنجم متافیزیک در سی فصل بسیاری از مفاهیم فلسفی را توضیح می دهد و معانی گوناگون آنها را بیان می کند برای آغاز یا آرخه شش معنی ذکر می کند و وجه مشترک میان همه ی آغاز ها را نخستین بودن آنها می داند .علت های چهار گانه را توضیح می دهد و گونه های علت را بسیار می داند در فصل سوم معنی عنصر را بیان می کند و مفهوم مشترک همه ی این معانی رانخستین چیز در درون هر چیز می داند.پس از بیان معانی گوناگون طبیعت نتیجه می گیرد که "نخستین طبیعت، وبه معنای حقیقی واژه ، جوهر چیزهایی است که مبدا حرکتی را در خودشان چونان خودشان دارند."[1] برای ضرورت سه معنی ذکر می کند 1- آنچه که بدون آن زیستن ممکن نیست 2- اجبار و قهر 3- آنچه که به گونه ی دیگر نا ممکن است.در فصل ششم معنی مختلف واحد را ودر فصل هفتم معنی مختلف موجود را بیان می کند که تکراری است در فصل هشتم معنی جوهر . جوهر به دو گونه گفته می شود 1- چونان واپسین موضوع 2- این چیز وجود در اینجا.در باره ی "همان" می گوید " آشکار است که همانی نوعی یکتایی یا وحدت هستی است ؛چه در چیز های متعدد و چه در یک چیز."[2]و در مقابل "همان" "دیگری" قرار دارد.به تناقض ، متضاد ها ، مضاف ها و عدم وملکه متقابل گفته می شود .در فصل یازدهم معنی مختلف پیشین وپسین و در فصل بعد قوه یا توانمندی مطرح می شود .در فصل سیزدهم کم یا کمیت و اقسام آن و در فصل چهارهم کیفیت واقسام آن و د ر فصل پانزدهم اضافه یا مضاف ودر فصل شانزدهم تام یا کامل ودر فصل هفدهم پایان و در فصل هجدهم بر طبق آن ودر فصل نوزدهم وضع یا حالت و در فصل بیستم ملکه و در فصل بیست ویکم انفعال ودر فصل بیست و دوم فقدان یا عدم ودر فصل بیست وسوم ملک یا جده ودر فصل بیست وچهارم خاستگاه و در فصل بیست و پنجم جزء و در فصل بیست و ششم کل ودر فصل بیست و هفتم ناقص و در فصل بیست وهشتم جنس یا نژاد و در فصل بیست و نهم دروغ یا دروغین و در فصل سی ام عرض را مورد بررسی قرار می دهد.

در کتاب ششم فصل اول ارسطو فلسفه را به سه قسم  نظزی و عملی و سازنده و فلسفه ی نظری را به ریاضی ،طبیعی و الاهی تقسیم می کند و چون ارجمندترین دانش باید در باره ی ارجمندترین جنس باشد ،دانش نظری را بر دانش های دیگر مقدم می داند و از اقسام دانش های نظری دانش الاهی را مقدم بر بقیه می داند .می گوید اگر یک جوهر نامتحرک وجود دارد ، مقدم است و دانش آن فلسفه ی نخستین است . در فصل دوم معانی مختلف موجود را بیان می کند و در باره ی موجود بالعرض می گوید که متعلق هیچ علمی قرار نمی گیرد چون عرض نه دائمی و نه اکثری است و سخنان سوفیست هاست که همه در باره ی عرض است .در فصل سوم در باره ی علتهای اعراض و سلسله ی علل و در فصل چهارم در باره ی یکی از معانی دیگر موجود سخن می گوید.   



[1] - متافیزیک a1015

[2] - همان a1018

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 16:24  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

کتاب چهارم

ارسطو از کتاب چهارم به سوالات و مسائلی که مطرح کرده بود پاسخ می گوید. و در پاسخ به سوال اول می نویسد " دانشی هست که به موجود چونان موجود و متعلقات یا لواحق آن به خودی خود،نگرش دارد"[1] ونخستین علتهای موجود چونان موجود را بررسی می کند. دانش های دیگر موجود چونان موجود را در کلیت آن مورد بررسی قرار نمی دهند بلکه پاره ای از موجود راجدا می کنند و به بررسی اعراض آن می پردازند. پس از بیان این دانش ارسطو معانی مختلف موجود را بیان می کند و عین همین مطالب را در کتاب ششم فصل دوم و کتاب هفتم فصل یکم وکتاب یازدهم فصل سوم تکرار می کند. برای معانی مختلف موجود به مقاله ی متافیزیک مراجعه کنید .بطور خلاصه برای موجود چهار معنی ذکر می کند 1- موجود بالذات و بالعرض 2-بالفعل و بالقوه 3- به معنای راست و دروغ 4-موجود به معنای یکی از مقولات .و کار دانش متافیزیک پرداختن به معنی چهارم است یعنی جوهر اولین  .و همچنین عوارض خاصه ی موجود چونان موجود مانند وحدت و کثرت و...

علاوه بر جوهر ،متافیزیک باید اصول بدیهی(علوم متعارفه ، یا آکسیوم ها) در دیگر علوم را نیز مورد مطالعه قرار دهدو اصول دیگری از قبیل اصل امتناع تناقض و اصل طرد شق ثالث...کسانی که مدعی اند این اصول باید اثبات شوند به خاطر نداشتن آموزش است .آیابرای همه چیز می شود برهان آورد؟ و اگر بپذیریم که برای بعضی چیز ها نباید جستجوی برهان کرد در این صورت هیچ اصلی مقدم بر این اصل نیست.ارسطو می گوید اما به شیوه ی رد می توان مبرهن کرد .1-شخص معارض اگر چیزی نگوید یک گیاه است و اگر بگوید ، نقیض آن را نفی کرده است.مگر اینکه بگوید نام یا کلمه بر هیچ چیزی دلالت نمی کند که در این صورت هم حرفی نزده است2- و یا اینکه اگر بگوید الف ب است و نه ب در این صورت خود او هر چیزی را که می گوید نقض می کند3- و اگر بگوید آنچه وجود دارد وجود ندارد در این صورت خود او هم نباید وجود داشته باشد . 4-و دیگر اینکه اگر نام یا کلمه دلالت بر چیزی کند و این هم صادق باشد این چیز بالضروره باید چنان باشد و اگر چیزی ضروری باشد دیگر ممکن نیست که گاهی نباشد .5- معارض در عمل نیز یکی را بر دیگری برتری می نهد مانند اینکه اگر او در مقابل یک دره ی عمیق قرار بگیرد افتادن و نیفتادن برای او مساوی نیست و یا اگر می خواهد به سوی مگارا برود در جهت عکس نمی رود. پس همه ی انسان ها دارای داوری های کلی مطلق اند و اگر نه در باره ی همه چیز ، دست کم در باره ی آنچه بهتر یا بدتر است .6- کسی که می گوید چهار پنج است به حقیقت نزدیکتر است از کسی که می گوید چهار  هزار است ، پس حقیقتی باید باشد که " حقیقی تر" به آن نزدیک تر است " و بدینسان ما از این نظریه ی لجام گسیخته که عقل و اندیشه را از تعیین و تحدید چیزی باز می دارد ، رهایی یافته ایم."[2]

ارسطو در نقد نظریه ی پروتاگوراس می نویسد اگر نظر او درست باشد باید همه در باور خور بر حق باشند . و از سوفسطائیان بعضی مشکل اندیشه دارند نادانیشان را می توان با اندیشه درمان کرد و کسانی که سخن به خاطر سخن می گویند از راه رد گفتارشان می توان درمان کرد . مشاهده ی حسی بعضی را به شک و تحیر انداخته است.و بعضی از راه مشاهده ی محسوسات به این اعتقاد رسیده اند که حقیقت در پدیدار هاست.و چون تعقل را همان ارداک حسی می دانند و این نیز در دگرگونی است لذا آنچه در ادراک حسی پدیدار است بالضروره حقیقی است .ارسطو می گوید 1- چون آنان موجود را فقط به معنی محسوس گرفته اند و محسوس را هم نامعین و بسیار مختلف می دانند لذا سخنی ظاهرا بحق می گویند ، اما حقیقت را نمی گویند .ارسطو با طرح قوه وفعل و اینکه ما همه چیز را بر حسب صورت می شناسیم پاسخ می گوید . 2-و دیگر اینکه استقراء آنان ناقص است یعنی حکم کوچکی از جهان را در باره ی همه ی جان صادر می کنند . 3-در ضمن خیال یا تصور با ادراک حسی یکی نیست اگر چیزی شیرین باشد ادراک حسی در بیان آن اشتباه نمی کند اشتباه در حکم است و یا به خاطر تغییراتی است که در مثلا شراب روی می دهد . 4- اگر فقط محسوس وجود دارد در این صورت بدون وجود جانداران هیچ چیزی وجود نمی داشت 5- و از آنجایی که ادراک حسی و محسوس از عوارض حاصل در موجود احساس کننده است لذا باید چیزی باشد که انگیزنده ی ادراک حسی باشد .

در فصل هفتم از کتاب چهارم ارسطو  اصل منطقی طرد شق ثالث را مطرح می کند .



[1] - متافیزیک a1003

[2] - همان a1009

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 9:5  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

متافیزیک کتاب سوم

ارسطو در کتاب سوم (بتا)می گوید ما نخست باید موضوع ،مسائل و دشواریها ی دانش مورد نظر را در نظر بگبریم تا بدانیم در کجای کاریم و تا چه حد پیشرفت کرده ایم . و بعد سوالاتی را مطرح می کند که در کتاب های بعدی به آنها پاسخ می گوید .

1-آیا یک دانش است که علتها را مورد بررسی قرار می دهد یا چند دانش ؟چگونه یک دانش می تواند اصلها را اگر متضاد نباشد بشناسد؟ همه ی اصل ها در بسیاری از موجودات حضور ندارند مثل اصل حرکت و طبیعت خیر برای چیز های غیر متحرک.اگربرای هر اصلی دانش جدایی باشد کدام دانش موضوع مورد نظر مارا بررسی می کند و چه کسی در آن مهارت بیشتری دارد؟ اگر در چیزی هر چهار علت وجود داشته باشد ، اگر حکمت را فائق ترین و راهنماترین بدانیم باید دانش در باره ی علت غایی را حکمت بدانیم . و اگر حکمت را چونان دانش علتهای نخستین و شناختنی ترین چیز ها تعریف کنیم ، می توان شناخت جوهر را حکمت نامید.

2-آیا این دانش باید اصلها و مبادی جوهر را بررسی کند یا باید به اصلهایی نیز بپردازد که همه ی مردم در برهانهای خود بکار می برند .مثل اصل امتناع تناقض ؟و اگر دانش جوهر غیر از دانش مبادی برهان است کدام یک از این دو مقدم ترند؟ زیرا بدیهیات کلیترین هستند و مبادی همه ی دانش هاست .و اگر این کار فیلسوف نباشد کار کیست؟

3- آیا یک دانش است که به جوهر ها می پردازد یا بیش از یک دانش است؟این که بگوییم یک دانش است که به همه ی جوهر ها می پردازد معقول ومحتمل نیست .زیرا برای همه ی اعراض تنها یک دانش برهانی وجود می داشت ؛و اگر بگوییم که بیش از یک دانش است دانش مورد نظر ما به چه نوع جوهر هایی می پردازد؟و اگر بیش از یکی باشد ،آیا همه جنس اند ،یا برخی از آنها را باید " انواع حکمت" نامید.

4-آیا فقط جوهر های محسوس وجود دارند،یا غیر از اینها جوهر های دیگری هم هستند؟آیا جنس جوهر ها یکی است یا بیشتر از یکی است؟

5- آیا پژوهش باید فقط در باره ی جوهر ها باشد ،یا در باره ی اعراض، همان ، دیگری و همانند و ناهمانند و تضاد و مقدم و موخر نیز بحث می شود.

6- آیا اصلها ی نخستین و عناصر در شمار اجناس اند ، یا اجزائی اند که در هر چیزی پس از تقسیم و تجزیه ی به آنها وجود دارند؟مثلا آیا عناصر و اصلهای آواز همان اجزائی اندکه همه ی اصوات از آنها ترکیب می یابند ، نه مفهوم مشترک آنها .

7- اگر اصلها ی نخستین و عناصر در شمار اجناس اند ، آیا همانهایی اند که نهایتا محمول افراد قرار می گیرند یا اجناس عالیه ی نخستین اند، یعنی کلی ترین و عامترین اجناس.

8- آیاعلتی فی ذاتها غیر از ماده یافت می شود یانه، و اگر هست آیا جدا از ماده است یا نه، و آیا در شمار یکی یا متعدد است ، و آیا غیر از کل مشخص چیزی هم هست یا هیچ چیز نیست،یا در برخی موارد هست و در برخی موارد دیگر نیست.اگر هیچ چیز در کنار و جدا از اشیاء جزئی وجود ندارد ، و اشیاءجزئی هم بیپایان اند ،پس چگونه ممکن است به شناخت اشیاءبیپایان دست یافت؟

9- آیا اصلها در شماره و نوع محدوداند یا نامحدود؛ هم در مفاهیم و هم در موضوع ها.

10-آیا اصلهای چیز های تباهی پذیر همان اصلهای چیز های تباهی ناپذیرند یا اصلهای دیگراند، و آیا همه ی اصلها تباهی پذیراند یا فقط اصلهای چیزهای تباهی پذیر تباه می شوند.و اگر تباه پذیرند باید از چیزی به وجود آمده باشند و در نتیجه مبادی نیز باید دارای مبادی دیگری نیز باشد .

11- از همه دشوارترین و برای شناخت حقیقت ضروری ترین بررسی این نظر است که: آیا واحد و موجود چیز مختلفی نیستند بلکه جوهر موجودات اند یا چنین نیست و بنیاد چیز دیگری است.

12- آیا مبادی کلیات اند یا مانند افراد اشیاء جزئی اند؟ اگر کلی باشند از جمله ی جوهر ها نخواهد بود و اگر کلی نباشد موضوع شناخت نخواهد بود .

13- آیا عناصر بالقوه یا بالفعل وجود دارند؟و آیا این هر دو منوط به چیز دیگری غیر از حرکتند؟

14- آیا عداد، خطها ،اشکال و نقطه ها گونه ای از جواهر اند یا نه و اگر جواهر اند آیا جدا از محسوسات اند یا در آنها وجود دارند.   

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 10:13  توسط عبدالعلی عنایتی  |