تبليغاتX
کارگاه خرد

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

روزي  علماي  دين  يهود، كه  عده اي  فريسي  نيز در ميانشان  بودند، نزد عيسي  آمدند و از او معجزه اي  خواستند تا ثابت  كند كه  مسيح  موعود است . اما عيسي  به  ايشان  جواب  داد: «فقط  مردم  بدكار و بي ايمان  طالب  معجزات  بيشتر مي باشند. ملكوت  خدا مانند دانه  ريز خردل  است  كه  در مزرعه اي  كاشته  شده  باشد. دانه  خردل  كوچكترين دانه هاست ؛ باوجود اين ، وقتي  رشد مي كند از تمام  بوته هاي  ديگر بزرگتر شده ، به  اندازه  يك  درخت  مي شود، بطوري  كه  پرنده ها مي آيند و در لابلاي  شاخه هايش  لانه  مي كنند.»اين  مَثَل  را نيز گفت :مي توان  آنچه  را كه  در ملكوت  خداوند روي  مي دهد، به  زني  تشبيه  كرد كه  نان  مي پزد. او يك  پيمانه  آرد برمي دارد و با خميرمايه  مخلوط  مي كند تا خمير وَر بيايد»ملكوت  آسمان  مانند گنجي  است  كه  مردي  در يك  مزرعه  پيدا كرد و دوباره  آن  را زير خاك  پنهان  نمود و از ذوق  آن ، رفت  و هر چه  داشت  فروخت  تا پول  كافي  بدست  آوَرَد و آن  مزرعه  را بخرد و صاحب  آن  گنج  شود.ملكوت  آسمان  را مي توان  به  گونه اي  ديگر نيز توصيف  كرد. يك  تاجر مرواريد، در جستجوي  مرواريدهاي مرغوب  بود.سرانجام  وقتي  به  مرواريد با ارزشي  دست  يافت ، رفت  و هر چه  داشت  فروخت  تا آن  را بخرد.باز مي توان  ملكوت  آسمان  را اينچنين  توصيف  كرد. ماهيگيران  تور ماهيگيري  را داخل  آب  مي اندازند و انواع  گوناگون  ماهي  در تورشان  جمع  مي شود. سپس  آن  را به  ساحل  مي كشند و ماهيهاي  خوب  را از بد جدا مي كنند و خوبها را در ظرف  مي ريزند و بدها را دور مي اندازند. در آخر دنيا نيز همينطور خواهد شد. فرشتگان  آمده ، انسانهاي  خوب  را از بد جدا خواهند كرد؛  انسانهاي  بد را داخل  آتش  خواهند افكند كه  در آنجا گريه  خواهد بود و فشار دندانها بر هم . درك  مي كنيد چه  مي گويم ؟» شاگردانش  جواب  دادند: «بلي »آنگاه  عيسي  ادامه  داد: «كساني  كه  در شريعت  موسي  استادند و حال  شاگرد من  شده اند، از دو گنج  كهنه  و نو برخوردارند. گنج  كهنه ، تورات  است  و گنج  نو، انجيل »
 
روزي  فريسي ها و صدوقي ها كه  سران مذهبي  و سياسي  قوم  بودند، آمدند تا ادعاي  عيسي  را مبني  بر مسيح  بودن ، بيازمايند. به  اين  منظور از او خواستند تا معجزه اي  آسماني  بكند.او جواب  داد: «شما خوب  مي توانيد وضع  هوا را پيش بيني  كنيد. اگر عصر، آسمان  سرخ  باشد، مي گوييد فردا هوا خوب  خواهد بود؛ و اگر صبح ، آسمان  سرخ  باشد، مي گوييد كه  باران  خواهد باريد. چگونه  اين  چيزها را مي دانيد، اما نمي توانيد علائم  و نشانه هاي  زمان ها را درك  كنيد؟ اين  قوم  گناهكار و بي ايمان  معجزه  آسماني  مي خواهند، ولي  غير از معجزه  يونس ، معجزه  ديگري  به  آنان  نشان  داده  نخواهد شد.» اين  را گفت  و از ايشان  جدا شد.  وقتي  به  كَفَرناحوم  رسيدند، مأموران  وصول  ماليات  خانه  خدا پيش  پطرس  آمده ، از او پرسيدند: «آيا استادتان  ماليات  نمي دهد؟» پطرس  جواب  داد: «البته  كه  مي دهد»سپس  وارد خانه  شد تا موضوع  را به  عيسي  بگويد. ولي  پيش  از آنكه  سخني  بگويد، عيسي  از او پرسيد: «پطرس  چه  فكر مي كني ؟ آيا پادشاهان  جهان  از اتباع  خود باج  و خراج  مي گيرند، يا از بيگانگاني  كه  اسير شده اند؟» پطرس  جواب  داد: «از بيگانگان»عيسي  فرمود: «خوب ، پس  اتباع  از پرداخت  باج  و خراج  معافند! ولي  بهر حال ، براي  اينكه  ايشان  را نرنجانيم ، به  ساحل  برو و قلابي  به  آب  بينداز و اولين  ماهي اي  كه  گرفتي ، دهانش  را باز كن ؛ سكه اي  در آن  پيدا مي كني  كه  براي  ماليات  ما دو نفر كافي  است . آن  را به  ايشان  بده .»
 
همان  لحظه ، شاگردان  نزد عيسي  آمده ، پرسيدند كه  كداميك  در ملكوت  خدا مقام  بزرگتري  خواهند داشت .عيسي  طفل  كوچكي  را صدا زد و او را به  ميان  شاگردان  آورد،  و گفت : «تا از گناهانتان  دست  نكشيد و بسوي  خدا باز نگرديد و مانند بچه هاي كوچك  نشويد، هرگز نخواهيد توانست  وارد ملكوت  خدا گرديد!  پس ، هر كه  خود را مانند اين  بچه  كوچك  فروتن  سازد، در ملكوت  خداوند بزرگترين  خواهد بود؛ و هر كه  بخاطر من  خدمتي  به  اين  بچه ها بكند، در واقع  به  من  خدمت  كرده  است . ولي  اگر كسي  باعث  شود يكي  از اين  بچه هاي  كوچك  كه  به  من  ايمان  دارند، ايمان  خود را از دست  بدهد، بهتر است  آن  شخص  سنگ  آسيابي  به  گردن  خود ببندد و خود را به  قعر دريا بيندازد.واي  به  حال  اين  دنيا كه  باعث  مي شود مردم  ايمانشان  را از دست  بدهند. البته  وسوسه  هميشه  وجود دارد، ولي  واي  بحال  كسي  كه  مردم  را وسوسه  كند. اگر دست  يا پاي  تو، تو را به  گناه  بكشاند، قطعش  كن  و دور بينداز. بهتر است  بدون  دست  و پا وارد بهشت  شوي  تا اينكه  با دست  و پا به  جهنم  بروي. و اگر چشمت  باعث  مي شود گناه  كني ، آن  را از حدقه  درآور و دور بينداز. بهتر است  با يك  چشم  وارد بهشت  شوي  تا اينكه  با دو چشم  به  جهنم  بروي .هيچگاه  اين  بچه هاي  كوچك  را تحقير نكنيد، چون  آنها در آسمان  فرشتگاني  دارند كه  هميشه  در پيشگاه  پدر آسماني  من  حاضر مي شوند. من  آمده ام  تا گمراهان  را نجات  بخشم »
اگر مردي  صد گوسفند داشته  باشد، و يكي  از آنها از گله  دور بيفتد و گم  شود، آن  مرد چه  مي كند؟ آيا آن  نود و نه  گوسفند ديگر را در صحرا رها نمي كند تا به  دنبال  گوسفند گمشده اش  برود؟  بلي ، او مي رود و وقتي  آن  را پيدا كرد، براي  آن  يك  گوسفند بيشتر شاد مي شود تا براي  آن  نود و نه  گوسفند كه  جانشان  در خطر نبوده  است .  به  همين  ترتيب ، خواست  پدر آسماني  من  اين  نيست  كه  حتي  يكي  از اين  كودكان  از دست  برود و هلاك  گردد.اگر برادري  به  تو بدي  كند، برو و خصوصي  با او گفتگو كن  و او را متوجه  خطايش  بساز. اگر سخن تو را گوش  گرفت  و به  تقصيرش  اعتراف  كرد، برادري  را باز يافته اي .ولي  اگر قبول  نكرد، اين  بار با دو يا سه  نفر ديگر پيش  او برو تا اين  اشخاص  شاهد سخنان  تو باشند. ولي  اگر باز هم  به  گفته هاي شما گوش  نداد، آنگاه  موضوع  را با كليسا در ميان  بگذار؛ و اگر كليسا به  تو حق  بدهد و آن  برادر باز هم  زير بار نرود، آنگاه  كليسا بايد با او همچون  يك  بيگانه  رفتار كند. مطمئن  باشيد كه  هر چه  در زمين  ببنديد، در آسمان  بسته  مي شود، و هر چه  در زمين  باز كنيد در آسمان  هم  باز مي شود.اين  را نيز به  شما مي گويم  كه  اگر دو نفر از شما اينجا بر روي  زمين  درباره  چيزي  كه  از خدا مي خواهيد يكدل  باشيد، پدر آسماني  من  آن  را به  شما خواهد داد.  چون  هر جا كه  دو يا سه  نفر به  نام  من  جمع  شوند، من  آنجا در ميان  آنها هستم .»در اين  هنگام  پطرس  پيش  آمد و پرسيد: «استاد، برادري  را كه  به  من  بدي  مي كند، تا چند مرتبه  بايد ببخشم ؟ آيا هفت  بار؟»  عيسي  جواب  داد: «نه ، هفتاد مرتبه  هفت  بار!»آنگاه  افزود: «وقايع  ملكوت  آسمان  مانند ماجراي  آن  پادشاهي  است  كه  تصميم  گرفت  حسابهاي  خود را تصفيه  كند. در جريان  اين  كار، يكي  از بدهكاران  را به  دربار آوردند كه  مبلغ  هنگفتي  به  پادشاه  بدهكار بود.اما چون  پول  نداشت  قرضش  را بپردازد، پادشاه  دستور داد در مقابل  قرضش ، او را با زن  و فرزندان  و تمام  دارايي اش  بفروشند.ولي  آن  مرد بر پاهاي  پادشاه  افتاد و التماس  كرد و گفت : اي  پادشاه  استدعا دارم  به  من  مهلت  بدهيد تا همه  قرضم  را تا به  آخر تقديم  كنم .پادشاه  دلش  بحال  او سوخت . پس  او را آزاد كرد و قرضش  را بخشيد.ولي  وقتي  اين  بدهكار از دربار پادشاه  بيرون  آمد، فوري  به  سراغ  همكارش  رفت  كه  فقط  صد تومان  از او طلب  داشت . پس  گلوي  او را فشرد وگفت : زود باش  پولم  را بده !بدهكار بر پاهاي  او افتاد و التماس  كرد: خواهش  مي كنم  مهلتي  به  من  بده  تا تمام  قرضت  را پس  بدهم .اما طلبكار راضي  نشد و او را به  زندان  انداخت  تا پولش  را تمام  و كمال  بپردازد.وقتي  دوستان  اين  شخص  ماجرا را شنيدند، بسيار اندوهگين  شدند و به  حضور پادشاه  رفته ، تمام  جريان  را بعرض  او رساندند. پادشاه  بلافاصله  آن  مرد را خواست  و به  او فرمود: اي  ظالم  بدجنس ! من  بخواهش  تو آن  قرض  كلان  را بخشيدم .آيا حقش  نبود تو هم  به  اين  همكارت  رحم  مي كردي ، همانطور كه  من  به  تو رحم  كردم ؟پادشاه  بسيار غضبناك  شد و دستور داد او را به  زندان  بيندازند و شكنجه  دهند، و تا دينار آخر قرضش  را نپرداخته ، آزادش  نكنند.بلـي ، و ايـن  چنين  پدر آسماني  من  با شما رفتـار خواهد كرد اگر شما برادرتان  را از ته  دل  نبخشيد» پطرس به عیسی  گفت : «ما از همه  چيز دست  كشيده ايم  تا به  دنبـال  شما بياييم . حال ، چه  سودي  عايد ما مي شود؟»عيسي  جواب  داد: «وقتي  من  در آن  دنياي  جديد بر تخت  سلطنتم  بنشينم ، شما شـاگردان  من  نيز بر دوازده  تخت  نشسته ، دوازده  قبيله  اسـرائيل  را داوري  خواهيد نمود. هر كه  بخاطر من  از برادر و خواهر، پدر و مادر و فرزند، خانه  و زمين  چشم  بپوشد، صد چندان  بيشتر خواهد يافت  و زندگي  جاويد را نيز بدست  خواهد آورد.  ولي  بسياري  كه  اكنون  اول  هستند،آخرخواهند شد و كساني  كه  آخرند، اول »
وقايع  ملكوت  خدا را مي توان  به  ماجراي صاحب  باغي  تشبيه  كرد كه  صبح  زود بيرون  رفت  تا براي  باغ  خود چند كارگر بگيرد. با كارگرها قرار گذاشت  كه  به  هر يك ، مزد يك  روز كامل  را بپردازد؛ سپس  همه  را به  سر كارشان  فرستاد.ساعاتي  بعد، بار ديگر بيرون  رفت  و كارگراني  را در ميدان  ديد كه  بيكار ايستاده اند.  پس ، آنان  را نيز به  باغ  خود فرستاد و گفت  كه  هر چه  حقشان  باشد، غروب  به  ايشان  خواهد داد.  نزديك  ظهر، و نيز ساعت  سه  بعد از ظهر، باز عده  بيشتري  را به  كار گمارد.ساعت  پنج  بعد از ظهر، بار ديگر رفت  و چند نفر ديگر را پيدا كرد كه  بيكار ايستاده  بودند و پرسيد: «چرا تمام  روز اينجا بيكار مانده ايد؟»جواب  دادند: «هيچكس  به  ما كار نداد.
«
به  ايشان  گفت : برويد به  باغ  من  و كار كنيد.غروب  آن  روز، صاحب  باغ  به  سركارگر خود گفت  كه  كارگرها را فرا بخواند و از آخرين  تا اولين  نفر، مزدشان  را بپردازد.  به  كساني  كه  ساعت  پنج  به  كار مشغول  شده  بودند، مزد يك  روز تمام  را داد. در آخر، نوبت  كارگراني  شد كه  اول  از همه  به  كار مشغول  شده  بودند؛ ايشان  انتظار داشتند بيشتر از ديگران  مزد بگيرند. ولي  به  آنان  نيز همان  مقدار داده  شد.پس  ايشان  به  صاحب  باغ  شكايت  كرده ، گفتند: به  اينها كه  فقط  يك  ساعت  كار كرده اند، به  اندازه  ما داده ايد كه  تمام  روز زير آفتاب  سوزان  جان  كنده ايم ؟مالك  باغ  رو به  يكي  از ايشان  كرده ، گفت : اي  رفيق ، من  كه  به  تو ظلمي  نكردم . مگر تو قبول  نكردي  با مزد يك  روز كار كني ؟ پس  مزد خود را بگير و برو. دلـم  مي خواهد به  همه  يك  انـدازه  مـزد بدهـم . آيا من  حق  ندارم  هر طور كه  دلم  مي خواهد پولم  را خرج  كنم ؟ آيا اين  درست  است  كه  تو از سخاوت  من  دلخور شوي ؟بلي ، اينچنين  است  كه  آناني  كه  اول هستند، آخر مي شوند و آناني  كه  آخرند، اول »اما نظرتان  در اين  مورد چيست ؟مردي  دو پسر داشت . به  پسر بزرگتر گفت : پسرم ، امروز به  مزرعه  برو و كار كن .  جواب  داد:"نمي روم !" ولي  بعد پشيمان  شد و رفت .پس  از آن ، به  پسر كوچكترش همين  را گفت. او جواب  داد: "اطاعت  مي كنم  آقا." ولي  نرفت . بنظر شما كدام  پسر دستور پدر را اطاعت  كرده  است ؟جواب  دادند: «البته  پسر بزرگتر»آنگاه  عيسي  منظورش  را از اين  حكايت  بيان  فرمود: «مطمئن  باشيد گناهكاران  و فاحشه ها زودتر از شما وارد ملكوت  خداوند خواهند شد، زيرا يحيي  شما را به  توبه  و بازگشت  بسوي  خدا دعوت  كرد، اما شما به  دعوتش  توجهي  نكرديد، در حاليكه  بسياري  از گناهكاران  و فاحشه ها به  سخنان  او ايمان  آوردند. حتي  با ديدن  اين  موضوع ، باز هم  شما توبه  نكرديد و ايمان  نياورديد»
مالكي  تاكستاني  ساخت ، دورتادور آن  را ديوار كشيد، حوضي  براي  له  كردن  انگور ساخت ، و يك  برج  هم  براي  ديدباني  احداث  كرد و باغ  را به  چند باغبان  اجاره  داد، و خود به  سفر رفت .در موسم  انگورچيني ، مالك  چند نفر را فرستاد تا سهم  خود را از باغبانها تحويل  بگيرد.  ولي  باغبانان  به  ايشان  حمله  كرده ، يكي  را گرفتند و زدند، يكي  را كشتند و ديگري  را سنگباران  كردند.مالك  عده اي  ديگر فرستاد تا سهم  خود را بگيرد؛ ولي  نتيجه  همان  بود. سرانجام  پسر خود را فرستاد، با اين  تصور كه  آنها احترام  او را نگاه  خواهند داشت .ولي  وقتي  باغبانها چشمشان  به  پسر مالك  افتاد، به  يكديگر گفتند: وارث  باغ  آمده ؛ بياييد او را بكشيم  و خودمان  صاحب  باغ  شويم .   پس  او را از باغ  بيرون  كشيدند و كشتند.حالا بنظر شما وقتي  مالك  باغ  برگردد، با باغبانها چه  خواهد كرد؟
  
سران  قوم  جواب  دادند: «حتماً انتقام  شديدي  از آنان  خواهد گرفت  و باغ  را به  باغبانهايي  اجاره  خواهد داد تا بتواند سهم  خود را بموقع  از ايشان  بگيرد» آنگاه  عيسي  از ايشان  پرسيد: «آيا شما هيچگاه  اين  آيه  را در كتاب  آسماني  نخوانده ايد كه : همان  سنگي  كه  بنّاها دور انداختند، سنگ  اصلي  ساختمان  شد. چقدر عالي  است  كاري  كه  خداوند كرده  است !منظورم  اين  است  كه  خداوند بركات  ملكوت  خود را از شما گرفته ، به  قومي  خواهد داد كه  از محصول  آن ، سهم  خداوند را به  او بدهند. اگر كسي  روي  اين  سنگ  بيفتد، تكه تكه  خواهد شد؛ و اگر اين  سنگ  بر روي  كسي  بيفتد، او را له  خواهد كرد» وقتي  كاهنان  اعظم  و سران  مذهبي  متوجه  شدند كه  عيسي  درباره  آنان  سخن  مي گويد و منظورش  از باغبانها در اين  حكايت ، خود آنهاست ،تصميم  گرفتند او را بكشند، اما از مردم  ترسيدند چون  همه  عيسي  را پيغمبر مي دانستند.
پادشاهي  براي  عروسي  پسرش  جشن  مفصلي  ترتيب  داد  و عده  بسياري  را نيز به  اين  جشن  دعوت  كرد. وقتي  همه  چيز آماده  شد، افراد خود را به  دنبال  دعوت شدگان  فرستاد تا آنان  را به  جشن  بياورند. اما هيچكس  نيامد!   پس  بار ديگر افرادي  فرستاد تا بگويند: "عجله  كنيد! به  عروسي  بياييد! زيرا گاوهاي  پرواري  خود را سر بريده ام  و همه  چيز آماده  است !"ولي  مهمانان  با بي اعتنايي ، پوزخندي  زدند و هر يك  به  سر كار خود رفتند، يكي  به  مزرعه اش  و ديگري  به  محل  كسب  خود!  حتي  بعضي ، فرستاده هاي  پادشاه  را زدند و چند نفرشان  را نيز كشتند.وقتي  خبر به  گوش  پادشاه  رسيد، به  خشم  آمد و فوري  سپاهي  فرستاده ، همه  آنان  را كشت  و شهرشان  را به  آتش  كشيد.  سپس  به  افراد خود گفت : جشن  عروسي  سر جاي  خود باقي  است ، اما مهماناني  كه  من  دعوت  كرده  بودم ، لياقت  آن  را نداشتند.  حال ، به  كوچه  و بازار برويد و هر كه  را ديديد به  عروسي دعوت  كنيد.پس  ايشان  رفته ، هر كه  را يافتند، خوب  و بد، با خود آوردند، بطوريكه  تالار عروسي  از مهمانان  پر شد.ولي  وقتي  پادشاه  وارد شد تا به  مهمانان  خوش  آمد گويد، متوجه  شد يكي  از آنان  لباس  مخصوص  عروسي  را كه  برايش  آماده  كرده  بودند، به  تن  ندارد.پادشاه  از او پرسيد: رفيق ، چرا بدون  لباس  عروسي  به  اينجا آمدي ؟ ولي  او جوابي  نداشت  بدهد.پس  پادشاه  دستور داد: دست  و پايش  را ببنديد و بيرون  در تاريكي  رهايش  كنيد تا در آنجا گريه  و زاري  كند.پس  ملاحظه  مي كنيد كه  دعوت  شدگان  بسيارند،امابرگزيدگان !
  فريسيان  دور عيسي  را گرفته  بودند، از ايشان  پرسيد: «درباره  مسيح  چه  فكر مي كنيد؟ او پسر كيست ؟» جواب  دادند: «پسر داود پيغمبر.» عيسي  پرسيد: «پس  چرا داود با الهام  خدا، مسيح  را خداوند مي خواند؟ زيرا او در كتاب  زبور گفته  است :  خدا به  خداوند من  گفت : به  دست  راست  من  بنشين ، تا دشمنانت  را زير پايهايت  بيفكنم . چگونه  ممكن  است  داود پسر خود را خداوند خود بخواند؟»   ايشان  جوابي  نداشتند؛ و پس  از آن  ديگر كسي  جرأت  نكرد از او سؤالي  بكند.
   
آنگاه  عيسي  خطاب  به  مردم  و شاگردانش فرمود:  «علماي  مذهبي  و فريسيان  بر كرسي  موسي  نشسته اند و احكام  او را تفسير مي كنند. پس  آنچه  به  شما تعليم  مي دهند، بجا آوريد، اما هيچگاه  از اعمالشان  سرمشق  نگيريد، زيرا هرگز به  تعاليمي  كه  مي دهند، خودشان  عمل  نمي كنند.  ايشان  احكام  ديني  را همچون  بارهاي سنگيني  بر دوش  شما مي گذارند، اما خودشان  حاضر نيستند آنها را بجا آورند.هر كاري  مي كنند، براي  تظاهر است . دعاها و آيه هاي  كتاب  آسماني  را مي نويسند و به  بازويشان  مي بندند، و دامن  رداهايشان  را عمداً بلندتر مي دوزند تا جلب  توجه  كنند و مردم  آنان  را ديندار بدانند. چقدر دوست  مي دارند كه  در ميهماني ها ايشان  را در صدر مجلس  بنشانند، و در عبادتگاه ها هميشه  در رديف  جلو قرار گيرند. چه  لذتي  مي برند كه  مردم  در كوچه  و خيابان ، ايشان  را تعظيم  كنند و به آنان  «آقا» و «استاد» گويند.  اما شما چنين  القابي  را از مردم  نپذيريد، چون  شما يك  استاد داريد و همه  شما با هم  برابر و برادريد. همچنين ، هيچكس  را بر روي  زمين  «پدر» نگوييد، چون  شما يك  «پدر آسماني » داريد كه  خداست .و نگذاريد كسي  شما را «پيشوا» بخواند، چون  يك  پيشوا داريد كه  مسيح  است .هر چه  بيشتر به  ديگران  خدمت  كنيد، بزرگتر خواهيـد بود، زيـرا بزرگـي  در خدمت  كـردن  است .  كسي  كه  خود را بزرگ  مي پندارد، پست  و كوچك  خواهد شد و كسي  كه  فروتن  مي باشد، بزرگ  و سربلند خواهد گشت . وقايع  ملكوت  خدا شبيه  ماجراي  ده دختر جواني  است  كه  نديمه هاي  عروس  بودند. اين  نديمه ها چراغهاي  خود را روشن  كردند تا به  پيشواز داماد بروند.  پنج  تن  از اين  نديمه ها كه  عاقل  بودند، در چراغهاي  خود روغن  كافي  ريختند تا ذخيره  داشته  باشند؛ اما پنج  تن  ديگر كه  نادان  بودند، روغن  كافي  نريختند «چون  آمدن  داماد بطول  انجاميد، نديمه ها را خواب  در ربود. اما در نيمه هاي  شب ، در اثر سروصدا از خواب  پريدند: داماد مي آيد! برخيزيد و به  پيشوازش  برويد «نديمه ها فوراً برخاستند و چراغهاي  خود راآماده  كردند. پنج  دختري  كه  روغن  كافي  نياورده  بودند، چون  چراغهايشان  خاموش  مي شد، از پنج  دختر ديگر روغن  خواستند.ولي  ايشان  جواب  دادند: اگر از روغن  خود به  شما بدهيم ، براي  خودمان  كفايت  نخواهد كرد. بهتر است  برويد و براي  خودتان  بخريد.ولي  وقتي  آنان  رفته  بودند، داماد از راه  رسيد و كساني  كه  آماده  بودند، با او به  جشن  عروسي  داخل  شدند و در بسته  شد.كمي  بعد، آن  پنج  دختر ديگر رسيدند و از پشت  در فرياد زدند: آقا، در را باز كنيد!اما جواب  شنيدند: برويد! ديگر خيلي  دير شده  است !پس  شما بيدار بمانيد و آماده  باشيد چون  نمي دانيد در چه  روز و ساعتي  من  باز مي گردم .ملكوت  آسمان  را مي توان  با اين  حكايت  نيز تشريح  كرد: مردي  عزم  سفر داشت . پس  خدمتگزاران  خود را خواست  و به  آنان  سرمايه اي  داد تا در غياب  او، آن  را بكار بيندازند.به  هر كدام  به  اندازه  توانايي اش  داد: به  اولي  پنج  كيسه  طلا، به  دومي  دو كيسه  طلا و به  سومي  يك  كيسه  طلا. سپس  عازم  سفر شد.  اولي  كه  پنج  كيسه  طلا گرفته  بود، بي درنگ  مشغول  خريد و فروش  شد و طولي  نكشيد كه  پنج  كيسه  طلاي  ديگر هم  به  دارايي  او اضافه  شد.  دومي  هم  كه  دو كيسه  طلا داشت ، همين  كار را كرد و دو كيسه  طلاي  ديگر نيز سود برد.ولي  سومي  كه  يك  كيسه  طلا داشت ، زمين  را كند و پولش  را زير سنگ  مخفي  كرد.پس  از مدتي  طولاني ، ارباب  از سفر برگشت  و خدمتگزاران  خود را براي  تصفيه  حساب  فرا خواند.شخصي  كه  پنج  كيسه  طلا گرفته  بود، ده  كيسه  طلا تحويل  داد. ارباب  به  او گفت : آفرين ، آفرين ! حال  كه  در اين  مبلغ  كم  درستكار بودي ، مبلغ  بيشتري  به  تو خواهم  سپرد. بيا و در شادي  من  شريك  شو.سپس  آن  كه  دو كيسه  گرفته  بود جلو آمد وگفت : آقا، شما دو كيسه  طلا داده  بوديد؛ دو كيسه  ديگر هم  سود آورده ام .اربابش  به  او گفت : آفرين ! تو خدمتگزار خوب  و باوفايي  هستي . چون  در اين  مبلغ  كم ، امانت  خود را نشان  دادي ، حالا مبلغ  بيشتري  به  تو مي دهم . بيا و در شادي  من  شريك  شو.  «آنگاه  آخري  با يك  كيسه  جلو آمد و گفت : آقا، من  مي دانستم  كه  شما آنقدر مرد سختگيري  هستيد كه  حتي  از زميني  كه  چيزي  در آن  نكاشته ايد انتظار محصول  داريد. پس ، از ترسم  پولتان  را زير سنگ  مخفي  كردم  تا مبادا از دست  برود. بفرماييد اين  هم  پول  شما.ارباب  جواب  داد: اي  آدم  تنبل  و بيهوده ! اگر تو مي دانستي  كه  من  آنقدر سختگير هستم  كه  حتي  از زميني  كه  چيزي  در آن  نكاشته ام  انتظار محصول  دارم ،پس  چرا پولم  را لااقل  نزد صرافان  نگذاشتي  تا بهره اش  را بگيرم ؟ سپس  اضافه  كرد: پول  اين  مرد را بگيريد و به  آن  شخصي  بدهيد كه  ده  كيسه  طلا دارد. چون  كسي  كه  بتواند آنچه  كه  دارد خوب  بكار ببرد، به  او باز هم  بيشتر داده  مي شود. ولي  كسي  كه  كارش  را درست  انجام  ندهد، آن  را هر چقدر هم  كوچك  باشد از دست  خواهد داد.  حالا اين  خدمتگزار را كه  به  درد هيچ  كاري  نمي خورد، بگيريد و در تاريكي  بيندازيد، تا در آنجا از شدت  گريه ، دندانهايش  را بر هم  بفشارد.هنگامي  كه  من ، مسيح  موعود، با شكوه  و جلال  خود و همراه  با تمام  فرشتگانم  بيايم ، آنگاه  بر تخت  باشكوه  خود خواهم  نشست .  سپس  تمام  قومهاي  روي  زمين  در مقابل  من  خواهند ايستاد و من  ايشان  را از هم  جدا خواهم  كرد، همان  طور كه  يك  چوپان ، گوسفندان  را از بزها جدا مي كند؛   گوسفندها را در طرف  راستم  قرار مي دهم  و بزها را در طرف  چپم .آنگاه  بعنوان  پادشاه ، به  كساني  كه  در طرف  راست  منند خواهم  گفت : بياييد اي  عزيزان  پدرم !بياييد تا شما را در بركات  ملكوت  خدا سهيم  گردانم ، بركاتي  كه  از آغاز آفرينش  دنيا براي  شما آماده  شده  بود.  زيرا وقتي  من  گرسنه  بودم ، شما به  من  خوراك  داديد؛ تشنه  بودم ، به  من  آب  داديد؛ غريب  بودم ، مرا به  خانة تان  برديد؛  برهنه  بودم ، به  من  لباس  داديد؛ بيمار و زنداني  بودم ، به  عيادتم  آمديد.نيكوكاران  در پاسخ  خواهند گفت : خداوندا، كي  گرسنه  بوديد تا به  شما خوراك  بدهيم ؟ كي  تشنه  بوديد تا به  شما آب  بدهيم ؟  كي  غريب  بوديد تا شما را به  منزل  ببريم  يا برهنه  بوديد تا لباس  بپوشانيم ؟  كي  بيمار يا زنداني  بوديد تا به  ملاقات  شما بياييم ؟آنگاه  به  ايشان  خواهم  گفت : وقتي  اين  خدمتها را به  كوچكترين  برادران  من  مي كرديد، در واقع  به  من  مي نموديد.سپس  بكساني  كه  درطرف  چپ  من  قرار دارند، خواهم  گفت : اي  لعنت  شده هااز اينجا برويد وبه  آتش  ابدي  داخل  شويد كه  براي  شيطان  و ارواح  شيطاني  آماده  شده  است .  زيرا گرسنه  بودم  و شما به  من  خوراك  نداديد؛ تشنه  بودم  و بمن  آب  نداديد؛  غريب  بودم  و بمن  جا نداديد؛ برهنه  بودم  و مرا نپوشانيديد؛ بيمار و زنداني  بودم  و شما به  ملاقاتم  نيامديد.جواب  خواهند داد: خداوندا، كي  شما گرسنه  و تشنه  يا غريب  و برهنه  يا بيمار و زنداني  بوديد تا خدمتي  به  شما بكنيم ؟در جواب  خواهم  گفت : وقتي  به  كوچكترين  برادران  من  كمك  نكرديد، در واقع  به  من  كمك  نكرديد.و اين  اشخاص  به  كيفر ابدي  مي رسند، ولي  نيكوكاران  به  زندگي  جاويد خواهند پيوست»
 
چون  صبح  شد، كاهنان  اعظم  و سران  قوم ، با يكديگر مشورت  كردند تا راهي  بيابند كه  عيسي  را بدست  مقامات  رومي  بسپارند تا كشته  شود. پس  عيسي  را دست  بسته  به  پيلاطوس ، فرماندار رومي ، تحويل  دادند.اما يهوداي  خائن ، وقتي  ديد كه  عيسي  به  مرگ  محكوم  شده  است ، از كار خود پشيمان  شد و سي  سكه  نقره اي  را كه  گرفته  بود، نزد كاهنان  اعظم  و سران  قوم  آورد تا به  ايشان  بازگرداند.او به  آنان  گفت : «من  گناه  كرده ام  چون  باعث  محكوميت  مرد بيگناهي  شده امآنان  جواب  دادند: «به  ما چه ؟ خودت  خواستيپس  او سكه ها را در خانه  خدا ريخت  و بيرون  رفت  و خود را با طناب  خفه  كرد.  كاهنان  اعظم  سكه ها را از روي  زمين  جمع  كردند و گفتند: «شريعت  ما اجازه  نمي دهد پولي  را كه  براي  قتل  پرداخت  شده ، در بيت المال  خانه  خدا بگذاريمبنابراين ، پس  از بحث  و مشورت ، قرار بر اين  شد كه  با آن  پول  قطعه  زميني  را بخرند كه  كوزه گرها از خاكش  استفاده  مي كردند، و از آن  زمين  بعنوان  قبرستان  خارجي هايي  استفاده  كنند كه  در اورشليم  فوت  مي شدند.  به  همين ، دليل  آن  قبرستان  تا به  امروز نيز به  «زمين  خون » معروف  است .  اين  واقعه ، پيشگويي  ارمياي  نبي  را به  انجام  رساند كه  فرموده  بود: «آنها سي  سكه  نقره  يعني  قيمتي  را كه  مردم  اسرائيل  براي  او تعيين  كرده  بودند برداشتند،  و از كوزه گرها زميني  خريدند همانطور كه  خداوند به  من  فرموده  بود.»  در اين  هنگام ، عيسي  را به  حضور پيلاطوس ، فرماندار رومي  آوردند. فرماندار از او پرسيد: «آيا تو همان  مسيح  موعود هستي ؟»
عيسي  جواب  داد: «همينطور است  كه  مي گويي .»  آنگاه  كاهنان  اعظم  و سران  قوم  يهود اتهامات  متعددي  بر او وارد ساختند، اما او هيچ  جواب  نداد.پس  پيلاطوس  به  او گفت : «نمي شنوي  چه  مي گويند؟ اما عيسي  همچنان  خاموش  بود، به  طوري  كه  سكوت  او فرماندار را نيز به  تعجب  واداشت .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:15  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

تولدعيسي مسيح
 مريم ، مادر عيسي  كه  در عقد يوسف  بود، قبل  از ازدواج  با او، بوسيله  روح القدس  آبستن  شد. يوسف  كه  سخت  پاي بند اصول  اخلاق  بود، بر آن  شد كه  نامزدي  خود را بهم  بزند، اما درنظر داشت  اين  كار را در خفا انجام  دهد تا مبادا مريم  بي آبرو شود.او غرق  در اينگونه  افكار بود كه  بخواب  رفت . در خواب  فرشته اي  را ديد كه  به  او گفت : «يوسف ،پسر داود، از ازدواج  با مريم  نگران  نباش . كودكي  كه  در رَحِم  اوست ، از روح القدس  است . او پسري  خواهد زاييد، و تو نام  او را عيسي  (يعني  نجات  دهنده ) خواهي  نهاد، چون  او قوم  خود را از گناهانشان  خواهد رهانيد.»  چون  يوسف  بيدار شد، طبق  دستور فرشته  عمل  كرد و مريم  را به  خانه اش  آورد تا همسر او باشد؛اما با او همبستر نشد تا وقتي  كه  او پسرش  را بدنيا آورد؛ و يوسف  او را «عيسي » نام  نهاد  عيسي  در زمان  سلطنت  «هيروديس »، در شهر «بيت  لحم » يهوديه  بدنيا آمد.
در آن  هنگام  چند مجوسِ ستاره شناس  از مشرق  زمين  به  اورشليم  آمده ، پرسيدند:  «كجاست  آن  كودكي  كه  بايد پادشاه  يهود گردد؟ ما ستاره  او را در سرزمينهاي  دوردست  شرق  ديده ايم  و آمده ايم  تا او را بپرستيم »  وقتي  اين  مطلب  به  گوش  هيروديس  پادشاه  رسيد، سخت  پريشان  شد. تمام  مردم  اورشليم  نيز از ماجرا آگاهي  يافتند. او تمام  علماي  مذهبي  قوم  يهود را فراخواند و از ايشان  پرسيد:«طبق  پيشگويي  پيامبران ، مسيح  در كجا بايد بدنيا آيد؟»ايشان  پاسخ  دادند: « در بيت لحم  »  آنگاه  هيروديس  از  مجوسيان  ستاره شناس  خواست  تا به  ملاقات  او بيايند و به  او اطلاع  دهند كه  اولين  بار ستاره  را درچه  زماني  ديده اند. پس  به  ايشان  گفت : «به  بيت لحم  برويد و به  دقت  به  جستجوي  آن  طفل  بپردازيد. آنگاه  نزد من  بازگشته ، به  من  خبر دهيد تا من  نيز بروم  و او را بپرستم »  پس  از اين  گفت  و گو، ستاره شناسان  به  راه  خود ادامه  دادند. ناگهان  ستاره  را ديدند كه  در پيشاپيش  آنان  حركت  مي كند، تا به  بيت لحم  رسيده ، بالاي  جايي  كه  كودك  در آنجا بود ايستاد. ستاره شناسان  از شادي  در پوست  نمي گنجيدند.وقتي  وارد خانه اي  شدند كه  كودك  و مادرش  مريم  در آن  بودند، پيشاني  بر خاك  نهاده ، كودك  را پرستش  كردند. سپس  هداياي  خود را گشودند و طلا و عطر و مواد خوشبو به  او تقديم  كردند. اما در راه  بازگشت  به  وطن ، از راه  اورشليم  مراجعت  نكردند تا به  هيروديس  گزارش  بدهند، زيرا خداوند در خواب  به  آنها فرموده بود كه  از راه  ديگري  به  وطن  باز گردند.  پس  از رفتن  ستاره شناسان ، فرشته  خداوند در خواب  بر يوسف  ظاهر شد و گفت : «برخيز و كودك  و مادرش  را برداشته ، به  مصر فرار كن ، و همانجا بمان  تا تو را خبر دهم ؛ زيرا هيروديس  پادشاه  مي خواهد كودك  را به  قتل  برساند.»   يوسف  همان  شب  مريم  و كودك  را برداشت  و بسوي  مصر رفت ، و تا زمان  مرگ  هيروديس  در آنجا ماند. اما وقتي  هيروديس  متوجه  شد كه  ستاره شناسان  از دستور او سرپيچي  كرده اند، بسيار خشمگين  شد و سربازاني  به  بيت لحم  فرستاد تا تمام  كودكان  دو ساله  و كمتر را كه  در آن  شهر و در تمام  حومه  آن  بودند قتل عام  كنند، زيرا طبق  گفته  ستاره شناسان ، ستاره  دو سال  پيش ازآن  ظاهر شده  بود  پس  از مرگ  هيروديس ، در مصر فرشته  خداوند در خواب  بر يوسف  ظاهر شد و به  او گفت : «برخيز و كودك  و مادرش  را بردار و به  سرزمين  اسرائيل  بازگرد، چون  كسي  كه  قصد قتل  كودك  را داشت ، خودش  مرده  است .»پس  يوسف  بي درنگ  با كودك  و مادرش  به  اسرائيل  بازگشت . اما در راه ، وقتي  شنيد كه  پسر هيروديس ، «آركلائوس »، جانشين  پدرش  شده  و در يهوديه  سلطنت  مي كند، ترسيد. باز در عالم  خواب  به  او وحي  رسيد كه  به  يهوديه  نرود. پس  او به  ايالت  جليل  رفت  و در شهر ناصره  ساكن  شد. وقتي  ايشان  هنوز در ناصره  زندگي  مي كردند،يحيي مردم را  در رود اردن  غسل  تعميد مي داد.  در آن  زمان ، عيسي  از ايالت  جليل  بسوي  رود اردن  به  راه  افتاد تا در آنجا از يحيي  تعميد گيرد. ولي  يحيي  مانع  او شد و گفت : «اين  كار، شايسته  نيست . اين  منم  كه  بايد از تو تعميد بگيرماما عيسي  گفت : «مرا تعميد بده  زيرا اينچنين ، حكم  خدا را بجا مي آوريم .» پس  يحيي  اورا تعميدداد.
  وقتي  عيسي  از دستگيري  يحيي  باخبر شد، به  بندر كفرناحوم  رفت  كه  در كرانه  درياچه  جليل واقع  است . عيسي  از آن  روز به  بعد، به  اعلام  پيغام  خدا پرداخت  و مي گفت : «از گناهان  خودتوبه  نماييد و نزد خدا بازگشت  كنيد، زيرا ملكوت  آسمان  نزديك  شده  است .»عيسي  در سراسر جليل  مي گشت  و به  هر جا مي رسيد مژده  ملكوت  خدا را اعلام  مي كرد و هر نوع  مرض  و بيماري  را شفا مي بخشيد.  شهرت  معجزات  او از مرزهاي  جليل  نيز گذشت. او به  هر جا كه  گام  مي نهاد، انبوه  جمعيت  از جليل ، دكاپوليس ، اورشليم  و حتي  از آنطرف  رود اردن  بدنبالش  براه  مي افتادند.  روزي  كه  جمعيتـي  انبـوه  گرد آمده  بودند،عيسي  به  همراه  شاگردان  خود بر فراز تپه اي  بر آمد و بنشست .آنگاه  شروع  به  تعليم  ايشان  كرد  و فرمود:«خوشابحال  آنان  كه  نياز خود را به  خدا احساس  مي كنند، زيرا ملكوت  آسمان  از آن  ايشان  است .خوشابحال  ماتم زدگان ، زيرا ايشان  تسلي  خواهند يافت .خوشابحال  فروتنان ، زيرا ايشان  مالك  تمام  جهان  خواهند گشت .خوشابحال  گرسنگان  و تشنگان  عدالت ، زيرا سير خواهند شد.خوشابحال  آنان  كه  مهربان  و باگذشتند، زيرا از ديگران  گذشت  خواهند ديد.خوشابحال  پاك دلان ، زيرا خدا را خواهند ديد.خوشابحال  آنان  كه  براي  برقراري  صلح  در ميان  مردم  كوشش  مي كنند، زيرا ايشان  فرزندان  خدا ناميده  خواهند شد.خوشابحال  آنان  كه  به  سبب  نيك كردار بودن  آزار مي بينند، زيرا ايشان  از بركات  ملكوت  آسمان  بهره مند خواهند شد.هرگاه  بخاطر من  شما را ناسزا گفته ، آزار رسانند و به  شما تهمت  زنند، شاد باشيد.  بلي ، خوشي  و شادي  نماييد، زيرا در آسمان  پاداشي  بزرگ  در انتظار شماست . بدانيد كه  با پيامبران  گذشته  نيز چنين  كردند.شما نمك  جهان  هستيد و به  آن  طعم  مي بخشيد. اما اگر شما نيز طعم  خود را از دست  دهيد، وضع  جهان  چه  خواهد شد؟ در اينصورت ، شما را همچون  نمكي  بي مصرف  دور انداخته ، پايمال  خواهند ساخت .  شما نور جهان  مي باشيد. شما همچون  شهري  هستيد كه  بر تپه اي  بنا شده  و در شب  مي درخشد و همه  آن  را مي بينند.  چراغ  را روشن  نمي كنند تا آنرا زير كاسه  بگذارند، بلكه  روي  چراغدان ، تا كساني  كه  درخانه  هستند از نورش  استفاده  كنند. پس  نور خود را پنهان  مسازيد، بلكه  بگذاريد نور شما بر مردم  بتابد، تا كارهاي  نيك  شما را ديده ، پدر آسماني تان  را تمجيد كنند.گمان  مبريد كه  آمده ام  تا تورات  موسي  و نوشته هاي  ساير انبياء را منسوخ  كنم . من  آمده ام  تا آنها را تكميل  نمايم  و به  انجام  رسانم . براستي  به  شمامي گويم  كه  از ميان  احكام  تورات ، هر آنچه  كه  بايد عملي  شود، يقيناً همه  يك  به  يك  عملي  خواهند شد.  پس  اگر كسي  ازكوچكترين  حكم  آن  سرپيچي  كند و به  ديگران  نيز تعليم  دهد كه  چنين  كنند، او در ملكوت  آسمان  از همه  كوچكتر خواهد بود. اما هر كه  احكام  خدا را اطاعت  نمايد و ديگران  را نيز تشويق  به  اطاعت  كند، در ملكوت  آسمان  بزرگ  خواهد بود.اين  را نيز بگويم  كه  تا شما بهتر از علما و پيشوايان  دين  يهود نشويد، محال  است  بتوانيد وارد ملكوت  آسمان  گرديد.گفته  شده  است  كه  هر كس  مرتكب  قتل  شود، محكوم  به  مرگ  مي باشد.  اما من  مي گويم  كه  حتي  اگر نسبت  به  برادر خود خشمگين  شوي  و براو فرياد بزني ، بايد تو را محاكمه  كرد؛ و اگر برادر خود را «ابله » خطاب  كني ، بايد تو را به  دادگاه  برد؛ و اگر به  دوستت  ناسزا گويي ، سزايت  آتش  جهنم  مي باشد.پس  اگر نذري  داري  و مي خواهي  گوسفندي  در خانه  خدا قرباني  كني ، و همان  لحظه  بيادت  آيد كه  دوستت  از تو رنجيده  است  ،گوسفند را همانجا نزد قربانگاه  رها كن  و اول  برو و از دوستت  عذرخواهي  نما و با او آشتي  كن ؛ آنگاه  بيا و نذرت  را به  خدا تقديم  كن . هرگاه  كسي  از تو شكايت  كند و تو را به  دادگاه  ببرد، كوشش  كن  پيش  از آنكه  به  دادگاه  برسيد و قاضي  تو را به  زندان  بيندازد، با شاكي  صلح  كني ؛  و گر نه ، در زندان  خواهي  ماند و تا دينار آخر را نپرداخته  باشي ، بيرون  نخواهي  آمد.گفته  شده  است  كه  زنا مكن . ولي  من  مي گويم  كه  اگر حتي  با نظر شهوت آلود به  زني  نگاه  كني ، همان  لحظه  در دل  خود با او زنا كرده اي.  پس ، اگر چشمي  كه  برايت  اينقدر عزيزاست ، باعث  مي شود گناه  كني ، آن  را از حدقه  درآور و دور افكن . بهتر است  بدنت  ناقص  باشد، تا اين  كه  تمام  وجودت  به  جهنم  بيفتد.  و اگر دست  راستت  باعث  مي شود گناه  كني ، آن  را ببر و دور بينداز. بهتر است  يك  دست  داشته  باشي ، تا اينكه  با دو دست  به  جهنم  بروي .گفته  شده  است : اگر كسي  مي خواهد از دست  زنش  خلاص  شود، كافي  است  طلاقنامه اي  بنويسد وبه  او بدهد.  اما من  مي گويم  هر كه  زن  خود را بدون  اينكه  خيانتي  از او ديده  باشد، طلاق  دهد و آن  زن  دوباره  شوهر كند، آن  مرد مقصر است  زيرا باعث  شده  زنش  زنا كند؛ و مردي  نيز كه  با اين  زن  ازدواج  كرده ، زناكار است .باز گفته  شده  كه  قسم  دروغ  نخور و هرگاه  به  نام  خدا قسم  ياد كني ، آن  را وفا كن .  اما من  مي گويم : هيچگاه  قسم  نخور، نه  به  آسمان  كه  تخت  خداست ، و نه  به  زمين  كه  پاي انداز اوست ، و نه  به  اورشليم  كه  شهر آن  پادشاه  بزرگ  است ؛ به  هيچيك  از اينها سوگند ياد نكن .  به  سر خود نيز قسم  مخور، زيرا قادر نيستي  مويي  را سفيد يا سياه  گرداني . فقط  بگو: «بلي » يا «نه ». همين  كافي  است . اما اگر براي  سخني  كه  مي گويي ، قسم  بخوري ، نشان  مي دهي  كه  نيرنگي  در كار است .گفته  شده  كه  اگر شخصي  چشم  كسي  را كور كند، بايد چشم  او را نيز كور كرد و اگر دندان  كسي  را بشكند، بايد دندانش  را شكست . اما من  مي گويم  كه  اگر كسي  به  تو زور گويد، با او مقاومت  نكن ؛ حتي  اگر به  گونه  راست  تو سيلي  زند، گونه  ديگرت  را نيز پيش  ببر تا به  آن  نيز سيلي  بزند. اگر كسي  تو را به  دادگاه  بكشاند تا پيراهنت  را بگيرد، عباي  خود را نيز به  او ببخش . اگر يك  سرباز رومي  به  تو دستور دهد كه  باري  را به  مسافت  يك  ميل  حمل  كني ، تو دو ميل  حمل  كن . اگر كسي  از تو چيزي  خواست ، به  او بده ؛ و اگر از تو قرض  خواست ، او را دست  خالي  روانه  نكن .شنيده ايد كه  مي گويند با دوستان  خود دوست  باش ، و با دشمنانت  دشمن ؟  اما من  مي گويم  كه  دشمنان  خود را دوست  بداريد، و هر كه  شما را لعنت  كند، براي  او دعاي  بركت  كنيد؛ به  آناني  كه  از شما نفرت  دارند، نيكي  كنيد، و براي  آناني  كه  به  شما ناسزا مي گويند و شما را آزار مي دهند، دعاي  خير نماييداگر چنين  كنيد، فرزندان  راستين  پدر آسماني  خود خواهيد بود، زيرا او آفتاب  خود را برهمه  مي تاباند، چه  بر خوبان ، چه  بر بدان ؛ باران  خود را نيز بر نيكوكاران  و ظالمان  مي باراند.اگر فقط  آناني  را كه شما را دوست  مي دارند، محبت  كنيد، چه  برتري  بر مردمان  پست  داريد، زيرا ايشان  نيز چنين  مي كنند. اگر فقط  با دوستان  خود دوستي  كنيد، با كافران  چه  فرقي  داريد، زيرا اينان  نيز چنين  مي كنند. پس  شما كامل  باشيد، همانگونه  كه  پدر آسماني  شما كامل  است .مراقب  باشيد كه  اعمال  نيك  خود را در انظار مردم  انجام  ندهيد، تا شما را ببينند و تحسين  كنند، زيرا در اينصورت  نزد پدر آسماني تان  اجري  نخواهيد داشت . هرگاه  به  فقيري  كمك  مي كني ، مانند رياكاران  كه  در كنيسه  و در بازار از خود تعريف  مي كنند تا مردم  به  آنها احترام  بگذارند، دربارة  كار نيك  خود داد سخن  سر نده ، چون  به  اين  ترتيب ، اجري  را كه  مي بايست  از خدا بگيري ، از مردم  گرفته اي.اما وقتي  به  كسي  صدقه اي مي دهي ، نگذار حتي  دست  چپت  از كاري  كه  دست  راستت  مي كند، آگاه  شود، تا نيكويي  تو در نهان  باشد. آنگاه  پدر آسماني  كه  امور نهان  را مي بيند، تو را اجر خواهدداد.و اما درباره  دعا، هرگاه  دعا مي كني ، مانند رياكاران  نباش  كه  دوست  دارند در عبادتگاه ها يا در گوشه  و كنار خيابانها نماز بخوانند تا توجه  مردم  را به  خود جلب  كنند و خود را مؤمن  نشان  دهند. مطمئن  باش  اجري  را كه  بايد از خدا بگيرند، همين  جا از مردم  گرفته اند. اما تو هرگاه  دعا مي كني ، در تنهايي  و در خلوت  دل ، پدر آسماني  را عبادت  نما؛ و او كه  كارهاي  نهان  تو را مي بيند، به  تو پاداش  خواهد داد. وقتي  دعا مي كنيد، مانند كساني  كه  خداي  حقيقي  را نمي شناسند، وِردهاي  بي معني  تكرار نكنيد. ايشان  گمان  مي كنند كه  با تكرار زياد، دعايشان  مستجاب  مي شود. اما شما اين  را بياد داشته  باشيد كه  پدرتان ، قبل  از اينكه  از او چيزي  بخواهيد، كاملاًازنيازهاي شماآگاه است .
پس شمااينگونه دعاكنيد:
اي پدرماكه درآسماني،
نام مقدس توگرامي باد.
ملكوت توبرقرارگردد.
خواست توآنچنان كه درآسمان مورداجراست،
برزمين نيزاجراشود.
نان روزانه ماراامروزنيزبه ماارزاني دار.
خطاهاي مارابيامرزچنانكه مانيزآنان راكه به مابدي كردهاند،ميبخشيم .
ماراازوسوسههادورنگاهداروازشيطان حفظ فرما؛
زيراملكوت وقدرت وجلال تاابدازآن توست.آمين !
 پدر آسماني ، شما را بشرطي  خواهد بخشيد كه  شما نيز آناني  را كه  به  شما بدي  كرده اند، ببخشيد.و اما درباره  روزه . وقتي  روزه  مي گيريد، مانند رياكاران  خود را افسرده  و ناتوان  نشان  ندهيد. ايشان  با اين  كار مي خواهند به  مردم  بفهمانند كه  روزه  گرفته اند. مطمئن  باشيد كه  ايشان  تمام  اجر خود را به  همين  صورت  از مردم  مي گيرند.  اما تو وقتي  روزه  مي گيري ، سر و صورت  خود را تميز و مرتب  كـن ، تا كسي  متوجه  نشود روزه  گرفته اي . آنگاه  پدر آسماني  تو كه  از همه  چيز آگاه است ، تو را اجر خواهد داد.ثروت  خود را بر روي  اين  زمين  نيندوزيد زيرا ممكن  است  بيد يا زنگ  به  آن  آسيب  رساند و يا دزد آن  را بربايد. ثروتتان  را در آسمان  بيندوزيد، در جايي  كه  از بيد و زنگ  و دزد خبري  نيست. اگر ثروت  شما در آسمان  باشد، فكر و دلتان  نيز در آنجا خواهد بود.چشم ، چراغ  وجود انسان  است . اگر چشم  تو پاك  باشد، تمام  وجودت  نيز پاك  و روشن  خواهد بود. ولي  اگر چشمت  با شهوت  و طمع  تيره  شده  باشد، تمام  وجودت  هم  در تاريكي  عميقي  فرو خواهد رفت . چه  تاريكي  وحشتناكي !نمي تواني  به  دو ارباب  خدمت  كني . بايد فقط يكي  از آنها را دوست  داشته  باشي  و فقط  به  يكي  وفادار بماني . همچنين  نمي تواني  هم  بنده  خدا باشي  و هم  بنده  پول .پس  نصيحت  من  اين  است  كه  براي  خوراك  و پوشاك  غصه  نخوريد. براي  همين  زندگي  و بدني  كه  داريد شاد باشيد. آيا ارزش  زندگي  و بدن ، بيشتر از خوراك  و پوشاك  نيست ؟  به  پرندگان  نگاه  كنيد. غصه  ندارند كه  چه  بخورند. نه  مي كارند، نه  درو مي كنند، و نه  در انبارها ذخيره  مي كنند، ولي  پدر آسماني  شما خوراك  آنها را فراهم  مي سازد. آيا شما براي  خدا خيلي  بيشتر از اين  پرندگان  ارزش  نداريد؟ آيا غصه  خوردن  مي تواند يك  لحظه  عمرتان  را طولاني تر كند؟چرا براي  لباس  و پوشاك  غصه  مي خوريد؟ به  گلهاي  سوسن  كه  در صحرا هستند، نگاه  كنيد. آنها براي  لباس  غصه  نمي خورند.  با اين  حال  به  شما مي گويم  كه  سليمان  هم  باتمام  شكوه  و ثروت  خود، هرگز لباسي  به  زيبايي  اين  گلهاي  صحرايي  نپوشيد. پس  اگر خدا در فكر گلهايي  است  كه  امروز هستند و فردا از بين  مي روند، چقدر بيشتر در فكر شماست ، اي  كم  ايمانان . پس  غصه  خوراك  و پوشاك  را نخوريد. چون  بي ايمانان  درباره  اين  چيزها دائماً فكر مي كنند و سخن  مي گويند. شما با ايشان  فرق  داريد. پدر آسماني  شما كاملاً مي داند شما به  چه  نياز داريد. اگر شما قبل  از هرچيز، به  ملكوت  و عدالت  خدا دل  ببنديد، او همه  اين  نيازهاي  شما را برآورده  خواهد ساخت .پس  غصه  فردا را نخوريد، چون  خدا در فكر فرداي  شما نيز مي باشد. مشكلات  هر روز براي  همان  روز كافي  است ؛ لازم  نيست  مشكلات  روز بعد را نيز به  آن  بيفزاييد.از كسي  ايراد نگيريد تا از شما نيز ايراد نگيرند. زيرا هرطور كه  با ديگران  رفتار كنيد، همانگونه  با شما رفتار خواهند كرد. چرا پر كاه  را در چشم  برادرت  مي بيني ، اما تير چوب  را در چشم خودت  نمي بيني ؟  چگونه  جرأت  مي كني  بگويي : اجازه  بده  پركاه  را از چشمت  درآورم ، در حالي  كه  خودت  چوبي  در چشم  داري ؟ اي  متظاهر،نخست  چوب  را از چشم  خود درآور تا بهتر بتواني  پر كاه  را در چشم  برادرت  ببيني .مرواريدهاي  خود را نزد خوكها ميندازيد چون  قادر به  تشخيص  ارزش  آنها نمي باشند؛ آنها مرواريدها را لگدمال  مي كنند و برگشته ، به  شما حمله ور خواهند شد. به  همين  ترتيب ، چيزهاي  مقدس  را در اختيار انسانهاي  بدكار مگذاريد.بخواهيد تا به  شما داده  شود. بجوييد تا بيابيد. در بزنيد تا به  روي  شما باز شود.  زيرا هر كه  چيزي  بخواهد، بدست  خواهد آورد، و هر كه  بجويد، خواهد يافت . كافي  است  در بزنيد، كه  در برويتان  باز مي شود.  اگر كودكي  از پدرش  نان  بخواهد، آيا پدرش  به  او سنگ  مي دهد؟  اگر از او ماهي  بخواهد، آيا به  او مار مي دهد؟  پس  شما كه  اينقدر سنگدل  و گناهكار هستيد، به  فرزندانتان  چيزهاي  خوب  مي دهيد، چقدر بيشتر پدر آسماني تان ، بركات  خود را به  شما خواهد بخشيد، اگر از او بخواهيد.پس  آنچه  مي خواهيد ديگران  براي  شما بكنند، شما همان  را براي  آنها بكنيد. اين  است  خلاصه  تورات  و كتب  انبياء.فقط  با عبور از درِ تنگ  مي توان  به  حضور خدا رسيد. جاده اي  كه  به  طرف  جهنم  مي رود خيلي  پهن  است  و دروازه اش  نيز بسيار بزرگ ، و عدة  زيادي  به  آن  راه  مي روند، و براحتي  مي توانند داخل  شوند. اما دري  كه  به  زندگي  جاودان  باز مي شود، كوچك  است  و راهش  نيز باريك ، و تنها عده  كمي  مي توانند به  آن  راه  يابند.از پيامبران  دروغين  برحذر باشيد كه  در لباس  ميش  نزد شما مي آيند، ولي  در باطن  گرگهاي  درنده  مي باشندهمانطور كه  درخت  را از ميوه اش مي شناسند، ايشان  را نيز مي توان  از اعمالشان  شناخت . شما يقيناً فرق  درخت  انگور و خار بيابان ، و فرق  انجير و بوته  خار را مي دانيد.  درخت  سالم  ميوه  خوب  مي دهد و درخت  فاسد ميوه  بد. درخت  سالم  نمي تواند ميوه  بد بدهد؛ درخت  فاسد نيز ميوه  خوب  نمي دهد. درختهايي  كه  ميوه  بد مي دهند، بريده  و در آتش  انداخته  مي شوند.  بلي ، به  اين  گونه  مي توانيد پيامبران  دروغين  را از اعمالشان  بشناسيد.گمان  نكنيد هر كه  خود را مؤمن  نشان  دهد، به  بهشت  خواهد رفت . ممكن  است  عده اي  حتي  مرا "خداوند" خطاب  كنند، اما به  حضور خدا راه  نيابند. فقط  آناني  مي توانند به  حضور خدا برسند كه  اراده  پدر آسماني  مرا بجا آورند.در روز قيامت  بسياري  نزد من  آمده ، خواهند گفت : خداوندا، خداوندا، ما پيغام  تو را به  مردم  داديم  و با ذكر نام  تو، ارواح  ناپاك  را از وجود افراد بيرون  كرديم  و معجزات  بزرگ  ديگر انجام  داديم . ولي  من  جواب  خواهم  داد: من  اصلاً شما را نمي شناسم ، از من  دور شويد اي  بدكاران .هر كه  احكام  مرا مي شنود و آنها را بجا مي آورد، شخصي  داناست ؛ او مانند آن  مرد عاقلي  است  كه  خانه اش  را بر صخره اي  محكم  بنا كرد. هر چه  باران  و سيل  آمد، و باد و طوفان  بر آن  خانه  وزيد، خراب  نشد چون  روي  صخره  ساخته  شده  بود.اما كسي  كه  احكام  مرا مي شنود و از آنها پيروي  نمي كند، نادان  است ، درست  مثل  مردي  كه  خانه اش  را بر شن  و ماسه  ساخت .  وقتي  باران  و سيل  آمد و باد و طوفان  بر آن  خانه  وزيد، آنچنان  خراب  شد كه  اثري  از آن  باقي  نماند»

آنگاه  عيسـي  دوازده  شاگـرد خود را نزد خود فرا خواند و به  ايشان  قدرت  داد تا ارواح  ناپاك  را بيرون  كنند و هر نوع  بيماري  و مرض  را شفا دهند.عيسي  ايشان  را به  مأموريت  فرستاده ، چنين  گفت : «نزد غير يهوديان  و سامريان  نرويد. بلكه  فقط  نزد قوم  اسرائيل  كه  گوسفندان  گمشده  خدا هستند، برويد. برويد و به  ايشان  خبر دهيد كه  خداوند ملكوت  خود را برقرار مي سازد. بيماران  را شفا دهيد، مرده ها را زنده  كنيد، جذامي ها را شفا دهيد، و ارواح  ناپاك  را از وجود مردم  بيرون  كنيد. مفت  گرفته ايد، مفت  هم  بدهيد.پول  با خود بر نداريد، حتي  كوله بار و كفش  و لباس  اضافي  و چوب دستي  نيز با خود نبريد. زيرا مردمي  كه  به  كمكشان  مي شتابيد، خوراك  و پوشاك  شما را فراهم  خواهند ساخت . وقتي  وارد شهر يا دهي  مي شويد، سراغ  آدم  خداشناسي  را بگيريد، و تا روزي  كه  آنجا هستيد، در خانه  او بمانيد. وقتي  وارد خانه اي  مي شويد، سلام  گوييد. اگر آن  خانواده  شايسته  باشد، بركت  سلام  شما بر آن  خانه  قرار خواهد گرفت ؛ اگر نباشد، بركت  به  خودتان  باز خواهد گشت .اگر اهل  خانه اي  يا شهري  شما را راه  ندادند، و يا به  سخنانتان  گوش  ندادند، گرد و خاك  آنجا را نيز به  هنگام  بازگشت ، از پايهايتان  بتكانيد. مطمئن  باشيد كه  در روز قيامت ، وضع  مردم  فاسد سدوم  و عموره  خيلي  بهتر از وضع  آنان  خواهد بود.من  شما را همچون  گوسفندان  به  ميان  گرگان  مي فرستم . پس  مثل  مار، هوشيار باشيد و مثل  كبوتر، بي آزار.ولي  مواظب  باشيد، زيرا مردم  شما را گرفته ، به  محاكمه  خواهند كشيد و حتي  در عبادتگاه ها شما را شلاق  خواهند زد.  بلي ، شما را بخاطر من ، پيش  فرماندهان  و پادشاهان  خواهند برد تا از شما بازجويي  كنند. و اين  براي  شما فرصتي  خواهد بود تا درباره  من  با آنان  سخن  گوييد و ايشان  را آگاه  سازيد.وقتي  شما را مي گيرند، نگران  نباشيد كه  موقع  بازجويي  چه  بگوييد، چون  كلمات  مناسب  بموقع  به  شما عطا خواهد شد.  زيرا اين  شما نيستيد كه  سخن مي گوييد، بلكه  روح  پدر آسماني  شماست  كه  بوسيله  شما سخن  خواهد گفت .برادر، برادر خود را و پدر، فرزندش  را تسليم  مرگ  خواهد كرد. فرزندان  بر ضد والدين  برخاسته ، ايشان  را خواهند كشت . همه  بخاطر من  از شما متنفر خواهند شد. ولي  از ميان  شما كساني  نجات  خواهند يافت  كه  تا به  آخر زحمات  را تحمل  كنند.هرگاه  شما را در شهري  اذيت  كنند، به  شهر ديگر فرار كنيد. قبل  از اينكه  بتوانيد به  تمام  شهرهاي  اسرائيل  برويد، من  خواهم  آمد.  شاگرد از استاد خود والاتر نيست ، و نه  نوكر از اربابش .شاگرد در سرنوشت  استاد خود شريك  است و نوكر نيز در سرنوشت  اربابش. اگر مرا كه  سرپرست  خانه  هستم  شيطان  بگويند، چقدر بيشتر شما را شيطان  خطاب  خواهند كرد. ولي  از آنان  كه  شما را تهديد مي كنند نترسيد، زيرا وقت  آن  خواهد رسيد كه  هر حقيقتي  آشكار گردد؛ توطئه هاي  مخفي  آنان  نيز براي  همه  آشكار خواهد شد.سخناني  كه  اكنون  در تاريكي  به  شما مي گويم ، آنها را در روز روشن  به  همه  اعلام  كنيد؛ و هر چه  در گوش  شما مي گويم ،از بامها فرياد كنيد.نترسيد از كساني  كه  مي توانند فقط  بدن  شما را بكشند ولي  نمي توانند به  روحتان  صدمه اي  بزنند. از خدا بترسيد كه  قادر است  هم  بدن  و هم  روح  شما را در جهنم  هلاك  كند.   قيمت  دو گنجشك  چقدر است ؟ خيلي  ناچيز. ولي  حتي  يك  گنجشك  نيز بدون  اطلاع  پدر آسماني  شما بر زمين  نمي افتد. تمام  موهاي  سر شما نيز حساب  شده  است . پس  نگران  نباشيد. در نظر خدا شما خيلي  بيشتر از گنجشكهاي  دنيا ارزش  داريد.اگر كسي  نزد مردم  اعتراف  كند كه  به  من  ايمان  دارد، من  نيز از او نزد پدر آسماني  خود تعريف  خواهم  نمود. ولي  اگر كسي  پيش  مردم  مرا رد كند، من  هم  نزد پدر آسماني  خود، او را رد خواهم  نمود.
گمان  مبريد كه  آمده ام  صلح  و آرامش  را بر زمين  برقرار سازم . نه ، من  آمده ام  تا شمشير را برقرار نمايم .من  آمده ام  تا پسر را از پدر جدا كنم ، دختررا از مادر، و عروس  را از مادر شوهر.بطوريكه  دشمنان هر كس ، اهل  خانه  خود او خواهند بود. اگر پدر و مادر خود را بيش  از من  دوست  بداريد، لايق  من  نيستيد؛ و اگر پسر و دختر خود را بيش  از من  دوست  بداريد، لايق من  نيستيد.اگر نخواهيد صليب  خود را برداريد و از من  پيروي  كنيد، لايق  من  نمي باشيد.اگر بخواهيد جان  خود را حفظ  كنيد، آن  را از دست  خواهيد داد؛ ولي  اگر جانتان  را بخاطر من  از دست  بدهيد، آن  را دوباره  بدست  خواهيد آورد.هر كه  شما را بپذيرد، مرا پذيرفته  است ؛ و كسي  كه  مرا پذيرفته  در واقع  خدايي  را كه  مرا فرستاده ، پذيرفته  است . هر كه  پيامبري  را بعنوان  پيامبر قبول  داشته  باشد، خود نيز پاداش  يك  پيامبر را خواهد گرفت  و هر كه  شخص  صالحي  را بخاطر صالح  بودنش  بپذيرد، پاداش  يك  آدم  صالح  را خواهد گرفت. و اگر كسي  به  يكي  از كوچكترين  شاگردان  من ، بخاطر اينكه  شاگرد من  است ، حتي  يك  ليوان  آب  خنك  بدهد، او براي  اين  كارش  پاداش  خواهد يافت »
   پس  از آنكه  عيسي  اين  احكام  را به  شاگردانش داد، از آنجا به  شهرهاي  مجاور براه  افتاد تا در آنجا نيز مردم  را تعليم  دهد و موعظه  كند.  وقتي  يحيي ' در زندان  خبر معجزه هاي  عيسي  را شنيد، دو نفر از شاگردان  خود را نزد او فرستاد تا از او بپرسند: «آيا تو همان  مسيح  موعود هستي ، يا هنوز بايد منتظر آمدن  او باشيم »؟ عيسي  در جواب  ايشان  فرمود: «نزد يحيي  بازگرديد و آنچه  ديديد و شنيديد، براي  او بيان  كنيد كه  چگونه  نابينايان  بينا مي شوند، لنگ ها راه  مي روند، جذامي ها شفا مي يابند، ناشنواها شنوا مي گردند، مرده ها زنده  مي شوند و فقرا پيغام  نجاتبخش  خدا را مي شنوند.سپس  به  او بگوييد: خوشابحال  كسي  كه  به  من  شك  نكند.»وقتي  شاگردان  يحيي  رفتند، عيسي  درباره  يحيي با مردم  سخن  گفت  و فرمود: «آن  مرد كه  براي  ديدنش  به  بيابان  يهوديه  رفته  بوديد، كه  بود؟ آيا مردي  بود سست  چون  علف ، كه  از هر وزش  بادي  مي لرزيد؟  آيا مردي  بود با لباسهاي  گرانقيمت ؟ كساني  كه  لباسهاي  گرانقيمت  مي پوشند در قصرها زندگي  مي كنند، نه  در بيابان .آيا رفته  بوديد پيامبري را ببينيد؟ بلي ، به  شما مي گويم  كه  يحيي  از يك  پيامبر نيز بزرگتر است . او همان  كسي  است  كه  كتاب  آسماني  درباره اش  مي فرمايد: من  رسول  خود را پيش  از تو مي فرستم  تا راه  را برايت  باز كند.مطمئن  باشيد در جهان  تابحال  كسي  بزرگتر از يحيي  نبوده  است ؛ با وجود اين ، كوچكترين  شخص  در ملكوت  خدا از او بزرگتر است.از وقتي  كه  يحيي  به  موعظه  كردن  و غُسل  تعميد دادن  شروع  كرد تابحال ، ملكوت  خداوندي  رو به  گسترش  است  و مردان  زورآور آن  را مورد هجوم  قرار مي دهند. تمام  نوشته هاي  تورات  و پيامبران  پيش  از يحيي ، از چيزهايي  خبر مي دادند كه  مي بايست  بعداً اتفاق  بيفتد. اگر بتوانيد حقيقت  را قبول  كنيد، بايد بگويم  كه  يحيي  همان  الياس  نبي  است  كه  كتاب  آسماني  مي گويد مي بايست  بيايد.  گوشهايتان  را خوب  باز كنيد و به  آنچه  مي گويم  توجه  كنيد.و اما به  اين  مردم  چه  بگويم ؟ مانند كودكاني  هستند كه  در كوچه ها به  هنگام  بازي ، با بي حوصلگي  به  همبازيهاي  خود مي گويند:  "نه  به  ساز ما مي رقصيد، و نه  به  نوحه  ما گريه  مي كنيد."  زيرا درباره  يحيي  كه  لب  به  شراب  نمي زد و اغلب  روزه دار بود، مي گوييد: "ديوانه  است ."اما به  من  كه  مي خورم  و مي نوشم  ايراد مي گيريد كه  پرخور و ميگسار و همنشين  بدكاران  و گناهكاران  است . اگر عاقل  بوديد چنين  نمي گفتيد و مي فهميديد چرا او چنان  مي كرد و من  چنين . در اين  هنگام  عيسي  دعا كرد: «اي  پدر، مالك  آسمان  و زمين ، شكرت  مي كنم  كه  حقيقت  را از كساني  كه  خود را دانا مي پندارند پنهان  ساختي  و آن  را به  كساني  كه  همچون  كودكانْ ساده دلند، آشكار نمودي.  بلي  اي  پدر، خواست  تو چنين  بود.پدر آسماني  همه  چيز را بدست  من  سپرده  است . فقط  پدر آسماني  است  كه  پسرش  را مي شناسد و همينطور پدر آسماني  را فقط  پسرش  مي شناسد و كساني  كه  پسر بخواهد او را به  ايشان  بشناساند.اي  تمام  كساني  كه  زير يوغ  سنگين  زحمت  مي كشيد، نزد من  آييد و من  به  شما آرامش  خواهم  داد. يوغ  مرا به  دوش  بكشيد و بگذاريد من  شما را تعليم  دهم ، چون  من  مهربان  و فروتن  هستم ، و به  جانهاي  شما راحتي  خواهم  بخشيد. زيرا باري  كه  من  بر دوش  شما مي گذارم ، سبك  است»
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:29  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

   عيسي  از كفرناحوم  بطرف  سرزمين  يهوديه  و قسمت  شرقي  رود اردن  رفت . چند تن  از فرقه  فريسي ها آمدند و از او پرسيدند: «آيا شما اجازه  مي دهيد مرد، زن  خود را طلاق  دهد؟» عيسي  نيز از ايشان  پرسيد: «موسي  در مورد طلاق  چه  دستوري  داده  است ؟»جواب  دادند: «موسي  فرموده  كه  طلاق  دادن  زن  اشكالي  ندارد. فقط  كافي  است  كه  مرد طلاقنامه اي  بنويسد و به  زن  خود بدهد.»عيسي  فرمود: «آيا مي دانيد چرا موسي  چنين  دستوري  داد؟ علتش  فقط  سنگدلي  و بدذاتي  شما بوده  است .  ولي  قطعاً خواست  خدا چنين  نيست . چون  خدا از همان  ابتدا، مرد و زن  را براي  پيوند هميشگي  آفريد. به  همين  دليل ، مرد بايد از پدر و مادر خود جدا شود، و به  همسرش  بپيوندد، بطوري  كه  از آن  پس  دو تن  نباشند بلكه  يك  تن  باشند. و هيچ كس  حق  ندارد اين  اتحاد را برهم  زند و ايشان  را از يكديگر جدا سازد. چون  خدا آن  دو را با هم  يكي  ساخته  است .»   روزي  چند زن ، فرزندان  خود را نزد عيسي  آوردند تا آنان  را بركت  دهد. ولي  شاگردان  عيسي  ايشان  را به  عقب  راندند و گفتند كه  مزاحم  نشوند. ولي  وقتي  عيسي  رفتار شاگردان  را ديد، ناراحت  شد و به  ايشان  گفت : «بگذاريد بچه ها نزد من  بيايند؛ ايشان  را بيرون  نكنيد چون  ملكوت  خداوند به  آناني  تعلق  دارد كه  مانند اين  بچه ها باشند.»  آنگاه  بچه ها را در آغوش  گرفت و آنان  را بركت  دادوقتي  عيسي  عازم  سفر بود، شخصي  با عجله  آمده ، نزد او زانو زد و پرسيد: «اي  استاد نيكو، چه  بايد بكنم  تا در آن  دنيا زندگي  جاويد نصيبم  شود؟»عيسي  فرمود: «چرا مرا نيكو مي گويي ؟ فقط  خداست  كه  واقعاً نيكوست . ولي  در مورد سؤالت، خودت كه  احكام  خدا را مي داني : قتل نكن ، زنا نكن ، دزدي  نكن ، دروغ  نگو، كسي  را فريب  نده  و به  پدر و مادرت  احترام  بگذار.»  مرد جواب  داد: «اين قوانين رايك يك ازكودكي انجام داده ام » عيسي  نگاهي  گرم  و پرمحبت  به  او كرد و فرمود: «تو فقط  يك  چيز كم  داري : برو هر چه  داري  بفروش  و پولش  را به  فقرا بده  كه  در آسمان  گنجي خواهي يافت.آنگاه بياومراپيروي كن »  مرد با چهره اي  درهم  و افسرده  برگشت ، چون  ثروت  زيادي  داشت .  عيسي  لحظه اي  به  اطراف  نگاه  كرد و بعد به  شاگردان  خود فرمود: «براي  يك  ثروتمند چقدر سخت  است  به  ملكوت  خدا داخل  شود.»  شاگردان  از اين  گفته  عيسي  تعجب  كردند. پس  عيسي  باز گفت : «براي  كساني  كه  به  مال  دنيا دل  بسته اند، چقدر مشكل  است  به  عالم  آسماني  كه  خدا در آن  سلطنت  مي كند داخل  شوند. خيلي  آسانتر است  كه  شتر از سوراخ  سوزن  بگذرد از اينكه  شخص  ثروتمندي  وارد ملكوت  خدا گردد.» آنگاه  پطرس  گفت : «من  و ساير شاگردان  از هر چه  داشتيم  گذشتيم . ما همه  چيز خود را از دست  داديم  تا بتوانيم  شما را پيروي  كنيم .»  عيسي  جواب  داد: «خاطرجمع  باشيد، اگر كسي  چيزي  را بخاطر من  و انجيل  از دست  بدهد،    خدا به  او صد برابر بيشتر خواهد داد»  پس  ايشان  بسوي  اورشليم  براه  افتادند. عيسي  جلو مي رفت  و شاگردان  بدنبال  او. ناگهان  ترس  و حيرت  سراسر وجود شاگردان  را فراگرفت . عيسي  ايشان  را به  كناري  كشيد و يكبار ديگر به  ايشان  گفت  كه  در اورشليم  چه  سرنوشتي  در انتظار اوست . او فرمود  «وقتي  به  اورشليم  رسيديم ، مرا دستگير مي كنند و پيش  كاهنان  اعظم  و سران  قوم  يهود مي برند و به  مرگ  محكوم  مي كنند. سپس  مرا بدست  رومي ها خواهند سپرد تا مرا بكشند. مردم  مرا مسخره  خواهند كرد و روي  صورتم  آب  دهان  انداخته ، مرا شلاق  خواهند زد و سرانجام  مرا خواهند كشت ؛ ولي  بعد از سه  روز دوباره  زنده  خواهم  شد.»  يعقوب  و يوحنا، پسران  زبدي ، نزد او آمده ، گفتند: «استاد، ممكن  است  لطفي  در حق  ما بكنيد؟» عيسي  پرسيد: «چه  لطفي ؟»گفتند: «مي خواهيم  در دوران  سلطنت  شما، يكي  بر دست  راست  و ديگري  بر دست  چپ  تخت  سلطنت  شما بنشينيم »
  
عيسي  جواب  داد: «شما نمي دانيد چه  مي خواهيد! آيا مي توانيد از جام  تلخ  رنج  و عذابي  كه  من  بايد بنوشم ، شما هم  بنوشيد؟ يا در درياي  عذابي  فرو رويد كه  من  بايد فرو بروم ؟»جواب  دادند: «بلي ، مي توانيم .»عيسي  فرمود: «البته  از جام  تلخ  من  خواهيد نوشيد و در درياي  عذابي  كه  من  فرو مي روم ، شما هم  فرو خواهيد رفت ، ولي  من  اختيار آن  را ندارم  كه  شما را در كنار خود، بر تخت  سلطنت  بنشانم . چون  قبلاً مقرر شده  كه  چه  كساني  بايد آنجا بنشينند» سپس  عيسي  همگي  آنان  را فرا خوانده ، گفت : «مي دانيد كه  پادشاهان  و بزرگان  اين  دنيا بر مردم  آقايي  مي كنند؛  ولي  در ميان  شما نبايد چنين  باشد. بلكه  برعكس ، هر كه  مي خواهد در ميان  شما بزرگ  باشد، بايد خدمتگزار همه  باشد. و هر كه  مي خواهد از ديگران  بزرگتر باشد، بايد غلام  همه  باشد.  من  نيز كه  مسيح  هستم ، نيامده ام  تا كسي  به  من  خدمت  كند، بلكه  آمده ام  تا به  ديگران  كمك  كنم  و جانم  را در راه  آزادي  ديگران فداسازم »هنگامـي  كه  به  حوالـي  اورشليم رسيدند، عيسي  دو نفر از شاگردان  خود را جلوتر فرستاد و به  ايشان  فرمود: «به  دهكده اي  كه  در مقابل  شماست  برويد. هنگامي  كه  وارد شديد، كرّه  الاغي  را خواهيد ديد كه  بسته اند. آن  را باز كنيد و به  اينجا بياوريد.  كُرّه  را نزد عيسي  آوردند و شاگردان  رداي  خود را بر پشت  آن  انداختند تا او سوار شود. از ميان  جمعيت  نيز بسياري  لباس  خود را در راه  پهن  مي كردند تا عيسي  سوار بر كرّه  از روي  آنها عبور كند. مردم  از هر سو او را احاطه  كرده  بودند و فرياد برمي آوردند: «خوش  آمدي  اي  پادشاه ! خدا را سپاس  باد بخاطر او كه  به  نام  خداوند مي آيد... خدا را سپاس  باد كه  سلطنت  پدر ما داود بار ديگر برقرار مي شود. خوش  آمدي  اي  پادشاه »  به  اين  ترتيب ، عيسي  وارد اورشليم  شد و به خانة  خدا رفت . او با دقت  همه  چيز را زير نظر گرفت  و بيرون  آمد. هنگام  غروب ، شهر را ترك  گفت  و همراه  دوازده  شاگرد خود به  بيت عنيا رفت . هنگامي  كه  بار ديگر وارد اورشليم  شدند، عيسي  به  خانه  خدا رفت  و آناني  را كه  در آنجا مشغول  خريد و فروش  بودند، بيرون  راند و بساط  صرافان  و كبوترفروشان  را واژگون  ساخت ،  و نگذاشت  كسي  با كالايي  وارد محوطه  خانه  خدا شود.  سپس  به  مردم  گفت : «خدا در كتاب  آسماني  فرموده  است : خانه  من ، مكان  عبادت  براي  تمام  قومهاست . ولي  شما آن  را ميعادگاه  دزدان  ساخته ايد»  هنگامي  كه  كاهنان  اعظم  و سران  قوم  يهود از كار عيسي  باخبر شدند، نقشه  قتل  او را كشيدند. ولي از مردم می ترسیدند .عصر آن  روز، مانند روزهاي  ديگر از شهر بيرون  رفتند.  صبح  روز بعد، وقتي  به  اورشليم  باز مي گشتند، شاگردان  درخت  انجيری را ديدند كه  از ريشه  خشك  شده  است . پطرس  بخاطر آورد كه  عيسي  روز قبل ، درخت  را نفرين  كرده  بود. پس  با تعجب  گفت : «استاد درخت  انجيري  كه  نفرين  كرديد، خشك  شده  است !» عيسي  گفت : «اين  كه  مي گويم  عين  حقيقت  است : اگر به  خدا ايمان  داشته  باشيد، مي توانيد به  اين  كوه  زيتون  بگوييد كه  برخيزد و در دريا بيفتد، و فرمان  شما را بي چون  و چرا اطاعت  خواهد كرد. فقط  كافي  است  كه  به  آنچه  مي گوييد واقعاً ايمان  داشته  باشيد و شك  به  خود راه  ندهيد.  خوب  گوش  كنيد: اگرايمان  داشته  باشيد، هر چه  در دعا بخواهيد خدا به  شما خواهد داد.ولي  وقتي  دعا مي كنيد اگر نسبت  به   كسي  كينه  داريد، او را ببخشيد، تا پدر آسماني  شما نيز از سر تقصيرات  شما بگذرد و شما را ببخشد.»  بار ديگر وارد اورشليم  شدند. به  محض  اينكه  عيسي  قدم  به  خانه  خدا گذاشت ، كاهنان  اعظم  و سران  قوم  يهود دور او را گرفتند و پرسيدند: «به  چه  حقي  فروشندگان  را از معبد بيرون  كردي ؟ چه  كسي  اين  اختيار را به  تو داده  است ؟»  عيسي  فرمود: «من  بشرطي  جواب  شما را مي دهم  كه  اول  به  سؤال  من  جواب  دهيد.  يحيي  كه  بود؟ آيا فرستاده  خـدا بود يا نه ؟ جـواب  مرا بدهيد.» ايشان  با يكديگر مشورت  كردند و گفتند: «اگر بگوييم  فرستاده  خدا بود، خواهد گفت  پس  چرا به  او ايمان  نياورديد؟  و اگر بگوييم  فرستاده  خدا نبود، ممكن  است  مردم  عليه  ما قيام  كنند.» زيرا همه  مردم  يحيي  را پيامبري  راستين  مي دانستند.پس  گفتند: «نمي توانيم  جواب  بدهيم ؛ نمي دانيم .»عيسي  فرمود: «من  نيز به  پرسش  شما جواب  نمي دهم .»

سران  قوم  يهود بعداً، چند تن  از فريسيان  و از هواداران  حزب  «هيروديان » را بعنوان  جاسوس  فرستادند تا عيسي  را با سؤالات  مختلف  درگير سازند و از جوابهاي  او، بهانه اي  بدست  آورده ، او را بازداشت  كنند.پس  جاسوسان  آمدند و گفتند: « بفرماييد آيا درست  است  كه  ما به  دولت  روم  باج  و خراج  بدهيم ؟»عيسي  متوجه  نيرنگ  ايشان  شد و فرمود: «چرا مي خواهيد مرا آزمايش  كنيد. سكه اي  به  من  نشان  دهيد تا بگويم .»وقتي  سكه  را به  او دادند، پرسيد:«عكس و اسم چه  كسي  روي  اين  سكه  است ؟» جواب  دادند: «امپراطور روم .»فرمود: «مال  امپراطور را به  امپراطور بدهيد، و مال  خدا را به  خدا!» جواب  عيسي  ايشان  را حيران  كرد.سپس  صدوقي ها گفتند«:استاد، موسي  فرموده  است  هرگاه  مردي  بميرد و فرزندي  نداشته  باشد، برادرش  همسر او را به  زني  بگيرد تا صاحب  اولاد شده ، آنها را فرزندان  و نسل  برادر مرده  خود بداند.  اما هفت  برادر بودند؛ اولي  زني  گرفت  و بي اولاد درگذشت . دومي نیز تا هفتمی  و به  همين  ترتيب ، همه  برادرها مردند ولي  هيچكدام  صاحب  فرزند نشدند. سرانجام  آن  زن  نيز مرد.  حال ، آنچه  ما مي خواهيم  بدانيم  اينست  كه  در روز قيامت ، آن  زن ، همســر كدام  يك  از آن  هفت  بــرادر خواهد شد ؟»عيسي  جواب  داد: «شما چقدر گمراهيد، زيرا نه  از كلام  خدا چيزي  مي دانيد نه  از قدرت  خدا.  وقتي  آن  هفت  برادر و آن  زن  در روز قيامت  زنده  شوند، ديگر ازدواج  نخواهند كرد بلكه  مانند فرشتگان  خدا خواهند بودولي  درباره  روز قيامت  و زنده  شدن  مردگان ، مگر سرگذشت  موسي  و بوته  سوزان  را در كتاب  تورات  نخوانده ايد؟ در آنجا خدا به  موسي  فرمود«: من  خداي  ابراهيم ، خداي  اسحاق  و خداي  يعقوب  هستمدر واقع  خدا به  موسي  مي گفت  كه  اين  اشخاص  با اينكه  صدها سال  از مرگشان  مي گذرد، ولي  ايشان  در نظر او زنده اند، و گرنه  براي  شخصي  كه  در قيد حيات  نيست ، لازم  نيست  بگويد من  خداي  او هستم . حالا مي بينيد چقدر در اشتباهيد!»يكي  از علماي  مذهبي  پرسيد«از تمام  احكام  خدا، كدام  از همه  مهمتر است ؟»عيسي  جواب  داد: «آنكه  مي گويد: اي  قوم  اسرائيل  گوش  كن ، تنها خدايي  كه  وجود دارد خداوند ماست .  و بايد او را با تمام  قلب  و جان  و فكر و نيروي  خود دوست  بداريدومين  حكم  مهم  اين  است «: ديگران  را به  اندازه  خودت  دوست  داشته  باش .هيچ  دستوري  مهمتر از اين  دو نيست » عالِم  مذهبي  در جواب  عيسي  گفت : «استاد، كاملاً درست  فرموديد. فقط  يك  خدا وجود دارد و غير از او خداي  ديگري  نيست .و من  قبول دارم  كه  بايد او را با تمام  قلب  و فهم  و قوتم  دوست  بدارم  و ديگران  را نيز به  اندازه  خودم  دوست  بدارم . اين  كار حتي  از قرباني  كردن  حيوانات  در خانه  خدا بسيار مهم تر است »  عيسي  كه  ديد اين  شخص  متوجه  حقيقت  شده  است ، فرمود: «تو از ملكوت  خدا دور نيستي.»   باز خطاب  به  مردم  فرمود:«از اين  روحانيان  متظاهر دوري  كنيد! ايشان  در قباهاي  بلند خود احساس  بزرگي  مي كنند و وقتي  دربازار قدم  مي زنند دوست  دارند همه  در مقابلشان  سر تعظيم  فرود آورند.  دوست  دارند در عبادتگاه  در بهترين  جايها بنشينند و در ضيافتها در صدر مجلس  باشند.  ولي  در همان  حال ، اموال  خانه  بيوه  زنان  را تصاحب  مي كنند و بعد براي  اينكه  كسي  متوجه  كارهاي  كثيفشان  نشود، در برابر چشم  مردم  نمازشان را طول  مي دهند. به  همين  خاطر خدا ايشان  را به  شديدترين  وضع  مجازات  خواهد كرد.»سپس  عيسي  به  مكاني  از خانه  خدا رفت  كه  در آنجا صندوق  اعانات  بود. بعضي  كه  ثروتمند بودند مبلغ  زيادي  تقديم  مي كردند.  در آن  ميان  يك  بيوه  زن  فقير هم  آمد و دو سكه  كم ارزش  در صندوق  انداخت .عيسي فرمود: «آنچه  اين  بيوه  زن  فقير در صندوق  انداخت ، از تمام  آنچه  كه  اين  ثروتمندان  هديه  كردند، بيشتر بود. چون  آنان  جزئي  از ثروت  خود را به  خدا دادند، ولي  اين  زن  تمام  دارايي  خود را داد.» آن  روز، هنگامي  كه  از خانه  خدا بيرون مي رفتند، يكي  از شاگردان  به  تعريف  از ساختمانهاي  خانه  خدا پرداخت  و گفت : «استاد ببينيد اين  ساختمانها چقدر زيبا هستند! چه  سنگ بري هاي  ظريفي  دارندعيسي  جواب  داد: «بلي ، اين  ساختمانهاي  زيبا را مي بينيد؟ حتي  يك  سنگ  روي  سنگ  ديگر باقي  نخواهد ماند، بلكه  همه  زيرورو خواهد شد» بعضی شاگردان به طور خصوصی پرسيدند: «در چه  زماني  اين  بلايا بر سر اين  خانه  خواهد آمد؟ آيا پيش  از وقت  به  ما اعلام خطرخواهدشد»عيسي  جواب  داد: «مواظب  باشيد كسي  شما را گمراه  نكند.  زيرا بسياري  آمده ، ادعا خواهند كرد كه مسيح  هستند و خيلي ها را گمراه  خواهند ساخت .  در نقاط  دور و نزديك  جنگهاي  بسياري  بروز خواهد كرد. وقتي  اين  خبرها را بشنويد، نگران  نشويد. اين  جنگها بايد اتفاق  بيفتد. ولي  اين  علامتِ فرا رسيدن  آخر زمان  نيستقومها و ممالك  به  هم  اعلان  جنگ  خواهند داد، و در جاهاي  مختلف  زمين لرزه  خواهد شد و قحطي  و گرسنگي  و اغتشاش  پديد خواهد آمد. اينها فقط  اعلام  خطري  است  براي  نزديك  شدن  مصيبت هاي  بعدي .  وقتي  اين  رويدادها را ديديد مواظب  خودتان  باشيد، زيرا زندگي  شما در خطر خواهد افتاد. شما را به  دادگاه ها خواهند كشيد و در كنيسه ها شكنجه  خواهند داد. بخاطر پيروي  از من ، شما را نزد پادشاهان  و فرمانروايان  خواهند برد. ولي  همين  امر، فرصت  مناسبي  خواهد بود تا پيام  انجيل  را به  ايشان  برسانيد.  پيام  انجيل  بايد اول  به  تمام  قومها برسد و بعد زمان  به  آخر خواهد رسيد.  اما وقتي  شما را مي گيرند و به  دادگاه  مي برند، هيچ  نگران  اين  نباشيد كه  براي  دفاع  از خود چه  بگوييد. هر چه  خدا به  شما مي گويد همان  را بگوييد، زيرا در آن  موقع  روح القدس  سخن  خواهد گفت ، نه  شما. برادر به  برادر خود خيانت  خواهد كرد و پدر به  فرزند خود؛ فرزندان  نيز پدر و مادر خود را به  كشتن  خواهند داد.  همه  از شما بخاطر پيروي  از من  نفرت  خواهند داشت . ولي  كساني  نجات  خواهند يافت  كه  اين  مشكلات  را تا به  آخر تحمل  نمايند و مرا انكار نكنند.هرگاه  ديديد كه  آن  چيز هولناك  در خانه  خدا برقرار است  (خواننده  خوب  توجه  كند تا معني  اين  را بداند)، آنگاه  در يهوديه  هستيد به  تپه هاي  اطراف  بگريزيد.   وقت  را تلف  نكنيد. اگر روي  بام  باشيد به  خانه  برنگرديد، و اگر در صحرا باشيد حتي  براي  برداشتن  پول  يا لباس  برنگرديد. بيچاره  زناني  كه  در آن  روزها آبستن  باشند و بيچاره  مادراني  كه  بچه هاي  شيرخوار داشته  باشند. فقط  دعا كنيد كه  فرارتان  به  زمستان  نيفتد.  چون  آن  روزها بقدري  وحشتناك  خواهد بود كه  از وقتي خدا جهان  را آفريد تاكنون  نظير آن  پيش  نيامده  و ديگر هرگز پيش  نخواهد آمد.  و اگر خداوند آن  روزهاي  مصيبت بار را كوتاه  نمي كرد، حتي  يك  انسان  نيز بر روي  زمين  باقي  نمي ماند. ولي  بخاطر برگزيدگانش  آن  روزها را كوتاه  خواهد كردآنگاه  اگر كسي  به  شما بگويد: اين  شخص  مسيح  است  و يا آن  يكي  مسيح  است ، به  سخنش  توجه  نكنيد.  چون  مسيح ها و پيغمبران  دروغين ، بسيار ظهور خواهند كرد و معجزات  حيرت انگيز انجام  داده ، مردم  را فريب  خواهند داد، بطوري  كه  اگر ممكن  مي بود، حتي  فرزندان  خدا را نيز از راه  راست  منحرف  مي كردند.  پس  مواظب  خودتان  باشيد. از ابتدا همه  اينها را به  شما گفتم . پس  از اين  مصيبتها، خورشيد تيره  و تار خواهد شد و ماه  ديگر نخواهد درخشيد،  ستاره ها خواهند افتاد و آسمان  دگرگون  خواهد شد. آنگاه  تمام  مردم ، مرا خواهند ديد كه  در ابرها با قدرت  و شكوه  عظيم  مي آيممن  فرشتگان  خود را خواهم  فرستاد تا برگزيدگانم  را از سراسر دنيا يعني  از گوشه  و كنار زمين  و آسمان  جمع  كنند. حال ، اين  درس  را از درخت  انجير بياموزيد؛ وقتي  شاخه هايش  نرم  مي شوند و برگ  توليد مي كنند، مي فهميد كه  تابستان  نزديك  شده  است .  همين طور وقتي  ديديد آنچه  گفتم  رخ  داده ، بدانيد كه  پايان  كار بسيار نزديك  شده  است . مطمئن  باشيد اين  نسل  خواهد ماند و اين  وقايع  را خواهد ديد.  آسمان  و زمين  از ميان  خواهد رفت ، ولي  سخنان  من  تا به  ابد پابرجا خواهد ماند. اما هيچكس ، حتي  فرشتگان  آسمان  نيز خبر ندارند چه  روز و ساعتي  دنيا به  آخر مي رسد. حتي  خود من  هم  نمي دانم ، فقط پدرم  خدا از آن  آگاه  است . پس  بايد آماده  بوده ، دعا كنيد و هر لحظه  چشم  براه  بازگشت  من  باشيد، چون  نمي دانيد آن  لحظه  كي  فرا مي رسد. بازگشت  من  مانند بازگشت  مردي  است  كه  به  كشور ديگر به  سفر رفته  است ، و براي  هر يك  از خدمتگزاران  خود وظيفه  خاصي  معين  كرده  و به دربان  نيز فرموده  تا منتظر بازگشت  او باشد. پس  شما نيز چشم  براه  باشيد، چون  نمي دانيد كي  برمي گردم : سرشب ، نيمه  شب ، سحر يا صبح . مواظب  باشيد كه  وقتي  مي آيم ، در خواب  غفلت  نباشيد. باز هم  مي گويم  چشم براه  من  باشيد. اينست  پيام  من  به  شما و به  همه»

دو روز به  عيد پِسَح  مانده  بود. در ايام  اين عيد، يهوديان  فقط  نان  فطير مي خوردند.كاهنان  اعظم  و روحانيان  ديگرِ يهود، هنوز در پي فرصت  مي گشتند تا عيسي  را بي سر و صدا دستگير كنند و بكشند.  ولي  مي گفتند: «در روزهاي  عيد نمي توان  اين  كار را كرد مبادا مردم  سر بشورش  بگذارند.»در اين  هنگام ، عيسي  در بيت عنيا در خانه  شمعون  جذامي  مهمان  بودو يكي  از شاگردان  او به  نام  يهودا اسخريوطي ، نزد كاهنان  اعظم  رفت  تا استاد خود را به  ايشان  تسليم  كند.  وقتي  كاهنان  شنيدند براي  چه آمده  است ، بسيار شاد شدند و قول  دادند به  او پاداشي  بدهند.  روز اول  عيد كه  در آن  قرباني  مي كردند، شاگردان  عيسي  پرسيدند: «كجا مي خواهيد برويم  و شام  عيد پِسَح  را بخوريم ؟»  عيسي  دو نفر از شاگردان  را به  اورشليم  فرستاد تا شام  را حاضر كنند. هنگام  شب ، عيسي  و بقيه  شاگردان  رسيدند. وقتي  دور سفره  نشستند، عيسي  گفت : «اين  كه مي گويم  عين  حقيقت  است : يكي  از شما به  من  خيانت  مي كند»وقتي  شام  مي خوردند، عيسي  نان  را بدست  گرفت ، آن  را بركت  داده ، پاره  كرد و به  ايشان  داد و فرمود: «بگيريد، اين  بدن  من  است .»  سپس  جام  را بدست  گرفت ، از خدا تشكر كرد و به  ايشان  داد و همه  از آن  نوشيدند.  آنگاه  به  ايشان  فرمود: «اين  خون  من  است  كه  در راه  بسياري  ريخته  مي شود، و مهر يك  پيمان  تازه  است  بين  خدا و انسان »سپس  سرودي  خواندند و از خانه  بيرون  آمدند و بسوي  كوه  زيتون  رفتند.در بين  راه ، عيسي  به  ايشان  گفت : «امشب  همه  شما مرا تنها گذارده ، خواهيد رفت ، چون  در كتاب  آسماني  نوشته  شده  كه  خدا چوپان  را مي زند و گوسفندان  پراكنده  مي شوند. ولي  بعد از زنده  شدنم ، به  جليل  خواهم  رفت  و شما را در آنجا خواهم  ديد.» سپس  به  يك  باغ  زيتون  رسيدند. عيسي  به  شاگردان  خود گفت : «شما اينجا بنشينيد تا من  بروم  دعا كنم .»  او پطرس ، يعقوب  و يوحنا را نيز با خود برد. سپس  كمي  دورتر رفت ، بر زمين  افتاد و دعا كرد تا شايد آن  دقايق  وحشت آور كه  انتظارش  را مي كشيد، هرگز پيش  نيايد.  او دعا كرده ، گفت : «اي  پدر، هر كاري  نزد تو امكان پذير است . پس  اين  جام  رنج  و عذاب  را از مقابل من بردار. درعين  حال ، خواست  تو را مي خواهم  نه  ميل  خود را.»  سپس گفت« برخيزيد، بايد برويم ! نگاه  كنيد، اين  هم  شاگرد خائن  من !...»سخن  عيسي  هنوز به  پايان  نرسيده  بود كه  يهودا، از راه  رسيد؛ عده اي  بسيار او را همراهي  مي كردند.  يهودا به  ايشان  گفته  بود: «هر كه  را بوسيدم ، بدانيد كه  او كسي  است  كه  بايد بگيريد. پس  با احتياط  او را بگيريد و ببريد.»پس  به  محض  اينكه  يهودا رسيد، نزد عيسي  رفت  و گفت : «سلام  استاد!» و دست  در گردن  او انداخت  و صورت  او را بوسيد.  آنان  نيز عيسي  را گرفتند و محكم  بستند تا ببرند.عيسي  گفت : «مگر من  دزد فراري  هستم  كه  اينطور سر تا پا مسلح  براي  گرفتنم  آمده ايد؟  چرا در خانه  خدا مرا نگرفتيد؟ من  كه  هر روز آنجا بودم  و تعليم  مي دادم.»در اين  گيرودار، شاگردان  او را تنها گذاشتند و فرار كردند.  پس  عيسي  را به  خانه  كاهن  اعظم  بردند. بي درنگ ، تمام  كاهنان  اعظم  و سران  قوم  يهود درآنجا جمع  شدند .در داخل  خانه ، كاهنان  اعظم  و اعضاء شوراي  عالي  يهود سعي  مي كردند عليه  عيسي  مدركي  بدست  آورند تا حكم  اعدامش  را صادر كنند، ولي  نتوانستند.چند نفر نيز شهادت  دروغ  دادند ولي  گفته هايشان  با هم  يكسان  نبود.سرانجام ، بعضي  برخاسته ، بدروغ  گفتند: «ما شنيديم  كه  مي گفت  من  اين  خانه  خدا را كه  با دست  انسان  ساخته  شده  است ، خراب  مي كنم  و بدون  كمك  دست  انسان ، در عرض  سه  روز، عبادتگاهي  ديگر مي سازم .»  ولي  اين  تهمت  نيز بجايي  نرسيد.آنگاه  كاهن  اعظم  در حضور شوراي  عالي  برخاست  و از عيسي  پرسيد: «آيا تو مسيح ، فرزند خداي  متبارك  هستي ؟»عيسي  گفت : «هستم ، و يك  روز مرا خواهيد ديد كه  در دست  راست  خدا نشسته ام  و در ابرهاي  آسمان  به  زمين  باز مي گردم .»كاهن  اعظم  لباس  خود را پاره  كرد و گفت : «ديگر چه  مي خواهيد؟ هنوز هم  شاهد لازم  داريد؟ خودتان  شنيديد كه  كفر گفت . چه  رأي  مي دهيد؟» پس  به  اتفاق  آراء او را به  مرگ  محكوم  كردند.آنگاه  به  آزار و اذيت  او پرداختند. بعضي  بر صورتش  آب  دهان  مي انداختند. بعضي  ديگر چشمانش  را مي بستند و به  صورتش  سيلي  مي زدند و با ريشخند مي گفتند: «اگر پيغمبري ، بگو چه  كسي  تو را زد؟» سربازان  نيز او را مي زدند.

  صبح  زود، كاهنان  اعظم ، ريش سفيدان  قوم و روحانيان  يهود، يعني  تمام  اعضاي  شوراي  عالي ، پس  از مشورت  و تصميم گيري ، عيسي  را دست  بسته ، نزد پيلاطوس  فرماندار رومي  بردند.
پيلاطوس  از عيسي  پرسيد: «تو پادشاه  يهود هستي ؟»عيسي  جواب  داد: «بلي ، چنين  است  كه  مي گويي» آنگاه  كاهنان  اعظم ، اتهامات  متعددي  بر عيسي  وارد كردند. پيلاطوس  از او پرسيد: «چرا چيزي  نمي گويي ؟ اين  چه  تهمت هايي  است  كه  به  تو مي زنند؟»  ولي  عيسي  چيزي  نگفت  بطوري  كه  پيلاطوس  تعجب  كرد.پيلاطوس  عادت  داشت  هر سال  در عيد پِسَح ، يك  زنداني  يهودي  را آزاد كند، هر زنداني  كه  مردم  مي خواستند.  يكي  از زندانيان  آن  سال  باراباس  بود كه  با ياغيان  ديگر در شورش  شهر، آدم  كشته  بود.  از اينرو، عده اي  از جمعيت  نزد پيلاطوس  رفته ، خواهش  كردند مانند هر سال  يك  زنداني  را آزاد سازد.پيلاطوس  پرسيد: «آيا مي خواهيد پادشاه  يهود رابرايتان  آزاد كنم ؟»  زيرا او مي دانست  تمام  اين  تحريكات  زير سر كاهنان  اعظم  است  كه  به  محبوبيت  عيسي  حسادت  مي ورزيدند.ولي  كاهنان  اعظم  مردم  را تحريك  كردند تا به  عوض  عيسي ، آزادي  باراباس  را بخواهند.پيلاطوس  پرسيد: «ولي  اگر باراباس  را آزاد كنم ، با اين  شخص  كه  مي گوييد پادشاهتان  است ، چه  كنم ؟»فرياد زدند: «اعدامش  كن !»پيلاطوس  گفت : « چرا، مگر چه  بدي  كرده  است ؟»مردم  صدايشان  را بلند كرده ، فرياد زدند: «اعدامش  كن !»پيلاطوس  كه  از شورش  مردم  وحشت  داشت ، و در ضمن  مي خواست  ايشان  را راضي  نگاه  دارد، باراباس  را براي  ايشان  آزاد كرد و دستور داد عيسي  را پس  از شلاق  زدن  ببرند و بر صليب  اعدام  كنند.پس  سربازان  رومي  عيسي  را به  حياط  كاخ  فرمانداري  بردند و تمام  سربازان  كاخ  را جمع  كردند. سپس  ردايي  ارغواني  به  او پوشاندند و تاجي  از خار ساخته ، بر سر او گذاشتند.  آنها در مقابل  او تعظيم  كرده ، مي گفتند: «زنده  باد پادشاه  يهود!»  سپس  با چوب  بر سرش  مي كوفتند و بر او آب  دهان  مي انداختند و جلو او زانو زده ، با ريشخند او را سجده  مي كردند.  وقتي  از كار خود خسته  شدند، ردا را از تنش  در آوردند و لباس  خودش  را به  او پوشاندند و او را بردند تا اعدام  كنند. سربازان  عيسي  را به  محلي  بردند به  نام  جُل جُتّا يعني  «جمجمه  سر».  ايشان  به  او شرابي  مخلوط  با سبزيجات  تلخ  دادند تا بنوشد و درد را احساس  نكند، اما او نپذيرفت .  آنگاه  او را بر صليب  ميخكوب  كردند تقريباً سه  ساعت  به  ظهر مانده  بود كه  او را مصلوب  كردند.  تقصيرنامه  او را بر صليب  نصب كردند كه  روي  آن  نوشته  شده  بود:«پادشاه  يهود.»دو دزد را نيز در همان  وقت  در دو طرف  او به  صليب  كشيدند.  به  اين  ترتيب ، پيشگويي  كتاب  آسماني  به  انجام  رسيد كه  مي فرمايد: «او جزو بدكاران  محسوب  خواهد شد.»كساني  كه  از آنجا رد مي شدند، او را دشنام  مي دادند و سر خود را تكان  داده ، با تمسخر مي گفتند:«تو كه  مي خواستي  خانة  خدا را خراب  كني  و در عرض  سه  روز باز بسازي ، چرا خودت  را نجات  نمي دهي  و از صليب  پايين  نمي آيي ؟»كاهنان  اعظم  و رهبران  ديني  نيز كه  در آنجا حضور داشتند، مسخره كنان  مي گفتند:«ديگران  را خوب  نجات  مي داد، اما نمي تواند خودش  را نجات  دهد!  اي  مسيح ، پادشاه  اسرائيل ، از صليب  پايين  بيا تا ما هم  به  تو ايمان  بياوريم !»حتي  آن  دو دزد نيز در حال  مرگ ، او را ناسزا مي گفتند.به  هنگام  ظهر، تاريكي  همه  جا را فراگرفت  و تا ساعت  سه  بعد از ظهر ادامه  يافت .در اين  وقت ، عيسي  با صداي  بلند فرياد زد: «ايلوئي ، ايلوئي ، لَما سَبَقتَني ؟» يعني  «خداي  من ، خداي  من ، چرا مرا تنها گذارده اي ؟»  آنگاه  عيسي  فرياد  برآورد و جان  سپرد.دراين  هنگام ، پرده  خانه  خدا از سر تا پا شكافت .وقتي  افسر رومي  در پاي  صليب ، ديد كه  عيسي  چگونه  جان  سپرد، گفت : «واقعاً اين  مرد فرزند خدا بود!»چند زن  نيز آنجا بودند كه  از دور اين  وقايع  را مي ديدند. در ميان  ايشان  مريم  مجدليه ، مريم  (مادر يعقوب  كوچك  و يوشا) و سالومه  بودند.  اين  زنان  با زنان  ديگر جليلي ، به  عيسي  ايمان  داشتند و در جليل  او را خدمت  مي كردند و بتازگي  با او به  اورشليم  آمده بودند.
آن  روز جمعه  بود و مردم  خود را براي  شنبه  يعني  روز استراحت ، آماده  مي كردند. نزديك  غروب  شخصي  به  نام  يوسف ، اهل  رامه ، كه  يكي  از اعضاي  محترم   شوراي  عالي  يهود و با اشتياق  در انتظار فرا رسيدن  ملكوت  خدا بود، با جرأت  نزد پيلاطوس  رفت  و جنازه  عيسي  را خواست .
پيلاطوس  كه  باور نمي كرد عيسي  به  اين   زودي  فوت  كرده  باشد، افسر مسئول  را خواست  و موضوع  را از او پرسيد.  وقتي  آن  افسر مرگ  عيسي  را تأييد كرد، پيلاطوس  اجازه  داد يوسف  جنازه  را ببرد.يوسف  نيز مقداري  پارچه  كتان  خريد و جنازه  را از بالاي  صليب  پايين  آورد و در آن  پيچيد و در مقبره  سنگي  خود گذاشت . يك  سنگ  نيز جلو در قبر كه  مثل  غار بود، غلطاند.مريم  مجدليه  و مريم  مادر يوشا نيز سر قبر بودند و ديدند جنازه  را كجا گذاشتند.

  عصر روز شنبه ، در پايان  روز استراحت ،  مريم  مجدليه ، سالومه  و مريم  مادر يعقوب  داروهاي  معطر خريدند تا مطابق  رسم  يهود، جسد مرده  را با آن  معطر سازند.روز بعد كه  يكشنبه  بود، صبح  زود پيش  از طلوع  آفتاب ، دارو را به  سر قبر بردند.  در بين  راه  تمام  گفتگويشان  درباره  اين  بود كه  چگونه  آن  سنگ  بزرگ  را از جلو در قبر جابجا كنند.وقتي  بر سر قبر رسيدند، ديدند كه  سنگ  بزرگ  جابجا شده  و درِ قبر باز است !  پس  داخل  قبر كه  مثل  يك  غار بود شدند و ديدند فرشته اي  با لباس  سفيد در طرف  راست  قبر نشسته  است . زنان  لرزيدند.ولي  فرشته  به  ايشان  گفت : «نترسيد. مگر بدنبال  عيساي  ناصري  نمي گرديد كه  روي  صليب  كشته  شد؟ او اينجا نيست . عيسي  دوباره  زنده  شده  است ! نگاه  كنيد، اين  هم  جايي  كه  جسدش  را گذاشته  بودند! اكنون  برويد و به  شاگردان  او و پطرس  مژده  دهيد كه  او پيش  از شما به  جليل  مي رود تا شما را در آنجاببيند، درست  همان طور كه  پيش  از مرگ  به  شما گفته  بود.»زنان   پا بفرار گذاشتند و از ترس  مي لرزيدند بطوريكه  نتوانستند با كسي  صحبت  كنند.عيسي  روز يكشنبه  صبح  زود زنده  شد. اولين  كسي  كه  او را ديد مريم  مجدليه  بود، كه  عيسي  از وجود او هفت  روح  ناپاك  بيرون  كرده  بود.  او نيز رفت  و به  شاگردان  عيسي  كه  گريان  و پريشان  حال  بودند، مژده  داد كه  عيسي  را زنده  ديده  است ! اما ايشان  سخن  او را باور نكردند.  تا اينكه  عصر همان  روز، عيسي  خود را به  دو نفر از ايشان  نشان  داد. آنان  از شهر اورشليم  بطرف  دهي  مي رفتند. ابتدا او را نشناختند، چون  ظاهر خود را عوض  كرده  بود. سرانجام  وقتي  او را شناختند، با عجله  به  اورشليم  بازگشتند و به  ديگران  خبر دادند. ولي  باز هيچ كس  حرفشان  را باور نكرد.در آخر عيسي  به  آن  يازده  شاگرد، وقتي  كه  شام  مي خوردند ظاهر شد و ايشان  را بخاطر بي ايماني  و سماجتشان  سرزنش  كرد، زيرا گفته هاي  كساني  را كه  او را بعد از مرگ  زنده  ديده  بودند، باور نكرده  بودند.سپس  به  ايشان  گفت : «حال  بايد به  سراسر دنيا برويد و پيغام  انجيل  را به  مردم  برسانيد.  كساني  كه  ايمان  بياورند و غسل  تعميد بگيرند، نجات  مي يابند، اما كساني  كه  ايمان  نياورند، داوري  خواهند شد.»كساني  كه  ايمان  مي آورند، با قدرت  من ، ارواح  پليد را از مردم  بيرون  خواهند  كرد و به  زبان هاي  تازه  سخن  خواهند گفت .  مارها را برخواهند داشت  و در امان  خواهند بود، و اگر زهر كشنده اي  بخورند صدمه اي  نخواهند ديد، دست  بر بيماران  خواهند گذاشت  و ايشان  را شفا خواهند داد.»چون  عيساي  خداوند سخنان  خود را به  پايان  رساند، به  آسمان  صعود كرد و به  دست  راست  خدا نشست .شاگردان  به  همه  جا رفته ، پيغام  انجيل  را به  همه  رساندند. خداوند نيز با ايشان  كار مي كرد و با معجزاتي  كه  عطا مي نمود، پيغام  ايشان  را ثابت  مي كرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:54  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

عیسی

آنچه در زیر می خوانید گزیده ای از انجیل مرقس با ترجمه ی تفسیری است که از سایت مرکز پژوهش های مسیحی نقل می شود  
   
اِنجيل  عيسي  مسيح ، فرزند خدا، اين  چنين  آغاز مي شودخدا به  زبان  اشعياي  نبي  خبر داده  بود كه  مسيح  را به  اين  جهان  خواهد فرستاد، و شخصي  را نيز پيش  از او گسيل  خواهد داشت  تا مردم  جهان  را براي  آمدن  او آماده  سازد. اين  شخص  همان  يحياي  پيامبر بودو به  مردم  مي گفت : «توبه  كنيد و غسل  تعميد بگيريد.»  مردم  از شهر اورشليم  و يهوديه  به   بيابان نزد یحیی  مي شتافتند تا سخنان  او را بشنوند. آنان  اعتراف  مي كردند و از يحيي  در رود اردن  غسل  تعميد مي گرفتند. او به  مردم  چنين  مي گفت : «بزودي  شخصي  خواهد آمد كه  از من  خيلي  بزرگتر است ، بطوري  كه  من  حتي  لياقت  خدمتگزاري  او را ندارم . من  شما را با آب  تعميد مي دهم ، ولي  او شما را به  روح القدس تعميدخواهدداد» يكي  از همان  روزها، عيسي  از شهر ناصره ، در ايالت  جليل ، نزد يحيي  رفت  و از او در رود اردن  تعميد گرفت . هنگامي  كه  عيسي  از آب  بيرون  مي آمد، ديد كه  آسمان  باز شد و روح القدس  به  شكل  كبوتري  فرود آمد و بر او قرار گرفت ، و ندايي  از آسمان  در رسيد و گفت : «تو فرزند عزيز من  هستی  »بلافاصله  پس  از اين  رويداد، روح  خدا، عيسي  را به  بيابان  برد. در آنجا چهل  روز تنها ماند. در اين  مدت  شيطان  او را وسوسه  مي كرد، اما فرشتگان  از او مراقبت  مي نمودند.

مدتي  بعد، عيسي  به  ايالت  جليل  آمد تا پيام  خدا را به  مردم  برساند.او فرمود: «زمان  موعود فرا رسيده  است .بزودي  خداوندْ ملكوت  خود را برقرار خواهد ساخت .» روزي  عيسي  در كناره  درياچه  جليل چشمش  به  شمعون  و برادرش  اندرياس  افتاد. ايشان مشغول  صيد ماهي  بودند، عيسي  ايشان  را صدا زد و فرمود: «از من  پيروي  كنيد تا شما را صياد مردم  سازم .»  ايشان به  دنبال  او براه  افتادند. كمي  جلوتر، يعقوب  و يوحنا، رانيز دعوت  كرد تا پيروي اش  كنند، آنها نیز قبول کردند.  سپس  همگي  وارد شهر كفرناحوم  شدند، و صبح  روز شنبه  به  عبادتگاه  يهود رفتند. در آنجا عيسي  پيغام  خدا را براي  مردم  بيان  فرمود.  در آن  عبادتگاه ، ديوانه اي  حضور داشت  كه  با ديدن  عيسي  فرياد زد:  «اي  عيساي  ناصري ، چرا ما را آسوده  نمي گذاري ؟ آيا آمده اي  ما را هلاك  سازي ؟ تو را مي شناسم ؛ تو فرستاده  مقدس  خدا هستي .»  عيسي  حرف  روح  پليد را قطع  كرد و دستور داد تا از او بيرون  بيايد. همان  دم ، روح  پليد نعره اي  برآورد و از او خارج  شد.  حيرت  همه  حاضرين  را فرو گرفت ؛ ايشان  با هيجان  به  يكديگر مي گفتند: «اين  ديگر چه  نوع  مكتب  جديدي  است ؟ كلام  او بقدري  قدرت  دارد كه  حتي  ارواح  پليد نيز از او فرمان  مي برند!»  طولي  نكشيد كه  در تمام  ايالت  جليل  خبر معجزه  عيسي  پيچيد.  

عيسي  از كنيسه  خارج  شد، و به  اتفاق  يعقوب  و يوحنا به  خانه  شمعون  و اندرياس  رفت .   وقتي  به خانه  رسيدند، ديدند كه  مادر زن  شمعون  تب  كرده  و خوابيده  است ؛ فوري  به  عيسي  خبر دادند.  عيسي  نزد او رفت ، دستش  را گرفت  و او را برخيزاند. همان  لحظه  تبش  قطع  شد و برخاست  ومشغول پذيرايي گرديد.هنگام  غروب ، مردم  بيماران  و ديوانگان  را نزد عيسي  آوردند تا شفايشان  دهد  پس  عيسي  بيماران  زيادي  را شفا بخشيد.صبح  روز بعد، وقتي  هنوز هوا تاريك  بود، عيسي  برخاست  و تنها به  صحرا رفت  تا در آنجا دعا كند.  كمي  بعد شمعون  با سايرين  به  جستجوي  او رفتند.  وقتي  او را يافتند، گفتند: «همه  بدنبال  شما مي گردند.»  ولي  عيسي  در جواب  ايشان  فرمود: «بايد به  شهرهاي  ديگر هم  بروم ، تا به  اهالي  آنجا نيز پيغامم  را برسانم.»   روزي  يك  جذامي  آمده ، نزد عيسي  زانو زد و التماس كنان  گفت : «اگر بخواهيد مي توانيد مرا شفا دهيد.» عيسي  دست  خود را بر او گذاشت  و فرمود: «البته  كه  مي خواهم ! شفا بياب .» بلافاصله  شفا يافت . هنگامي  كه  عيسي  او را مرخص  مي نمود، با تأكيد زياد به  او فرمود: بين  راه با كسي  صحبت  نكن .اما او فرياد مي زد كه  شفا يافته  است.در نتيجه،مردم  دور عيسي  جمع  شدند.پس  از چنـد روز، عيسي  به  كفرناحوم  بازگشت  و خبر ورود او فوري در شهر پيچيد. خانه اي  كه  عيسي  در آن  بود پر شد.در آن  حال ، او پيام  خدا را براي  مردم  بيان  مي كرد.  درهمين  هنگام ، چهار نفر،مرد افليجي  را بر تختي  آوردند. و او را در مقابل پای عیسی قرار دادند وقتي  عيسي  به  آن  افليج  فرمود: «پسرم  گناهانت  بخشيده  شد»بعضي  از علماي  مذهبي  كه  در آنجا نشسته  بودند، پيش  خود فكر كردند:  «عجب  كفري ! مگر او خداست  كه  چنين  چيزي  مي گويد؟.»عيسي  همان  لحظه  در خود درك  كرد كه  چه  فكر مي كنند. پس  رو به  ايشان  كرده ، فرمود: «چرا از اين  موضوع  در انديشه ايد؟  آيا فكر مي كنيد بخشيدن  گناهان  انسان ، از شفا دادن  مرضش  سختتر است ؟» آنگاه  رو به  افليج  كرد و به  او فرمود: «تو شفا يافته اي .» افليج  از جا پريد و از آن  خانه  خارج  شدعيسي  بار ديگر به  ساحل  دريا رفت  و مردم  دور او حلقه  زدند. عيسي  نيز ايشان  را تعليم  مي داد. سپس  هنگامي  كه  مي رفت ، لاوي  پسر حلفي  را ديد؛ او مأمور جمع آوري  باج  و خراج  بود و در محل  كارش  نشسته  بود. عيسي  به  او فرمود: «بيا و از من پيروي  كن .» لاوي  نيز بلافاصله  بدنبال  او براه  افتاد.  آنشب  لاوي  تمام  همكاران  خود و افراد بدنام  شهر را براي  شام  دعوت  كرد تا عيسي  و شاگردان  او را ببينند. بعضي  از روحانيون  يهود، وقتي  عيسي  را ديدند كه  با چنين  اشخاص  بدنام  سر يك  سفره  نشسته  است ، به  شاگردان  او گفتند: «چطور استاد شما رغبت  مي كند با اين  اشخاص  پست  همنشين  باشد؟»عيسي  سخن آنان را شنيد و به  ايشان فرمود:«بيماران  به  پزشك  نياز دارند، نه  اشخاص  سالم . من  نيز آمده ام  تا گمراهان  را به  راه  راست دعوت كنم نه كساني راكه خودراعادل ومقدس می پندارند» پيروان  يحيي  و نيز فريسيان  عادت  داشتند بطور مرتب  روزه  بگيرند. پس  عده اي  نزد عيسي  آمدند و از او پرسيدند: «چرا شاگردان  شما،روزه  نمي گيرند؟»  عيسي  به  ايشان  فرمود: « روزه  شما يكي  از مراسم  كهنه اي  است  كه  با روش  جديد من  سازگار نمي باشد. مثل  اينست  كه  يك  تكه  پارچه  نو را به  لباس  كهنه  وصله  كنيد؛ مي دانيد چه  مي شود؟ بزودي  وصله  جدا مي شود و پارگي  لباس  بدتر از اول  مي گردد. همچنين ، خودتان  بهتر مي دانيد كه  شراب  تازه  را در مَشك  كهنه  نمي ريزند، چون  مَشك  كهنه  مي تركد؛ آنگاه  هم  شراب  از بين  مي رود و هم  مَشك . شراب  تازه  را بايد در مَشك  تازه  ريخت .»
  
يك  روز شنبه ، عيسي  و شاگردانش  از ميان  كشتزارها مي گذشتند. وشاگردان  خوشه هاي  گندم  رامي چيدند و دانه هايش  را مي خوردند.  برخي  از روحانيون  يهود به  عيسي  گفتند: «پيروانت  نبايد اين  كار را بكنند، چون  برخلاف  دستورات  مذهبي  ماست . امروز نبايد دست  به  هيچ  كاري  زد.» اما عيسي  پاسخ  داد: «مگر در تورات  نخوانده ايد كه  داود و يارانش  وقتي  گرسنه  بودند، چه  كردند؟   زماني  كه  وارد خانه  خدا شدند و نان  مقدس  را خوردند، در حاليكه  فقط  كاهنان  اجازه  داشتند آن  نان  را بخورند. آيا آن  كار برخلاف  دستورات  مذهبي  نبود؟»   سپس  افزود: «روز شنبه  براي  استراحت  انسان  بوجود آمد، نه  انسان  براي  روز شنبه». در كفرناحوم  عيسي  بار ديگر به  كنيسه  رفت  و در آنجا مردي  را ديد كه  دستش  از كار افتاده  بود. مخالفانش  مواظب  بودند تا اگر آن  مرد را درروزشنبه شفا بخشد، او را متهم  كنند به  اينكه  دستورات مذهبي رازيرپامي گذارد.عيسي   رو به  مخالفانش  كرد و فرمود: «بنظر شما روز شنبه  براي  چيست ؟ براي  نيكي  كردن  است  يا بدي  كردن ؟ براي  نجات  دادن  جان  است  يا براي  هلاك  ساختن  آن ؟» هيچكس  حرفي  نزد. عيسي به  آن  مرد فرمود: «دستت  را دراز كن !» مرد دستش  را دراز كرد و همان  لحظه  شفا يافت .  فريسيان  بلافاصله  از كنيسه  خارج  شدند و نزد افراد حزب  «هيروديان » رفتند و با يكديگر مشورت  كردند تا راهي  بيابند كه  عيسي  را بكشند.  در اين  ضمن ، عيسي  به  همراه  پيروانش  بسوي  ساحل  درياچه  رفت  و جمعي  بيشمار از اهالي  جليل  و يهوديه  ...به  دنبالش  روانه  شدند، عيسي  به  تپه اي  برآمد و از آناني  كه  منظور نظرش  بودند، دعوت  كرد تا نزد او بروند.  سپس ، از ميانشان  دوازده  نفر را برگزيد تا شاگردان  هميشگي  او باشند و ايشان  را بفرستد كه  پيام  خدا را به  گوش  مردم  برسانند، بيماران  را شفا دهند .آن  دوازده  نفر اينان  هستند: شمعون  (كه  عيسي  او را «پِطرُس » لقب  داد)؛ يعقوب  و يوحَنّا (كه  پسران  زبدي  بودند و عيسي  آنان  را «پسران  رعد» لقب  داد)؛ اندرياس ، فيليپ ، بَرتولُما، متّي '، توما، يعقوب  (پسر حلفي )، تِدّي ، شَمعون  و يهودا اِسخَريوطي .وقتي  عیسی بازگشت ، عده  زيادي  جمع  شدند. نزديكانش  با شنيدن  اين  خبر آمدند تا او را به  خانه اش  ببرند، چون  فكر مي كردند عقلش  را از دست  داده  استعده اي  از علماي  ديني  نيز كه  از اورشليم  آمده  بودند، مي گفتند: «شيطان  كه  رئيس  ارواح  ناپاك است  به  جلدش  رفته ، و به  همين  دليل  روحهاي  ناپاك  از او فرمان  مي برند.»عيسي  ايشان  را خواست  و مَثَلها زده ، از ايشان  پرسيد: «چگونه  ممكن  است  شيطان  خودش  را بيرون  براند؟ اگر شيطان  با خودش  مي جنگيد، قادر به  انجام  هيچ  كاري  نمي شد و تابحال  نابود شده بود.براي  بيرون  كردن  ارواح  پليد بايد اول  شيطان را بست . عين  حقيقت  را به  شما مي گويم  كه  هر گناهي  كه  انسان  مرتكب  شود، قابل  بخشش  مي باشد، حتي  اگر كفر به  من  باشد.   ولي  اگر كسي  به  روح القدس  كفر گويد، خدا هرگز او را نخواهد بخشيد و بار اين  گناه  تا ابد بر دوش  او خواهد ماند.»عيسي  اين  را به  اين  علت  گفت  كه  مردم  بجاي  اينكه  معجزات  او را ناشي  از قدرت  روح القدس  بدانند، مي گفتند كه  او بقدرت  شيطان  معجزه  مي كند.آنگاه  مادر و برادران  عيسي  آمدند و كسي  را فرستادند تا او را خبر كند. در حاليكه  عيسي  در ميان  عده اي  نشسته  بود، به  او پيغام  داده ، گفتند: «مادر و برادرانت  بيرون  منتظر هستند.»در پاسخ  ايشان  فرمود: «مادر من  كيست ؟ برادرانم  چه  كساني  هستند» و نگاهي  به  آناني  كه  در اطرافش  نشسته  بودند، انداخت  و فرمود: «اينان  مادر و برادرانم  هستند.هر كه  خواست  خدا را بجا آورد، او برادر و خواهر و مادر من  است ».

   بار ديگر عيسي  در كنار درياچه  به  تعليم  مردم  پرداخت .او وقتي  مي خواست  چيزي  به  مردم  بياموزد، معمولاً آن  را بصورت  داستان  بيان  مي كرد. مثلاً يكبار اين  داستان  را نقل  كرد:
«گوش  كنيد! روزي  كشاورزي  رفت  تا در مزرعه اش  تخم  بكارد. هنگامي  كه  تخم  مي پاشيد، مقداري  از تخمها در جاده  افتادند و پرنده ها آمده ، آنها را از آن  زمين  خشك  برداشتند و خوردند. مقداري  نيز روي  خاكي  افتادند كه  زيرش  سنگ  بود؛ به  همين  خاطر زود سبز شدند، ولي  طولي  نكشيد كه  زير حرارت  آفتاب  سوختند و از بين  رفتند، چون  ريشه  محكمي  نداشتند.  بعضي  از تخم ها نيز در ميان  خارها ريخت ؛ خارها دور آنها را گرفتند و نگذاشتند ثمري  بدهند.  اما مقداري  از تخمها در زمين  خوب  و حاصلخيز افتادند و سي  برابر زيادتر و بعضي ها تا شصت  و حتي  صد برابر ثمر دادند.» پس  از آن ، وقتي  آن  دوازده  نفر و ساير پيروانش  با او تنها بودند، از او پرسيدند: «منظور از اين  داستان  چه  بود؟»عيسي  جواب  داد: «خدا به  شما اين  اجازه را عطا فرموده  تا اسرار ملكوتش را درك  نماييد. ولي  براي  آناني  كه  از من  پيروي  نمي كنند، بايد همه  چيزها را به  صورت  مُعّما و مثل  بيان  كرد.همانطور كه  يكي  از پيامبران  فرموده : با اينكه  مي بينند و مي شنوند، اما چيزي  درك  نمي كنند و بسوي  خدا برنمي گردند تا خدا گناهانشان  را ببخشد.» سپس  به  ايشان  گفت : «منظور از كشاورز كسي  است  كه  پيام  خدا را مانند تخم  در دل  مردم  مي كارد. آن  جاده  خشك  كه  بعضي  تخمها بر آن  افتاد، دل  سنگ  كساني  است  كه  پيام  خدا را مي شنوند، ولي  چون  قلبشان  سخت  است ، فوراً شيطان  مي آيد و آنچه  را كاشته  شده  است  مي ربايد.   خاكي  كه  زيرش  سنگ  بود، دل  كساني  است  كه  با خوشحالي  پيام  خدا را مي شنوند.  ولي  مانند آن  نهال  تازه ، چون  ريشه  عميقي  نمي دوانند، دوام  نمي آورند. اينها گرچه  اول  خوب  پيش  مي روند ولي  همينكه  بخاطركلام  آزار و اذيتي  ببينند، فوري  ايمان  خود را از دست  مي دهند.  زميني  كه  از خارها پوشيده  شده  بود، مانند قلب  اشخاصي  است  كه  پيام  را قبول  مي كنند،  اما چيزي  نمي گذرد كه  گرفتاريهاي  زندگي ، عشق  به  ثروت ... آنقدر فكرشان  را مشغول  مي كند كه  ديگر جايي  براي  پيام  خدا در قلبشان  باقي  نمي ماند؛ در نتيجه  هيچ  ثمره اي  به  بار نمي آيد.  و اما زمين  خوب  و حاصلخيز، دل  انسان هايي  است  كه  پيام  خدا را با جان  و دل  مي پذيرند و در مقابل ، سي  برابر، شصت  و حتي  صد برابر ثمر مي دهند»  او پيام  خدا را تا آنجا كه  مردم  مي توانستند بفهمند، بصورت  داستان  و با مَثَلهاي  بسيار براي  ايشان  بيان  مي فرمود. ولي  وقتي  با شاگردانش  تنها مي شد، معني  تمام  آنها را به  ايشان  مي گفت .

 غروب  آن  روز، عيسي  به  شاگردانش  فرمود: «به  كناره  ديگر درياچه  برويم .»  شاگردانش با همان  قايقي  كه  عيسي  در آن  نشسته  بود، به  راه  افتادند.  چيزي  نگذشت  كه  طوفاني  شديد در گرفت ، قايق  نزديك  بودغرق  شود.  اما عيسي  در انتهاي  قايق  آسوده  خاطر خوابيده  بود. شاگردان  گفتند: «استاد، استاد، داريم  غرق  مي شويم .» او برخاست  و به  باد و دريا فرمان  داد: «آرام  شو!» همان  لحظه همه  جا آرامي  كامل  برقرار شد. عيسي  به  شاگردانش  فرمود: «چرا اينقدر ترسيده  بوديد؟ آيا هنوز هم  به  من  اعتماد نداريد؟» ايشان به  يكديگر مي گفتند: «اين  ديگر چگونه  انساني  است  كه  حتي  باد و دريا هم  اطاعتش  مي كنند!»

  به  اين  ترتيب  به  آنطرف  درياچه ، به  سرزمين جدري ها رسيدند.   هنگامي  كه  عيسي  پا به  ساحل  مي گذاشت ، شخصي  كه  گرفتار روح  ناپاك  بود از قبرستان  بيرون  آمد و بسوي  او دويد. عيسي  به  روح  ناپاكي  كه  در آن  مرد بود فرمان  داد: «اي  روح  ناپاك  از اين  مرد خارج  شو!» روح  ناپاك  از دهان  آن  مرد فريادي  بلند برآورد و گفت : «اي  عيسي ، اي  فرزند خداي  متعال ، براي  چه  به  سراغ  ما آمده اي ؟ ترا بخدا مرا عذاب  نده !»  عيسي  از او پرسيد: «نام  تو چيست ؟» روح  ناپاك  از زبان  مرد جواب  داد: «نام  من  قُشون  است ، چون  ما عده  زيادي  هستيم  كه  داخل  اين  مرد شده ايم .»  ارواح  پليد شروع  به  خواهش  و تمنا كردند كه  از آن  سرزمين  بيرونشان  نكند.  اتفاقاً يك  گله  خوك  در بلندي  كنار درياچه  مي چريدند. پس  ارواح  پليد از او استدعا كرده ، گفتند: «ما را داخل  خوكها بفرست » عيسي  خواهش  آنها را پذيرفت ؛ پس  همه  روح هاي  ناپاك  از آن  مرد بيرون  آمدند و داخل  خوكها شدند و تمام  آن  گله  بزرگ  كه  حدود دوهزار خوك  بود، از سراشيبي  تپه  به  درياچه  ريختند و خفه  شدند .خوك چرانها به  شهر و دهات  اطراف  فرار كردند و به  مردم  خبر مي دادند، مردم  با عجله  مي آمدند تا ماجرا را ببينند.چيزي  نگذشت  كه  جمعيت  بزرگي  جمع  شدند و از عيسي  خواهش  كردند كه  از سرزمينشان  برود و ديگر كاري  به  كارشان  نداشته  باشد.  عيسي  سوار قايق  شد و به  آن  سوي  درياچه  رفت. وقتي  به  ساحل  رسيد، عده  زيادي  نزدش  گرد آمدند.  در اين  هنگام  مردي  به  نام  يايروس  خود را به  عيسي  رساند و در مقابل  پايهاي  او به  خاك  افتاد.  او التماس كنان  گفت : «دختر كوچكم  در حال  مرگ  است ؛ از شما خواهش  مي كنم  او را شفا دهید»عيسي  با او به  راه  افتاد. در راه هنگامي  كه  عيسي  مشغول  صحبت  بود، از خانه  يايروس  خبر آوردند كه  دخترش  فوت  كرده  و ديگر لزومي  ندارد مزاحم  عيسي  شود.وقتي  عيسي  اين  را شنيد، فوراً رو به  يايروس  كرد و فرمود: «نترس ! فقط  به  مـن  ايمان  داشته  باش !»  اين  را گفت  و اجازه  نداد غير از پطرس ، يعقوب  و يوحنا كسي  ديگر همراهش  به  خانه  يايروس برود. به  خانه  يايروس رسيدند، ديدند. عيسي  داخل  شد و به  ايشان  فرمود: «چرا گريه  و زاري  راه  انداخته ايد؟ دختر نمرده ، خوابيده  است »مردم  با شنيدن  اين  سخن ، او را مسخره  نمودند؛ ولي  عيسي وارد اطاقي  شد كه  دختر در آن  آراميده  بودعيسي  دستش  را گرفت  و فرمود: «دخترم ، بلند شو!»آن  دختر كه  دوازده  سال بيشتر نداشت ، فوري  برخاست  و شروع  به  راه  رفتن  كرد.  آنگاه  عيسـي  از آن  ديار روانه  شد و همراه شاگردانش  به  ناصره بازگشت. روز شنبه  به  كنيسه  رفت  تا تعليم دهد. مردم  از حكمت  و معجزات  او غرق  در شگفتي  شدند، مخصوصاً كه  همشهري  ايشان  نيز بود. آنان  مي گفتند: «مگر او چه  چيز از ما بيشتر دارد؟او كه  همان  نجّار است  و مادرش  مريم  و برادرانش  هم  يعقوب ...هستند؛ خواهرانش  نيز در ميان  ما زندگي  مي كنند.» و بدين  ترتيب  غرورشان  اجازه  نداد با احترام  به  سخنان  او گوش  فرا دهند.  عيسي  به  ايشان  فرمود: «پيامبر را همه  جا گرامي  مي دارند، مگر در شهر خود و ميان  خويشاوندان  و خانواده  خويش .» عيسي  به  دهكده ها رفته ، به  تعليم  دادن  مردم  پرداخت. او دوازده  شاگرد خود را فراخواند و ايشان  را دو به  دو فرستاد و به  ايشان  قدرت  داد تا ارواح  پليد را از مردم  بيرون  كنند.در ضمن  به  ايشان  فرمود: «جز چوبدستي  چيزي  همراه  خود نبريد. به  هر دِهي  كه  رسيديد، فقط  در يك  خانه  بمانيد و تا وقتي  در آن  دِه  هستيد محل  اقامت  خود را عوض  نكنيد. اگر در جايي  شما را نپذيرفتند و حاضر نبودند به  سخنانتان  گوش  دهند، از آنجا بيرون  برويد و گرد و خاكي  را كه  از آن  ده  بر پايهايتان  نشسته  است  پاك  كنيد، تا نشان  دهيد كه  آنان  چه  فرصتي  را از دست  داده اند.»  پس  ايشان رفته ، همه  مردم  را به  توبه  از گناهان دعوت  كردند.  پس  از مدتي ، شاگردان  عيسي  از سفر برگشتند و او را از كارهايي  كه  كرده  و تعاليمي  كه  داده  بودند، آگاه  ساختند.   عيسي  به  ايشان  گفت : «بياييد از غوغاي  جمعيت  كمي  دور شويم  و استراحت  كنيم .» پس  سوار قايقي  شدند تا به  جاي  خلوتي  بروند.  وقتي  عيسي  پا به  ساحل  گذاشت  مردم  طبق  معمول  دور او جمع  شدند. اوتعاليم  بسياري  به  ايشان  داد.  نزديك  غروب ، شاگردان  نزد او آمدند و گفتند: «به  مردم  بگوييد به  دهات  اطراف  بروند و براي  خود خوراك  تهيه  كنند، چون  در اين  جا ، چيزي  براي  خوردن  پيدا نمي شود.»  ولي  عيسي  فرمود: «شما خودتان به ايشان خوراك بدهيد»پرسيدند: «با دست  خالي ؟ »عيسي  فرمود: «برويد ببينيد چقدر نان  داريم .»پس  از تحقيق ، آمدند و گفتند كه  پنج  نان  و دو ماهي  دارند. آنگاه  عيسي  به  مردم  فرمود تا بر روي  زمين  بنشينند. طولي نكشيد كه  مردم  روي  سبزه ها نشستند .عيسي  آن  پنج  نان  و دو ماهي  را در دست  گرفت  و به  سوي  آسمان  نگاه  كرد و خدا را شكرنمود. سپس  نانها را تكه تكه  كرد و با ماهي  به  يارانش  داد تا پيش  مردم  بگذارند.  مردم  آنقدر خوردند تا كاملاً سير شدند. تعداد كساني  كه  نان  و ماهي  را خوردند حدود 000ر5 مرد بود؛ با اينحال ، از خرده  نانها و ماهيها، دوازده  سبد پر شد.  بلافاصله  پس  از آن ، عيسي  به  شاگردانش  فرمود تا سوار قايق  شوند و به  كناره  ديگر درياچه  به  بيت صيدا بروند تا خود نيز پس  از روانه  كردن  مردم ، به  ايشان  ملحق  شود.  پس  عيسي  مردم  را مرخص  فرمود و از تپه اي  بالا رفت  تا دعا كند.   كم كم  شب  شد. قايق  شاگردان  به  وسط  درياچه  رسيده  بود و عيسي  هنوز در تنهايي  مشغول  دعا بود.   در اين  هنگام ، او ديد كه  ايشان  در زحمت  افتاده اند و با باد و موج  دست  بگريبانند.پس  نزديك  به  ساعت  سه  بعد از نيمه  شب ، عيسي  بر روي  آب  قدم  زنان  بسوي  قايق  حركت  كرد و مي خواست  از ايشان  بگذرد  كه  شاگردان  متوجه  شدند. به  گمان  اينكه  روحي  مي بينند، از ترس  فرياد زدند،  ولي  عيسي  فوري  گفت : « نترسيد، من  هستم !»   آنگاه  سوار قايق  شد و باد از وزيدن  باز ايستاد.

   روزي ، چند نفر از روحانيان  يهود از اورشليم آمدند تا درباره  عيسي  تحقيقاتي  بعمل  آورند. ايشان  وقتي  متوجه  شدند كه  بعضي  از شاگردان  او با دستهاي  نجس ، يعني  ناشسته ، غذا مي خورند، آنان  را سرزنش  كردند.  روحانيان  از عيسي  پرسيدند: «چرا پيروانت  اين  آداب  و رسوم  قديمي  ما را زير پا مي گذارند . آنها با دستهاي  نجس  غذا مي خورندعيسي  در پاسخ  ايشان  فرمود: «اي  آدمهاي  دورو! اشعياي  پيامبر در وصف  شما خوب  گفته  است  كه : اين  مردم  با چه  زبان  شيريني  درباره  خدا سخن  مي گويند اما در قلبشان  محبتي  براي  او ندارند. عبادتشان  ظاهرسازي  است ، چون  مردم  را وادار مي كنند بجاي  احكام  خدا، به  مقررات  پوچ  ايشان  گوش  دهند. بلي ، اشعيا درست  گفته  است . چون  شما دستورات  مهم  خدا را كنار گذاشته ايد و آداب  و رسوم  خود را جانشين  آن  ساخته ايد. حتي  حاضريد احكام  خدا را زير پا بگذاريد تا آداب  و رسوم  خودتان  را حفظ  كنيد.» آنگاه  عيسي  مردم  را فرا خوانده  به  ايشان  فرمود: «خوب  گوش  كنيد و سعي  كنيد بفهميد. هرگز خوراكي  كه  انسان  مي خورد، نمي تواند او را نجس  كند. فكرها و گفتار زشت  انسان  است  كه  او را نجس  مي سازند»   شاگردان  مقصود او را از اين  گفته  جويا شدند.  عيسي  به  ايشان  فرمود: «شما نيز اين  مسايل  را درك  نمي كنيد؟ مگر نمي دانيد كه  آنچه  مي خوريد، به  روحتان  لطمه اي  نمي زند و آن  را نجس  نمي سازد؟  زيرا خوراك  با قلب  و روح  شما كاري  ندارد.  سپس  افزود: «آنچه  انسان  را نجس  مي سازد، افكاري  است  كه  از وجود او تراوش  مي كند.  چون  از وجود و قلب  انسان  است  كه  فكرهاي  نادرست  بيرون  مي آيند، و منجر به  اعمال  نادرست  مي شوند، اعمالي  نظير: دزدي ، آدم كشي ، زناكاري ...  تمام  اين  چيزهاي  شرم آور از وجود و قلب  انسان  سرچشمه  مي گيرد و انسان  را نجس  ساخته ، از خدا دور مي كند»  آنگاه  عيسي  ايالت  جليل  را ترك  گفته ، به  شهرهاي  صور و صيدون  رفت . زني  نزد او آمد كه  دختر كوچكش  گرفتار روح  ناپاك  بود.  و التماس  كرد كه  فرزندش  را از شر روح  ناپاك  نجات  دهد. اين  زن  اهل  فينيقيه  سوريه  و غير يهودي  بود.عيسي  به  او گفت : «من  بايد نخست  قوم  خود، يعني  يهوديان  را ياري  كنم . خوب  نيست  نان  فرزندان  را بگيريم  و مقابل  سگها بيندازيم »زن  جواب  داد: «درست  است  سَروَر من . ولي  حتي  سگ ها نيز از پس  مانده  خوراك  فرزندان  خانه  مي خورند.»  عيسي  گفت : «آفرين ، نيكو پاسخ  گفتي . بخاطر همين  پاسخ ، دخترت  را شفا مي بخشم .».  

     عيسي  همراه  شاگردان  خود سوار قايقي  شد و به  ناحيه  دلمانوته  آمد.    فريسيان  گرد آمدند تا با او به  بحث  و مجادله  بپردازند. پس  به  او گفتند: «براي  ما معجزه اي  كن . تا به  تو ايمان  آوريم .»   عيسي  آهي  از دل  برآورد و گفت : «هرگز! مگرچقدرمعجزه بايد ببينيد تا ايمان بياوريد»  پس  ايشان  را واگذاشت  و سوار قايق  شد و به  آنسوي  درياچه  رفت .  ولي  شاگردان، فراموش  كردند به  اندازه  كافي  با خود نان  بردارند و در قايق  فقط  يك  نان  داشتند.  در همان  حال  كه  در درياچه  پيش  مي رفتند، عيسي  به  ايشان  هشدار داد و گفت : «مواظب  باشيد واز خميرمايه  هيروديس  پادشاه  و فريسي ها خود را دور نگه داريد»  شاگردان  با يكديگر درباره  منظور عيسي  بحث  مي كردند؛ و بالاخره  به  اين  نتيجه  رسيدند كه  لابد عيسي  درباره  نان  صحبت  مي كند چون  فراموش  كرده اند با خود نان  بياورند. درصورتي  كه  منظور عيسي  اين  بود كه  مانند فريسي ها دورو، و مثل  هيروديس  در پي  جلال  و شهوت  دنيا نباشند.عيسي  فهميد كه  با يكديگر درباره  چه  گفتگو مي كنند. پس  گفت : «هيچ  چنين  منظوري  نداشتم . چرا درك  نمي كنيد؟ مگر فكرتان  از كار افتاده  است ؟ شما كه  چشم  داريد، پس  چرا نمي بينيد؟ چرا گوشهايتان  را باز نمي كنيد تا بشنويد؟  چرا معني  سخنان  مرا درك  نمي كنيد؟»عیسی از ايشان  پرسيد: «مردم  درباره  من  چه  عقيده اي  دارند؟ بنظر آنها من  كه  هستم ؟»  شاگردان  جواب  دادند: «بعضي ها فكر مي كنند كه  شما همان  يحياي  پيغمبریا الیاس يا يكي  ديگر از پيامبران  گذشته  هستيد كه  دوباره  ظهور كرده  است »  پرسيد: «شما چطور؟ بنظر شما من  كه  هستم ؟»پطرس  گفت : «شما مسيح  هستيد.»  ولي  عيسي  به  ايشان  دستور داد كه  درباره  او چيزي  به  كسي  نگويند.آنگاه  عيسي  به  ايشان  گفت  كه  چه  عذابهايي  خواهد كشيد، و چطور سران  قوم  يهود و كاهنان  اعظم  او را طرد كرده ، خواهند كشت ، ولي  روز سوم  دوباره  زنده  خواهد شد.  وقتي  عيسي  اين  مطلب  را آشكارا بيان  كرد، پطرس  او را به  كناري  كشيد و به  او گفت كه  نبايد چنين  سخناني  برزبان براند.عيسي   با لحني  تند به  پطرس  فرمود: «دور شو از من  اي  شيطان ! تو با ديد انساني  به  اين  موضوع  نگاه  مي كني ، نه  با ديد خدايي .»  آنگاه  شاگردان  و مردم  را صدا زد و فرمود: «اگر كسي  از شما بخواهد پيرو من  باشد، بايد از آرزوها و آسايش  خود چشم  بپوشد و صليب  خود را بر دوش  گيرد و مرا دنبال  كند.هر كه  بخاطر من  و بخاطر پيام  نجاتبخش  انجيل ، حاضر باشد جانش  را فدا كند، آن  را نجات  خواهد داد. ولي  هر كه  تلاش  كند جانش  را حفظ  نمايد آن  را از دست  خواهد داد.چه  فايده  كه  انسان  تمام  دنيا را ببرد ولي  در عوض  جانش  را از دست  بدهد؟ مگر چيزي  با ارزشتر از جان  او پيدا مي شود؟  و اگر كسي  در اين روزگار پر از گناه  و بي ايماني ، از من  و از سخنان  من  عار داشته  باشد، من  نيز هنگامي  كه  با فرشتگان  مقدس  در شكوه  و جلال  پدرم  باز گردم ، از او عار خواهم  داشت .»

عيسي  به  شاگردان  خود فرمود: «بعضي  از شما كه  الان  در اينجا ايستاده ايد، پيش  از مرگ ، ملكوت  خدا را با تمام  شكوهش  خواهيد ديد.»شش  روز بعد، عيسي  با پطرس ، يعقوب  و يوحنا به  بالاي  تپه اي  رفت . كس  ديگري  در آنجا نبود.ناگاه  صورت  عيسي  بطرز پرشكوهي  شروع  به  درخشيدن  كرد  و لباسش  درخشان  و مثل  برف  سفيد شد، بطوري  كه  هيچ كس  بر روي  زمين  نمي تواند لباسي  را آنقدر سفيد بشويد.  آنگاه  الياس  و موسي  ظاهر شدند و با عيسي  به  گفتگو پرداختندپطرس  شگفت زده  گفت : «استاد، چه  خوب  مي شود اينجا بمانيم . اگر اجازه  بفرماييد، سه  سايبان  بسازيم ، براي  هر يك  از شما، يك  سايبان »پطرس  اين  حرف  را زد تا چيزي  گفته  باشد، چون  نمي دانست  چه  بگويد و همه  از ترس  مي لرزيدند.  اما در همان  حال ، ابري  بالاي  سرشان  سايه  افكند و ندايي  از آن  در رسيد كه  «اين  فرزند عزيز من  است ؛ سخنان  او را بشنويد!»ايشان  بلافاصله  به  اطراف  نگاه  كردند، ولي جزعيسي كس ديگري رانديدند.هنگامي  كه  از كوه  پايين  مي آمدند، عيسي  به  ايشان  فرمود تا پيش  از زنده  شدنش ، درباره  آنچه  ديدند به  كسي  چيزي  نگويند.  ايشان  نيز اطاعت  نمودند، ولي  اغلب  درباره  آن  ماجرا با يكديگر گفتگو مي كردند و در اين  فكر بودند كه  منظور عيسي  از «زنده  شدن » چه  بوده  است . وقتي  به  پاي  كوه  رسيدند، ديدند كه  عده  زيادي  دور آن  نُه  شاگرد ديگر جمع  شده اند و چند نفر از سران  قوم  يهود نيز با ايشان  بحث  و گفتگو مي كنند.  عيسي  پرسيد: «درباره  چه  بحث  مي كنيد؟»مردي  از آن  ميان  جواب  داد: «استاد، پسرم  را به  اينجا آوردم  تا او را شفا دهيد. از شاگردان  شما خواهش  كردم  روح  ناپاك  را از او بيرون  كنند، ولي  نتوانستند.»  عيسي  فرمود: «اي  قوم  بي ايمان ، تا كي  با شما باشم  تا ايمان  بياوريد؟».آنگاه عیسی پسر را شفا داد.بعداً وقتي  شاگردان  در خانه  با عيسي  تنها بودند، از او پرسيدند: «چرا ما نتوانستيم  روح  ناپاك  را بيرون  كنيم ؟»  عيسي  فرمود: «اين  نوع  روح  ناپاك  جز با دعا بيرون  نمي رود.»سپس  به  كَفَرناحوم  رسيدند. عيسي  از ايشان  پرسيد: «در بين  راه  با هم  چه  مي گفتيد؟» ايشان  خجالت  مي كشيدند جواب  دهند، زيرا در بين  راه  بحث  و گفتگو مي كردند كه  چه  كسي  از همه  بزرگتر است .  پس  عيسي  نشست  و آنها را دور خود جمع  كرد و گفت : «هر كه  مي خواهد از همه  بزرگتر باشد، بايد كوچكتر از همه  و خدمتگزار همه  باشد »  روزي  يوحنا، به  او گفت : «استاد، مردي  را ديديم  كه  به  نام  شما ارواح  ناپاك  را از مردم  بيرون  مي كرد؛ ولي  ما به  او گفتيم  كه  اين  كار را نكند چون  او جزو دسته  ما نبود.» عيسي  فرمود:«نه ، اين  كار را نكنيد، چون  كسي  كه  به  اسم  من  معجـزه اي  مي كند، مخالف  من  نـيست . ولي  اگر كسي  باعث  شود يكي  از اين  كودكان  كه  به  من  ايمان  دارند، ايمانش  را از دست  بدهد، براي  او بهتر است  يك  سنگ  بزرگ  دور گردنش  آويخته  و به  دريا انداخته  شود.  اگر از دستت  خطايي  سر مي زند، آن  را بِبُر؛ چون  بهتر است  يك  دست  داشته  باشي  و تا ابد زنده  بماني  تا اينكه  دو دست  داشته  باشي  و در آتش  بي امان  جهنم  بيفتي .اگر پايت  تو را به  سوي  بدي  مي كشاند، آن  را ببر؛ چون  بهتر است  يك  پا داشته  باشي  و تا ابد زنده  بماني  تا اينكه  دو پا داشته  باشي  و در جهنم  بسر ببري .اگر چشمت  گناه  كند، آن  را درآور؛ چون  بهتر است  يك  چشم  داشته  باشي  و وارد ملكوت  خدا شوي  تا اينكه  دو چشم  داشته  باشي  و آتش  جهنم  را ببيني ،  جايي  كه  كرم هاي  بدن خوار هرگز نمي ميرند و آتش ، هيچگاه  خاموش  نمي شود. هركس  بايد براي  خدا همچون  قرباني  باشد كه  با آتش  رنجها و زحمات  پاك  مي شود، همانطور كه  يك  قرباني  با نمك  پاك  مي شود.»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:17  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

احد

خدا یا احد یا واحد اصل همه ی موجودات است و مطلقا متعالی است و هیچ صفتی مثل حیات ، ماهیت و وجود را نمی شود برای او بکار برد چون بیشتر از اینها است ما نمی توانیم به خدا فکر را نسبت دهیم زیرا فکر مستلزم متفکر و متعلق فکر است و اندیشیدن واحد اندیشه ی دوئی و کثرت را بدنبال دارد.همچنین است اراده و فعالیت و ..." آن که بر تر از همه ی آن امور است "گنجی است پنهان و هیچ اسمی را قبول نمی کند چون هر اسمی مسمی را مقید می کند و یا به تعبیر ذن در بودیسم " هیچ چیز" یا "لاشیء "است در عرفان اسلامی بیشتر از ضمیر "او" استفاده می کنند .ولی به نا چار باید برای "او" نامی نهاد چون ما با اسم خو گر فته ایم . لذا پلوتینوس "او" را احد یا واحد می گوید . پلوتینوس فقط " واحد" و " خیر " را بر خداوند حمل می کند و می گوید که از روی تمثیل و ناچاری می شود این صفات را حمل کرد .

حال اگر احد اصل نهائی است چگونه می شود کثرت اشیاء متناهی را تبیین کرد ؟ خدا نمی تواند از روی اراده دست به آفرینش بزند چون آفرینش نوعی فعالیت است. پلوتینوس مثل افلاطون از استعاره استفاده می کند و لفظ فیضان یا صدور را به کار می برد . اما در این فیضان چیزی از خدا کم نمی شود . خدا نقصان نمی پذیرد . مثل تصویر یک شیء در آینه که دو برابر می شود ، ولی چیزی از آن کم نمی شود . خدا دست نخورده ، کاهش ناپذیر ، نا متحرک باقی می ماند اما اینکه چرا فیضان می کند چون اقتضای ضرورت طبیعت خداوندی است ، به عبارت دیگر " صدور موجودات از احد به موجب پری و لبریزی است . احد غنی و سر شار است و همین سرشار بودن است که موجب فیضان می شود "[1] او خلق از عدم را رد می کند چون مستلزم تغییر و دگرگونی است . خلاصه آنکه خدای پلوتینوس صانع افلاطون نیست که جهان را به تقلید از ایده ها ساخته باشد.چون برتر از آن است  و خدای توحیدی هم نیست که خلق از عدم کرده باشد ، می کوشد راه میانه ای را در پیش بگیرد.صارد اول از واحد فکر یا عقل یا نوس است که شهود بی واسطه است و متعلق این درک وشهود یکی واحد و دیگری خودش می باشد اما چرا پلوتینوس آن را عقل نامیده است؟ چون ما در این مرتبه با شناسایی مواجه هستیم پس صادر اول هم وجود دارد و هم شناسا است " آیا هست شدن و عالم شدن در دو لحظه تحقق یافته است یا در یک لحظه ؟ یعنی آیا نخست اقنومی به وجود آمده و سپس عالم گشته ، یا اینکه در همان لحظه که هست شده عالم نیز شده است ؟ "[2] پلوتینوس می گوید که وجود و شناسایی در یک لحظه تحقق نیافته است بلکه اول وجود پیدا کرد و بعد بر منشاء خود نظر افکند . نوس با صانع افلاطون و فکر فکر ارسطو یکی است . در نوس(عقل) مثل یا صور اصلی ایده هاوجود دارد در نوس است که کثرت وجود دارد عقل وحدت در کثرت است اما تمایز به نحو مطلق فهمیده نمی شود چون نوس هم عاقل و هم معقول است مثل انسانی که به نحو علم حضوری بر خود نظر می کند و یا در باره ی خود می اندیشد . نوس فوق زمان و سرمدی است .

از نوس که زیبایی و زیبا ترین چیز ها است نفس کلی صادر می شود که مطابق است با نفس عالم تیمائوس .همچنان که عقل پیکر احد بود نفس نیز پیکر احد است و فعل او را تکرار می کند و نفس را به وجود می آورد.نفس کلی واحد است و در ضمن در آن کثرت وجود دارد مثل جنس که انواع در تحت آن است لذا نفس کلی شامل نفس عالم جزئی ونفس عالم غیر جسمانی است. نفس تقسیم نا پذیر و حلقه ی ارتباط بین عالم فوق محسوس و عالم محسوس است نه تنها به عالم بالا یعنی نوس بلکه به عالم پایین یعنی عالم طبیعت هم می نگرد ، لذا نفس عالم دو تا است یکی که به نوس نزدیک است و هیچ تماس مستقیم به عالم ماده ندارد و دیگری نفس واقعی عالم پدیدار است این نفس دوم را پلوتینوس طبیعت یا فوزیس نامید.

نفوس فردی هم که از نفس عالم ناشی و صادر می شوند ، به دو عنصر منقسم هستند یک عنصر عالیتر که متعلق به نوس است و یک عنصر فروتر که مستقیما با بدن مرتبط و متصل است و بدن را تدبیر می کند.نفس پیش از اتحادش با بدن موجود بوده و بعد از مرگ تن هم باقی خواهد ماند." در روح [نفس] همه چیز حضور دارد : در ادراکش طبیعت ؛ در اندیشیدنش عقل ؛ در تعالی دیالکتیکی همه ی اندیشیدنها و در بیخودی ، واحد . ولی ماده در ندیدن و نیندیشیدن حضور دارد همچنانکه ما در تاریکی شب می نگریم و در حال دیدن نمی بینیم."[3]

زیر قلمرو نفس قلمرو عالم مادی قرار دارد .که از واحد صادر می شود اما در پایین ترین مرتبه ی هستی است و در مقابل ( آنتی تز ) احد است . و از آنجایی که احد خیر محض است ماده که مقابل احد است شر محض می باشد.ساحت شر ساحت لا وجود است در این دو ساحت هیچ گونه تغییر و تحولی صورت نمی گیرد.پلوتینوس برای ماده صفات سلبی را بکار می برد نامعین بی شکل ..." ماده، هر چند نیست ، هیچ نیست . ولی ماده ، به عنوان هستی نیستی ، دروغی است . این دروغ در هر باشنده ای حاضر است."[4].صیرورت بین این دو عالم یعنی عالم محسوس است و اخلاق در این حوزه معنی می دهد . اخلاقی بودن و غیر اخلاقی بودن فقط به عالم محسوس تعلق می گیرد . طبیعت به خود نظر می کند از این نظر قانون به وجود می آید . منظور او از نظر کردن فعلی است که موجب زایش و تولید می گردد . حقیقت طبیعت در آبستن شدن و زایش است . و از آنجایی که هر چه از بالا به پایین می آییم نظر کردن ضعیفتر می شود وقتی به طبیعت می رسد منظور طبیعت مبهم می شود لذا موجودات مادی زاییده می شوند.

پلوتینوس در روانشناسی خود برای نفس سه جزء قائل است . عالی ترین آنها نا آلوده به ماده و ریشه اش در عالم عقلانی است اما آنجایی که نفس وارد اتحاد با بدن می شود ، با ماده آلوده است لذا باید عروج کند و خدای گونه شود ، به عبارت دیگر نفس از جای دیگر آمده و باید به همان مکان اول خود برگردد. در عالم محسوس و مادی بزرگترین بلائی که نفس به آن دچار می شود گناه است ، گناه نفس این است که به اختیار خود را تسلیم احکام ماده می کند . ونفس باید خود را از این گناه پاک کند.نخستین مرحله عروج ،تطهیر و تزکیه ( کاتارسیس ) است مرحله ای که بدان وسیله انسان خود را از قلمرو حکومت بدن و حواس آزاد می کند و به کار فضایل سیاسی می رسد ، مرحله ی کسب فضائل شهری یا اجتماعی . مرحله ی دوم نفس باید به فوق ادراک حسی بر شود و به سوی نوس برگردد و خود را به فلسفه و علم مشغول کند .به عبارت دیگر معرفت با ادراک حسی آغاز می شود بعد به معرفتی می رسد که مبتنی بر پیش فرض و اصول موضوعه است . مرحله سوم نفس به اتحاد با نوس می رسد یعنی به معرفتی می رسد که بر هیچ اصل و فرضی مبتنی نیست و در این هنگام عالم همه ی حقیقت را یک جا در می یابد.نفس در این مرحله خود آگاهی اش را حفظ می کند ؛اما همه ی این مراحل مقدمه ای است برای مرحله ی نهایی ، یعنی مرحله ی اتحاد عرفانی با خدا یا احد در خلسه ای که خصیصه ی آن فقدان هر گونه ثنویت است .و فرفوریوس مدعی است که خود یک بار و پلوتینوس چهار بار به این مرحله رسیده است

فلسفه از این پس نه تنها شامل منطق ، جهان شناسی ، روان شناسی ، مابعد الطبیعه و علم اخلاق است بلکه دین و عرفان را نیز در بر می گیرد ." از دیدگاه خود مسیحیت ، مذهب نو افلاطونی نقش مهمی برای انجام دادن داشته است ، و آن کمک به بیان عقلانی دین وحی است ، و بنابر این مسیحی معتقد نمی تواند جز با همدلی ، و احترامی خاص ، به سیمای افلاطون بنگرد ، که بزرگترین آباء لاتینی ( و در نتیجه کلیسای جهانی ) دین قابل ملاحظه ای به او دارند."[5]



[1]  - در آمدی به فلسفه افلوطین ، نصرالله پور جوادی ص 28

[2] - همان 28

[3]  - فلوطین ، کارل یاسپرس ، محمد حسن لطفی ، ص 20

[4] - همان 16

[5] - تاریخ فلسفه کاپلستون ، جلد یک، سید جلال الدین مجتبوی ، ص 544

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:45  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

پلوتینوس ( افلوطین)

پلوتینوس در سال203 یا 204 به دنیا آمد .زادگاه او مشخص نیست چون پلوتینوس هیچ خوش نداشت از نیاکانش و پدر و مادر و سرزمین زادگاهش سخن بگوید...او هرگز به هیچ کس نگفت که در چه ماهی به دنیا آمده است یا روز تولدش کدام روز است  "[i]  احتمالا در مصر به دنیا آمد . در بیست وهشت سالگی شوق تحصیل فلسفه به دلش راه یافت و در اسکندریه در درس های استادان مختلفی حاضر شد ، اما از هیچ یک از استادان راضی نبود تا اینکه در درس آمونیوس ساکاس حاضر شد و گمشده ی خود را یافت ،و تا سال 242  به مدت یازده سال شاگرد آمونیوس ساکاس باقی ماند .برای آموختن فلسفه ی ایرانی و معرفت هندی به سپاهیان امپراتور گوردیانوس پیوست .اما امپراطور در مقدونیه و یا در بین النهرین کشته شد . پلوتینوس به رم برگشت و در چهل سالگی در رم مدرسه ای تاسیس کرد .تا ده سال اول تدریسش چیزی نمی نوشت، شاگردانش را به سوال کردن ترغیب می کرد ، مستمعان بسیاری داشت ، درسش نظم و سامانی نداشت و مباحث بیهوده در آن کم نبود.پس از آن شروع به نوشتن کرد. کم کم مدرسه اش رونق گرفت و مورد لطف بزرگان حتی امپراطور گالینوس و همسرش سالونینا قرار گرفت وبعضی از اعضاء سنا نیز در درس او حاضر می شدند . بیست سال بعد یعنی در شصت سالگی بود که فرفوریوس را به عنوان شاگرد پذیرفت و فر فوریوس یکی از بهترین شاگرد های او شد و مجموعه آثار استاد را در شش کتاب نه فصلی تنظیم نمود که به نام انئادها یا نه گانه ها مشهور شد .پلوتینوس در نوشتن حاضر نبود که مطلبی را از نو بنویسد و حتی به قصد اصلاح هم آن را نمی خواند چون ضعف بینایی اش او را امکان خواندن نمی داد و چنان غرق در معنی بود که گاهی کلمات را با املاء غلط می نوشت وقتی فرفوریوس با او آشنا شد تمام نوشته هایش را قبل از انتشار می خواند و به پلوتینوس قول داد که رسالات او را تنسیق و تصحیح کند .دائما در تفکر بود " مراقبه عقل هرگز در او سستی نمی گرفت ، جزبه هنگام خواب ، که آن را هم با خوردن غذای اندک و تامل مدام در اندیشه های خود کوتاه می کرد "[ii]زندگی شخصی پلوتینوس مرتاضانه بود و به نوعی مرجع روحانی زمانه اش بود و در پی اتحاد خلسه آمیز با خدا بود . فرفوریوس می نویسد " در مدتی که من با او بودم ، نه به قوت نهانی بلکه به فعل وصف ناپذیر ، چهار بار به این مقصود دست یافت ."[iii]بسیار شریف و مهربان، وولی و قیم بسیاری از بچه ها بود بسیاری از مردان و زنان وابسته به بلند پایه ترین خاندانها چون مرگ را نزدیک می دیدند فرزندانشان را ، اعم ازپسر و دختر ، نزد او می آوردند و آنها را با همه ی ثروت خود به دست او می سپردند."[iv]بسیارمهربان بودبه نحوی که هیچ دشمنی نداشت ،صورتش همیشه دلنشین بود " در مجالس درس ، گفتارش روان و قدرت ابداع و تفکرش در باره ی موضوع مورد بحث در غایت بلندی بود . ولی در تلفظ پارهای از الفاظ اشتباه می کرد ...در نوشتن ، سبکی موجز و پر معنی داشت.نوشته هایش بیشتر لبریز از اندیشه بود تا کلام . معمولا با لحنی حاکی از ذهنی وقاد چیز می نوشت . "[v] از نظر جسمی از تندرستی کاملی برخوردار نبود و علیل بود در سال 270 در کامپاینا احتمالا با بیماری جذام در شصت و شش سالگی در گذشت . پلوتینوس مخالف گنوسیسم بود ولی مخالفتی با مسیحیت نداشت .اگر چه که تا آخر عمر مسیحی نشد و بعد ها تاثیر عظیمی بر آگوستینوس اهل هیپو گذاشت .



[i]  - معارف  دوره اول شماره 2 مرداد – آبان 1363ص 28-29

[ii] - همان 36

[iii] - همان 48

[iv]  - همان 36

[v] - همان 38

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:59  توسط عبدالعلی عنایتی  |