روزي عيسي مشغول دعا بود. وقتي دعايش تمام شد، يكي از شاگردان به او گفت : «خداوندا، همانطور كه يحيي طرز دعا كردن را به شاگردان خود آموخت ، تو نيز به ما بياموز»
عيسي به ايشان گفت كه چنين دعا كنند:
«اي پدر،
نام مقدس تو گرامي باد.
ملكوت تو برقرار گردد.
نان مورد نياز ما را
هر روز به ما ارزاني فرما.
گناهان ما را ببخش ،
چنانكه ما نيز آناني را كه به ما خطا كرده اند، مي بخشيم .
ما را از وسوسه هاي شيطان دور نگهدار»
سپس تعليم خود را درباره دعا ادامه داد و فرمود: «فرض كنيد كه نيمه شب ، مهماني از راه دور براي شما مي رسد و شما چيزي براي خوردن در خانه نداريد. اجباراً درِ خانه دوستي را مي زنيد و از او سه نان قرض مي خواهيد. او از داخل خانه جواب مي دهد كه با بچه هايش در رختخواب خوابيده است و نمي تواند برخيزد و به شما نان دهد.اما مطمئن باشيد كه حتي اگر از روي دوستي اين كار را نكند، اگر مدتي در بزنيد، در اثر پافشاري شما برخواهد خاست و هر چه بخواهيـد به شما خواهد داد. در دعا نيز بايد چنين كرد. آنقدر دعا كنيد تا جواب دعايتان داده شود. آنقدر جستو كنيد تا بيابيد. آنقدر در بزنيد تا باز شود. زيرا هر كه درخواست كند، بدست خواهد آورد؛ هر كه جستجو كند، خواهد يافت ؛ و هر كه در بزند، در به رويش باز خواهد شد.شما كه پدر هستيد، اگر فرزندتان از شما نان بخواهد، آيا به او سنگ مي دهيد؟ يا اگر ماهي بخواهد، آيا به او مار مي دهيد؟ يا اگر تخم مرغ بخواهد، آيا به او عقرب مي دهيد؟ هرگز!پس اگر شما، اشخاص گناهكار، مي دانيد كه بايد چيزهاي خوب را به فرزندانتان بدهيد، چقدر بيشتر پدر آسماني شما مي داند كه بايد روح القدس را به آناني كه از او درخواست مي كنند، ارزاني دارد» هيچكس چراغ را روشن نمي كند تا پنهانش سازد، بلكه آن را در جايي مي آويزد كه نورش بر هر كه وارد اطاق مي شود، بتابد. چشم نيز چراغ وجود است ! چشم پاك همچون تابش آفتاب ، اعماق وجود انسان را روشن مي كند. اما چشم ناپاك و گناه آلود، جلو تابش نور را مي گيرد و انسان را غرق تاريكي مي سازد. پس هشيار باشيد، مبادا بجاي نور، تاريكي بر وجودتان حكمفرما باشد! اگر باطن شما نوراني بوده و هيچ نقطه تاريكي در آن نباشد، آنگاه سراسر وجودتان درخشان خواهد بود، گويي چراغي پر نور بر شما مي تابد»
اي دوستان من ، از آناني نترسيد كه قادرند فقط جسمتان را بكشُند، چون نمي توانند به روحتان آسيبي برسانند! اما به شما خواهم گفت از كه بترسيد: از خدايي بترسيدكه هم قدرت دارد بكشد وهم به جهنم بيندازد. بلي ، از او بايد ترسيد.مگر پنج گنجشك به قيمتي ارزان خريد و فروش نمي شوند؟ باوجود اين ، خدا حتي يكي از آنها را فراموش نمي كند! او حتي حساب موهاي سر شما را نيز دارد! پس هرگز نترسيد! چون در نظر خدا، شما بسيار عزيزتر از گنجشكان هستيد.يقين بدانيد كه اگر نزد مردم اعلام نماييد كه پيرو من مي باشيد، من نيز در حضور فرشتگان خدا، شما را دوست خود اعلام خواهم نمود.اما كساني كه پيش مردم مرا انكار كنند، من نيز ايشان را در حضور فرشتگان خدا انكار خواهم نمود. با اين حال ، آناني كه بضد من چيزي بگويند، در صورت توبه بخشيده خواهند شد، اما آناني كه بضد روح القدس سخني گويند، هرگز بخشيده نخواهند شد.
هنگامي كه شما را براي محاكمه ، به عبادتگاه هاي يهود و نزد بزرگان و حاكمان مي برند، نگران نباشيد كه براي دفاع از خود، چه بگوييد، چون روح القدس همان لحظه به شما خواهد آموخت كه چه بگوييد»
در اين هنگام ، شخصي از ميان جمعيت گفت : «استاد، به برادرم بفرما كه ارث پدرم را با من تقسيم كند!» عيسي جواب داد: «اي مرد، چه كسي تعيين كرده كه من قاضي شما باشم تا درباره اين موضوع حكم كنم ؟ اما اگر از من مي شنويد، از طمع فرار كنيد، چون زندگي حقيقي به ثروت بستگي ندارد» سپس اين داستان را براي ايشان بيان كرد: «شخصي ثروتمند از مزرعه خود محصول فراواني بدست آورد، بطوري كه تمام انبارهايش پر شد، اما هنوز مقدار زيادي غَلّه باقي مانده بود. پس از تفكر بسيار، بالاخره با خود گفت : "انبارهايم را خراب مي كنم و انبارهاي بزرگتري مي سازم تا جاي كافي براي محصول خود داشته باشم . آنگاه به خود خواهم گفت : اي مرد خوشبخت ، تو براي چندين سال ، محصول فراوان ذخيره كرده اي ! حالا ديگرراحت باش و به عيش و نوش بپرداز و خوش بگذران !"اما خدا به او فرمود: "اي نادان ! همين امشب جانت را خواهم گرفت . آنگاه اموالي كه اندوخته اي ، به چه كسي خواهد رسيد؟"بلي ، نادان است هر كه در اين دنيا مال و ثروت جمع كند، اما توشه اي براي آخرت نيندوزد»آنگاه به شاگردان خود فرمود: «هرگز براي خوراك و پوشاك غصه نخوريد، زيرا زندگي بسيار با ارزشتر از خوراك و پوشاك است ! كلاغها را ملاحظه كنيد! نه مي كارند، نه درو مي كنند و نه انبار دارند تا خوراك را ذخيره كنند، زيرا روزي آنها را خدا مي رساند. اما شما در نظر خدا بسيار عزيزتر از پرندگان هستيد! بعلاوه ، با نگراني و غصه خوردن چه كاري از پيش مي بريد؟ آيا مي توانيد حتي يك لحظه به عمر خود بيفزاييد؟ هرگز! پس اگر با غصه خوردن ، حتي قادر به انجام كوچكترين كار هم نيستيد، پس چرا براي امور بزرگتر نگران و مضطرب مي شويد؟گلهاي وحشي را بنگريد كه چگونه رشد و نمو مي كنند! نه نخ مي ريسند و نه مي بافند. باوجود اين ، حتي سليمان پادشاه نيز با آن همه شكوه و جلال ، همچون يكي از اين گلها آراسته نبود! پس اگر خدا به فكر پوشاك گلهاست ، گلهايي كه امروز سبز و خرّمند و فردا پژمرده مي شوند، آيا به فكر پوشاك شما نخواهد بود، اي سست ايمانان ؟! براي خوراك نيز نگران نباشيد كه چه بخوريد و چه بنوشيد! غصه نخوريد، چون خدا روزي شما را مي رساند. مردم بي ايمان تمام زندگي خود را صرف بدست آوردن اين چيزها مي كنند، اما پدر آسماني شما بخوبي مي داند كه شما به همه اينها نياز داريد. بنابراين ، ملكوت خدا را هدف زندگي خود قرار دهيد، و خدا خودش همه نيازهاي شما را برآورده خواهد ساخت .
پس اي گله كوچك من ، نترسيد! چون رضاي خاطر پدر شما در اينست كه ملكوت را به شما عطا فرمايد. بنابراين ، هر چه داريد بفروشيد و به فقرا بدهيد تا براي آخرت خود، گنج و ثروتي اندوخته باشيد، ثروتي كه هرگز تلف نمي شود و دزدها به آن دستبرد نمي زنند و بيد، آن را تباه نمي سازد. زيرا گنجتان هر كجا باشد، فكر و دلتان نيز همانجا خواهد بود.» در همين وقت به عيسي اطلاع دادند كه پيلاطوس ، عده اي از زائران جليلي را در اورشليم به هنگام تقديم قرباني در خانه خدا، قتل عام كرده است .عيسي بر سر راه خود به اورشليم ، به شهرها و دهات مختلف مي رفت و كلام خدا را به مردم تعليم مي داد. روزي ، شخصي از او پرسيد: «خداوندا، آيا تعداد نجات يافتگان كم خواهد بود؟»عيسي فرمود: «درِ آسمان تنگ است . پس بكوشيد تا داخل شويد، زيرا يقين بدانيد كه بسياري تلاش خواهند كرد كه داخل گردند، اما نخواهند توانست . زماني خواهد رسيد كه صاحب خانه در را خواهد بست . آنگاه شما بيرون ايستاده ، در خواهيد زد و التماس خواهيد كرد كه : خداوندا، خداوندا، در را به روي ما باز كن ! اما او جواب خواهد داد كه : من شما را نمي شناسم !شما خواهيد گفت : ما با تو غذا خورديم ! تو در كوچه هاي شهر ما تعليم دادي ! چگونه ما را نمي شناسي ؟اما او باز خواهد گفت : من به هيچ وجه شما را نمي شناسم ! اي بدكاران از اينجا دور شويد!آنگاه وقتي ببينيد كه ابراهيم و اسحاق و يعقوب و همه انبياء در ملكوت خدا هستند و خودتان بيرون مانده ايد، از شدت ناراحتي خواهيد گريست و لبهايتان را خواهيد گزيد. مردم از تمام نقاط جهان آمده ، در ضيافت ملكوت خدا شركت خواهند كرد، اما شما محروم خواهيد ماند. بلي ، يقين بدانيد آناني كه اكنون خوار و حقير شمرده مي شوند، در آن زمان بسيار سرافراز خواهند گرديد و آناني كه حالا مورد احترام و تمجيد هستند، در آن زمان ، حقير و ناچيز بحساب خواهند آمد.»
همانموقع چند نفر از فريسي ها آمدند و به او گفتند: «اگر مي خواهي زنده بماني ، هر چه زودتر از جليل برو، چون هيروديس پادشاه قصد دارد تو را بكشد! عيسي جواب داد: «برويد و به آن روباه بگوييد كه من امروز و فردا، ارواح پليد را بيرون مي كنم و بيماران را شفا مي بخشم و روز سوم ، خدمتم را به پايان خواهـم رسانـد. بلي ، امروز و فردا و پس فردا، بايد به راه خود ادامـه دهـم ، چون محال است كه نبي خدا در جاي ديگري بغير از اورشليم كشته شود!»اي اورشليم ، اي اورشليم ، اي شهري كه كشتارگاه انبياء مي باشي ! اي شهري كه انبيايي را كه خدا بسويت فرستاد، سنگسار كردي ! چند بار خواستم فرزندانت را دور هم جمع كنم ، همانطور كه مرغ جوجه هايش را زير پروبالش مي گيرد، اما نخواستي . پس اكنون خانه ات ويران خواهد ماند و ديگر هرگز مرا نخواهي ديد تا زماني كه بگويي : مبارك باد قدم كسي كه به نام خداوند مي آيد.»
عيسي چون ديد كه همه مهمانان سعي مي كنند بالاي مجلس بنشينند، ايشان را چنين نصيحت كرد: «هرگاه به جشن عروسي دعوت مي شويد، بالاي مجلس ننشينيد، زيرا ممكن است مهماني مهم تر از شما بيايد و صاحب خانه از شما بخواهد كه جايتان را به او بدهيد. آنگاه بايد با شرمساري برخيزيد و در پايين مجلس بنشينيد! پس اول ، پايين مجلس بنشينيد تا وقتي صاحب خانه شما را آنجا ببيند، بيايد و شما را بالا ببرد. آنگاه ، در حضور مهمانان سربلند خواهيد شد. زيرا هر كه بكوشد خود را بزرگ جلوه دهد، خوار خواهد شد، اما كسي كه خود را فروتن سازد، سربلند خواهد گرديد.» سپس رو به صاحب خانه كرد و گفت : «هرگاه ضيافتي ترتيب مي دهي ، دوستان و برادران و بستگان و همسايگان ثروتمند خود را دعوت نكن ، چون ايشان هم در عوض ، تو را دعوت خواهند كرد. بلكه وقتي مهماني مي دهي ، فقرا، لنگان و شلان و نابينايان را دعوت كن . آنگاه خدا در روز قيامت درستكاران ، تو را اجر خواهد داد، زيرا كساني را خدمت كردي كه نتوانستند محبتت را جبران كنند.» يكي از آناني كه بر سر سفره نشسته بود، چون اين سخنان را شنيد، گفت : «خوشابحال كسي كه در ضيافت ملكوت خدا شركت كند»
يكبار عيسي روگرداند و به جمعيت بزرگي كه بدنبال او حركت مي كردند، گفت : «هر كه مي خواهد پيرو من باشد، بايد مرا از پدر و مادر، زن و فرزند، برادر و خواهر و حتي از جان خود نيز بيشتر دوست بدارد. هر كه صليب خود را برندارد وبدنبال من نيايد، نمي تواند شاگرد من باشد.اما پيش از آنكه در مورد پيروي از من ، تصميمي بگيريد، همه جوانب را خوب بسنجيد! اگر كسي در نظر دارد ساختماني بسازد، ابتدا مخارج آن را برآورد مي كند تا ببيند آيا از عهده آن برمي آيد يا نه . مبادا وقتي بنياد ساختمان را گذاشت ، سرمايه اش تمام شود و نتواند كار را تمام كند! آنگاه همه تمسخركنان خواهند گفت : اين شخص ساختمان را شروع كرد، اما نتوانست آن را به پايان برساند!يا فرض كنيد پادشاهي مي خواهد با پادشاه ديگري بجنگد. او ابتدا با مشاورانش مشورت مي كند تا ببيند كه آيا با يك نيروي ده هزار نفري ، مي تواند يك لشكر بيست هزار نفـري را شكست بدهد يا نـه .اگر ديد كه قادر به اين كار نيست ، هنگامي كه سپاه دشمن هنوز دور است ، نمايندگاني را مي فرستد تا درباره شرايط صلح مذاكره كنند. به همين طريق ، كسي كه مي خواهد شاگرد من شود، نخست بايد بنشيند و حساب كند كه آيا مي تواند بخاطر من از مال و دارايي خود چشم بپوشد يا نه .اگر نمك طعم و خاصيت خود را از دست بدهد، ديگر چه فايده اي دارد؟ نمك بي طعم و خاصيت حتي به درد كود زمين هم نمي خورد. فقط بايد آن را دور ريخت . اگر مي خواهيد منظورم را درك كنيد، با دقت به سخنانم گوش فرا دهيد»
براي آنكه موضوع بيشتر روشن شود، عيسي اين داستان را نيز بيان فرمود: «مردي دو پسر داشت . روزي پسر كوچك به پدرش گفت : پدر، بهتر است سهمي كه از دارايي تو بايد به من به ارث برسد، از هم اكنون به من بدهي . پس پدر موافقت نمود و دارايي خود را بين دو پسرش تقسيم كرد.چندي نگذشت كه پسر كوچكتر، هر چه داشت جمع كرد و به سرزميني دوردست رفت . در آنجا تمام ثروت خود را در عياشي ها و راه هاي نادرست بر باد داد. از قضا، در همان زمان كه تمام پولهايش را خرج كرده بود، قحطي شديدي در آن سرزمين پديد آمد، طوري كه او سخت در تنگي قرار گرفت و نزديك بود از گرسنگي بميرد. پس به ناچار رفت و به بندگي يكي از اهالي آن منطقه درآمد. او نيز وي را به مزرعه خود فرستاد تا خوكهايش را بچراند. آن پسر به روزي افتاده بود كه آرزو مي كرد بتواند با خوراك خوكها، شكم خود را سير كند؛ كسي هم به او كمك نمي كرد.سرانجام روزي به خود آمد و فكر كرد: در خانه پدرم ، خدمتكاران نيز خوراك كافي و حتي اضافي دارند، و من اينجا از گرسنگي هلاك مي شوم ! پس برخواهم خاست و نزد پدر رفته ، به او خواهم گفت : اي پدر، من در حق خدا و در حق تو گناه كرده ام ، و ديگر لياقت اين را ندارم كه مرا پسر خود بداني ، خواهش مي كنم مرا به نوكري خود بپذير!
پس بي درنگ برخاست و بسوي خانه پدر براه افتاد. اما هنوز از خانه خيلي دور بود كه پدرش او را ديد و دلش بحال او سوخت و به استقبالش دويد و او را در آغوش گرفت و بوسيد.پسر به او گفت : پدر، من در حق خدا و در حق تو گناه كرده ام ، و ديگر لياقت اين را ندارم كه مرا پسر خود بداني .اما پدرش به خدمتكاران گفت : عجله كنيد! بهترين جامه را از خانه بياوريد و به او بپوشانيد! انگشتري به دستش و كفش به پايش كنيد! و گوساله پرواري را بياوريد و سر ببريد تا جشن بگيريم و شادي كنيم ! چون اين پسر من ، مرده بود و زنده شد؛ گم شده بود و پيدا شده است !»پس ضيافت مفصلي برپا كردند.در اين اثنا، پسر بزرگ در مزرعه مشغول كار بود. وقتي به خانه باز مي گشت ، صداي ساز و رقص و پايكوبي شنيد. پس يكي از خدمتكاران را صدا كرد و پرسيد: چه خبر است ؟خدمتكار جواب داد: برادرت بازگشته و پدرت چون او را صحيح و سالم بازيافته ، گوساله پرواري را سربريده و جشن گرفته است !برادر بزرگ عصباني شد و حاضر نشد وارد خانه شود. تا اينكه پدرش بيرون آمد و به او التماس كرد كه به خانه بيايد اما او در جواب گفت : سالهاست كه من همچون يك غلام به تو خدمت كرده ام و حتي يك بار هم از دستوراتت سرپيچي نكرده ام . اما در تمام اين مدت به من چه دادي ؟ حتي يك بزغاله هم ندادي تا سر ببُرم و با دوستانم به شادي بپردازم ! اما اين پسرت كه ثروت تو را با فاحشه ها تلف كرده ، حال كه بازگشته است ، بهترين گوساله پرواري را كه داشتيم ، سر بريدي و برايش جشن گرفتي !پدرش گفت : پسر عزيزم ، تو هميشه در كنارمن بوده اي ؛ و هر چه من دارم ، در واقع به تو تعلق دارد و سهم ارث توست ! اما حالا بايد جشن بگيريم و شادي كنيم ، چون اين برادر تو، مرده بود و زنده شده است ؛ گم شده بود و پيدا شده است !»
عيسي اين حكايت را براي شاگردان خود تعريف كرد: «مردي ثروتمند مباشري داشت كه به حساب دارايي هاي او رسيدگي مي كرد. اما به او خبر رسيد كه مباشرش در اموال او خيانت مي كند. پس او را خواست و به او گفت : شنيده ام كه اموال مرا حيف و ميل مي كني ! پس هر چه زودتر حسابهايت را ببند، چون از كار بركنار هستي !مباشر پيش خود فكر كرد: حالا چه كنم ؟ وقتي از اين كار بركنار شدم ، نه قدرت بيل زدن دارم ، و نه غرورم اجازه مي دهد گدايي كنم . فهميدم چه كنم ! بايد كاري كنم كه وقتي از اينجا مي روم ، دوستان زيادي داشته باشم تا از من نگهداري كنند.هر يك از بدهكاران ارباب خود را فرا خواند و با ايشان گفتگو كرد. از اولي پرسيد: چقدر به ارباب من بدهكار هستي ؟جواب داد: صد حلب روغن زيتون .
«مباشر گفت : درست است . اين هم قبضي است كه امضاء كرده اي . پاره اش كن و در يك قبض ديگر، بنويس پنجاه حلب
از ديگري پرسيد: تو چقدر بدهكاري ؟جواب داد: صد خروار گندم .به او گفت : قبض خود را بگير و بجاي آن بنويس هشتاد خروار!آن مرد ثروتمند، زيركي مباشر خائن را تحسين كرد! در واقع مردم بي ايمان ، در روابط خود با ديگران و در كارهاي خود، زيرك تر از مردم خداشناس هستند.مال دنيا اغلب در راه هاي بد مصرف مي شود. اما من به شما توصيه مي كنم كه آن را در راه درست بكار گيريد تا دوستان بيابيد. آنگاه وقتي مالتان از ميان برود، خانه اي در آخرت خواهيد داشت اگر در كارهاي كوچك درستكار باشيد، در كارهاي بزرگ نيز درستكار خواهيد بود؛ و اگر در امور جزئي نادرست باشيد، در انجام وظايف بزرگ نيز نادرست خواهيد بود. پس اگر در مورد ثروتهاي دنيوي ، امين و درستكار نبوديد، چگونه در خصوص ثروتهاي حقيقي آسماني به شما اعتماد خواهند كرد؟ و اگر در مال ديگران خيانت كنيد، چه كسي مال خود شما را به دستتان خواهد سپرد؟هيچ خدمتكاري نمي تواند دو ارباب را خدمت كند، زيرا يا از يكي نفرت دارد و به ديگري محبت مي كند و يا به يكي دل مي بندد و ديگري را پست مي شمارد. شما نيز نمي توانيد هم بنده خدا باشيد و هم بنده پول » فريسي ها وقتي اين سخنان را شنيدند، او را مسخره كردند، زيرا كه پول دوست بودند. عيسي به ايشان فرمود: «شما در ظاهر، لباس تقوا و دينداري به تن داريد، اما خدا از باطن شريرتان باخبر است . تظاهر شما باعث مي شود كه مردم به شما احترام بگذارند، اما بدانيد كه آنچه در نظر انسان با ارزش است ، در نظر خدا مكروه و ناپسند است
عيسي فرمود: «مرد ثروتمندي بود كه جامه هاي نفيس و گرانبها مي پوشيد و هر روز به عيش و نوش و خوشگذراني مي پرداخت . فقيري زخم آلود نيز بود، بنام ايلعازر، كه او را جلو در خانه آن ثروتمند مي گذاشتند. ايلعازر آرزو مي داشت كه از پس مانده خوراك او، شكم خود را سير كند. حتي سگها نيز مي آمدند و زخمهايش را مي ليسيدند.سرانجام آن فقير مرد و فرشته ها او را نزد ابراهيم بردند، جايي كه نيكان بسر مي برند. آن ثروتمند هم مرد و او را دفن كردند، اما روحش به دنياي مردگان رفت . در آنجا، در همان حالي كه عذاب مي كشيد، به بالا نگاه كرد و از دور ابراهيم را ديد كه ايلعازر در كنارش ايستاده است . پس فرياد زد: اي پدرم ابراهيم ، بر من رحم كن و ايلعازر را به اينجا بفرست تا فقط انگشتش را در آب فرو ببرد و زبانم را خنك سازد، چون در ميان اين شعله ها عذاب مي كشم !اما ابراهيم به او گفت : فرزندم ، به خاطر بياور كه تو در دوران زندگي ات ، هر چه مي خواستي ، داشتي ، اما ايلعازر از همه چيز محروم بود. پس حالا او در آسايش است و تو در عذاب ! از اين گذشته ، شكاف عميقي ما را از يكديگر جدا مي كند، بطوري كه نه ساكنين اينجا مي توانند به آن سو بيايند و نه ساكنين آنجا به اين سو.ثروتمند گفت : اي پدرم ابراهيم ، پس التماس مي كنم كه او را به خانه پدرم بفرستي ، تا پنج برادر مرا از وجود اين محل رنج و عذاب آگاه سازد، مبادا آنان نيز پس از مرگ به اينجا بيايند! ابراهيم فرمود: موسي و انبيا بارها و بارها ايشان را از اين امر آگاه ساخته اند. برادرانت مي توانند به سخنان ايشان توجه كنند.ثروتمند جواب داد: نه ، اي پدرم ابراهيم ! به كلام ايشان توجهـي ندارند. اما اگر كسي از مردگان نزد ايشان برود، يقيناً از گناهانشان توبه خواهند كرد.ابراهيم فرمود: اگر به سخنان موسي و انبياء توجهي ندارند، حتي اگر كسي از مردگان هم نزد ايشان برود، به سخنان او توجه نخواهند كرد و به راه راست هدايت نخواهند شد.»روزي رسولان به عيساي خداوند گفتند: «ايمان ما را زياد كن .»
عيسي فرمود: «اگر ايمانتان به اندازه دانه ريز خردل مي بود، مي توانستيد به اين درخت توت دستور بدهيد كه از جايش كنده شده ، در دريا كاشته شود، و درخت هم از دستور شما اطاعت مي كرد. «وقتي خدمتكاري از شخم زدن يا گوسفندچراني به خانه باز مي گردد، فوري نمي نشيند تا غذا بخورد؛ بلكه ابتدا خوراك اربابش را حاضر مي كند و شام او را مي دهد، سپس خودش مي خورد. كسي نيز از او تشكر نمي كند، زيرا وظيفه اش را انجام مي دهد. به همين صورت ، شما نيز وقتي دستورات مرا اجرا مي كنيد، انتظار تعريف و تمجيد نداشته باشيد، چون فقط وظيفه خود را انجام داده ايد.»
در شهري ، يك قاضي بود كه نه از خدا مي ترسيد و نه توجهي به مردم داشت . بيوه زني از اهالي همان شهر، دائماً نزد او مي آمد و از او مي خواست كه به شكايتش عليه كسي كه به او ضرر رسانده بود، رسيدگي كند. قاضي تا مدتي به شكايت او توجهي نكرد. اما سرانجام از دست او به ستوه آمد و با خود گفت : با اينكه من نه از خدا مي ترسم و نه از مردم ، اما چون اين زن مايه دردسر من شده است ، بهتر است به شكايتش رسيدگي كنم تا اينقدر مزاحم من نشود.» آنگاه عيساي خداوند فرمود: «ببينيد اين قاضي بي انصاف چه مي گويد! اگر چنين شخص بي انصافي ، راضي شود به داد مردم برسد، آيا خدا به داد قوم خود كه شبانه روز به درگاه او دعا و التماس مي كنند، نخواهد رسيد؟ يقين بدانيد كه خيلي زود دعاي ايشان را اجابت خواهد فرمود. اما سؤال اينجاست كه وقتي من ، مسيح به اين دنيا بازگردم ، چند نفر را خواهم يافت كه ايمان دارند و سرگرم دعا هستند؟»
دو نفر به خانه خدا رفتند تا دعا كنند؛ يكي ، فريسي مغرور و خودپسندي بود و ديگري ، مأمور باج و خراج . فريسي خودپسند، كناري ايستاد و با خود چنين دعا كرد: اي خدا تو را شكر مي كنم كه من مانند ساير مردم ، خصوصاً مانند اين باجگير، گناهكار نيستم . نه دزدي مي كنم ، نه به كسي ظلم مي كنم و نه مرتكب زنا مي شوم . در هفته دو بار روزه مي گيرم و از هر چه كه بدست مي آورم ، يك دهم را در راه تو مي دهم .اما آن باجگير گناهكار در فاصله اي دور ايستاد و به هنگام دعا، حتي جرأت نكرد از خجالت سر خود را بلند كند، بلكه با اندوه به سينه خود زده ، گفت : خدايا، بر من گناهكار رحم فرما!به شما مي گويم كه اين مرد گناهكار، بخشيده شد و به خانه رفت ، اما آن فريسي خودپسند، از بخشش و رحمت خدا محروم ماند. زيرا هر كه خود را بزرگ جلوه دهد، پست خواهد شد و هر كه خود را فروتن سازد، سربلند خواهد گرديد»