تبليغاتX
کارگاه خرد

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

ایرنئوس

ایرنئوس (130-202)در ازمیر آسیای صغیر به دنیا آمدبر خلاف بسیاری از متفکران هم عصرش که به مسیحیت گرویده بودند او مسیحی به دنیا آمدوایام کودکی را در همین منطقه گذراند.و در جوانی موعظه های اسقف پولی کارپ ازمیری را می شنید که او نیز شاگرد یوحنای حواری بود. اینکه چراآسیای صغیر راترک کرد و به رم رفت مشخص نیست .دررم به مدرسه ی یوستینوس شهید پیوست.و بعد از آن در حدود 178 به شهر لیون فرانسه رفت و اسقف آنجا شد و نوشته اند که در مدت کوتاهی همه ی مردم لیون مسیحی شدند.او جزء اولین پدران کلیسا بود که نوشته هایش ایمان کاتولیکی را گسترش داد.بر خلاف یوستینوس که با رویکرد فلسفی به مسیحیت می پرداخت اودر نوشته هایش با رویکرد فلسفی به مسیحیت مخالفت کرد.او مسیحیت را به عنوان یک فلسفه نمی نگریست .خود را ادامه دهنده ی سنت حواریون می دانست وبه عنوان اولین متکلم بزرگ کاتولیک تکیه اش بر وحی و سنت و روح القدس بود. با این وجود او به طور کلی فلسفه را کنار نگذاشت ودر آثارش از آن بهره گرفت .اثر اصلی اش درردبدعت گذاران رد بر گنوسیسم است که در آن از ایمان کاتولیکی دفاع می کند. او در مقابل گنوسیسیان به یک خدا معتقد بود و وحی الهی را واحد می دانست .اما الهیات او تنزیهی است یعنی انسان هیچ شناختی از او ندارد و تنها راه درک انسان عشق است. برخلاف فیلسوفان او عقیده داشت که خداوند همه چیز را از عدم آفرید. اندیشه ی اصلی او در رد گنوسیسم به گزارش کتاب مقدس از آفرینش و هبوط آدم و حوا مربوط می شود .آدم وحوادر بهشت بچه بودند و در تحت توجه ی رحمت خداوند بزرگ می شدند و از آنجایی که دارای اختیار بوند ، گول خوردند و از بهشت رانده شدند و هبوط کردند .عصیان آدم علت اصلی گناه وفناپذیری نوع بشر وابتلاء انسان به شر است. اما از آنجایی که خداوند عشق محض است انسان را رها نکرد " عمل نجات در سه مرحله انجام گرفته و ادامه می یابد:1) پیامبران بنی اسرائیل گناهکار بودن انسان را به او نشان دادند .2) لوگوس خداوند برای نجات انسان متجسد شد، زجر کشید و شکنجه دید و روی صلیب مرد.3)در آینده سلطنت الهی و حکمرانی خداوند بر قرار خواهد شد."[1]ایرنئوس کلام پولوسی، آدم –مسیح  یا انسانیت در مسیح  رامرکز اندیشه ی کلامی  خود قرار داد . خداوند وقتی دید آدم اولی عصیان کرد و گناهکار شد برای نجات او آدم دوم یعنی مسیح را آفرید تا باعث نجات انسان شود .    



[1] - تاریخ فلسفه در قرون وسطی و رنسانس ، دکتر محمد ایلخانی ، 49

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:0  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

تئوفیلوس

اطلاعات کمی که از تئوفیلوس داریم بر گرفته از آثار اوست. در حدود 120 -200 میلادی زندگی می کرد. ظاهرا در بزرگسالی با خواندن کتاب مقدس از کفر به مسیحیت گروید .و یکی از شش اسقف انطاکیه در سوریه شد.اوعلاوه بر این که بنبانگذار وقایع نگاری تاریخی کتاب مقدس است، تفسیری نیز بر سفر تکوین نوشته است .کتاب او سه رساله به اوتولیکوس  است که در سه زمان مختلف نوشته شده است ونقدی است براوتولیکوس متفکر مشرک یونانی که نه به معاد اعتقاد داشت و نه به خدا و نیروهای غیبی .او مسائلی را مطرح کرد که امروزه بیشتر تحت عنوان برهان اتقان صنع مطرح است .خدا نامرئی است اما مخلوقات او ونظم موجود در هستی دلالت بر ناظم یا خداوند می کند او بود که اوتولیکوس را خلق کرد و به او زندگی بخشید .بر عکس اعمال بد خدایان مشرکین نشان می دهد که آنان لایق پرستش انسان نیستند ." او نفس انسانی را مجرد و در نتیجه به بقای آن معتقد است و می گوید همانطور که ما به وجود نفس از حرکات جسم پی می بریم به وجود خداوند هم از مشیت و از مخلوقات او می توانیم پی ببریم."[1]تئوفیلوس با آثار اکثرفیلسوفان آشنا بود و در کتاب خود به بت پرستی و فیلسوفانی مثل افلاطون وهومر و هسیود و اپیکوروس مخالفت می کند و لی با این وجود تحت تاثیر فیلسوفان رواقی است و جملات نخستین سفر پیدایش را با فلسفه ی افلاطونی میانه جمع کرد.با آموزش اسطوره های شرک آمیز و اندیشه های فیلسوفان در باره ی خلقت موافق نیست و نظرش را با توجه به سفر تکوین بیان کرد و به این ترتیب آغاز گر تفسیرمتون یهودی است و بعد ها نویسندگان زیادی از او پیروی کردند ." تئوفیلوس از بنیانگذاران گرایش مخالف تفسیر رمزی – تمثیلی در حوزه ی مسیحی انطاکیه بود ."[2]  



[1] - فلسفه در قرون وسطی ، دکتر کریم مجتهدی ، ص 13

[2] - تاریخ فلسفه در قرون وسطی ورنسانس ، دکتر محمد ایلخانی ، ص 47

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 12:5  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

آتناگوراس

مدافع مسیحی نیمه ی دوم قرن دوم میلادی و اهل آتن بود. فیلسوف افلاطونی ای بود که به مسیحیت گروید و به اسکندریه رفت و نمونه ی نخستین آکادامی مسیحی را تاسیس کرد .او روش افلاطونی میانه ی یوستینوس را دنبال کرد و به اصالت عقل بها می داد و سعی داشت مانند استاد خود دین را با فلسفه جمع کند .و یکی از نخستین کسانی است که برای تفسیرعقیده ی  مسیحیت از مفاهیم نو-افلاطونی استفاده کرد . در سال 177 "استدعانامه در حمایت ازمسیحیان "رادر سی فصل نوشت و آن را به مارکوس اورلیوس و پسرش کومودیسوس تقدیم کرد .و در آن از تهمتهایی که به مسحیان می زدند از قبیل آدمخواری ، بچه کشی ، زنای با محارم و بی خدایی دفاع کرد . او از عقلانیت یونانی –رومی استفاده کرد و همان حقوق عمومی یا شهر وندی را برای مسیحیان خواستار شد . آتناگوراس کتاب دیگری تحت عنوان در باب رستاخیز مردگان نوشته است که در آن اندیشه ی افلاطونی را که بدن زندان روح است را رد کرد .و نظریه ی بدن – روح را مطرح کرد که هر دو در برابر خداوند محشور می شوند و هر دو جزای خود را دریافت می کنند ." از یک طرف در این نظریه قدرت مطلق و عدالت خداوند را تایید می کند ، و از طرف دیگر دلیل می آورد که فقط رستاخیز بدن و روح می تواند گسستگی ای که مرگ ایجاد می کند ، بر طرف نماید."[1]او معتقد است که هر موجودی انفرادیو جدا جدا مورد عنایت خداوند واقع می شود یعنی خلقت باید با  عنایت همراه باشد." آتنا گوراس به صراحت و قوت گفت که اگر به خلقت قائل شویم و عنایت را انکار کنیم به تناقض می افتیم . چون خداست که در آسمان و زمین همه چیز را آفریده است ، همه ی موجودات که مصنوعات اوست از بزرگ و کوچک باید تابع حکومت او باشند .نفوذ او در آنها ساری و جاری گردد . چون اشیاء به افراد خود خلق شده اند باید یکایک آنها به انفراد در معرض عنایت باشند و صاحب این عنایت به حوائج خاصه  هر یک از آنها نظر کند و هر کدام را به سوی مقصد خاص خود راهبر شود ."[2]



[1] - تاریخ فلسفه در قرون وسطی و رنسانس ، دکتر محمد ایلخانی ، ص 47

[2] - روح فلسفه قرون وسطی ، اتین ژیلسون ، ع.داوودی انتشارات علمی و فرهنگی ص 255

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 11:25  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

تاتیانوس

ظاهرادرسال 120میلادی در سوریه به دنیا آمد وبه سال 173در گذشت .به رم مسافرت کرد و برای مدتی در آنجا اقامت گزید و در آنجا بود که با مسیحیت آشنا شد. خودش می گوید که تنفر از آئیین های شرک آمیز او را به سمت مسائل دینی سوق داد.با مطالعه ی عهد قدیم به غیر عقلانی بودن آئین های شرک آمیز پی برد.به مسیحیت روی آوردو شاگرد و مرید یوستینوس شهید شد.این در زمانی بود که فیلسوفان مسیحی با فیلسوفان یونانی رقابت می کردند و مسیحیانی همچون یوستینوس در رقابت با فلسفه ی یونان دررم مدرسه تاسیس کرده بودند .تاتیانوس بر خلاف استادش علاقه ای به جمع بین تفکر یونانی و یهودی – مسیحی نداشت. ادبیات کلاسیک و ارزش های اخلاقی یونانی رافاسد می دانست و عقلانیت یونانی را رد می کردو به جای آن فرهنگ مسیحی را قرار داد.و اگر حقیقتی هم در فلسفه ی یونان است به این دلیل است که یونانیان موسی و تورات را درک کرده بودند .او ترکیبی مبهم ازتوحید یهودی- مسیحی رابا مفاهیم رواقی –نو افلاطونی لوگوس در هم آمیخت."تاتیانوس مفهوم لوگوس خالق را از یوستینوس اخذ کرد و آن را با " کلمه" و سخن خدا در تورات یکی گرفت"[1]و در هنگام مرگ روح ما به روح جهانی که از آنجا آمده بود بر می گردد.پس از مرگ یوستینوس در سال 165 زندگی تاتیانوس تا اندازهای مبهم شد رم را ترک کرد و احتمالا به اسکندریه یا سوریه برگشت وظاهرا در اواخر عمرش دو باره به مذهب گنوسی برگشت و رویه ای زاهدانه در پیش گرفت " او مرد بسیار سختگیری بوده وبا هر نوع تزئین برای زنان و رفاه و تجمل برای مردان مخالف بوده است"[2].پس از بازگشت از رم دو کتاب نوشت از تالیفات او یکی در مقصود چهار که ترکیبی از چهار انجیل است که به طور پیوسته چهار انجیل راروایت می کندوبرای چند قرن در سوریه رواج داشته ودر قرن پنجم میلادی از بین رفته است و دیگری سخنی با یونانیان است .که در آن مشاجره ی تلخی با آموخته های یونانی دارد و در آن کیهان شناسی مسیحی را با الوهیت وحدت گرایانه ی مسیحی مقایسه می کند و بر تری آن را بر خدایان یونانی نشان می دهد.   



[1] - تاریخ فلسفه در قرون وسطی و رنسانس ، دکتر محمد ایلخانی، ص 46

[2] - فلسفه در قرون وسطی ، دکتر کریم مجتهدی ، ص 12

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 23:48  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

یوستینوس

بیشتر اطلاعاتی که از یوستینوس داریم از آثار خود او است. یوستینوس در حدود 100 ب.م در نابلس در یک خانواده ی مشرک یونانی به دنیا آمد .در خطابه و شعر و تاریخ آموزش خوبی دید . مکاتب مختلف فلسفی را در اسکندریه و افسس مطالعه کرد و در پی پاسخ گویی به سوالات خود ،نخست جذب رواقیون ویک فیلسوف ارسطویی شد.به نظر اوخداشناسی رواقیون قانع کننده نبودو فلسفه ی مشاء هم بیشتر به تبیین عالم می پردازد. بعدبه فیثاغوریان روی آورد و در نزد آنها هندسه و هیئت و موسیقی آموخت د رحالی که او بیشتر به دنبال فلسفه بود و از اینکه فیثاغوریان فلسفه راعلمی در کنار دیگر علوم قرار داده بودند برایش جذابیتی نداشت . سر آنجام به فلسفه ی افلاطون کشیده شدو شیفته ی نظریه ی مثل و افکار غیر مادی او گردید.البته او افلاطون را بیشتر در تفسیر افلاطونی میانه می شناخت اما هیچ یک از این فلسفه ها او را راضی نکرد چون به نظر او هر فیلسوفی به بخشی از حقیقت رسیده بود تا اینکه وقتی در افسس بود از استقامت شهدای مسیحی متاثر شد و وقتی که به نحو اتفاقی در کنار دریاقدم می زد با پیر مردی مسیحی آشنا شدو تحت تاثیر شخصیت او قرارگرفت .پیرمرد با او در باره ی مسیح و تحقق وعده هایی که پیامبران یهودی داده بودند سخن گفت.یوستینوس مجذوب او شد و نوشت " آتش کوچکی در روح من روشن شد وعشق پیامبران و کسانی که دوستان مسیح هستندبرمن چیره شد". یوستینوس مسیحی شد اما بر پوشیدن خرقه ی یکدستی که مشخصه ی معلمان رسمی فلسفه بود اصرار ورزید. نظرش این بود که فلسفه ی شرک آمیز مخصوصا فلسفه ی افلاطون غلط نیست بلکه یخشی از حقیقت است وهمچون راهنمایی به ما کمک می کند تا به مسیح برسیم .و فقط وحی می تواند فلسفه را تکمیل کند .و برای اینکه فیلسوفان قبل از مسیح را گمراه نداند مدعی بود که آنان به حکمت تورات دست یافته بودند و از موسی حکمت را آموخته بودندادعایی که فیلون قبل از او مطرح کرده بود یونانیان همچون مسیحیان لوگوس را درک کرده بودند و عقل که از نظر او عقل اشراقی است نه عقل معیشتی آنها را به عالم الوهیت ارتباط داده بود .چون عقل کل در همه ی موجودات عاقل پخش است لذا هر کس ازبهره ای ازحقیقت بر خوردار بود. یوستینوس تفسیر پولوسی – یوحنایی از مسیح را قبول داشت مسیح لوگوس و عقل خداست که جهان را آفرید و متجسد شد و پس از تحمل شکنجه مصلوب شد تا نجات انسان را از گناه برای او به ارمغان بیاورد.از نظر جهان شناختی لوگوس واسطه ی بین جهان ماده و پدر است .پدر را به هیچ عنوان نمی توان شناخت و فقط می توان گفت که چه چیزی نیست و الهیات سلبی را در باره ی او مطرح کرد این خدایی که ما می شناسیم لوگوس است.  با غیر مسیحیان از قبیل مشرکان، یهودیان و بدعت گذاران مباحثه و مناظره کرد . احتمالا مسافرت زیادی می کردو سر انجام  نخست درافسس و بعددر رم مدرسه ی فلسفه ی مسیحی تاسیس کرد و دانشجو پذیرفت . به سال 164 میلادی در شهر رم محاکمه و به مرگ محکوم شداو به همراه شش تن از دانشجویانش که یکی زن بوده است گردن زده شد و بعد به یوستینوس شهید مشهور شد .سه اثر از او باقی مانده است.

1-     دفاعیه ی نخست خطاب به امپراطور آنتونیوس پیوس و فرزند خوانده اش می باشد. او از مسحیت به عنوان تنها عقیده ی عقلانی دفاع کرد و بعضی مراسم رایج مسیحی هم چون غسل تعمید رامطرح کرد 

2-     دفاعیه ی دوم خطاب به مجلس سنای رم است واتهامات غیر اخلاقی و مانند اینها که علیه مسیحیت مطرح می شدرا تکذیب کرد.

3-     محاوره با تریفون یهودی. گفتگویی بین یوستینوس و یک ربی یهودی به نام تریفون است که در افسس اندکی بعد از اخراج تریفون از اورشلیم ،وقتی که یوستینوس در حال گردش بود با او ملاقات کرد.تریفون از اسرائیل فرار کرده بود و این دو در باره ی مردم یهودی و جایگاهشان در تاریخ و در باره ی مسیح و اینکه آیا او همان مشیاه موعود است سخن گفتند .سوال اصلی این بود که آیا عقیده ی مسیحیان در باره ی الوهیت مسیح را می توان باتوحیدگرایی مصالحه ناپذیر کتاب مقدس آشتی داد.محاوره منبع ارزشمندی از اطلاعات در باره ی تفکرمسیحیان نخستین راجع به یهود و نسبت بین اسرائیل وکلیسا همچون عهد مشترک داشتن در ارتباط با خدا است .در پایان محاوره تریفون می پرسد " فرض کنیم که من مسیحی شدم آیا من نیاز دارم که از شریعت و دیگر قانون یهودی دست بکشم " یوستینوس پاسخ می دهد "مسیحیان با این موافق نیستند بعضی می گویند که شما باید از آنها دست بکشیدبقیه مثل من خواهند گفت که این کاملا حق شماست به عنوان یک یهودی که مسیحی شدید شریعت و دیگر قوانین موسی را حفظ کنید به شرط این  که شما دیگر نو کیشان رابرای انجام دادن شریعت یهود مجبور نکنیدوهمین طور به شرط اینکه شما به روشنی دریابید که حفظ شریعت شما را نجات نخواهد داد.تنها مسیح است که شما را نجات خواهد داد " [1]        



[1] - در نوشتن این مقاله از منبع زیر در اینترنت استفاده کرده ام.Justin martyr philosopher apologist and martyr by James kiefer

همچنین از کتابهای تاریخ فلسفه در قرون وسطی و رنسانس نوشته دکتر محمد ایلخانی و فلسفه در قرون وسطی نوشته دکتر کریم مجتهدی استفاده کرده ام.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 20:18  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

  روزي  عيسي  مشغول  دعا بود. وقتي  دعايش تمام  شد، يكي  از شاگردان  به  او گفت : «خداوندا، همانطور كه  يحيي  طرز دعا كردن  را به  شاگردان  خود آموخت ، تو نيز به  ما بياموز»
  
عيسي  به  ايشان  گفت  كه  چنين  دعا كنند:
«اي  پدر،
نام  مقدس  تو گرامي  باد.
ملكوت  تو برقرار گردد.
نان  مورد نياز ما را
هر روز به  ما ارزاني  فرما.
گناهان  ما را ببخش ،
چنانكه  ما نيز آناني  را كه  به  ما خطا كرده اند، مي بخشيم .
ما را از وسوسه  هاي  شيطان  دور نگهدار»
سپس  تعليم  خود را درباره  دعا ادامه  داد و فرمود: «فرض  كنيد كه  نيمه  شب ، مهماني  از راه  دور براي  شما مي رسد و شما چيزي  براي  خوردن  در خانه  نداريد. اجباراً درِ خانه  دوستي  را مي زنيد و از او سه  نان  قرض  مي خواهيد.  او از داخل  خانه  جواب  مي دهد كه  با بچه هايش  در رختخواب  خوابيده  است  و نمي تواند برخيزد و به  شما نان  دهد.اما مطمئن  باشيد كه  حتي  اگر از روي  دوستي  اين  كار را نكند، اگر مدتي  در بزنيد، در اثر پافشاري  شما برخواهد خاست  و هر چه  بخواهيـد به  شما خواهد داد. در دعا نيز بايد چنين  كرد. آنقدر دعا كنيد تا جواب  دعايتان  داده  شود. آنقدر جستو كنيد تا بيابيد. آنقدر در بزنيد تا باز شود.   زيرا هر كه  درخواست  كند، بدست  خواهد آورد؛ هر كه  جستجو كند، خواهد يافت ؛ و هر كه  در بزند، در به  رويش  باز خواهد شد.شما كه  پدر هستيد، اگر فرزندتان  از شما نان  بخواهد، آيا به  او سنگ  مي دهيد؟ يا اگر ماهي  بخواهد، آيا به  او مار مي دهيد؟  يا اگر تخم  مرغ  بخواهد، آيا به  او عقرب  مي دهيد؟ هرگز!پس  اگر شما، اشخاص  گناهكار، مي دانيد كه  بايد چيزهاي  خوب  را به  فرزندانتان  بدهيد، چقدر بيشتر پدر آسماني  شما مي داند كه  بايد روح القدس  را به  آناني  كه  از او درخواست  مي كنند، ارزاني  دارد»   هيچكس  چراغ  را روشن  نمي كند تا پنهانش  سازد، بلكه  آن  را در جايي  مي آويزد كه  نورش  بر هر كه  وارد اطاق  مي شود، بتابد. چشم  نيز چراغ  وجود است ! چشم  پاك  همچون  تابش  آفتاب ، اعماق  وجود انسان  را روشن  مي كند. اما چشم  ناپاك  و گناه آلود، جلو تابش  نور را مي گيرد و انسان  را غرق  تاريكي مي سازد.  پس  هشيار باشيد، مبادا بجاي  نور، تاريكي  بر وجودتان  حكمفرما باشد! اگر باطن  شما نوراني  بوده  و هيچ  نقطه  تاريكي  در آن  نباشد، آنگاه  سراسر وجودتان  درخشان  خواهد بود، گويي  چراغي  پر نور بر شما مي تابد»
اي  دوستان  من ، از آناني  نترسيد كه  قادرند فقط  جسمتان  را بكشُند، چون  نمي توانند به  روحتان  آسيبي  برسانند!  اما به  شما خواهم  گفت  از كه  بترسيد: از خدايي  بترسيدكه  هم  قدرت  دارد بكشد وهم  به  جهنم بيندازد. بلي ، از او بايد ترسيد.مگر پنج  گنجشك  به  قيمتي  ارزان  خريد و فروش  نمي شوند؟ باوجود اين ، خدا حتي  يكي  از آنها را فراموش  نمي كند! او حتي  حساب  موهاي  سر شما را نيز دارد! پس  هرگز نترسيد! چون  در نظر خدا، شما بسيار عزيزتر از گنجشكان  هستيد.يقين  بدانيد كه  اگر نزد مردم  اعلام  نماييد كه  پيرو من  مي باشيد، من  نيز در حضور فرشتگان  خدا، شما را دوست  خود اعلام  خواهم  نمود.اما كساني  كه  پيش  مردم  مرا انكار كنند، من  نيز ايشان  را در حضور فرشتگان  خدا انكار خواهم  نمود. با اين  حال ، آناني  كه  بضد من  چيزي  بگويند، در صورت  توبه  بخشيده  خواهند شد، اما آناني  كه  بضد روح القدس  سخني  گويند، هرگز بخشيده  نخواهند شد.
هنگامي  كه  شما را براي  محاكمه ، به  عبادتگاه هاي  يهود و نزد بزرگان  و حاكمان  مي برند، نگران  نباشيد كه  براي  دفاع  از خود، چه  بگوييد،  چون  روح القدس  همان  لحظه  به  شما خواهد آموخت  كه  چه  بگوييد»
  
در اين  هنگام ، شخصي  از ميان  جمعيت  گفت : «استاد، به  برادرم  بفرما كه  ارث  پدرم  را با من  تقسيم  كند!»  عيسي  جواب  داد: «اي  مرد، چه  كسي  تعيين  كرده  كه  من  قاضي  شما باشم  تا درباره  اين  موضوع  حكم  كنم ؟  اما اگر از من  مي شنويد، از طمع  فرار كنيد، چون  زندگي  حقيقي  به  ثروت  بستگي  ندارد»  سپس  اين  داستان  را براي  ايشان  بيان  كرد: «شخصي  ثروتمند از مزرعه  خود محصول  فراواني  بدست  آورد،  بطوري  كه  تمام  انبارهايش  پر شد، اما هنوز مقدار زيادي  غَلّه  باقي  مانده  بود. پس  از تفكر بسيار، بالاخره  با خود گفت : "انبارهايم  را خراب  مي كنم  و انبارهاي  بزرگتري  مي سازم  تا جاي  كافي  براي  محصول  خود داشته  باشم . آنگاه  به  خود خواهم  گفت : اي  مرد خوشبخت ، تو براي  چندين  سال ، محصول  فراوان  ذخيره  كرده اي ! حالا ديگرراحت  باش  و به  عيش  و نوش  بپرداز و خوش  بگذران !"اما خدا به  او فرمود: "اي  نادان ! همين  امشب  جانت  را خواهم  گرفت . آنگاه  اموالي  كه  اندوخته اي ، به  چه  كسي  خواهد رسيد؟"بلي ، نادان  است  هر كه  در اين  دنيا مال  و ثروت  جمع  كند، اما توشه اي  براي  آخرت  نيندوزد»آنگاه  به  شاگردان  خود فرمود: «هرگز براي  خوراك  و پوشاك  غصه  نخوريد،  زيرا زندگي  بسيار با ارزشتر از خوراك  و پوشاك  است ! كلاغها را ملاحظه  كنيد! نه  مي كارند، نه  درو مي كنند و نه  انبار دارند تا خوراك  را ذخيره  كنند، زيرا روزي  آنها را خدا مي رساند. اما شما در نظر خدا بسيار عزيزتر از پرندگان  هستيد!   بعلاوه ، با نگراني  و غصه  خوردن  چه  كاري  از پيش  مي بريد؟ آيا مي توانيد حتي  يك  لحظه  به  عمر خود بيفزاييد؟ هرگز!  پس  اگر با غصه  خوردن ، حتي  قادر به  انجام  كوچكترين  كار هم  نيستيد، پس  چرا براي  امور بزرگتر نگران  و مضطرب  مي شويد؟گلهاي  وحشي  را بنگريد كه  چگونه  رشد و نمو مي كنند! نه  نخ  مي ريسند و نه  مي بافند. باوجود اين ، حتي  سليمان  پادشاه  نيز با آن  همه  شكوه  و جلال ، همچون  يكي  از اين  گلها آراسته  نبود!  پس  اگر خدا به  فكر پوشاك  گلهاست ، گلهايي  كه  امروز سبز و خرّمند و فردا پژمرده  مي شوند، آيا به  فكر پوشاك  شما نخواهد بود، اي  سست  ايمانان ؟!  براي  خوراك  نيز نگران  نباشيد كه  چه  بخوريد و چه  بنوشيد! غصه  نخوريد، چون  خدا روزي  شما را مي رساند.  مردم  بي ايمان  تمام  زندگي  خود را صرف  بدست  آوردن  اين  چيزها مي كنند، اما پدر آسماني  شما بخوبي  مي داند كه  شما به  همه  اينها نياز داريد.  بنابراين ، ملكوت  خدا را هدف  زندگي  خود قرار دهيد، و خدا خودش همه  نيازهاي  شما را برآورده  خواهد ساخت .
پس  اي  گله  كوچك  من ، نترسيد! چون  رضاي  خاطر پدر شما در اينست  كه  ملكوت  را به  شما عطا فرمايد.  بنابراين ، هر چه  داريد بفروشيد و به  فقرا بدهيد تا براي  آخرت  خود، گنج  و ثروتي  اندوخته باشيد، ثروتي  كه  هرگز تلف  نمي شود و دزدها به  آن  دستبرد نمي زنند و بيد، آن  را تباه  نمي سازد. زيرا گنجتان هر كجا باشد، فكر و دلتان  نيز همانجا خواهد بود.»   در همين  وقت  به  عيسي  اطلاع  دادند كه  پيلاطوس ، عده اي  از زائران  جليلي  را در اورشليم  به  هنگام  تقديم  قرباني  در خانه  خدا، قتل  عام  كرده  است .عيسي  بر سر راه  خود به  اورشليم ، به  شهرها و دهات  مختلف  مي رفت  و كلام  خدا را به  مردم  تعليم  مي داد.  روزي ، شخصي  از او پرسيد: «خداوندا، آيا تعداد نجات يافتگان  كم  خواهد بود؟»عيسي  فرمود: «درِ آسمان  تنگ  است . پس  بكوشيد تا داخل  شويد، زيرا يقين  بدانيد كه  بسياري تلاش  خواهند كرد كه  داخل  گردند، اما نخواهند توانست .  زماني  خواهد رسيد كه  صاحب  خانه  در را خواهد بست . آنگاه  شما بيرون  ايستاده ، در خواهيد زد و التماس  خواهيد كرد كه : خداوندا، خداوندا، در را به  روي  ما باز كن ! اما او جواب  خواهد داد كه : من  شما را نمي شناسم !شما خواهيد گفت : ما با تو غذا خورديم ! تو در كوچه هاي  شهر ما تعليم  دادي ! چگونه  ما را نمي شناسي ؟اما او باز خواهد گفت : من  به هيچ وجه  شما را نمي شناسم ! اي  بدكاران  از اينجا دور شويد!آنگاه  وقتي  ببينيد كه  ابراهيم  و اسحاق  و يعقوب  و همه  انبياء در ملكوت  خدا هستند و خودتان  بيرون  مانده ايد، از شدت  ناراحتي  خواهيد گريست  و لبهايتان  را خواهيد گزيد. مردم  از تمام  نقاط  جهان  آمده ، در ضيافت  ملكوت  خدا شركت  خواهند كرد، اما شما محروم  خواهيد ماند.  بلي ، يقين  بدانيد آناني  كه  اكنون  خوار و حقير شمرده  مي شوند، در آن  زمان  بسيار سرافراز خواهند گرديد و آناني  كه  حالا مورد احترام  و تمجيد هستند، در آن  زمان ، حقير و ناچيز بحساب  خواهند آمد.»
همانموقع  چند نفر از فريسي ها آمدند و به  او گفتند: «اگر مي خواهي  زنده  بماني ، هر چه  زودتر از جليل  برو، چون  هيروديس  پادشاه  قصد دارد تو را بكشدعيسي  جواب  داد: «برويد و به  آن  روباه  بگوييد كه  من  امروز و فردا، ارواح  پليد را بيرون  مي كنم  و بيماران  را شفا مي بخشم  و روز سوم ، خدمتم  را به  پايان  خواهـم  رسانـد.  بلي ، امروز و فردا و پس  فردا، بايد به  راه  خود ادامـه  دهـم ، چون  محال  است  كه  نبي  خدا در جاي  ديگري  بغير از اورشليم  كشته  شود!»اي  اورشليم ، اي  اورشليم ، اي  شهري  كه  كشتارگاه  انبياء مي باشي ! اي  شهري  كه  انبيايي  را كه  خدا بسويت  فرستاد، سنگسار كردي ! چند بار خواستم  فرزندانت  را دور هم  جمع  كنم ، همانطور كه  مرغ  جوجه هايش  را زير پروبالش  مي گيرد، اما نخواستي . پس  اكنون  خانه ات  ويران  خواهد ماند و ديگر هرگز مرا نخواهي  ديد تا زماني  كه  بگويي : مبارك  باد قدم  كسي  كه  به  نام  خداوند مي آيد.»

عيسي  چون  ديد كه  همه  مهمانان  سعي  مي كنند بالاي  مجلس  بنشينند، ايشان  را چنين  نصيحت  كرد: «هرگاه  به  جشن  عروسي  دعوت  مي شويد، بالاي  مجلس  ننشينيد، زيرا ممكن  است  مهماني  مهم تر از شما بيايد و صاحب خانه  از شما بخواهد كه  جايتان  را به  او بدهيد. آنگاه  بايد با شرمساري  برخيزيد و در پايين  مجلس  بنشينيد!  پس  اول ، پايين  مجلس  بنشينيد تا وقتي  صاحب خانه  شما را آنجا ببيند، بيايد و شما را بالا ببرد. آنگاه ، در حضور مهمانان  سربلند خواهيد شد.  زيرا هر كه  بكوشد خود را بزرگ  جلوه  دهد، خوار خواهد شد، اما كسي  كه  خود را فروتن  سازد، سربلند خواهد گرديد.» سپس  رو به  صاحب  خانه  كرد و گفت : «هرگاه  ضيافتي  ترتيب  مي دهي ، دوستان  و برادران  و بستگان  و همسايگان  ثروتمند خود را دعوت  نكن ، چون  ايشان  هم  در عوض ، تو را دعوت  خواهند كرد. بلكه  وقتي  مهماني  مي دهي ، فقرا، لنگان  و شلان  و نابينايان  را دعوت  كن .  آنگاه  خدا در روز قيامت  درستكاران ، تو را اجر خواهد داد، زيرا كساني  را خدمت  كردي  كه  نتوانستند محبتت  را جبران  كنند.»  يكي  از آناني  كه  بر سر سفره  نشسته  بود، چون  اين  سخنان  را شنيد، گفت : «خوشابحال  كسي  كه  در ضيافت  ملكوت  خدا شركت  كند»

 يكبار عيسي  روگرداند و به  جمعيت  بزرگي  كه  بدنبال  او حركت  مي كردند، گفت :  «هر كه  مي خواهد پيرو من  باشد، بايد مرا از پدر و مادر، زن  و فرزند، برادر و خواهر و حتي  از جان  خود نيز بيشتر دوست  بدارد. هر كه  صليب  خود را برندارد وبدنبال  من  نيايد، نمي تواند شاگرد من  باشد.اما پيش  از آنكه  در مورد پيروي  از من ، تصميمي  بگيريد، همه  جوانب  را خوب  بسنجيد! اگر كسي  در نظر دارد ساختماني  بسازد، ابتدا مخارج  آن  را برآورد مي كند تا ببيند آيا از عهده  آن  برمي آيد يا نه .  مبادا وقتي  بنياد ساختمان  را گذاشت ، سرمايه اش  تمام  شود و نتواند كار را تمام  كند! آنگاه  همه  تمسخركنان  خواهند گفت : اين  شخص  ساختمان  را شروع  كرد، اما نتوانست  آن  را به  پايان  برساند!يا فرض  كنيد پادشاهي  مي خواهد با پادشاه  ديگري  بجنگد. او ابتدا با مشاورانش  مشورت  مي كند تا ببيند كه  آيا با يك  نيروي  ده  هزار نفري ، مي تواند يك  لشكر بيست  هزار نفـري  را شكست  بدهد يا نـه .اگر ديد كه  قادر به  اين  كار نيست ، هنگامي  كه  سپاه  دشمن  هنوز دور است ، نمايندگاني  را مي فرستد تا درباره  شرايط  صلح  مذاكره  كنند. به  همين  طريق ، كسي  كه  مي خواهد شاگرد من  شود، نخست  بايد بنشيند و حساب  كند كه  آيا مي تواند بخاطر من  از مال  و دارايي  خود چشم  بپوشد يا نه .اگر نمك  طعم  و خاصيت  خود را از دست  بدهد، ديگر چه  فايده اي  دارد؟  نمك  بي طعم  و خاصيت  حتي  به  درد كود زمين  هم  نمي خورد. فقط  بايد آن  را دور ريخت . اگر مي خواهيد منظورم  را درك  كنيد، با دقت  به  سخنانم  گوش  فرا دهيد»
    
براي  آنكه  موضوع  بيشتر روشن  شود، عيسي  اين  داستان  را نيز بيان  فرمود: «مردي  دو پسر داشت . روزي  پسر كوچك  به  پدرش  گفت : پدر، بهتر است  سهمي  كه  از دارايي  تو بايد به  من  به  ارث  برسد، از هم  اكنون  به  من  بدهي . پس  پدر موافقت  نمود و دارايي  خود را بين  دو پسرش  تقسيم  كرد.چندي  نگذشت  كه  پسر كوچكتر، هر چه  داشت  جمع  كرد و به  سرزميني  دوردست  رفت . در آنجا تمام  ثروت  خود را در عياشي ها و راه هاي  نادرست  بر باد داد.  از قضا، در همان  زمان  كه  تمام  پولهايش  را خرج  كرده  بود، قحطي  شديدي  در آن  سرزمين  پديد آمد، طوري  كه  او سخت  در تنگي  قرار گرفت  و نزديك  بود از گرسنگي  بميرد. پس  به  ناچار رفت  و به  بندگي  يكي  از اهالي  آن  منطقه  درآمد. او نيز وي  را به  مزرعه  خود فرستاد تا خوكهايش  را بچراند. آن  پسر به  روزي  افتاده  بود كه  آرزو مي كرد بتواند با خوراك  خوكها، شكم  خود را سير كند؛ كسي  هم  به  او كمك  نمي كرد.سرانجام  روزي  به  خود آمد و فكر كرد: در خانه  پدرم ، خدمتكاران  نيز خوراك  كافي  و حتي  اضافي  دارند، و من  اينجا از گرسنگي  هلاك  مي شوم !  پس  برخواهم  خاست  و نزد پدر رفته ، به  او خواهم  گفت : اي  پدر، من  در حق  خدا و در حق  تو گناه  كرده ام ،  و ديگر لياقت  اين  را ندارم  كه  مرا پسر خود بداني ، خواهش  مي كنم  مرا به  نوكري  خود بپذير!
پس  بي درنگ  برخاست  و بسوي  خانه  پدر براه  افتاد. اما هنوز از خانه  خيلي  دور بود كه  پدرش  او را ديد و دلش  بحال  او سوخت  و به  استقبالش  دويد و او را در آغوش  گرفت  و بوسيد.پسر به  او گفت : پدر، من  در حق  خدا و در حق  تو گناه  كرده ام ، و ديگر لياقت  اين  را ندارم  كه  مرا پسر خود بداني .اما پدرش  به  خدمتكاران  گفت : عجله  كنيد! بهترين  جامه  را از خانه  بياوريد و به  او بپوشانيد! انگشتري  به  دستش  و كفش  به  پايش  كنيد! و گوساله  پرواري  را بياوريد و سر ببريد تا جشن  بگيريم  و شادي  كنيم ! چون  اين  پسر من ، مرده  بود و زنده  شد؛ گم  شده  بود و پيدا شده  است !»پس  ضيافت  مفصلي  برپا كردند.در اين  اثنا، پسر بزرگ  در مزرعه  مشغول  كار بود. وقتي  به  خانه  باز مي گشت ، صداي  ساز و رقص  و پايكوبي  شنيد.  پس  يكي  از خدمتكاران را صدا كرد و پرسيد: چه  خبر است ؟خدمتكار جواب  داد: برادرت  بازگشته  و پدرت  چون  او را صحيح  و سالم  بازيافته ، گوساله  پرواري  را سربريده  و جشن  گرفته  است !برادر بزرگ  عصباني  شد و حاضر نشد وارد خانه  شود. تا اينكه  پدرش  بيرون  آمد و به  او التماس  كرد كه  به  خانه  بيايد  اما او در جواب  گفت : سالهاست  كه  من  همچون  يك  غلام  به  تو خدمت  كرده ام  و حتي  يك  بار هم  از دستوراتت  سرپيچي  نكرده ام . اما در تمام  اين  مدت  به  من  چه  دادي ؟ حتي  يك  بزغاله  هم  ندادي  تا سر ببُرم  و با دوستانم  به  شادي  بپردازم !  اما اين  پسرت  كه  ثروت  تو را با فاحشه ها تلف  كرده ، حال  كه  بازگشته  است ، بهترين  گوساله  پرواري  را كه  داشتيم ، سر بريدي  و برايش  جشن  گرفتي !پدرش  گفت : پسر عزيزم ، تو هميشه  در كنارمن  بوده اي ؛ و هر چه  من  دارم ، در واقع  به  تو تعلق  دارد و سهم  ارث  توست ! اما حالا بايد جشن  بگيريم  و شادي  كنيم ، چون  اين  برادر تو، مرده  بود و زنده  شده  است ؛ گم  شده  بود و پيدا شده  است !»

  عيسي  اين  حكايت  را براي  شاگردان  خود تعريف  كرد: «مردي  ثروتمند مباشري  داشت  كه  به  حساب  دارايي هاي  او رسيدگي  مي كرد. اما به  او خبر رسيد كه  مباشرش  در اموال  او خيانت  مي كند. پس  او را خواست  و به  او گفت : شنيده ام  كه  اموال  مرا حيف  و ميل  مي كني ! پس  هر چه  زودتر حسابهايت  را ببند، چون  از كار بركنار هستي !مباشر پيش  خود فكر كرد: حالا چه  كنم ؟ وقتي  از اين  كار بركنار شدم ، نه  قدرت  بيل  زدن  دارم ، و نه  غرورم  اجازه  مي دهد گدايي  كنم . فهميدم  چه  كنم ! بايد كاري  كنم  كه  وقتي  از اينجا مي روم ، دوستان  زيادي  داشته  باشم  تا از من  نگهداري  كنند.هر يك  از بدهكاران  ارباب  خود را فرا خواند و با ايشان  گفتگو كرد. از اولي  پرسيد: چقدر به  ارباب  من  بدهكار هستي ؟جواب  داد: صد حلب  روغن  زيتون .
«
مباشر گفت : درست  است . اين  هم  قبضي  است  كه  امضاء كرده اي . پاره اش  كن  و در يك  قبض  ديگر، بنويس  پنجاه  حلب
از ديگري  پرسيد: تو چقدر بدهكاري ؟جواب  داد: صد خروار گندم .به  او گفت : قبض  خود را بگير و بجاي  آن  بنويس  هشتاد خروار!آن  مرد ثروتمند، زيركي  مباشر خائن  را تحسين  كرد! در واقع  مردم  بي ايمان ، در روابط  خود با ديگران  و در كارهاي  خود، زيرك تر از مردم  خداشناس  هستند.مال  دنيا اغلب  در راه هاي  بد مصرف  مي شود. اما من  به  شما توصيه  مي كنم  كه  آن  را در راه  درست  بكار گيريد تا دوستان  بيابيد. آنگاه  وقتي  مالتان  از ميان  برود، خانه اي  در آخرت  خواهيد داشت اگر در كارهاي  كوچك  درستكار باشيد، در كارهاي  بزرگ  نيز درستكار خواهيد بود؛ و اگر در امور جزئي  نادرست  باشيد، در انجام  وظايف  بزرگ  نيز نادرست  خواهيد بود. پس  اگر در مورد ثروتهاي  دنيوي ، امين  و درستكار نبوديد، چگونه  در خصوص  ثروتهاي  حقيقي  آسماني  به  شما اعتماد خواهند كرد؟ و اگر در مال  ديگران  خيانت  كنيد، چه  كسي  مال  خود شما را به  دستتان  خواهد سپرد؟هيچ  خدمتكاري  نمي تواند دو ارباب  را خدمت  كند، زيرا يا از يكي  نفرت  دارد و به  ديگري  محبت  مي كند و يا به  يكي  دل  مي بندد و ديگري  را پست  مي شمارد. شما نيز نمي توانيد هم  بنده  خدا باشيد و هم  بنده  پول »  فريسي ها وقتي  اين  سخنان  را شنيدند، او را مسخره  كردند، زيرا كه  پول  دوست  بودند. عيسي  به  ايشان  فرمود: «شما در ظاهر، لباس  تقوا و دينداري  به  تن  داريد، اما خدا از باطن  شريرتان  باخبر است . تظاهر شما باعث  مي شود كه  مردم  به  شما احترام  بگذارند، اما بدانيد كه  آنچه  در نظر انسان  با ارزش  است ، در نظر خدا مكروه  و ناپسند است
  
عيسي  فرمود: «مرد ثروتمندي  بود كه  جامه هاي  نفيس  و گرانبها مي پوشيد و هر روز به  عيش  و نوش  و خوشگذراني  مي پرداخت . فقيري  زخم آلود نيز بود، بنام  ايلعازر، كه او را جلو در خانه  آن  ثروتمند مي گذاشتند.  ايلعازر آرزو مي داشت  كه  از پس مانده  خوراك  او، شكم  خود را سير كند. حتي  سگها نيز مي آمدند و زخمهايش  را مي ليسيدند.سرانجام  آن  فقير مرد و فرشته ها او را نزد ابراهيم  بردند، جايي  كه  نيكان  بسر مي برند. آن  ثروتمند هم  مرد و او را دفن  كردند،  اما روحش  به  دنياي  مردگان  رفت . در آنجا، در همان  حالي  كه  عذاب  مي كشيد، به  بالا نگاه  كرد و از دور ابراهيم  را ديد كه  ايلعازر در كنارش  ايستاده  است . پس  فرياد زد: اي  پدرم  ابراهيم ، بر من  رحم  كن  و ايلعازر را به  اينجا بفرست  تا فقط  انگشتش  را در آب  فرو ببرد و زبانم  را خنك  سازد، چون  در ميان  اين  شعله ها عذاب  مي كشم !اما ابراهيم  به  او گفت : فرزندم ، به  خاطر بياور كه  تو در دوران  زندگي ات ، هر چه  مي خواستي ، داشتي ، اما ايلعازر از همه  چيز محروم  بود. پس  حالا او در آسايش  است  و تو در عذاب !  از اين  گذشته ، شكاف  عميقي  ما را از يكديگر جدا مي كند، بطوري  كه  نه  ساكنين  اينجا مي توانند به  آن  سو بيايند و نه  ساكنين  آنجا به  اين  سو.ثروتمند گفت : اي  پدرم  ابراهيم ، پس  التماس  مي كنم  كه  او را به  خانه  پدرم  بفرستي ،  تا پنج  برادر مرا از وجود اين  محل  رنج  و عذاب  آگاه  سازد، مبادا آنان  نيز پس  از مرگ  به  اينجا بيايند! ابراهيم  فرمود: موسي  و انبيا بارها و بارها ايشان  را از اين  امر آگاه  ساخته اند. برادرانت  مي توانند به  سخنان  ايشان  توجه  كنند.ثروتمند جواب  داد: نه ، اي  پدرم  ابراهيم ! به  كلام  ايشان  توجهـي  ندارند. اما اگر كسي  از مردگان  نزد ايشان  برود، يقيناً از گناهانشان  توبه  خواهند كرد.ابراهيم  فرمود: اگر به  سخنان  موسي  و انبياء توجهي  ندارند، حتي  اگر كسي  از مردگان  هم  نزد ايشان  برود، به  سخنان  او توجه  نخواهند كرد و به  راه  راست  هدايت  نخواهند شدروزي  رسولان  به  عيساي  خداوند گفتند: «ايمان  ما را زياد كن
عيسي  فرمود: «اگر ايمانتان  به  اندازه  دانه  ريز خردل  مي بود، مي توانستيد به  اين  درخت  توت  دستور بدهيد كه  از جايش  كنده  شده ، در دريا كاشته  شود، و درخت  هم  از دستور شما اطاعت  مي كرد. «وقتي  خدمتكاري  از شخم  زدن  يا گوسفندچراني  به  خانه  باز مي گردد، فوري  نمي نشيند تا غذا بخورد؛ بلكه  ابتدا خوراك  اربابش  را حاضر مي كند و شام  او را مي دهد، سپس  خودش  مي خورد. كسي  نيز از او تشكر نمي كند، زيرا وظيفه اش  را انجام  مي دهد.   به  همين  صورت ، شما نيز وقتي  دستورات  مرا اجرا مي كنيد، انتظار تعريف  و تمجيد نداشته  باشيد، چون  فقط  وظيفه  خود را انجام  داده ايد.»

در شهري ، يك  قاضي  بود كه  نه  از خدا مي ترسيد و نه  توجهي  به  مردم  داشت . بيوه  زني  از اهالي  همان  شهر، دائماً نزد او مي آمد و از او مي خواست  كه  به  شكايتش  عليه  كسي  كه  به  او ضرر رسانده  بود، رسيدگي  كند. قاضي  تا مدتي  به  شكايت  او توجهي  نكرد. اما سرانجام  از دست  او به  ستوه  آمد و با خود گفت : با اينكه  من  نه  از خدا مي ترسم  و نه  از مردم ، اما چون  اين  زن  مايه  دردسر من  شده  است ، بهتر است  به  شكايتش  رسيدگي  كنم  تا اينقدر مزاحم  من  نشود.»  آنگاه  عيساي  خداوند فرمود: «ببينيد اين  قاضي  بي انصاف  چه  مي گويد! اگر چنين  شخص  بي انصافي ، راضي  شود به  داد مردم  برسد، آيا خدا به  داد قوم  خود كه  شبانه روز به  درگاه  او دعا و التماس مي كنند، نخواهد رسيد؟ يقين  بدانيد كه  خيلي  زود دعاي  ايشان  را اجابت  خواهد فرمود. اما سؤال  اينجاست  كه  وقتي  من ، مسيح  به  اين  دنيا بازگردم ، چند نفر را خواهم  يافت  كه  ايمان  دارند و سرگرم  دعا هستند؟»
 دو نفر به  خانه  خدا رفتند تا دعا كنند؛ يكي ، فريسي  مغرور و خودپسندي  بود و ديگري ، مأمور باج  و خراج . فريسي  خودپسند، كناري  ايستاد و با خود چنين  دعا كرد: اي  خدا تو را شكر مي كنم  كه  من  مانند ساير مردم ، خصوصاً مانند اين  باجگير، گناهكار نيستم . نه  دزدي  مي كنم ، نه  به  كسي  ظلم  مي كنم  و نه  مرتكب  زنا مي شوم . در هفته  دو بار روزه  مي گيرم  و از هر چه  كه  بدست  مي آورم ، يك  دهم  را در راه  تو مي دهم .اما آن  باجگير گناهكار در فاصله اي  دور ايستاد و به  هنگام  دعا، حتي  جرأت  نكرد از خجالت  سر خود را بلند كند، بلكه  با اندوه  به  سينه  خود زده ، گفت : خدايا، بر من  گناهكار رحم  فرما!به  شما مي گويم  كه  اين  مرد گناهكار، بخشيده  شد و به  خانه  رفت ، اما آن  فريسي  خودپسند، از بخشش  و رحمت  خدا محروم  ماند. زيرا هر كه  خود را بزرگ  جلوه  دهد، پست  خواهد شد و هر كه  خود را فروتن  سازد، سربلند خواهد گرديد»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 19:38  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

 آنچه در زیر می خوانید گزیده ی انجیل لوقا با ترجمه ی تفسیری است که از سایت مرکز پژوهش های مسیحی نقل می شود


  
خدا فرشته  خود جبرائيل  را به  ناصره فرستاد،  تا وحي  او را به  دختري  به  نام  مريم  برساند. مريم  نامزدي  داشت  به  نام  يوسف .جبرائيل  به  مريم  ظاهر شد و گفت : «سلام  بر تو اي  دختري  كه  مورد لطف  پروردگار قرار گرفته اي ! خداوند با توست !»  مريم  سخت  پريشان  و متحير شد، چون  نمي توانست  بفهمد منظور فرشته  از اين  سخنان  چيست .فرشته  به  او گفت : «اي  مريم ، نترس ! زيرا خدا بر تو نظر لطف  انداخته  است !   تو بزودي  باردار شده ، پسري  بدنيا خواهي  آورد و نامش  را عيسي  خواهي  نهاد. او مردي  بزرگ  خواهد بود و پسر خدا ناميده  خواهد شد و خداوند تخت  سلطنت  جدش  داود را به  او واگذار خواهد كرد  تا براي  هميشه  بر قوم  اسرائيل  سلطنت  كند. سلطنت  او هرگز پايان  نخواهد يافت !»مريم  از فرشته  پرسيد: «اما چگونه  چنين  چيزي  امكان  دارد؟ دست  هيچ  مردي  هرگز به  من  نرسيده  است !»  فرشته  جواب  داد: «روح القدس  بر تو نازل  خواهد شد و قدرت  خدا بر تو سايه  خواهد افكند. از اين  رو آن  نوزاد مقدس  بوده ، فرزند خدا خوانده  خواهد شد»مريم  گفت : «من  خدمتگزار خداوند هستم  و هر چه  او بخواهد، با كمال  ميل  انجام  مي دهم . از خدا مي خواهم  كه  هر چه  گفتي ، همان  بشود.» آنگاه  فرشته  ناپديد شد.
 
در آن  زمـان ، اوگوستوس ، امپـراطور روم ، فرمان  داد تا مردم  را در تمام  سرزمينهاي  تحت  سُلطه  امپراطوري  سرشماري  كنند.اين  سرشماري  زماني  صورت  گرفت  كه  كرينيوس ، از جانب  امپراطور، فرماندار سوريه  بود .براي  شركت  در سرشماري ، هر شخص  مي بايست  به  شهر آبا و اجدادي  خود مي رفت .از اينرو، يوسف  نيز از شهر ناصره  در استان  جليل ، به  زادگاه  خود  بيت لحم  در استان  يهوديه  رفت. مريم  نيز كه  در عقد يوسف  بود و آخرين  روزهاي  بارداري  خود را مي گذراند، همراه  او رفت  تا ثبت  نام  كند.  هنگامي  كه  در بيت لحم  بودند، وقت  وضع  حمل  مريم  فرا رسيد،  و نخستين  فرزند خود را كه  پسر بود، بدنيا آورد و او را در قنداقي  پيچيد و در آخوري  خوابانيد، زيرا درمسافرخانه  آنجا براي  ايشان  جا نبود.در دشتهاي  اطراف  آن  شهر، چوپاناني  بودند كه  شبانگاه  از گله هاي  خود مراقبت  مي كردند.آن  شب ، ناگهان  فرشته اي  در ميان  ايشان  ظاهر شد و نور جلال  خداوند در اطرافشان  تابيد و ترس  همه  را فرا گرفت .اما فرشته  به  ايشان  اطمينان  خاطر داد و گفت : «نترسيد! من  حامل  مژده اي  براي  شما هستم ، مژده اي  مسرت بخش  براي  همه  مردم ! و آن  اينست  كه  همين  امروز مسيح ، خداوند و نجات دهنده  شما، در شهر داود چشم  به  جهان  گشود. »  چون  فرشتگان  به  آسمان  بازگشتند، چوپانان  به  يكديگر گفتند: «بياييد به  بيت لحم  برويم  و اين  واقعه  عجيب  را كه  خداوند خبرش  را به  ما داده  است ، به  چشم  ببينيم »  پس  با شتاب  به  بيت  لحم  رفتند و مريم  و يوسف  را پيدا كردند. آنگاه  نوزاد را ديدند كه  در آخوري  خوابيده  است. چوپانان  بي درنگ  ماجرا را به  گوش  همه  رساندند و سخناني  را كه  فرشته  درباره  نوزاد گفته  بود، بازگو كردند.هر كه  گفته هاي  آنان  را مي شنيد، حيرت زده  مي شد.اما مريم ، تمام  اين  رويدادها را در دل  خود نگاه  مي داشت  و اغلب  درباره  آنها به  فكر فرو مي رفت.  پس  چوپانان  به  صحرا نزد گله هاي  خود بازگشتند و خدا را سپاس  مي گفتند بسبب  آنچه  مطابق  گفته  فرشتگان  ديده  و شنيده  بودند.  در روز هشتم  تولد نوزاد، در مراسم  ختنه  او، نامش  را عيسي  گذاشتند، يعني  همان  نامي  كه  فرشته  پيش  از باردار شدن  مريم ، براي  او تعيين  كرده  بود.  روزي  كه  قرار بود والدين  عيسي  به  اورشليم ، به  خانه  خدا بروند و مطابق  شريعت  موسي ، مراسم  طهارت  خود را بجا آورند، عيسي  را نيز به  آنجا بردند تا به  خداوند وقف  كنند؛ زيرا در شريعت  آمده  بود كه  پسر ارشد هر خانواده  بايد وقف  خداوند گردد. پس  والدين  عيسي  براي  طهارت  خود، قرباني  لازم  را تقديم  كردند، كه  مطابق  شريعت  مي بايست  دو قمري  يا دو جوجه  كبوتر باشد .  يوسف  و مريم ، پس  از اجراي  مراسم  ديني ، به  شهر خود ناصره  در استان  جليل ، بازگشتند.  در آنجا، عيسي  رشد كرد و بزرگ  شد. او سرشار از حكمت  بود و فيض  خدا بر او قرار داشت .

والدين  عيسي  هر سال  براي  شركت  در مراسم  عيد پِسَح  به  اورشليم  مي رفتند. وقتي  عيسي  دوازده  ساله  شد، طبق  رسم  يهود، او را نيز همراه  خود بردند.  پس  از پايان  ايام  عيد، عازم  ناصره  شدند. اما عيسي  بدون  اطـلاع  يوسف  و مـادرش ، در اورشليم  ماند. آنان  روز اول  متوجه  غيبت  او نشدند، چون  فكر مي كردند كه  او در ميان  همسفرانشان  است . اما وقتي  شب  شد و ديدند كه  عيسي  هنوز نزد ايشان  نيامده ، در ميان  بستگان  و دوستان  خود بدنبال  او گشتند،  اما اورا نيافتند. پس  مجبور شدند به  اورشليم  بازگردند و او را جستجو كنند. سرانجام ، پس  از سه  روز جستجو او را يافتند. عيسي  در خانه  خدا و در ميان  علماي  ديني  نشسته  بود و درباره  مسايل  عميق  با ايشان  گفتگو مي كرد و همه  از فهم  و جوابهاي  او در حيرت  بودند.  يوسف  و مريم  نمي دانستند چه  كنند! مادرش  به  او گفت : «پسرم ، چرا با ما چنين  كردي ؟ من  و پدرت ، دلواپس  بوديم  و همه  جا را بدنبالت  گشتيم»عيسي  پاسخ  داد: «چه  لزومي  داشت  براي  پيدا كردنم ، به  اينسو و آنسو برويد؟ مگر نمي دانستيد كه  من  بايد در خانه  پدرم  باشم ؟»  اما آنان  منظور عيسي  را درك  نكردند.آنگاه  عيسي  به  همراه  يوسف  و مريم  به  ناصره  بازگشت  و همواره  مطيع  ايشان  بود. مادرش  نيز تمام  اين  امور را در خاطر خود نگاه  مي داشت . اما عيسي  در حكمت  و قامت  رشد مي كرد و مورد پسند خدا و مردم  بود.

يك  روز، عيسي  نيز نزد يحيي  آمد و تعميد گرفت  و مشغول  دعا گرديد. در آن  حال ، آسمان  گشوده  شد،  و روح القدس  به  شكل  كبوتري  نازل  شد و بر او قرار گرفت ؛ و ندايي  نيز از آسمان  در رسيد كه : «تو فرزند عزيز من  هستي ! از تو بسيار خشنودم »  عيسي  كه  پر از روح القدس  شده  بود، با هدايت همان  روح ، از رود اردن  به  بيابانهاي  يهوديه  رفت .در آنجا شيطان  براي  مدت  چهل  روز او را وسوسه  مي كرد. در تمام  اين  مدت ، عيسي  چيزي  نخورد؛ از اينرو در پايان ، بسيار گرسنه  شد.شيطان  به  عيسي  گفت : «اگر تو فرزند خدا هستي ، به  اين  سنگ  بگو تا نان  شود» عيسي  در جواب  فرمود: «در كتاب  آسماني  نوشته  شده  است  كه  نياز انسان  در زندگي ، فقط  نان  نيست » سپس  شيطان  او را به  قله  كوهي  برد و در يك  آن ، تمام  ممالك  جهان  را به  او نشان  داد،  و گفت : «اگر فقط  زانو بزني  و مرا سجده  كني ، تمام  اين مملكتها را با شكوه  و جلالشان ، به  تو خواهم  بخشيد؛ چون  همه  آنها از آن  من  است  و به  هر كه  بخواهم  واگذار مي كنم »  عيسي  جواب  داد: «در كتاب  آسماني  آمده  كه  انسان  بايد فقط  و فقط  خدا را بپرستد»  آنگاه  شيطان  از آنجا او را به  اورشليم  برد و بر مرتفع ترين  نقطه  خانه  خدا قرار داد و گفت : «اگر فرزند خدا هستي ، خود را از اينجا به  زير بينداز،   چون  در كتاب  آسماني  آمده  كه  خدا فرشته هاي  خود را خواهد فرستاد تا تو را محافظت  كنند و در دستهاي  خود نگاه  دارند كه  پايت  به  سنگي  نخورد»عيسي  در جواب  فرمود: «كتاب  آسماني  اين  را نيز مي فرمايد كه  خداوند خود را آزمايش  مكن »  وقتي  شيطان  تمام  وسوسه هاي  خود را به  پايان  رسانيد، تا مدتي  عيسي  را رها كردآنگاه  عيسي ، پر از قدرت  روح القدس ، به  ايالت  جليل  بازگشت . وطبق  عادت  هميشگي اش ، روز شنبه  به  عبادتگاه  شهر رفت . در حين  مراسم ، او برخاست  تا قسمتي  از كلام  خدا را براي  جماعت  بخواند. آنگاه  طومار اشعياي  نبي  را به  او دادند. او طومار را باز كرد و آن  قسمت  را خواند كه  مي فرمايد:
«روح  خداوند بر من  است ! خداوند مرا برگزيده  تا مژده  رحمت  او را به  بينوايان  برسانم . او مرا فرستاده  است  تا رنجديدگان  را تسلي  بخشم  و رهايي  را به  اسيران  و بينايي  را به  نابينايان  اعلام  نمايم  و مظلومان  را آزاد سازم ؛  و بشارت  دهم  كه  زمان  آن  فرا رسيده  كه  خداوند انسان  را مورد لطف  خود قرار دهد»

خوشابه  حال  شما كه  تهي دستيد، زيرا ملكوت  خدا از آن  شماست !خوشابه  حال  شما كه  اكنون  گرسنه ايد، زيرا سير و بي نياز خواهيد شد. خوشابحال  شما كه  گريان  هستيد، زيرا زماني  خواهد رسيد كه  از خوشي  خواهيد خنديد!خوشابه  حال  شما، وقتي  كه  مردم  بخاطر من ، از شما متنفر شوند و شما را در جمع  خود راه  ندهند و به  شما ناسزا گويند و تهمت  زنند! در اينگونه  مواقع  شادي  كنيد! بلي ، شاد و مسرور باشيد، زيرا در آسمان  پاداش  بزرگي  در انتظارتان  خواهد بود؛ بدانيد كه  باانبياي  قديم  نيز مردم  همينگونه  رفتار كرده اند.اما واي  به  حال  ثروتمندان ، زيرا دوران  خوشي  ايشان  فقط  محدود به  اين  جهان  است .واي  به  حال  آناني  كه  اكنون  سير هستند، زيرا دوران  گرسنگي شان  فرا خواهد رسيد!واي  به  حال  آناني  كه  امروز خندان  و بي غمند، زيرا غم  و اندوه  انتظارشان  را مي كشد!واي  بر شما، آنگاه  كه  مردم  از شما تعريف  و تمجيد كنند، زيرا با انبياي  دروغين  نيز به  همينگونه  رفتار مي كردند!اما به  همه  شما كه  سخنان  مرا مي شنويد، مي گويم  كه  دشمنان  خود را دوست  بداريـد و به  كساني  كه  از شما نفرت  دارند، خوبي  كنيد.  براي  آناني  كه  به  شما ناسزا مي گويند، دعاي  خير كنيد. براي  افرادي  كه  به  شما آزار مي رسانند، بركت  خدا را بطلبيد.اگر كسي  به  يك  طرف  صورتت  سيلي  زد، بگذار به  طرف  ديگر هم  بزند! اگر كسي  خواست  رداي  تو را بگيرد، پيراهنت  را هم  به  او بده . هر كه  از تو چيزي  بخواهد، از او دريغ  مدار، و اگر اموالت  را گرفتند، در فكر پس  گرفتن  نباش. با مردم  آنگونه  رفتار كن  كه  انتظار داري  با تو رفتار كنند.اگر فقط  كساني  را دوست  بداريد كه  شما را دوست  مي دارند، چه  برتري  بر ديگران  داريد؟ خدانشناسان  نيز چنين  مي كنند!  اگر فقط  به  كساني  خوبي  كنيد كه  به  شما خوبي  مي كنند، آيا كار بزرگي  كرده ايد؟ گناهكاران  نيز چنين  مي كنند!  و اگر فقط  به  كساني  قرض  بدهيد كه  مي توانند به  شما پس  بدهند، چه  هنر كرده ايد؟ حتي  گناهكاران  نيز اگر بدانند پـولشان  را پس  مي گيـرند، به  يكديـگر قرض  مي دهند.اما شما، دشمنانتان  را دوست  بداريد و به  ايشان  خوبي  كنيد! قرض  بدهيد و نگران  پس  گرفتن  نباشيد. در اينصورت  پاداش  آسماني  شما بزرگ  خواهد بود، زيرا همچون  فرزندان  خدا رفتار كرده ايد، چون  خدا نيز نسبت  به  حق ناشناسان  و بدكاران  مهربان  است . پس  مانند پدر آسماني  خود دلسوز باشيد.ايراد نگيريد تا از شما ايراد نگيرند. ديگران  را محكوم  نكنيد تا خدا شما را محكوم  نكند. گذشت  داشته  باشيد تا نسبت  به  شما باگذشت  باشند.  بدهيد تا خدا هم  به  شما بدهد. هديه اي  كه  مي دهيد، به  خودتان  برخواهد گشت ، آن  هم  با پيمانه اي  پُر، لبريز، فشرده  و تكان  داده  شده ! با هر دستي  كه  بدهيد با همان  دست  دريافت  خواهيد كرد. اگر با دست  پُر بدهيد، با دست  پُر دريافت  مي كنيد و اگر با دست  خالي  بدهيد، با دست  خالي  دريافت  خواهيد كرد چه  فايده  دارد كه  كور، راهنماي  كور ديگر شود؟ يكي  كه  در گودال  بيفتد، ديگري  را هم  بدنبال  خود مي كشد. چگونه  ممكن  است  كه  شاگرد داناتر از استاد خود باشد؟ شاگرد اگر زياد تلاش  كند، شايد مانند استاد خود شود.چرا پَرِ كاهي  را كه  در چشم  ديگران  است ، مي بيني ، اما چوب  را در چشم  خود ناديده  مي گيري ؟ چگونه  جرأت  مي كني  بگويي : برادر، اجازه  بده  پر كاه  را از چشمت  درآورم ، در حاليكه  چوب  را در چشم  خود نمي بيني ؟ اي  متظاهر، نخست  چوب  را از چشم  خود درآور، آنگاه  بهتر خواهي  ديد تا پركاه  را از چشم  او بيرون  بياوري !اگر درخت  خوب  باشد، ميوه اش  نيز خوب  خواهد بود، و اگر بد باشد، ميوه اش  نيز بد خواهد بود.  درخت  را از ميوه اش  مي شناسند. نه  بوته  خار انجير مي دهد و نه  بوته  تمشك ، انگور!  شخص  نيك ، چون  خوش  قلب  است ، اعمالش  نيز نيك  است . شخص  بد، چون  بد باطن  است ، اعمالش  نيز بد است . آنچه  در دل  شخص  باشد، از سخنانش  آشكار مي گردد!چگونه  مرا "خداوند" مي خوانيد، اما دستوراتم  را اطاعت  نمي كنيد؟هر كه  نزد من  آيد و سخنان  مرا بشنود و به  آنها عمل  كند، مانند شخصي  است  كه  خانه اش  را بر بنياد محكم  سنگي  مي سازد. وقتي  سيلاب  بيايد و به  آن  خانه  فشار بياورد، پابرجا مي ماند، زيرا بنيادي  محكم  دارد.اما كسي  كه  سخنان  مرا مي شنود و اطاعت نمي كند، مانند كسي  است  كه  خانه اش  را روي  زمين  سست  بنا مي كند. هرگاه  سيل  به  آن  خانه  فشار آوَرَد، فرو مي ريزد و ويران  مي شود»
  
روزي  يكي  از فريسيان  عيسي  را براي  صرف  غذا به  خانه  خود دعوت  كرد. عيسي  نيز دعوت  او را پذيرفت  و به  خانه  او رفت . وقتي  سر سفره  نشسته  بودند،  زني  بدكاره  كه  شنيده  بود عيسي  در آن  خانه  است ، شيشه اي  نفيس  پر از عطر گرانبها برداشت، ووارد شد و پشت  سر عيسي ، نزد پايهايش  نشست  و شروع  به  گريستن  كرد. قطره هاي  اشك  او روي  پايهاي  عيسي  مي چكيد و او با مويهاي  سر خود آنها را پاك  مي كرد. سپس  پايهاي  عيسي  را بوسيد و روي  آنها عطر ريخت .  صاحب  خانه  يعني  آن  فريسي ،  وقتي  اين  وضع  را مشاهده  نمود و آن  زن  را شناخت ، با خود گفت : «اگر اين  مرد فرستاده  خدا بود، يقيناً متوجه  مي شد كه  اين  زن  گناهكار و ناپاك  است »  عيسي  خيالات  دل  او را درك  كرد و به  او گفت : «شمعون ، مي خواهم  چيزي  به  تو بگويم »شمعون  گفت : «بفرما استاد!»آنگاه  عيسي  داستاني  براي  او تعريف  كرد و گفت : «شخصي  از دو نفر طلب  داشت ، از يكي  500 سكه  و از ديگري  50 سكه .  اما هيچيك  از آن  دو، نمي توانست  بدهي  خود را بپردازد. پس  آن  مرد مهربان  هر دو را بخشيد و از طلب  خود چشم پوشي  كرد! حال ، به  نظر تو كداميك  از آن  دو او را بيشتر دوست  خواهد داشت ؟»شمعون  جواب  داد: «به  نظر من ، آن  كه  بيشتر بدهكار بود».عيسي  فرمود: «درست  گفتي »سپس  به  آن  زن  اشاره  كرد و به  شمعون  گفت : «به  اين  زن  كه  اينجا زانو زده  است  خوب  نگاه  كن ! وقتي  به  خانه  تو آمدم  به  خودت  زحمت  ندادي  كه  براي  شستشوي  پايهايم ، آب  بياوري . اما او پايهاي  مرا با اشك  چشمانش  شست  و با مويهاي  سرش  خشك  كرد.  به  رسم  معمول ، صورتم  را نبوسيدي ؛ اما از وقتي  كه  داخل  شدم ، اين  زن  از بوسيدن  پايهاي  من  دست  نكشيده  است . تو غفلت  كردي  كه  به  رسم  احترام ، روغن  بر سرم  بمالي ، ولي  او پايهاي  مرا عطرآگين  كرده  است .  از اينروست  كه  او محبت  بيشتري  نشان  مي دهد، چون  گناهان  بسيارش  آمرزيده  شده  است . اما هر كه  كمتر بخشيده  شده  باشد، محبت  كمتري  نشان  مي دهد» آنگاه  رو به  آن  زن  كرد و فرمود: «گناهان  تو بخشيده  شد» عيسي  به  آن  زن  فرمود: «ايمانت  باعث  نجاتت  شده  است ! برخيز و آسوده  خاطر برو»
هنگامي  كه  زمان  بازگشت  عيسي  به  آسمان  نزديك  شد، بسوي  اورشليم  براه  افتاد. او چند نفر را جلوتر فرستاد تا در يكي  از دهكده هاي  سامري نشين ، محلي  براي  اقامت  ايشان  آماده  سازند.  اما اهالي  آن  دهكده ، ايشان  را نپذيرفتند چون  مي دانستند كه  عازم  اورشليم  هستند. وقتي  فرستادگان  برگشتند و اين  خبر را آوردند، يعقوب  و يوحنا به  عيسي  گفتند: «استاد، آيا مي خواهي  از خدا درخواست  كنيم  كه  از آسمان  آتش  بفرستد و ايشان  را از بين  ببرد، همانگـونه  كه  اليـاس  نيز كـرد؟» اما عيسي  ايشان  را سرزنش  نمود. بنابراين  از آنجا به  آبادي  ديگري  رفتند.  در بين  راه ، شخصي  به  عيسي  گفت : «مي خواهم  هر جا كه  مي روي ، تو را پيروي  كنم »  عيسي  در جواب  فرمود: «روباه ها، لانه  دارند و پرندگان ، آشيانه ! اما من  حتي  جايي  براي  خوابيدن  ندارم »

 روزي  يكي  از علماي  دين  كه  مي خواست  اعتقادات  عيسي  را امتحان  كند، از او پرسيد: «استاد، انسان  چه  بايد بكند تا حيات  جاوداني  را بدست  بياورد؟»عيسي  به  او گفت : «در كتاب  تورات ، در اين  باره  چه  نوشته  شده  است ؟»جواب  داد: «نوشته  شده  كه  خداوند، خداي  خود را با تمام  دل ، با تمام  جان ، با تمام  قوت  و با تمام  فكرت  دوست  بدار. همسايه ات  را نيز دوست  بدار، همانقدر كه  خود را دوست  مي داري »  عيسي  فرمود: «بسيار خوب ، تو نيز چنين  كن  تا حيات  جاوداني  داشته  باشي»
اما او چون  مي خواست  سؤال  خود را موجه  و بجا جلوه  دهد، باز پرسيد«خوب ، همسايه  من  كيست ؟»عيسي  در جواب ، داستاني  تعريف  كرد و فرمود«يك  يهودي  از اورشليم  به  شهر اريحا مي رفت . در راه  بدست  راهزنان  افتاد. ايشان  لباس  و پول  او را گرفتند و او را كتك  زده ، نيمه  جان  كنار جاده  انداختند و رفتند. از قضا، كاهني  يهودي  از آنجا مي گذشت . وقتي  او را كنار جاده  افتاده  ديد، راه  خود را كج  كرد و از سمت  ديگر جاده  رد شد. سپس  يكي  از خادمان  خانه  خدا از راه  رسيد و نگاهي  به  او كرد. اما او نيز راه  خود را در پيش  گرفت  و رفت .آنگاه  يك  سامري  از راه  رسيد. وقتي  آن مجروح  را ديد، دلش  به  حال  او سوخت ، نزديك  رفت  و كنارش  نشست ، زخمهايش  را شست  و مرهم  ماليد و بست . سپس  او را بر الاغ  خود سوار كرد و به  مهمانخانه اي  برد و از او مراقبت  نمود.  روز بعد، هنگامي  كه  آنجا را ترك  مي كرد، مقداري  پول  به  صاحب  مهمانخانه  داد و گفت : از اين  شخص  مراقبت  كن  و اگر بيشتر از اين  خرج  كني ، وقتي  برگشتم ، پرداخت  خواهم  كرد!حال ، به  نظر تو كداميك  از اين  سه  نفر، همسايه  آن  مرد بيچاره  بود؟»جواب  داد: «آنكه  به  او ترحم  نمود و كمكش  كرد.»عيسي  فرمود: «تو نيز چنين  كن »
در سر راه  خود به  اورشليم ، عيسي  و شاگردان  به  دهي  رسيدند. در آنجا زني  به  نام  مرتا ايشان  را به  خانه  خود دعوت  كرد. او خواهري  داشت  به  نام  مريم . وقتي  عيسي  به  خانه  ايشان  آمد، مريم  با خيالي  آسوده  نشست  تا به  سخنان  او گوش  فرا دهد.  اما مرتا كه  براي  پذيرايي  از آن  همه  مهمان ، پريشان  شده  و به  تكاپو افتاده  بود، نزد عيسي  آمد و گفت : «سَروَر من ، آيا اين  دور از انصاف  نيست  كه  خواهرم  اينجا بنشيند و من  به  تنهايي  همه  كارها را انجام  دهم ؟ لطفاً به  او بفرما تا به  من  كمك  كند»عيساي  خداوند به  او فرمود: «مرتا، تو براي  همه  چيز خود را ناراحت  و مضطرب  مي كني ، اما فقط  يك  چيز اهميت  دارد. مريم  همان  را انتخاب  كرده  است  و من  نمي خواهم  او را از اين  فيض  محروم  سازم »
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 20:24  توسط عبدالعلی عنایتی  |