تبليغاتX
کارگاه خرد

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

آگوستین(2)

آگوستین معتقد است که انسان برای اینکه سعادتمند شود – سعادت یعنی رستگاری و فلاح- باید حکمت را بشناسد و لازمه ی حکمت شناخت حقیقت است .اینکه ذهن آدمی می تواند به مرتبه ی یقین برسد هیچ شکی در آن نیست و حتی شکاکان نیز به بعضی حقایق شناخت یقینی دارند، ازقبیل دو قضیه ی مانعه الجمع یکی کاذب و دیگری صادق است ، اصل امتناع تناقض و اینکه آنچه بر انسان پدیدار می شود به آن شناخت دارد یعنی حس آنچه را بر ما می نمایاند درست نشان می دهد . گزاره هایی مانند " این آب به نظر من سرد است " و یا " این چوب به نظر من در آب خمیده است " گزاره های صادقی هستند . و همین طور حقایق ریاضی .و " کسی که شک می کند  می داند که شک می کند ، پس دست کم نسبت به این واقعیت که شک می کند شناخت یقینی دارد."[1] و حتی اگر فریب هم بخورد باز وجود دارد " اشتباه می کنم ،پس هستم "پس او وجود دارد و واقعیت وجود خود را می فهمد .اگر شک در مراحلی اجتناب ناپذیر است ، در مراحل دیگر یقین نیز همین طور است . وقتی شکاکی می گوید که انسان در خواب است و اشیاء را در رویا می بیند،باز انسان یاید حیات داشته باشد تا در خواب باشد و یا اشیاء را در رویا ببیند .آگوستین تا اینجا به سه مفهوم می رسد . وجود، حیات و فهم .و این سه را از طریق ادراک حسی به دست نمی آورد بلکه از طریق تجربه ی درونی و خود آگاهی در می یابد.و به همین خاطر یقینی است.

آیا ما از راه حواس می توانیم به عالم خارج علم پیدا کینم؟آگوستین معتقد است که اشیای مادی نقطه شروع عروج عقل به سوی خداوند است اگر چه که بهترین نقطه برای عروج، نفس است و نفس که صورت خدا است سکوی مناسب تری است و نیزمی داند که حواس ما گاهی خطا می کند اما این خطا نمی تواند بهانه ای باشد که ما به حقیقت آنچه از راه حواس فرا گرفته ایم شک کنیم یعنی خطای در حواس نمی تواند مجوزی برای شک کامل باشد . ما حتی برای گواهی حواس دیگران می توانیم اعتبار قائل شویم .اگر خطایی در حواس صورت می گیرد واگر ما به اشیای محسوس شناخت حقیقی نداریم این فقط به خاطر نقص در فاعل شناسایی نیست بلکه به علت نقص در متعلق شناسایی نیز هست ." دو دلیل برای خطا وجود دارد : دلیل نخست این است که بدن به عنوان ابزار فعل حسی ، و محسوس ، هر دو متغیرند ، و در نتیجه اشتباه رخ می دهد . دلیل دوم عدم توجه و دقت نفس به حقایق جاویدان است که بر او اشراق می شود "[2] پایین ترین مرتبه ی شناخت ، معرفت حسی است . ادراک حسی فعل نفس است، نفس عامل حیات کل بدن است . و نقص معرفت حسی ربطی به نفس ندارد بلکه از آن ابزار ادراک حسی و متعلق ادراک حسی است و چون محسوسات دائم در تغییر اند ، شناخت حقیقی به آنها تعلق نمی گیرد .ادراک حسی بین انسان و حیوان مشترک است اما انسان می تواند اشیای مادی را بشناسد و این کار نفس ناطقه است ؛ نفس ناطقه در امور ازلی تدبر می کند .حقایق باید ثابت و ضروری و ازلی باشد و شناخت حقایق ،قواعد یا اصولی است که عقل آن را کشف می کند .بین ادراک حسی و تدبر در امور ازلی مرتبه ی وسطی قرار دارد که در آن عقل بر اساس معیار های ازلی و غیر مادی در باره ی اشیای مادی حکم صادر می کند .و این مرتبه ی از عقل معطوف به عمل است . پس آگوستین شناخت را سه مرحله می داند 1- ادراک حسی،نفس وقتی می خواهد متعلقی را بشناسد نیرویی را در عضو حسی متمرکز می کند  والا خود حس نیرویی ندارد و قادر به ادراک نیست.لذا ادراک حسی نمی تواند معرفت حقیقی باشد.البته حس تنها دریچه ای است که نفس می تواند از طریق آن جهان خارج را بشناسد .2- شناخت عقلی که معطوف به عمل است و آگوستین آن را معرفت می نامد 3- شناخت عقلی که در امور ازلی تدبر می کند و آگوستین آن را حکمت می نامد که کاملا نظری است و از این راه می خواهد به سعادت که همان تقرب و رویت خداوند است دست یابد .اما این امور ازلی در خود عقل نیست چون عقل نیز مانند محسوسات محدود و متغیر است امور ازلی که آگوستین بیان می کند همان مثل افلاطونی است. مثل تصورات ذهنی نیستند که از طریق انتزاع و تعمیم کلیت یافته باشند و در قالب الفاظ قرار دادی بیان شوند بلکه ماهیات واقعی و عینی هستند که خود مقوم هر نوع شناخت می باشند.ذهن آدمی فقط این حقایق را کشف می کند بدون اینکه بتواند تغییری در آن بدهد . آگوستین هم مانند افلاطون با این سوال ها مواجه می شود که منظور از استقلال مثل و حقایق از ذهن آدمی چیست ؟ چگونه ذهن آدمی که فی نفسه خطا پذیر است می تواند به یقین برسد. این مثال ها در کجا هستند ؟ نو افلاطونیان مثل را افکار خدا می دانستند که در ذهن او یعنی نوس قرار دارد آگوستین نیز همین نظر را قبول دارد جایگاه این مثل سرمشق گونه در عقل الهی است و خداوند مطابق آن ها دست به آفرینش می زند.اما آگوستین نظریه ی صدور را نمی پذیرد." اگر ذهن آدمی مثل نمونه وار و حقایق ازلی را مشاهده می کند و اگر این مثال ها و حقایق در ذهن خدا جای دارند آیا نتیجه گرفته نمی شوند که ذهن آدمی ذات خدا را مشاهده می کند ، زیرا ذهن الهی با همه ی آنچه در بر دارد از نظر وجودی با ذات الهی یکسان است؟"[3]و اگر عقل حقایق ازلی را که همان افکار خداست درک می کند آیا با خدا وحدت وجودی نمی یابد ؟چگونه انسان محدود می تواند ذات نا محدود خداوند را دریابد؟بعضی معتقدند که نظر آگوستین به سوالات بالا مثبت است .و بعضی دیگ مثل کاپلستون این نظر را قبول ندارند چون در این صورت هر کس که مثل را درک می کند ذات خدا را مشاهده می کند در صورتی که او معتقد است تا ما تزکیه ی نفس نکنیم نمی توانیم به خداوند تقرب کنیم و رویت خداوند خاص کسانی است که در جهان آخرت رستگارند .آگوستین در پاسخ به سوال اینکه ذهن چگونه به یقین می رسد مدعی" اشراق الهی " است نوری تکوینی به تمامی انسان ها عطا شده است که می تواند عناصر ضروری را درک کند.همان طور که نور خورشید باعث می شود که ما اشیای مادی را با چشم ببینیم ؛ نوری از خدا سرچشمه می گیرد که باعث می شود ما حقایق ازلی را درک کنیم .نور خداوندی بر حقایق می تابد و ثبات و ازلیت را برای ذهن متغیر و فانی انسان قابل رویت میسازد . همچنین اشراق الهی انسان را قادر می سازد تا در باره ی چیز ها از جهت نسبت شان با مثل با ملاک های سرمدی حکم کند .وقتی دو چیز را مقایسه می کندمی تواند بگوید کدام زیباتر است. آگوستین به اشراق گنوسیسیان روی می آورد که در جوانی در نزد مانویان آموخته بود .نور الهی برای تمام انسان هاست اما عده ای به سبب حجاب که در فکرشان قرار داردو یا به خاطر آلودگی های مادی  کمتر از دیگران اشراق الهی را درک می کنند و لذا در مرحله ی علوم طبیعی باقی می مانند و فقط مسیحیان هستند که به درک کامل حکمت الهی نائل می شوند . به طور خلاصه " در اینکه ما شناسا می شویم ، نمی توان شک کرد ، ولی تجربه ی حسی به خودی خود نمی تواند ما را شناسا کند ، چه ، داده ی حسی ، همیشه مادی و جزئی و متغیر است ، در صورتیکه ما حقایق را می شناسیم که کلی و ثابت و معقول است .ما خود ، منشا این حقایق نیستیم و جز خداوند و فعل او ، هیچ چیز دیگر در کل عالم نمی تواند منشا آنها باشد . ما با نور خداوند ، امور را از هم تمیز و تشخیص می دهیم و رابطه ی آنها را با یکدیگر در می یابیم و همین در واقع بهترین دلیل برای وجود خداوند است ."[4] نظریه ی شناخت آگوستین بهترین دلیل برای اثبات وجود خدای اوست اگر خدایی وجود نداشته باشد انسان به هیچ حقیقتی دست نمی یابد و نمی تواند چیزی را بشناسد. آگوستین در باره ی خدا دلایل دیگری نیز می آورد مثل برهان نظم ، برهان اجماع عام، کل نوع بشر به وجود خدایی که خالق جهان است اقرار دارد،واینکه نفس چگونه می تواند خدا را در خود تجربه کند .آگوستین بیشتر در پی تنبه دادن بود تا اقامه ی استدلال منطقی - فلسفی.    



[1] - تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، ابراهیم دادجو ، جلد دوم ص 70

[2] - تاریخ فلسفه در قرون وسطی و رنسانس ، محمد ایلخانی ، ص 93

[3] - تاریخ فلسفه ، کاپلستون ، 78

[4] فلسفه در قرون وسطی ، کریم مجتهدی ، ص 70

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 16:2  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

آگوستین

 در سال 354 در تاگاست -الجزایر فعلی - به دنیا آمد .مادرش مسیحی مومن وپدرش مشرک بودکه در اواخر عمر مسیحی شد.  مقدمات زبان لاتین و علم حساب را در تاگاست فرا گرفت .در سال 365 به شهر مادورا رفت و در آنجا ادبیات و دستور زبان لاتین را تکمیل کرد .در سال 370 پدرش درگذشت . در کارتاژ شروع به فراگیری فن بلاغت کرد ؛در آن شهر معشوقه ای گرفت و صاحب فرزندی شد .اگرچه که او درس می خواند اما عیاشی های خود را نیز دنبال می کرد . رساله ی هورتنسیوس (ترغیب) سیسرون راهنمای او در فلسفه شد وبا مطالعه ی آن آیین مانوی را پذیرفت. علت اصلی گرایش آگوستین به مانویت توجیه مسئله ی شر بود که به نظر او مانویان  درست آن را تبیین کرده بودند . مانویان معتقد بودند که دو مبدا وجود دارد ،یکی مبدا خیر و دیگری مبدا شر و به این ترتیب  شرور و خوبی های جهان را توجیه می کردند علاوه بر آن او تا آن زمان برداشتی مادی از الوهیت داشت و مانویت آن را تقویت کرد .تا سال 383 در کارتاژ اقامت داشت و در آن شهر ادبیات و دستور زبان لاتین را تدریس می کرد و مدرسه ی بلاغی نیز تاسیس کرده بود و اولین اثر خود را به نام زیبایی و تناسب منتشر کرد .در کارتاژ با فاوستوس روحانی برجسته ی مانوی ملاقات کرد و سوالات خود از قبیل اینکه چرا باید دو مبدا خیر و شر دائما در کشمکش باشند ؟ آیا ثنویت مانویان قدرت مطلق خداوند را نفی نمی کند ؟... مطرح کرد و چون از جوابی که شنید قانع نشد با ایمانی متزلزل نسبت به آئین مانوی عازم رم شد.در رم با فلسفه ی افلاطون و اپیکوری و رواقی آشنا شد.در رم مدرسه ای بلاغی تاسیس کرد ولی رضایت نداشت و در سال 384 به میلان رفت و استادی دولتی بلاغت در آن شهر را پذیرفت . از نظر فکری به شک علمی گرایش پیدا کرده بود و از شکاکیون شد .در میلان پای درس قدیس آمبروسیوس نشست و نظرش در باره ی مسیحیت عوض شد و با خواندن آثار افلوطین از بند ماده گرایی رها شد وآثار افلوطین زمینه را برای پذیرش مفهوم حقیقت غیر مادی فراهم کرد و دید که افلوطین بدون اینکه به دو مبدا معتقد باشد مسئله ی شر را حل کرد. شر امری عدمی است .آگوستین تا آخر عمرش نوافلاطونی باقی ماند و از مفاهیم نو افلاطونی برای توجیه مسیحیت استفاده کرد .و بعد از این به خواندن کتاب مقدس روی آورد.و سر انجام در سال 386 تحول ایمانی در او صورت گرفت . آگوستین صدای کودکی را در باغ خود شنید که می گفت " بر گیر و بخوان " و او انجیل را باز کرد و چشمش به سخنان پولس در رساله ی به رومیان افتاد . با کنار گذاشتن تدریس و مطالعات بیشتر در باره ی مسیحیت فهم بهتری از مسیحیت به دست آورد . در این مدت آثاری نیز تالیف کرد .آگوستین در روز شنبه سال 387 توسط قدیس آمبروسیس غسل تعمید داده شد . در سال 388 از راه دریا به طرف آفریقا حرکت کرد .قبل از حرکت مادرش را که بسیار علاقه داشت فرزندش به مسیحیت گرود از دست داد .آگوستین در تاگاست صومعه ی کوچکی دایر کرد و در سال 391 به شهر هیپو سفر کرد ودر سال 396 وقتی اسقف هیپو در گذشت او اسقف اعظم آنجا شد .و از این پس پیوسته در حال موعظه و مناظره و نوشتن کتاب بود و آثار زیادی نیز تالیف کرد .و علیه دوناتیست ها و پلاگیوسیان  کتاب نوشت و در سال 426 یکی از معروفترین کتاب خود یعنی شهر خدا را به پایان برد که کتابی است در فلسفه ی تاریخ و فلسفه ی سیاست.آگوستین در سال 426 احساس کرد که پایان عمرش نزدیک است و خود کشیش اراکلیوس را به جانشینی انتخاب کرد و به نوشتن تالیفات خود ادامه داد .در اواخر عمرش کتاب اعترافات را نوشت که زندگینامه ی فلسفی – اعتقادی اوست. در سال 429 واندال ها به سر کردگی گنسریک از اسپانیا به افریقا تاختند در تابستان 430 واندال ها شهر هیپو را به محاصره در آوردند و آگوستین در حالی که مشغول خواند " مزامیر توبه " بود از دنیا رفت . [1]



[1] - در نوشتن زنگینامه ی آگوستین از کتاب های تاریخ فلسفه جلد دوم نوشته ی کاپلستون ، ترجمه ی ابراهیم دادجو و تارخ فلسفه در قرون وسطی و رنسانس نوشته ی محمد ایلخانی بهره بردم .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 15:14  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

لیلی گلستان

گفتگو: امید فیروزبخش

نشر ثالث  

 کتاب مصاحبه ی امید فیروز بخش با لیلی گلستان است و به نظرم خانم گلستان نکته های جالبی از تاریخ سیاسی و ادبی معاصر ایران بیان می کند  چند نکته ای را از کتاب نقل می کنم

" در دورانی که آبادان بودیم یک روز صبح پدرم با چشمانی اشک آلود به من گفت الان رادیو خبر داد که " عمو استالین مرد"و هر وقت یادم به آن روز می افتد خنده ام می گیرد .ص 16

یک روز پدرم سراسیمه به خانه آمد ، با عجله دوربین و وسایل عکاسی اش را بر داشت و گفت دارد خبر هایی می شود . دارد آنچه باید بشود ، می شود . بیست و هشتم مرداد بود . روز اول خوشحال بود ، چون همه آواز مرگ بر شاه سر داده بودند ، و روز دوم مغموم و افسرده شد ، چون همان ها حالا داشتند فریاد مرگ بر مصدق را می زدند .مثل همه ی تاریخ و مثل همه ی مردم ما . ص19

تاریخ ادبیات ایران همیشه پر از بغض وحسادت و حسرت و کینه توزی بوده است . هنوز هم هست .ص 22

نیما برایم همیشه موجودی دست نیافتنی بود . دست یافتن به شعرهایش هم آسان نیست . اما وقتی خواندی و خواندی ، آنوقت متوجه می شوی که عجب اعجوبه ای است .نیما را با یکی دو شعر نمی توان شناخت ، باید خواند و خواند .هیچ کس نیما نشد ، تک بود و تک ماند .ص 38

بنارس ، رود گنگ ، آرام و روان . خودشان می گویند گانگا . اولین بار که به بنارس رفتم و رود گنگ را دیدم ، مسحور شدم . در کنار بخشی از کرانه ی گنگ پلکانی دیده می شود به طول بسیار زیاد . وروی این پلکان زنان و مردان سالخورده با لباس های سفید نشسته اند ، به تعداد زیاد . پنجاه ، شصت نفر ، عین مجسمه . بی حرکت ، ساکت و چشم دوخته به جریان آرام آب . چشم دوخته به گذر آرام زندگی .از راهنمایم پرسیدم این همه پیر مرد و پیر زن منتظر کشتی اند ؟ که به کجا بروند ؟ خندید و گفت نه ، منتظر مرگ نشسته اند ... و من مبهوت ماندم . و همچنان که نگاه می کردم یکی از ایشان خم شد و تمام کرد . عده ای آمدند و او را بردند و روی هیزم های از پیش آماده گذاشتند و آتش را افروختند . و من بهت زده ، بی حرکت و تسخیر شده فقط نگاه می کردم . سوخت و سوخت تا تبدیل به خاکستر شد . بعد عده ای دیگر آمدند خاکستر را در کاسه ای ریختند و با یک حرکت آن را در رود گنگ پاشیدند ... همین . حرکت آن دست و آن کاسه ی خاکستر هرگز از یادم نمی رود . ص 102

در فرودگاه کاتماندو اضافه بار داشتیم و مامور فرودگاه وقتی گذر نامه ام را دید گفت گلستان ؟ گفتم بله .گفت سعدی ؟ گفتم بله . مرا بخشید و اضافه بار نگرفت .ص 104 "

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 12:7  توسط عبدالعلی عنایتی  |