آگوستین
یکی از مسایلی که فیلسوفان مومن به ادیان ابراهیمی با آن در گیر بودند و هستند بحث خلقت است . فیلسوفانی مانند افلاطون و ارسطو ماده را ازلی و قدیم ذاتی می دانستند و خلق از عدم برایشان معنایی نداشت. افلوطین نظریه ی صدور را مطرح کرد واعتقاد داشت صدور هستی از خداوند برای او ضرورت دارد و خدا فعل اختیاری انجام نمی دهد ؛ چون اگرفعل خدا از روی اختیار باشد باید در خدا تغییری صورت بگیرد .آگوستین خدا را وجود کامل و مطلق و علت همه ی موجود ات دیگر می داند و به عنوان یک مسیحی در پی تفسیر کتاب مقدس است . در کتاب مقدس آمده است که خدا جهان را از روی اختیارو ازعدم آفریده است .خداوند گفت باش و موجود هستی یافت .آگوستین می گوید وقتی گفته می شود که موجودات از ماده ای بی شکل و یا فاقد صورت به وجود آمده است آیا منظور این است که ماده مطلقا فاقد صورت است ؟ یا ماده ای است که در مقایسه با چیزی که دارای صورت کامل است فاقد صورت است ؟اگر مقصود اولی باشد از چیزی سخن می گویید که معادل عدم است .اما اگر مقصود دومی باشد در این صورت چنین ماده ای در واقع کاملا از عدم نیست بلکه چیزی است که هویت و هستی اش را از خدا دارد .نظریه ای که آگوستین مطرح کرد " عقول بذری" است بذر آن چیز هایی که باید در طی زمان پدید آیند ." عقول بذری بذرهای اشیاء یا قوا و استعداد های نا پیدایی هستند که خدا آن ها را در آغاز در عنصر مرطوب خلق کرد و آن ها به صورت افراد انواع متعدد به مرور زمان پدیدار می شوند ." [1] بوناونتوره آن را تشبیه می کرد به غنچه ای که هنوز نشکفته است و در صورت فراهم بودن شرایط می تواند گل شود .آگوستین در پی تفسیر کتاب مقدس است و چون در کتاب جامعه آمده است که خداوند همه موجودات را یک جا خلق کرد و در سفر پیدایش آمده است که خدا جهان را در شش روز خلق کرد و در روزهفتم به استراحت پرداخت. آگوستین سخن سفر پیدایش را صحیح می داند اما به نظر او این سخن برای عوام است و برای جمع بین این دو نظر بحث عقول بذری را مطرح کرد.خداوند در ابتدا تمام اجناس یا انواع را خلق کرد و دیگر نوع جدیدی خلق نمی شود مثلا خدا در آغاز عقل بذری گندم را آفرید و آن بذر در شرایط مناسب به گندم بالفعل تبدیل شد که خود بذری شد برای گندم های دیگرو به این ترتیب تغییرات در طبیعت را هم توجیه می کند .در باره ی اعداد نیز همین طور می اندیشد اعداد را در مقام اصل نظم وصورت و زیبایی می بیند و به عقول بذری اعداد اعتقاد دارد و می گوید تمثل اعداد زمانی- مکانی هستند .اعداد با یک شروع می شود و با عددی صحیح پایان می یابد جهان نیز در سلسله مراتب خود از خدا آغاز می شود ودرواحد های کم وبیش کامل تجلی می کند .آگوستین به سنت افلاطونی – فیثاغورسی تعلق دارد اگر چه که مطلب جدیدی در این زمینه نمی گوید .
انسان مرکب از نفس و بدن است آگوستین نگرش افلوطینی دارد یعنی معتقد است که ادراکات حسی بیانگر فعالیت نفس است و نفس از بدن به عنوان ابزار استفاده می کند .ادراک حسی بیانگر کل اندام زنده ی نفسانی – جسمانی نیست .نفس آدمی مجرد است و از ویژگی های آن این است که ناطق و متفکر است و همین تجرد باعث خلودش می شود .چون نفس اصل حیات است و دو نقیض با هم جمع نمی شوند .وجود نفس از مبدئی سر چشمه می گیرد که عین حیات است و هیچ تناقضی در آن راه ندارد .به عبارت دیگر نفس هم از عین حیات سر چشمه می گیرد و هم مدرک حقیقت زوال ناپذیر است لذا مشابه با آن و " الهی " است .استدلال آگوستین دقیقا بر گرفته از افلاطون است .با این تفاوت که او معتقد است نفس را خدا خلق کرده است و برای اینکه گناه اولیه را توجیه کند معتقد بود که خدا همه ی نفوس دیگر را در نفس آدم ابوالبشر خلق کرده است به طوری که نفس از طریق والدین منتقل می شود .آگوستین عقول بذری را از رواقیون گرفته است ولی تقدیر رواقیون را قبول ندارد
هدف حکمت رسیدن به سعادت است و سعادت رسیدن به غایتی ازلی و ابدی است و این غایت خداست جستجوی او و رسیدن به او مایه ی بهجت است.این حاصل نمی شود مگر به لطف خدا، فاصله ی بین انسان و خدا فقط با لطف او پر می شود . لذا اخلاق آگوستین اخلاق عشق است انسان از روی اراده به سوی خدا حرکت می کند و چون اراده آزاد است و اراده ی آزاد با اختیار در معرض تکلیف است لذا انسان هم می تواند به طرف غایت ثابت که همان خداست میل کند و هم می تواند به ارزش های متغیر دل ببندد .ولی درهر صورت خدا قوانین اخلاقی را در دل او نهاده است " درست همان طور عقل آنسان در پرتو نور الهی حقایق نظری ازلی را درک می کند ، در پرتو همان نور ، حقایق و اصول عملی را هم درک می کند ."[2] اما یکی از مسایلی که همه ی متکلمان با آن درگیر هستند بحث شر است .خدا اگر خیر محض است پس این شری که در عالم می بینیم چیست؟آگوستین مدعی است چون اخلاق عشق به خدا است، شر همانا روی گردانی اراده از خداست و لذا امری عدمی است." شر آن است که موجود می بایست درجه ای بالاتر از وجود را می داشت ، ولی به دلایلی ندارد"[3]هر موجودی که از درجه ای کمتر از وجود بر خوردار است عدم بیشتری بر او وارد می شود . شر چیزی نیست تا خالق داشته باشد بر خلاف نظر مانویان که شر را امری وجودی می دانند و جهان ماده و مادیات را شرمی دانند ومی گویند ماده شر ذاتی است و آگوستین نیز زمانی از پیروان آن بود.اگر شر به صورت عینی وجود ندارد پس چرا مسیحیت از مجازات بدکاران و پداش نیک نیکوکاران سخن می گوید.؟آگوستین به شر به صورت جهان شناختی معتقد نبود؛به نظر او شر فقط به صورت اخلاقی وجود داردوعلت شر اخلاقی، خالق نیست بلکه اراده ی مخلوق است این آموزه ی افلوطین است که آگوستین آن را پذیرفت و بعد از او در فلسفه ی مسیحی ادامه یافت .اگر اصل اخلاق عشق به خدا و ذات شرروی گرداندن از خدا باشد آدمیان را می شود به دو دسته تقسیم کرد .آنان که خدا را بر خود ترجیح می دهند و آنان که خود را بر خدا ترجیح می دهند .یکی در قالب شهر اورشلیم است و دیگری در قالب شهر بابل .
[1] - تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، ابراهیم دادجو ، ص 98
[3] - تاریخ فلسفه در قرون وسطی و رنسانس ، محمد ایلخانی ، ص 108