تبليغاتX
کارگاه خرد

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

بوناونتورا

قدیس بوناونتورا که نام اصلی اش جیوانی دی فیدنزا بود در سال 1217 در توسکانی ایتالیا به دنیا آمد .او شاگرد و تحت تاثیر الکساندر آو هیلز بود. و در کودکی به سلک فرانسیسی ها در آمد و تا پایان نیز از نظر فکری در سنت فرانسیسی و سنت آگوستینی باقی ماند .در 1255 از دانشگاه اخراج شد و در اکتبر 1257 با پادرمیانی پاپ به عنوان استاد الهیات  در دانشگاه پذیرفته شد .و در همین سال به عنوان رئیس نظام رهبانی فرانسیسی برگزیده شد و در مدت ریاستش بر فرقه ی فرانسیسی تشکیلات اداری و نظام تعلیم و تربیت آن را گسترش داد و مطالعات دانشگاهی را بین فرانسیسیان رواج داد . در1274 در شهر لیون حاضر شد و در باره ی اتحاد مجدد کلیسای شرق با روم به سخنرانی پرداخت و در پایان شورا هم در گذشت و با حضور پاپ گرگوریوس دهم به خاک سپرده شد .از آثار او سفر ذهن به سوی خدا ، زندگینامه در بار ه ی قدیس فرانسیس ، گفتگو های عصرانه در باره ی احکام دهگانه ، در باره ی مواهب دهگانه ی روح القدس ، گفتگو هایی در باره ی شش روز آفرینش و زبده ی الهیات نظری می باشد .

بوناونتورا همچون آگوستین به ارتباط نفس با خدا علاقه مند است و خدای او هم خدای انتزاعی خشک فیلسوفان نیست بلکه خدای ادیان است یعنی خدایی که متعلق عبادت و دعای ماست .تعمق در هستی، خدا را به یاد مان می آورد وگرنه نفس با تعمق و تفکر در خود خدای را به نحو بدیهی در می یابد .علت را می توان از راه معلول شناخت وهم چنانکه ما با شناخت اشیای محسوس به معقول می رسیم و همینطور هم از موجود بالغیر به موجود بنفسه و از موجود متحرک به موجود نا متحرک و از ممکن الوجود به ضروری الوجود ...ولی با وجود این چرا بعضی ها خدا را انکار می کنند ؟بوناونتورا می گوید که در عینیت خدا تردید نیست ولی در ذهنیت می تواند که مشکوک باشد .ما با برهان می توانیم به طور ضمنی خدا را اثبات کنیم اما با تفکر درونی می توانیم به طور صریح به خدا برسیم."نفس ، با اذعان به وابستگی خود ، اگر تامل کند اذعان می کند که تصویری از خداست ؛نفس خدا را در تصویرش می بیند .همانطور که نفس خود را بالضروره می شناسد ، یعنی از خود آگاه است ، خدا را هم دست کم به نحو ضمنی بالضروره می شناسد."[1]پس نفس ولو نیمه آگاهانه همواره در جست و جوی خدا است .نفس با معرفت به خدایی که به واسطه ی وحی معلوم است معرفت فلسفی را به اوج خود می رساند و از این طریق به حیات روحانی و امکان وحدت نزدیکتری را با خدا به دست می آورد .و به یک پارچگی فلسفه و الهیات می رسد.فیلسوف طبیعی افلاطونی با بررسی موجودات محسوس به مثال های آن موجودات می رسد ولی یک دانشمند طبیعی الهی آن را ادامه می دهد و به علت مثال ها که همان کلمه است می رسد و به این ترتیب کلمه که همان مسیح است نه تنهاواسطه ی الهیات بلکه واسطه ی فلسفه نیز هست.پدر در پسر یا کلمه هر آنچه را که می توانست به وجود آورد بیان کرد و اگر کسی بتواند کلمه را بشناسد همه ی موجودات قابل شناسایی را خواهد شناخت .

در موضوع خلقت و آفرینش بوناونتورا مانند همه ی مومنان به مسیحیت عقیده دارد که خدا جهان را از عدم آفریده است و آن را حفظ می کند و اگر خداوند از جهان یک لحظه غافل شود جهان نیست و نابود می شود و به عدم باز می گردد.خلقت فعلی است که خالق بدون هیچ واسطه ای مخلوق را از عدم به وجود می آورد. بحث اینکه آیا جهان قدیم زمانی دارد یا اینکه ابتدای زمانی دارد تحت تاثیر فیلسوفان مسلمان در قرن سیزده هم در اروپا مطرح شد  افلاطون به سه قدیم ذاتی معتقد بود صانع ، مثل و ماده .ارسطو نیز ماده را قدیم می دانست وفیلسوفان مسلمان اندیشه ی ارسطویی را با توحید جمع کرده بودند به این صورت که چون خدا ازلی است پس باید معلول او نیز ازلی باشد .اما بوناونتورا با استدلال عقلی می خواست ثابت کند که جهان آغاز زما نی دارد.

 



[1] - تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، ابراهیم دادجو، ص 334

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 17:21  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

آنسلم قدیس

قدیس آنسلم در سال 1033 درشهر آئوست ایتالیا به دنیا آمد و در جوانی به دیر بندیکتی بک در نورماندی فرانسه رفت و در آنجا تحصیل کرد در سال 1078 میلادی به ریاست دیر برگزیده شد . در سال 1093 اسقف اعظم کنتربری شد و تا آخرعمر در این سمت باقی ماند در سال 1109در گذشت.معروفترین آثارش رساله ی گفتگوی با خود ، رساله ی گفتگوی با غیر ، رساله ی در باب حقیقت ، و رساله ی در باب اختیار است.بعضی آنسلم را آگوستینوس ثانی می نامند از پیروان سنت آگوستینوس است یعنی در پی فهم آموزه ی ایمان مسیحی است." من نمی خواهم بفهمم برای اینکه ایمان بیاورم ، بلکه ایمان می آورم تا بفهمم."و با این کار به رشد آن شاخه ای از فلسفه که به الهیات طبیعی شهرت دارد کمک کرده است .آنسلم در عین اینکه مومن است و با ایمانش خداوند وعالم هستی را درک می کند در ضمن در نظر دارد که با منطق و دیالکتیک حقایق را ارزیابی کند.در جایی که نتیجه ی عقلانی در تعارض با کتاب مقدس نباشد آن را می پذیرد ولی اگر کتاب مقدس یک نتیجه ای را نپذیرد معلوم می شود که استدلال عقلی حقیقت را بیان نمی کند .عقل مانند موتوری است که ایمان را به هدف خود می رساند.

آنسلم برای اثبات وجود خدا چند برهان اقامه کرده است .برهان اول برهان درجات کمال است .این برهان " پسینی " و یا بعد از تجربه است ، برهان انی است. یعنی ما با مشاهده ی خیر مشهود به وجود خیر مطلق و با مشاهده ی حکمت به حکمت مطلق می رسیم آنگاه خیر مطلق و حکمت مطلق را با خدا یکی می دانیم .این برهان بر دو فرض مبتنی است یکی اینکه در عالم مراتب کمال است و دیگر اینکه هر چیزی که از کمالی" بهره مند" باشد لزوما این کمال را از موجودی حاصل کرده است که خود آن کمال است . برهان دوم برهان وجودی است که قبل از تجربه است و یا لمی است وبا تعریف خدا شروع می کند.چون اومعتقد است که حتی منکران خدا هم این تعریف را می پذیرند، آنها باید چیزی راکه رد می کنند قبلا درک کرده باشند.خدا آن چیزی است که بزرگترازآن قابل تصور نباشد ؛این تعریفی است که اگر کسی منکر خدا هم باشد باید آن را بپذیرد تا بتواند آن را انکار کند.اما چیزی که بزرگتر از آن قابل تصور نباشد باید نه تنها در ذهن به صورت مفهوم ، بلکه در خارج از ذهن نیز وجود داشته باشد؛ چون اگر فقط این موجود وجود ذهنی داشت ما می توانستیم موجود را تصور کنیم که هم در تصور ما باشد و هم وجود واقعی داشته باشد و این خلف است. بنابر این ، خدا نه تنها در قالب مفهوم و تصور ، به طور ذهنی ، بلکه در خارج از ذهن نیز وجود دارد . راهبی به نام گونیلو از دیر مارموتیه برهان آنسلم را نقد کردو سخن اصلی اش این بود که امکان ندارد ما با تاکید بر وجود ذهنی چیزی حتی خداوند بتوانیم وجود عینی آن را نتیجه بگیریم. همچنین تعریف خدا به " چیزی که بزرگتر از آن قابل تصور نباشد "را قابل فهم نمی دانست چون تحت هیچ جنس یا نوعی قرارنمی گیرد . در ضمن من می توانم بزرگترین جزیره را در ذهن خود تصور کنم این جزیره باید در جهان خارج وجود داشته باشد ، چون اگر وجود نداشته باشد معلوم می شود که من بزرگترین جزیره را تصور نکرده ام و این خلف است .گونیلو از طرف احمق کتاب مقدس امضا ء کرده است چون در عهد عتیق مزامیر داود آمده است که احمق در دل خود می گوید که خدا نیست.آنسلم در پاسخ می گوید سخن گونیلو در باره ی جزیره درست است چون وقتی من جزیره را تصور می کنم در این تصور من وجود خوابیده نیست .در صورتی که من وقتی خدا را تصور می کنم به عنوان موجودی که بزرگتر از آن قابل تصور نیست باید وجود را هم در نظر بگیرم و یا به عبارت دیگردر این برهان صفات خداوند به طور ضمنی در نتیجه ی آن نهفته است چون وقتی که ما بزرگترین موجودی که بزرگتر از آن قابل تصور نباشد را تصور می کنیم قادر مطلق بودن حکیم مطلق بودن و عادل مطلق بودن و از جمله وجود داشتن در آن نهفته است . [1]  



[1] - تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، جلد دوم ، ابراهیم دادجو، ص 210 . تاریخ فلسفه در قرون وسطی و رنسانس ، محمد ایلخانی .

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 8:44  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

یوهانس اسکوتوس اریوگنا

یوهانس اسکوتوس اولین نظام فکری بزرگ را در قرون وسطی به وجود آورد و تحت تاثیر گرگوریوس نوسایی و دیونوسیوس مجعول  وماکسیموس اعتراف دهنده بوده است .

در حدود 810 یا 812 در ایرلند به دنیا آمد و در یک دیر ایرلندی تحصیل کرد و در آنجا زبان یونانی را فرا گرفت، در آن زمان اطلاع از زبان یونانی منحصر به صومعه های ایرلندی بود.او به فرانسه سفر کرد و در دربار شارل کچل اقامت گزید و در مدرسه ی پالاتین سمت مهمی داشت در سال 858 به در خواست شارل کچل ترجمه ی آثار دیونوسیوس مجعول رااز یونانی به لاتینی به عهده گرفت و شروحی نیز بر آنها نگاشت و تفسیری در باره ی آثار دیونوسیوس مجعول منتشر کرد علاوه بر آن ترجمه ی" ابهامات" ماکسیموس اعتراف دهنده و "درباره ی خلقت انسان" گرگوریوس نوسایی را منتشر کرد . کتابی که یوهانس اسکوتوس به واسطه ی آن شهرت پیدا کرد "درباره ی تقسیمات طبیعت" است که آن را در حدود 862 تا 866 نوشته است کتابی که از  پنج بخش تشکیل شده و در قالب مکالمات به نگارش در آمده است  و همین کتاب است که مورد مناقشه قرار گرفته. بعضی او را یک راست کیش مسیحی و بعضی دیگر او را یک عقل گرای وحدت وجودی می دانند.او مفاهیم بسیاری از فلسفه ی افلوطین راوارد فلسفه ی خود کرد و به شدت مورد اعتراض کلیسا قرار گرفت . از پایان زندگی او اطلاعات زیادی در دست نیست و گفته می شود در یکی از دیر ها به دست راهبان متعصب به قتل رسیده است .

یوهانس اسکوتوس قوای نفس را به سه قسم حس وعقل و فاهمه تقسیم می کند .قوه ی حس ذاتی انسان نیست ؛یعنی اگر انسان گناه نمی کرد واز بهشت رانده نمی شد، خدا جهان ماده را خلق نمی کرد و انسان نیازی به حس نداشت.عقل همان عقل مشایی است و بالاتر از آن فاهمه قرار دارد که انسان با آن از طریق اشراق الهی به معرفت عقول سرمدی دست می یابد. یوهانس اسکوتوس دوره ی زندگی انسان را به سه دوره تقسیم می کند. دوره ی اول قبل از تجسد مسیح است که در این دوره به خاطر گناه عقل انسان نمی تواند حقیقت را درک کند و تنها به طور مختصر در باره ی خدا و طبیعت سخن می گویدو حتی با آمدن پیامبران بنی اسرائیل هم این مشکل حل نمی شود .دوره ی دوم از تجسد عیسی شروع می شود در این دوره انسان ایمان را در اختیار دارد اگر چه که ایمان به تنهایی کفایت نمی کند وباید همراه با عقل باشد اما این ایمان است که عقل را به حکمت می رساند.ایمان در کتاب مقدس قرار دارد و انسان باید با عقل خود آن را بفهمد .عقل طریق خداشناسی را به انسان می آموزد ودر این دوره است که عقل در می یابد هیچ مطلبی را در باره ی خدا به طور مناسب نمی تواند بیان کند. در دوره ی سوم تاریخ که در آینده رخ خواهد داد "انسان حقیقت مطلق را خواهد دید .در این رویت ایمان غایب است و جایش را به عقل می دهد .البته این عقل ، عقلی است که با ایمان نورانی شده ، عقل ایمانی است "[1]در این دوره  فلسفه با دین یکی است و دین همان فلسفه ی حقیقی است و عقل با ایمان متحد می شود و در نهایت هم ایمان در عقل نا پدید می شود و این عقل گرایی است .مخالفین یوهانس اسکوتوس مدعی بودند که اودر نهایت ایمان را در پای عقل قربانی کرده است.

منظوریوهانس اسکوتوس از طبیعت  فقط جهان طبیعی نیست بلکه به معنای خدا و قلمرو فوق طبیعی نیز هست یعنی دلالت بر کل واقعیت دارد .طبیعت مجموعه ی چیز هایی که هستند و چیز هایی که نیستند یعنی وجود و لا وجود. چیز هایی که متعلق ادراک حسی و یا عقلی واقع می شوند هستند در حالی که اموری که فراتر از عقل هستندلا وجود اند مثل خدا .هر چه که بالقوه باشد نیست و بالفعل ها هستند .انسان گناه کارلا وجود است و انسانی که با خدا رابطه بر قرار می کند هست .آنچه با تاملات عقلانی قابل درک است هست، مثل عقول سرمدی و آنچه متغیر و مرکب و تجزیه ناپذیر است مانند اجسام لا وجود است او می گویدکه طبیعت به چهار قسم تقسیم می شود:

1-      طبیعتی که "خلق می کند و مخلوق نیست" همان خدا است  او علت همه ی موجودات و مبدا آغازین است همه ی موجودات به واسطه ی او صادر می شوند و او غایت همه ی هستی است وموجودات را از عدم آفریده است."خدا مخلوق در مخلوقات است ؛ ساخته ی مخلوقاتی است که خود خلق کرده است و هستی اش با موجوداتی آغاز می شود که به عرصه ی وجود می رسند."[2] یعنی اینکه خدا خود را در طبیعت آشکار می سازد و یا متجلی می کند . برای شناخت این طبیعت دو راه وجود دارد یک راه سلبی و دیگری راه ایجابی . وقتی صفتی را بر خدا حمل می کنیم مثل خدا عادل است عادل بودن را به نحو تمثیلی یا مجازی حمل می کنیم یعنی نمی دانیم عادل بودن برای خدا یعنی چه. یا به عبارت دیگر عادل بودن به معنایی که برای انسان ها بکار می بریم خدا عادل نیست ؛و یا خدا ذات و یا جوهر نیست.پس خدا عقل است(به معنای مجازی) و خدا عقل نیست ( به معنای متعارف) . خدا فوق عقل  یا فوق ذات است.اما همین جمله که خدا فوق عقل است آیا یک جمله ی ایجابی نیست ؟ یوهانس اسکوتوس می گوید چون عقل هیچ مضمون یا مثالی برای کلمه ی"فوق" ندارد لذا جمله ی فوق  از نظر دستوری ایجابی است اما از نظر محتوایی سلبی است .خدا عقل است ایجابی است .خدا عقل نیست سلبی است . وخدا فوق عقل است هم ایجابی و هم سلبی است .ما نمی توانیم به چیستی خدا پی ببریم خدا فوق عقل و حکمت است و در ضمن نمی دانیم این فوق هم به چه معنا است .این همان پدر مسیحی است که علت فاعلی است .

2-      طبیعتی که "مخلوق است وخلق می کند" . که همان عالم مثل است. عالم مثل عالم وجود است که از عدم خلق شده است . "اشاره دارد به "علل نخستین" که.... علل نوعی انواع مخلوق اند و در" کلمه ی خدا" موجود اند .آن ها در واقع مثل الهی اند، سرنمون همه ی ذوات مخلوق "[3] این همان پسر مسیحی است که علت صوری است

3-      طبیعتی که مخلوق است و خلق نمی کند شامل همه ی مخلوقاتی است که جهان طبیعت را تشکیل می دهند و خدا آن ها را از عدم آفریده است وانتها و غایت خلقت هستند . خلقت یکبار صورت گرفته است و آن هم در عقل خداوند است ، آنچه که در طبیعت سوم اتفاق می فتد بسط آن چیزی است که قبلا خلق شده است .کثرت از علل هستی بهره مند است همانطور که علل نخستین از خداوند بهره مند هستند .این همان روح القدس مسیحی است که علت نظم و گسترش دهند خلقت است .

4-      طبیعتی که" نه خلق می کند و نه مخلوق است" ." یعنی خدا به عنوان حد و غایت تمام موجودات و به عنوان کل در کل .این مرحله همان مرحله ی بازگشت به خداست، یعنی حرکت متناظر صدور از خدا."[4] نقطه ی پایانی تقسیم نقطه آغاز بازگشت است ." بازگشت به خدا در هفت مرحله انجام می پذیرد . اولین مرحله تغییر ماهیت جسم این جهانی به مرتبه ی حیاتی است . در مرحله ی دوم مرتبه ی حیاتی به احساس تبدیل می شود . در مرحله ی سوم احساس به عقل مبدل می گردد . در مرحله ی بعد عقل به روح که پایان مخلوق عقلی است تغییر ماهییت می دهد .در محله ی بعد روح به معرفت همه چیز تبدیل می شود و در مرحله ی ششم این معرفت تبدیل می شود به حکمت که باطنی ترین تامل حقیقت است که یک مخلوق می تواند به آن دست یابد . در مرحله ی آخر ارواح مطهر به خدا می پیوندند."[5]  اگر همه چیز در نهایت در خدا حل می شود و یا به خدا می پیوندد  و غیر از خدا چیزی باقی نمی ماند.در این صورت سوالاتی مطرح می شود مثل اینکه آیا انسان خدا می شود ؟ و یا اینکه فرق مومن و کافر در چیست ؟ یوهانس اسکوتوس در جواب می گوید انسان الهی شده و در الوهیت فانی می شود ولی هم جوهر خدا نمی شود و فردیت خود را حفظ می کند و بهشت و جهنم هم در کار نیست بلکه این مطلب برای عوام اینگونه بیان شده است . او جزا و پاداش را می پذیرد آما آن را در وجدان و آگاهی انسان قرار می دهد .     



[1] - تاریخ فلسفه در قرون وسطی و رنسانس ، محمد ایلخانی ، ص 169

[2] - تاریخ فلسفه ، جلد دوم ، کاپلستون ، ابراهیم دادجد ، ص 153

[3] - همان ص 158

[4] - همان ص 165

[5] - تاریخ فلسفه در قرون وسطی و رنسانس ، محمد ایلخانی ، ص179

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 10:3  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

بوئتیوس

بوئتیوس یکی از فیلسوفان بزرگ مسیحی رومی است که فلسفه ی یونان باستان را به دوره ی قرون وسطی منتقل کرد و از پایه گذاران فکر فلسفی غرب است .و به خاطر کاربرد عقل و روش فلسفی در اعتقادات دینی مورد اعتراض دینداران نیز بود و با اینکه به نحو تراژیک کشته شد اما کلیسا هیچگاه او را از قدیسان نشمرد .به خصوص که در  آخرین کتاب او تسلای فلسفه اشاره ی مستقیمی به مسیحیت نمی کند و به نظرمیرسدهمچون فیلسوفان یونانی با تفکر عقلانی به بررسی موضوعات فلسفی می پردازد.بوئتیوس در کتاب های کلامی اش از فلسفه برای تبیین اندیشه های مسیحی کمک می گیرد .و برای عقل انسان این حق را قائل است که در باره ی الوهیت سخن بگوید اگر چه که بر محدودیت های عقل واقف است .اما خدایی که او سخن می گوید خدای خالق مسیحی است . نه خدای یونانی .بوئتیوس علم یا معرفت را به سه قسم تقسیم می کند 1- علم طبیعی که در باره ی حرکت سخن می گوید 2- علم ریاضی که صور اجسام را بدون ماده مورد بررسی قرار می دهد 3-علم الهی یا کلام که به خدا می پردازد.بوئتیوس برای اینکه بین خدا و دیگر مخلوقات فرق بگذارد یک معنای وجود را به معنای بودن در مفهوم عام آن می داند"هستی" و نوع دیگری از وجود را " آنچه هست " می داند وجود خاصی که اعراض بر آن حمل می شوند یعنی آنچه به طورعینی وجود دارد و یا افراد.  " دو نوع موجود نزدبوئتیوس یافت می شود : یکی وجود عام و عاری از هر نوع ترکیب و بسیط ، و دیگری موجود مرکب و محدود . وجود عام علت وجودی موجود محدود است و بنا به اصل بهره مندی آنچه را که خود به طور نامحدود دارد به موجود محدود به اندازه ای معین اعطا می کند . این اندازه را صورت موجود تعیین می کند ." [1] او معتقد است که یک صورت حقیقی داریم که وجود بنفسه دارد و وجود محض است که همان خدا است. بوئتیوس خدا را جوهر می داند و وجود وواحد وخیر را به یک معنا می گیرد . او جوهری غیر مادی ، مطلق و سرمدی است .وقتی ما خدا را جوهر می نامیم منظور این نیست که به همان معنی به کار می بریم که یک مخلوق جوهر است و یا صفتی مثل عادل را بکارمی بریم به این معنی است که خدا و عادل بودن یک چیز است. و دیگری تصویر صورت حقیقی که از این وجود محض یا عام نشات می گیرد.برای مثال آنچه یک مجسمه را مجسمه می کند صورت آن است نه برنز که ماده آن است .  دگرگونی فقط در جواهر مادی صورت می گیرد و جواهر غیر مادی از آنجایی که صورت محض اند هیچ تغییری در آن صورت نمی گیرد پس هیچگاه به جواهر مادی تبدیل نمی شوند . از این مقدمه نتیجه ی کلامی می گیرد که در مسیح طبیعت الهی و طبیعت انسانی از هم متمایز هستند و هر دو واقعی می باشند .بوئتیوس برای انسان اختیار قائل است وآن را با علم قبلی خداونددر منافات نمی بیند.از نظر او علم ازلی خداوند موجب ضرورت حوادث نیست .علم او جاویدان و سرمدی است و ما نمی توانیم برای آن گذشته ، حال و آینده در نظر بگیریم .



[1] - تاریخ فلسفه در قرون وسطی و رنسانس ، محمد ایلخانی ، ص 139

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 18:1  توسط عبدالعلی عنایتی  |