یوهانس اسکوتوس اریوگنا
یوهانس اسکوتوس اولین نظام فکری بزرگ را در قرون وسطی به وجود آورد و تحت تاثیر گرگوریوس نوسایی و دیونوسیوس مجعول وماکسیموس اعتراف دهنده بوده است .
در حدود 810 یا 812 در ایرلند به دنیا آمد و در یک دیر ایرلندی تحصیل کرد و در آنجا زبان یونانی را فرا گرفت، در آن زمان اطلاع از زبان یونانی منحصر به صومعه های ایرلندی بود.او به فرانسه سفر کرد و در دربار شارل کچل اقامت گزید و در مدرسه ی پالاتین سمت مهمی داشت در سال 858 به در خواست شارل کچل ترجمه ی آثار دیونوسیوس مجعول رااز یونانی به لاتینی به عهده گرفت و شروحی نیز بر آنها نگاشت و تفسیری در باره ی آثار دیونوسیوس مجعول منتشر کرد علاوه بر آن ترجمه ی" ابهامات" ماکسیموس اعتراف دهنده و "درباره ی خلقت انسان" گرگوریوس نوسایی را منتشر کرد . کتابی که یوهانس اسکوتوس به واسطه ی آن شهرت پیدا کرد "درباره ی تقسیمات طبیعت" است که آن را در حدود 862 تا 866 نوشته است کتابی که از پنج بخش تشکیل شده و در قالب مکالمات به نگارش در آمده است و همین کتاب است که مورد مناقشه قرار گرفته. بعضی او را یک راست کیش مسیحی و بعضی دیگر او را یک عقل گرای وحدت وجودی می دانند.او مفاهیم بسیاری از فلسفه ی افلوطین راوارد فلسفه ی خود کرد و به شدت مورد اعتراض کلیسا قرار گرفت . از پایان زندگی او اطلاعات زیادی در دست نیست و گفته می شود در یکی از دیر ها به دست راهبان متعصب به قتل رسیده است .
یوهانس اسکوتوس قوای نفس را به سه قسم حس وعقل و فاهمه تقسیم می کند .قوه ی حس ذاتی انسان نیست ؛یعنی اگر انسان گناه نمی کرد واز بهشت رانده نمی شد، خدا جهان ماده را خلق نمی کرد و انسان نیازی به حس نداشت.عقل همان عقل مشایی است و بالاتر از آن فاهمه قرار دارد که انسان با آن از طریق اشراق الهی به معرفت عقول سرمدی دست می یابد. یوهانس اسکوتوس دوره ی زندگی انسان را به سه دوره تقسیم می کند. دوره ی اول قبل از تجسد مسیح است که در این دوره به خاطر گناه عقل انسان نمی تواند حقیقت را درک کند و تنها به طور مختصر در باره ی خدا و طبیعت سخن می گویدو حتی با آمدن پیامبران بنی اسرائیل هم این مشکل حل نمی شود .دوره ی دوم از تجسد عیسی شروع می شود در این دوره انسان ایمان را در اختیار دارد اگر چه که ایمان به تنهایی کفایت نمی کند وباید همراه با عقل باشد اما این ایمان است که عقل را به حکمت می رساند.ایمان در کتاب مقدس قرار دارد و انسان باید با عقل خود آن را بفهمد .عقل طریق خداشناسی را به انسان می آموزد ودر این دوره است که عقل در می یابد هیچ مطلبی را در باره ی خدا به طور مناسب نمی تواند بیان کند. در دوره ی سوم تاریخ که در آینده رخ خواهد داد "انسان حقیقت مطلق را خواهد دید .در این رویت ایمان غایب است و جایش را به عقل می دهد .البته این عقل ، عقلی است که با ایمان نورانی شده ، عقل ایمانی است "[1]در این دوره فلسفه با دین یکی است و دین همان فلسفه ی حقیقی است و عقل با ایمان متحد می شود و در نهایت هم ایمان در عقل نا پدید می شود و این عقل گرایی است .مخالفین یوهانس اسکوتوس مدعی بودند که اودر نهایت ایمان را در پای عقل قربانی کرده است.
منظوریوهانس اسکوتوس از طبیعت فقط جهان طبیعی نیست بلکه به معنای خدا و قلمرو فوق طبیعی نیز هست یعنی دلالت بر کل واقعیت دارد .طبیعت مجموعه ی چیز هایی که هستند و چیز هایی که نیستند یعنی وجود و لا وجود. چیز هایی که متعلق ادراک حسی و یا عقلی واقع می شوند هستند در حالی که اموری که فراتر از عقل هستندلا وجود اند مثل خدا .هر چه که بالقوه باشد نیست و بالفعل ها هستند .انسان گناه کارلا وجود است و انسانی که با خدا رابطه بر قرار می کند هست .آنچه با تاملات عقلانی قابل درک است هست، مثل عقول سرمدی و آنچه متغیر و مرکب و تجزیه ناپذیر است مانند اجسام لا وجود است او می گویدکه طبیعت به چهار قسم تقسیم می شود:
1- طبیعتی که "خلق می کند و مخلوق نیست" همان خدا است او علت همه ی موجودات و مبدا آغازین است همه ی موجودات به واسطه ی او صادر می شوند و او غایت همه ی هستی است وموجودات را از عدم آفریده است."خدا مخلوق در مخلوقات است ؛ ساخته ی مخلوقاتی است که خود خلق کرده است و هستی اش با موجوداتی آغاز می شود که به عرصه ی وجود می رسند."[2] یعنی اینکه خدا خود را در طبیعت آشکار می سازد و یا متجلی می کند . برای شناخت این طبیعت دو راه وجود دارد یک راه سلبی و دیگری راه ایجابی . وقتی صفتی را بر خدا حمل می کنیم مثل خدا عادل است عادل بودن را به نحو تمثیلی یا مجازی حمل می کنیم یعنی نمی دانیم عادل بودن برای خدا یعنی چه. یا به عبارت دیگر عادل بودن به معنایی که برای انسان ها بکار می بریم خدا عادل نیست ؛و یا خدا ذات و یا جوهر نیست.پس خدا عقل است(به معنای مجازی) و خدا عقل نیست ( به معنای متعارف) . خدا فوق عقل یا فوق ذات است.اما همین جمله که خدا فوق عقل است آیا یک جمله ی ایجابی نیست ؟ یوهانس اسکوتوس می گوید چون عقل هیچ مضمون یا مثالی برای کلمه ی"فوق" ندارد لذا جمله ی فوق از نظر دستوری ایجابی است اما از نظر محتوایی سلبی است .خدا عقل است ایجابی است .خدا عقل نیست سلبی است . وخدا فوق عقل است هم ایجابی و هم سلبی است .ما نمی توانیم به چیستی خدا پی ببریم خدا فوق عقل و حکمت است و در ضمن نمی دانیم این فوق هم به چه معنا است .این همان پدر مسیحی است که علت فاعلی است .
2- طبیعتی که "مخلوق است وخلق می کند" . که همان عالم مثل است. عالم مثل عالم وجود است که از عدم خلق شده است . "اشاره دارد به "علل نخستین" که.... علل نوعی انواع مخلوق اند و در" کلمه ی خدا" موجود اند .آن ها در واقع مثل الهی اند، سرنمون همه ی ذوات مخلوق "[3] این همان پسر مسیحی است که علت صوری است
3- طبیعتی که مخلوق است و خلق نمی کند شامل همه ی مخلوقاتی است که جهان طبیعت را تشکیل می دهند و خدا آن ها را از عدم آفریده است وانتها و غایت خلقت هستند . خلقت یکبار صورت گرفته است و آن هم در عقل خداوند است ، آنچه که در طبیعت سوم اتفاق می فتد بسط آن چیزی است که قبلا خلق شده است .کثرت از علل هستی بهره مند است همانطور که علل نخستین از خداوند بهره مند هستند .این همان روح القدس مسیحی است که علت نظم و گسترش دهند خلقت است .
4- طبیعتی که" نه خلق می کند و نه مخلوق است" ." یعنی خدا به عنوان حد و غایت تمام موجودات و به عنوان کل در کل .این مرحله همان مرحله ی بازگشت به خداست، یعنی حرکت متناظر صدور از خدا."[4] نقطه ی پایانی تقسیم نقطه آغاز بازگشت است ." بازگشت به خدا در هفت مرحله انجام می پذیرد . اولین مرحله تغییر ماهیت جسم این جهانی به مرتبه ی حیاتی است . در مرحله ی دوم مرتبه ی حیاتی به احساس تبدیل می شود . در مرحله ی سوم احساس به عقل مبدل می گردد . در مرحله ی بعد عقل به روح که پایان مخلوق عقلی است تغییر ماهییت می دهد .در محله ی بعد روح به معرفت همه چیز تبدیل می شود و در مرحله ی ششم این معرفت تبدیل می شود به حکمت که باطنی ترین تامل حقیقت است که یک مخلوق می تواند به آن دست یابد . در مرحله ی آخر ارواح مطهر به خدا می پیوندند."[5] اگر همه چیز در نهایت در خدا حل می شود و یا به خدا می پیوندد و غیر از خدا چیزی باقی نمی ماند.در این صورت سوالاتی مطرح می شود مثل اینکه آیا انسان خدا می شود ؟ و یا اینکه فرق مومن و کافر در چیست ؟ یوهانس اسکوتوس در جواب می گوید انسان الهی شده و در الوهیت فانی می شود ولی هم جوهر خدا نمی شود و فردیت خود را حفظ می کند و بهشت و جهنم هم در کار نیست بلکه این مطلب برای عوام اینگونه بیان شده است . او جزا و پاداش را می پذیرد آما آن را در وجدان و آگاهی انسان قرار می دهد .
[1] - تاریخ فلسفه در قرون وسطی و رنسانس ، محمد ایلخانی ، ص 169
[2] - تاریخ فلسفه ، جلد دوم ، کاپلستون ، ابراهیم دادجد ، ص 153
[5] - تاریخ فلسفه در قرون وسطی و رنسانس ، محمد ایلخانی ، ص179