جان لاک
جان لاک در سال 1632دررینگتن نزدیکی بریستول در خانواده ای بازرگان به دنیا آمد.تا سال 1642 در خانه آموزش دید وسپس در مدرسه ی وست مینستر و کالج کرایست چرچ درآکسفورد درس خواند و در همان جا تا حدود سی و پنج سالگی تدریس کرد پزشکی خواند و تحقیقات پزشکی کرد و وارد سیاست شد. مدت ها بعد در سال 1674 دانشنامه ی پزشکی و جواز طبابت را دریافت کرد.دو بار در فرانسه اقامت گزید اگرچه که با فلسفه ی دکارت آشنا بود ولی در آنجا با معارضان فلسفه ی دکارت مثل گاسندی آشناشد. آنچه از دکارت آموخت روش تفکر درست و بسامان بودودر جریانات سیاسی یک بار برای حفظ جانش در سال 1683 به هلند پناه برد.از کسانی بود که از پادشاهی ویلیام اورانژ دفاع کرد وکمی پس از انقلاب شکوهمند 1688 به انگلستان باز گشت.اثر اصلی او در فلسفه تحقیق در باره ی فهم انسانی است که در 1689 منتشر شد. نامه ای درخصوص تساهل، دورساله در باب حکومت مدنی ،اندیشه هایی در باب آموزش و پرورش از دیگر آثار اوست .لاک در سن هفتاد و دوسالگی در سال 1704 در حالی که بانو مَسِم برایش مزامیر داود می خواند درگذشت.
جان لاک را معمولا به عنوان نظریه پرداز در حوزه ی دموکراسی لیبرال و فلسفه ی جدید تجربی می شناسند.او تجربه باور است یعنی اینکه تمام ماده ی شناخت ما از ادراک حسی - اینکه حواس از اشیاء یا اعیان بیرونی چیزی رابه ذهن انتقال می دهند - و دروننگری یا باز اندیشی - ادراک کنشهای ذهن خودمان ،چون دریافتن ، اندیشیدن ، شک کردن ، باور داشتن و اراده کردن- فراهم می آید و استبداد را خواه در عرصه ی سیاسی و خواه در عرصه ی عقلانی نمی پسندید ." آنچه در او نیست افراط کاری و آنچه در او هست عقل سلیم است ."[1]
لاک برای پی ریختن شالوده ی تجربه باورانه ی شناخت نخست تصورات فطری را انکار می کند .و اینکه گفته شود اجماع عام وجود دارد که همه ی آدمیان در باره ی اعتبار برخی مبادی نظری و عملی همداستان اند ، درست نیست چون اگر هم چنین باشد باز دلیل بر فطری بودن این مبادی نیست . "معانی اصلی ای مانند اینکه "آنچه هست هست " یا " ممکن نیست که یک چیز هم باشد هم نباشد " و مانند اینها برای دیوانگان و کودکان یا بخش بزرگی از بشریت نا متمدن که نه به اینها اندیشدده اند و نه در باره ی آنها شنیده اند شناخته نیست."[2] لاک می گوید کجاست آن قاعده ی اخلاقی که همگان تصدیقش کنند ؟ لاک فطری بودن شناخت خداوند را نیزمنکر است چون برای کسی که می خواهد بگوید" خدا موجود است" فطری است باید به دو قول قائل باشد یکی اینکه همه ی انسان ها در همه ی مکان ها و زمان ها به قضیه ی فوق -خدا موجود است- قائل هستند . لاک دو اشکال می گیرد اولا بسیاری از مردم شناسان و مورخان از مردمانی خبر می دهند که در میانشان حتی تصوری از خدا نیست .ثانیا امروزه یعنی در زمان لاک کسانی هستند که در میانشان تصور خدا وجود ندارد. پس اگر فطری را به معنی صریحا فطری بگیریم همه ی شواهد موجود نشان می دهند که هیچ مبداء صریحا فطری در میان نیست. دیگر اینکه اگر گفته شود که همه ی انسان ها در همه ی مکان ها و زمان ها بالقوه به این قضیه قائل باشند کفایت می کند؛ به عبارت دیگر فطری بودن را به معنی بالقوه فطری بودن بگیریم ،اشکالش این است که همه ی علوم و معارف بشر فطری می شود .چون هرمعلومی را که بشر بدست می آورد بالقوه قدرت پیدا کردن آن را داشته است وحتی بدی هم که انسانها بالقوه توان انجام آن را دارند نیز باید فطری باشد .فرض کنیم که همه مردم در همه ی زمان ها و مکان ها به این قول قائل هستند که خداوند موجود است از کجا معلوم که فطری است و مردم از راه عقلشان بدست نیاورده اند .واشکال دیگری که جان استوارت میل مطرح می کند این است که از کجا معلوم از فطری بودن یک اعتقاد می توان نتیجه گرفت که مطابق با واقع نیز هست حال که فرضیه ی تصورات فطری کنار گذاشته شد می پرسیم که تصورات ذهن چگونه فراهم می آیند؟ .لاک مدعی است که ذهن مصالح و مواد عقل و شناخت را از تجربه به دست می آورد . ذهن آدمی هنگامی که به جهان می آید مانند لوحی یا صفحه ای است سپید و نا نوشته و تهی ازهمه ی حرف ها و بی هیچ معانی .از نظر معرفت شناسی لاک حد وسط بین ارسطو و دکارت است از یک طرف نظر ارسطو را قبول دارد که " هیچ چیز در عقل نیست مگر اینکه قبلا در حواس ما بوده باشد " و از طرف دیگر با دکارت موافق است و می گوید " عقل واپسین داور و راهنمای ماست"واینکه شناخت چیزی جز تفاعل عین با ذهن نیست .یعنی ذهن فقط منفعل نیست بلکه فعال هم هست .و از نظر دکارت نقش خارج هم بیشتر از نقش ذهن است بر خلاف کانت که نقش ذهن را بیشترمی داند . جان لاک باآمپریسم ارسطو و با رئالیسم تعدیل شده دکارت موافق است لذا حد وسط بین این دو است .
بیشترین اهتمام لاک بر این بوده است که حدود و ثغور معرفت انسانی را نشان دهد .او همه معرفت را به حس بر می گرداند با این توضیح که ذهن انسان دارای دو قوه است یکی قوه منفعله و دیگری قوه فعاله . قوه منفعله مقدم بر قوه فعاله است یعنی اول ذهن متاثر از خارج می شود و سپس قوه فعاله کار خودش را آغاز می کند .لاک آنچه را که ذهن در حالت انفعال به انسان می دهد تصورات بسیط می داند . تصورات بسیط از نظر او چند قسم است :
1- تصوراتی که از یک حس بدست می آید .تصورات تک حسی مثل سفیدی گل زنبق ، بوی گل سرخ ،مزه ی شکر، نرمی موم ...
2- تصوراتی که از چند حس بدست می آید مثل شکل و حرکت و سکون .
3- تصوراتی تنها از راه باز اندیشی و دروننگری پدید می آید.
4- تصوراتی که از همه ی راه های ادراک حسی و باز اندیشی به ذهن داده می شود .
تصورات سوم و چهارم از راه باز اندیشی به دست می آید.بنابر این چهار رده تصورات بسیط داریم که از خصایص همه شان این است که منفعلانه پذیرفته می شوند آنگاه ذهن دست به فعالیت می زند و بر روی این تصورات کار انجام می دهد:
1- ترکیب تصورات بسیط مثل ترکیب سفید ی و شیرینی و سختی که قند را می سازد . لاک از ترکیب به جوهر می رسد
2- مقایسه ی تصورات بسیط یعنی دو تصور چه ساده و چه مرکب را در یک لحظه لحاظ می کندو به مفاهیمی مثل بزرگتر و کوچکتر می رسد .کلیه ی مقولات نسبت ارسطویی را در اینجا مطرح می کند.
3- انتزاع یا تجرید ؛ جدا کردن یکی از معانی از همه ی معانی دیگری که در وجود واقعی اش همراه آن معانی است .از این عمل انسان به مفهوم کلی می رسد والبته مفاهیمی که عرضی یا به تعبیر او حالات باشند نه مفاهیم جوهری .
لاک حالات را به دو قسمت تقسیم می کند :
1- حالات بسیط مثل مکان و فضا و عدد مدت یا زمان مستمر و نا متناهی .
2- حالات مختلط مثل زیبایی ، ریا کاری ، آدمکشی ، بی حرمتی....
تصورات حالات مختلط از سه راه به دست می آید
1- به یاری تجربه و مشاهده مثل کشتی و شمشیر بازی ...
2- با بر هم نهادن اختیاری چندین گونه تصور بسیط مثل آن کس که چاپ یا حکاکی را اختراع کرد .
3- با تبیین نام های افعالی که هرگز ندیده ایم و یا مفاهیمی که نمی توانیم ببینیم مثل کودکی که معانی بسیاری از کلمات را بدون اینکه دیده باشد و یا تجربه کرده باشد در می یابد .
لاک پس از بیان این مقدمات در تعریف شناخت می گوید از آنجا که ذهن ما در همه ی اندیشه ها و استدلال ها یش موضوع بی واسطه ی دیگری جز معانی یا مفاهیم خود ندارد بنابر این شناخت تنها در آنها است. وقتی ما در باره ی اندیشیدن خود می اندیشیم می بینیم که گاهی ذهن توافق دو مفهوم یا معنا را بی درنگ و بی واسطه بی دخالت هیچ معنایی دیگر در خود ادراک می کند لاک این گونه شناخت را " شناخت بینشی یا شهودی" می نامد در این حالت بدون هیچ رنجی ذهن می پذیرد که سیاه سفید نیست و یا سه بیشتر از دو است .درجه ی دوم شناخت وقتی حاصل می شود که ذهن توافق یا عدم توافق معانی را ادراک می کند ولی با واسطه و این همان کاری است که ما آن را" استدلال "می نامیم .لاک این شناخت را "شناخت برهانی" می نامد .شناخت درجه ی دوم از یقین و بداهت کمتری بر خوردار است .حد اقل این است که مسبوق به شک بوده است .هر چه غیر از این دو درجه ی شناخت باشد لاک آن را "عقیده "یا "باور" می داند .
لاک به تصدیق معتقد نیست یعنی معتقد است که ما با یک شی مواجه می شویم اگر یک تصور به ذهن آید که هیچ اما اگر دو تصور به ذهن آید یکی را بر دیگری حمل می کنیم و به صورت تصدیق بیان می کنیم .لذا تصدیق چیزی جز تصادق دو مفهوم بر یک شی نیست .به شیء خارجی نگاه می کنیم و می گوییم که کاغذ سفید است . در تصور کاغذ و سفیدی باعث می شوند که ما جمله درست کنیم و یا اگر بگوییم که این شیء کاغذ است باز لاک می گوید که دو تصور است یکی تصور موجود بودن و دیگری تصور کاغذ.
از زمان ارسطو این سخن مطرح است که کلیه ی معلومات ما در نهایت باید برگردد به بدیهیات و اگر به بدیهیات راجع نباشد علم نیست وهم و خیال است . بشر اگرچه که بالفعل نمی تواند نسبت به همه چیز علم داشته باشد اما بالقوه یا علی الاصول می تواند علم پیدا کند. لاک با گزاره ی دوم مخالف بود و می گفت که بشر به همه چیز نمی تواند علم پیدا کند یعنی مسائلی هستند که بشر هیچ وقت نمی تواند به آن علم پیدا کند .مثل طبیعت یعنی ذوات عالم طبیعت . ما به اعراض طبیعت می توانیم علم پیدا کنیم اما به ذوات آن نمی توانیم . حواس ما منبع شناخت ما هستند اما شناختی که به ما می دهد محدود است و فقط وجود اشیاء را به ما می شناسانند نه طبیعت یا ماهیت شان را .جهان هست اما حقیقتا نمی دانیم که چگونه است.از گزاره های بالا بدست می آید که
1- علم باید یا بدیهی باشد یا مبتنی بر بدیهی .
2- در باب ذوات طبیعی ما نه علم داریم و نه علم مبتنی بر بدیهی .
3- ما در باره ی طبیعت حقایق کلی و ضروری نداریم چون حقایق کلی و ضروری آنگاه حاصل می شود که ما به ذوات عالم طبیعت علم پیدا کنیم . این سخن در باره ی تمام علوم تجربی و علوم مجردات صادق است .لاک معتقد بود که ما در دو زمینه می توانیم به حقایق کلی و ضروری دست یابیم یکی اخلاق و دوم ریاضیات . چون هر دوی اینها ساخته ی ذهن ما هستند اینها بازیهای ذهن ما هستند البته با قواعد و قوانین بازی.
لاک می گفت این که عقل گرا ها می خواستند به حقایق کلی و ضروری برسند اشتباه محض بود چون 1- عقل گرا ها به محدودیت ذهن توجه نداشتند آنها عقل را چون خورشیدی می دانستند در صورتی که شمعی بیش نیست .2- چه نیازی است به حقایق کلی و ضروری برسیم . مگر بدون حقایق کلی و ضروری نمی شود زندگی کرد .مگر کسا نی که در زمان گذشته زندگی می کردند و بسیاری از اندیشه های آنها غلط بود چه اشکالی داشت . لذا دست یابی یه حقایق کلی و ضروری امری زائد ولاف زنانه است .همین ظنیات ما را کافی است .نیچه می گفت که اولا حقیقت را پیدا کردن هیچ ضرورتی ندارد . ثانیا اگر حقیقت را پیدا کنید دیگر نمی توانید زندگی کنید .انسان فرزانه یعنی انسا نی که به همه ی حقایق کلی و ضروری علم داشته باشد وجود ندارد . و اگر کسی چنین ادعائی کند ادعائی خدایی کرده است . ما انسان ها خدا نیستیم و خدا گونه هم نمی توانیم باشیم .پس انسان فرزانه کسی است که ادعای خدایی نکند و دیگر اینکه به همین ظنیات راضی باشد . آنقدر دنبال حقایق نباشد و بداند که اگر حقیقت بر او عرضه شود زندگی نمی تواند بکند .
نتایج دیدگاه معرفت شناسی لاک این می شود که بین جهان خارج که بر ما اثر می گذارد و بین ذهن رابطه ی علت و معلولی است . تصوری که ما در ذهن خود از جهان محسوس داریم به جهان خارج بیشتر شبیه است تا به ذهن . اگر برف سفید را در نظر بگیریم لاک به سفیدی خارج از ذهن کیفیت می گوید . و سفیدی ذهنی را نام تصور می دهد .او کیفیات را به دو دسته تقسیم می کند 1- کیفیات اولیه کیفیاتی که از جسم جدایی نا پذیرند و در همه ی حالات با آن باقی می ماند. مثل اندازه ، بعد ، شکل 2- کیفیات ثانویه کیفیاتی که در خود اشیاء یافت نمی شوند . مثل مزه ، بو ، شنوایی .شباهت کیفیت ثانویه به جهان خارج کمتر از شباهت کیفیات اولیه به جهان خارج است در کیفیات اولیه یک گزاره صادق و بقیه ی کاذب هستند ولی کیفیات ثانویه نسبی هستند . اما اگر کیفیات ثانویه نیازی به جوهر نداشته باشند ،کیفیات اولیه باید متکی بر جوهر باشند وسوال اصلی این است که اگر ما همه ی معلومات خودمان را از طریق حواس بدست می آوریم پس مفهوم جوهررا از کجا می گیریم .دو جواب دارد
جواب اول :جوابی که لاک می دهد این است که ما از نظر معرفت شناسی نمی توانیم به مفاهیم جوهری برسیم وحتی آشکارا می گفت جوهر امری است که او چیزی در باره ی آن نمی داند اما از نظر هستی شناختی می توان دلیلی اقامه کرد که همان دلیل قدما است یعنی اگر اعراض هر یک متکی به خود باشد لازمه اش این است که هر عرضی خودش یک جوهر می شود و اعراض وجود مستقل داشته باشند .و از همین طریق هم به جوهر روحانی نفس می رسیم .تصورات بسیطی مثل شک کردن ، اندیشیدن ، که به هم می پیوندند تا تصور مرکب یک جوهر جزیی را بسازند . منظور از جوهر نفس هم جوهر اندیشنده است.
جواب دوم این است که مفاهیم جوهری چیزی جز فریب زبانی نیست .
اشکالی که بر لاک و همه کسانی که فقط از یک منبع یعنی محسوسات می خواهند به جهان خارج را بشناسند وارد است این است که کسی که راه مواجه اش با عالم خارج جز از راه حواس نیست چگونه می تواند در باره ی عالم خارج حکمی فارق از حواس بدهد .و اگر لاک به لوازم اندیشه ی خود تن دهد باید این دو جوهر را به یک جوهر بر گرداند و آن چیزی جز ماده نیست.
لاک از طرفداران جدی دین مسیح و وجود خداوند است اما 1- دکارت وجود خداوند را فطری می دانست اما لاک معتقد است که تصور خدا از یک تصور حسی مرکب بدست می آید . یعنی ما علم و قدرت و خیر خواهی ...لایتناهی را ترکیب می کنیم و یک تصور می سازیم .2- دکارت معرفت شناسی خود را از وجود خدا و از یکی از اوصاف او خیر خواهی ( یعنی خداوند انسان را نمی فریبد ) بدست می آورد . در صورتی که لاک معتقد است اثبات خداوند بعد از خلاصی از شک است .3- لاک و دکارت هر دو اعتقاد داشتند که اثبات وجود خدا برای عقل بشر امکان پذیر است .لاک می گوید از راه اخلاق که همراه ریاضیات امر یقینی است وجود خداوند را اثبات می کنیم .یعنی سلسله اموری در درون خود انسان هست احساس استکمال لایتناهی ،خیر خواهی ...نمی تواندساخته ی ذهن من باشد .وگرنه می بایست محدود و قابل وصول باشد پس باید از ناحیه ی موجود ی باشد که آن موجود لایتناهی است .
ما باید دو چیز رابیش از هر چیز دیگری در تنظیم زندگی فردی بها دهیم یکی آزادی و دیگری تعقل . جامعه ای سالم است که در آن آزادی و تعقل در آن به نهایت درجه وجود داشته باشد و آخرین درجه آزادی و تعقل جایی است که آزادی و تعقل بخواهد خود را بشکند .دین یکی از موانع ایجاد چنین جامعه ای است مگر اینکه در همان ارتباط انسان با خدا باقی بماند.آنچه که در فلسفه ی سیاسی لاک چشمگیر است دعوت به تساهل دینی است .
