تبليغاتX
کارگاه خرد

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

جرج بارکلی

جرج بارکلی در 12 مارس 1685 در ایرلند زاده شد در یازده سالگی به دبیرستان کیلکنی و درپانزده سالگی به دانشکده ترینیتی در دابلین رفت و پس از تحصیل در س در رشته های ریاضیات ، زبان ، منطق و فلسفه ، در سال 1704 دانشنامه ی لیسانس خود را دریافت کرد در 1707 مدرس دانشکده شد و در 1710 به کشیشی در کلیسای پروتستان منصوب گردید.به آمریکا مسافرت کرد و می خواست آموزشگاهی برای تعلیم و تربیت پسران کشاورزان انگلیسی و سرخپوستان تاسیس کند در این کار موفق نشد و به انگلستان بر گشت و در 1734 به اسقفی کلوین در بخش جنوبی ایرلند منصوب شد .در 1752 به همراه خانواده اش در آکسفورد مستقر شد و در 14 ژانویه ی 1753 به مرگی آرام در گذشت.از آثار او مبادی شناخت آدمی ، سه گفت وشنود میان هیلاس وفیلونوس ، در باره ی حرکت ، نظریه ای تازه در باره ی ابصار، رساله ای در باره ی اصول علم انسانی می باشد.

بارکلی در قرن هفدهم زندگی می کرد قرنی که در آن نگاه انسان به هستی و جهان عوض شده بود در علوم طبیعی کسانی مثل گالیله و بویل و هاروی و نیوتن و در علوم سیاسی کسانی مثل هابز و در فلسفه کسانی مثل دکارت ولایبنیتس و اسپینوزا و لاک تفسیر جدیدی از جهان و هستی ارائه داده بودند .در تفسیر جدید نگاه سنتی و دینی ویران و یا سست شده بود"تفکر برکلی در واقع واکنشی است در برابر این تصویر عقلانی نو از جهان ؛ و همچنین کوششی است برای رهانیدن یا بازگردانیدن اصول و مبانی رویکرد دینی یا به طور خلاصه ، نجات جهان بینی دینی ، وسپس خود دین و اصول آن "[1] وقتی دکارت ماده راچون جوهری مستقل در نظر گرفت به نظر بارکلی دکارت ماده را به مقام خودایی رسانده است. بارکلی در برابر ماتریالیسم نهفته در اندیشه های لاک وهابز و دیگر اندیشمندان قرن هفدهم و قوانین نیوتن که جهان را هم چون یک ماشین عظیم می داند که تابع قوانین مکانیستی است، موضع گیری می کند.در این جهان جایی برای خداوند نیست .برکلی معتقد است که این اندیشه ها باعث تیرگی و تباهی اخلاقی انسان ها می شود.از سویی به بی خدایی و از سوی دیگر موجب شک گرایی در باره ی معنویت و مبانی دینی می شود.لذا در برابر اندیشه های مادی زمان خود منکر ماده شد.یعنی به جای اینکه هم چون لاک بگوید جوهرنفس در نهایت چیزی جز ماده نیست، اگر چه که لاک صریحا آن را بیان نمی کند.بر عکس معتقد بود که ما جوهرمادی نداریم . دکارت دو جوهر ماده و نفس را مطرح کرد ماده را بی شعور و نفس را دارای ادراک می دانست و ادراک را هم به دو قسم ادراک حسی و ادراک عقلی تقسیم می کردند لایبنیتس وجود را روحانی می دانست ولی لاک ادراک حسی را اصل می دانست .و ما با ادراک حسی به کیفیات اولیه وثانویه می رسیم که از نظر وجودی نیازمند جوهر هستند که همان جوهر مادی است .لاک تمایز گذاشته بود بین جهان آن گونه که به ما می نماید و آن طور که در ذات خودش هست و بارکلی از این تمایز استفاده کرد وگفت جهان را آنگونه که به ما می نمایاند قبول دارم .بارکلی معتقد بود که ماده یا جوهر مادی واژ ه هایی است که فیلسوفان به کار می برند اما هیچ دلیلی بر اینکه جوهر مادی وجود دارد، ندارند.در برابر ماده گرایی زمان نا ماده گرایی را مطرح کرد .اگر ما منکر وجود جوهر مادی شویم آیا می توان منکر وجود اشیای بیرونی نیز شد؟ بارکلی می گوید سرچشمه ی همه ی آگاهی های ما از جهان بیرونی معانی یا تصورات ذهنی ما از آنهاست. این اشیای بیرونی نیستند که تصور و معانی را در ذهن ما به وجود می آورند بلکه بر عکس معانی و تصورات ذهنی ما است که تصور فریبنده ی وجود عینی را در ما پدید می آورد .آنچه ما از اشیای بیرونی می دانیم همان تصورات یا معانیی است که ما از آنها در اندیشه ی خود داریم .لذا " وجود همان ادراک شده یا ادراک کردن است ." مردم تصورات ذهنی را عکس اشیای خارجی می دانندو گمان می کنند که وجود آن اشیاء را ادراک می کنند .اما در حقیقت این طور نیست آنچه که وجود دارد یا ادراک می شود یا نمی شود اگر ادراک نشود پس وجود ندارد و اگر ادراک می شود چیزی جز تصوراتی که ما در ذهن داریم نیست.لاک کیفیات ثانویه را انکار می کرد بارکلی کیفیات اولیه را نیز انکار کرده است.بارکلی معتقد است که بسیاری از مسائلی که در فلسفه مطرح شد مثل وجود جوهر نتیجه ی توجه نکردن به الفاظ است .همان مسائلی که بعد ها فیلسوفانی مثل ویتگنشتاین مطرح کرده اند .وقتی من می گویم میز وجود دارد یعنی اینکه من آن را لمس می کنم سفتی اش را حس می کنم و بر روی آن مطلب می نویسم و ...لذا وجود داشتن " بودن در ادراک یک نفس ادراک کننده است"و فرقی بین کیفیات اولیه و ثانویه هم نیست.چون کیفیات ثانویه هم تا زمانی که ادراک نشود وجود ندارد .آنچه که بارکلی انکار می کند جوهری است که فیلسوفان برای اینکه موضوع اعراض واقع شود آن را پذیرفته اند .بارکلی وجود موجودات را قبول دارد اما به همان معنایی که خود از وجود و موجود می فهمد.اما اگر اشیای بیرونی مستقل از ذهن ما نیستند پس سر چشمه ی آنها چیست ؟بارکلی در جواب می گوید سرچشمه ی آن ها علم خداوند است.یعین بارکلی به جای اینکه محسوسات خود را به جوهر های جسمانی نسبت دهد به اراده ی خداوند نسبت می دهداگر ما نباشیم اینطور نیست که هیچ چیز وجود نداشته باشد بلکه در ادراک خداوند حاضر است .پس آنچه که وجود دارد یکی ذات باری است و دیگری نفس . نفس یا روح ذاتی است بسیط و فعال و فعلش دو جنبه دارد یکی ادراک و دیگری ایجاد .جنبه ی ادراکش عقل است و جنبه ی ایجادش اراده .آنچه اراده ایجاد می کند همان است که ما تخیل می گوییم .پس صور محسوس را خداوند در ما ایجاد می کند و تصور های مخیل را نفس.خداوند با نفوس ما به یک زبان سخن می گوید که هممان قوانین طبیعت است. بارکلی مدعی است با فلسفه ی خود به بسیاری از سوالات که زمان های زیادی ذهن بشر را به خود مشغول داشته بود پاسخ گفته است و یا این سوالات را از میان بر داشته است . مثل آیا معاد جسمانی است؟ آیا ماده قدیم است ؟ آیا بینهایت قابل قسمت است ؟آیا جسم و روح بر یکدیگر تاثیر می گذارند ؟و...بارکلی با انکار ماده می خواهد اساس شک گرایی و ماتریالسم را از بن برکند.فلسفه ی بارکلی رامی توان به طور خلاصه چنین گفت " روح نا متناهی و ناکرانمندی وجود دارد که همان خداست؛روحهای متناهی و کرانمندی هم وجود دارند که ما باشیم .خدا ما را آفریده و از طریق جهان خودش با ما در ارتباط است .خداست که همه ی تجربه هایی را که برای ما حاصل می شود به ما می دهد . بنابر این ، آنچه ما اسمش را جهان گذاشته ایم ، در حقیقت به منزله ی زبان خداست، و نظمهای قابل فهم در جهان – یعنی قوانین علمی و معادلات ریاضی که با تجارب ما عجین شده – به مثابه ی قواعد صرف ونحو آن زبان است ، یعنی ساخت سخنانس که خدا خطاب به اذهان انسانی ما می گوید."[2]      



[1] - از برونو تا کانت ، دکتر شرف الدین خراسانی ، ص 156

[2] - فلاسفه ی بزرگ آشنایی با فلاسفه ی بزرگ غرب ، برایان مگی ، عزت الله فولادوند ، ص 226

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 22:10  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

دیوید هیوم

هیوم در سال 1711 در شهر ادینبورگ به دنیا آمد.خانواده اش می خواستند که او قاضی شود اما او به ادبیات علاقه مند بود. پس از پایان تحصیلات در سن پانزده سالگی به مطالعات شخصی پرداخت .بین سالهای 1734-7 در فرانسه زندگی می کرد و در سال 1739 نخستین نوشته ی خودرا به نام رساله ای در باره ی طبیعت انسانی منتشر کرداما کتاب با استقبال مواجه نشد وبه گفته ی مولفش " از چاپخانه مرده به دنیا آمد". در سال 1752 کتابدار دانشگاه ادینبورگ بود و کتاب گفتار های سیاسی را منتشر کرد .در سال 1755 گفتارهای فلسفی در باره ی فهم انسانی و پژوهشی در باره ی اصول اخلاقی را منتشر ساخت . در سال 1763 به عنوان منشی لرد هرتفورد ماموریتی سیاسی به عهده گرفت و مدتی نیز کاردار سفارت انگلستان در پاریس بود. از 1767-8 در سمت معاون وزارت خارجه ی انگلستان به کار مشغول بوددر باره ی تاریخ انگستان هم کتاب نوشته است و به همین خاطر او را مورخ هم می دانستند.پس از مرگش کتاب گفت وگویی در باره ی دین طبیعی منتشر شد .هیوم در سال 1776 در گذشت.

فیلسوف می خواهد حقیقت را بشناسد و شناخت حقیقت امکان ندارد مگر با عقل .پس لازم است که در مرحله ی اول عقل و ادراک انسان را موضوع تحقیق و نقادی قرار دهیم و حدود وقلمرو آن را مشخص کنیم.انسان چگونه می داند و خاستگاه شناخت او کدام است ؟افلاطون و دکارت به دو گونه شناخت باور داشتند یکی شناخت حسی و دیگری شناختی که منبع آن در عقل است اما هیوم به یک نوع شناخت اعتقاد دارد که همان شناخت حسی است .هیوم محتوای آگاهی ما را ادراکات می خواند و آن رابه دو دسته تقسیم می کند یکی معانی یاتصورات و دیگری تاثرات .تصورات چیزی نیستند جز تصویر های کم و بیش مبهمی که ما از تاثرات خود به دست می آوریم؛تصورات تنها تصاویر تاثرات ما هستند که در تفکر وتعقل ما راه می یابند. تاثرات ما به وسیله ی ادراک حسی ما در ما پدید می آید. احساس بی واسطه ی ما از شوری و سردی ...اما رابطه ی تصورو تاثر چگونه است هیوم می گوید هر تصور ساده تاثر ساده ای پیش از خود دارد و هر تاثر ساده تصور متناظر خود را.امااینکه تاثرات حسی چیست و به چه طریقی به دست می آید کار فلسفه نیست بلکه کار پزشکی است. از نظر هیوم در پس این پدیدار ها ما نمی توانیم بگوییم که آیا چیزی وجود دارد یا خیر.ما هرگز کیفیات حقیقی اشیاءرا در جهان نخواهیم شناخت؛ لذا بنیاد اندیشه ی او شک گرایی است.به عبارت دیگر همچنانکه بارکلی نشان داد که جوهر مادی  چیزی جز مجموعه ی از احساسات و تاثرات نیست.هیوم همین حکم را در باره ی نفس  نیزکرده است که نفس چیزی جز تعاقب پی در پی تصورات نیست. پس ما نه جوهر مادی داریم و نه جوهر روحانی یا نفسانی.هیوم فیلسوفان را به استفاده ی توخالی از مفاهیم متهم می کند مفاهیمی مانند جوهر جسمانی ،جوهر روحانی ،ذهن ،نفس ...

وظیفه ی فلسفه تحقیق در احوال تصورات و روابط آنهاست . درست است که ما می توانیم بین هر تصوری با تصور دیگر پیوند بر قرار کنیم ولی با تحلیل در می یابیم که تصورات بنابر تصادف و درهم و برهم به دنبال یکدیگر نمی آیندلذا باید اصول کلیی در تفکر ما باشدتا این تصورات ذره وار را به هم پیوند دهند.به نظر هیوم اگر ما روابط و الزامات بین تصورات را مورد بررسی قرار دهیم سه اصل در ارتباط معانی یا تصورات یافت می شود1- همانندی یا تشابه ،تصورات به واسطه ی شباهت میان شان به هم مرتبط می شوند2- مجاورت یا تقارن زمانی مکانی ذهن ما گرایش دارد به هم بستگی تصوری با تصور دیگر که مکانی یا زمانی مجاور یکدیگر اند. زمان و مکان چیزی نیستند جز صورت های ذهنی ما که تاثرات در آنها روی می دهند .روی داد ها در کنار هم مکان را می سازند و رویداد ها یکی پس از دیگری زمان را .3- پیوند علی، اذهان ما ناگزیر است که علتی را با معلولی پیوند زند وقتی ما به زخم می اندیشیم تصور درد را با خود می آورد.از میان این سه قانون قانون علی ویا به تعبیر هیوم تداعی معانی از دو دیگر نیرومند تر است.و تمام علوم ما چیزی جز تصوراتی که به واسطه ی قانون تداعی معانی به هم پیوند یافتند نیست.حال از چه تصور یا احساسی تصور علت به وجود می آید ؟ هیوم می گوید تصور روز مره ی مردم از علیت ناشی از رابطه ی مجاورت مکانی و تقدم زمانی ورابطه ی پیوند ضروری است وقتی شعله ی کبریت را به انگشتم نزدیک می کنم مجاورت شعله به انگشتم و تقدم زمانی آن را حس می کنم.اگر برای اولین بار شعله را به دستم نزدیک کنم تصور علیت به ذهنم نمی آید ولی اگر مکرر شود در این صورت یکی را علت و دیگری را معلول می خوانم ولی تاثر حسی پیوند ضروری را ندارم پس تصور ضرورت از کجا می آید؟هیوم می گوید نتیجه ی عادت است همیشه وقتی شعله را به انگشتمان نزدیک می کنیم منتظریه که سوزش و درد بعد از آن بیایدپس پیوند ضروری ریشه در روانشناسی دارد.

هیوم تمام محصولات تعقل یا تحقیق انسانی را به طور طبیعی به دو نوع تقسیم می کند .یکی پیوند ارتباط امور واقع گزاره هایی که یقینی نیستند یعنی نمی توانیم دلیلی یا بداهتی برای حقیقت آنها بیابیم به عبارت دیگر انکار آن مستلزم تناقض نیست و دیگری  پیوند یا ارتباط معانی  دانش هایی که با هر گونه حکم به طور شهودی و درون بینانه یا به نحوی برهانی محقق می شود مانند ریاضیات و منطق.تفاوت این دو گزاره ها در این است که تصورات ریاضی و منطق قطعیت دارند ولی مضمون واقعی ندارند وتصورات امور واقع مضمون تجربی دارند اما قطعیت ندارند .هیوم حدود شناخت ما را مشخص کرده است گزاره های امور واقع به تاثرات حسی اتمیک و تصورات متناظر بر آنهابر می گردندلذا ما نمی دانیم که آیا جهان خارج وجود دارد یاخیر؟آیاخدایی هست یا خیر ؟...و گزاره هایی که مناسبات میان تصورات را بیان می کند .

همچنان که گذشت هیوم جوهرروحانی یا نفس و یا خود را انکار می کند هیوم مدعی است که خود چیزی جز مجموعه ای از ادراکات مختلف نیست که با سرعتی باورنکردنی جانشین یکدیگر می شوند ودر جریان و حرکتی دائمی هستند.وچون ما در بارهی جهان خارج از ذهن چیزی نمی توانیم بگوییم خدا را نیز انکار می کند و براهین خدا شناسی را رد می کند .

 " هسته ی اصلی اندیشه ی هیوم این است که هر گونه شناختی که از مرز توصیف ساده ی داده های حسی تجاوز کند تنها از آن لحاظ دارای ارزش است که ما نمی توانیم عادتا از ضرورت آن احتراز کنیم ؛ اما این نه بدان علت است که این گونه تصورات آگاهی تازه ای در باره ی واقعیت جهان و چگونگی آن به ما می دهد .از دیدگاه هیوم ارزش هر گونه شناختی تنها بسته به ارزش عملی آن است."[1] از نظر هیوم مفهوم " خدا" به معنای موجودی بی پایان،عالم مطلق، قادر مطلق ...تا بدان جا که ما می توانیم تصور کنیم چیزی جز تشدید و بزرگ کردن خصلت های خود تصور کنندگان نیست .



[1] - از برونو تا کانت ، دکتر شرف الدین خراسانی ، ص 169منابع دیگر

سیر حرکت در اروپا ، محمد علی فروغی

از سقراط تا سارتر  ت.ز.لاوین ، ترجمه ی پرویز بابایی

تارخ فلسفه جلد 5،فردریک کاپلستون ، امیر حلال الدین اعلم

 فلاسفه ی بزرگ آشنایی با فلسفه ی غرب ، بریان مگی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:30  توسط عبدالعلی عنایتی  |