تبليغاتX
کارگاه خرد

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

مابعدالطبیعه ، به طور کلی ، چگونه ممکن است؟  جوهر اصلی ما بعد الطبیعه اشتغال عقل است به صرف خود عقل  همچنانکه فاهمه برای تجربه به مقولات محتاج است عقل هم در خود مبدائی برای تصورات دارد." مراد من از تصورات ، مفاهیمی است ضروری که متعلق آنها هرگز در تجربه ، عرضه نتواند شد "[1] تفکیک تصورات ، مفاهیم محض عقل از مقولات،مفاهیم محض فاهمه بسیار مهم است به نحوی که بدون چنین تفکیکی مابعد الطبیعه مطلقا نا ممکن است."تمام شناخت های محض فاهمه این خصوصیت را دارند که مفاهیم آنها در تجربه عرضه می شود واصول آنها به وسیله ی تجربه تایید می گردد و حال آنکه شناخت متعالی حاصل از عقل را ، مادام که تصورات آن مورد نظر باشد ، نه می توان در تجربه عرضه کرد و نه هرگز قضایای آن را به وسیله ی تجربه رد یا اتبات کرد. لذا اگر در آن خطایی راه یابد ، کشف آن جز با خود عقل محض ممکن نیست."[2] در مفاهیم محض فاهمه ی ما امر فریبنده ای هست و آن وسوسه ی استفاده ی متعالی از آنها ست یعنی مفاهیم فاهمه دارای معنی و محتوایی است بیشتر از اینکه صرف استفاده از آنها در تجربه تمام آن باشد لذا فاهمه به خانه ی تجربه بنای بس وسیعتری را ضمیمه می کند که منحصرا از موجودات عقلی پر شده است . "حواس فقط شاکله ای برای استفاده از مفاهیم محض فاهمه تهیه می کند نه خود آن مفاهیم محض را به نحو انضمامی"[3] از آنجایی که خارج از حیطه ی حساسیت شهودی وجود ندارد این مفاهیم محض هیچ معنایی ندارند زیرا هیچ طریقه ای برای نمایش انضمامی آنها وجود ندارد" همه ی این ذوات معقول و نیز مجموع آنها به تمامی ، که عالم عقلی یامعقول است ، هیچ نیست مگر تصویر های مساله ای که موضوع آن ، به خودی خود ، کاملا ممکن ؛ولی حل آن ، با توجه به ماهیت فاهمه ی ما ، بکلی ناممکن است ، زیرا فاهمه ی مایک قوه ی شهود نیست بلکه صرفا قوه ای است که شهود های حاصله را به یکدیگر در یک تجربه متصل می سازد .لذا تجربه باید تمام متعلقهای مفاهیم مارا در بر گیرد و اما خارج از آن ، همه ی مفاهیم فاقد معنی خواهند بود ، چرا که شهودی نیست تا در آنها مندرج گردد"[4] کانت همچنانکه منشا مقولات را در افعال چهارگانه ی منطقی فاهمه یافته بود ، منشا تصورات را در وجوه سه گانه ی قیاس یافت. "اختلاف انواع قیاس بر حسب صورت ،موجب انقسام قیاس به اقسام حملی و شرطی و انفصالی است. بنابراین مفاهیم عقلی مبتنی بر قیاس اولا ، متضمن تصور موضوع کامل (ذات جوهری )است، ثانیا متضمن تصور سلسله ی کامل شرطها و ثالثا تعین بخشیدن به همه مفاهیم در تصور یک مجموعه ی کامل از امور ممکن ،تصور اول ، مربوط به نفس است ، دومی مربوط به جهان و سومی مربوط به خدا."[5] از نظر کانت هیچگاه ادراکات حسی و احکام فاهمه برای این مسائل نمی تواند جواب قطعی پیدا کند درست مانند کودکی است که فکر می کند در افق آسمان به زمین وصل می شود و هر چه به سمت آن می رود هرگز به آن نمی رسد.  کانت در رد نفس بیشتر به دکارت نظر دارد از فکری هست چگونه می توان یقین کرد که جوهری هست مجرد که فکر متعلق به اوست ؟ و در باره ی جهان می گوید عقل ما شهود های حسی را متحد می کند و از مجموع آن تصور جهان را می سازد از تصور جهان چهار صورت معقول کمیت و کیفیت و نسبت و جهت به دست  می آید تا زمانی که به آنها به عنوان مفهوم انتزاعی نگریسته شود ایرادی نیست اما اگر آنها را وجود عینی مستقل به حساب آورد  و بخواهد در باره ی آنها رایی صادر کند به دو حکم متضاد و معارض می رسد و تنها روشی که می تواند اتخاذ کند دیالکتیک است یعنی هر حکمی که صادر می کند همراه با حکم مقابل است و هیچ یک از این دو حکم را نمی توان بر دیگری رجحان داد.به همین خاطر " به نظر کانت احکام تالیفی ماتقدم در قلمرو مابعد الطبیعه صرفا صوری و بدون محتوای واقعی باقی می ماند."[6] .تعداد تصورات متعالی چهار تا است 1-  وضع:جهان ، از لحاظ زمان و مکان ، آغازی دارد . وضع مقابل :جهان از لحاظ زمان و مکان ،نا متناهی است 2- وضع : همه چیز در جهان ، مرکب از اجزاءبسیط است . وضع مقابل: هیچ چیز بسیط نیست ، بلکه همه چیز مرکب است.3- وضع: در جهان علتهایی بر حسب اختیار وجود دارد. وضع مقابل: اختیاری وجود ندارد ، بلکه هر چه هست طبیعت است. 4- وضع : در سلسله ی علل جهان ، واجب الوجودی هست.وضع مقابل : در این سلسله هیچ امری واجب نیست، بلکه همه چیز ممکن است. کانت هر یک از این مسائل نفس و جهان و خدا را مورد بررسی قرار می دهد از نظر کانت این معانی از آنجایی که ما تقدم است کلیت و ضرورت دارد اما اشتباه محض است که فرض کنیم که عینیت هم دارد وهمین مابعد الطبیعه رابی اعتبار می سازد. د رمابعدالطبیعه اصل امتناع تناقض از اعتبار می افتد و استدلال دیالکتیکی جایش را می گیرد و به همین خاطر به نظر می رسد که هردو حکم معتبر است. در باره ی خداشناسی هم کانت مدعی است که همه ی براهین خداشناسی به سه برهان اصلی بر می گردد یکی برهان وجودی آنسلم   برهان وجوب و امکان و برهان اتقان صنع که کانت هر سه را رد می کندو می گوید اثبات ذات باری به برهان عقلی میسر نیست .

همانگونه که گذشت از نظر کانت عقل نمی تواند نفس، جهان و خدا را بشناسد چون در قالب های پیشینی زمان و مکان و مقولات فاهمه قرار نمی گیرند از لحاظ عقل نظری نه خدا را می توان اثبات کرد و نه نفی. ولی همین امر یعنی جنبه ی منفی دیالکتیک استعلایی مقدمه شناخت از لحاظ عقل عملی و بر اساس اخلاق است و استقرار و استحکام اخلاق را ممکن می سازد. و یا عقل عملی وجود نفس و جهان و خدا را اثبات می کند وبه صورت اصل موضوع می پذیرد.

هر دانش عقلی یا مادی است یا صوری .فلسفه ی صوری را منطق می نامند اما فلسفه ی مادی دو گونه است دانش طبیعی که با قوانین طبیعت ودانش اخلاق که با قوانین آزادی سرو کار دارد.منطق نمی تواند بخش تجربی داشته باشد اما دو دانش دیگر هر یک می توانند دارای بخش تجربی باشند. فلسفه ی اخلاق باید قوانین اراده ی آدمی را تا جایی که از طبیعت اثر می پذیرد معین کند و قوانین اخلاقی قوانینی هستند که هر چیز باید بر طبق آنها روی دهد .و در ضمن اخلاق باید اوضاع و احوالی را بررسی کند که در آنها آنچه باید روی دهد اغلب روی نمی دهد.[7]  عقل عملی و عقل نظری دو جنبه ی قوه ی عقل هستند که یکی متوجه کنش و دیگری مرتبط با شناخت واقعیت است یکی به "چه می توانم بدانم " و دیگری به "چه می توانم انجام دهم" می پردازد  پس عقل واحد است ولی این عقل واحد  وسیعتر از آن چیزی است که با حس وفهم  سروکاردارد و به شناخت می رسد. عقل  در نقش نظری خود بر امری که از منشا دیگری غیر از خود حاصل می شود عمل میکند و قوام می دهد ولی عقل در نقش عملی خود منشا متعلقات خویش است وبه اختیارات و ترجیحات اخلاقی مشغول است.  و عقل عملی همان عقل کلی است که با اراده به انتخاب دست می زند و آن را به انجام دادن عمل خیر بر می انگیزد .عمل خیر همان حسن نیت و اراده ی خیر است که گرایش طبیعی و تمایل روانی نیست بلکه صرفا منشا عقلانی دارد. " هیچ چیز رادر جهان و حتی بیرون از جهان نمی توان در اندیشه آورد که بی قید وشرط ، خوب دانسته شود مگر خواست خوب "[8] ثروت ، شجاعت ، هوش ...خوب است البته باقید و شرط فقط اراده ی خیر است که ممکن نیست در هیچ وضعی بد باشد . اراده ی خیر یعنی پیروی از تکلیف  که در نظر او صفت اساسی آگاهی اخلاقی است.کانت بین اعمالی که برای ادای به تکلیف یعنی تکلیف را فقط به خاطر خود تکلیف باید انجام داد و بین اعمالی که مطابق با تکلیف است  مانند اعمالی  از روی  ترس و یا طمع به چیزی ویا تمایل به چیزی ، فرق قائل است . تکلیف یعنی متابعت شخص از قاعده ی کلی که همان احترام به قانون است ." وظیفه[تکلیف] ، ضرورت عمل کردن از سر احترام به قانون است." [9] خاصیت ذاتی قانون کلیت آن است . قانون استثناء بر نمی دارد ذاتا کلی است مابه طورنا خواسته از قوانین طبیعت پیروی می کنیم اما برای اینکه اعمال ما ارزش اخلاقی داشته باشد باید برای خاطر احترام به قانون باشد .اما آن چگونه قانونی است که بدون هیچ قید وشرطی خوب دانسته می شود. نخستین قاعده ی اخلاقی کانت "همواره چنان عمل کن که بتوانی بخواهی که دستور عمل تو برای همه کس و همه وقت و همه جا قاعده ی کلی باشد." در پیش چشم داشتن قانون و قاعده ی کلی امری است عقلی و پیشینی و کانت آن را "امر مطلق "می خواند و دو امر دیگر یعنی امر شرطی مانند اینکه اگر می خواهی زبان انگلیسی بیاموزی باید این وسایل را اختیار کنی  و امر تاکیدی ، برای رسیدن به سعادت باید این اعمال را انجام دهید،را اخلاقی نمی داند  .اما غایت مطلق که انسان می خواهدبه آن برسد چیست؟ کانت می گوید همان خود عقل است یعنی همانی که انسان را انسان می کند " نهاد خردمند همچون غایتی مستقل وجود دارد .انسان به حکم ضرورت ، هستی خویش را چنین می انگارد ...ولی هر ذات خردمند دیگری نیز هستی خود را به همین گونه بر پایه ی همان اصل عقلی که در باره ی من صدق می کند ، می نگرد...از این رو بایسته ی عملی به این صورت خواهد بود :چنان رفتار کن تا بشریت را چه در شخص خود وچه درشخص دیگری همیشه به عنوان یک غایت به شمار آوری ، و نه هرگز تنها همچون وسیله ای ."[10] به این ترتیب قاعده ی دوم اخلاقی کانت به دست می آید .وقتی انسان غایت است نه وسیله منجر به این می شود که اراده ی هر انسانی قانون کلی ایجاد می کندو قاعده ی سوم اخلاقی کانت به دست می آید . "چنان رفتار کن که گویی اراده ی تو ، باید دستور ناشی از عمل تو را به قانون کلی مبدل سازد"خود مختاری و استقلال اراده اصل اعلای اخلاق ،  و وابستگی اراده سرچشمه ی همه ی اصول دروغین اخلاق است.انسان وقتی خود واضع قانون است رئیس و حاکم واز جهتی دیگر خود پیرو قانون است. کانت این را ملکوت غایات می نامد. کانت شرط ضروری امکان امر مطلق را " آزادی " می شمارد یا انجام تکلیف با آزادی  سرو کار دارد .من وقتی به خود می نگرم آزادی را در خود احساس می کنم و این با عقل نظری قابل اثبات نیست.آزادی با تکلیف لازم و ملزوم یکدیگرند .آزادی فردی و درونی موضوع اخلاق است . مفهوم آزادی امری اعتباری و وهمی نیست" آزادی یک امکان سلبی و منفی است ، به این معنی که مستلزم تناقض منطقی نیست. وثانیا نمی توان عمل اخلاقی برای ادای تکلیف انجام داد مگر در تحت مفهوم آزادی . الزام وتعهد ، یا " باید" ، مستلزم آزادی یعنی اختیار در اطاعت یا عدم اطاعت از قانون است .همچنین نمی توان خویشتن را به عنوان واضع قوانین کلی ، یعنی به عنوان خود مختار اخلاقی ، لحاظ کرد مگر در تحت مفهوم آزادی."[11] آزادی یکی از اصول موضوعه ی عقل عملی است و دو اصل موضوعه ی دیگر جاودانگی نفس و خدا ست .کانت به سه سوال می خواست پاسخ گوید و مدعی بود که هر کس عاقل و هوشیار باشد این سه سوال برای او مطرح می شود .اول اینکه چه می توانم بدانم .عقل نظری به این سوال پاسخ می گوید .دوم چه باید بکنم .وسوم چه امیدی می توان داشته باشم . عقل عملی به سوال دوم و سوم  پاسخ می گوید. نفس انسان در جستجوی کمال یعنی خیر کامل تام است یا در جستجوی خیر اعلی است . به نظر کانت با تامل در خیر اعلی دو جنبه ی غیر قابل تحویل به یکدیگر می توان یافت یکی فضیلت ودیگری سعادت است در عمل اخلاقی ما باید بین این دو وحدت ایجاد کنیم تا بتوانیم به خیر اعلی برسیم. نه فضیلت الزاما متضمن سعادت است و نه سعادت متضمن فضیلت ؛ رابطه ی این دو تحلیلی نیست و حتی نزدیکی این دو نوعی تعارض ایجاد می کند . از نظر کانت به هیچ وجه نمی شود از سعادت به فضیلت رسید اما از فضیلت شاید بتوان به سعادت رسید .فضیلت باید ایجاد سعادت کند به همین خاطر رابطه ی فضیلت و سعادت عملا ضروری است .اما شواهد تجربی این را نشان نمی دهد. کانت می گوید فضیلت موجب سعادت است و فقط به طور مشروط کاذب است یعنی به این شرط کاذب است که وجود در این عالم را تنها نوع هستی موجودات عاقل بدانیم .هستی را منحصر در همین عالم بدانیم  .پس خیر اعلی یا فضیلتی که سعادت را به همراه بیاورد در این زندگی دنیا میسر نیست لذا نفس انسان پس از مرگ باقی می ماند تا به خیر کامل تام برسد .فضیلتی که باید طلب کرد مطابقت تام اراده و احساس با قانون اخلاقی است.این مطابقت قداستی است که هیچ موجود عاقلی در عالم محسوس به آن دست نمی یابد .فرض تحقق خیر کامل در حقیقت جز بنا به فرض اینکه خدا وجود دارد ممکن نیست. چون مفهوم کمال از خود انسان ناشی نشده است بلکه از ناحیه ی وجودی است که عین کمال است .تطابق فضیلت و سعادت از انسان ساخته نیست و فقط یک وجود کامل است که می تواند به آن تحقق بخشد .  



[1] - تمهیدات 174

[2] -همان175

[3] - تمهیدات 159

[4] - همان 160

[5] -همان 177

[6] - فلسفه ی نقادی کانت ص 74

[7] - بنیاد ما بعد الطبیعه اخلاق ، ایمانوئل کانت ، حمید عنایت ، علی قیصری ، ص 2

[8] - همان ص 12

[9] - همان 24

[10] همان ص 74

[11] - تاریخ فلسفه ،فردریک کاپلستون ، اسماعیل سعادت و منوچهر بزرگمهر ،جلد شش ص 340

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:18  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

علوم طبیعی محض چگونه ممکن است؟" طبیعت وجود اشیاء است از حیث تعین آن وجود بر حسب قوانین کلی ."[i]  ما قوانینی داریم  که به نحو پیشینی بر طبیعت اشیاء حاکم است . مانند "جوهر باقی می ماند و ثابت است" ... لذا ما واقعا واجد فیزیک محض هستیم. کانت طبیعت را به معنای محدود تری هم به کار می برد و در تعریف آن می گوید " طبیعت،صورتا عبارت است از منطبق بودن همه ی متعلقهای تجربه با قانون" [ii]  البته متعلق های تجربه نه خود اشیاء در نفس الامر شان ؛ طبیعت در این جا یعنی متعلق کل همه ی تجربه های ممکن .لذا "تنها راه برای مطالعه در طبیعت اشیاء به نحو مقدم بر تجربه این است که شرایط و قوانین کلیی (اگر چه ذهنی ) را که آن شناخت را به عنوان تجربه ( صرفا از لحاظ صورت ) ممکن می سازد مورد تحقیق قرار دهیم و بالنتیجه امکان اشیاء را به عنوان متعلق تجربه معین سازیم."[iii]

همه ی احکام تجربه بر ادراک حسی بی واسطه مبتنی است  واز آن جهت که دارای اعتبار عینی اند ، احکام تجربه اند. سپس بر آنها مفاهیم خاصی  که از اصل مولود فاهمه هستند ومنشا آنها به نحو کاملا پیشینی در فاهمه محض است افزوده می شود.هر ادراک حسی باید نخست در آنها مندرج گردد تا بتواند به وسیله ی آنها به صورت تجربه در آید .وقتی تصویرات شهود حسی در قالب مفاهیم فاهمه قرار می گیرد به احکام تجربه اعتبار عینی می بخشد. به این خاطراعتبار عینی و اعتبار کلی ضروری دو مفهوم مترادف است و ما اگر شیء فی نفسه را هم نشناسیم وقتی حکمی را به نحو کلی و ضروری معتبر بدانیم مراد همان اعتبار عینی آنها است. و این فرق دارد با آنچه که کانت احکام ادراک می نامد .یعنی ادراک های حسی شخصی .

کانت تجربه را به طور کلی مورد تحلیل قرار می دهد تا ببیند که این محصول حواس وفاهمه حاوی چیست و حکم تجربه خود چگونه ممکن است. اساس این گونه احکام همان شهود است و در مرحله ی بعد حکم کردن بدان اضافه می شود.این حکم کردن بر دو نوع است .اول: یا من فقط ادراکات حسی را با هم مقایسه می کنم و آنها را در وجدانی که خاص حالت خودم است به هم مربوط می سازم که در این صورت یک حکم ادراک است و فقط اعتبار ذهنی دارد. احکام ادراک " صرفا ذهنی است و آن وقتی است که ارجاع تصویرات به وجدان و اتحاد آنها در ذهن یک شناسنده صورت می گیرد"[iv] دوم: آنها را دریک وجدان عام و کلی با یکدیگر مرتبط می سازم  یعنی شهودی که به ما عرضه شده باید ذیل مفهومی مندرج گردد که صورت حکم را به طور کلی به تناسب با آن شهود متعین می کند . و آگاهی سطحی تجربی ما را از شهود به یک آگاهی عام وکلی مرتبط می سازد.و بدین ترتیب به احکام تجربی اعتبار کلی می بخشد. این احکام "احکام عینی است و آن هنگامی است که اتحاد تصویرات در وجدان ، به نحو عام ، یعنی به نحو ضروری حاصل شود "[v] موضوع و محمول های بسیار زیادی وجود دارد  اما با تحلیل رابطه ی اسنادی موجود در هر یک از احکام می توان نوع و طبقه ی آن را مشخص کرد .و دانست که به کدام یک از مقولات تعلق دارد .از نظر کانت ارتباط موضوع با محمول به چهار وجه است یااحکام بر اساس چهار وجه ی نظر یعنی کمیت ، کیفیت ، جهت و نسبت صادر می شود و هر یک از این وجه ها سه شکل مختلف می تواند داشته باشد لذا دوازده نوع حکم به دست می آید .

.جدول منطقی احکام 1- از لحاظ کمیت :کلی :هر الف ب است. جزئی : بعضی الف ها ب هستند. شخصی : این الف ب است. 2- از لحاظ کیفیت :ایجابی : الف ب است . سلبی:الف ب نیست. عدولی الف نا ب است 3- از لحاظ نسبت :حملی : الف ب است. شرطی : اگر الف ب باشد ج د است. انفصالی :الف یا ب 4- از لحاظ جهت: ظنی یا احتمالی(از نظر منطقی ممکن است ) احتمال دارد مریخ مسکونی باشد. قطعی یا تحقیقی : " زمین کروی است " ، یقینی یا ضروری یعنی محمول برای موضوع به طور پیشین ثابت می شود." خدا باید عادل باشد"

  بر طبق این دوازده وجه دوازده مفهوم ذهنی مطلق به دست می آید قالبهایی که هرگاه عقل بخواهد حکم کند اول در آن قالبها می ریزد. جدول استعلایی مفاهیم فاهمه 1- از لحاظ کمیت : وحدت(اندازه) ، کثرت( مقدار) ، تمامیت( کل)2- از لحاظ کیفیت : ایجاب ،سلب، عدول (حصر) 3- از لحاظ نسبت : جوهر ، علت ، مشارکت( تبادل) 4- از لحاظ جهت : امکان ، وجود ، وجوب (ضرورت)

تقسیم بندی هر یک از مقولات ،سه گانه است نه دوگانه . تقسیم بندی دوگانه بر اساس اصل امتناع تناقض است در صورتی که در تقسیم بندی سه گانه کانت نظر به واقعیت دارد " در جدول مقولات و در هر گروه سه گانه ، مقوله ی اول دلالت بر "شرط" دارد و مقوله ی دوم بر " مشروط" و مقوله ی سوم نتیجه ی اتحاد " شرط " و " مشروط " است و قدرت ذهن را به فرا روی و خلاقیت و سازندگی نشان می دهد "[vi]  کانت مدعی است که بدون داده های حسی فاهمه بی محتوی و بدون مقولات فاهمه ،حس کور است"بی از حسگانی هیچ برابر ایستایی نمی تواند به ما داده شود، وبی از فهم هیچ برابر ایستایی اندیشیده نمی گردد .اندیشه ها بی از گنجانیده ، تهی اند؛ سهشها بی از مفهومها ،کوراند."[vii]  لذا شناسایی انسان فقط در حد حس وفاهمه معتبر است  ما آنچه را که بر ما پدیدار می شود می شناسیم . به همین خاطر کانت مجبور می شود که میان پدیدار و ذات ناشناختنی یا نفس الامری اختلاف قائل شود . فاهمه نباید از حدود خود خارج شود وگرنه عینیت احکام خود را از دست می دهد .وقتی می گوییم طبیعت قابل شناخت است  یعنی از اتحاد حس و فاهمه در چار چوب شاکله هایی که قوه خیال می سازد  شناسایی حاصل می شود .مقولات معقولند در این صورت چگونه بر محسوسات منطبق می شوند .عامل این تطبیق قوه ی تخیل و وسیله اش زمان است . مکان وجه بیرونی محسوسات و زمان وجه درونی محسوسات است به همین خاطرزمان به معقولات نزدیکتر است .از آنجایی که تخیل مربوط به حس است و بخش فعال هم دارد شاکله یا "خانه بندیهائی" می سازد که جای شهودات حسی را در مقولات نشان می دهد ." پی درپی آمدن امور در ادراک نفس تصویر عدد را در ذهن می سازد و از این امر زمانی ادراک کمیت حاصل می شود .پس  اگر کل آنات متوالی در ذهن گرفته شود مقوله ی کلیت خواهد بود ، اگر عده ی از آنات منظور شود کثرت است،واگر یک آن ملحوظ شود وحدت است.همچنین پر یا تهی بودن زمان از حادثات در ذهن ایجاب یا سلب را مصور می سازد .و نیز اگر دوام حادثات در ذهن گرفته شود تصور ذات پیش می آید، و اگر تعاقب دائمی دو امر ملاحظه شود تصور علیت دست می دهد ، و اگر مقارنه ی امور به نظر گرفته شود مشارکت یا تقابل به ذهن می آید ، و همچنین اگر سازگار بودن امری با مقتضیات زمان تصدیق شود تحقق است ، و اگر وجودش در همه وقت ملحوظ باشد وجوب است ."[viii] وقتی می گوییم طبیعت را می توانیم بشناسیم یعنی اینکه طبیعت تابع اصولی است و این اصول چیزی جز احکام تالیفی پیشینی نیست. تجربه عبارت است ا ز شهود هایی که به حساسیت تعلق دارد و احکامی که منحصرا از شئون قوه ی فاهمه است یعنی فراهم آوردن شهود با حواس است و فکر کردن با فاهمه ." فکر عبارت است از متحد ساختن تصویرات در وجدان..اتحاد تصویرات در وجدان ،حکم است .بنابر این فکر کردن همان حکم کردن  یا به طور کلی ارجاع تصویرات به احکام است"[ix]  مراحل مختلف منطقی احکام ، همان راههای ممکن متحد ساختن تصویرات در وجدان است . این اتحاد در یک وجدان یا تحلیلی به واسطه ی هوهویت است و یا تالیفی که به واسطه ی ترکیب و جمع تصویرات مختلف با یکدیگر حاصل می شود." احکام از آن حیث که صرفا به عنوان شرط اتحاد تصویرات در یک وجدان لحاظ می شوند ، قاعده هستند .این قواعد، از آن لحاظ که آن اتحاد را به صورت اتحاد ضروری ممثل می سازند، قواعد مقدم بر تجربه اند و از آن لحاظ که فراتر از آنها هیچ نیست تا بتوان آنها را از آن استنتاج کرد، اصول هستند."[x] منظور کانت از اصول همان قوانین نیوتن است . اما" چگونه یک تجربه خارجی با مقولات فاهمه ی انسان مطابقت می یابد و چرا رابطه میان پدیدارها هم عینی و برون ذات است و هم ذهنی و درون ذات."[xi] کانت مدعی است که در احکام تالیفی پیشینی عین و ذهن کاملا با هم مطابقت می یابد و معتبر می شود .این گونه احکام در رشته های مختلف علمی اعم از ریاضی و فیزیکی به خوبی دیده می شود.وبه همین خاطر علوم معتبر است از نظر کانت فیزیک نیوتنی نمونه ی کامل علم است.

هر یک از اصولی که ذهن ما در شناسایی علمی خود مراعات می کند با یکی از چهار گروه از مقولات دوازده گانه مطابقت دارد.و این اصول را می توان به چهار گروه تقسیم کرد جدول فیزیولوژیکی( امور مربوط به عالم مادی یا علوم طبیعی و فیزیکی ) محض اصول کلی علوم طبیعی 1- اصول متعارفه ی شهود حسی: این اصل مبتنی بر کمیت است چون ذهن هر چه را که ادراک می کند در ظرف زمان و مکان است .2- پیش یابیهای ادراک حسی: این اصل مبتنی بر مقوله ی کیفیت است  ذهن هر چه را که ادراک می کند داری درجه ی شدت و ضعف است3- تشابهات تجربه : این اصل مبتنی بر تالیف مقوله نسبت ( یا اضافه) با بعد اصیل زمان است. انسان ناگزیر است که بین تصورات خود ارتباطی برقرار کند .این ارتباط با زمان است و سه صورت دارد استمرار(جوهر) ،توالی(علت) و مقارنه (مشارکت)   4- اصول موضوعه تفکر تجربی به طور کلی : این اصل بر اساس مقوله ی جهت  است. امکان ، وجود و وجوب .دو گروه اول مقولات یعنی کمیت و کیفیت مقولات ریاضی نامیده می شود وعلوم ریاضی به نحو موجه در امور تجربی قابل اعمال می گردد. و دو گروه دوم که دلالت به موجودیت و واقعیت متعلقات حسی دارد دینامیک و پویا گفته می شود . با توجه به اصول چهار گانه سه قانون علمی می توان تشخیص داد"1- قوانین صرف ریاضی 2- قوانینی که به کمیت پدیدارها اطلاق می شود .اینها قوانین " ریاضی- فیزیکی" است و به وسیله ی آنها ست که ریاضیات در فیزیک اعمال می شود .3- قوانینی که صرفا فیزیکی و بیان کننده روابط علی است."[xii]



[i] - تمهیدات 133

[ii] - همان 135

[iii] - همان 136

[iv] - همان 146

[v] - همان 146

[vi] - فلسفه ی نقادی کانت ص 47

[vii] - سنجش خرد ناب، ص 138

[viii] - سیر حکمت در اروپا، محمد علی فروغی ، جلد دوم ، ص 246

[ix] - تمهیدات 146

[x] - همان 147

[xi] - همان58

[xii] - نگاهی به فلسفه های جدید و معاصر در جهان غرب ،دکتر کریم مجتهدی ،ص184

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 20:48  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

ایمانوئل کانت

ایمانوئل کانت در 22 آوریل 1724 در شهر کونیکسبرگ واقع در پروس شرقی متولد شد. پدرش مردی سّراج بود.او در خانه ی پدرش و در مدرسه ی فردریش که پارسا مذهبان بنا نهاده بودند، تحصیل کرد و زبان لاتینی را به خوبی آموخت. والدین کانت خود نیز از پارسا مذهبان بودند " پیروان این نهضت سختی زندگی را با آرمان قداست کار و وظیفه ، و توسل به دعا و نیایش ، بر خود آسان می ساختند؛نظریه ی خاص این نهضت در خصوص حاکمیت و اقتدار وجدان تاثیری دیر پا در اندیشه های اخلاقی کانت بر جای گذارد."[i]  در 1740 وارد دانشگاه کونیکسبرگ شدو شش سال بعد از آن فارغ التحصیل گردید .در آنجا فلسفه ، ریاضیات و الهیات آموخت .استادی که تاثیری عمیقی بر ذهن او گذاشت مارتین کوتسن استاد منطق و مابعد الطبیعه بود که به فیزیک و هیئت و ریاضیات علاقه داشت و تدریس می کرد .کانت رساله ی فوق لیسانس خود را با عنوان "اندیشه هایی در باره ی ارزیابی نیروهای زنده "نوشت که در سال 1749 چاپ و منتشر شد و این نخستین نوشته ی او بود که به چاپ می رسید.پس از پایان تحصیل مدتی معلم سر خانه بود .در سال 1755 رساله ای به زبان لاتین منتشر کرد با عنوان" در باره ی آتش" که درجه ی دکتری گرفت و به عنوان دانشیار اجازه ی تدریس حاصل کرد و در رشته های گوناگونی مانند ریاضیات ، فیزیک ، منطق ، متافیزیک ، فلسفه ی اخلاق ، جغرافیای طبیعی ، حقوق طبیعی ، تاریخ فلسفه... تدریس کرد.در سال 1770 به سمت استاد منطق و مابعد الطبیعه در دانشگاه کونیکسبرگ منسوب شد .از سال 1772 تا 1776 ، معاونت کتابخانه ی سلطنتی کونیکسبرگ را نیز بر عهده داشت .معمولا تا سال 1770 را دوره ی ماقبل نقدی کانت می دانند که نظام فلسفی لایب نیتس – ولف را تدریس می کرد .نقد عقل محض را در سال 1781 منتشر کرد و پس از آن عمده آثار خودرا منتشرکرد در 1783 مقدمه بر هر فلسفه ی آینده ، در 1785مبانی اساسی فلسفه ی اخلاق ، در 1786 مبادی مابعدالطبیعی اولیه ی علوم طبیعی ، در 1788ویرایش دوم نقد عقل محض و نقد عقل عملی ، در 1790 نقد حکم وتصدیق ، در 1793 دین در حدود عقل تنها ، در 1795 صلح دائم و در 1797 فلسفه ی اخلاق را منشر کرد کانت روز 13 فوریه ی سال 1804 در گذشت . کانت " اندکی پیش از ساعت پنج صبح از خواب بر می خاست و تا ساعت شش به نوشیدن چای و کشیدن چپق و اندیشیدن در باره ی کار آن روز مشغول می شد . از ساعت شش تا هفت درس خود را آماده می کرد و از هفت یا هشت تا ساعت نه یا ده ، بنا به اقتضای فصل ، به تدریس اشتغال داشت . از این ساعت تا ظهر به کار نوشتن می پرداخت و ظهر معمولا با چند نفر از مهمانانش غذا می خورد و این کار ساعتها ادامه داشت ، زیرا از محاوره ی با دیگران لذت می برد .پس از آن به گردش روزانه ی خود می رفت که قریب یک ساعت طول می کشید و شب را به خواندن و تفکر می گذراند و ساعت ده به بستر می رفت ."[ii]

کانت می گوید همه ی کسانی که در گیر مابعد الطبیعه هستند باید کار خود را متوقف کنند ومقدم بر هر امری از خود بپرسند که آیا اصولا ممکن است چیزی چون مابعد الطبیعه وجود داشته باشد ؟" اگر مابعد الطبیعه ، خود علم است چرا مانند علوم دیگر قبول عام و دائم نیافته است و اگر علم نیست چه شده است که همواره به صورت علم متظاهر بوده و فاهمه ی آدمی را با امید هایی که هرگز نه قطع می گردد و نه بر آورده می شود معطل ساخته است؟"[iii] وقتی همه ی علوم در حال توسعه و پیشرفت هستند چرا این علم که خود را حکمت محض می خواند بدون اینکه قدمی پیش نهد گرد یک نقطه می چرخد؟هیوم علیت ، و ضرورت را انکار کرده بود ومدعی بود اگر چه که در شناخت طبیعت از آن ناگزیریم، اما آیا عقل آن را مقدم بر هر تجربه ای تعقل کرده است وآیا دارای حقیقتی ذاتی و مستقل از هر نوع تجربه است ؟انتقاد شدیدی که هیوم بر مابعد الطبیعه وارد کرد در سرنوشت این علم تاثیر قطعی داشت و پاسخ به آن تکلیف مابعد الطبیعه را روشن می کرد.پس ما باید ماهیت عقل از آن جهت که مشتغل به تفکر محض است مورد بررسی قرار دهیم." من آشکارا اذعان می کنم که این هشدار دیوید هیوم بود که نخستین بار ، سالها پیش مرا از خواب جزمی مذهبان بیدار کرد و به پژوهشهای من در قلمرو فلسفه ی نظری جهت دیگری بخشید."[iv]

کانت مابعد الطبیعه را شناخت پیشینی  می داندکه ناشی از فهم محض و عقل محض است . و برای تبیین مابعد الطبیعه از احکام آغاز می کند بر خلاف بعضی از فلاسفه که در بحث های خود به تصور اولویت می دادند مانند دکارت و بعضی بر استدلال مانند هگل. کانت مدعی است استدلال چیزی جز حکم با واسطه نیست و شناسایی هم مجموعه ای از تصورات نیست بلکه رابطه ی اسنادی است که میان تصورات به وجود آمده است و این احکام است که سهم ذهن و فاهمه را در صورت بخشی  به داده های خارجی نشان می دهد . لذا بررسی ونقادی  شناسایی نیز باید با مطالعه ی احکام آغاز شود. احکام را به دو قسم تحلیلی و تالیفی تقسیم می کند .احکام تحلیلی یعنی اینکه هیچ چیزی در محمول نیست که قبلا در مفهوم موضوع نیامده باشد. جنبه ای از موضوع به خود موضوع حمل می شود مثل "هر جسمی ممتد است"  کلیه ی احکام تحلیلی مبتنی بر اصل امتناع تناقض است چون محمول در مفهوم موضوع مندرج است وسلب آن از موضوع بدون تناقض امکان ندارد.احکام تالیفی یعنی اینکه محمول در مفهوم موضوع نیامده است .مانند "بعضی از اجسام سفید هستند" .از آن جهت که این نوع حکم ضرورت منطقی ندارد ذهن بر اساس داده های خارجی و با اتکای بر تجربه محمول را به موضوع نسبت می دهد. از جهت دیگرهر حکم از نظر کانت یا پیشینی است یا پسینی. حکم به شرطی پیشینی است که مستقل از هر تجربه باشد ویا  برای اثبات صدق  گزاره نیازی نیست که به تجربه ی خارجی رجوع کنیم ، مانند4=2+2 . هر حکی که پیشینی نباشد پسینی است.احکام پیشینی باید دارای ضرورت و کلیت باشند" ضرورت ،وکلیت فرسخت ،شناخت-نشان های مطمئن شناخت پرتوم[پیشینی] اند و به سانی ناگسستنی به یکدیگر تعلق دارند."[v] قبل از کانت فیلسوفان احکام ریاضی را تحلیلی و احکام علوم طبیعی را از نوع تالیفی می دانستند .اما کانت احکام تالیفی را به دو قسم تقسیم می کند یکی احکام تالیفی پسینی  که منشا آنها تجربی است و دیگری احکام تالیفی پیشینی که یقینی است و منشا آنها عقل محض و فاهمه ی محض است . سپس کانت احکام تالیفی را دسته بندی می کند 1- احکام تجربی که همواره تالیفی است و پسینی است.2- احکام ریاضی همه بدون استثنا تالیفی اما پیشینی است .  در علم حساب می گوییم 12=5+ 7 در این معادله عدد 12 نه در 5 مندرج است و نه در 7 اما چون ما در این کار به تجربه متوسل نمی شویم ، پبشینی است و همینطور است در هندسه 3- علم طبیعی نیزمتضمن احکامی است تالیفی و پیشینی که در حکم اصول این علم است .مانند "با همه ی تغییراتی که در عالم ماده روی می دهد مقدار ماده ثابت است." کانت معتقد بود که در فیزیک نیوتن احکام پیشینی وجود دارد. 4 - احکام متافیزیکی به معنی اخص بدون استثنا همه تالیفی و پیشینی  است "هر تغییری علتی دارد."

احکام تحلیلی را به سهولت می توان درک کرد چون مبتنی براصل امتناع تناقض است .احکام تالیفی پسینی نه دارای کلیت و نه دارای ضرورت منطقی است و به راحتی نیز قابل درک است . اما احکام تالیفی پیشینی چگونه به دست می آید.چون این قضایا باید مبتنی بر اصولی غیر از اصل امتناع تناقض باشد . ویا به عبارت دیگر چگونه قضایای تالیفی پیشینی ممکن است؟ کانت می دید که در فیزیک نیوتن اصولی است که "هم با واقعیت عینی مطابقت دارد و هم معقول است و با هم تطابق دارد. بدین معنی حکم تالیفی محل تلاقی امور عینی با امور ذهنی است ، یعنی عینیت یک امر ذهنی را فقط بدین وسیله است که می توان تعیین کرد "[vi] در فلسفه ی کانت توجه به احکام تالیفی پیشینی در حقیقت توجه به نفس شناسایی انسان و به دست آوردن ظوابطی برای سنجش ارزش و اعتبار آن است  ما با به دست آوردن این ظوابط هم ارزش علم را تثبیت وهم شناسایی انسان را در قلمرو علم معتبر می کینم و هم نقش این ظوابط را در ارزیابی شناسایی انسان نشان می دهیم. و به همین خاطرسرنوشت مابعدالطبیعه در گرو پاسخ به این سوال است که چگونه قضایای تالیفی پیشینی ممکن است؟  ."همه ی متعاطیان مابعد الطبیعه ، مادام که پاسخ رضایت بخشی بدین پرسش که شناساییهای تالیفی مقدم بر تجربه چگونه ممکن است نداده اند ، رسما و قانونا از سمت خود معلقند."[vii] کانت این را فلسفه ی استعلایی می داند. استعلایی یعنی دستیابی به شرایط  پیشینی کلی و ضروری یک مسئله  که احتمالا بتواند آن مسئله را توجیه کند . فلسفه ی استعلایی باید به چهار مسئله پاسخ گوید .1- ریاضیات محض چگونه ممکن است ؟2- علوم طبیعی محض چگونه ممکن است ؟3- مابعد الطبیعه به طور کلی چگونه ممکن است ؟ 4- مابعد الطبیعه به عنوان یک علم چگونه ممکن است؟

ریاضیات محض چگونه ممکن است؟ " خصوصیتی که در تمامی شناخت ریاضی مشهود است اینست که نخست می باید مفهوم آن در شهود ، وبه نحو مقدم بر تجربه یعنی در شهودی که تجربی نبوده بلکه محض است به تمثل در آید."[viii] اما چگونه ممکن است از امری شهود مقدم بر تجربه داشت ؟ وقتی ما تصوری را شهود می کنیم باید متعلق آن نیز حاضر باشد .در این صورت داشتن شهودی که از اصل مقدم بر تجربه باشد ناممکن است . به عبارت دیگر چگونه ممکن است که ما شهودی از شیء ،مقدم بر خود شیء داشته باشیم. چون اگر شیء به من داده شود و آنگاه مشهود من واقع شود در این صورت دیگر پیشینی نیست .پس یک راه بیشتر نمی ماند و آن اینکه " آن شهود شامل امری جز حساسیت نباشد ، صورتی که در من به عنوان فاعل شناسایی بر همه ی ارتسامات واقعی که ناشی از تاثیر اشیاء بر من است تقدم دارد "[ix]  حساسیت یعنی آن توانایی که ما به وسیله ی آن تصوری از اشیاء به دست می آوریم .در این صورت ما تنها به واسطه ی صورت حسی است که می توانیم از اشیاء شهود پیشینی داشته باشیم. مکان و زمان شرایط پیشینی ی هر نوع شهود حسی است . کانت آنچه را که مطابق با نیروی احساس است ماده می نامد و آنچه که این مواد در پیوند های معینی منظم یا مرتب می شوند صورت است. ماده به نحو پسینی به ما داده می شود اما صورت باید قبلا در ذهن ما به نحو پیشینی وجود داشته باشد . خارج از زمان و مکان هیچ نوع شهود حسی به دست نمی آید .هر امر حسی فقط در زمان و مکان خاصی انجام می گیرد. مکان صرف یک مفهوم به معنای متداول نیست چون یک مفهوم عادی دلالت بر کثرت دارد در حالی که مکان دلالت بر وحدت دارد یعنی همه ی اجزای مکان یکسان و همانند است . ما حتی اگر برای مکان اجزا قائل شویم بازهر یک از این جزءها عین مکان هستند یعنی بخشی از مکان اند نه جزء تشکیل دهنده ی آن. دیگر اینکه تصور مکان خود به خود نامتناهی و نامحدود است پس مکان واحد و نامتناهی است .مفهومی نیست که ذهن آن را از محسوسات انتزاع کرده باشد .کانت می گوید ما نمی توانیم حتی یک شهود حسی خارج از مکان داشته باشیم ،تا بعد بتوانیم مفهوم مکان را به دست آوریم  .ما نمی توانیم تخیل کنیم که هیچ مکانی وجود ندارد ولی می توانیم مکانی راتخیل کنیم که هیچ چیزی در آن نیست.کانت مکان را یک تصور فطری نمی داند چون می خواهد به فلسفه ی اصالت واقع برسد و به عینیت مکان قائل است و مانند دکارت هم مکان را امتداد نمی داند. کانت همان استدلالها ی مکان را برای زمان نیز به کارمی برد هیچ شیئی به ادراک در نمی آید مگر اینکه در توالی و استمرار قرار گیرد و این توالی و استمرار نیز مستلزم زمان است .ما نمی توانیم هیچ ادراکی را تصور کنیم که در زمان نباشد ولی می توانیم زمان خالی را تصور کنیم .مکان و زمان دو شهود هستند که همه ی شناسایی هاو احکام برهانی و ضروری ریاضی بر آنها مبتنی است هندسه بر شهود محض مکان مبتنی است  در حساب ، مفاهیم اعداد از طریق افزایش متوالی آحاد در زمان صورت می پذیرد و در مکانیک محض مفاهیم مربوط به حرکت جز با تصور زمان حاصل نمی شود .حذف زمان و مکان هر گز ممکن نیست و بر طبق آنها ما می توانیم اشیاء را هر چند آنگونه که بر ما پدیدار می شوند بشناسیم . از آنجایی که قوه ی شهود ماده ی پدیدار را متضمن نیست ،چون آن امری تجربی است بلکه فقط صورت پدیدار یعنی زمان و مکان را متضمن است.به این ترتیب ریاضیات محض ممکن می شود .هر چه که به عنوان متعلق ادراک بر ما عرضه می شود باید به وساطت شهود باشد فاهمه نسبت به هیچ امری شهود ندارد فاهمه فقط تفکر می کند.به این ترتیب کانت به مسئله ی بنیادی نظریه ی شناخت یعنی پیوند اندیشه و واقعیت پاسخ می گوید .و آن را در بیان کلی می شود چنین توصیف کرد "ذهن با واسطه و یاری دو مقوله ی بنیادی "مکان" و" زمان" واقعیت پدیده ای یا پدیداری را برای خود می سازد؛اما هستی واقعی یا واقعیت هستی برای ما همیشه ناشناخته می ماند"[x] . ما فقط می توانیم اشیاء را چنانکه بر ما پدیدار می شوند بشناسیم نه بدانگونه که در نفس الامر هستند.آیا این ایده آلیسم نیست؟کانت در جواب می گوید که ایده آلیسم یعنی اینکه چیزی غیر از موجود متفکر وجود ندارد اما من می گویم که متعلق حواس ما در خارج وجود دارد اما ما فقط به آنچه که بر ما پدیدار می شود علم داریم و به نفس الامر شیء علم نداریم نه اینکه چیزی نیست . کانت آن را ایده آلیسم استعلایی یا ایده آلیسم انتقادی می نامد.به عبارت دیگر " زمان و مکان که هر دو شرایط ما تقدم احساس هست ، در شناسایی ما را با پدیدارها رو به رو می کند ولی همین پدیدار ها با اینکه عین ذوات نیست، به علت عینیت همین زمان و مکان خود نیز صرافا عینی و واقعی هست."[xi] مکان و زمان با اینکه هر دو ما تقدم هستند اما فرق هایی نیز با هم دارند .مکان تقارن اشیاء و زمان توالی آنها ست .مکان سه بعد اما زمان یک بعد دارد .مکان با امور خارجی سروکار دارد و زمان با امور درونی .مکان تنها از رهگذر زمان است که به عنوان صورت درونی وارد ذهن می شود .



[i] - کانت ،راجر اسکروتن،علی پایا، طرح نو ص38

[ii] - تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، اسماعیل سعادت و منوچهر بزرگمهر ، جلد ششم، ص 203

[iii] - تمهیدات ، امانوئل کانت ، دکتر غلامعلی حداد عادل ،  مرکز نشر دانشگاهی ص 84

[iv] - همان ص 89

[v] - سنجش خرد ناب ، ایمانوئل کانت ، دکتر میر شمس الدین ادیب سلطانی ، چاپ سوم ، ص 79

[vi] -  فلسفه نقادی کانت، دکتر کریم مجتهدی ص 25

[vii] - تمهیدات114

[viii] - همان 117

[ix] - همان 119

[x] - از برنو تا کانت دکتر شرف الدین خراسانی ص 234

[xi] - فلسفه ی نقادی کانت ص 36

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 22:27  توسط عبدالعلی عنایتی  |