مابعدالطبیعه ، به طور کلی ، چگونه ممکن است؟ جوهر اصلی ما بعد الطبیعه اشتغال عقل است به صرف خود عقل همچنانکه فاهمه برای تجربه به مقولات محتاج است عقل هم در خود مبدائی برای تصورات دارد." مراد من از تصورات ، مفاهیمی است ضروری که متعلق آنها هرگز در تجربه ، عرضه نتواند شد "[1] تفکیک تصورات ، مفاهیم محض عقل از مقولات،مفاهیم محض فاهمه بسیار مهم است به نحوی که بدون چنین تفکیکی مابعد الطبیعه مطلقا نا ممکن است."تمام شناخت های محض فاهمه این خصوصیت را دارند که مفاهیم آنها در تجربه عرضه می شود واصول آنها به وسیله ی تجربه تایید می گردد و حال آنکه شناخت متعالی حاصل از عقل را ، مادام که تصورات آن مورد نظر باشد ، نه می توان در تجربه عرضه کرد و نه هرگز قضایای آن را به وسیله ی تجربه رد یا اتبات کرد. لذا اگر در آن خطایی راه یابد ، کشف آن جز با خود عقل محض ممکن نیست."[2] در مفاهیم محض فاهمه ی ما امر فریبنده ای هست و آن وسوسه ی استفاده ی متعالی از آنها ست یعنی مفاهیم فاهمه دارای معنی و محتوایی است بیشتر از اینکه صرف استفاده از آنها در تجربه تمام آن باشد لذا فاهمه به خانه ی تجربه بنای بس وسیعتری را ضمیمه می کند که منحصرا از موجودات عقلی پر شده است . "حواس فقط شاکله ای برای استفاده از مفاهیم محض فاهمه تهیه می کند نه خود آن مفاهیم محض را به نحو انضمامی"[3] از آنجایی که خارج از حیطه ی حساسیت شهودی وجود ندارد این مفاهیم محض هیچ معنایی ندارند زیرا هیچ طریقه ای برای نمایش انضمامی آنها وجود ندارد" همه ی این ذوات معقول و نیز مجموع آنها به تمامی ، که عالم عقلی یامعقول است ، هیچ نیست مگر تصویر های مساله ای که موضوع آن ، به خودی خود ، کاملا ممکن ؛ولی حل آن ، با توجه به ماهیت فاهمه ی ما ، بکلی ناممکن است ، زیرا فاهمه ی مایک قوه ی شهود نیست بلکه صرفا قوه ای است که شهود های حاصله را به یکدیگر در یک تجربه متصل می سازد .لذا تجربه باید تمام متعلقهای مفاهیم مارا در بر گیرد و اما خارج از آن ، همه ی مفاهیم فاقد معنی خواهند بود ، چرا که شهودی نیست تا در آنها مندرج گردد"[4] کانت همچنانکه منشا مقولات را در افعال چهارگانه ی منطقی فاهمه یافته بود ، منشا تصورات را در وجوه سه گانه ی قیاس یافت. "اختلاف انواع قیاس بر حسب صورت ،موجب انقسام قیاس به اقسام حملی و شرطی و انفصالی است. بنابراین مفاهیم عقلی مبتنی بر قیاس اولا ، متضمن تصور موضوع کامل (ذات جوهری )است، ثانیا متضمن تصور سلسله ی کامل شرطها و ثالثا تعین بخشیدن به همه مفاهیم در تصور یک مجموعه ی کامل از امور ممکن ،تصور اول ، مربوط به نفس است ، دومی مربوط به جهان و سومی مربوط به خدا."[5] از نظر کانت هیچگاه ادراکات حسی و احکام فاهمه برای این مسائل نمی تواند جواب قطعی پیدا کند درست مانند کودکی است که فکر می کند در افق آسمان به زمین وصل می شود و هر چه به سمت آن می رود هرگز به آن نمی رسد. کانت در رد نفس بیشتر به دکارت نظر دارد از فکری هست چگونه می توان یقین کرد که جوهری هست مجرد که فکر متعلق به اوست ؟ و در باره ی جهان می گوید عقل ما شهود های حسی را متحد می کند و از مجموع آن تصور جهان را می سازد از تصور جهان چهار صورت معقول کمیت و کیفیت و نسبت و جهت به دست می آید تا زمانی که به آنها به عنوان مفهوم انتزاعی نگریسته شود ایرادی نیست اما اگر آنها را وجود عینی مستقل به حساب آورد و بخواهد در باره ی آنها رایی صادر کند به دو حکم متضاد و معارض می رسد و تنها روشی که می تواند اتخاذ کند دیالکتیک است یعنی هر حکمی که صادر می کند همراه با حکم مقابل است و هیچ یک از این دو حکم را نمی توان بر دیگری رجحان داد.به همین خاطر " به نظر کانت احکام تالیفی ماتقدم در قلمرو مابعد الطبیعه صرفا صوری و بدون محتوای واقعی باقی می ماند."[6] .تعداد تصورات متعالی چهار تا است 1- وضع:جهان ، از لحاظ زمان و مکان ، آغازی دارد . وضع مقابل :جهان از لحاظ زمان و مکان ،نا متناهی است 2- وضع : همه چیز در جهان ، مرکب از اجزاءبسیط است . وضع مقابل: هیچ چیز بسیط نیست ، بلکه همه چیز مرکب است.3- وضع: در جهان علتهایی بر حسب اختیار وجود دارد. وضع مقابل: اختیاری وجود ندارد ، بلکه هر چه هست طبیعت است. 4- وضع : در سلسله ی علل جهان ، واجب الوجودی هست.وضع مقابل : در این سلسله هیچ امری واجب نیست، بلکه همه چیز ممکن است. کانت هر یک از این مسائل نفس و جهان و خدا را مورد بررسی قرار می دهد از نظر کانت این معانی از آنجایی که ما تقدم است کلیت و ضرورت دارد اما اشتباه محض است که فرض کنیم که عینیت هم دارد وهمین مابعد الطبیعه رابی اعتبار می سازد. د رمابعدالطبیعه اصل امتناع تناقض از اعتبار می افتد و استدلال دیالکتیکی جایش را می گیرد و به همین خاطر به نظر می رسد که هردو حکم معتبر است. در باره ی خداشناسی هم کانت مدعی است که همه ی براهین خداشناسی به سه برهان اصلی بر می گردد یکی برهان وجودی آنسلم برهان وجوب و امکان و برهان اتقان صنع که کانت هر سه را رد می کندو می گوید اثبات ذات باری به برهان عقلی میسر نیست .
همانگونه که گذشت از نظر کانت عقل نمی تواند نفس، جهان و خدا را بشناسد چون در قالب های پیشینی زمان و مکان و مقولات فاهمه قرار نمی گیرند از لحاظ عقل نظری نه خدا را می توان اثبات کرد و نه نفی. ولی همین امر یعنی جنبه ی منفی دیالکتیک استعلایی مقدمه شناخت از لحاظ عقل عملی و بر اساس اخلاق است و استقرار و استحکام اخلاق را ممکن می سازد. و یا عقل عملی وجود نفس و جهان و خدا را اثبات می کند وبه صورت اصل موضوع می پذیرد.
هر دانش عقلی یا مادی است یا صوری .فلسفه ی صوری را منطق می نامند اما فلسفه ی مادی دو گونه است دانش طبیعی که با قوانین طبیعت ودانش اخلاق که با قوانین آزادی سرو کار دارد.منطق نمی تواند بخش تجربی داشته باشد اما دو دانش دیگر هر یک می توانند دارای بخش تجربی باشند. فلسفه ی اخلاق باید قوانین اراده ی آدمی را تا جایی که از طبیعت اثر می پذیرد معین کند و قوانین اخلاقی قوانینی هستند که هر چیز باید بر طبق آنها روی دهد .و در ضمن اخلاق باید اوضاع و احوالی را بررسی کند که در آنها آنچه باید روی دهد اغلب روی نمی دهد.[7] عقل عملی و عقل نظری دو جنبه ی قوه ی عقل هستند که یکی متوجه کنش و دیگری مرتبط با شناخت واقعیت است یکی به "چه می توانم بدانم " و دیگری به "چه می توانم انجام دهم" می پردازد پس عقل واحد است ولی این عقل واحد وسیعتر از آن چیزی است که با حس وفهم سروکاردارد و به شناخت می رسد. عقل در نقش نظری خود بر امری که از منشا دیگری غیر از خود حاصل می شود عمل میکند و قوام می دهد ولی عقل در نقش عملی خود منشا متعلقات خویش است وبه اختیارات و ترجیحات اخلاقی مشغول است. و عقل عملی همان عقل کلی است که با اراده به انتخاب دست می زند و آن را به انجام دادن عمل خیر بر می انگیزد .عمل خیر همان حسن نیت و اراده ی خیر است که گرایش طبیعی و تمایل روانی نیست بلکه صرفا منشا عقلانی دارد. " هیچ چیز رادر جهان و حتی بیرون از جهان نمی توان در اندیشه آورد که بی قید وشرط ، خوب دانسته شود مگر خواست خوب "[8] ثروت ، شجاعت ، هوش ...خوب است البته باقید و شرط فقط اراده ی خیر است که ممکن نیست در هیچ وضعی بد باشد . اراده ی خیر یعنی پیروی از تکلیف که در نظر او صفت اساسی آگاهی اخلاقی است.کانت بین اعمالی که برای ادای به تکلیف یعنی تکلیف را فقط به خاطر خود تکلیف باید انجام داد و بین اعمالی که مطابق با تکلیف است مانند اعمالی از روی ترس و یا طمع به چیزی ویا تمایل به چیزی ، فرق قائل است . تکلیف یعنی متابعت شخص از قاعده ی کلی که همان احترام به قانون است ." وظیفه[تکلیف] ، ضرورت عمل کردن از سر احترام به قانون است." [9] خاصیت ذاتی قانون کلیت آن است . قانون استثناء بر نمی دارد ذاتا کلی است مابه طورنا خواسته از قوانین طبیعت پیروی می کنیم اما برای اینکه اعمال ما ارزش اخلاقی داشته باشد باید برای خاطر احترام به قانون باشد .اما آن چگونه قانونی است که بدون هیچ قید وشرطی خوب دانسته می شود. نخستین قاعده ی اخلاقی کانت "همواره چنان عمل کن که بتوانی بخواهی که دستور عمل تو برای همه کس و همه وقت و همه جا قاعده ی کلی باشد." در پیش چشم داشتن قانون و قاعده ی کلی امری است عقلی و پیشینی و کانت آن را "امر مطلق "می خواند و دو امر دیگر یعنی امر شرطی مانند اینکه اگر می خواهی زبان انگلیسی بیاموزی باید این وسایل را اختیار کنی و امر تاکیدی ، برای رسیدن به سعادت باید این اعمال را انجام دهید،را اخلاقی نمی داند .اما غایت مطلق که انسان می خواهدبه آن برسد چیست؟ کانت می گوید همان خود عقل است یعنی همانی که انسان را انسان می کند " نهاد خردمند همچون غایتی مستقل وجود دارد .انسان به حکم ضرورت ، هستی خویش را چنین می انگارد ...ولی هر ذات خردمند دیگری نیز هستی خود را به همین گونه بر پایه ی همان اصل عقلی که در باره ی من صدق می کند ، می نگرد...از این رو بایسته ی عملی به این صورت خواهد بود :چنان رفتار کن تا بشریت را چه در شخص خود وچه درشخص دیگری همیشه به عنوان یک غایت به شمار آوری ، و نه هرگز تنها همچون وسیله ای ."[10] به این ترتیب قاعده ی دوم اخلاقی کانت به دست می آید .وقتی انسان غایت است نه وسیله منجر به این می شود که اراده ی هر انسانی قانون کلی ایجاد می کندو قاعده ی سوم اخلاقی کانت به دست می آید . "چنان رفتار کن که گویی اراده ی تو ، باید دستور ناشی از عمل تو را به قانون کلی مبدل سازد"خود مختاری و استقلال اراده اصل اعلای اخلاق ، و وابستگی اراده سرچشمه ی همه ی اصول دروغین اخلاق است.انسان وقتی خود واضع قانون است رئیس و حاکم واز جهتی دیگر خود پیرو قانون است. کانت این را ملکوت غایات می نامد. کانت شرط ضروری امکان امر مطلق را " آزادی " می شمارد یا انجام تکلیف با آزادی سرو کار دارد .من وقتی به خود می نگرم آزادی را در خود احساس می کنم و این با عقل نظری قابل اثبات نیست.آزادی با تکلیف لازم و ملزوم یکدیگرند .آزادی فردی و درونی موضوع اخلاق است . مفهوم آزادی امری اعتباری و وهمی نیست" آزادی یک امکان سلبی و منفی است ، به این معنی که مستلزم تناقض منطقی نیست. وثانیا نمی توان عمل اخلاقی برای ادای تکلیف انجام داد مگر در تحت مفهوم آزادی . الزام وتعهد ، یا " باید" ، مستلزم آزادی یعنی اختیار در اطاعت یا عدم اطاعت از قانون است .همچنین نمی توان خویشتن را به عنوان واضع قوانین کلی ، یعنی به عنوان خود مختار اخلاقی ، لحاظ کرد مگر در تحت مفهوم آزادی."[11] آزادی یکی از اصول موضوعه ی عقل عملی است و دو اصل موضوعه ی دیگر جاودانگی نفس و خدا ست .کانت به سه سوال می خواست پاسخ گوید و مدعی بود که هر کس عاقل و هوشیار باشد این سه سوال برای او مطرح می شود .اول اینکه چه می توانم بدانم .عقل نظری به این سوال پاسخ می گوید .دوم چه باید بکنم .وسوم چه امیدی می توان داشته باشم . عقل عملی به سوال دوم و سوم پاسخ می گوید. نفس انسان در جستجوی کمال یعنی خیر کامل تام است یا در جستجوی خیر اعلی است . به نظر کانت با تامل در خیر اعلی دو جنبه ی غیر قابل تحویل به یکدیگر می توان یافت یکی فضیلت ودیگری سعادت است در عمل اخلاقی ما باید بین این دو وحدت ایجاد کنیم تا بتوانیم به خیر اعلی برسیم. نه فضیلت الزاما متضمن سعادت است و نه سعادت متضمن فضیلت ؛ رابطه ی این دو تحلیلی نیست و حتی نزدیکی این دو نوعی تعارض ایجاد می کند . از نظر کانت به هیچ وجه نمی شود از سعادت به فضیلت رسید اما از فضیلت شاید بتوان به سعادت رسید .فضیلت باید ایجاد سعادت کند به همین خاطر رابطه ی فضیلت و سعادت عملا ضروری است .اما شواهد تجربی این را نشان نمی دهد. کانت می گوید فضیلت موجب سعادت است و فقط به طور مشروط کاذب است یعنی به این شرط کاذب است که وجود در این عالم را تنها نوع هستی موجودات عاقل بدانیم .هستی را منحصر در همین عالم بدانیم .پس خیر اعلی یا فضیلتی که سعادت را به همراه بیاورد در این زندگی دنیا میسر نیست لذا نفس انسان پس از مرگ باقی می ماند تا به خیر کامل تام برسد .فضیلتی که باید طلب کرد مطابقت تام اراده و احساس با قانون اخلاقی است.این مطابقت قداستی است که هیچ موجود عاقلی در عالم محسوس به آن دست نمی یابد .فرض تحقق خیر کامل در حقیقت جز بنا به فرض اینکه خدا وجود دارد ممکن نیست. چون مفهوم کمال از خود انسان ناشی نشده است بلکه از ناحیه ی وجودی است که عین کمال است .تطابق فضیلت و سعادت از انسان ساخته نیست و فقط یک وجود کامل است که می تواند به آن تحقق بخشد .
[1] - تمهیدات 174
[2] -همان175
[3] - تمهیدات 159
[4] - همان 160
[5] -همان 177
[6] - فلسفه ی نقادی کانت ص 74
[7] - بنیاد ما بعد الطبیعه اخلاق ، ایمانوئل کانت ، حمید عنایت ، علی قیصری ، ص 2
[8] - همان ص 12
[9] - همان 24
[10] همان ص 74
[11] - تاریخ فلسفه ،فردریک کاپلستون ، اسماعیل سعادت و منوچهر بزرگمهر ،جلد شش ص 340