عقاید یک دلقک
رمان هاینریش بل در باره ی جامعه ی آلمان بعد از جنگ جهانی دوم است و اینکه چطور همان کسانی که در دوره ی هیتلر برای خاک مقدس آلمان می جنگیدند اکنون خود را منزه نشان می دهند و دست خود را از آن همه جنایت شسته اند و در پی بازسازی آلمان هستند و این بار به طریقی دیگر انسانیت و شرف انسانی را می کشند. قهرمان داستان دلقک "صادق" ورشکسته و بیکاری است که به آپارتمان خود در بن برگشته و به دوستان خود و ماری تلفن می زند تا به او کمک کنند و در این بین خاطرات زیادی را مرور می کند .ماری دختر کاتولیکی که زمانی با او از خانه فرار کرده ،اما رسما در کلیسا به سنت کاتولیک با او ازدواج نکرده بود ، به دوستان کاتولیک خود می پیوندد و او را رها می کند تا با کسی که قلبا کاتولیک است نه روی نوشته ی کاغذ ازدواج کند.هانس در پای تلفن با دوستان اوبه مکالمه می پردازد و عقاید دینی کاتولیکی را به مسخره می گیرد این چه دینی است که نه تنها احساسات و عشق او را نایده می گیرد بلکه تنها عشق او را نیز از دستش می رباید و در نقد مذهب کاتولیک وقتی با اسقفی سخن می گوید می نویسد "وقتی آدم وعظ های شما را گوش می دهد خیال می کند قلبی به بزرگی و پهنای بادبان دکل جلوی کشتی دارید، اما شما فقط می توانید در سالن انتظار هتل ها پرسه بزنید و به فریب دادن مردم بپردازید و گمراهشان کنید . در حالی که من جان می کنم و عرق می ریزم تا لقمه نانی در بیاورم ،شما با همسر من به مشورت و گفتگو می پردازید و سعی می کنید بدون گوش دادن به حرف دل من ، او را از راه به در کنید . به این می گویند تزویر و ریا و حرکت نا صادقانه [1]" او نمی فهمد این چه مذهبی است که به جای اینکه همسر او را تشویق کند که با او زندگی کند همسرش را از او جدا می کند و به گفته ی هانس او را وادار به زنا می کند .چون او ماری را همسر خود می داند حتی اگر به سنت کلیسا ازدواج نکرده باشند . ماری عشق او است و فقط در چشمان اوست که خود را باز می یابد. کتاب نقد سرمایه داری بعد از جنگ دوم نیز هست .و پول پرستی و به نوعی نظم آلمانی را به سخره می گیرد.
