تبليغاتX
کارگاه خرد

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

جاده انقلابی

کارگردان : سام مندس

بازیگران: کیت وینسلت و لئو ناردو دی کاپریو

جاده ی انقلابی فیلمی است در باره ی زوج جوانی در ده ی میانی قرن بیستم در آمریکا . زوج جوانی که تمام شرایط یک زندگی خوب را دارا هستند اما زن خانواده احساس می کند که این زندگی اونی نبود که آنها می خواستند البته مرد زندگی نیز چنین است اما مرد به این زندگی تن داده است و یا بهتر بگویم واقعیت را پذیرفته است اما زن در رویا زندگی می کند ، و برایش ته این زندگی از همین الان معلوم است و این چیزی است که منجر به یاس می شود .زن در زندگی خودش یکنواختی و یاس را احساس می کند و این چیزی است که اون دوست ندارد .اگر جه که همه افسوس زندگی آنها را می خورند . زن برای گریز از این رندگی با دیدن عکس های  شوهرش در پاریس به این فکر می کند که چه اشکالی دارد که به پاریس بروند و رویا های خود را در آنجا تحقق ببخشند . زن کار می کند و مرد به مطالعه و زندگی دلخواه خود می رسد .زن ایده را با همسرش مطرح می کند و در نهایت موافقت او را جلب می کند تصمیم قطعی می گیرند .همکاران و همسایه ها را در جریان سفر خود قرار می دهند آنها دلشان برای چنین زندگی لک زده است اما جرات و جسارت انجام چنین کاری را ندارند و یا به عبارت دیگر به واقعیت تن داده اند .اما با این وجود این یاس و دلمردگی را درک نمی کنند لذا وقتی که  با دوست خانوادگی شان در میان می گزارند آنها تعجب می کنند اگر چه که مرد همسایه عاشق زن است و دوست ندارد که آنها مهاجرت کنند اما این یاس و درماندگی را نمی فهمد .چیزی که پسر دیوانه ی همسایه ی دیگرشان می فهمد ."خیلی از مردم مایوس هستند ولی هنر می خواهد  تا یاس رو متوجه بشی" چیزی که زن بر خلاف مرد عمیقا درک می کند . در همین هنگام به مرد در شرکت کاری با پول بیشتر پیشنهاد می شود و در ضمن مرد با دختری در شرکت آشنا می شود و روی هم می ریزد . دو چیز مانع تحقق این آرزو می شود یکی پول و دیگری حاملگی زن و همین چیزی است که زوج جوان خوشبخت را از هم جدا می کند زن وقتی می بیند به آرزو های خود نمی رسد به مرد خود خیانت می کند و دیگر مردش را دوست ندارد و با او نمی خوابد مرد خبر ندارد  در زیر این لایه ی آرام زندگی چه طوفانی در راه است .بار دیگر پسر دیوانه ی همسایه به منزلشان می آید و وقتی متوجه می شود که آنها نمی روند عصبانی می شود و چون می داند که مرد بچه را بهانه ی این کار کرده است به شدت به مرد توهین می کند که چرا حاضر نیست رویای زن خود را تحقق ببخشد و چرا حاضر است به این زندگی لعنتی تن در دهد .پایان تراژیک فیلم گویای زندگی تراژیک انسان است .چرا انسان ها در زندگی شان بعد از اینکه به همه چیز رسیده اند دقیقا به این نتیجه می رسند این آن چیزی نیست که می خواسته اند ؛به خصوص در میانسالی چنین اندیشه هایی به شدت زندگی را تهدید می کند .چرا از دل چنین آرامشی به نحو پارادوکیسکال سیری و دل زدگی از زندگی حاصل می شود ؟ .پاریس کجاست ؟ قطعا مکان خاصی نیست چون مرد همسایه می گوید من پاریس بودم ولی زن می گوید آنجایی که تو بوده ای پاریس نبوده است. چراانسان در جستجوی نا کجا آباد است؟چرا ما به جای اینکه به واقعیت تن دهیم رویا هامان را بیشتر دوست داریم و حتی رویاهامان را حقیقی تر از واقعیت می دانیم و حاضریم زندگی مان را ویران کنیم .؟ آیا حق با مرد است که واقعیت را پذیرفته یا با زن که در پی تحقق رویاهای خویش است .؟ به کاری مطمئن دل بندیم و یا در پی تحقق آرزوهایمان باشیم؟آیا به دنبال رویا رفتن زندگی تراژیکی را برایمان رقم خواهد زد؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:16  توسط عبدالعلی عنایتی  | 

پدران و پسران

ایوان تورگنیف 

مهری آهی

 ایوان تورگنیف از نویسندگان مشهور روسیه در قرن نوزدهم بوده است و یکی از مشهور ترین رمان های او پدران و پسران است که اختلاف بین نسلها، کارگر و کار فرما ، ارباب و دهقان، زن و مرد، انقلابی و محافظه کار را در جامعه ی روسیه در قرن نوزده نشان می دهد .بازارف قهرمان داستان پزشک جوانی است که به هیچ اصلی پایبند نیست و باصطلاح آن زمان روسیه "نیهیلیست " است آدمی سر زنده ، مغرور و علم گراست خود را طبیعی دان می داندودرهر جا که سکونت می کند به دنبال شناخت سازوکار بدن حیوانات است. با دوستش به دیدن خانواده ی او می روند و او صبح ها قورباغه را تشریح می کند  و در سر سفره ی ناهار یا شام با پدر و عموی دوستش به بحث می نشیند و همه چیز را انکار می کند  و همه چیز و همه کس را دست می اندازد .ایمان و عشق را باسادگی تمام به تمسخر می گیرد و هر بار که عاشق می شود خود را نیز مسخره کرده و فکر می کند که رمانتیک شده است. زندگی را جدی می گیرد و می خواهد زمین و زمان را تغییر دهد .اصلا فکر نمی کرد که زندگی نیز می تواند با اوشوخی کند شوخی ای که برای او گران تمام شده است . آدمی که می خواست قهرمان روسیه باشد با همه چیز سر جنگ داشت در هنگامی که جسد مردی را که در اثر تب حصبه مرده بود کالبد شکافی می کرد دست خودش را می برد و به آسانی بدن او آلوده می شود و خود پس از چند روز در اثر تب می میرد. در هنگام مرگ از پدرش می خواهد به دنبال زنی بفرستد که دوسش داشته است اما با غرور تمام نمی خواست آن را بپذیرد و خانم آنا سر گیونا  بر بستر مرگ او حاضر می شود و بر خلاف آنچه که بازارف به شدت از آن پرهیز داشته است زندگی و مرگش رمانتیک و تراژیک می شود و حتی می پذیرد که کشیش برای او که در حال احتزار است مراسم مذهبی را آنجام دهد اگر چه که با طنزی می گوید بخ پدرش می گویید" تو و مادرم از ایمان قوی خود استفاده کنید و کمک طلبید ...موقع خوبی است که آنرا بمورد امتحان بگذارید " (ص 337)او مسیحیت و فلسفه ی رواقی را برای تسلی خاطر بازماندگان مفید می داند. بازارف بدون اینکه کوچکترین تغییری در روسیه انجام دهد و یا هیچ یک از افکار خود را به مرحله ی اجرا گذارد می میرد. به دوستش که عاشق دختری شده و می خواهد با او ازدواج کند و به تعبیر او جوجه ای که مرغ شده است می گوید " تو برای زندگی تلخ و بی نمک ، یعنی زندگی منفرد ما خلق نشدی . در تو نه جسارت و نه بغض هست ، بلکه فقط شجاعت و گستاخی جوانی موجود است و این بدرد کار ما نمی خورد. شما نجبا جز آنکه بزرگوارانه تسلیم شوید و یا بجوش و خروش در آئید ، نمی توانید قدم مهمی بردارید ... و اینهم اررزشی ندارد . مثلا شماها نمی جنگید و خود را شجاع تصور می کنید .اما ما می خواهیم بجنگیم .میفهمی ، گرد و خاک ما چشمان ترا کور خواهد کرد ، اعمال ما ترا لکه دار خواهد کرد ... تو اصلا بما نرسیده ای ، تو بدون اینکه مایل باشی ، از خودت خوشت میاید . دوست داری بخود دشنمام دهی ، ولی ما از این کار حوصله مان سر می رود . ما اشخاص دیگری را لازم داریم ، ما دیگران را باید بشکنیم " (ص 322) زندگی بازارف نشان می دهد که گاهی زندگی انسان چقدر می تواند مسخره و تراژیک باشد.    

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 14:42  توسط عبدالعلی عنایتی  |