تبليغاتX
کارگاه خرد - گوتفرید ویلهم فون لایب نیتس

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

لایب نیتس

گوتفرید ویلهم فون لایب نیتس در سال 1646 در لایپزیک به دنیا آمد.پدرش استاد دانشگاه و مشاور حقوقی در آن شهربود  در کودکی زبان یونانی و حکمت مدرسی را فرا گرفت. در شش سالگی پدرش را از دست داد . در پانزده سالگی وارد دانشگاه شد و در سال 1663 به ینا رفت و در آنجا ریاضیات و سپس فلسفه و حقوق خواند و در سال 1667 دکتری حقوق گرفت. در همانجا به وی پیش نهاد استادی شد اما نپذیرفت از آنجا به شهر نورنبورگ رفت و با سیاستمدار و صدر اعظم شهر ماینتس آشنا شد و آشنایی ایشان به دوستی سراسر زندگی انجامید.در سال 1672 برای یک ماموریت سیاسی به پاریس رفت و در آنجا با مالبرانش و آرنو آشنایی یافت در سال 1673 به انگلستان سفر کرد و در آنجا با بویل و والدنبرگ دیدار کرد در سال 1682 مجله ی نامه ی دانشوران را در لایپزیک تاسیس کرد و در سال 1700 نخستین رئیس انجمن علوم در برلن شد که بعد ها به آکادمی پروس شهرت یافت .لایب نیتس تقریبا با همه ی دانشمندان بر جسته ی دورانش در سراسر اروپا مکاتبه داشت .لایب نیتس در پی متحد ساختن مذاهب مسیحی بود و از اروپای متحد دفاع می کرد تا ائتلافی باشد بر ضد عالم غیر مسیحی .در سال 1716 در گذشت . آثار  و اندیشه های او در توده ی عظیمی از دست نوشته ها نامه ها و مقالات پراکنده است .از آثار مهم او عدل الهی ، مونادولوژی ، گفتار در مابعد الطبیعه ، مبادی طبیعت و فیض الهی ، نظام نو ، در باره ی فهم انسانی  ...

لایب نیتس مدعی بود که عالم به عنوان یک نظام هماهنگ است که در آن وحدت و کثرت و هماهنگی و تفصیل اجزاء وجود دارد .و برای فهم این هماهنگی ما باید تعابیر مرکب و پیچیده را به تعبیرات بسیط تحلیل کنیم .که این تعبیرات بسیط یا غیر قابل تعریف الفبای فکری انسان را تشکیل می دهند .در مرحله ی بعد ما باید این حدود غیر قابل تعریف را به وسیله ی علائم ریاضی بیان کنیم .و اگر بتوانیم روش درست ترکیب این علائم ریاضی را به دست آوریم می توانیم از طریق برهان لمی به کشف حقایق نائل شویم و حتی به کشف حقایق جدید نیز برسیم .هر چند که حقایق تاریخی و قضایای ممکن از این طریق ممکن نیست .لایب نیتس با کشف علائم و نماد ریاضی می خواست زبان ممکن و عامی را فراهم آورد و آنگاه این زبان را در همه ی علوم حتی مابعد الطبیعه ، فقه یا حقوق و الهیات بکار برد ." نظام استنتاجی منطق یا ریاضیات بیان یا مثالی از این حقیقت کلی است که عالم یک نظام است . بنابر این ، علم استنتاجی مابعد الطبیعه ، یعنی یک علم وجود ، ممکن است ."[1]

هر قضیه ای واجد صورت " موضوع – محمولی " است و صدق عبارت اند از مطابقت یک قضیه با واقعیت اعم از واقعیت بالفعل یا واقعیت ممکن.اما قضایا از نوع واحد نیستند و باید میان حقایق عقل و حقایق واقع تمایزی قائل شد. حقایق عقل قضایای ضروری و بدیهی هستند و یا قابل تحویل به قضایای بدیهی هستند به عبارت دیگر انکارشان مستلزم تناقض است .لایب نیتس به این قضایا قضایای اینهمانی می گوید چون همان یک چیز تکرار می شود مثل الف الف است.و اصل اصیل ریاضیات اصل تناقض و یا اصل هوهویت است به این معنی که یک قضیه ممکن نیست در عین حال هم صادق باشد و هم کاذب .پس منطق و ریاضیات محض مجموعه ای از قضایا است و چیزی جز تکرار مکررات و یا تحصیل حاصل نیست .اما حقایق واقع ضروری نیستند و انکارشان منجر به تناقض نمی شود لذا قضایای ممکن هستند .اما  قضایایی ممکن مثل حسن وجود دارد باید یک جهت کافی برای صدق این قول داشته باشیم .پس حقایق واقع مبتنی بر اصل جهت کافی است نه مبتنی بر اصل امتناع تناقض . کلیه احکام وجودی یا قضایایی که محمول آنها وجود است با یک استثناء –خداوند وجود دارد – قضایای ممکن هستند و عوالم ممکن مختلفی وجود دارد و برای ترجیح یکی از این عوالم بر بقیه احتیاج به اصل جهت کافی است که در نهایت همان خداوند است .علت حقیقی اینکه چرا بعضی از اشیاء وجود دارند و بعضی وجود ندارند باید ناشی از احکام مشیت الهی باشد .

 پس از تقسیم قضایا به تحلیلی و ترکیبی لایب نیتس فرق می گذارد بین حقایق عقلی متناهی  که ما می توانیم ببینیم که انکارش مستلزم تناقض است و حقایق عقلی نامتناهی  یعنی چیزی که از نظر ما ممکن الصدق است اما از نظر خداوند انکار ناپذیر است .هر محمولی که بر موضوعی حمل می شود به نحو تحلیلی است یعنی مفهوم محمول همواره به نحو مصرح یا غیر مصرح مندرج بر مفهوم موضوع است .اینکه قیصر از رودخانه ی روبیکون عبور کرد تحلیلی است اما ما نمی توانیم بفهمیم  نظام پیچیده ای را که منجر به این تصمیم قیصر شد . لذا به نظر می آید که تحلیلی نیست ؛به عبارت دیگر هیچ کس نمی تواند این تحلیل نامتناهی را انجام دهد .فقط خداوند می تواند واجد آن تصور کامل شخصیت فردی قیصر باشد که برای معرفت قبلی همه ی امور که بر او قابل حمل است ضروری است . حقایق ضروری یا حقایق عقل و حقایق امرواقع هر دو ضروری هستنند ، اولی هم برای ما روشن است و هم برای خداوند . اما دومی برای خداوندضروری است اما برای ما که نمی دانیم ممکن است .پس قضایای ضروری و قضایای ممکن ذاتا بسته به معرفت ماست .اما وقتی گفته می شود که قضایای وجود ضروری اند به این معنی نیست که خداوند اختیاری برای انتخاب این عالم نداشته است .اما چرا خداوند آزادانه این عالم را اختیار کرده است ؟ لایب نیتس می گوید خداوند عالمی را که واجد حد اکثر کمال بود انتخاب کرده است .این انتخاب از روی ضرورت اخلاقی است نه ضرورت منطقی یا ما بعد الطبیعی .

لایب نیتس جوهر خویش یا موناد را از تحلیل قضایا به دست نیاورد و از نظر او جوهر نتیجه ی تحلیل اشکال زبان نیست و یا ما جوهر را از تحلیل منطقی قضایای حملی به دست نمی آوریم .ما از جوهر تصوری واضح اما غیر متمایز داریم که ناشی از احساس درونی از خود است .و جوهر مستمر از تجربه ی درونی ما یعنی از تجربه ی من دائم اخذ شده است .اما او نظریه ی جوهر خود را اگر چه که از پژوهش های منطقی نگرفته است اما با پژوهش های منطقی ارتباط داده و مطالعات منطقی او نیز در فلسفه ی جوهر وی تاثیر متقابل دارد .لایب نیتس از اصل جهت کافی این نتیجه را که دو جوهر غیر متمایز ممکن نیست موجود باشند استنتاج می کند .دو موجود حقیقی که به نحو مطلق از یکدیگر غیر متمایز باشند وجودندارد .دو جوهر غیر متمایز که به طور کلی از یکدیگر غیر متمایز باشند جوهر واحدی خواهند بود .پس هر جوهری با جوهر دیگر باید حتما اختلاف داشته باشد حتی اگر این اختلاف بی نهایت کوچک و غیر قابل ادراک باشد . چون اگر دو جوهر غیر متمایز وجود داشت خداوند و طبیعت در نظام بخشیدن به یکی سوای دیگری بدون جهت کافی عمل می کرد

 دکارت به سه جوهر معتقد بود ولی اسپینوزا آن را یک جوهر می دانست که دارای بینهایت صفات است که از جمله ی آن صفات امتداد وفکر است ولی لایب نیتس مدعی است که حقیقت جسم نمی تواند بعد باشد چون جوهر باید بسیط باشد و بعد بسیط نیست و تا بی نهایت قابل قسمت است . و یا به عبارت دیگر مرکب محصول فرعی جمع شدن بسیط ها با یکدیگر است .اما حرف اپیکوریان و دموکریتوس هم درست نیست چون اگر جسم از اجزای لایتجزا تشکیل شده باشد باز هم قابل قسمت است حتی اگر بالقوه قابل قسمت باشد .اما حقیقت نفس هم نمی تواند فکر باشد چون در حالت خواب و بیهوشی علم و ادراکی وجود ندارد .جسم وروح دو حقیقت نیستند بلکه یک حقیقت اند؛پس چه چیزی را می توان گفت که حقیقت است ؟ چیزی را که فعل و تاثیر داشته باشد و آنچه فعل و تاثیر دارد نیرو و کوشش است .نیرو هرگاه فعلش حرکت باشد جسم است و اگر علم و ادراک باشد فکر است .به عبارت دیگر واقعیت عینی صرفا امتداد یا جنبش نیست بلکه بیش از هر چیز عبارت از نیرو فعالیت است . مقوله ی نیرو یا دینامیسم عنصر تازه ای است که لایب نیتس در برابر خصلت مکانیستی تفکر دکارت مطرح می کند.اما لایب نیتس نه وحدت اسپینوزا را قبول دارد و نه کثرت دموکریتوس را بلکه معتقد است جهان از نقاطی مثل نقطه های هندسی تشکیل شده است که ابعاد ندارند و معقولند .این اجزا را لایب نیتس موناد یا جوهر فرد می نامد.موناد ها واپسین پاره های تشکیل دهنده واقعیت هستند موناد ها از آنجایی که اندیشنده هستند پس باید وجود هم داشته باشند . لایب نیتس منشا نفسانی تصور جواهر را با خود آگاهی مرتبط می داند و مفاهیم مابعد الطبیعی دیگر از قبیل علت ومعلول وفعل ...ملاحظه ی خود من است .اما بر خلاف دکارت معتقد بود که این حقایق اولیه یگانه حقیقت بی واسطه نیست وآنها قضایای ضروری نیستند بلکه بر تجربه ی مستقیم و بی واسطه مبتنی اند.ما برای اثبات جهان خارج دلیلی نداریم ولی از حیث اخلاقی یقین داریم که اجسام وجود دارند.این اجسام مرئی متعلق حواس و تقسیم پذیرند .پس اجسام مرکب از جواهر بسیط فاقد اجزائند. موناد ها امتداد و شکل ندارد، فاقد پنجره اند موناد ها بیشمار اند و نمی توانند به طریقی جز از طریق خلق موجود شوند و جز از طریق فنا نابود نمی شوند موناد ها تعدادشان بی نهایت است مکان را اشغال نمی کنند . به عبارت دیگر چون لایب نیتس از جان ونفس انسان به موناد پی برده است وموناد بسیط و اصیل است فقط ابداعی است و جز بمشیت خالق معدوم نمی شود لذا هم موناد وهم نفس به وجهی روحانی هستند . خداوند موناد است نفس هر انسان موناد است وبالاترین اجزای سازنده ی عالم هم همه مونادند. موناد ها چون نیرویشان محدود است فعل و تاثیر شان محدود و از طرف دیگر به خاطر مقدار نیرویی که دارند دارای مقاومت هستند .به همین خاطر در همدیگر تداخل نمی کنند و هر مونادی یک نقطه ی مابعد الطبیعی غیر ممتد است و لایب نیتس آنرا ماده ی نخستین می نامد  .اما چگونه جسم ممتد نتیجه ی نوعی وحدت میان جواهر فرد غیر ممتد است ؟ لایب نیتس  مدعی است که امتداد بیشتر نحوه ی ادراک ما از اشیاء است تا صفت ذاتی اشیاء .امتداد به نظام پدیداری تعلق دارد . پس بعد نتیجه ی وجود جوهر است نه حقیقت او .مونادها همینکه مجتمع و مکرر شوند در ذهن انسان بعد متصور می شود  ماده ی اولی نیروی انفعال است اما جسم مشتمل بر نیروی انفعال  و فعال است که به آن ماده ی ثانوی می گوید  ماده ی ثانوی و جسم و جرم یک چیزند که انبوهی از موناد هستند .بالی نیتس می گوید " من میان معنی زیر تمایز قائل می شوم : 1- کمال اول یا نفس ، 2- ماده ی اولی یا قوه ی انفعالی اولی ، 3- جوهر فرد که با این دو کامل می شود ؛ 4- جرم یا ماده ثانوی و یا ماشین آلی که جواهر فرد جزئی بیشماری ائتلاف می کنند ؛ 5- حیوان یا جوهر جسمانی که جوهر فرد غالب آن را به ماشینی تبدیل می کند ." [2]  

مونادها بر روی هم دارای سه خصلت وجودی بنیادی اند .خصلت نخستین ادراک است . لایب نیتس ماده و نفس دکارت را به عنوان دو جوهر که بر یکدیگر اثر می گزاند را قبول ندارد چون ماده وجود حقیقی ندارد و صرفا پدیدار است و حقیقتا ماده ای نیست که نفس با آن در کنش و واکنش باشد هر چیزی دارای وجود حقیقی امری ذهنی یا نفسانی است  منتها با شدت و ضعف موناد هابا هم متفاوت اند.دارای روح و ادراک هستند وهر مونادی جزئی از حقیقت را به فراخور استعداد خود نمودار می سازد جوهر هایی که جماد را می سازند ادراکشان بسیار ضعیف است لایب نیتس اینها را " موناد کاملا برهنه " نام می دهد . گروه دوم موناد هایی که کم و بیش دارای ادراک اند اما دارای ادراک مبهم یا آشفته اند  همه ی موجوداتی که دارای اندام ارگانیک هستند مثل حیوانات . گروه سوم موناد هایی هستند که دارای ادراک هی مشخص یا روشن هستند .مثل انسان. و در هر موجودی یک موناد بر موناد های دیگر برتری دارد که همان نفس و روح آن را تشکیل می دهد .هر مونادی میل وشوق به کمال دارد و میل دارد که نظر گاه خود را وسعت دهد اگر این میل در جنبه ی روحانی باشد علم وفکر وتعقل است و اگر در جنبه ی جسمانی باشد علت فاعلی حرکات می باشد .اما این مونادهای پراکنده و بی در وپنجره این نظم و هماهنگی و تاثیر متقابل و خصلت دیالکتیکی آنها از کجا می آید.و لایب نیتس معتقد است که خداوند علت صدور این موناد هاست و این نظم و هماهنگی از پیش به آنها داده شده است وآن را اصل هماهنگی پیشین بنیاد  می نامد.

دومین خصلت وجودی موناد ها تلاش یا تمایل است .مونادها در ماهیت خود نیرو تلاش و کوشش هستند و محتوای آنها در هر لحظه ادراک آنهاست.لذا میل به خود فرا تر رفتن دارند که همان کمال جویی است .انتقال از یک ادراک به ادراک دیگر یعنی جنبش دایمی.

سومین خصلت وجودی موناد ها جهان نمایی است چون هر مونادی دارای دو خصلت پیشین ادراک و تلاش است پس در هر لحظه ، همه ی جهان هستنی را نشان می دهد .   

لایب نیتس زمان و مکان را نسبی می داند مکان چیزی جز ترتیب موجود بودن اجسام با یکدیگر نیست و زمان هم چیزی جز توالی و پی درپی بودن اجسام نیست .      



[1] - تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، جلد چهار ، غلامرضا اعوانی ، ص 341

[2] - همان ص 383

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 20:4  توسط عبدالعلی عنایتی  |