شلینگ
فریدریش ویلهلم شلینگ در 1775 در وورتمبرگ به دنیا آمد. پسرباهوشی بود و زبانهای کلاسیک را در سن هشت سالگی آموخت. در پانزده سالگی در دانشگاه توبینگن در رشته ی الهیات پذیرفته شد؛ و در آنجا با هگل و هولدرلین دوست شد . از هفده سالگی نویسندگی را آغاز کرد. از سال ۱۷۹۵ تا ۱۷۹۷ در لایپزیک معلم خصوصی پسران یک خانواده اشرافی شد. در آنجابودکه با فیشته آشنا شد و تحت تاثیر او قرار گرفت اما به زودی استقلال فکری خود را به دست آورد.در 1798 وقتی بیست و سه ساله بود استاد فلسفه در دانشگاه ینا شد. در 1802 تا 1803 با هگل در ویرایش مجله ی انتقادی فلسفه همکاری کرد و با رومانتیک ها دوست بود . در 1803 با کارولین اشلگل ازدواج کرد او یکی از زنان باهوشی بود که در حلقه رمانتیسم آلمان فعال بود.با انتشار پدیدار شناسی روح تحت الشعاع هگل قرار گرفت و از این امر ناخرسند بود به خاطر نقد های هگل رابطه ی دوستی شان از هم گسست .در 1821 در ارلانگن درس می گفت و در 1827 به مونیخ بازگشت و استادی کرسی فلسفه را بر عهده گرفت. در 1841 به استادی فلسفه در برلین گماشته شد .شلینگ در1845 درگذشت .از آثار مهم او روح جهان (1798) شرح دستگاه فلسفی من (1801)فلسفه و دین( 1804) فلسفه ی وحی ، اندیشه هایی در حهت فلسفه ی طبیعت (1798) جستارهای فلسفی در باب ذات آزادی بشری (1809)
" شلینگ هیچ دستگاه درهم تافته ای ندارد که بتوانیم آن را دستگاه فلسفی وی بنامیم ... فلسفه ی شلینگ نوعی فلسفیدن است بی آنکه یک سیستم تمام یا سلسله ای از سیستمهای تمام باشد .به یک معنا آغاز و انجام ِ سیر و سلوک وی یک جا است ." [1] شلینگ تحت تاثیر فیشته به دنبال گزاره ی بنیادی در فلسفه است .و از نظر او گزاره ی بنیادی این است " من من است" اما بر خلاف فیشته که برای جز- من حقیقتی قائل نبود او هم من و هم جز- من را حقیقت می دانست ؛چون اگر من نباشد جز- من نیست و اگر هم جز- من نباشد من نیست . دیگر اینکه فیشته طبیعت را وسیله ای برای عمل اخلاقی می انگاشت اما شلینگ طبیعت را تجلی بی واسطه ی مطلق می دانست . از نظر شلینگ هیچ یک از این دو حقیقت مطلق نیستند و حقیقت مطلق برتر از این دو و در بر دارنده ی هر دو اینها ست .شلینگ بجای "من"اصطلاح روح و بجای جز – من اصطلاح طبیعت را به کار می برد ؛ و ما از طریق تامل ذهنی این دو را از هم تفکیک می کنیم.طبیعت و روح چگونه با هم پیوند می یابند؟ اگر مانند کانت بگوییم که ذهن صورت های خود را بر داده های تجربی می اندازد در این صورد با مشکل "شیء در ذات خود" روبرو می شویم . اسپینوزا هر دو را تجلی مطلق می دانست اما نگفت که منظور وی از تجلی چیست ؛ و لایب نیتس آن را می خواست با اصل هماهنگی پیشین – بنیاد حل کند که به نظر شلینگ این اصل نمی تواند فرض بنیادی قرار گیرد .از نظر شلینگ طبیعت " روح ِ پدیدار " یا همان روح دیدنی و روح " طبیعت ِ ناپدیدار"یا همان طبیعت نادیدنی است.شلینگ عامل پیوند این دو را بازنمود یا تصور می داند.طبیعت در روح انسانی به خود باز می گردد و یا نسبت به خویش آگاهی می یابد. پس بازنمود چیزی نیست که رو در روی جهان عینی قرار گیرد تا مشکل وجودعینی و وجودذهنی پیش آید " زندگی ِ بازنمودانه همانا دانش طبیعت است از خویش ؛ تحقق ِ بالقوگی ِ طبیعت است که از راه آن روح ِ خوابناک به هوشیاری می رسد."[2] و مطلق چیزی نیست جز " همانستی ناب ِ" ذهنیت و عینیت و بازنمود. به بیان دیگر این هستی مطلق است که به صورت روح و طبیعت جلوه گر می شود. مطلق در ذات خویش فعل یگانه ی سرمدی دانا است که ما آن را در سه دم باز می شناسیم .در نخستین دم مطلق خود را عینیت مطلق می بخشد یعنی همچون سیستمی از اشیاء جزئی نمایان می سازد . و در دم دوم خود را ذهنیت مطلق می بخشد که در جهان مثالی ِ دانش بشری بروز خارجی می یابد.و در دم سوم این دو مطلقیت دگر بار یک مطلق می شوند . یعنی راه یافتن واقعی و مثالی در یکدیگر به واسطه ی فهم ." مطلق جوهر ِ ازلی یا ایده ای است که خود را در طبیعت عینیت می بخشد ، و در مقام ذهنیت در عالم ِ بازنمود به خود باز می گردد، و آنگاه در باریک اندیشی فلسفی و از راه آن است که به خود در مقام همانستی ِ وجود واقعی و وجود مثالی ، در مقام همانستی طبیعت و روح ، دانا می شود."[3] فیشته به روش دیالکتیکی برای من سه مرحله قائل بود. یکی برنهاد که "من" است ، دوم برابر نهاد که جز –من است و سوم هم نهاد که تحقق وجود است . شلینگ از روش دیالکتیکی - سیر هستی به سوی کمال - فیشته استفاده می کند و آن را عمومیت می بخشد و در باره ی طبیعت می گوید در اولین مرحله ی یگانگی اگر جذب و کشش را بر نهاد و دفع و وازنش را برابر نهاد بدانیم ماده در حالت تودگی هم نهاد است . دومین مرحله ی یگانگی مکانیسم کیهانی است که شلینگ نور یا قانون های پویای اجسام را استنتاج می کند .یعنی همان ماده ی تودگی در ساحت بالاتر نیرو های خود رادر پدیده های مغناطیس و فرایند های شیمیایی ... نشان می دهد .و در سومین مرحله ی یگانگی جمع بین ماده و نور است که وجود جاندار( ارگانیسم) را تشکیل می دهد که خود را در پدیده های تولید مثل و حساسیت ...نشان می دهد. از این رو نمی توان گفت که طبیعت در هیچ ساحتی بی جان است بلکه یگانگی زنده ی اندام واری است که مرحله به مرحله خود را فعلیت می بخشد.به عبارت دیگر طبیعت در جریان گسترش خود از مرتبه ی جمادی ، به نباتی و از مرتبه ی نباتی به حیوانی و سر انجام به مرتبه ی انسانی می رسد. شلینگ برای روح نیز این سه مرحله را قائل است جنبه ی مادی یا ببر نهاد آن علم و جنبه ی صوری یا برابر نهاد آن عمل و هم نهاد آن هنر های زیبا است. و بر خلاف فیشته به جای اخلاق بر زیبایی شناسی تکیه می کند.ازآنجایی که آفرینش هنری به این همانی روح و طبیعت تحقق می بخشد لذا آفرینش هنری کامل ترین جلوه ی آزادی انسانی است.