X
تبلیغات
کارگاه خرد - عشق و صمیمیت

کارگاه خرد

کتاب و ادبیات و فلسفه

"به نظر نمی رسد که لورا در قدرت خودش شکی داشته باشد،من که در اسرار ضمیرم فرو می روم می دانم که تا به امروز یک سطر ننوشته ام که لورا به طور غیر مستقیم به من الهام نکرده باشد. هنوز او را چون کودکی در کنار خود احساس می کنم و همه ی مهارت سخنگویی خود را مدیون آنم که همواره میل داشته ام به او چیز بیاموزم، بر او چیره شوم ،او را دلباخته گردانم .چیزی نمی بینم و چیزی نمی شنوم مگر آن که بی درنگ فکر کنم :او در این باره چه خواهد گفت؟هیجان خودم را فراموش می کنم و تنها هیجان او را حس می کنم. حتی به نظرم می رسد که اگر او برای تعیین حدود شخصیت من وجود نداشت شخصیت من مرز معینی پیدا نمی کرد. من تنها به نسبت وجود او به خودم شباهت دارم و به نسبت او ، وجود من تعریف پیدا می کند.تا امروز چه تصور باطلی داشتم که گمان می کردم توانسته ام او را همانند خود بسازم؛در حالی که به عکس ، این من بودم که می کوشیدم شبیه او باشم و متوجه آن نبودم! یا به عبارت بهتر : بر اثر بر خورد عجیب تاثیرات عاشقانه ، وجود ما دو نفر ، متقابل، تغییر می یافت. هر یک از دو موجودی که یکدیگر را دوست می دارند ، بی دلخواه و ندانسته خود را به جامه ی دلخواه دیگری می آراید و می کوشد شبیه آن بتی باشد که در دل دیگری به تماشایش پرداخته... کسی که به راستی عاشق می شود از یکرنگی و صمیمیت چشم می پوشد."[1]

" این مسئله ی صداقت چه خشم آور است!هنگامی که من از "صداقت" سخن می گویم در فکر صداقت شخص او هستم . وقتی به خودم مراجعه می کنم دیگر نمی فهمم منظور از این کلمه چیست. من هرگز جز آن نیستم که گمان می کنم هستم و این من همواره در تغییر است،به طوری که غالبا وجود صبح من ، وجود شبم را نخواهد شناخت اگر من نباشم تا این ها را به هم الفت دهم. هیچ چیزی جز خودم با خودم بیش تر متفاوت نخواهد بود . غالبا در تنهایی است که هیولای وجودم بر من جلوه می کند و من پیوستگی ذاتی خودم را در می یابم ، اما در آن هنگام گویی زندگی من کند می گردد و درنگ می کند و من واقعا از هستی باز می مانم.

دل من جز با محبت نمی تپد و من جز به وسیله ی دیگری و جز به نمایندگی از جانب او ، و می توانم بگویم جز با پیوند ، زندگی نمی کنم و تنها ، هنگامی به شدت احساس زندگی می کنم که از وجود خودم بگریزم و در جلد هر کسی که باشد فرو روم . و این قدرت ضد خود خواهی در عدم تمرکز در من چنان است که حس تملک را تبخیر می کند. چنین موجودی آن نیست که انسان برای همسری بر می گزیند."[2]

"چه تمایل ستایش آمیزی برای فداکاری طبعا در زن است. مردی را که دوست می دارد، غالبا برای او تنها مانند رخت آویزی است که عشق خود را بدان می آویزد"[3]



[1] - سکه سازان ،آندره ژید، حسن هنرمندی، نشر ماهی ص 90

[2] - همان ص 90

[3] - همان ص 117

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 18:33  توسط عبدالعلی عنایتی  |