<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کارگاه خرد</title>
<link>http://tdi.blogfa.com/</link>
<description>کتاب و ادبیات و فلسفه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 10 Dec 2009 10:48:19 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>جنایت و مکافات</title>
<link>http://tdi.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;جنایت و مکافات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فئودور داستایفسکی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مهری آهی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رادیون رومانوویچ راسکولنیکف دانشجوی فقیر شهرستانی برای نجات خود از فقر و بدبختی اندیشه ای را می پروراند که از نظر او باعث پیشرفت تمام کسانی شده است که در تاریخ مشهورند و از مردان نامی هستند. مقاله ای می نویسد ، آن را چاپ می کند ودر آن این سوال را مطرح می کند  &quot; می خواهم از تو سوالی جدی بکنم ......از یک طرف ، پیر زن احمق بیفکر ناچیز شرور بیماری  که به درد هیچ کس نمی خورد ،بلکه به حال همه کس مضر است و خودش هم نمی داند چرا زنده است ........و از طرف دیگر نیروهای جوان تازه ای بیهوده و بی پشتیبانی از بین می روند ، و از این قبیل هزارانند و همه جا فراوان ، صد ، بلکه هزار کار و نیت خیر را می توان با پول پیر زن که وقف دیر شده است اصلاح و عملی کرد صدها ، شاید هزاران وجود را می توان به راه راست هدایت نمود.دهها خانواده را از فقر و فساد و نیستی و بیمارستانهای بیماری های آمیزشی نجات داد ، و این همه را با پول او می توان کرد !او را بکش ، پولش را بردار ، اما به شرط آنکه به کمک آن بعد ها خود را وقف بشریت و کار اجتماعی کنی ... چه فکر می کنی ، یک جنایت ناچیز کوچک با هزاران کار نیک شسته نمی شود؟ به جای یک زندگی ، هزاران زندگی از فساد و خرابی نجات می یابند . یک مرگ و در عوض صد ها جان &quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref1&gt;[1]&lt;/A&gt;     راسکولنیکف از نظر خودش مسئله ی اخلاقی جنایت را حل کرده بود و حتی از نظر عقلانی کار خود را جنایت نمی دانست ولی نمی فهمید چرا همیشه چنین جنایت هایی  پنهان نمی ماند و جای پای جنایتکار آشکار می گردد و &quot; به نظرش آمد که اشکال عمده ی پنهان داشتن جنایت ،آنقدر وابسته به وسائل مادی نیست، بلکه بیشتر بستگی به خود جنایتکار دارد&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref2&gt;[2]&lt;/A&gt;  جنایتکارباید دارای آن چنان اندیشه ی قویی باشد که پس از جنایت عذاب نکشد. جنایتکار قبل از ارتکاب جنایت دچار نوعی ضعف عقل و اراده می شود و این ضعف تا مدتی بعد از جنایت هم ادامه دارد .اما سوال این است که آیا بیماری مولد جنایت است و یا خود جنایت همیشه همراه با حالتی شبیه به بیماری است.آنچه که باعث می شود راسکولنیکف دست به جنایت بزند در درجه ی اول فقر او نیست بلکه همین اندیشه است.و برای تحقق اندیشه ی خود دست به جنایت می زند .اما در عمل مرتکب دو جنایت می شود &quot;یکی با تصمیم و نقشه ی قبلی و با هدف بشر دوستی و خدمت به انسانهای نیازمند و دیگری به سبب شرایط غیر منتظره و غیر قابل پیش بینی و صرفا به منظور پنهانکاری در مورد عمل اول.&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref3&gt;[3]&lt;/A&gt; پیر زن نزولخواری را می کشد و چون خواهرش سر می رسد خواهرش را نیز می کشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک لبخند یک زندگی است راسکولنیکف که تمام دو روز بعد از جنایت را در هذیان و تب بسر می برد و در اوهام جنایت اسیر است در پایان روز دوم در خیابان وقتی مردم دائم الخمری را که چند روزپیش با اوآشنا شده بود می بیند که زیر چرخ کالسکه رفته و در حال مرگ است او را به خانه می رساند و مرد در نهایت تنگ دستی می میرد و در زمانی که کشیش فقط به دعا اکتفا می کند او تمام بیست روبل پول خود را به همسر مرد می بخشد و از خانه بیرون می آید و وقتی دختر ده ساله ی مرد به دنبال اوست تا آدرس او رابگیرد دختر دست در گردن او می اندازد نخست گریه می کند و بعد او را می بوسد و راسکولنیکف یک بار دیگر در عمق نا امیدی و هذیان و مرگ، لحظه ای به زندگی لبخند می زند . داستایفسکی مهارت تمام در خلق چنین صحنه هایی دارد .در دل هر قاتلی محبت و عشق به زندگی و زیبایی وجود دارد و در عمق وجود هر انسان نیکو کاری یک قاتل شریر. همین صحنه را دقیقتر وقتی راسکولنیکف به خانه ی سونیا می رود ترسیم می کند .راسکولنیکف پای سونیا را می بوسد  و می گوید &quot; من در برابر تو زانو نزدم،در برابر تمام رنج و عذاب بشری زانو زدم&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref4&gt;[4]&lt;/A&gt;  در پایان نیز وقتی زندگی خود را دوباره در عشق سونیا می بیندو عشق و ایمان به او زندگی دوباره می بخشد یک بار دیگر نیز زانوان سونیا را می بوسد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چرا انسان این همه رنج را تحمل می کند اگر خدا وجود دارد ، اگر قادر مطلق است و اگر خیر مطلق است.این همان استدلالی است که بعد ها مکی فیلسوف انگلیسی علیه خدا اقامه کرده است .می توان گفت تنها استدلالی که خدا ناباوران له اندیشه ی خود اقامه کرده اند مسئله ی شرور است چرا خداجلوی چنین رنجی را نمی گیرد .سونیا برای زندگی نا مادری و بچه هایش تن به خود فروشی می دهد و در برابر تمام رنجی که می کشد امیدش به خداست و به همین خاطر وقتی راسکولنیکف می گوید اگر خدا نباشد چه ؟ وحشت می کند و می گوید ساکت شوید و شما ارزش ندارید .خداوند همه کاری می تواند بکند .راسکلنیکف قاتل است و سونیا فاحشه هر دو حکم مرده را دارند و فقط ایمان است که می تواند آنها را نجات دهد .همچنانکه عیسی الیعازر را پس از چهار روز زنده کرد اینها را هم می تواند نجات دهد .ولذا به سونیا می گوید رستاخیز الیعازر را برای او از انجیل یوحنا بخواند .در برابر رنجی این چنین عظیم فقط ایمان است که می تواند نجات بخش باشد .داستایفسکی همیشه در جدال بین شک و ایمان است از یک طرف می پرسد که خدایی که قادر مطلق است چرا پیش از فساد و فاحشگی به داد سونیا نمی رسد و از طرف دیگر تمام امیدش به این است که ایمان روح سونیا  رانجات بخشد و لذا این سوال را از کتاب مقدس مطرح می کنداگر این شخص-مسیح- چشمان کور را بینا می کند چرا نتوانست امر کند که این مرد نمیرد؟انسان با آزادی سقوط و یا هبوط می کند و پس از سقوط و یا هبوط است که خداوند به وظیفه ی خود عمل می کند .هر انسان گناهکاری هر چه قدر که سقوط کرده باشد اگر ایمان داشته باشد نجات خواهد یافت.این مطلبی است که بارها داستایفسکی تکرار می کند به خصوص در پایان برادران کارامازف می گوید اگر کسی حتی یک خاطره از کودکی خود داشته باشد نجات خواهد یافت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آیا جنایت وجود دارد ؟داستایفسکی نخست نظر سوسیالیست ها را بیان می کند که جنایت به نظر آنها نتیجه ی &quot;ظلم اجتماع&quot; است . و اگر جامعه وضع طبیعی داشته باشد جنایتی وجود نخواهد داشت. و نظر دیگر اینکه محیط باعث جنایت می شود. داستایفسکی معتقد است اگر این گونه باشد آزادی و اختیار و اراده از انسان سلب خواهد شد و این دقیقا نفی خود انسان خواهد بود.و نظریه ی فایده گرایی که در آن زمان خیلی شهرت داشت را هم نمی پذیرد چون منجر به نسبی گرایی خواهد شد که هر جنایتی توجیه پذیر خواهد بود. اما راسکولنیکف مدعی است که مردم را می توان به دو دسته تقسیم کرد مردم عادی که اسیر زندگی روزانه ی خویشند وهیچ حقی برای ارتکاب جنایت ندارند و اگر مرتکب شدند باید مجازات شوند و دسته ی دوم که مردم غیر عادی و یا از خواص هستند و به آینده می اندیشند و یا آینده را می سازند و در حال زندگی نمی کنند ، و نمی توانند تن به زندگی مذلت بار بدهند ،حق دارند یا موظفند و یامجازند که برای پیش برد اهداف خود دست به جنایت بزنند یعنی اگر مانعی وجود داشت آن را بردارند .هدف وسیله را توجیه می کند.البته این افراد مثل نوابغ بسیار کم هستند و در هر چند هزار میلیون نفر یکی پیدا می شود.اشکال این است که چگونه می توان مردم غیر عادی را از مردم عادی تشخیص داد ؟ و چگونه می توان فهمید که این جنایت حتما می بایست صورت بگیرد ؛و اگر همان فرد غیر عادی اشتباه کرده باشد چه ؟آیا دو باره می تواند زندگی را به مقتول باز گرداند. داستایفسکی مدعی است برای کارهای بزرگ هر کس باید مستقلا و آزادانه تصمیم بگیرد و اجازه ی این کار یعنی جنایت را به وجدان طرف می سپارد .و این وحشتناکتر از اجازه ی قانونی است .و از نظر او اگر اشتباهی صورت گرفت مجازات خواهد شد .اما وجدان این شخص چه خواهد شد ؟ او می گوید وجدان او رنج می کشد و این خود مجازات بیش از اعمال شاقه برایش است .جنایتکار غیر عادی که ناچارا جنایت می کند رنج هم می تواند بکشد &quot; مردم واقعا بزرگ ، به نظر من باید در دنیا غم را بزرگ احساس کنند.&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref5&gt;[5]&lt;/A&gt;آیا خود داستایفسکی حاضر است دست به جنایت بزند ؟او خود می گوید چون جای نوابغ و افراد غیر عادی نیست نمی تواند بگوید که چگونه رفتار می کرده است.او ضعیف است.&quot;آیا راسکولنیکف بدین دلیل ناکام می ماند که ضعیف است ؟ یابه این دلیل که آدمیزاد گوهری روحی داردکه مانع از آن می شود که بتواند در جایگاه ابر مرد غیر اخلاقی به آرامش خاطر غایی دست یابد؟&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref6&gt;[6]&lt;/A&gt; آیا نابغه ی داستایفسکی همان ابر مرد نیچه است .نیچه چه مقدار از داستایفسکی متاثر است ؟راسکولنیکف خواستار اعمال قدرت بر دیگران است در صورتی که ابر مرد نیچه &quot; خواستار انتخاب و عمل بر وفق ارزشهای خویش است تا بتواند تواناییهایش را به نهایت درجه بپروراند.&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref7&gt;[7]&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راسکولنیکف پس از انجام جنایت می بیند آن مقدار پولی که انتظار داشت نتوانست بدست آورد و این یعنی اینکه نمی تواند مثل خواص باشد و آرزوی خود را بر باد رفته می بیند .به همین خاطر بر سر یک دو راهی قرار می گیرد از یک طرف برای رسیدن به آرزوهای بزرگ حق داشت پیر زن شپشوی نزولخوار را بکشد و از طرف دیگر با این جنایت به آرزوی خود نمی رسد باید اعتراف کند و مجازات شود .و این همان رازی است که بازرس می فهمد و به او فرصت می دهد تا خود اعتراف کند. مانند شب پره ای که دور شعله ی شمعی می چرخد و هر لحظه دایره تنگتر وتنگ تر می شود تا اینکه یک راست توی دهان بازرس خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راسکولنیکف از سونیا می پرسد توطئه ای که پیتر پترویچ لوژین چیده و تو را متهم به دزدی کرده است و ما جلویش را گرفتیم اگر موفق می شد و شما و خانواده ی تان را نابود می کرد آیا به نظر تو می توان او را کشت  یعنی بین نابودی شما و خانواده ی تان و لوژین کدام یک باید بمیرند ؟ سونیا در پاسخ می گوید من نمی دانم یعنی &quot; من که خواست خداوند را نمی توانم بدانم &quot; &lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref8&gt;[8]&lt;/A&gt; و راسکولنیکف در جواب می گوید اگر خواست خداوند بمیان آید کاری نمی شود کرد.به عبارت دیگر اگر خدا وجود داشته باشد هیچ جنایتی مجاز نخواهد بود .در اینجاست که او به جنایت خود اعتراف می کند و به پاسخ سوال خود می رسد .خواست خداوند است که انسان و یا بعضی از انسانها رنج بکشند .و ما حق نداریم مرتکب قتل شویم تا این رنج ها را به پایان بریم.تنها راه رستگاری برای انسان رنج کشیدن است آنچه که راسکولنیکف را وادار به اعتراف می کند شواهد و بازجویی های روانشناسانه ی بازرس نیست بلکه ایمان سونیا است .ایمانی خالص بر خواسته از رنج یک انسان .لذا سونیا به او می گوید &quot; چه بلایی سر خود آورده اید ....اکنون هیچکس بدبخت تر از تو در دنیا نیست! ...و من به دنبالت روان خواهم شد ....به اتفاق تو به زندان با اعمال شاقه خواهم رفت&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref9&gt;[9]&lt;/A&gt; راسکولنیکف برای سونیا شرح می دهد که چرا پیر زن را کشت و چرا پیر زن نزول خوار پیش او به اندازه ی یک شپش هم نمی ارزید.&quot; کسی که عقلا و روحا محکم و قوی باشد ، آن کس بر آنها مسلط خواهد بود !کسی که جسارت زیاد داشته باشد ، آن کس در نظر آنان حق حواهد داشت . آن کس که امور مهم را نادیده بگیرد ، بر آن تف بیندازد، او قانونگذار آنان است .کسی که بیشتر از همه جرات کند ،او بیش از هر کس دیگری حق دارد !تا به حال چنین بوده است و بعد ها نیز چنین خواهد بود.... من آن وقت پی بردم که قدرت فقط نصیب کسانی می شود که جرات کنند خم شوند و آن را به دقت بگیرند&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref10&gt;[10]&lt;/A&gt; اما برایش این سوال مطرح می شود که اگر اینگونه است پس چرا تا کنون احدی جرات نکرده است چنین کاری کند و چنین جراتی را به خرج دهد و خم شود و آن میوه ی ممنوعه را بگیرد ؟ و اگر هم کسی چنین کاری کرده چشم بسته مرتکب شده است و نه عاقلانه .راسکولنیکف چون عاقلی زرنگ پی این کار رفته و همین او را خرد کرده است .انسان برای کسی شپش است که فکر نمی کند  نه برای انسان عاقل.راسکولنیکف جنایت رابه خاطرمادروخواهرش و به خاطر پول و یا چیز دیگرمرتکب نشده است بلکه فقط به خاطر این بوده است که بداند آیا &quot; من هم مانند همه ی مردم شپش هستم یا انسانم؟ آیا من می توانم از حد معین تجاوز کنم ، یا نمی توانم ؟ آیا جسارت این را دارم که خم شوم و آنچه می خواهم بر دارم ، یا نه؟ آیا موجود ترسو و بزدلم یا صاحب حق و اختیار هستم ...&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref11&gt;[11]&lt;/A&gt; و آن وقت برای آزمایش خود پیر زن را کشت .حال که آزادانه مرتکب جنایت شد پس باید تاوان عملش را بدهد.سونیا می گوید برای این که از این رنج خلاص شوی باید با صدای بلند اعتراف کنی و تن به زندان با اعمال شاقه دهی و قبول رنج و عذاب کنی وزانو بزنی و زمین را ببوسی و بدین وسیله گناه خود را بشویی و پاک کنی .و اگر چنین نکنی زندگی نخواهی کرد و یک عمر باید عذاب بکشی و جانت به لب خواهد رسید.به جای این کار بهتر است که اعتراف کنی وهم چون عیسی صلیب خویش بر دوش کشی .رنج بکش تا رستگار شوی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راسکولنیکف تصوری که قبل از عمل داشت به نظرش آسان می آمد برای ابر مرد قوانین اخلاقی رایج هیچ ارزشی ندارد و این قوانین نمی تواند او را پایبند کند و اگر از نظر فایده گرای در نظر بگیریم چه اشکال دارد پیر زن شپشویی کشته شود و هزاران نفر نجات یابند.آیا می شود بنایی چنین باشکوه را بر شالوده ی جنایت بنا کرداو این سوال را بار دگر در برادران کارامازف نیز مطرح می کند .&quot; خیال کن در کار آفریدن اساس سرنوشت هستی ، با این هدف که در پایان آدمیان را سعادتمند سازی و عاقبت به آنان صفا و آرامش بدهی ، اما لازمه اش این باشد که یک موجود ریز نقش را تا پای مرگ شکنجه بدهی و آن بنا را بر شالوده ی اشکهای قصاص نشده ی او بنا کنی ، آیا می پذیری که بنا را با آن شرایط پی بریزی ؟ یالله بگو ، حقیقت را بگو.&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref12&gt;[12]&lt;/A&gt; راسکولنیکف از آنجایی که خود را آزاد می داند وارد عمل می شود اما به قول نیچه&quot; اندیشه چیزی است و عمل چیزی دیگر و تصور عمل چیزی دیگر : چرخ علیت میانشان نمی گردد. تصورّی این مردِ شوریده رنگ را شوریده رنگ ساخت .آن گاه که دست به کار شد توان ِ کار ِ خویش را داشت .اما چون کرده شد تاب تصور – اش را نداشت &quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref13&gt;[13]&lt;/A&gt;تصور بعد از عمل و اندیشه هایی که پس از عمل ذهن او را مشغول می کند هر دو اصل بنیادی اندیشه اش را رد می کند و راسکولنیکف سقوط می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمونه ی کامل مردی که نتیجه ی منطقی ابر مرد وهم فایده گرایی است سویدریگایلف است. یکی از شخصیت هایی که تقریبا از نیمه ی داستان داستایفسکی وارد ماجرا می کند.مرد عیاش قاتلی که حتی به زن خود هم رحم نمی کند و به خاطر هرزگی هیچ حد و مرزی ندارد.نمونه ی کامل عشرت طلبی . اما وقتی با مقاومت دونیا خواهر راسکولنیکف مواجه می شود با اینکه از نظر مادی وضعش خوب است خود کشی می کند. چرا چون انسانی مانند سونیا را در برابر خود ندارد آنچه که باعث می شود راسکولنیکف خودکشی نکند ایمان سونیا است .سونیا به او می گوید برای اینکه پاک شود راهش خودکشی نیست راهش رنج کشیدن است و اینکه خاک شهرش را ببوسد و عذر بخواهد و با صدای بلند بگوید که قاتل است صلیب چوبی که سونیا به گردن او می اندازد نشان به دوش کشیدن رنج تمامی انسان ها است .وقت در کلانتری می فهمد که سویدریگایلف خود کشی کرده است و او یکی از کسانی بود که جریان را می دانست و می توانست او را لو بدهد و اکنون در میان نیست بر می گردد ولی وقتی جلوی کلانتری سونیا را می بیند دو باره بر می گردد و اعتراف می کند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در سیبری نیز تا مدتها نمی توانست با خود کنار بیاید و فکر می کرد مردان بزرگ وقتی کاری می کنند دیگر اعتراف نمی کنند .کار او اشتباه نبوده است بلکه اشکال در این است که او نمی توانست از کنارش به راحتی نوابغ رد شود .آیا اگر او به جنایت فکر نمی کرد و آن را برای اجرای برنامه های خود لازم می دانست و بعد پول را می گرفت و زندگی مرتبی راه می انداخت و به اهداف خود می رسید آیا باز هم مردم او را سرزنش می کردند و به سیبری می فرستادند.اکنون آمده است در سیبری چه کند هشت سال رنج را برای چه تحمل کند چرا نتوانسته است رازش را نگه دارد؟چرا مانند سویدریگایلف خودکشی نکرده است ؟ با این افکار در گیر است که بیمار و در بهداری زندان بستری می شود اما روزی که حال او بهتر می شود و بر می خیزد و از پنجره ی زندان میبیند که سونیا جلوی در بهداری ایستاده است دگرگون می شود. اگر چه به اواجازه ی ملاقات نمی دهند اما می خواهد به او نزدیکتر باشد و به همین خاطر مریض می شود عاشقش می شود و این عشق و ایمان سونیا است که او را نجات می دهد و حالا می تواند به راحتی هشت سال زندان را تحمل کند .سونیا او را زنده کرده است هم چنانکه عیسی الیعازر را بعد از مرگ زنده کرده است. آیا عشق باعث رستگاری است؟حتی اگر عشق زمینی باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; راسکولنیکف بسرعت نگاهی به سونیا افکند چیزی نگفت اما چشمانش را بر زمین دوخت . ....چه پیش آمد ، خود راسکولنیکف هم نمی دانست ؛ اما ناگهان گوئی چیزی او را از جا بلند کرد و به پای سونیا افکند.می گریست و زانوان سونیا را در آغوش گرفته بود .....می خواستند با هم صحبت کنند اما نمی توانستند . اشک در دیدگانشان حلقه زده بود . هر دو بیرنگ و نحیف بودند ، اما در این چهره های بیرنگ بیمار، پرتوئی از آینده ای نو و زندگانی تازه ای می درخشید ، هر دو آنان را عشق احیا کرده بود ، قلب هر یک برای دیگری سرچشمه ای لایزال از زندگی بود.&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref14&gt;[14]&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;BR clear=all&gt;
&lt;HR width=&quot;33%&quot; SIZE=1&gt;

&lt;DIV id=edn1&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn1&gt;[1]&lt;/A&gt;  - جنایت و مکافات ، فیودور داستایفسکی ، مهری آهی ، ص 115&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn2&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn2&gt;[2]&lt;/A&gt; - همان ص 123&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn3&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn3&gt;[3]&lt;/A&gt;  - داستایفسکی آثار وافکار ، کریم مجتهدی ، هرمس ص 60&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn4&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn4&gt;[4]&lt;/A&gt; - جنایت و مکافات ص 476&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn5&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn5&gt;[5]&lt;/A&gt; - همان 394&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn6&gt;
&lt;P&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn6&gt;&lt;/A&gt;- داستایفسکی جدال شک وایمان، ادوارد هلت کار، خشایار دیهیمی ص 197[6] &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn7&gt;
&lt;P&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn7&gt;&lt;/A&gt; - فلسفه ی داستایفسکی ، سوزان لی اندرسون، خشایار دیهیمی ص 118[7] &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn8&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn8&gt;[8]&lt;/A&gt; - جنایت و مکافات 595&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn9&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn9&gt;[9]&lt;/A&gt; - همان 601&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn10&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn10&gt;[10]&lt;/A&gt;  - همان 609&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn11&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn11&gt;[11]&lt;/A&gt;  - همان 611&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn12&gt;
&lt;P&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn12&gt;&lt;/A&gt; - برادران کارامازوف ، داستایفسکی ، صالح حسینی ص 328 [12] &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn13&gt;
&lt;P&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn13&gt;&lt;/A&gt;- چنین گفت زرتشت ، فریدریش نیچه ، داریوش آشوری ، ص 50[13] &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn14&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn14&gt;[14]&lt;/A&gt;  - جنایت و مکافات 789&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 10:48:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tdi&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>tdi</dc:creator>
<guid>http://tdi.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همزاد</title>
<link>http://tdi.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;همزاد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فئودور داستایفسکی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناصر موذن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همزاد بابیدار شدن یاکف پتروویچ گولیادکین ، کارمند دون پایه ی دولت شروع می شود.کارمند عادیی که از اسناد اداری نسخه برداری می کند .نماینده ی کارمندی فقیر در سن پترزبورگ قرن نوزده .گولیادکین به مهمانی جشن تولد دختر رئیس کل خوددعوت شده است و چون به دختررئیس کل گوشه ی چشمی هم دارد خود را می آراید و برای خدمتکارش لباسی آبرومند فراهم می کند وکالسکه ای را برای یک روز اجاره می کند.اما دو دل است چون نمی داند همانی که باید باشد هست یا نه.فکر می کند بیشتر از حد و اندازه ی خود پا را دراز کرده است وهم چنین به خاطر ترسی است که از همکاران خود داردچون همیشه دلنگران جلب رضایت دیگران است .ترسو است ، شایعه پرداز است و تقصیر شکست های خود را به گردن دیگران می اندازد و....در راه چند تن از همکاران خود را می بیند اما خود را در کنج کالسکه مخفی می کند اما از بد حادثه کالسکه ی رئیس او از کنارش رد می شود و رئیسش او را می نگرد ،ولی این بار در کالسکه هیچ جایی برای مخفی شدن نیست .واز آنجایی که دو دل است و شخصیت ثابتی ندارد نمی داند چه کار کند .آیا عادی با او سلام وعلیکی کند&quot;و یاوانمود کنم که این من نیستم ، بلکه یک کسی است که به طور فوق العاده شبیه من است &quot; . &lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref1&gt;[1]&lt;/A&gt;  نمی داند چه کند .او دلش می خواهد شان و منزلت اجتماعی اش نادیده گرفته نشوداما احساس می کند مردم آن نظری را که باید نسبت به او داشته باشند ، ندارند. دکترش به او گفته بود: شما باید تمام زندگیتان را از ریشه اصلاح کنید ، و به یک معنی شخصیت تان را تماما زیر و رو کنید.تا در حقیقت به من واحد خود برسید.گولیادکین با چنین وضعیت روحی به مهمانی می رود اما به خاطر حرف هایی که در باره ی حامی خود گفته بوداو را راه نمی دهند و عذر او را می خواهند ، تحقیرش می کنند و بیرونش می اندازند.او با ناراحتی بر می گردد و به سمت خانه حرکت می کند اما ناگهان در راه می ایستد کالسکه را مرخص می کند به خدمتکار خود می گوید که به خانه بر گردد و خود دزدانه دو باره به مهمانی بر می گردد.و روی پاگرد پلکان عقبی خانه ی میزبان می ایستد و همه چیز را نظاره می کند و کم کم از راه پشتی وارد مجلس می شود .و به سمت کلارا اولسوفیونا می رود و در حین رفتن آنقدردر تشویش است که پای مستشار را لگد می کند و روی لباس بانویی پا می گذارد و به مردی تنه می زند و...و وقتی هم که در برابر کلاراقرار گرفت و خواست چیزی بگوید گیر کرد و سرخ شد و گیج شد و....وسر انجام با وضع مضحکه ای او را بیرون انداختند.و در خیابان در میان برف و بوران منظر مردی را پیدا کرده است که &quot; آرزو می کند از خویشتن پنهان شود و بگریزد&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref2&gt;[2]&lt;/A&gt; و به چنان عمقی از نا امیدی رسید که همه چیز را فراموش کرده است.او دیگر نمی توانست با این من تحقیر شده زندگی کند  وعزت نفس خود را از دست داده است.و در همین هنگام به نظرش رسید که &quot; کسی درست در کنار او ایستاده بوده، و آرنجهایش نیز به نرده ها بوده ، و عجیب اینکه حتی با او صحبت کرده است- تندتند، نامنظم و جمعا نه چندان مفهوم.&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref3&gt;[3]&lt;/A&gt; خلاصه آنکه در شبی چنین وحشتناک همزاد خود را می یابد.یک گولیادکین دیگر.در حقیقت او دارای دو من شد .گسستی در شخصیت او به وجود آمد یکی حقیقی و انسانی و آنچنان که خود آرزو می کند و دیگری منی که در اجتماع حقیر است. از آنجایی که این هر دو من یک تن هستند گولیاد کین دوم نیز در همان اداره و در همان پست کار می کند . همزاد به عنوان کارمند جدید وارد اداره شده و روبروی گولیادکین نشسته ومشغول کار می شود.همزاد همان گولیادکینی است که او آرزو دارد باشد . همزاددر ابتدا با او همراهی می کند اما بعد  نماد خصلت های بدی است که گولیادکین از آن نفرت دارد&quot;اوآدمیست سبکسر و حیوان صفت. اوآدمیست هرزه. آدمیست متملق و کاسه لیس .او آدمیست اوباش .آدمیست رذل&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref4&gt;[4]&lt;/A&gt;.گولیادکین کم کم با او وارد گفتگو شد.با او هم اتاق و هم سفره شد و از زبان او تمام بدبختی و رنج هایی را که کشیده بود بیان کرد.جالب این است که وقتی صبح فردا گولیادکین از خواب بر می خیزد و سراغ همزاد خود را می گیرد خدمتکار او پتروشکا می گوید ارباب از خانه بیرون رفته است یعنی همزاد را ارباب خود می داند.تمام ترس او درهمین است که مردم این دو گولیادکین را قاتی کنندو نتوانند بین هرآندو فرق بگذارند .همزاد وانمود می کند که کار را به نحو احسن انجام می دهد، لذا ترفیع می گیرد دراداره جای خود را پیدا کرده است و دیگری و یا در حقیقت همان من حقیقی، نماد کارمند پستی می شود که با همکاران خود دائما دعوا می کندجایگاه خود را در اداره از دست می دهد و روز به روز منفورتر می شود . رفتارناشایستی نسبت به بانویی جوان وشرافتمند و عفیف دارد و بانوی دیگری را اگر چه که فقیر است توهین می کند و پتروشکای خدمتکار را اخراج می کند و سرانجام از اداره اخراج می شود . وقتی با نوکر خود درگیری لفظی پیدا می کند و از پتروشکا می پرسد که کجا بوده است، پتروشکا در جواب می گوید که پیش مردمانی بوده است که محترم و شریف اند و قلابی زندگی نمی کنند و همزاد هم ندارند .آنها همزاد ندارند و وجود آنها توهین به خداوند و انسانهای شریف نیست.خواب آشفته ای می بیند در خواب درشکه چی به او می گوید یک انسان خوب سعی می کند شرافتمندانه زندگی کند، نه باری به هر جهت ، و هرگز همزادندارد.گرفتاری گولیادکین آغاز می شود کشمکش بین دو من سر انجام او را دیوانه می کند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داستایفسکی مدعی است که هر انسانی از من های متفاوتی تشکیل شده است و یا دست کم دو تا هست و یا دردرون هر کس تمنا ها و خصلت هایی است که با یکدیگر در نبردند و انسان باید توان خود را به کار گیرد تا به من واحد برسد،و یا تلاش خود را به کار گیرد تا این تمایلات متضادی که در درونش هست را سازگار کند وجهان خود را بسازد. گولیادکین از انجام چنین کاری عاجز است .گولیادکین نمی تواند به من واحد برسد این گولیاد کین همزاد است که رنگ واقعی می گیرد چرا که خویشتن او غایب شده است .&quot;در اینجا مردی هست که تسلط بر خویشتنش را دارد از دست می دهد ، خویشتنش از او غایب شده ، دارد برای همیشه محو می شود.&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref5&gt;[5]&lt;/A&gt; همزاد که حقیقی تر از من حقیقی شده است او را دو باره به جشن خانه ی مستشار می برد و سر انجام  کارش به تیمارستان می کشد .&quot; آقای گولیاد کین کاملا به وضوح احساس کرد و دریافت که آنها او را آدمی می پندارند که در واقع نیست،نه آن طور که شایسته است.&quot; وقتی که او را سوار کالسکه ای می کنند که به تیمارستان ببرند همزاد او را همراهی می کند و کمکم محو می شود.یعنی آن منی که باید در اجتماع باشد و کار کند و محترم باشد دیگر وجود ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; همزاد(1846) دومین رمان داستایفسکی است که پس از مردمان فقیر منتشرشده است و آن چنان که باید پسند منتقدین قرار نگرفته است&quot;نقد بلینسکی بر همزاد این بود که واقعا رئالیستی نیست&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref6&gt;[6]&lt;/A&gt; از نظر بلنیسکی یک چنین کارمندی که می تواند آبرومندانه زندگی کند چرا دیوانه شود؟اما داستایفسکی جلوتر از منتقدین خود است حتما اینطور نیست که جامعه چقدر انسان را تحت فشار قرار می دهد بلکه از این منظر می شود نگاه کرد که خود انسان گاهی از خود چه انتظاری دارد و وقتی آن انتظاراتی که ازخود دارد برآورده نشد دچار گسست ذهنی می شود و آنگاه ذهن یک من دیگری را می سازد تا آن انتظارات را بر آورده کند. البته بعضی ایراداتی که بر رمان او گرفته اند را نیز خود داستایفسکی قبول داشت &quot;حالت بلاتکلیفی در پرداخت موضوع ،گرایش به حرکت آونگی میان حالت جادویی و حالت آسیب شناختی،بر سر تاسر اثر حکمفرماست.همین ناهماهنگی ، و نیز طولانی بودن غیر لازم اثر و شیوه گری ملال آور است که همزاد را اثری کاملا ناموفق کرده است.&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref7&gt;[7]&lt;/A&gt; اما داستایفسکی تا آخر عمرش مدعی بود که ایده ی درخشانی را مطرح کرده و هیچگاه ایده ای جدی تر از این به ادبیات عرضه نکرده ،اگر چه که فرم داستان ناموفق بوده است .داستایفسکی چند بار،چه پیش از سیبری و چه بعد از آن،می خواست رمان را باز نویسی کند اما هیچگاه موفق نشده است. &quot; بدون شک ، داستان همزاد ، با اینکه یکی از اولین آثار اوست و از لحاظ ادبی ، ارزش کمتری از نوشته های دیگر او دارد ، در عوض اثر خوبی برای شناخت فضای ذهنی داستایفسکی هنگام خلق آثارش است&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref8&gt;[8]&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;BR clear=all&gt;
&lt;HR width=&quot;33%&quot; SIZE=1&gt;

&lt;DIV id=edn1&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn1&gt;[1]&lt;/A&gt; - همزاد ، فیوور داستایفسکی ، ناصر موذن ، ص13&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn2&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn2&gt;[2]&lt;/A&gt; - همان ص 73&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn3&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn3&gt;[3]&lt;/A&gt; - همان ص 75&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn4&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn4&gt;[4]&lt;/A&gt; - همان ص 153&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn5&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn5&gt;[5]&lt;/A&gt; - همزاد ص 250&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn6&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn6&gt;[6]&lt;/A&gt; - فلسفه داستایفسکی ، سوزان لی اندرسون ، خشایار دیهیمی ، ص 81&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn7&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn7&gt;[7]&lt;/A&gt; - داستایفسکی جدال شک وایمان ، ادواردهلت کار ، خشایار دیهیمی ، ص 43&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn8&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn8&gt;[8]&lt;/A&gt; -  داستایفسکی آثار و افکار ، کریم مجتهدی ص 2&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 17:01:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tdi&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>tdi</dc:creator>
<guid>http://tdi.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ارزش هستی</title>
<link>http://tdi.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>.&quot; خیال کن در کار آفریدن اساس سرنوشت هستی ، با این هدف که در پایان آدمیان را سعادتمند سازی و عاقبت به آنان صفا و آرامش بدهی ، اما لازمه اش این باشد که یک موجود ریز نقش را تا پای مرگ شکنجه بدهی و آن بنا را بر شالوده ی اشکهای قصاص نشده ی او بنا کنی ، آیا می پذیری که بنا را با آن شرایط پی بریزی ؟ یالله بگو ، حقیقت را بگو.&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref1&gt;[i]&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;BR clear=all&gt;
&lt;HR width=&quot;33%&quot; SIZE=1&gt;

&lt;DIV id=edn1&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn1&gt;[i]&lt;/A&gt; - برادران کارامازوف ، داستایفسکی ، صالح حسینی ص 328&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 19:16:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tdi&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>tdi</dc:creator>
<guid>http://tdi.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کتاب</title>
<link>http://tdi.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&quot; خواندن کتاب و صحافی کردن آن دو مرحله ی متمایز رشد جامعه است،آن هم دو مرحله ی مهم ! اول مردم به خواندن کتاب عادت می کنند.همین پیدا شدن عادت به خواندن،قرن ها وقت لازم دارد.در این دوره با بی مبالاتی با کتاب رفتارمی کنند و آن را با خشونت به گوشه ای می اندازند زیرا آن را چیزی نمی دانند که قابل توجه باشد.کتاب را زمانی صحافی می کنند که به آن احترام بگذارند.یعنی وقتی که نه فقط ازمطالعه ی آن لذت ببرند بلکه به آن اهمیت بدهند.&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref1&gt;[1]&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;BR clear=all&gt;
&lt;HR width=&quot;33%&quot; SIZE=1&gt;

&lt;DIV id=edn1&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn1&gt;[1]&lt;/A&gt;  - شیاطین ، داستایفسکی ، سروش حبیبی ، ص 784&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 19:01:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tdi&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>tdi</dc:creator>
<guid>http://tdi.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جاده انقلابی</title>
<link>http://tdi.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;جاده انقلابی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کارگردان : سام مندس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بازیگران: کیت وینسلت و لئو ناردو دی کاپریو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جاده ی انقلابی فیلمی است در باره ی زوج جوانی در ده ی میانی قرن بیستم در آمریکا . زوج جوانی که تمام شرایط یک زندگی خوب را دارا هستند اما زن خانواده احساس می کند که این زندگی اونی نبود که آنها می خواستند البته مرد زندگی نیز چنین است اما مرد به این زندگی تن داده است و یا بهتر بگویم واقعیت را پذیرفته است اما زن در رویا زندگی می کند ، و برایش ته این زندگی از همین الان معلوم است و این چیزی است که منجر به یاس می شود .زن در زندگی خودش یکنواختی و یاس را احساس می کند و این چیزی است که اون دوست ندارد .اگر جه که همه افسوس زندگی آنها را می خورند . زن برای گریز از این رندگی با دیدن عکس های  شوهرش در پاریس به این فکر می کند که چه اشکالی دارد که به پاریس بروند و رویا های خود را در آنجا تحقق ببخشند . زن کار می کند و مرد به مطالعه و زندگی دلخواه خود می رسد .زن ایده را با همسرش مطرح می کند و در نهایت موافقت او را جلب می کند تصمیم قطعی می گیرند .همکاران و همسایه ها را در جریان سفر خود قرار می دهند آنها دلشان برای چنین زندگی لک زده است اما جرات و جسارت انجام چنین کاری را ندارند و یا به عبارت دیگر به واقعیت تن داده اند .اما با این وجود این یاس و دلمردگی را درک نمی کنند لذا وقتی که  با دوست خانوادگی شان در میان می گزارند آنها تعجب می کنند اگر چه که مرد همسایه عاشق زن است و دوست ندارد که آنها مهاجرت کنند اما این یاس و درماندگی را نمی فهمد .چیزی که پسر دیوانه ی همسایه ی دیگرشان می فهمد .&quot;خیلی از مردم مایوس هستند ولی هنر می خواهد  تا یاس رو متوجه بشی&quot; چیزی که زن بر خلاف مرد عمیقا درک می کند . در همین هنگام به مرد در شرکت کاری با پول بیشتر پیشنهاد می شود و در ضمن مرد با دختری در شرکت آشنا می شود و روی هم می ریزد . دو چیز مانع تحقق این آرزو می شود یکی پول و دیگری حاملگی زن و همین چیزی است که زوج جوان خوشبخت را از هم جدا می کند زن وقتی می بیند به آرزو های خود نمی رسد به مرد خود خیانت می کند و دیگر مردش را دوست ندارد و با او نمی خوابد مرد خبر ندارد  در زیر این لایه ی آرام زندگی چه طوفانی در راه است .بار دیگر پسر دیوانه ی همسایه به منزلشان می آید و وقتی متوجه می شود که آنها نمی روند عصبانی می شود و چون می داند که مرد بچه را بهانه ی این کار کرده است به شدت به مرد توهین می کند که چرا حاضر نیست رویای زن خود را تحقق ببخشد و چرا حاضر است به این زندگی لعنتی تن در دهد .پایان تراژیک فیلم گویای زندگی تراژیک انسان است .چرا انسان ها در زندگی شان بعد از اینکه به همه چیز رسیده اند دقیقا به این نتیجه می رسند این آن چیزی نیست که می خواسته اند ؛به خصوص در میانسالی چنین اندیشه هایی به شدت زندگی را تهدید می کند .چرا از دل چنین آرامشی به نحو پارادوکیسکال سیری و دل زدگی از زندگی حاصل می شود ؟ .پاریس کجاست ؟ قطعا مکان خاصی نیست چون مرد همسایه می گوید من پاریس بودم ولی زن می گوید آنجایی که تو بوده ای پاریس نبوده است. چراانسان در جستجوی نا کجا آباد است؟چرا ما به جای اینکه به واقعیت تن دهیم رویا هامان را بیشتر دوست داریم و حتی رویاهامان را حقیقی تر از واقعیت می دانیم و حاضریم زندگی مان را ویران کنیم .؟ آیا حق با مرد است که واقعیت را پذیرفته یا با زن که در پی تحقق رویاهای خویش است .؟ به کاری مطمئن دل بندیم و یا در پی تحقق آرزوهایمان باشیم؟آیا به دنبال رویا رفتن زندگی تراژیکی را برایمان رقم خواهد زد؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 12:45:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tdi&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>tdi</dc:creator>
<guid>http://tdi.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پدران و پسران </title>
<link>http://tdi.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;پدران و پسران &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ایوان تورگنیف &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مهری آهی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ایوان تورگنیف از نویسندگان مشهور روسیه در قرن نوزدهم بوده است و یکی از مشهور ترین رمان های او پدران و پسران است که اختلاف بین نسلها، کارگر و کار فرما ، ارباب و دهقان، زن و مرد، انقلابی و محافظه کار را در جامعه ی روسیه در قرن نوزده نشان می دهد .بازارف قهرمان داستان پزشک جوانی است که به هیچ اصلی پایبند نیست و باصطلاح آن زمان روسیه &quot;نیهیلیست &quot; است آدمی سر زنده ، مغرور و علم گراست خود را طبیعی دان می داندودرهر جا که سکونت می کند به دنبال شناخت سازوکار بدن حیوانات است. با دوستش به دیدن خانواده ی او می روند و او صبح ها قورباغه را تشریح می کند  و در سر سفره ی ناهار یا شام با پدر و عموی دوستش به بحث می نشیند و همه چیز را انکار می کند  و همه چیز و همه کس را دست می اندازد .ایمان و عشق را باسادگی تمام به تمسخر می گیرد و هر بار که عاشق می شود خود را نیز مسخره کرده و فکر می کند که رمانتیک شده است. زندگی را جدی می گیرد و می خواهد زمین و زمان را تغییر دهد .اصلا فکر نمی کرد که زندگی نیز می تواند با اوشوخی کند شوخی ای که برای او گران تمام شده است . آدمی که می خواست قهرمان روسیه باشد با همه چیز سر جنگ داشت در هنگامی که جسد مردی را که در اثر تب حصبه مرده بود کالبد شکافی می کرد دست خودش را می برد و به آسانی بدن او آلوده می شود و خود پس از چند روز در اثر تب می میرد. در هنگام مرگ از پدرش می خواهد به دنبال زنی بفرستد که دوسش داشته است اما با غرور تمام نمی خواست آن را بپذیرد و خانم آنا سر گیونا  بر بستر مرگ او حاضر می شود و بر خلاف آنچه که بازارف به شدت از آن پرهیز داشته است زندگی و مرگش رمانتیک و تراژیک می شود و حتی می پذیرد که کشیش برای او که در حال احتزار است مراسم مذهبی را آنجام دهد اگر چه که با طنزی می گوید بخ پدرش می گویید&quot; تو و مادرم از ایمان قوی خود استفاده کنید و کمک طلبید ...موقع خوبی است که آنرا بمورد امتحان بگذارید &quot; (ص 337)او مسیحیت و فلسفه ی رواقی را برای تسلی خاطر بازماندگان مفید می داند. بازارف بدون اینکه کوچکترین تغییری در روسیه انجام دهد و یا هیچ یک از افکار خود را به مرحله ی اجرا گذارد می میرد. به دوستش که عاشق دختری شده و می خواهد با او ازدواج کند و به تعبیر او جوجه ای که مرغ شده است می گوید &quot; تو برای زندگی تلخ و بی نمک ، یعنی زندگی منفرد ما خلق نشدی . در تو نه جسارت و نه بغض هست ، بلکه فقط شجاعت و گستاخی جوانی موجود است و این بدرد کار ما نمی خورد. شما نجبا جز آنکه بزرگوارانه تسلیم شوید و یا بجوش و خروش در آئید ، نمی توانید قدم مهمی بردارید ... و اینهم اررزشی ندارد . مثلا شماها نمی جنگید و خود را شجاع تصور می کنید .اما ما می خواهیم بجنگیم .میفهمی ، گرد و خاک ما چشمان ترا کور خواهد کرد ، اعمال ما ترا لکه دار خواهد کرد ... تو اصلا بما نرسیده ای ، تو بدون اینکه مایل باشی ، از خودت خوشت میاید . دوست داری بخود دشنمام دهی ، ولی ما از این کار حوصله مان سر می رود . ما اشخاص دیگری را لازم داریم ، ما دیگران را باید بشکنیم &quot; (ص 322) زندگی بازارف نشان می دهد که گاهی زندگی انسان چقدر می تواند مسخره و تراژیک باشد.    &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 11:11:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tdi&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>tdi</dc:creator>
<guid>http://tdi.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رستاخیز</title>
<link>http://tdi.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;رستاخیز &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لئون تولستوی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;محمد مجلسی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رمان رستاخیزیکی از سه رمان بزرگ تولستوی بار اول در سال 1899 در مجله ی معتبر نیوا منتشر شد وچون به دادگستری و کلیسا به شدت حمله  کرد در 1900 با سانسور زیاد به صورت کتاب چاپ شد.تولستوی کتاب را در هفتاد سالگی نوشت ودر حقیقت تفسیر آیه ای از انجیل است که می گوید مسئولیت بر عهده ی کسی است که برای اولین بار کسی را به گناه می اندازد، به خصوص در مسئله ی جنسی .نخلیدف شاهزاده ایست که زمانی در منزل عمه اش خدمتکار جوانی به نام ماسلوا را اغفال می کند و شبی با او همبستر می شود و در ازای آن صد روبل می پردازد و به دنبال کار خود می رود. دختر حامله می شود و عمه ها او رااز خانه اخراج می کنند.  نتیجه ی تجاوز شاهزاده سر انجام به فاحشگی منجر می شود. یکی از مسائلی که تولستوی در آثارش  مانند کوپن تغلبی مطرح می کند انجام یک گناه یا  کار خیر و بعد لوازم منطقی آن گناه و یا کار خیر است . اگر کسی که مرتکب گناه شدو یا کار خیری انجام داد گمان کند که آن گناه و یا کار خیر ربطی به او ندارد در اشتباه محض است. در حقیقت همه ی گناهان به گردن اوست. و یا از نتیجه ی کار خیر بهره مند است .نخلیدف ده سال بعد از آن شب عضو هیئت منصفه ایست که همان دختر یعنی ماسلوا را محاکمه می کنند و او در می یابد که آغاز انحراف دختر از همان شب تجاوز او آغاز شده است و او خود را مقصر اصلی می داند در صورتی که او شاهزاده ای است که همه ی مردم به او احترام می گزارند و عضو هیئت منصفه است و هیچ کس او را مقصر نمی داند . نخلیدف در پی جبران مافات بر می آید و تا سیبری همراه دختر می رود به امیدی که با او ازدواج کند .دختر اگر چه که او را دوست دارد اما نمی پذیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در رمان رستاخیز تولستوی به شدت کلیسا و دولت و قانون را زیر سوال می برد اگر قانون می تواند جلوی ارتکاب جرم را بگیرد پس چرا این همه جرم در طول قرنها صورت گرفته است .تولستوی ایمان ابتدایی و خالص را مطرح می کند . بخشهایی از انجیل متی( آیه های 21 تا 48) را به صورت پنج فرمان در می آورد و می گوید اگر کسی پنج فرمان مسیح را سر لوحه ی زندگی اش قرار دهد هیچ گاه مرتکب جرم و جنایت نمی شود.کشیشان کلیسا هیچ گاه درد مجرمان و رنج مردم عادی را نمی فهمند وکارمندان دولت خودشان گناه کارتر و مجرم تر از گناهکاران و مجرمان عادی هستند .کشیشان کلیسا برای حفظ منافع مادی شان نه ایمان مردم هر کاری را انجام می دهند و اگر کسی به مسیح ایمان داشته باشد و انجیل را جور دیگری تفسیر کند مجرم می شناسند وحاکمان که با کلیسا همدست هستند آن را به صورت قانون در آورده اند که اگر کسی بر ضد دین رسمی کشور تبلیغ کند به زندان با اعمال شاقه محکوم می شود .از نظر تولستوی این دولت و کلیسا است که عامل اصلی جرم و جنایت است در صورتی که این مجرمان در ناز و نعمت و در کاخ ها زندگی می کنند ولی مردمان بی گناه عادی را به کنده و زنجیر می کشند. به سیبری تبعید می کنند و در آنجا می پوسند و می میرند .  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 15:01:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tdi&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>tdi</dc:creator>
<guid>http://tdi.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوستالگیا</title>
<link>http://tdi.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نوستالگیا ساحته ی آندری تارکوفسکی فیلم ساز مولف روسی است و وقتی می خواست آن را بسازد در شوروی به او اجازه ندادند لذا به ایتالیا مهاجرت کرد . موضوع فیلم های تارکوفسکی عشق و ایمان است و این در جامعه ی کمونیستی و ماده گرای شوری فهم آن بسیار مشکل  و قابل قبول نبود و گفتن آن نیز شهامت می خواست .  تارکوفسکی برای ساختن فیلم به ایتالیا مسافرت کرد اما هیچ وقت به وطن خود بر نگشت .نوستالگیا باز گشت است به وطن ،به خانواده ،به پدر، به طبیعت و حقیقت زندگی .  تارکوفسکی در جستجوی مادر است و فیلم را به یاد و خاطره ی مادرش تقدیم می کند .طبیعت بکر اولیه را دوست دارد وفیلم با صحنه ای شروع می شود که نمایانگر زندگی انسان اولیه در دل طبیعت است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ایمان به خدا باعث زایش می شود و به همین خاطر هر کس بچه می خواهد به کلیسا می رود و بیشتر خانم ها گریه و زاری می کنند تا آقایان چون زن نماد زندگی و زایش است و در فیلم وقتی به طور نمادین دختری که زانو می زند و دعا می کند وسپس وقتی زهدان مادرمقدس را می گشاید ده ها پرنده به بیرون پرواز می کنند و آزاد می شوند .زن خواب کرم ها را می بیند که در حقیقت همان خواب بچه است  کرم نماد نرینگی است اما مرد فیلم عشق را افلاطونی می پسندد عشق ناب و این چیزی است که زن را از زن بودن می اندازد و به همین خاطر زن از او ناراحت است و می خواهد شوی دیگری را انتخاب کند تا بتواند با او هم بستر شود و امکان زایش او را فراهم کند و وقتی مرد چنین عشقی را نمی پسندد زن را تنبیه می کند وخود نیز تنبیه می شود خون دماغ شدن نماد مجازات است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دومنیکو مرد دیوانه ی فیلم چهره ی دیگر مرد است مردی که به حقیقت ناب رسیده اما مردمان نارسیده به حقیقت چون او را نمی توانند  درک بکنند دیوانه اش می خوانند؛ و او هر وقت می خواهد با شمع که نماد ایمان است از آب که نماد طبیعت و زهدان مادر است عبور کند مردم او را از آب بیرون می کشند چون فکر می کنند که او می خواهد خود را نابود کند در صورتی که او می خواهد خود را رستگار کند . صدای دومنیکو شنیده میشود:&quot;اگر قرار باشد انسان به پیش رود و از ورطه های هولناک بگذرد .یاید که دست در دست هم پیش رویم . چه انها که عاقل می نامندشان و چه انها که دیوانه میدانندشان.ای شما که سالم هستید  به من بگویید ! سلامت تان چه معنایی دارد ؟ انسان به عرصه ی شرم اوری رسیده است ! ما در بند خویش گرفتار شده ایم! من اکنون آزاد و بیواسطه با شما سخن میگویم تا بدانید که زندگی  چیزی بس ساده است . و اگر بخواهید در امان بمانید باید که بازگردید به همان نقطه ای که راه تان را گم کرده اید همان جا که راهی به اشتباه برگزیدید.&quot; در پایان به جای اینکه مرد به عشق زن پناه برد به ایمان دومنیکو پناه می جوید و می تواند شمع را از این سوی استخر به آن طرف ببرد ومیمیرد در همان هنگامی که دومنیکو خود را آتش می زند . مرگ چیست ؟ تارکوفسکی از مرگ می گریزد و می ترسد اگر چه که در پایان مثل پایان هر انسانی می میرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تارکوفسکی همه ی اینها را در فیلم بدون اینکه بین اجزای آن رابطه ی علیت و روایت آن خطی باشد بیان می کند .او زمان را در هم می ریزد و برای یاد آوری زمان گاهی ما صدای تیک تاک ساعت را در زمینه ی فیلم می شنویم . آب نماد زهدان مادر است و معنی بازگشت را می دهد .بازگشت به جایی که ما از آنجاهبوط کرده ایم و می خواهیم به آن برگردیم فیلم به سبک سوررئالیسم و درچند اپیزود و قسمت های کنار هم چیده و با قاب های طولانی است . قاب ها یکی از ویژگی های فیلم های تارکوفسکی است. قهرمان فیلم می خواهد بر گردد به سرزمین پدری اما نمی خواهد با پدر روبرو شود . داستان پدر و پسر یکی از داستان ها و اسطوره های همه ی ملت ها است.پدر کشی ؟یا پسر کشی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;        کرا آمد این پیش که آمد مرا                                   که فرزند کشتم به پیران سرا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; و مقایسه کنید با پدر کشی در برادران کارامازف اثر داستایوفسکی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Jun 2009 15:29:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tdi&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>tdi</dc:creator>
<guid>http://tdi.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عقاید یک دلقک </title>
<link>http://tdi.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;عقاید یک دلقک  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رمان هاینریش بل در باره ی جامعه ی آلمان بعد از جنگ جهانی دوم است و اینکه چطور همان کسانی که در دوره ی هیتلر برای خاک مقدس آلمان می جنگیدند اکنون خود را منزه نشان می دهند و دست خود را از آن همه جنایت شسته اند و در پی بازسازی آلمان هستند و این بار به طریقی دیگر انسانیت و شرف انسانی را می کشند. قهرمان داستان دلقک  &quot;صادق&quot; ورشکسته و بیکاری است که به آپارتمان خود در بن برگشته و به دوستان خود و ماری تلفن می زند تا به او کمک کنند و در این بین خاطرات زیادی را مرور می کند .ماری دختر کاتولیکی که زمانی با او از خانه فرار کرده ،اما رسما در کلیسا به سنت کاتولیک با او ازدواج نکرده بود ، به دوستان کاتولیک خود می پیوندد و او را رها می کند  تا با کسی که قلبا کاتولیک است نه روی نوشته ی کاغذ ازدواج کند.هانس در پای تلفن با دوستان اوبه مکالمه می پردازد و عقاید دینی کاتولیکی را به مسخره می گیرد این چه دینی است که نه تنها احساسات و عشق او را نایده می گیرد بلکه تنها عشق او را نیز از دستش می رباید و در نقد مذهب کاتولیک وقتی با اسقفی سخن می گوید می نویسد &quot;وقتی آدم وعظ های شما را گوش می دهد خیال می کند قلبی به بزرگی و پهنای بادبان دکل جلوی کشتی دارید، اما شما فقط می توانید در سالن انتظار هتل ها پرسه  بزنید و به فریب دادن مردم بپردازید و گمراهشان کنید . در حالی که من جان می کنم و عرق می ریزم تا لقمه نانی در بیاورم ،شما با همسر من به مشورت و گفتگو می پردازید و سعی می کنید بدون گوش دادن به حرف دل من ، او را از راه به در کنید . به این می گویند تزویر و ریا و حرکت نا صادقانه &lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref1&gt;[1]&lt;/A&gt;&quot; او نمی فهمد این چه مذهبی است که به جای اینکه همسر او را تشویق کند که با او زندگی کند همسرش را از او جدا می کند و به گفته ی هانس او را وادار به زنا می کند .چون او ماری را همسر خود می داند حتی اگر به سنت کلیسا ازدواج نکرده باشند . ماری عشق او است و فقط در چشمان اوست که خود را باز می یابد. کتاب نقد سرمایه داری بعد از جنگ دوم نیز هست .و پول پرستی و به نوعی نظم آلمانی را به سخره می گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;BR clear=all&gt;
&lt;HR width=&quot;33%&quot; SIZE=1&gt;

&lt;DIV id=edn1&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn1&gt;[1]&lt;/A&gt; - عقاید یک دلقک ، هاینریش بل ، محمد اسماعیل زاده ص 176&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 May 2009 19:39:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tdi&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>tdi</dc:creator>
<guid>http://tdi.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اشلایر ماخر</title>
<link>http://tdi.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;فریدریش اشلایر ماخر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اشلایر ماخر در 21 نوامبر 1768 در برسلا زاده شد. پس از گذراندن دوران ابتدایی والدین او تصمیم گرفتند که تربیت بعدی  او را به &quot;انجمن برادری موراویا&quot; بسپارند .خود می گوید &quot; پارسا مسلکی همچون زهدان مادری بود که جوانی من در تاریکی ِ مقدس آن پرورش یافت &quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref1&gt;[1]&lt;/A&gt; تا چهارده سالگی در مدرسه ای درس خواند و بعد وارد کالج فرقه شد و در 16 سالگی وارد مدرسه ی الهیات انجمن شد.در مدرسه به برخی از بنیاد های ایمان مسیحی شک کرد و طی نامه ای به پدرش شک خود را اعتراف کرد.برای تحصیل الهیات به هاله رفت و دایی او در هاله او را به خانه ی خود برد .در آنجا وقت خود را بیشتر به مطالعه ی اسپینوزا و کانت و کلاسیک های یونان گذراند.در 1790 اولین امتحان خود را در الهیات گذراند .نخست معلم سر خانه و بعد معلم پرورشگاهی در شهر برلین و سپس با گذراندن دومین امتحان در الهیات دستیار کشیش شهر لاند سبرگ شد و سر انجام کشیش موسسه ی خیریه ی برلین را پذیرفت.اشلایر ماخر در سال 1797 با فردریش اشلگل که از رهبران رومانتیک ها بود آشنا شد و این آشنایی به دوستی عمیقی انجامید . در 1799 گفتارهایی در باره ی دین و در 1800 تک گفتار ها را بدون نام مولف منتشر کرد.و بعد به مدت چند سال در گیر عشق زنی بود که همسر کشیش شهر برلین بود؛ در همین مدت ترجمه ی آثار افلاطون را که از طرف اشلگل پیشنهاد شده بود آغاز کرد که تا سال 1828 طول کشید .در 1804 در دانشگاه هاله مشغول شد کارش تدریس و موعظه بود.در 1806 ناپلئون هاله را تصرف کرد و دانشگاه به دستور او تعطیل شد و اشلایر ماخر برای احیای آلمان به رهبری پروس وارد فعالیتهای مخفی سیاسی شد.اشلایر ماخردر 1808 با بیوه ی دوست و همکار خود نامزد شد و در سال 1809 با هم ازدواج کردندو در همان سال به مقام کشیشی در کلیسای ترینیتی منصوب شد در 1811 افتخار عضویت در آکادمی علوم پروس را پذیرفت و کتاب طرح اجمالی مطالعه ی الهیات را منتشر کرد.در 22-1821 ایمان مسیحی را در دو جلد منتشر کرد.ده سال بعدی عمر او صرف کوشش های سیاسی شد .در 1828 به انگلستان و در 1833 به سوئد و دانمارک سفر کرد در 1834 به بیماری التهاب ریه مبتلا شد و بعد از یک هفته در گذشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اندیشه از دو راه می تواند به هستی بپیوندد یکی اینکه خود را با هستی همسان کند مانند آنچه که در دانش نظری می بینیم و آن هستی را که با تمامیت اندیشه مطابقت داشته باشد طبیعت می گوید؛ دیگر اینکه هستی را با خود همسان کند مانند آنچه که در اخلاق می بینیم و آن اندیشه که خود را با تمامیت هستی انطباق دهد روح می نامد.اما علی رغم این دوگانگی حقیقت غایی همانا یکسانی روح و طبیعت در جهان یا خدا است.ما نمی توانیم این همانندی را با آگاهی مفهومی درک کنیم بلکه فقط می توانیم آن را حس کنیم که همان احساس مذهبی است یا خود آگاهی بی واسطه ای که با احساس یکی است.دین از نظر وی احساس اتکا به بیکرانه است نه دلائل و مباحثات عقلی و این با تلقی دینی رمانتیک ها بیشتر تناسب دارد . &quot; خدا یک فرضیه برای تفسیر مفهوم کائنات نیست. خدا برای شخص متدین یک تجربه و یک حقیقت زنده است.  دین بر اساس احساسات و معرفت باطنی یا اشراق و عرفان قرار دارد.&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref2&gt;[2]&lt;/A&gt; به این ترتیب اشلایر ماخر &quot; بر آن بود که می باید آگاهی دینی از سویی و علم مابعد الطبیعه( متافیزیک) و علم اخلاق را از سوی دیگر بروشنی از هم جدا کرد.&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref3&gt;[3]&lt;/A&gt; دین نه دانش است و نه اخلاق دین احساس است.اما این بدین معنی نیست که هیچ رابطه ای با هم ندارند بلکه بر عکس هم اخلاق و هم مابعد الطبیعه به دین نیازمند هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتیم دین یعنی احساس بنیادی دینی احساس اتکا به بیکرانه است .وقتی این احساس را در قالب مفاهیم می ریزیم به ناچار دوگانگی خدا و جهان پدید می آید .اما این دوگانگی نزد اندیشه ی انسانی وجود دارد و در حقیقت دوگانگی ای در میان نیست. اشلایر ماخر متهم به همه خدا انگاری است. شاید به خاطر اینکه متاثر از فلسفه ی اسپینوزا بوده است . همه خدا انگاری با مفهوم خدای متشخص مسیحی چندان سازگار نیست . اشلایر ما خر در دفاع از خود می گوید &quot; من فقط گفته ام دین نباید بر این تکیه کند که در اندیشه های انتزاعی، به علت متعالی و نا متناهی جهان وصف تشخص بدهد.&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref4&gt;[4]&lt;/A&gt; او نمی توانست بپذیرد که خداوند نیرویی یا فعلی است خارج از جهان که در جهان عمل می کند . یا حد اقل این یکی از روشهایی است که می شود در باره ی  خدا سخن گفت .او نمی خواهد که همان احکام سنتی را در باره ی خداوند بیان کند که دو باره همان بحث های کلامی را در بر داشته باشد . از نظر او دین اتخاذ یک دیدگاه کامل نسبت به انسان و جهان است که باید مبتنی بر تجربه ی دینی باشد .تجربه ی دینی شور وشوق و سعی شخصی است و این شور وشوق تجربه ی دینی لحظات بنیادینی را منعکس می کند. در حقیقت اشلایر ماخر می خواهد از بحث های خشک و سرد کلامی فرار کند.از نظر او دین نگاه عاشقانه ی انسان به خداست که می تواند با سکوت نیز همراه باشد. دین نه احکام خشک کلامی است و نه می توان آن را به پشتوانه ی اخلاق تقلیل داد.دین همان لحظاتی است که انسان احساس می کند که خدا دارد او را به حرکت در می آورد.ساختار درک مفهومی اشلایر ماخردر باره ی خداوند چنین است . 1) گواهی هستی خدا در درون خود انسان است .تفکر عرفانی بهترین راه برای کشف ذات دین است .واینکه شخص بپذیرد در ید وجود خداوند است و فرد را حقیقتی به چنگ گرفته است.2)خداوند در آگاهی از وحدت بنیادین تمام تجربه های فردی انسانها حضور دارد.عامل اصلی اتصال ما با طبیعت و تاریخ و با هر چیز دیگر خداوند است.احساس دینی هستی مشترک ما و جهان را آشکار می کند و خداوند خود اصل و اساس این وحدت و هماهنگی است.3 وقتی انسان متوجه ی متکی بودن خود به کائنات می شود بلا فاصله متوجه می شود که با همنوعان خود رایطه دارد و این ارتباط فقط با وجود خدا معنی پیدا می کند .) خدا در آگاهی انسان از قرار گرفتن در اینجا و اکنون ، در تمام روابطمان حضور دارد ، بدون اینکه آن را خواسته باشیم &lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref5&gt;[5]&lt;/A&gt; یعنی خداوند بنیاد و مبداء همه چیز است.اشلایر ماخر این آگاهی را &quot; احساس وابستگی مطلق &quot; نامیده است.خلاصه اشلایر ماخر دین را تجربه ی دینی و احساس اتکا به حقیقتی می داند که ضامن آگاهی و بنیاد همه چیز است.دین اعتقاد نامه ها نیست که اگر کسی آن را نپذیرد گمان کند که دین دیگر برای او فایده ای ندارد  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; اگر کسی به این نگاه عاشقانه و یا تجربه ی دینی دست یافت آنگاه تلاش می کند که آن را به دیگران منتقل کند و این همان وساطت یا شفاعت مسیح است &quot;وساطت عبارت است از تقیّد به اطاعت از دیدگاه ذاتی مسیحیت&quot;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref6&gt;[6]&lt;/A&gt; مسیح مرکز هر نوع وساطتی است و تقدیر تمام ادیان دیگر این است که به ایمان مسیحی وارد شوند .اهمیت مسیح در معجزات وباکره زایی او نیست بلکه در این است که او نور کامل است انسانی که از خدا لبریز شده است وعیسی اطاعت کامل است. چون عیسی به خدا معرفت کامل دارد ما از طریق او می توانیم با خدا رابطه ی حیاتی و زنده داشته باشیم. او با دین طبیعی مخالف است و آن را انگل ادیان می داند . اشلایر ماخر معتقد است که دین اگر بخواهد وجود داشته باشد باید اجتماعی باشد و برای تبلیغ آن کلیسا را قبول دارد اما نه کلیسای فاسدرا؛ کلیسایی که دوستی اصیل و تعاون را بین اعضای آن تشویق می کند. اشلایر ماخر می خواست با بیان اندیشه هایش بسیاری از مشکلاتی که در زمان او در برابر دین قرار داشت پاسخ گوید .نخست اینکه دین از فلسفه و علوم جدا گردید واساس دین تجربه ی شخصی شد . دوم اینکه مرکز و اساس دین از کتاب مقدس به قلب انسان مومن منتقل شد و نقد کتاب مقدس نه تنها به دین آسیبی نمی رساند بلکه باعث می شود که ما پیام کتاب مقدس را روشنتر درک کنیم .سوم اینکه سایر ادیان نیز برای مسیحیت مشکلی ایجاد نمی کنند چون در آنها هم احساس حضور خدا وجود دارد. &lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;BR clear=all&gt;
&lt;HR width=&quot;33%&quot; SIZE=1&gt;

&lt;DIV id=edn1&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn1&gt;[1]&lt;/A&gt; - فردریش شلایر ماخر، استون سایکس ، منوچهر صانعی دره بیدی، ص 21&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn2&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn2&gt;[2]&lt;/A&gt; - راهنمای الهیات پروتستان ، ویلیام هور درن ، طاطه وس میکائلیان ص 40 &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn3&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn3&gt;[3]&lt;/A&gt; - تاریخ فلسفه ، فردریک کاپلستون ، داریوش آشوری ، جلد هفتم ، ص 154&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn4&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn4&gt;[4]&lt;/A&gt; - فردریش شلایر ماخر ص 54&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn5&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn5&gt;[5]&lt;/A&gt; - همان ص 65-75&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=edn6&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn6&gt;[6]&lt;/A&gt; - همان ص 81&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 May 2009 17:05:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tdi&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>tdi</dc:creator>
<guid>http://tdi.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
