جمهوری – کتاب سوم
افلاطون در كتاب سوم چگونگي تربيت پاسداران را پي مي گيرد .يكي از ابزار هاي تربيت در كودكي داستان است .داستان سرا باید چهره ای دقیق و حقیقی از خدا نشان دهد نه چنان ملال انگیز و نه بسیار شاد و شنگول .جوانان ما،به هیچ عنوان نباید دروغ بگویند و دروغ فقط برای زمامدار و آنهم در حالتی خاص رواست ." اگر دروغ گفتن اصلا روا باشد ، باید آن را تنها برای زمامداران کشور مجاز شمرد که هر گاه خیر وصلاح جامعه ایجاب کند آن را خواه به منظور فریب دادن دشمنان و خواه به نفع مردم کشور بکار ببرند ."[1] این یکی از خطر ناک ترین سخنان افلاطون است.
پاسداران بايدخویشتن دار باشند . خویشتن داری " عبارتست از فرمانبرداری از حکمرانان و رعایت اعتدال در خوردن و نوشیدن و اطفای شهوت."[2] پهلوانان و خدایان باید از حرص، رشوه خواری ،کار هایی خلاف عفت و دینداری....به دور باشند و شاعران ما نباید داستان هایی بگویند که پهلوانان و خدایان ما را به این صفت ها وصف کنند .
شاعران داستان هایی که در باره ی آدمیان نیز می گویند باید درست باشد. براي مثال نباید بگویند که ستمکار عمری را در نیکبختی بسر می برد و مردمان عادل همواره تیره روزند وفایده ی عدالت همواره به دیگران می رسد و برای خود عادل جز زیان حاصلی ندارد .
شاعران در بیان حکایات یکی از سه روش را بکار می برند " یکی روایت ساده است ، دیگری روایت تقلیدی و سومی تلفیقی از آن دو."[3] تقلیدی محض در تراژدی و کمدی بکار می رود تلفیقی از این دو در اشعار و داستان های حماسی بکار می رود و روایت ساده دراشعاری که در وصف آپولون و دیونیزودروس می سرایند. سقراط می گوید پاسداران ما نباید از چیزی تقلید کنند بلکه باید " از هر پیشه ی دیگری فارغ باشند و یگانه تکلیفشان حفظ آزادی جامعه باشد و به هیچ اندیشه ی دیگری ، جز آنچه لازمه ی این شغل است نپردازند."[4] و اگر هم می خواهند تقلید کنند باید از کودکی به تقلید مردان شجاع، خویشتندار ، خدا ترس و آزادی خوی گیرند .و نباید بگذاریم که از چاپلوسان و فرومایگان و پیر زنان و بردگان ....تقلید کنند .پس بهترین روش در داستان سرایی روشی است که تلفیقی از تقلید و روایت ساده باشد .آنجایی که از شجاعت و مردانگی ...سخن می گوید حق دارد تقلید کند و آنجایی که مردی به سبب مستی یا بیماری یا هیجان ...سخنی می گوید شاعر به روایت ساده اکتفا کند .
سرود از سه جزء تشکیل شده است مضمون و آهنگ و وزن. در مضمون حکم همان حکم ادبیات است و اهنگ و وزن هم باید متناسب بامضمون باشد نه حزن انگیز و نه خیلی شاد و رخوت انگیز و " از این طریق جامعه ی خود را از بیماری تجمل که مبتلای آن بود پاک ساخته ایم ."[5] و باید وزن هایی را انتخاب کنیم که با زندگی مردانه و منظم تناسب دارند .وزن معتدل رفتاری معتدل در پی دارد و وزن آشفته رفتاری بیرون از اعتدال .مضمون تابع حالت روحی گوینده است وآهنگ و وزن تابع مضمون " پس معلوم می شود مضمون خوب و آهنگ زیبا و وزن درست ناشی از سادگی روح اند. ولی مقصودم از سادگی روح ....هماهنگی راستین است." [6]و در همه ی کارها زیبایی و موزونی و هماهنگی تصاویر روحی شریف و هماهنگ اند. پس موسیقی در تربیت کودکان نقشی بسیار بزرگ دارد .شعر و موسیقی مهمترین جزء تربیت است زیرا وزن و آهنگ آسانتر و سربعتر از هر چیز در اعماق روح آدمی راه می یابد.وقتی روح انسان زیبا شد به زیبایی روی می آورد و از زشتی پرهیز می کند. و اوج درک زیبایی در عشق است .خویشتنداری با لذائذ مفرط جور در نمی آید لذا کسی که عاشق معشوقی است " حق دارد چون پدری او را دوست بدارد و ببوسد و بااو معاشر باشد .این دوستی فقط باید برای زیبایی معشوق باشد و روابط آن دو هرگز نباید از این حد تجاوز کند و گرنه عاشق متهم خواهد شد به اینکه از تربیت بویی نبرده و از درک زیبایی ناتوان است."[7]پس تنها كساني كه از تربيت روحي درست بهره مند هستند مي توانند خويشتن دار باشند . عاشق باید از جسم معشوق بگذرد و عاشق روح زیبای او شود لذا " کسی که روحش از زیبایی بی نصیب است سزاوار عشق نیست.ولی اگر صاحب روح زیبا عیبی در بدن داشته باشد می توان از آن عیب چشم پوشید و دوستش داشت."[8] اوج تربیت روحی دل بستن به زیبایی است.
همزمان با تربیت روح جوانان باید از تربیت جسم هم بر خور دار شوند .از مستی بپرهیزند و خوراک های ساده بخورند .چون سادگی در خوراک ،تن را سالم نگه می دارد. پاسداران باید بدنی ورزیده داشته باشند و در صورتی که بنحو اتفاقی مریض شدند فوری معالجه شوند؛ و به سر کار خود بر گردند. نه اینکه از انواع غذا ها بخورند و چاق و بد اندام شوند و هر روز به پزشک مراجعه کنند و عمری را در علیلی و مریضی زندگی کنند و فرزندان علیل به دنیا بیاورند. آسکلپیوس خدای دانش پزشکی " معالجه ی بیمارانی را ، که ادامه ی زندگی نه برای خود آنان سودمند بود و نه برای جامعه ، وظیفه ی خود نمی دانست"[9] و این نيز یکي از حرفهای بحث برانگیز افلاطون است
جامعه باید پزشک داشته باشد و حتی پزشک انواع بیماری ها را در تن خود آزموده باشدو با انواع انسان های بیمار سر وکار داشته باشد تا بتواند بهتر معالجه کند. اما قاضی بر عکس باید دارای روحی پاک باشد و از کودکی ساده و بی خبر از پلیدی و خطا بار آید . " به همین علت اشخاص پاک و شریف در جوانی ساده لوح می نمایند و به آسانی فریب پلیدان را می خورند زیرا سرمشق بدی و پلیدی را در درون خود ندارند و از آنچه در ارواح پلید می گذرد بی خبرند" [10] به همین خاطر یک جوان نمی تواند قاضی خوب باشد بلکه برای قضاوت مردی سالخورده باید." به عبارت دیگر قاضی خوب چنان کسی است که در نتیجه ی دقت و تفحص در روح دیگران توانسته باشد بیدادگری و پلیدی را بشناسد نه به علت کشف آن در درون خود ."[11] قاضی خوب هم انسان خوب را می شناسد و هم انسان بد را در حالی مرد بد ونیرنگ باز فقط انسان های بد را می شناسد لذا خوبان دانا و تیز بین می شوند نه بدان .خلاصه آنکه پزشک وقاضی در اندیشه مردانی باشند که دارای تن و روح سالمند و " کسانی را که تنی علیل و ناتوان دارند باید به حال خود بگذارند تا بمیرند ، و آنان را که روحی فاسد و پلید دارند باید بکشند."[12]
جوانان باید هم به فکرتقویت بدن باشند و هم تقویت روح اگر فقط به فکر بدن باشند خشن می شوند و اگر فقط به فکر روح باشند سست و بی اراده .خشونت، منشا قدرت اراده است و اگر با تربیت درست توام شود به صورت شجاعت در می آید و نرمی اگر با تربیتی درست همراه شود تبدیل به مهربانی و اعتدال می گردد.پس ما باید به فکر تن و روح جوانان باشیم تا انسانی شجاع و خویشتن دار تربیت شود و تربیت روحی با تربیت بدنی در او چنان هماهنگ شود که در پرتو آنها هماهنگی کامل در روح حکمفرما شود.و " اگر بخواهیم نظم واساس جامعه ی ما محفوظ بماند ، باید زمام آن را به دست چنین کسی بسپاریم." [13]
اما از میان پاسداران چه کسی باید برگزیده شود.کسی که" در همه ی عمرهر خدمتی را که به صلاح جامعه بدانند با اشتیاق فراوان انجام می دهند و از هر کاری که به زیان جامعه باشد می پرهیزند." [14]اما چنین جوانانی را باید از کودکی تربیت کرد نخست باید تکالیفی برای آنان معین کنیم که آدمی در حین انجام دادن آنها بیش از هر موقع دیگر عقاید خود را زیر پا می گذارد. سپس هر کدام که فراموشی به خود راه نمی دهد و فریب ظاهر را نمی خورد و همواره در عقیده ی خود استوار می ماند انتخاب کنیم. سپس آنها را به کار های سخت بگماریم تا به رنج و مشقت بیفتند و مجبور به نبردو مبارزه شوند. در مرحله ی سوم آنها را در برابر عوامل فریب دهنده قرار دهیم و از این حیث نیز بیازماییم ." از میان این گروه باید آن کسی را که هم در کودکی ، هم در جوانی و هم در سنین مردی از آزمایش سربلند در آمده و اصالتش آشکار شدهاست به پاسداری جامعه انتخاب کنیم و زمام کشور را به دست او بسپاریم "[15]و بقیه ی پاسداران بهتر است دستیار و یاور زمامداران باشند .پس از آن سقراط می گوید بچه ای که به دنیا می آید یا از زر است که باید زمامدار شود یا از سیم است که باید دستیار زمامدار گردد و یا از آهن و برنج است که باید کشاورز وپیشه ور شود .بدين سان جتمعه از سه طبقه تشكيل مي شود .بچه ای که از زر است باید در میان پاسداران قرار گیرد حتی اگر فرزند کشاورزان یعنی برنج و آهن باشد و یا بر عکس اگر فرزند پاسداری از جنس برنج بود باید کشاورز شود .
مقرپاسداران باید درجایی باشد که به راحتی هم بتوانند همه ی مردم شهر را زیر نظر بگیرند و هم از شهر در برابر حمله ی دشمن دفاع کنند. پاسداران بایددر میان پادگان و همه با هم زندگی کنندو هیچ یک نباید جز به اندازه ی ضروری مالی داشته باشند وهیچ فردی حق ندارد انبار یا خانه ای داشته باشد که کسی آزادانه حق نداشته باشد وارد آن شود .باید به اندازه ی ما یحتاج به آنان داد نه چیزی کم بیاورند و نه اضافه. دست به سیم و زر نزنند، چون زرو سیم واقعی را در درون خود دارند .و بکار بردن آلات تجمل برای آنان ممنوع می باشد .خلاصه آنکه باید در تربیت آنان نهایت دقت را انجام داد تا با یکدیگر مهربان باشند و هم با مردمی که پاسداری از آنها را به عهده دارند.
[1] جمهوري ، افلاطون ، كتاب سوم 389