جمهوري

جمهوری- کتاب نهم

روحیه ی مناسب با حکومت استبدادی در کسی پیدا می شود که " به سبب استعداد فطری یا روش زندگی ، یا به هر دو علت ، به میخوارگی گراید یا دچار شهوتی تسکین نا پذیر شود ، یا به دیوانگی مبتلا گردد ."[1] کسی که همه ی اوقات خودرا به باده گساری و جشن و مهمانی و مصاحبت زنان روزگار گذرانده باشد، وقتی پولش تمام شد چشم به دارایی پدرومادر می دوزد و وقتی اموال پدر و مادر خود رااز بین برد راه دزدی از اموال همسایگان و پرستشگاه ها را در پی خواهد گرفت؛ شهوت بر او حاکم خواهد شد و دست به هر جنایتی خواهد زد و اگر تعداد این گونه افراد زیاد شود یک نفر را به عنوان رئیس قبول می کنند و در صورت قبول عامه ی مردم به تخت پادشاهی می نشیند و استبداد در پیش می گیرد . از صفات این گونه افراد بی وفایی و ستمگری به حد کمال است. صفت بارز چنین جامعه ای بردگی به حد اعلی است. دومین صفت چنین جامعه ای این است که کاری را که خود می خواهد نمی تواند انجام دهد . صفت سوم این که تهیدست است و صفت چهارم اين كه فرد در چنین جامعه ای همواره دچار ترس و نگرانی است وصفت پنجم این که ناله و شیون و اشک و اندوه بیش از هر جامعه ای دیگر است .

روح آدمی دارای سه جزءاست. نفع طلب ، جاه طلب و جزء دانش پژوه.و هر یک از این افراد نوع خاصی از لذت را می پسندد.برای دانش پژوه چه لذتی بالاتر از کسب دانش ....پس این سه گونه آدم در باره ی لذت  و " بطور کلی در باره ی ارزش کیفیت زندگی ، با یکدیگر اختلاف نظر دارند " [2] ملاک اینکه کدام یک از این سه نوع زندگی بهتر است چیست؟  تجربه ، تفکر و استدلال خرد مندانه . فیلسوف در ایام جوانی هر سه نوع زندگی را تجربه می کند، پس بهتر از هرکسی می تواند تشخیص دهد که کدام زندگی بهتر است. بعد جاه طلب است و بعد نفع پرست به عبارت دیگر ما در جامعه فیلسوف داریم و توانگر و سیاست مدار ." عالی ترین لذت ها ، لذتی است که به جزء دانش پژوه روح آدمی دست می دهد ، و لذیذترین زندگیها ، زندگی آن کسی است که در وجودش زمام فرمانروایی به دست این جزء روح است ."[3] پس نتیجه می گیریم که زندگی عادل بهتر از ظالم است .دلیل دیگری که افلاطون برای این امر می آورد این است که " چیز هایی که صرف تغذیه بدن می شوند ، از حقیقت و هستی راستین کمتر از چیز هایی بهره دارند که برای تغذیه ی روح بکار می آیند ." [4]روح چون از واقعیت بهره ی بیشتری دارد و از چیز های واقعی تغذیه می کند لذتش نیز واقعی و حقیقی تر است . دو جزء دیگر روح یعنی جاه طلبی و نفع پرستی باید تحت فرمان خرد باشند  بنا بر این " اگر همه ی اجزای سه گانه ی روح به فرمان جزء دانش پژوه آن تن دردهند ، و علیه آن قیام نکنند ، نه تنها هر جز روح کاری را که خاص خود اوست به انجام می رساند و بدین سان مطابق عدالت عمل می کند ، بلکه تمام روح از لذتی که با طبیعتش سازگار است ، یعنی از لذت راستین ، برخوردار می گردد."[5] امااگر دو جزء دیگر حاکم شوند هم از لذت خرد محروم می شوند هم از لذت های خود ؛و در عرصه ی اجتماع از استبداد و بی نظمی دفاع می کنند ." زندگی فرمانروای مستبد از حیث لذت فقیرترین زندگیهاست و زندگی پادشاه دانش پژوه غنی ترین آنها "[6]لذت بر سه نوع است یک نوع حقیقی و دو نوع موهوم و چون فرمانروای مستبد از لذت خرد وقانون محروم است از مرز لذت های موهوم هم گذشته  و با لذت هایی مانوس است که خاص فرومایگان است .افلاطون در پایان کتاب نهم تمثیلی برای سه جزء روح انسان می آورد جزء نفع طلب را به هیولای چند سر و جزء جاه طلب را به شیر گرسنه و جزء خرد را همان گوهر الهی می داند . لذا کسی که شهوت را بر دو جزء دیگر حاکم می کند آن هیولای هفت سر را بر انسان و شیر گرسنه حاکم کرده است و این پست ترین نحوه ی زندگی است . اگر جزء جاه طلب را حاکم کند شیر گرسنه را حاکم کرده است ولی سعادت هر انسانی در این است که از روح الهی و خردمند پیروی کند .

 



[1] جمهوري كتاب نهم ، 573

[2] همان582

[3] همان583

[4] همان585

[5] همان586

[6] همان587

جمهوري

جمهوری- کتاب هشتم

افلاطون غیر از حکومت ایده آل و مطلوب خود، چهار نوع حکومت دیگر را نام می برد که همه را ناقص می داند ومی گوید مطابق با انواع حکومت ها انواع روحیه ی انسانی وجود دارد .پس به طور کل ما پنج نوع حکومت و پنج نوع روحیه ی انسانی مطابق با آن داریم .نوع اول حکومت آریستوکراسی که بطور مفصل بیان شد

نوع دوم حکو مت تیموکراسی یا حکومت جاه طلبانه است. فيلسوف زمامدار بايد از قوانين كيهاني تبعيت كند و زماني زنان بار دار شوند كه اوضاع فلكي مساعد باشد " راه محاسبه ی دقیق و تجربه ی عملی دوران مناسب برای توالد و تناسل را از دوران نامناسب تمیز دهند ."[1] و اگرحاكم در محاسبه  اشتباه كند فرزنداني به دنيا مي آيند كه در مرتبه اي پايين تر از فيلسوف هستند در نتیجه زر با سیم و برنج مخلوط می شود و فرزندانی به دنیا می آیند که در بعضی زر و سیم بیشتر است و در بعضی دیگر برنج و آهن . در نتیجه چون کودکان از اصالت درونی بهره ی کافی ندارند  وقتي بر جای پدرانشان تکیه می زنند " در رعایت قوانین ما خدایان دانش و هنر کوتاهی خواهند کرد و به تربیت روحی و بدنی جوانان چنانکه باید همت نخواهند گماشت ." [2]و این باعث دوگانگی و نفاق بین زمامداران خواهد شد عده ای که در آنها برنج و آهن بیشتر است به سمت مال و زمین می روند و عده ای که در وجود آنها زر بیشتر است به سوی فضیلت انسانی اما در پایان کشمکش به توافق می رسند که " نخست زمینها و خانه ها را میان خود تقسیم خواهند نمود و هر فردی صاحب خانه و زمین خواهد شد . سپس افراد ملت را که پیش از آن دوستان و نان آوران خود می شمردند و می پائیدند به زیر سلطه ی خود در خواهند آورد و خادم وبرده ی خود خواهند ساخت و خود وظیفه ی سپاهیگری و پائیدن این توده ی بردگان را بعهده خواهند گرفت." [3]این نوع حکومت حد وسط بین آریستوکراسی و الیگارشی است .بعضی ویژگی های حکومت آریستوکراسی را داردمثل " تجلیل زمامداران و باز داشتن سپاهیان از اشتغال به کشاورزی و پیشه وری و بازرگانی و موظف ساختن آنان به اینکه بر سفره های همگانی غذا بخورند ، و همچنین در ضروری شمردن ورزش و تمرین فنون جنگ از حکومت پیشین تقلید خواهد کرد ."[4] صفت مخصوص این نوع حکومت این است که زمام امور کشور را به دست کسانی نمی سپارد که وجودشان از زر ناب است چون این گونه افراد در دسترس نخواهند بود .بلکه کسانی در دسترس هستند که " مفرغ حرص و آز در سرشتشان آمیخته است ." [5]و وجه اشتراکشان با حکومت الیگارشی این است که " زمامدارانش حرصی شگفت انگیز به پول خواهند داشت و زر و سیم را در نهان خواهند پرستید و در صندوق ها و گنج خانه ها پنهان خواهند کرد و خانه های خود را با دیوار بلند محصور خواهند ساخت و درون آنها را برای آسایش زنان و معشوقه های خود با خرج مبالغ هنگفت خواهند آراست."[6] ویژگی های فرد تیموکرات این است که مغرور است ، در سخن گفتن ناتوان است، بر بردگان سخت گیر و با مردمان آزاد مهربان است. در برابر زمامداران مطیع و در عین حال بسیار جاه طلب است و می کوشد این را از راه خود نمایی در میدان جنگ بدست آورد . در جوانی به پول بی اعتنااست اما هر چه پیرتر می شود حریصتر میشود .چون حرص مال در نهادش نهفته است . اما علت پیدایش چنین آدمی این است که محصول پدری خردمند وخوب و جامعه ای فاسد است . فرزند راه میانه را در پیش می گیرد و " زمام خود را به دست جزء میانگین روح می سپارد ، یعنی به دست آن جزیی که خاصیتش خشم و ستیزه جویی است ، و در نتیجه ، مردی مغرور و جاه طلب می گردد."[7]

نوع سوم الیگارشی است . " حکومتی است بر پایه ی ارزش ثروت استوار است . بدین معنی که در آن زمام امور به دست توانگران است و تنگدستان در اداره ی کشور سهمی ندارند ."[8]  کسانی که پول را انباشته اند برای خرج کردن آن هر روز راهی تازه می جویند و قانون اساسی را به دلخواه دست می زنند و خود به همان قانون هم پایبند نیستند .در بین چنین مردمی مسابقه ی پول در آوردن بر پا می شود و هر چه که بر کفه ی ثروت افزوده می شود از کفه ی فضیلت کاسته می گردد. این گونه افراد توانگران را به دیده ی تحسین می نگرند. تنگدستان را تحقیر می کنند و به وسیله ی قانون حصاری به گرد الیگارشی می کشند و قدرت را بر اساس ثروت تقسیم می کنند . عیب حکومت الیگارشی این است که حصاری به گرد حکومت می کشند؛ دوم اینکه " جامعه ای که بدین سان اداره شود جامعه ای واحد نیست بلکه دو جامعه در یک کشور است : یکی جامعه ی توانگران است و دیگری جامعه ی تنگدستان ."[9] عیب سوم این است که زمامداران آن جامعه هرگز نمی توانند با دشمن بجنگند چون می ترسند تنگدستان را مسلح کنند و از طرف دیگر خود گروه اندکی هستند که نمی توانند در برابر دشمن انبوه مقاومت کنند و در ضمن چون پول را بر تر از همه چیز می شمارند رغبتی به پرداخت هزینه ی جنگ نخواهند داشت ." اگر در کشوری گدا دیده شود این امر دلیل است بر اینکه آن کشور پر از دزد و جیب بر و راهزن و جانی است ." [10]در حکومت الیگارشی جز زمامداران همه گدا هستند . اما در باره ی تحول فرد تیموکرات به فرد الیگارشی . فرزند فرد تیموکرات می بیند که پدرش مانند کشتی که به صخره می خورد با برخورد به دولت از هم می پاشد. بدخواهان از دست او شکایت می کنند و " به دادگاهش می برند و به مرگ یا تبعید یا محرومیت از حقوق اجتماعی محکومش می کنند و هر چه دارد از دستش می گیرند ." [11]فرزند چنین کسی تمام هدفش این می شود که پول گرد آورد و در این کار خرد و اراده را به فرمان می گیرد،جز پول هیچ چیز را نمی شناسد .چنین فردی خسیس و فقط برای ضروری ترین چیز ها پول خرج می کند .چون از تربیت بی بهره است اگر به سرپرستی یتیمی بگماری، درون او آشکار خواهد شد . در فرصتی که بدست آورد مال یتیم را از بین می برد بدون اینکه پرده از کارش بیفتد .تمام تلاش خود را می کند تا به دیده مردمان عادل جلوه کند .در درون او بین امیال خوب و بددر گیری است و شخصیت دو گانه دارد . در مبارزه های سیاسی همیشه حریفی نا توان است      

نوع چهارم حکومت دموکراسی است. حکومت الیگارشی اعتنایی به مردم ندارد و آنان را از اتلاف دارایی خود باز نمی دارند.لذا بیشتر افراد و حتی خانواده های بزرگ تهی دست می شوند . محرومان جامعه چشم به راه انقلاب می نشینند و آتش جنگ داخلی در می گیرد بخصوص اگر تنگدستان ببینند که حاکمان از ترس از دست دادن ثروت و قدرت به نفس افتاده اند .در این جنگ اگر تهی دستان پیروز شوند  گروهی از توانگران را می کشند و گروهی دیگر را از کشور اخراج می کنند " آنگاه میان خود از حیث حق شرکت در حکومت و رسیدن به مقام های دولتی مساوات بر قرار می سازند و زمام داران را به قرعه بر می گزینند ."[12]  نخستین خاصیت حکومت دموکراسی این است که مردم آزادند و دولت آزادی عمل و گفتار را برای همه تامین می کند دوم اینکه اگر کسی در جستجوی هر نوعی از حکومت بر آید مطلوب خود را به آسانی می تواند در آن بیابد .سومین خاصیت دموکراسی لگام گسیختگی مطلق است . چهارمین خاصیت دموكراسي آزادمنشی آن در آموزش و پرورش جوانان است و هر کس با هر گونه تربیتی می تواند نامزد زمامداری شود فقط کافی است که ادعا کند که دوستدار ملت است . خصائص حکومت دموکراسی همانطور که گفته شد " حکومتی است دلپذیر و بی بند و بار و رنگارنگ ، که مساوات را هم میان آنان که مساوی هستند برقرار می کند و هم میان آنان که مساوی نیستند.فرد دمکرات شرم را ابلهی و ساده لوحی می خواند و خویشتن داری را سستی وبی کفایتی و صرفه جویی و اعتدال را فرومایگی و کوچک منشی می شمارد .خود خواهی را بلند همتی می نامند ، بی بند و باری را آزادی خطاب می کنند ، زیاده روی را بزرگ منشی نام می نهند و بی شرمی را مردانگی می خوانند " [13] در نظر او همه ی میل ها برابرند و همه را باید یکسان راضی کرد 

نوع پنجم حکومت استبدادی است . در حکومت الیگارشی که مبتنی بر ثروت بود افراط در انباشت ثروت آفت آن بود در دموکراسی که مبتنی بر آزادی است افراط در آزادی آفت آن است . افراط در آزادی باعث پیدایش حکومت استبدادی می شود .هیچ کس به فرمان قانون تن نمی دهد و اگر کسی تن به فرمان حکومت نهد دموکرات ها او را برده و فرومایه می دانند در خانواده پدر و پسر برابر انگاشته می شوند و در جامعه بیگانه خواهان حقوقی برابر با شهر وند می شود .استاد از شاگرد می ترسد و جوانان نقش سالخوردگان را به عهده می گیرند " آزادی آن روز به بلند ترین پایه خود می رسد که بردگان و کنیزان زر خرید با خواجگان وبانوان برابر می شوند . .....و آزادی کامل میان مردان وزنان نیز حکمفرما می گردد." [14]از همین وضع حکومت استبدادی به وجود می آید .یعنی به حکم طبیعت استبداد از دموکراسی می زاید .افراد جامعه ی دموکرات را می توان به سه دسته تقسیم کرد .عده ای که زمام حکومت را به دست می گیرند .دسته ی دوم توانگران هستند و دسته ی سوم توده ی ملت .دسته ی اول اموال توانگران را بی توده ی مردم تقسیم می کنند و در نهایت بین توانگران و حکومت کنندگان جنگ در می گیرد .وچون توده ی مردم از افرادی که حکومت می کنند پیروی می کنند توانگران روز بروز ضعیف تر می شوند وو افراد طبقه اول تمام قدرت وثروت را به دست می گیرند ." در نخستین روز های فرمانروایی به هر کسی که پیش آید لبخند می زند ، با همه مهربانی می کند و اطمینان می دهد که هرگز استبداد پیشه نخواهد کرد . چه در گفت و گو های خصوصی و چه در انجمن های سیاسی به همه وعده می دهد که امورکشور را اصلاح کند و به سامان رساند . وام ها را می بخشد ، زمین ها را میان مردم ، خصوصا میان طرفداران خود ، تقسیم می کند و با همه ی مردم خنده رو و ملایم و خوش رفتار است " [15] بعد از آن با یک گروه سیاسی کنار می آید تا گروه های سیاسی دیگر را از بین ببرد با همسایگان وارد جنگ می شود تا نشان دهد که کشور به فردی چون او نیازمند است و در ضمن مردم روز بروز فقیر تر وبیچاره تر می شوند تا جایی که جز تامین معاش روزانه اندیشه ای در سر نپرورانند تا از جانب آنان خطری متوجه او نشود . اطرافیان او کم کم در غیاب او بر او خرده می گیرند و فرد مستبد همه ی آنان را از دوست و دشمن از بین می برد و بعد نسبت به همه ی کسانی که هنوز غرور یا شهامت یا دانش یا ثروتی دارند از دیده ی او نهان نمی مانند .فرد مستبد بر خلاف پزشک عمل می کندعناصر خوب را از میان می برد و عناصر بد را نگه می دارد .فرد مستبد مجبور است " یا در میان مردمانی زبون که کینه ی او را به دل دارند زندگی کند یا دست از زندگی بشوید."[16]

 



[1] جمهوري ، كتاب هشتم 546

[2] همان547

[3] همان547

[4] همان547

[5] همان548

[6] همان548

[7] همان550

[8] همان550

[9] همان551

[10] همان552

[11] همان553

[12] همان557

[13] همان561

[14] همان563

[15] همان566

[16] همان567

جمهوري

جمهوری – کتاب هفتم

در کتاب هفتم، افلاطون مثال معروف غار را بیان می کند . فرض کنیم که عده اي از انسانها از اول دست و پایشان بسته و دردرون غار بدون اینکه بتوانند به چپ و راست نگاه کنند نشسته هستند ؛ پشت سر شان دیوار کوتاهی است و در بیرون غار آتش روشن است ،افراد اشيايي را در لبه دیوار به اين سو آن سو مي برند، غار نشینان سایه ی آن چیز ها وسايه ي خودشان رابر روي ديوار روبروي شان می بینند. صداي كساني كه در بيرون رفت آمد مي كنند از ديوار غار منعكس مي شودو آنها خیال می کنند که سايه ها با همديگر صحبت مي كنند. غار نشينان همه ي اينها را واقعيت مي دانند،و گمان مي برند كه به معرفت دست یافته اند. اگر زنجير پای یکی از آنها را باز کنی و بيرون غار را به او نشان دهي چون نور بيرون غارچشم او را آزار مي دهد و اگر در اين هنگام اشيايي را به او نشان بدهي او نمي تواند آنها را ببيند لذا مي خواهد هر چه سريعتر به داخل غار برگردد و همان سايه ها را حقيقي تر از اشياء واقعي مي داند .لذابايد او را به زور و به تدريج به بیرون غار بیاوری و نخست سایه وعکس اشیاء را در درون آب و بعد خود چیز هاو آدميان را و سپس در شب آسمان وستاره و در پایان خورشید را به او نشان دهی و در اين هنگام به معرفت حقیقی دست می یابد و آنگه اگر به یاد زندگی ای که در غار داشته فکر کند می بیند به چه معرفتی دست یافته است. بعد از شناخت حقيقي در مي يابد كه زندگي درون غار چه قدر با زندگي حقيقي متفاوت است " دگرگوني شگفت انگيزي را كه در زندگيش روي داده است سعادتي بزرگ خواهد شمرد و ياران زندان را به ديده ي ترحم خواهد نگريست."[1]اما او بايد به درون غار بر گرددوبا ديگر غار نشينان بنشيند و در تفسير سايه ها با ديگران شركت كند اما چون چشمش با تاريكي درون غار عادت ندارد مورد تمسخر غارنشينان واقع مي شود و اگر بر تفسير خود اصرار داشته باشد جانش را از دست مي دهد. اساسا آدمي نمي خواهد به آنچه كه خوگرفته است روي بر گرداند و" هيچ ميل ندارد از ناداني رهايي اش دهند. به علت اين رفتار انساني ، تربيت فقط با زور و اجبار صورت ميتواند گرفت ."[2] افلاطون با تمثيل غار مي خواهد بگويد كه " اگر زندان غار را با عالم دیدنیها ، و پرتو آتشی را که به درون غار می تابد با نیروی خورشید تطبیق کنی ، و بیرون شدن از غار و تماشای اشیای گوناگون در روی زمین را سیر وصعود روح آدمی به عالم شناسایی بدانی ، در این صورت عقیده ی مرا ، که به شنیدنش آنهمه اشتیاق داشتی ، درست دریافته ای "[3] افلاطون بعد نتیجه می گیرد که از آنجایی که نیروی شناسایی از آغاز در روح هر آدمی هست وظیفه ی مربی این نیست که چیزی را که در روح وجود ندارد در آن بگذارد بلکه وظیفه ی آن این است که آنچه را که در روح وجود دارد سمت و سو بدهد یعنی باید روح انسان را از عالم کون وفساد بگرداندتا به تدریج به مشاهده ی هستی حقیقی خو گیرد.لذا هنر تربیت جهت دادن است.  نتیجه ی دیگری که بدست می آید این است که زمام داری جامعه حق کسانی نیست که تربیت نشده اند و نه حق کسانی است که فقط به فکر تربیت خویشند .کسی که ایده ی " خوب " را دیده حق ندارد در بیرون غار بماند بلکه باید به درون غار برگردد و دست وپای کسان دیگر رابه تدریج باز کند و آنها را به سوی خورشید حقیقت راهنمایی کند .چون صحیح نیست که فقط یک نفر نیکبخت شود بلکه تمام جامعه باید از سعادت بهرهمند گردد." بنا بر این زمام جامعه ات راتنها به دست کسانی خواهی سپرد که از یک سو علت سعادت واقعی جامعه را بهتر از دیگران می شناسد و از سوی دیگر شان و افتخاری را سزاوار خود می دانند که بالاتر از شان و افتخار زمامدارای است . " [4] اما آيا چنين كساني كه به جزيره ي نيكبختان رسيده اند حاضرند حكومت را قبول كنند ؟ افلاطون مي گويد بايد آنها را قانع كرد و اگر نپذيرفتند بايد به زور آنان را واداركرد. فيلسوف نه تنها در نظر كه در عمل نيز بايد به اوج كمال برسد.

در پرتو کدام دانش می توانیم  چنین انسانی تربیت کنیم . و روح او را از عالم کون وفساد به عالم هستی راستین رهبری کنیم ؟ قبلا گفتیم که زمامداران باید از میان سپاهیان باشند . در کودکی باید به آنان ورزش و ادبیات و بعد دانش حساب وریاضیات را بیاموزیم .چون دانش حساب و ریاضیات دانشی است که قابلیت راهنمایی به سوی هستی راستین را داراست .و علاوه بر آن باید تا حدی بیاموزند که با دیده ی روح ، ذات و ماهیت اعداد را رویت کنند. " ریاضیات ، روح آدمی را مجبور می سازد که به عالم بالا توجه کند و در پژوهش ، با خود اعداد سروکار داشته باشد و اجازه نمی دهد که آدمی اعداد را نماینده ی اجسام و اشیا ی مرئی بداند." [5]دانش بعدی که باید سپاهیان بیاموزند هندسه است . و درسی است مقدماتی برای دیدگان روح ما تا متوجه جهان حقیقت شوند . و بعد ستاره شناسی بخوانند، دانشی در باره ی حرکت اجسام .وسپس موسیقی . " کسی که در راه دیالکتیک گام بر می دارد ، از حواس یاری نمی جوید بلکه تنها با نیروی خرد و با یاری جستن از مفهوم های مجرد ، به هستی حقیقی هر چیز راه می یابد." [6]اثر دانش های مقدماتی مانند زنجیر از پای برداشتن مردمان داخل غار است . آن دانش های مقدماتی این اثر را دارند که " شریفترین جزء روح به عالم بالا راهنمایی می شود تا بتواند شریفترین چیز را در عالم هستی راستین مشاهده کند ."[7]

اما چرا فلسفه ما را به علم حقيقي مي رساند نه علوم ديگر ؟ چون علومي مثل رياضي با محسوسات شروع مي كند و به مفروضات مي رسد اما فلسفه كار خود را از نقطه اي آغاز مي كند كه رياضي به پايان رسانده است ." روش ديالكتيكي از مفروضات شروع مي كند و تا مبداء بالا مي رود ، و آنگه از طريق تقسيم به دو قسمت از مبداء پايين مي آيد و به ايده ها مي انجامد."[8] كسي كه حقيقت را در يافت بايد به درون غار بر گردد و تنها كسي است كه مي تواند تفسير درستي از پديده ها ارئه دهد ؛و حكومت نيز حق چنين كساني است افلاطون در اینجا دو باره تقسیم خطی خود را بیان می کند . " نخستین و عالی ترین فعالیت روح را " دانش" بنامیم ، فعالیت دوم را " شناسائی از راه استدلال " فعالیت سوم را " اعتقاد " و فعالیت چهارم را " پندار" . دو فعالیت اخیر را با هم ، به نام "عقیده" می خوانیم و دو فعالیت نخستین را یک جا به نام" شناسایی" خردمندانه . موضوع عقیده، دنیای" شدن" است که همواره دستخوش دگرگونی است . موضوع شناسایی خردمندانه ، هستی راستین است که هرگز دگرگون نمی شود . میان شناسایی خردمندانه و عقیده همان فرق است که میان " هستی " و " شدن " و میان" شناسایی از راه استدلال" و " پندار " همان اختلاف وجود دارد که میان " دانش " و " اعتقاد " .[9] " دیالکتیک چون تاجی است بر سر همه ی دانشها و مرد خردمند هیچ دانشی رابر تر از آن نمی تواند بشمارد زیرا حد نهایی دانش همان است ." [10]بعد از این افلاطون ویژگی که یک شخص باید داشته باشد تا فلسفه بخواند را ذکر می کند .یعنی دارای دلیری و مردانگی باشد در حد امکان از زیبایی جسمی بر خور دار باشد .استعداد فراگرفتن دانشهای مقدماتی را داشته باشد . داری حدت ذهن و حافظه ای نیرومند باشد .در کار لنگ نزند یعنی از گفت وشنود و پژوهش گریزان نباشد . و در عشق به حقیقت نباید بلنگد.

آموزش را باید از زمان کودکی آغاز کرد .اندکی که بزرگ شدند باید یک مدتی آنها را ورزش داد و در نزدیکیهای میدان جنگ برد . و از بیست سالگی جوانان بر گزیده را دو باره باید آموزش داد و دانش های دوره ی کودکی را با نظمی خاص به او آموخت تا نسبت دانش ها را با یکدیگر و نسبت آن را با هستی راستین در یابند .این دوره آموزش تا سی سالگی طول می کشد و بعد به جوانان بر گزیده دیالکتیک را آموزش دهیم به مدت پنج سال  .پس از آموزش آنان را دو باره به داخل غار می فرستیم یعنی آنها را دوباره وارد زندگی اجتماعی کنیم وباید در میدان های جنگ بجنگند .مدت این دوره پانزده سال است که می شوند پنجاه سال .پس از آن بیشتر عمر خود را باید صرف فلسفه کنند و هر یک به نوبت قدرت را به دست گیرند نه به خاطر خود مقام بلکه به خاطر این که زمامداری را وظیفه ای ضروری می شمارند .و در همه ی این مراحل زنان با مردان مساوی هستند .



[1] جمهوري ، كتاب هفتم ،516

[2] افلاطون ، كارل بورمان ، محمد حسن لطفي ، 93

[3] جمهوري 517

[4] همان521

[5] همان525

[6] همان532

[7] همان532

[8] افلاطون 95

[9] جمهوري 534

[10] همان535

جمهوري

جمهوری – کتاب ششم

فیلسوفان همواره عاشق شناختن آن هستی یگانه ی ابدی هستند که دستخوش کون و فساد نیست . نه دیگران را فریب می دهند و نه دانسته فریب می خورند و چون طالب دانایی هستند لذت روحی را بزرگترین لذت ها می دانند و به لذت جسمانی بی اعتنایند. فیلسوف معتدل و خویشتن دار است و از فرومایگی و دل بستن به چیز ها ی کوچک، بکلی بری است . در پی این است که کل طبیعت و کل روح را بشناسد.از مرگ نمی ترسد؛ با مردم درستکار و مهربان است . بالطبع خواهان تناسب ، اعتدال و زیبایی است .فيلسوف بايد دارای حافظه ای قوی و در آموختن چابک باشد .آدئیمانتوس می گوید اگر فیلسوفان این گونه باشند که تو می گویی چرا " در عمل می بینیم که بیشتر کسانی که زندگی خود را وقف فلسفه می کنند ، و نه تنها در جوانی به منظور کسب معلومات عمومی به آن می پردازند بلکه پس از گذشتن از جوانی نیز از آن دست بر نمی دارند ، مردانی فاسد و بیکاره بارمی آیند و حتی بهترین آنان که از استعداد ی مادر زاد بهره مند ند در سایه ی همین فلسفه ، که تو اینهمه از آن جانبداری می کنی ، از کارهای سیاسی ناتوان می گردند و عاطل و بی فایده می مانند . " [1]سقراط در جواب می گوید چون جامعه مسیر درستی را نمی رود فیلسوف تماشاگر کسانی است که جامعه را درست رهبری نمی کنند و چون قدرت ندارد،کاری جز تماشا کردن ندارد. لذا عاطل و بیکار به نظر می رسند. وظیفه ی مردم است که به سوی آنها بروند .در ضمن باعث اصلی بدنامی فلسفه ، کسانی هستند که تظاهر به فلسفه می کنند .کسانی که دارای طبایعی باشند که سجایای لازم برای فلسفه را در خود جمع داشته باشند اندک اند. بعلاوه سجایای عالی مثل شجاعت و خویشتن داری ...سبب می شوند که روح آنان دچار تباهی شود .زیبایی ، ثروت، نیروی بدنی ، خویشان با نفوذ در دستگاه دولت ، .....باعث تباهی روح می شوند .روح های گرانمایه و خوب اگر تربیت صحیح نشوند فاسد تر از دیگران می گردند .و بزرگترین جنایت ها بدست همین گروه انجام می شود ." آموزگاران مزدور که توده ی مردم به نام سوفیست می خوانند و دشمن خود می شمارند ، چیزی به دیگران نمی آموزند جز تعالیمی که همان توده ی مردم به عنوان اصول کشور داری ترویج می کنند . " [2] سوفیست ها در اجتماعات سیاسی تمایلات توده مردم را در نقاشی، موسیقی .....در می یابند و بعد از آن همان حرف ها را تبلیغ می کنند و آلت بی اراده ی تمایلات مردم می گردند.افلاطون در اینجا از سقراط در برابر انتقاداتی که در مورد آلکبیادس از سقراط می شد دفاع می کند و علت فاسد شدن آلکبیادس را توضیح می دهد . کسی که دارای روحی بلند، شجاعت، ثروت و زیبایی بود و سقراط امید فراوانی با او داشت؛ اما آلکبیادس نتوانست در مقابل وسوسه های قدرت و  ....داوم بیاورد .سقراط می گوید اشکال کار این است که این افراد خود را فیلسوف جا می زنند .وضع فیلسوف مانند انسانی است که در قفس درندگان گرفتار آمده است نه می تواند مثل آنها درندگی کند و نه می تواند جلوی آنها را بگیرد وگرنه کشته می شود .چاره ای ندارد مگر خود را کنار بکشد و به همان جرقه ی خود اکتفا کند و در هنگام مرگ با آرامش بمیرد اگر چه که موفق نشده است بر جامعه ی خود تاثیر بگذارد .

سقراط می گوید امروزه کسانی به فلسفه روی می آورند که استعداد در خشانی در فلسفه ندارند. لذا همینکه به دشوارترین جزء فلسفه ، یعنی دیالکتیک يا شناسایی ارتباط مفهوم ها می رسند از آن دست بر می دارند .

فیلسوف باید زمام جامعه را بر عهده بگیرد و نخست طرح کلی قانون اساسی را بریزد و در هنگام ریختن این طرح به دو سونگاه داشته باشد " گاه به خود عدلالت و خود زیبایی و خود خویشتن داری ، و به عبارت دیگر ، به ایده ی اصلی همه ی قابلیتها ی انسانی می نگرند ، و گاه به تصویر این قابلیت ها آنچنانکه در روح آدمی قابل تحقق است ."[3] قوانینی که فیلسوف وضع می کند اگر به مرحله ی اجرا در آید بهترین اوضاع در جامعه بر قرار خواهد شد . اجرای این قوانین اگرچه که دشوار است اما محال نیست .فیلسوف تا ایده ی خوب را نشناسد چنین قوانینی را نمی تواند وضع کند پس دانش حقیقی شناخت ایده است .ما هر چیزی را یک بار به صورت کثیر می بینیم و یک بار به صورت مفهومی واحد، و آن واحد را ذات و ماهیت چیز های کثیر می نامیم .چیز های کثیر دیدنی و محسوس اند و ایده را تنها با تفکر می توان دریافت .وایده را افلاطون به خورشید تشبیه می کند .افلاطون براي بيان انديشه ي خود در باره ي ايده از سه تمثيل استفاده مي كند تمثيل خط ، تمثيل غار و تمثيل خورشيد .اگر چشم ما بینا باشد و شیء رنگین نیز رو بروی ما باشد، باید روشنایی هم باشد تا چشم ما آن شیء را ببیند ."خوب " خورشید را به صورت خود آفریده است تا تصویر او باشد " از این رو همین نقشی را که " خوب " در جهان اندیشه و تفکر در مورد خرد و آنچه به وسیله ی خرد دریافتنی است به عهده دارد ، همان نقش را خورشید در جهان محسوسات در مورد حس بینایی و چیز های دیدنی دارد ."[4] ما باید چیز ها را در پرتو نور خورشید ببینیم نه در پرتو نور شبانه. وضعیت روح ما نیز چنین است " اگر روح به چیز هایی توجه کند که در پرتو هستی راستین لایزال قرار دارند ، آنها را در می یابد و می شناسد و معلوم می شود که دارای خرد است . ولی اگر محیطی روی آورد که با تاریکی آمیخته است ، یعنی توجه خود را به جهان کون و فساد معطوف سازد ، فقط پندار و عقیده بدست می آورد و روشن بینی را از دست می دهد و در دایره ی پندارها سرگردان می شود و چون موجودی می گردد که از خرد بی بهره است " [5]اگر چه که شناسایی و حقیقت به" خوب" شبیه هستند ولی هیچ یک از آنها خود "خوب" نیستند بلکه خود"خوب" چیزی است بر تر از آن دو. چیز هایی را که ما می بینیم نه تنها در پرتو خورشید است بلکه خورشید علت رشد و نمو آن نیز هست ." موضوعات شناختنی نیز نه تنها قابلیت شناخته شدن را مدیون " خوب " اند بلکه هستی خود را نیز از او دارند ، در حالی که خود " خوب " هستی نیست، بلکه از حیث علو و نیرو بسی والاتر از هستی است ."[6] حوزه ي وجود ، جهان ايده هاست ، و" خوب"بر تر از وجود است " بعد از اين افلاطون از تمثيل خط استفاده مي كند تا سلسله مراتب هستي را نشان دهد .سخن از دو عالم در میان است : یکی عالم چیز هایی است که به چشم در می آیند . دیگری عالم چیزهایی که به وسیله ی خرد شناخته می شوند ." [7]يعني ، يكي عالم محسوس و ديگري عالم معقول.هر یک از این دو عالم به دو قسم تقسیم می شوند. دو جزء عالمی که به چشم می آید،عالم محسوس،یکی عالم تصاویر و سایه ها ...است و دیگری عالم اشیاءو چیز ها . دو جزء عالمی که شناختنی ها هستند، عالم معقول، یکی عالمی است که مبتنی بر فرض های اثبات نشده است و دیگری" روح آدمی از مفروضات به سوی اصل و مبدا اولی ، که دیگر بهیچ وجه بر مفروضات متکی نیست ، باز می گردد و بدون استمداد از تصاویر که در مورد نخستین جزء عالم شناختنیها به یاری گرفته بود، بلکه فقط به یاری ایده ها و مفهوم های مجرد ، در راه پژوهش گام بر می دارد ." [8]مراد از دومین جزء عالم شناختنی ها چیز هایی است که خرد ، بی واسطه و به یاری دیالکتیک بدست می آورد .و فقط از مفاهیم مجرد استمداد می جوید . روح یک بار از تصاویر به اشیاء صعود می کند و بعد به عالم مفروضات و بعد به خود ایده یا خوب یا نخستین اصل هستی می رسد و دو باره بر می گردد و در حالی که آن اصل را مد نظر دارد تا پله ی آخرین پایین می آید .افلاطون مرزی قائل می شود بین فلسفه و ریاضیات . در ریاضیات بر اساس بعضی مفروضات استدلال می شود اما در فلسفه با روش دیالکتیک به خود ایده می رسیم .لذا شناسایی به وسیله ی استدلال بین شناسایی به وسیله ی خرد و شناسایی پندار  است. پس در برابر چهار جزء دنیای هستی ، چهار نوع فعالیت روح آدمی وجود دارد ." شناسایی به وسیله ی خرد ، خاص بالاترین جزء هاست . شناسایی به وسیله ی استدلال خاص جزء دوم است . برای جزء سوم عقیده را باید در نظر بگیری .جزء چهارم موضوع پندار است ."[9]

 



[1] جمهوري ، كتاب ششم ، 487

[2] همان 493

[3] همان 501

[4] همان 508

[5] همان 508

[6] همان 509

[7] همان 509

[8] همان 510

[9] همان 511

جمهوري

جمهوری – کتاب پنجم

افلاطون در کتاب پنجم جمهوری نظر خودش را در باره ی زنان و کودکان بیان می کند .و از آنجایی که خود می داند نظر غریبی داردمی گوید" کسی باور نخواهد کرد که آنچه می گوییم اولا قابل اجرا است ، و در ثانی ، به فرض قابل اجرا بودن ، بهتر از روشی است که امروز متداول است ."[1]افلاطون در قابل اجرا بودن نظريه ي خود ترديد دارد نه در سودمندي آن. زنان مانند مردان هستند. هیچ شغل اجتماعی نیست که خاص یک جنس خاص باشد پزشکی، معلمی، پلیس... پس زنان نیز باید دوشادوش مردان تربیت شوند، به همان ترتیبی که گفته شد.ميان دو جنس از حيث نيروي كار تنها اختلاف كمي وجود دارد نه كيفي .زنان نيز بايد مانند مردان برهنه شوند و ورزش كنند و خود را به جامه ي فضيلت بيارايند.تمام حرفه هايي كه بر روي مردان گشوده است ،حتي جنگ ، بر روي زنان نيز گشوده است.و به اين ترتيب زنان مي توانند در حرگه ي پاسداران قرار گيرند .بعد افلاطون مساله ي تنظيم خانواده را مطرح مي كند  زنان پاسدار با مردان پاسدار به نحو اشتراکی زندگی کنند" زنان پاسدار باید متعلق به همه ی مردان پاسدار باشند و هیچ یک از آنان نباید با مردی تنها زندگی کند .کودکان نیز باید در میان آنان مشترک باشند . پدران نباید فرزندان خود را از دیگر کودکان تمیز دهند و کودکان نیز نباید پدران خود را بشناسند." [2] اما این به معنی بی نظمی نیست. در یک جامعه ی منظم پیوند زن ومرد نیز باید منظم باشد،تا زناشویی جنبه ای مقدس به خود گیرد .پس هر کس با هر کس نمی تواند در آمیزد، بلکه باید زنان پاسدار با مردان پاسدار و زنان طبقات دیگر با همان طبقات ازدواج كنند. ولی بااین فرق که طوری ترتیب داده شود که فقط زنان پاسدار بچه دار شوندتا اصلاح نژاد شود، مانند حيوانات .اما آيا آنچه در پرورش نژاد حيوانات موفقيت آميز است براي نژاد انسان نيز موفقيت آميز خواهد بود ؟مردانی که شجاعت بیشتری از خود نشان دادند، بايد تشویق شوند تا با زنان بیشتری در آمیزند، تا فرزندان شجاع بیشتری به دنیا آیند .و وقتی کودک به دنیا آمد او را از پدر و مادر جدا می کنند و نیازی نیست که آنان همدیگر را بشناسند.پرستاران کودکان رانگهداری می کنند و مادران به کودکان شیر می دهند بدون اینکه بچه ی خود را بشناسند .مردان از سن سی تا پنجاه و پنج و زنان از بیست تا چهل سالگی می توانند بچه دار شوند .هیچ مردی حق ندارد با دختر یا مادر و فرزندان آنها ازدواج کند .همچنین هیچ زنی حق ندار با پسر و یا پدر و فرزندان آنها ازدواج کند .هر دوره ای که بچه ها به دنیا می آیند بچه ی همه ی پدر و مادرانی هستند که در آن دوره بچه دار شده اند .ولی قانون مانع ازدواج برادر و خواهر نمی شود .چنین جامعه ای مثل یک فرد خواهد بود. درد یکی درد همه و خوشی یکی خوشی همه خواهد بود، دیگر به یک معنا مال من و مال او ندارد همه در همه چیز شریک هستند، دیگر کسی دزدی نمی کند چون اگر بدزدد از مال خود می دزدد و... جامعه ی واحد که در آن نظم و هماهنگی است جامعه ای خوشبخت خواهد بود. در جامعه ي افلاطون كودكان براي جامعه و دولت توليد مي شوند.همه ي مسائلي كه در باره ي خانواده گفته شد فقط اختصاص به طبقه ي زمامداران وپاسداران جامعه دارد اما طبقه ي سوم يعني كشاورز و صنعتگر ...خانواده واموال خود را حفظ مي كنند.

افلاطون مدعی است چنین جامعه ای هیچ وقت با این توصیف کامل تحقق نمی پذیرد ولی این جامعه مثل یک نقاشی از انسانی است که تمام جنبه های هنری و زیبایی در آن رعایت شده ، اما هیچ وقت چنین انسانی در خارج یافت نمی شود . آن یک نمونه ی ایده آل است که جوامع باید سعی کنند تا به آن نزدیک شوند و راهش هم این است با تغییرات تدریجی که در قانون اساسی ایجاد می کنند به آن جامعه ی مطلوب نزدیک شوند . اولین تغییری که باید صورت گیرد این است که در جامعه ها فیلسوفان باید پادشاه شوند و یا کسانی که پادشاه هستند فیلسوف ."اگر در جامعه ها فيلسوفان پادشاه نشوند، يا كساني كه امروز عنوان شاه و زمامدار به خود بسته اند به راستي دل به فلسفه نسپارند،و اگر فلسفه و قدرت سیاسی با یکدیگر توام نشوند،و همه ي طبايع يك جانبه ي امروزي ، كه يا تنها به اين مي گرايند يا به آن ،از ميان بر نخيزند ،بدبختی جامعه ها ، و به طور کلی بدبختی نوع بشر ، به پایان نخواهد رسید.و دولتي كه وصف كرده ايم جامه ي عمل نخواهد پوشيد."[3]

فیلسوف کیست؟ فیلسوف کسی است که جویای تمام دانش است ،کسی که اشتیاق به تماشای حقیقت دارد .کسی که می خواهد خود زیبایی،خود حقیقت را ببیند . افلاطون در اینجا مطرح می کند که شناسایی غیر از پندار است .متعلق شناسایی باشنده است و متعلق پندار چیزی بین باشنده ونباشنده .پندار،نه دانایی است و نه نادانی .کسی که خود زیبایی را می شناسد فیلسوف و دانا است وشناسایی دارد. کسی که زیبایی های کثیر را قبول دارد دارای پندار است و جای آن میان هستی و نیستی است." دانستن (يا شناختن ) با موجود ( =آنچه كاملا هست ) ارتباط دارد، ندانستن با معدوم ( = آنچه به هيچ وجه نيست ) ، و عقيده ( يا اعتقاد) با آنچه ميان هستي و نيستي ( = موجود و معدوم ) قرار دارد همان گونه كه خود عقيده ( يا اعتقاد ) نيز حد وسطي است ميان دانستن و ندانستن . آنچه ميان موجود و معدوم قرار دارد شونده ( = شيء در حال صيرورت ) است كه هم موجود است وهم معدوم . فيلسوف مي خواهد موجود حقيقي را بشناسد ، از عقيده و شونده فراتر مي رود "[4]

 



[1] جمهوري ، كتاب پنجم ، 450

[2] همان 457

[3] همان 474

[4] افلاطون ، كارل بور مان ، محمد حسن لطفي ، 195

جمهوري

جمهوری – کتاب چهارم

دو چیز سبب فساد همه ی حرفه ها می گردد یکی توانگری و دیگری تنگدستی." توانگری سستی و زیاده روی و بیکارگی بار می آورد، و تنگدستی سبب می شود که حاصل کارها بی ارزش گردد و مردمان فرومایه و ناراضی شوند ." [1]در ضمن کشوری که از توانگران وتهی دستان تشکیل یافته است یک کشور نیست بلکه دو کشور است و در میان هر یک باز کشور های دیگر نیز هست اماکشوری که ما بنیاد نهاده ایم تنها جامعه ای است که یک کشور است و تا آن حد می تواند توسعه یابد که به وحدتش لطمه ای وارد نیاید .و چون هر کس بکاری مشغول است که با طبیعتش سازگار است لذا هر نفر یک نفراست نه چند نفر و جامعه هم یک جامعه است نه چند جامعه . در چنین جامعه ای احتیاج نیست برای هر چیزی قانون وضع کنیم و در ضمن باید جلوی نو آوری در امور تربیتی را بگیریم کوچکترین نوآوری در امور تربیتی، مثلا در موسیقی، در نهایت منجر به تغییر قانون اساسی خواهد شد .کسانی که در چنین حامعه ای زندگی نمی کنند مجبور می شوند که هر روز قانونی تازه تصویب کنند وبه خیال اینکه جامعه را نجات خواهند داد اما نمی دانند که هر سری را که قطع می کنند چندین سر جدید در می آورد ." جامعه ها و دولت هایی که وضع آشفته و سازمانی نامنظم دارندو با این حال هر کسی را که در صدد تغییر قانون اساسی آنها برآید تهدید به اعدام می کنند ، و به آنان که از روی چاپلوسی سازمان ها و قوانین آنها را بستایند و حتی بکوشند که به امیال و آرزوهای آنها از پیش پی ببرند و بر وفق آنها رفتار کنند ، عناوین و مقاماتی افتخار آمیز می بخشند."[2]

اگر جامعه ای را خوب تاسیس کرده باشیم باید جامعه ای باشد دانا و شجاع و خویشتن دار و عادل .از نشانه های دانایی حسن تدبیردر هر کاری است."همين حسن تدبير ، خود دانشي است . زيرا تنها در پرتو دانش مي توان در هر كار تدبيري نيكو انديشيد نه در سايه ي ناداني"[3] در هر جامعه ای دانشهای گوناگون وجود دارد دانشی که زمامدار جامعه باید داشته باشد امری از امور جامعه نیست بلکه خود جامعه است و در پرتو این دانش می توان دانست که " جامعه با خویشتن چگونه باید رفتار کند و در برابر جامعه ها و دولتها ی دیگر چه رفتاری باید پیش گیرد؟" [4] وبه این دانش عده ی بسیار کمی دست می یابند برخلاف کفشدوزی، و این دانش حقیقی است، خاص طبقه ای که از همه ی طبقات دیگر کوچکتر است.اين دانش پاسداري است و صاحبان آن زمامداراني هستند كه به معني راستين پاسدار هستند .

صفت بعدی شجاعت است که خاص سپاهیان است. کسانی که استعداد طبیعی با تربیت درست در آنان همراه گردیده است. و چون قوانین را از روی اعتقاد وایمان می پذیرند ،و در روح خويش جاي مي دهند ، بر آن استوار می مانند. لذا شجاعت نوعی استواری است.اعتقاد درستي كه از راه آموزش و پرورش بدست آورده اند .و به همين خاطر با تهور و بي باكي و آنچه كه در جانوران وجود دارد فرق دارد.

خویشتن داری نوعي نظم و هماهنگي،وپيروزي بر شهوات و حكومت بر خويشتن است.خويشتنداري،یعنی جزء عالی روح بر جزء پست و در جامعه یعنی جزء خردمند بر اجزای دیگر جامعه حکم براند و همه این را قبول داشته باشند پس خویشتن داری نوعی هماهنگی است." خویشتن داری به معنی راستین، چه در فرد و چه در جامعه ، همین توافق نظر و اتفاق عقیده ی همه ی اجزاء است ، اعم از عالی و دانی ، در اینکه کدام جزء باید به اجزاء دیگر حکم براند ." [5]

اما عدالت ،در جامعه هر کس باید تنها به یک کار مشغول باشد : کاری که با طبیعت و استعدادش سازگار است .از ابتداء هم علت تشكيل جامعه اين بود كه انسان ها بر اساس استعداد، هر كس كاري را بعهده بگيرد وهر کس کار خود را انجام دهد . یا "هر یک از طبقات سه گانه ی پیشه وران و سپاهیان و پاسداران تنها به انجام وظیفه ی خود اکتفا کند ، عدل است ، و جامعه ای که چنین وضعی در آن حکمفرما باشد جامعه ای است عادل."[6]

در اينجا افلاطون سه جزئي بودن نفس را مطرح مي كند .نظريه اي كه گفته اند از فيثاغوريان گرفته است جزء به معناي مادي نيست." وي سه جزء را به عنوان صورت هايا عملكرد ها يا اصول عمل تلقي مي كند ، نه به عنوان اجزاء به معني مادي ."[7] .پس روح از سه جزء تشکیل شده است. خرد، خشم و شهوت .درست مثل سه طبقه ی جامعه.مكان جزء خردمند سر است ، ومكان جزء شجاعت و خشم ميان گردن و حجاب حاجز جاي دارد ، و مكان جزء شهوت ميان حجاب حاجز و ناف است ." علت اينكه افلاطون به پيروي از آلكمئون و مكتب طب سيسيلي سر و مغز را جايگاه تفكر مي داند ، مشاهدات كالبد شناختي نيست. جزء خردمند ، شريفترين جزء روح است و از اين رو بايد در جايي مكان بگيرد كه بتواند بر تمامي وجود آدمي اشراف داشته باشد ."[8] و اين تعيين جاي در سنت هومر هم ريشه دارد. حال هر حرفی راکه برای جامعه زدیم و در نماي بزرگ نشان داديم در اینجا نیز صادق است . بر انسان خرد باید حکم براندو زمام حکومت در دست او باشد.خرد چيزي است كه انسان را از حيوان جدا مي كند و جزء فنا نا پذير روح انسان است  و اين دانایی است ، اراده يعني گوش به فرمان خرد باشد، چه در خوشی و چه در خشم ، مفهومی را که خرد در باره ی خطر ناک و بی خطر به او داده است استوار بدارد؛و در کشمکش خرد با شهوت به یاری خرد بشتابد تا شهوت را کنترل کند، و اين شجاعت است.اگر در انسانی هر یک از اجزای روح کار خود را انجام دهند و دو جزء پست ترعلیه خرد قیام نکند،  اين خویشتنداری است . در هر انساني كه هر يك از سه جزء در جايگاه خود باشد ، آن انسان عادل است .

" ظلم وقتی روی می نماید که اجزای سه گانه ی روح با یکدیگر ناسازگاری آغازند و به انجام وظیفه ی خود قناعت نورزند بلکه در کارهای یکدیگر مداخله کنند"[9]



[1] جمهوري ، افلاطون كتاب چهارم 422

[2] همان426

[3] همان429

[4] همان428

[5] همان432

[6] همان434

[7] تاريخ فلسفه آ فردريك كاپلستون ، سيد جلال الدين مجتبوي ، 241

[8] افلاطون كارل بورمان ، محمد حسن لطفي ، ص 168

[9] جمهوري ، كتاب چهارم 444

جمهوري

جمهوری – کتاب سوم

افلاطون در كتاب سوم چگونگي تربيت پاسداران را پي مي گيرد .يكي از ابزار هاي تربيت در كودكي داستان است .داستان سرا باید چهره ای دقیق و حقیقی از خدا نشان دهد نه چنان ملال انگیز و نه بسیار شاد و شنگول .جوانان ما،به هیچ عنوان نباید دروغ بگویند و دروغ فقط برای زمامدار و آنهم در حالتی خاص رواست ." اگر دروغ گفتن اصلا روا باشد ، باید آن را تنها برای زمامداران کشور مجاز شمرد که هر گاه خیر وصلاح جامعه ایجاب کند آن را خواه به منظور فریب دادن دشمنان و خواه به نفع مردم کشور بکار ببرند ."[1] این یکی از خطر ناک ترین سخنان افلاطون است.

پاسداران بايدخویشتن دار باشند . خویشتن داری " عبارتست از فرمانبرداری از حکمرانان و رعایت اعتدال در خوردن و نوشیدن و اطفای شهوت."[2] پهلوانان و خدایان باید از حرص، رشوه خواری ،کار هایی خلاف عفت و دینداری....به دور باشند و شاعران ما نباید داستان هایی بگویند که پهلوانان و خدایان ما را به این صفت ها وصف کنند .

شاعران داستان هایی که در باره ی آدمیان نیز می گویند باید درست باشد. براي مثال نباید بگویند که ستمکار عمری را در نیکبختی بسر می برد و مردمان عادل همواره تیره روزند وفایده ی عدالت همواره به دیگران می رسد و برای خود عادل جز زیان حاصلی ندارد .

شاعران در بیان حکایات یکی از سه روش را بکار می برند " یکی روایت ساده است ، دیگری روایت تقلیدی و سومی تلفیقی از آن دو."[3] تقلیدی محض در تراژدی و کمدی بکار می رود تلفیقی از این دو در اشعار و داستان های حماسی بکار می رود و روایت ساده دراشعاری که در وصف آپولون و دیونیزودروس می سرایند. سقراط می گوید پاسداران ما نباید از چیزی تقلید کنند بلکه باید " از هر پیشه ی دیگری فارغ باشند و یگانه تکلیفشان حفظ آزادی جامعه باشد و به هیچ اندیشه ی دیگری ، جز آنچه لازمه ی این شغل است نپردازند."[4] و اگر هم می خواهند تقلید کنند باید از کودکی به تقلید مردان شجاع، خویشتندار ، خدا ترس و آزادی خوی گیرند .و نباید بگذاریم که از چاپلوسان و فرومایگان و پیر زنان و بردگان ....تقلید کنند .پس بهترین روش در داستان سرایی روشی است که تلفیقی از تقلید و روایت ساده باشد .آنجایی که از شجاعت و مردانگی ...سخن می گوید حق دارد تقلید کند و آنجایی که مردی به سبب مستی یا بیماری یا هیجان ...سخنی می گوید شاعر به روایت ساده اکتفا کند .

سرود از سه جزء تشکیل شده است مضمون و آهنگ و وزن. در مضمون حکم همان حکم ادبیات است و اهنگ و وزن هم باید متناسب بامضمون باشد نه حزن انگیز و نه خیلی شاد و رخوت انگیز و " از این طریق جامعه ی خود را از بیماری تجمل که مبتلای آن بود پاک ساخته ایم ."[5] و باید وزن هایی را انتخاب کنیم که با زندگی مردانه و منظم تناسب دارند .وزن معتدل رفتاری معتدل در پی دارد و وزن آشفته رفتاری بیرون از اعتدال .مضمون تابع حالت روحی گوینده است وآهنگ و وزن تابع مضمون " پس معلوم می شود مضمون خوب و آهنگ زیبا و وزن درست ناشی از سادگی روح اند. ولی مقصودم از سادگی روح ....هماهنگی راستین است." [6]و در همه ی کارها زیبایی و موزونی و هماهنگی تصاویر روحی شریف و هماهنگ اند. پس موسیقی در تربیت کودکان نقشی بسیار بزرگ دارد .شعر و موسیقی مهمترین جزء تربیت است زیرا وزن و آهنگ آسانتر و سربعتر از هر چیز در اعماق روح آدمی راه می یابد.وقتی روح انسان زیبا شد به زیبایی روی می آورد و از زشتی پرهیز می کند. و اوج درک زیبایی در عشق است .خویشتنداری با لذائذ مفرط جور در نمی آید لذا کسی که عاشق معشوقی است " حق دارد چون پدری او را دوست بدارد و ببوسد و بااو معاشر باشد .این دوستی فقط باید برای زیبایی معشوق باشد و روابط آن دو هرگز نباید از این حد تجاوز کند و گرنه عاشق متهم خواهد شد به اینکه از تربیت بویی نبرده و از درک زیبایی ناتوان است."[7]پس تنها كساني كه از تربيت روحي درست بهره مند هستند مي توانند خويشتن دار باشند . عاشق باید از جسم معشوق بگذرد و عاشق روح زیبای او شود لذا " کسی که روحش از زیبایی بی نصیب است سزاوار عشق نیست.ولی اگر صاحب روح زیبا عیبی در بدن داشته باشد می توان از آن عیب چشم پوشید و دوستش داشت."[8] اوج تربیت روحی دل بستن به زیبایی است.

همزمان با تربیت روح جوانان باید از تربیت جسم هم بر خور دار شوند .از مستی بپرهیزند و خوراک های ساده بخورند .چون سادگی در خوراک ،تن را سالم نگه می دارد. پاسداران باید بدنی ورزیده داشته باشند و در صورتی که بنحو اتفاقی مریض شدند فوری معالجه شوند؛ و به سر کار خود بر گردند. نه اینکه از انواع غذا ها بخورند و چاق و بد اندام شوند و هر روز به پزشک مراجعه کنند و عمری را در علیلی و مریضی زندگی کنند و فرزندان علیل به دنیا بیاورند. آسکلپیوس خدای دانش پزشکی " معالجه ی بیمارانی را ، که ادامه ی زندگی نه برای خود آنان سودمند بود و نه برای جامعه ، وظیفه ی خود نمی دانست"[9] و این نيز یکي از حرفهای بحث برانگیز افلاطون است

جامعه باید پزشک داشته باشد و حتی پزشک انواع بیماری ها را در تن خود آزموده باشدو با انواع انسان های  بیمار سر وکار داشته باشد تا بتواند بهتر معالجه کند. اما قاضی بر عکس باید دارای روحی پاک باشد و از کودکی ساده و بی خبر از پلیدی و خطا بار آید . " به همین علت اشخاص پاک و شریف در جوانی ساده لوح می نمایند و به آسانی فریب پلیدان را می خورند زیرا سرمشق بدی و پلیدی را در درون خود ندارند و از آنچه در ارواح پلید می گذرد بی خبرند" [10] به همین خاطر یک جوان نمی تواند قاضی خوب باشد بلکه برای قضاوت مردی سالخورده باید." به عبارت دیگر قاضی خوب چنان کسی است که در نتیجه ی دقت و تفحص در روح دیگران توانسته باشد بیدادگری و پلیدی را بشناسد نه به علت کشف آن در درون خود ."[11] قاضی خوب هم انسان خوب را می شناسد و هم انسان بد را در حالی مرد بد ونیرنگ باز فقط انسان های بد را می شناسد لذا خوبان دانا و تیز بین می شوند نه بدان .خلاصه آنکه پزشک وقاضی در اندیشه مردانی باشند که دارای تن و روح سالمند و " کسانی را که تنی علیل و ناتوان دارند باید به حال خود بگذارند تا بمیرند ، و آنان را که روحی فاسد و پلید دارند باید بکشند."[12]

جوانان باید هم به فکرتقویت بدن باشند و هم تقویت روح اگر فقط به فکر بدن باشند خشن می شوند و اگر فقط به فکر روح باشند سست و بی اراده .خشونت، منشا قدرت اراده است و اگر با تربیت درست توام شود به صورت شجاعت در می آید و نرمی اگر با تربیتی درست همراه شود تبدیل به مهربانی و اعتدال می گردد.پس ما باید به فکر تن و روح جوانان باشیم تا انسانی شجاع و خویشتن دار تربیت شود و تربیت روحی با تربیت بدنی در او چنان هماهنگ شود که در پرتو آنها هماهنگی کامل در روح حکمفرما شود.و " اگر بخواهیم نظم واساس جامعه ی ما محفوظ بماند ، باید زمام آن را به دست چنین کسی بسپاریم." [13]

اما از میان پاسداران چه کسی باید برگزیده شود.کسی که" در همه ی عمرهر خدمتی را که به صلاح جامعه بدانند با اشتیاق فراوان انجام می دهند و از هر کاری که به زیان جامعه باشد می پرهیزند." [14]اما چنین جوانانی را باید از کودکی تربیت کرد نخست باید تکالیفی برای آنان معین کنیم که آدمی در حین انجام دادن آنها بیش از هر موقع دیگر عقاید خود را زیر پا می گذارد. سپس هر کدام که فراموشی به خود راه نمی دهد و فریب ظاهر را نمی خورد و همواره در عقیده ی خود استوار می ماند انتخاب کنیم. سپس آنها را به کار های سخت بگماریم تا به رنج و مشقت بیفتند و مجبور به نبردو مبارزه شوند. در مرحله ی سوم آنها را در برابر عوامل فریب دهنده قرار دهیم و از این حیث نیز بیازماییم ." از میان این گروه باید آن کسی را که هم در کودکی ، هم در جوانی و هم در سنین مردی از آزمایش سربلند در آمده و اصالتش آشکار شدهاست به پاسداری جامعه انتخاب کنیم و زمام کشور را به دست او بسپاریم "[15]و بقیه ی پاسداران بهتر است دستیار و یاور زمامداران باشند .پس از آن سقراط می گوید بچه ای که به دنیا می آید یا از زر است که باید زمامدار شود یا از سیم است که باید دستیار زمامدار گردد و یا از آهن و برنج است که باید کشاورز وپیشه ور شود .بدين سان جتمعه از سه طبقه تشكيل مي شود .بچه ای که از زر است باید در میان پاسداران قرار گیرد حتی اگر فرزند کشاورزان یعنی برنج و آهن باشد و یا بر عکس اگر فرزند پاسداری از جنس برنج بود باید کشاورز شود .

مقرپاسداران باید درجایی باشد که به راحتی هم بتوانند همه ی مردم شهر را زیر نظر بگیرند و هم از شهر در برابر حمله ی دشمن دفاع کنند. پاسداران بایددر میان پادگان و همه با هم زندگی کنندو هیچ یک نباید جز به اندازه ی ضروری مالی داشته باشند وهیچ فردی حق ندارد انبار یا خانه ای داشته باشد که کسی آزادانه حق نداشته باشد وارد آن شود .باید به اندازه ی ما یحتاج به آنان داد نه چیزی کم بیاورند و نه اضافه. دست به سیم و زر نزنند، چون زرو سیم واقعی را در درون خود دارند .و بکار بردن آلات تجمل برای آنان ممنوع می باشد .خلاصه آنکه باید در تربیت آنان نهایت دقت را انجام داد تا با یکدیگر مهربان باشند و هم با مردمی که پاسداری از آنها را به عهده دارند.

 



[1] جمهوري ، افلاطون ، كتاب سوم  389

[2] همان389

[3] همان392

[4] همان395

[5] همان399

[6] همان400

[7] همان403

[8] همان402

[9] همان407

[10] همان409

[11] همان409

[12] همان410

[13] همان412

[14] همان412

[15] همان 414

جمهوري

جمهوری –کتاب دوم

در كتاب اول جمهوري، چند تعريف در باره ي عدالت مطرح شدو هيچ كدام قانع كننده نبود. در ادامه برادران افلاطون، گلاوكن و آدئيمانتوس، از سقراط مي خواهند كه تعريف قانع كننده تري ارائه دهد. و خودشان وظيفه ي دفاع از ظلم را بر عهده مي گيرند .گلاوکن می گوید: همه ي چيز هائي را كه مردم مي خواهند ،مي شود بر سه دسته تقسيم كرد. بعضی چیز ها، برای انسان فایده ای ندارد اما وقتی انسان به آن می رسد، شاد و خوشحال می شود. بعضی چیز ها هم برای انسان فایده دارد و هم باعث شادی می شود؛مثل تندرستي. و بعضی چیز های دیگر برای انسان فایده دارد اما سبب رنج و سختی می شود؛ مثل ورزش، داروخوردن... گلاوکن از سقراط سوال می کند که عدالت جزء کدام یک از این سه دسته است . سقراط می گوید از هر سه ی آن برتر است .بعد از این گلاوکن نظر توده ی مردم را در باره ی عدل وظلم بیان می کند .مردم می گویند ظلم فی نفسه خوب است و تحمل ظلم فی نفسه بد؛ و بدی تحمل ظلم بیش از خوبی ارتکاب ظلم است. ووقتی مردم هم ظلم کردند و هم متحمل ظلم شدند، کسانی از آنها که نمی توانستند ظلم کنند و فقط می بایست متحمل ظلم شوند قانون تصویب کردند که هیچ کس به دیگری ظلم نکند و هیچ کس هم تحمل ظلم نکند و این را عدل پنداشتند .پس عدالت یعنی میانه روی نه ظلم کن و نه به زیر ظلم برو. اگر انسان ظالم ويا انسان عادلي را آزاد بگذاریم، می بینیم که هر دو به دنبال ثروت و قدرت می روند و قانون آنان را وا می دارد که از حد تجاوز نکنند . عدل فی نفسه خوب نیست و باعث رنج و ناراحتی می شود لذا اگر کسی می تواند مرتکب ظلم شود و هیچ مانعی در سر راهش نباشد، حتما این کار را خواهد کرد و اگر چنین نکند مردم او را ابله می شمارند.

اما اینکه آیا زندگی عادل ارزنده تر است یا زندگی ظالم .گلاوکن می گوید انسان ظالمی را در نهایت ظلم تصور کن که خود را در جامعه عادل نشان می دهد و چون انسان زیرکی است و ظلم کردن را به بهترین وجه مي داند دست به ظلم می زند و اگر هم در جایی لو رفته باشد با مهارتی که در سخنوری دارد،و یا توسل به زور و یا با استفاده ازپول و نفوذ دوستان ، خود را تبرئه می کند .اما انسان عادل که واقعا عادل است نمی تواند خود را عادل نشان دهد و از مزایای انسان عادل استفاده کند بلکه باید فقط به خود عدل فکر کند و عمل کند و در همه ی عمر باید در کمال عدالت و در عین حال در کمال بد نامی و شهرت به ستمکاری بسر برد . لذا " تازیانه خواهد خورد وشکنجه خواهد دید ، دست و پایش را به زنجیر خواهند بست و چشمانش را میل خواهند کشید ....." [1] اما ظالم زمام حکومت را به دست خواهد گرفت و در نزد همه ی مردم به عدالت مشهور خواهد شد با هر زنی که خواست آمیزش خواهد کرد به خدایان قربانی می دهد.....لذا مردم معتقدند که زندگی ظالم مطبوع تر از زندگی عادل خواهد بود ."توده ی مردم بر آنند که عدالت و خویشتن داری زیبا و پسندیده است ولی با رنج و دشواری توام ، در حالی که ستمگری مایه ی راحت و آسایش است و با اینکه قوانین و رسوم آن را زشت و ناپسند می شمارند ، در حقیقت مفید تر از عدالت است ." [2] و بد تر از همه اینکه مردم معتقدند خدایان نیز رنج و بدبختی را برای انسان عادل می فرستند، در حالی که برای ظالمان خوشی و نیکبختی فراهم می کنند .افلاطون از زبان برادر دیگر خود آدئیمانتوس مشکل فرهنگ زمانه ی خود را بیان می کند در اشعار شاعرانی مثل هومر که یونانیان آنها را سخنگویان خدایان می دانستند پر است از اشعاری که انسان را تشویق به ظلم می کنند و از رنج و بدبختی انسان عادل سخن می گویند .وقتی كودك دبستاني چنین اشعاری را می خواند واقعا در روح او چه تاثیری خواهد کرد ؟افلاطون فرهنگ زمانه ی خود را نقد می کند، می گوید اگر خدایان نباشند و یا باشند و کاری به ما نداشته باشند، زندگی انسان ظالم که یک عمر حکومت کرد ،و به لذت و شادی عمر خود را به پایان رساند، بهترین زندگی است و اگر خدایان باشند و یا ما ناچارا در آن دنیا با آنها سرو کارداشته باشيم در این دنیاانسان ظالم می تواندکاری را که نمایندگان خدایان در روی زمین، یعنی شاعران، بیان کرده اند عمل کند و خود را نجات دهد،با قربانی ، صدقه ، انجام مناسک .....می تواند رضایت خدایان را به دست آورد. پس هر کسی می تواند ظلم کند و بعد با انجام اعمالی خود را از عقوبت برهاند. لذا عامه ی مردم که از این فرهنگ تغذیه می کنند ظلم را بر عدل ترجیح می دهند .کسانی که از عدل سخن می گویند یا دارای استعدای هستند که عامه ی مردم ندارند و یا در پرتو دانش به چنین مقامی رسیده اند، که این هم کار عامه ی مردم نیست یا " انگیزه ای جز ترسویی یا ناتوانی یا ضعف پیری ندارند و چون قادر به ستم کردن نیستند ستمکاری را نکوهش می کنند . بهترین دلیل راستي این سخن این است که همین که یکی از آنان به قدرت برسد بی درنگ دست به ستمکاری می گشایند و در این راه از آنچه از دستش بر آید دریغ نمی ورزد." [3]آدئیمانتوس معتقد است که علت این بد فهمی ها یکی به خاطر این است که سقراط و کسانی مانند او به خود عدل و خود ظلم نمی پردازند و همیشه به فواید و نیکی و پاداش ....می پردازند که در پرتو یکی بدست می آید و در پرتو دیگری از بین می رود.گفته نمی شود که خود عدل و خود ظلم با روح انسان چه می کند . .لذا سقراط عزیز " ثابت کن که عدل به خودی خود ، برای کسی که از آن بهره مند باشد سودمند است و ظلم به خودی خود زیان آور " [4]

 سقراط می گوید، اجازه بدهید که ما اول حروف بزرگتر را ببینیم و بعد آن را با حروف کوچکتر تطبیق دهیم. منظور این است که هم جامعه و هم افراد باید از عدل برخوردار باشند، پس ما اول عدالت را در جامعه مورد بررسی قرار می دهیم .و برای این کار باید علت پیدایش جامعه را مورد بررسی قرار دهیم ." جامعه بدین علت پیدا می شود که هیچ کس به تنهائی نمی تواند همه ی ما یحتاج خود را آماده کند ، بلکه ما همه به یکدیگر نیازمندیم" [5] لذا انسان ها در یک مكان سکونت می کنند،تا نیاز های خود را برطرف کنندو ما آن را جامعه می نامیم .اول خوراک بعد مسکن.... و هر یک از مردم هم یک نیاز را بر طرف می کنند و چون افراد مردم از حیث ذوق و استعداد برابر نیستندهر یک باید مطابق با ذوق و استعداد خود کاری را به عهده گیرند و انجام دهند.بعد به صنعتگر ، دامدار، بازرگان و دکان دار ....احتیاج داریم اینها نیازهای اولیه ی یک جامعه هستند . در اين جامعه ي ابتدايي از آنجايي كه هر كس كار خود را انجام مي دهد جامعه ي مقدماتي  عادلانه است اماكسي از عدالت چيزي نمي داند ، در آن از هنر وعلم خبري نيست اگر اين جامعه ي ابتدايي را صورت مطلوب جامعه ي انساني تلقي كنيم آنگاه جامعه اي از خوك ها مي تواند مشابه جامعه ي انساني باشد.اما اگر به چنين جامعه اي راضي نشويم  می رسیم به نیاز های ثانویه و تجملات ...که باعث جنگ می شود یعنی وقتی ما نیاز های اولیه را بر طرف می کنیم چندان نیازی به تجاوز به خاک همسایه نداریم اما وقتی بر نیازهای غیر ضروری مان می افزاییم، نیاز به زمین بیشتري داریم که باید از زمین همسایگان مان بگیریم، واین جنگ را در پی خواهد داشت .ظاهرا از نظر افلاطون مالکیت سبب جنگ نیست بلکه تجمل پرستی و فزون خواهی باعث جنگ و تجاوز می شود .برای جنگ ما احتیاج به سپاهی(سرباز) داریم و سپاهیان باید دارای شهامت ، تنی نیرومند...باشند باهم وطنان مهربان و با دشمنان سختگیر باشند. مثل سگ، بیگانه ای را که نمی شناسد حمله می کند حتی اگر به او محبت کند و به دوست حمله نمی کند حتی اگر به او محبت نکند. و این در یک تن جمع نمی شود مگر اینکه طبعی فیلسوفانه داشته باشد. پس ملاک دانایی و نادانی است. به همین خاطر می گوییم باید طبعی فیلسوفانه داشته باشد. غير از طبع فيلسوفانه بايد تيز هوش ، چالاك،نيرومند و داراي روح با شهامت باشد. .برای جامعه چنین افرادی را باید تربیت کرد . و از روشی که در طی سالیان بوجود آمده است، استفاده نمود. یعنی ورزش برای پرورش تن و تربیت معنوی برای روح . و تربیت روح مقدم بر تربیت تن است تربیت روح از زمان کودکی آغاز می شود و معمولا هم با قصه و داستان .لذا باید مواظب باشیم که هر داستانی را برای بچه ها تعریف نکنیم قصه های خوب را بر گزینیم و قصه های بد را کنار بگذاریم منظور از داستان های بد اشعار شاعراني مثل هومر و هزیود است. در اساطیر یونان خدایان جنایت های زیادی مرتکب می شوند، مثلا پدر خود را شکنجه می کنند ...باید جلوی این گونه قصه ها گرفته شود و در صورت درست بودن هم باید فقط برای عده ای خاص و در شرایط مناسب بیان شود چون کودکان استعاره را نمی فهمند و هر چه را که شنیدند همان را باور می کنند .باید به کودکان گفت " هیچ کس با خویشان و هموطنان خود دشمنی نورزیده و این گونه دشمنی خلاف دینداری است."[6] خلاصه آنکه اشعار شاعران از دروغ و نفرت و انتقام خانوادگی ...پاک شود.یکی از چیز هایی که در اشعار شاعران یونانی است و افلاطون با آن مخالف است نسبت دادن کارهای بد به خدا است. خدا فقط منشا خیر است و اگر کیفری هم می دهد به خاطر بدی است که فرد مرتکب شد و خدا با مجازات، آن فرد را پاک خواهد کرد .پس اولین اصل قصه نویسی این است که " خدا منشا همه چیز نیست بلکه تنها منشا خوبی است" [7] البته منظور افلاطون از این حرف ثنویت نیست. اصل دوم این است که خدا در نهایت کمال و زیبایی است و هیچ گونه تغییری در او روی نمی دهد لذا " هر کس بخواهد در باره ی خدایان سخنی بگوید یاشعری بسراید ، باید این حقیقت را در نظر بگیرد که خدایان ساحر و جادوگر نیستند ، و تغییر صورت نمی دهند ، و به وسیله ی گفتار یا کردار خود کسی را نمی فریبند."[8]

اصل سوم این است که داستان هایی بگوییم که آنان را از ترس در برابر مرگ آزاد کند و در ضمن جهان دیگر را بستاید نه این که دهشتزا جلوه دهد .

 



[1] جمهوري كتاب دوم ، 362

[2] همان364

[3] همان366

[4] همان367

[5] همان369

[6] همان378

[7] همان380

[8] همان383

جمهوري

جمهوری -کتاب اول

جمهوری با توصیف  کفالوس پدر پولمارخوس ازسن پیری آغاز می شود .اینکه در سن پیری انسان از هيجان هاي جواني رهايي مي يابدو هم چون برده ای است که از بند شهوات آزاد شده است . حال انسان در سن پیری به  وضع روحی خود هر کس بستگی دارد اینکه ایام عمر را چگونه گذرانده است .البته اگر كسي در ایام پیری از تمکن مالی برخوردار باشد راحت تر و بهتر زندگی را می گذراند ولی " نه خردمند اگر تنگدست باشد رنج پیری را به آسانی می تواند تحمل کند ، و نه بی خرد هر چند توانگر باشد آرامشی در درون خود می یابد ."[1] انسان در ایام پیری زندگی خود را مرور می کند اگر بد زندگی کرده و کار های ظالمانه کرده باشد به تشویش می افتد ولی آنکه در گذشته ی خود عملی ظالمانه نيابد،آرامش خود را باز می یابدو امید یار او می شود .پس تنها مردمان عدالت پیشه و درستکار از ثروتی که اندوخته اند سود می برند. چون ثروت آدمي را باز مي دارد از اينكه عملي خلاف عدالت انجام دهد و يا مديون ديگري باشد .سقراط طبق معمول کلمه ی دلخواه خود را یافته است عدالت چیست ؟

کفالوس عدالت را درستکاری و پس دادن مال غیر تعریف می کند و سقراط می گوید اگر کسی مالی را در حال سلامتی از کسی گرفته است و آن را در حال جنون به او پس بدهد آیا عادلانه رفتار کرده است؟كفالوس ايراد را مي پذيرد و از بحث كناره مي گيرد و ادامه آن را به فرزند خود پولمارخوس واگذار مي كند تابه گفته ي طنز آميز سقراط در بحث نيز وارث پدر باشد .پولمارخوس از قول سیمونیدس شاعرمی گوید " عدالت این است که آدمی دینی را که به هر کسی دارد ادا کند"[2]سقراط همان ایراد فوق را ذکر می کند و پولمار خوس می گوید منظور این است " دین دوستان در برابر یکدیگر این است که به همدیگر خوبی کنند نه بدی" [3]بر این تعریف همان اشکال وارد است فقط فرقش در این است که در اینجا دو طرف دوست یکدیگر هستند.و دینی که آدمی به دشمنان خود دارد این است که باید بدی کند .سقراط می گوید پس منظورسیمونیدس این است که "باید به هر کسی آنچه در خور اوست بدهد."[4] در این صورت پزشک به بیمار دارو می دهد عدالت به کدام کسان چیزی می دهد پولمارخوس می گوید به دوستان فایده می دهد و به دشمنان زیان می رساند .در کجا؟ در میدان جنگ . اما اگر کسی اهل جنگ نباشد پس عدالت به درد او نمی خورد .پولمارخوس می گوید برای چنین انسانهایی و به طور کل در زمان صلح عدالت " برای سامان دادن روابط مردم"[5]بکار می آید.در هنگام ساختن خانه همکار بنا بیشتر بکار می آید تا مرد عادل . در کدام کار مرد عادل شریک و همکار سودمندی است ؟پولمارخوس می گوید در کاری که با پول پیوستگی دارد.در خریدن کشتی ناخدا مفید تر از مرد عادل است .اما اگر بخواهیم پولی را نگهداریم مرد عادل بکار می آید .سقراط می گوید پس معلوم می شود که عدالت چیز بی ارجی است "زیرا فقط هنگامی سودمند می شود که نخواهیم از چیزی فایده ای ببریم."[6]در ضمن کسی که در نگهداری چیزی ماهر است در دزدیدن آن چیز هم باید ماهر باشد پس مرد عادل دزدی ماهر است ."عدالت مهارت در دزدي است ، منتها به نفع دوستان و به زيان دشمنان ."[7]در ضمن اگر عدالت براي دوستان مفيداست و براي دشمنان مضر ، مردم در شناخت دوست و دشمن اشتباه می کنند در این صورت ممكن است کسی به دوست خودبارها بدی کند .پولمارخوس می گوید منظور این است که به دوستانی که واقعا نیکند نیکی کنیم و دشمنانی که واقعا بدند بدی کنیم .سقراط می گوید اگر به اسبی آسیب برسانیم بد تر می شود و اگر به انسان بدی هم آسیب برسانیم بدتر می شود لذا " کار عادل این نیست که به کسی ، خواه دوست باشد و خواه دشمن ، بدی و زیان برساند بلکه این کار ، کار ستمگران است " پس تعریف عدالت این نیست که به دوستان نیکی کنیم و به دشمنان بدی .در اینجا" ترازیماخوس نتوانست خود داري كند يكباره چون جانوري درنده به ما حمله ور گرديد چنانكه گويي مي خواست ما را پاره پاره كند ...و فرياد بر آورد ...من آماده نيستم سخني بي معني بشنوم "[8] ووارد بحث می شود .ترازیماخوس خطيب اهل كالكدون و یکی از سوفیست های زمان سقراط است. ترازيماخوس از آرمانگرايي كودكانه ي سقراط اظهار تنفر مي كند و واقع گرايي خود را در برابر آن قرار مي دهد . سوفیست ها از نظر سیاسی به دو دسته تقسیم می شوند یک دسته معتقد بودند که طبیعت نه خوب و نه بد است ( مثل نیچه ) و قانون اختراع ضعفاء است برای باز داشتن و منع اقویا . قدرت بالاترین فضیلت است و عاقلانه ترین و طبیعی ترین حکومت ها ، حکومت اشراف است .افلاطون در رساله ی گرگیاس از زبان کالیکلس سوفیست این نظریه رابیان می کند و سقراط آن را  نقدمی کند . دسته دوم معتقد بودند که طبیعت خوب ولی تمدن بد است ( مثل روسو ) قانون اختراع اقویا و برای برده ساختن انسانها است . ترازیماخوس  در تعریف عدالت می گوید " عدالت آن چیزی است که برای قوی سودمند باشد ."[9] چه نظام سياسي پادشاهي باشد يا اشرافي و يا دموكراسي و در ادامه در پاسخ ایرادات سقراط می گوید " هر حکومت هر قانونی را با در نظر گرفتن منافع خود وضع می کند ؛ حکومت دموکراسی منافع عموم مردم را در نظر می گیرد و حکومت استبدادی منافع حاکم مستبد را، حکو مت های دیگر نیز مطابق همین قاعده عمل می کنند و با وضع قانون آنچه به نفع حاکم تشخیص دهند حق می نامند . و از همه ی مردمان می خواهند که آن را محترم بشمارند و کسی را که از آن سر پیچید قانون شکن وظالم نام می دهند و به کیفرمی رسانند . بنابر این معنی پاسخ من این است که در هر کشور حق و عدالت چیزی است که برای حکومت آن کشور سودمند باشد ، و چون در همه ی کشور ها قدرت در دست حکومت است از این رو اگر نیک بنگری خواهی دید که عدالت در همه جا یک چیز بیش نیست : چیزی که برای قوی سودمند باشد . "[10]سقراط می گوید کسانی که بر کشور حکومت می کنند ممکن است اشتباه کنند و چیزی را که به ضرر شان است نفع خود پندارند و چون وظیفه مردم است که از حاکم خود اطاعت کنند در این صورت عدالت تنها به نفع اقویا نیست بلکه گاهی به ضرر اقویا نیز هست.چون گاهی به مردم فرمان داده می شود کارهایی کنند که به زیان اقویاست .ترازیماخوس اين ايراد را مي پذيرد و لذا می گوید قوی از آن جهت که قوی است اشتباه نمی کند و اگر اشتباه کند دیگر قوی نیست مثل پزشکی که اشتباه می کند دیگر پزشک نیست اگر چه که ما معمولا اورا در آن حال پزشک می دانیم.

سقراط می گوید پزشک به معنی دقیق کسی است که سود بیمار را در نظر می گیردو حکمران واقعی هم کسی است که نفع خود را نمی طلبد بلکه خواهان نفع زیر دستان است پس عدالت درست عکس سخن ترازیماخوس است .ترازیماخوس می گوید نسبت زیردستان با حاکم مثل نسبت چوپان با گوسفندان است .چوپان به گوسفند خدمت می کند چون می خواهد به موقع از آن سود ببرد در ضمن در جامعه آن کس که ظالم تر است منافع بیشتری عایدش می شود تا عادل و در عوض عادل باید بیشتر به جامعه خدمت کند تا ظالم. لذا " ظلم اگر از راه درست به مرحله ی عمل درآید به مراتب قویتر و آزادتر و والاتر از عدل است "[11]سقراط می گوید چوپان از آن جهت که چوپان است جز منافع گله هیچ چیز را در نظر نمی گیرد و حکمران هم از آن حیث که حکمران واقعی است در اداره ی کشور هیچ چیز را نباید در نظر داشته باشد جز نفع کسانی که در تحت حکومت او قرار دارند . هر فنی از حیث همان فن  چیزی عاید صاحب فن نمی کند مگر آن را با فن دیگر یعنی پول درآوردن جمع کنیم ." در همه ي فنون و هنر هاي فردي ، بايد ميان اثر خاصي كه از هر كدام از آنها حاصل مي شود و هر كدام به سبب آن اثر ، فن يا هنر ناميده مي شود از يك سو ، و فن پول در آوردن كه همه ي هنر ها و فنون در آن مشتركند از سوي ديگر ، فرق نهاد"[12] نتیجه ی فن پزشک تندرستی است و نتیجه ی فن معماری ساختمان و نتیجه ی فن حکمرانی خدمت به مردم .لذا شخص عادل به راحتی حکومت را نمی پذیرد چون نه جاه طلب است و نه کیسه ای دوخته است و نه مزدور .پس باید به زور او را وادار به حکومت کرد وگرنه محکوم کسانی بد تر از خود می شود .نیک مردان فقط برای رهایی از این کیفر بار حکومت را به دوش می گیرند .در یک جامعه ای که از مردان شریف تشکیل شده است همه از حکمرانی فرار می کنند. همانطور که امروز برای رسیدن به آن تلاش می کنند ." افلاطون قرار گرفتن تحت حكومت " بدان" يعني عوامفريبان آتن را ، اهانتي بر خود احساس مي كرد و آثار اين احساس تلخ در نظريه ي سياسي او هويداست."[13]

ترازیماخوس مدعی است که زندگی مرد ستمگر بهتر از زندگی عادل است .ترازیماخوس عدالت را خوش باوری ابلهانه تعریف می کند و ظلم را دانایی و خردمندی می داند .عادل در پی این نیست که بر امثال خود برتری جوید بلکه در پی این است که بر ظالمان بر تری یابد اما ظالم هم بر امثال خود و هم بر اضداد خود می خواهد برتری جوید .سقراط می گوید پزشک از آن جهت که پزشک است نمی خواهد بر پزشک دیگر برتری جوید بلکه بر نادان برتری دارداما کسی که پزشک نیست می خواهد هم بر پزشک و هم بر غیر پزشک بر تری جوید پزشک داناست و غیر پزشک نادان  عادل کسی بود که مانند پزشک فقط می خواست بر غیر عادلان برتری یابد لذا عادل داناست و ظالم نادان و این بر خلاف سخن ترازیماخوس است .

ترازیماخوس مدعی است که ظلم نیرومند تر از عدل است اما سقراط می گوید از آنجایی که عدل دانایی است نیرومند تر از ظلم است که نادانی است .علاوه بر آن یک دسته ی ظالم اگر واقعا همه ظالم در نهایت خود باشند، باعث گسست کامل خواهد شد و هیچ گونه همکاری بینشان نخواهد بود . ظلم باعث جدایی است خانواده وسپاه وجامعه وحتی خود فرد را از هم می پاشاند و قدرت هر عملی را از او سلب می کند .

فضیلت هر چیزی کاری است که آن چیز در نهایت در درستی آن را انجام می دهد .فضیلت چشم دیدن و فضیلت کارد بریدن است و فضیلت روح اندیشیدن ،شور و حکومت است .کارد اگر بد باشد خوب نمی برد و روح اگر بد باشد نمی تواند کار خود را به نحو احسن انجام دهد .عدالت فضیلت روح است و ظلم فساد روح .انسان عادل خوب زندگی می کند وخوشبخت است و انسان ظالم بد زندگی می کند و بدبخت است. در پایان سقراط می گوید ما در باره ی عدالت سخن گفتیم بدون اینکه بدانیم عدالت چیست؟

افلاطون در اين كتاب به روش سوفسطائيان عمل مي كند و نشان مي دهد كه سوفسطائيان تا چه اندازه به رموز هنر خود نيز جاهلند . استدلال هاي سقراط مبتني بر اين است كه عدالت با فنون و حرفه ها برابر است.اما آيا اين خود سفسطه نيست؟ 



[1] جمهوري ، افلاطون، 330

[2] همان332

[3] همان 332

[4] همان332

[5] همان333

[6] همان333

[7] همان334

[8] همان336

[9] همان 338

[10] همان339

[11] همان344

[12] متفكران يوناني ، تئودور گمپرتس ، جلد دوم ، محمد حسن لطفي ، ص 1002

[13] همان1003

اوتيدم

اوتیدم

افلاطون

محمد حسن لطفي

ايسوكراتس در خطابه ها فيلسوفان را ارباب حدل مي نامد و افلاطون و آنتيستنس و مگاريان را با هم نام مي برد . افلاطون در این رساله تلاش می کند راه خودش يا فلسفه ي سقراطي خود را از راه بقیه ی سقراطیان جدا کند ؛ مخصوصا از مگاریان و کلبیان که فن جدل را در مباحثات خود بکار می بردند. این جدلیان غیر از سوفیست ها یی مثل پروتاگوراس و گرگیاس هستند .جدلي كه زنون ابداع كرد بعضي از سوفسطائيان از آن استفاده كردند و در مكتب سقراطي به منتهاي شكوفايي رسيده بود . افلاطون با نوشتن سفسطه و جدل  در این رساله ،جدليان را به سخره می گیرد؛و روش خود را كه ديالكتيك است با روش جدل رو برو نهاده و نشان مي دهد كه تفاوت اين دو روش در چيست . اوتيدم و برادرش از جدليان  نام دار هستند كه پس از سرگرداني در شهر هاي يونان به آتن آمده و شاگرداني را دور خود جمع كرده اند و مدعي هستند كه بهترو زود تر از همه مي توانند به مردم هنر بياموزند.در ابتدا اوتیدم و برادرش دیونیزودور در بحث با کلینیاس هنر خود را نشان می دهند.دانايان نيازي به آموختن ندارند و نا دانان از آموختن نا توانند.آموختن را به دو معني به كار مي برند . اما سقراط اشکال کار آنها یعنی بکار گرفتن درست کلمات را یادآوری می کند و خود نیزجدلی را مطرح می کند تا هنر خود را نیز نشان دهد . افلاطون عقیده ی آنتیستنس را از زبان اوتیدم و دیونیزودور بیان می کند.  " افلاطون در اینجا مشت زنان را می زند ، تا سقراطیان و خصوصا آنتیستنس را زخمی کند."[1]  اینکه بر خلاف ادعای کسی نمی توان سخن گفت ؛ یا هیچ کس نمی تواند سخنی نادرست بگوید بلکه همه ی سخنها راست و موافق حقیقت است . " یکی از شگرد های افلاطون همین است که نظریه ای را که نمی پسندد در محیطی خاص از زبان شخصیتی خاص بیان می کند و از این طریق حقارت آن نظریه را بر ملا می سازد ." [2] سقراط می گوید اگر " سخن نادرست و تصور نادرست و بطور کلی نادانی وجود ندارد ، پس هیچ کس نمی تواند کاری نادرست بکند؟"[3] و اگر این گونه باشد پس تکلیف کسانی که ادعای هدایت و راهنمایی و آموختن فضایل انسانی را دارند چه می شود ؟.سقراط می گوید این جمله ای است که دیگران را از پای در می آورد و لی در همان دم خود نیز از پای در می آید .اوتيدم و برادرش از راه آموزش مي خواهند به پول برسندو اگر آموزشي در كار نيست پس آنها چه مي كنند؟

"گفت : چیزی می دانی؟

گفتم: البته

گفت آیا ممکن است چیزی هم باشد و هم نباشد؟

گفتم : نه

گفت : و گفتی که چیزی می دانی

گفتم : آری

گفت: و چون می دانی، دانا هستی ؟

گفتم : البته

گفت: چون دانا هستی ، همه چیز را می دانی ؟

گفتم: نه

گفت:چون چیزی را نمی دانی ، نادان هستی ؟

گفتم: البته

گفت : پس تو نادانی و با اینهمه اندکی پیش گفتی که دانایی. از این رو در آن واحد هم چیزی هستی و هم همان چیز نیستی ."[4]

"دیونیزودورگفت: سگی داری؟

کتزیپوس گفت : آری ، سگی درنده دارم

پرسید : بچه هم دارد ؟

گفت : آری

پرسید : و پدر آنها سگ است؟

گفت : آری

پرسید: آن سگ ، سگ توست؟

گفت: آری

دیونیزودورگفت: اگر هم سگ تست و هم پدر است ، پس سگ پدر تست و توله سگها برادران تواند"[5]

 مهمترين سفسطه و مغلطه هايي كه مي كنند " تحريف واژه ها و عبارات ها ، به كار بردن مفهوم هاي چند پهلو ، به هم زدن بخش هاي جمله ، از درستي سخن در يك مورد به درستي آن در همه ي موردها استناد كردن و از همه مهم تر مغشوش كردن نسبت مفاهيم است "[6] وجابجا كردن معاني مختلف ضمير ملكي ، حذف عمدي قيد حصري.

آنتیستنس به شدت با مثل افلاطونی مخالف است می گوید من اسب می بینم فروسیت نمی بینم .در اینجا افلاطون اشاره ای به انتقاد او نیز دارد.سقراط می گويد بسی چیز های زیبا دیده ام .دیونیزودور می گوید آیا آنها غیر از زیبا بودند سقراط می گوید آری آنهاغیر از زیبا بودندو از زیبا بهره ور بودند و زیبا را با خود داشتند . دیونیزو دور می گوید پس تو هم که گاو داری خود نیز گاو هستی .آهنگری در خور آهنگر است و آشپزی در خور آشپز و اگر کسی در باره ی شخصی کاری را که در خور اوست بکند موافق عدالت رفتارکرده است لذا اگر کسی آهنگر را درکوره ی آهنگری بیندازد و سپس با چکش بکوبد و یا کسی آشپزی را سر ببرد و قطعه قطعه کند و بپزد و کباب کند کاری در خور کرده است.من حق دارم موجود زنده را که متعلق به من هستند بفروشم ویا قربانی کنم آپولون موجود زنده است .پس من حق دارم که آپولون را بفروشم یا قربانی کنم .

سقراط می گوید از محاسن استدلال و نتیجه گیری های شما این است که : به عقیده ی کسانی ارج می نهید که مثل خود شما هستند در حالی که مردم اندیشه های شما را به حقارت می نگرند .دیگر اینکه استدلال های شما را می شود علیه خودتان نیز بکار گرفت .و بزرگترین حسنی که هنر شما دارد این است که در مدتی کوتاه می شود هنر شما را یاد گرفت .افلاطون با آوردن جدل هایی که ذکر شد افراط در جدل و مخالفت بعضی با فلسفه را به خاطر چنین جدل هایی نشان می دهد .واحتمالا نظر ایسوکراتس را در نقد فلسفه نقل می کند که " هم خود فن مسخره و بی معنی است و هم کسانی که وقت خود را با آن تلف می کنند."[7] ایسوکراتس هنر بلاغت را فلسفه ي حقيقي مي داندو از کسانی است که خطابه های دفاعی می نویسد ولی خود در ملاء عام خطابه نمی خواند . خود دور می ایستدو دیگران را به درون آتش می فرستد ." آنان به قول پرودیکوس در مرز میان فیلسوف و مرد سیاسی قرار دارند "[8] به نظر می رسد مقصود اصلی از نوشتن رساله ی اوتیدم همین بخش باشد یعنی افلاطون در مقابل کسانی که به فلسفه حمله می کنند به دفاع بر می خیزد ولی در ضمن راه خودش را از راه سقراطیانی مانند آنتیستنس جدا می کند .ایسوکراتس می داند که فقط فیلسوفان هستند که می توانند در برابر اینان ایستادگی کنند و هر وقت در بحث مغلوب شدند فلسفه وبحث و جدل را مسخره می دانند .اینان در فلسفه و سیاست اعتدال را رعایت می کنند"اگربه هر دو کار به قدر ضرورت بپردازند خواهند توانست از میوه های دانایی بر خوردار شوند بی آنکه در خطر بیفتند."[9] آنان نه فیلسوف راستین هستند و نه مرد سیاسی راستین .از حیث ارزش در مرتبه ی دوم قرار دارند ولی چنان وانمود می کنند که در مرتبه ی نخستین اند .    



[1] متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفی ، جلد دوم ، 1090

[2] همان 1092

[3] اوتيدم 287

[4] همان 293

[5] همان 298

[6] تاريخ فلسفه ،دكتر محمود هومن، 214

[7] اوتيدم 305

[8] همان 305

[9] همان 305

كراتيلوس

کراتیلوس

افلاطون

محمد حسن لطفي

امروزه سه گونه معني شناسي را از يك ديگر متمايز ساخته اند 1- معني شناسي فلسفي كه سابقه اي طولاني دارد 2- معني شناسي منطقي 3- معني شناسي زباني [1] بحث افلاطون در حوزه ي معني شناسي فلسفي است. در باره ي پيدايش زبان در يونان دو گروه مخالف روياروي يكديگر قرار داشتند . گروه اول براي زبان به منشا طبيعي قائل بودند و نظريه ي آنها " حاوي دو ادعاي مختلف بود : يكي اينكه مبناي پيدايش زبان ، نقشه اي عمدي نبوده بلكه احتياجي آني و غريزي بوده است ؛ ديگر اينكه وجود ارتباط طبيعي اصلي ميان نحوه ي تلفظ كلمات و معني آنها ، در شكل زبان امروزي( يعني در الفاظ زبان يوناني) هم شناختني و قابل اثبات است ."[2] زبان شناسان امروزي قسمت اول را قبول دارند ولي قسمت دوم راكاملا غلط مي دانند .هراكليتوس ،كراتيلوس و افلاطون از اين گروه هستند گروه دوم زبان را زاده ي توافق و قرار داد مي دانستنددموكريتوس را مبدع نظريه ي گروه دوم مي دانند .استدلال هايي كه او براي بطلان منشا طبيعي زبان مي آورد اين است كه " بعضي الفاظ معاني متعدد دارند و ديگر اينكه بعضي چيز ها داراي چندين نامند.بعلاوه ، او ما را به دو مطلب ( سوم و چهارم ) توجه مي دهد : يكي اينكه بعضي نامها در طي زمان تغيير مي يابند و ديگر اينكه بعضي چيز ها فاقد نامند "[3] ارسطو از گروه دوم است ." نام آواي معنا داري است بر پايه ي رسم و قرار ......ما مي گوييم بر پايه ي رسم و قرار،چون هيچ يك از نامها به طبع نام نيست "[4]

کراتیلوس یکی از نوهراکلیتیان است که به گزارش ارسطو در ایام جوانی افلاطون یعنی پیش از سقراط استاد او بوده است[5] .هرموگنس برادر فقیر کالیاس توانگر ، معتقد است که " درستی معنی هر واژه جز توافق و قرار داد علت دیگری ندارد .......هیچ چیز نام خود را از طبیعت نگرفته بلکه منشا نامها قرارداد و توافق ، یا عادت کسانی است که واژه ها را بکار می برند ."[6] ولی كراتيلوس مدعي است كه " نام درست هر چیز ، نامی است که طبیعت به آن داده ، نه نامی که گروهی از مردمان با توافق یکدیگر در زبان خود بر آن نهاده اند." [7]آنها از سقراط می خواهند که نظر خود را بگوید و بین آنها داوری کند .سقراط هم چنانکه روش اوست می گوید بیایید با هم بررسی کنیم تا ببینیم به چه نتایجی می رسیم .هرموگنس تاییدمی کند که ما گفتار درست داریم و گفتار نادرست .در گفتار درست واژه ها هم درستند و در گفتار نادرست واژه ها نادرستند .پس ما واژه های درست و واژه های نادرست داریم .واژه های درست بر ماهیت چیز ها دلالت دارند.يعني شخص چيزي را كه در جهان خارج مي بيند نامي دارد ،آن نام را ياد مي گيرد و براي آن چيز بكار مي برد مثل كودك  كه در مراحل اوليه آموزش زبان  واژه ها را با مشاهده ي چيز ها ياد مي گيرد .بر اين نظر سه ايراد گرفته اند " نخست اين كه رابطه ي ميان " واژه " و " چيز " ي در خارج از زبان مستقيم نيست... دوم اين كه ، چنين رابطه اي طبيعي نيست ...نارسايي سوم… اين است كه بسياري از واژه ها به" چيز"ي در جهان خارج اشاره نمي كنند "[8]  با فرض پذيرش دلالت واژه ها بر ماهيات حال آیا هر چیز برای هر کس ماهیتی دیگر دارد؟ سخن پروتاگوراس را ذکر می کند که " آدمی مقیاس هر چیزی است" . سقراط می گوید نظر پروتاگوراس درست نیست چون اگر " هر چیز برای هر کس همان است که به نظر او نمودار می گردد، در آن صورت آیا ممکن است یکی خردمند باشد و دیگری بی خرد ؟" هیچ کس بی خرد تر از دیگری نیست هر کس هر چه که بر او نمودار شده است همان را بیان می کند .و سخن اوتیدموس هم درست نیست که "همه ی چیز ها همواره و در آن واحد از همه ی خصائص به نحو برابر برخوردارند."[9] چه در این صورت دیگر معنی ندارد که یکی نیک باشد و دیگری بد. نتیجه می گیریم که ماهیت چیز ها از ما نیست بلکه بکلی مستقل از ماست .وقتی ماهیت مستقل از ما باشد ، اعمال و آثار آنها نیز مستقل از ما هستند ." اعمال و آثار هر چیز مطابق طبیعت آن است نه موافق میل و تصور ما"  [10]وقتی که می خواهیم چیزی را ببریم هر جور و با هر وسیله ای نمی توانیم ببریم سخن گفتن نیز چنین است ما هر جور و هر کلمه ای را به دلخواه نمی توانیم بکار ببریم .باید طبیعت سخن را در نطر بگیریم و کلمات مناسب را بکار ببریم تا سخن درست باشد .چون نامیدن هم جزیی از سخن است " بنابر این هنگام " نامیدن" نیز باید طبیعت چیزهایی را که نام می بریم رعایت کنیم و وسایلی را که با طبیعت آنها سازگارند به کار ببریم و گرنه عمل " نامیدن " را درست انجام نخواهیم داد و از کار خود سودی نخواهیم برد ." [11]برای نامیدن احتیاج به واژه داریم و" واژه وسیله ای است برای خبر دادن و جدا کردن ماهیت ها از یکدیگر " [12] و کسی که سخن می گوید حاصل فن کس دیگر را بکار می برد و چون واژه ها حاصل نظم و قانونی است که در جامعه حکم فرماست لذا سخنگو هنگام سخن گفتن حاصل فن قانونگذار را بکار می برد در نتیجه " ساختن واژه کار هر کس نیست بلکه کار واژه ساز است و واژه ساز قانونگزاری است که به ندرت در میان آدمیان پیدا می شود ."[13] قانون گزار هنگام ساختن واژه ها " باید خصائص طبیعی واژه را در صدا ها و هجا ها قرار دهد و در این کار از صورت اصلی واژه ی راستین پیروی نماید و همه ی واژه ها را به تقلید از آن ایده بسازد."[14] افلاطون در اینجا بحثی را مطرح می کند که بعد ها ارسطو تحت عنوان علت صوری مطرح کرده است ما باید ایده ی راستین واژه ها را در نظر داشته باشیم اگر چه که آن را با هجایی متفاوتی بیان کنیم چه یونانی باشد چه غیر یونانی . هم چنان که آهنگر ایده ی راستین مته را در نظر دارد و با آهن یا فلزات دیگر آن را می سازد .کسی که مته را بکار می برد می تواند مته ساز را راهنمایی کند و نظر دهد که آیا مته درست ساخته شده است یا خیر ."قانونگزار نیز اگر بخواهد واژه ای درست بسازد ، باید هنگام ساختن واژه به دستور اهل دیالکتیک گوش فرا دهد و از آن پیروی نماید ."[15] نتیجه اینکه " درستی هر واژه در طبیعت آن نهفته است و ساختن واژه درست برای هر چیز کار هر کس نیست ." [16]بعد سقراط بحث هایی را در باره ی لغات یونانی تغییر و تحول آن از آثار هومر مطرح می کند .اینکه آیا صدا ها و هجا هابنحو طبیعی دلالت بر معنایی می کنند یا خیر ......؟

 افلاطون نظر هراكليتوس را در باره ي منشا طبيعي زبان مي پذيرد اما قبول نمي كند كه ماهيات در جنبش هستند و ثبات ندارند .لذا سقراط مي گويد واژه ی درست واژه ای است که بتواند ماهیت چیز هایی را که بر آن اطلاق می شود بیان کند .بیان خود هنری است که استادان آن قانونگزاران اند.و قانون گزاران بعضی خوب و بعضی بد هستند .اما کراتیلوس قبول ندارد که بعضی واژه ها خوب و بعضی بد هستند بلکه همه ی واژه ها و نام های حقیقی درست اند .انسان ها نه می توانند نادرست مطلبی بگویند و نه می توانند نادرست حرف بزنند .آنجایی که چیزی می گویند که به نظر می رسد درست نیست فقط زبان خود را می جنبانند و آوازی از دهان در می آورند .سقراط می گوید نام نقش یک چیزی است که با آن خوانده می شودهم چنانکه در تصویر ها و نقش ها ممکن است به نقشی به غلط به چیز دیگری نسبت داده شود در نام ها هم اینگونه است ممکن است نامی را به چیزی که با آن انطباق ندارد نسبت دهند و این نادرست و بر خلاف حقیقت است .اما کراتیلوس این سخن را درباره ی نام ها نمی پذیرد چون انتساب نام به شیء همواره درست است.اما سقراط می گوید اگر عکس دیگری را به تو نشان دهند وبگویند تصویر توست تو به نادرست بودن آن از راه بینایی پی می بری و وقتی یک نام را هم به غلط بکار می برند مثل همان نقش است ولی با حس شنوایی به غلط بودن آن پی می بری .اگر بپذیریم که اسم ها ممکن است نادرست بکار روند فعل ها هم می توانند و در نتیجه جمله ی نادرست هم می توانند نا درست بکار روند .قانونگزار با حروف واژه ها را می سازد و با درست چیدن حروف می تواند واژه ی زیبا بسازد و با تغییر حروف واژه ی نا زیبا .کراتیلوس می گوید وقتی قانونگزار حرفی را تغییر می دهد همان واژه را نمی سازد بلکه واژه ای دیگر می سازد .سقراط می گوید حرف تو در باره ی کم صادق است اما در باره ی کیف صادق نیست .اگر خدایی تصویر تو را انگونه که دقیقا در تو هست بسازد ما با دو کراتیلوس مواجه می شویم که نمی توانیم یکی را از دیگری باز شناسیم و حالتی مضحک بوجود می آید .پس بگذار که حروف بعضی واژه ها کم و بعضی زیاد باشد .از نظر سقراط کراتیلوس علت درستی واژه ها را باید در جای دیگر جستجو کند و می گوید که " واژه علامتی است تشکیل یافته از حرفها و هجاها برای بیان چیز ها ."[17]  

از نظر سقراط واژه  ها باید تا حد امکان به چیزی که بیان کننده ی آن هستند شبیه باشند . حرف ها اجزای اصلی سازنده ی واژه ها هستند و اگر حرف ها با چیز ها شباهت نداشته باشند ساختن واژه ها شبیه چیز ها غیر ممکن است .پس حرف ر که در آخر همه ی واژه های یونانی است که بر جنبش دلالت می کنند وحرف س در زبان اریتره همان نقش را دارد لذا حرف" ر" و" س" با یکدیگر شباهت دارند .حرف" ل" دلالت بر استواری و ایستادگی می کند و در کلیه ی واژه هایی که حرف" ل" وجود دارد و بر جنبش دلالت می کند بی جا می باشد و باید حرف" ر" گذاشته شود اما ما وقتی می شنویم بنا بر عادت می فهمیم پس عادت و توافق یکی از علل شمول واژه ها بر معانی است.همچنانکه شباهت یکی از علل دیگر است .و این بر خلاف نظر کراتیلوس است .کراتیلوس می گوید کسی که واژه ای را بشناسد چیزی را که واژه نام آن است می شناسد .یعنی " هر کس ماهیت واژه را بشناسد ، چون ماهیت واژه به ماهیت مسمی شبیه است ، بالطبع مسمی را نیز می شناسد .چون شناسایی همه ی چیزهایی که شبیه یکدیگرند در پرتو دانشی واحد بدست می آید."[18] سقراط می گوید اگر اینگونه باشد ما باید از طریق واژه ها به کشف چیز ها نایل شویم و چون قبلا گفتیم که کسی که نخستین بار واژه هارا ساخت مطابق تصور خودش ساخت و چون امکان این هست که او نادرست ساخته باشد ما که می خواهیم از طریق واژه ها به کشف آن نایل شویم به اشتباه می افتیم .کراتیلوس می گوید در این صورت واژه ها نباید انطباق درونی داشته باشند .ولی سقراط می گوید اگر اشتباهی در ابتدای ترسیم شکل هندسی رخ دهد این اشتباه تا آخر ادامه می یابد با این که انطباق درونی دارند.در ضمن اگر ما باید واژه ها را درست بشناسیم تا به ماهیت واقعی چیز ها پی ببریم در این صورت خود قانون گزاران با کدام واژه به ماهیت حقیقی چیز ها پی بردند؟پس معلوم می شود که بی یاری واژه ها هم می توانیم ماهیت چیز هارا بشناسیم.

طرفداران هراکلیتوس معتقد بودند همه چیز در جنبش و سیلان است برای زبان نیز چنین اعتقادی داشتند و سقراط می گوید خودشان در گردابی افتاده اند و ما را نیز به دنبال خود می کشند .اگر زیبایی همواره در حال دگرگونی است آیا مي توانیم در باره آن سخن بگوییم و بگوییم این همان است .ویا ماهیت آن چنین و چنان است .چیزی که همواره در حال جنبش است قابل شناختن نیست نه شناسنده ای در میان خواهد بود و نه موضوع شناسایی .و اگر اینها وجود دارند بنابر این دست خوش سیلان و جنبش نیستند .و این آغاز بحث در باره ی خود چیزها است.در پايان كراتيلوس مي گويد " ولي سقراط ، بدان كه اين موضوع براي من تازه نيست ، بلكه در باره ي آن به اندازه كافي انديشيده ام، و هر چه بيشتر مي انديشم به نظرم چنان مي آيد كه عقيده ي هراكله ايتوس درست است . "[19]  كراتيلوس وشاگردانش " قول به اصالت حركت را در جهان به حد مبالغه مي رسانده و هر گونه ثباتي را نفي مي كرده اند. و به دستاويز اينكه بحث و كلام مستلزم اين است كه اشيائي را كه از آنها بحث مي كنيم بر خوردار از ثبات بدانيم از هر گونه بحثي ، حتي از هر گونه تكلمي ، امتناع مي جسته اند ."[20]  

 



[1] در آمدي بر معني شناسي ، كورش صفوي ص 28

[2] متفكران يوناني جلد اول ، محمد حسن لطفي ، 411

[3] همان 413

[4] منطق ارسطو ( ارگانون) ، ترجمه ي دكتر مير شمس الدين اديب سلطاني ، a  16

[5] متافيزيك ، ارسطو ، شرف الدين خراساني – شرف ، آلفا a  987

[6] كراتيلوس 384

[7] همان383

[8] در آمدي بر معني شناسي 54

[9] كراتيلوس 386

[10] همان387

[11] همان387

[12] همان 388

[13] همان 389

[14] همان 389

[15] همان 390

[16] همان 391

[17] همان 433

[18] همان 435

[19] همان 440

[20] تاريخ فلسفه ، جلد يك ، دوره ي يوناني ، اميل بريه ، علي مراد داوودي ، ص 75