خوشبختی

"شاید خوشبختی واقعی در این است که باور کنیم خوشبختی را برای همیشه از دست داده ایم . فقط آن وقت می توانیم بی امید یا هراس زندگی کنیم، فقط در آن زمان می توانیم از شادی های نا چیز که بیش از هر چیز دیگر دوام می آرند، لذت ببریم."[1]


[1] -  ماریا لوییزا بومبال ،درخت ، داستان های کوتاه امریکای لاتین، گردآوری: روبرتو گونسالس اچه وریا، عبدالله کوثری ،نشر نی ، ص 199

عشق و صمیمیت

"به نظر نمی رسد که لورا در قدرت خودش شکی داشته باشد،من که در اسرار ضمیرم فرو می روم می دانم که تا به امروز یک سطر ننوشته ام که لورا به طور غیر مستقیم به من الهام نکرده باشد. هنوز او را چون کودکی در کنار خود احساس می کنم و همه ی مهارت سخنگویی خود را مدیون آنم که همواره میل داشته ام به او چیز بیاموزم، بر او چیره شوم ،او را دلباخته گردانم .چیزی نمی بینم و چیزی نمی شنوم مگر آن که بی درنگ فکر کنم :او در این باره چه خواهد گفت؟هیجان خودم را فراموش می کنم و تنها هیجان او را حس می کنم. حتی به نظرم می رسد که اگر او برای تعیین حدود شخصیت من وجود نداشت شخصیت من مرز معینی پیدا نمی کرد. من تنها به نسبت وجود او به خودم شباهت دارم و به نسبت او ، وجود من تعریف پیدا می کند.تا امروز چه تصور باطلی داشتم که گمان می کردم توانسته ام او را همانند خود بسازم؛در حالی که به عکس ، این من بودم که می کوشیدم شبیه او باشم و متوجه آن نبودم! یا به عبارت بهتر : بر اثر بر خورد عجیب تاثیرات عاشقانه ، وجود ما دو نفر ، متقابل، تغییر می یافت. هر یک از دو موجودی که یکدیگر را دوست می دارند ، بی دلخواه و ندانسته خود را به جامه ی دلخواه دیگری می آراید و می کوشد شبیه آن بتی باشد که در دل دیگری به تماشایش پرداخته... کسی که به راستی عاشق می شود از یکرنگی و صمیمیت چشم می پوشد."[1]

" این مسئله ی صداقت چه خشم آور است!هنگامی که من از "صداقت" سخن می گویم در فکر صداقت شخص او هستم . وقتی به خودم مراجعه می کنم دیگر نمی فهمم منظور از این کلمه چیست. من هرگز جز آن نیستم که گمان می کنم هستم و این من همواره در تغییر است،به طوری که غالبا وجود صبح من ، وجود شبم را نخواهد شناخت اگر من نباشم تا این ها را به هم الفت دهم. هیچ چیزی جز خودم با خودم بیش تر متفاوت نخواهد بود . غالبا در تنهایی است که هیولای وجودم بر من جلوه می کند و من پیوستگی ذاتی خودم را در می یابم ، اما در آن هنگام گویی زندگی من کند می گردد و درنگ می کند و من واقعا از هستی باز می مانم.

دل من جز با محبت نمی تپد و من جز به وسیله ی دیگری و جز به نمایندگی از جانب او ، و می توانم بگویم جز با پیوند ، زندگی نمی کنم و تنها ، هنگامی به شدت احساس زندگی می کنم که از وجود خودم بگریزم و در جلد هر کسی که باشد فرو روم . و این قدرت ضد خود خواهی در عدم تمرکز در من چنان است که حس تملک را تبخیر می کند. چنین موجودی آن نیست که انسان برای همسری بر می گزیند."[2]

"چه تمایل ستایش آمیزی برای فداکاری طبعا در زن است. مردی را که دوست می دارد، غالبا برای او تنها مانند رخت آویزی است که عشق خود را بدان می آویزد"[3]



[1] - سکه سازان ،آندره ژید، حسن هنرمندی، نشر ماهی ص 90

[2] - همان ص 90

[3] - همان ص 117

خدا هم گولم زده

"بعضی از اعمال زندگی گذشته ام را من تازه می فهمم. بله،حالا دارم می فهمم که آن اعمال هیچ آن مفهومی را ندارند که آن وقت ها ، ضمن انجام دادن آن ها گمان می کردم دارند...فقط حالاست که می فهمم در سراسر زندگی آدم گولخوری بودم.خانم لاپروز گولم زده، پسرم گولم زده، همه ی مردم گولم زدند ، خدا هم گولم زده...

وقتی جوان بودم ، زندگی دشواری را می گذراندم.هر بار که تمنایی را در وجودم پس می راندم قدرت شخصیتم را به خود تبریک می گفتم.نمی فهمیدم که به گمان آزاد ساختن خودم ، بیش از پیش برده ی غرور خود می شدم.هر یک از این پیروزی ها بر خودم ، به منزله ی پیچ کلیدی بود که بر در زندان وجودم پیش تر می چرخاندم. همین را می خواستم بگویم وقتی که چند لحظه ی پیش به شما می گفتم که خدا گولم زده است. خدا وادارم کرد که غرورم را به جای فضیلتی حساب کنم. خدا مرا دست انداخته . تفریح می کند. من گمان دارم که خدا مانند گربه ای که با موش بازی می کند ، با ما بازی می کند. برای ما وسوسه هایی می فرستد که می داند نمی توانیم در برابر آن ها مقاومت کنیم و وقتی که با وجود این در برابر آن ها مقاومت می کنیم بیش تر از ما انتقام می گیرد . چرا از ما کینه به دل دارد؟"[1]



[1] - سکه سازان ، آندره ژید ، حسن هنرمندی ، نشر ماهی ص 139-140