هستی و زمان در خوانش اول(5)
در – جهان – بودن
مبدا یا آغازیدنگاه درست تحلیل دازاین در واگشایی " در – جهان – بودن " است ." در – جهان – بودن "یا " هستی – در- جهان " یک پدیداری یک پارچه و یک کل تجزیه ناپذیر و یا مفهوم واحدی است . هایدگر این امر را با قرار دادن خط تیره در میان واژگان نشان می دهد. اما این یک پارچه بودن مانع از آن نیست که ما آن را به صورت چند پاربن یا عامل در نظر بگیریم که در حکم مقومات ساختارین آن هستند.در" در – جهان – بودن " ما سه عامل یا پاربن را می توانیم از یکدیگرتمییزبدهیم
"در –بودن"
یکی از پاربن ها "در- بودن" است "در– بودن" یا "هستی – در" گویای چیست؟1 -" در " یک معنی آن ظرفیت است مثل" آب در لیوان است." آب "در" لیوان و لیوان "در" اطاق ... همه ی هستندگانی که اینچنین " در " یکدیگر قرار دارند از هستی یکسانی برخوردارند وهستی پیش دستی دارند و ویژگی هستی شناختی این هستندگان را هایدگر مقولی می نامد " ویژگی های مقولی به هستندگانی تعلق دارد که نوع هستی آن ها غیر از نوع هستی دازاین است"[1] 2 - معنی دیگر "در" "سکونت کردن در جوار" و یا "هستی در جوار" و یا " مانوس بودن – با"است مثل " او در خطر است" و " او در کار طوطئه است"که این معنی یعنی " سکونت" یکی از بنیان های هستی دازاین است و به این اعتبار یکی از اگزیستانسیال هاست." در – بودن بیان صوری و اگزیستانسیال ِ هستی ِ دازاین است ، که مقوم ذاتی آن در –جهان - بودن [یا هستی-در-جهان] است"[2] دو هستنده ای که به معنی اول " در" جهان هستند و فی نفسه بی جهان هستند نمی توانند با هم تماس بگیرند.وقتی کتاب روی میز است نمی توانیم بگوییم که کتاب میز را لمس کرده است." یک هستنده تنها وقتی می تواند با هستندگان پیش ِ دستی ، که نوعا اندر جهان قرار دارند ، تماس بگیرد که هستی آن از اساس و پایه از نوع " در –بودن" باشد"[3] پس دازاین هستنده ای فارغ از"در –بودن" نیست که فقط گاهگاهی نسبتی با جهان بر قرار کند .به همین خاطرهستندگان دیگر خود را در درون جهان دازاین نشان می دهند." دازاین از آن رو که هستنده ای است که در- بودن ذاتا شیوه ی هستی اوست، به نحوی گویا و بین قادربه کشف هستندگانی است که در جهان ِ فرا گردش با آنها مواجه می گردد ، و باز از همین روست که می تواند نسبت به آن هستندگان شناخت پیدا کند ، می تواند آن هستندگان را در اختیار گیرد و می تواند " جهان" داشته باشد."[4] آنگاه این ساختار هستی در قالب ارتباط هستنده ای با هستنده ی دیگر یعنی ارتباط نفس با جهان تجربه می شود ." شناخت یکی از اطوار هستی دازاین در مقام در – جهان – بودن است و شالوده ی هستومندی آن در این مقوم هستی بنیاد دارد." [5] چوب ، سنگ ، درخت ... وجود دارند هایدگر موجودات غیر دازاین را واقعیت می نامد و واقعیت دازاین را " واقع بودگی /واقع شدگی /روی دادگی" می نامد." ما حیث واقعی هر دازاینی را از آن حیث که بر حسب شیوه ی فعلی و حالیه ی بودنش امری واقع است ،واقع شدگی [یا رویدادگی] می نامیم"[6] اگرما بگوییم که خانه ها ، درخت ها ، کوه ها ..."در" جهان هستند وما می توانیم نمود بیرونی آنها را توصیف و رخدادهای آنها را شرح کنیم از نظر هایدگر این مشغله ای پیش پدیدارشناختی وهستومندانه است درصورتی که آنچه ما می جوییم هستی است . البته دازاین نیز از مکانیتی بر خوردار است که خاص خود اوست یعنی در مکان بودن دازاین بر بنیاد در – جهان – بودن امکان پذیر است. هایدگر هشدار می دهد که مبادا ما در – بودن را به معنی خاصه ای روحی بگیریم و مکانیت را خاصه ای برای جسم .چرا که در این صورت همان مشکل همیشگی مطرح می شود ." تا در – جهان – بودن را به منزله ی ساختار ذاتی دازاین فهم نکنیم ، نمی توانیم هیچ بینشی نسبت به مکانیت اگزیستاسیال دازاین پیدا کنیم."[7] صفت بارز در – بودن نسبت هرروزی با جهان است که هایدگر آن را اهتمام / پردازش می نامد." این کلمه مشتمل بر تمامی طرقی است که ما بدان طرق با محیطمان نسبت برقرار می کنیم"[8] با چیزی سر وکار داشتن ، سفارش دادن ، چیزی را تولید کردن ، بر عهده گرفتن ، تصمیم گرفتن ....از این دست است ." از آن جا که در – جهان – بودن ذاتا به دازاین تعلق دارد ، هستی دازاین نیز در مقام هستی ِ رو به جهان ذاتا پردازش است."[9] پس چنان نیست که ما به عنوان فاعل شناساهر وقت خواسته باشیم با اطرافمان نسبت بر قرار کنیم بلکه ذات دازاین در – جهان – بودن است . انسان جهان پیرامونی خود را دارد. و در درون جهان خود با هستی هستندگان دیگر مواجه می شود و به این ترتیب به در – جهان – بودن خود پی می برد.
"جهان"
برای درک "هستی – در – جهان" یا "در– جهان – بودن " نخست باید ببینیم که جهان به چه معنا است. ما با شمردن یک یک اشیاء و یا توصیف آن ها نمی توانیم به معنای جهان پی ببریم . ما ممکن است اشیاء را طبقه بندی و آنها را به مقولات گوناگون تقسیم کنیم ...در این صورت نیز به مفهوم و معنای جهان در نظر هایدگر نرسیده ایم. جهان همچون مکانی مظروف ویا جهان به شکلی که در "جهان ریاضیدانان" به کار می رود نمی تواند ما را به معنای جهان برساند بلکه ما باید جهانیت جهان را از حیث کلی مورد بررسی قرار دهیم ." جهانیت " مفهومی هستی شناختی است و مقصود از آن ساختار یکی از پاربن های مقوم در – جهان – بودن است.ولی ما در – جهان – بودن را به منزله ی تعیین و تعریف اگزیستانسیال دازاین شناخته ایم .بنابر این ، جهانیت خود یک اگزیستانسیال است"[10] هایدگر اصطلاح "جهانمند" را برای آن گونه هستی که به دازاین متعلق است به کار می برد. هایدگر چند معنی برای "جهان" برمی شمرد" 1- جهان به عنوان مفهومی هستومندی به کار می رود و بر تمام هستندگانی دلالت می کند که می توانند در درون جهان حضوری پیش ِ دستی یا تو دستی داشته باشند.2- جهان نقش واژه ای هستی شناختی دارد ...در واقع " جهان" می تواند واژه ای دال بر هر حیطه ای گردد که کثرتی از هستندگان را در بر می گیرد؛ مثلا ، وقتی از "جهان" ریاضیدان سخن می گوییم، جهان بر قلمرو ابژه های ممکن ریاضیات دلالت دارد.3- جهان ...همچون آنی "که در آن " دازاینی واقعی همچون دازاین واقعی " زندگی می کند" در اینجا جهان دلالتی پیش هستی شناختی و اگزیستانسیل دارد.4-و بالاخره جهان نامی است که بر مفهوم هستی شناختی- اگزیستانسیال جهانیت می نهیم."[11] برای تحلیل در – جهان – بودن باید در – جهان – بودن هر روزینه را پیگیری کنیم . نزدیک ترین جهان دازاین هر روزینه جهان پیرامونی است .
دازاین همواره در جهان است و "هستی – در – جهان " مقوم دازاین است .دازاین با جهان پیرامونی خود نسبت بر قرار می کند .هایدگر این نسبت را مراوده می نامد. اما این مراوده این گونه نیست که ما نخست شناخت پیدا کنیم و بعد دست به عمل بزنیم "نزدیک ترین و بلا فصل ترین نوع مراوده ، شناخت ادراکی صرف نیست، بل پردازشی است که [چیزها] را دست ورزی می کند و به کار می گیرد .این پردازش در عین حال دارای نوعی " شناخت" خاص خویش است."[12] یعنی هر چیزی به منزله ی ابزاری فهمیده می شود که دازاین برای تحقق اهتمام هایش به کار می گیرد.پس هستی ابزاری مقدم بر هستی غیر ابزاری است .وقتی من دستگیره در را می چرخانم و در را باز می کنم این هستی ابزاری است ولی وقتی آن را مورد مطالعه قرارمی دهم هستی غیر ابزاری است .هایدگر می گوید یونانیان برای اشیا واژه "پراگما" را به کار می بردند ." پراگما یعنی آنچه آدمی در مراوده ی پردازشگرانه[عمل] با آن سرو کار دارد...ما آن هستندگانی را که در " پردازش جهان" با آنها مواجه می شویم " ابزار"[افزار] می نامیم"[13] اما چیزی به منزله ی ابزار مجرد وجود ندارد.هر ابزاری در چار چوب زمینه ای از وظایف دارای معنا است." اگر قضیه را به جد گیریم نمی توانیم گفت که اصلا چیزی چون یک ابزار " هست". هماره و در همه حال ، کلیتی ابزاری در میان است که ابزار تنها در آن کلیت می تواند آن ابزاری باشد که هست . ابزار ذاتا " چیزی است از برای ِ..." ...ساختار ِ " از برای ِ ..." متضمن گونه ای ارجاع یا احاله ی چیزی به چیز دیگر است."[14] ابزار تنها درابزاریت خود است که هستی اصیل خود را نشان می دهد.هرچه از چکش – شیء دوری کنیم و هرچه چکش دست ورزانه تر به کار گرفته شود رابطه ی ما با آن سرآغازین ترمی شود و چکش خودش را در هیئت ابزار بی پرده تر ونا پوشیده تر در معرض مواجهه قرارمی دهد . البته این معنی اش این نیست که ما برای اینکه کور عمل نکنیم باید به شناخت نظری بر گردیم بلکه هایدگر معتقد است که این عمل دست ورزانه با نوعی بینش ِ خاص ِ خود ِ عمل همراه است.خلاصه اینکه هایدگر در مواجهه ما با اشیاء تمایزی میان دو گونه اشیاء قائل است.یکی اشیاء تو دستی و دیگری اشیاء دم دستی یا پیش دستی. ما می توانیم با اشیاء جهان به صورت پیش دستی مواجه شویم یعنی اینکه از اشیاء فاصله بگیریم و رهیافتی نظری به آن داشته باشیم . مثل کاری که دکارت انجام داد و یا در حالت عادی مثل وقتی که چکش از دسته در برود و پرت شود در این صورت ما از چکش جز یک چوب دراز و یک قلمبه آهن چیزی نمی بینیم .در این صورت انچه که می بینیم یک جوهر است به اضافه ی اعراض.و... نحوه ی بنیادیتر مواجهه ما با اشیاء تو دستی است که اشیاء خود را بیشتر در کاربردما از آنها آشکار می کنند." نوع هستی ابزار را که ابزار در آن خود از سوی خود آشکاره می گردد تو دستی بودن خواهیم نامید "[15]دازاین با اشیاء در جهان به نحو تو دستی مواجه می شود و این مواجهه ها همراه با یک نوع بصیرت و یا کاردانی و یا فراگردبینی همراه است " مراوده با ابزار بسته و پیوسته ی کثرات ارجاعاتی است که هر یک از ان ها به " از برای این که " ای تعلق دارند . ما بینشی را که در این بستگی و پیوستگی وجود دارد فراگردبینی می نامیم."[16] مثلا وقتی من می خواهم میخی را به دیوار بکوبم به اطراف خود نظر می کنم تا ببینم که چه چیزی به درد این کار می خورد یا " از برای این که " میخ به دیوار کوبیده شود چه ابزاری می توانیم بر داریم.مراوده ی هر روزینه در جوار کار مقیم است و" کار محمل کلیتی از ارجاعات است که افزار در ضمن آن طرف مواجهه قرار می گیرد."[17] هر ابزار تو دستی به چیزی ارجاع می دهد یعنی در مثال بالا چکش به میخ و میخ به آهن و فولاد و آهن به کوه و...وبه این طریق " طبیعت" نیز در کاربرد ابزار همراه با آنچه به کار برده می شود کشف می گردد، یعنی " طبیعت" در پرتو فرآورده های طبیعت."[18]ما طبیعت را هم می توانیم به صورت تو دستی لحاظ کنیم و هم به صورت پیش دستی یا فرا دستی .وقتی طبیعت را به صورت پیش دستی لحاظ کنیم دیگر آنی نیست که " جنبش و کوشش می انگیزد" چشمه دیگر " چشمه ساری در سنگلاخ" نیست.هایدگر با این تمایزی که بین اشیاء و همچنین نحوه ی مواجهه دازاین با اشیاء گذاشت می خواست در دام مشکلی که دکارت تا هوسرل درآن گرفتار شده بودند نیفتد و بی خانمانی انسان را حل کند.دکارت قائل به سه جوهر بود و بعد نتوانست بین انسان و جهان رابطه بر قرار کند "هوسرل معتقد بود که هیچ کس نمی تواند تجربه ای از چیزی – خواه موسیقی ،خواه سایر افراد ، خواه میز ...ـــ حاصل کند مگر به برکت محتوای ذهنی جهت یافتۀ خودش . بنابر این ، او فکر می کرد حق دارد ادعا کند که بنیاد تردید ناپذیر هر گونه فهمی را پیدا کرده است."[19] اما هایدگر با این مطلب مخالف بود و معتقد بود که همه جا ما در مواجهه با چیزها نیاز به تجربه ی ذهنی نداریم . هایدگر می دید که مردم با چیزهارابطه دارند بدون اینکه نسبت عین وذهن برقرارباشد . وبرای تایید مطلب خودش نجاری را مثال می زند که وقتی با مهارت چکش بر میخ میزند به میخ توجه ندارد بلکه "چکش برای او شفاف می شود" نجار ممکن است در هنگام چکش زدن با نجار دیگری صحبت کند یا برای ناهار فکر کند و در عین حال ، به چکش زدن به وجه " کارپیرایی"ادامه دهد" هایدگر به اینگونه کار پیرایی ماهرانۀ یومیه " فهم بدوی یا اصلی" می گوید و اسم چیز هایی راکه به این نحو با آنها برخورد می کنیم "دم دستی"می گذارد ." [20]پس وقتی ما با شیوه" دم دستی" با اشیاء به سر می بریم به هیچ وجه ذهن یا فاعل شناسایی خود آگاهی نیست که به سمت عین یا متعلق شناسایی جهت پیدا کرده باشد. او معتقد است که اصلا چنین دو گانگی وجود ندارد یک طرف فاعل شناسایی و طرف دیگر متعلق شناسایی ودیواری بین این دوباشد . ما در زندگی بدون اینکه توجه بکنیم به پیش می رویم لذا احتیاج هم نیست که جهان خارج از ذهن را اثبات کنیم بلکه ما کارمان را از جهان و در جهان و باجهان شروع می کنیم .نجار از چکش استفاده خاصی می کند اما " چکش فقط با در نظر گزفتن میخ و چوب و خانه – یعنی کل تجهیزاتی که هایدگر به ان [«معنا»] «دلالت »می گوید – مفهوم پیدا می کند"[21] و مهارت نجار هم با توجه به ایستادن ودست گرفت ......امکانپذیر می شود . پس این زمینه چکش زدن چیزی است که وجود دارد و من در این زمینه با چیزها بر خورد می کنم و این جهان خارج از ذهن و دنیاست
" جهان خود هستنده ای درون جهانی نیست . با این همه ، برای هستندگان درون جهانی چندان نقش تعیین کننده دارد که این هستندگان تنها تا آن جا که جهان " وجود دارد" می توانند در معرض مواجهه قرار گیرند ، کشف شوند و خود را در هستی خود نشان دهند."[22] دازاین در اهتمام و یا پردازش هر روزینه اش با تو دستی ها سرو کار دارد . در این پردازش گاهی تو دستی ها کاربرد پذیر نیستند و نا کار آمدی شان کشف می شود و به هنگام کشف این نا کار آمدی ابزار چشمگیر و بر جسته می گردد و در این حالت ابزاری که تو دستی بود خود را به صورت نا تو دستی نشان می دهد. دازاین در مراوده ی هر روزینه ی خود به چیز هایی بر می خورد که نه تنها تو دستی و یا نا کار آمد نیستند بلکه اصلا توی دست نیستند . اما این نا تو دستی همان تو دستی است که تو دستی بودنشان غایب است .علاوه براینها دازاین در مراوده ی هر روزینه اش با چیز هایی بر می خورد که رهزن راه پردازش هستند .و این ناتودستی ها مخل و درد سر سازند و سخت سری شان نمایان است. و اگر ابزار خود را به شیء محض مبدل کند ابزار آشغال می شود." نقش و کارکرد حالاتی چون چشمگیری و بر جستگی ، کار آشوبی و سخت سری نمایان ساختن خصلت ِ پیش ِ دستی در دل تو دستی است."[23] در سه حالت ممکن است ابزار ها وصف ابزاری شان را از دست بدهند" 1)زمانی که ابزار بدون استفاده می شود(قابل رویت یا مشهود شدن)؛2) هنگامی که ابزاری گم می شود( اختلال) ؛ 3 )هنگامی که ابزاری بر سر راه ما قرار می گیرد(لجاجت)"[24] " ساختار هستی تو دستی در مقام ابزار به واسطه ی ارجاعات تعیین می گردد"[25] " ارجاع و کلیت ارجاعات به یک معنا برای جهانیت در حکم بنیان و مقومند"[26] ابزار وسیله ای است " برای این که " وقتی کاردی را بر می داریم یعنی این که می خواهیم آن را به کار ببریم و این " از برای این که " است و وقتی با آن پنیری را می بریم این " در این مورد " است و وقتی کارد نمی برد و یا اذیت می کند ارجاع مختل می شود .و فرا گرد بینی ما به سبب خرابی ایزار مکدر می شود و در این حالت هستومندانه هویدا می شود .و در این هنگام است که " ما ناگهان پی میبریم که جهان ِ انسان ساخته ای که در آن زندگی می کنیم چقدر پیچیده و به هم وابسته است"[27] وقتی ما چکش را بر می داریم " از برای این که " است و آن را برای کوبیدن میخ به کار می گیریم " در این مورد " است و این همراه بازمینه و بافت کار یعنی کارگاه است و با این کلیت است که جهان اعلام حضور می کند ." آن جا که تو دستی های درون جهانی برای پردازش فراگرد بینانه دسترس پذیر می گردند، جهان هماره پیشاپیش با این دسترس پذیری از پیش گشوده است.هم از این رو ، جهان چیزی است که " در آن " دازاین در مقام هستنده هماره پیشاپیش بوده است ."[28] بنا بر این " هستی – در – جهان عبارت است از انجذاب ِ فراگردبینانه و فارغ از مضمون سازی در ارجاعا تی که برای تو دستی بودن ِ کلیتی ابزاری در حکم بنیان و مقومند."[29]