"یک رهبر خوب ارکستر، هنگام انتقال اندیشه ی آهنگساز ، بیست کار را همزمان انجام می دهد: پارتیتور را می خواند، چوبدستی اش را تکان می دهد، مراقب خواننده است ، علامتی به نوازنده ی طبل می دهد،علامتی به نوازنده ی شیپور و غیره و غیره . من هم موقع درس دادن همین طور هستم . صدو پنجاه صورت جلو من است که هیچ کدام به دیگری شباهت ندارد ، و سیصد چشم که مستقیم به صورت من خیره شده اند.هدف من پیروزی بر این اژدهای هفت سر است.برای آن که این اژد ها در چنگ من باشد ، باید در هر دقیقه ی کلاس تصور روشنی از میزان توجه و قدرت فراگیری آن داشته باشم.یک حریف دیگر در درون خود من نشسته است:مجموعه ی متنوع و بی پایانی از عبارات، پدیده ها و قوانین و انبوهی از اندیشه های خودی و غریبه ی مرتبط با آن ها.من در هر دقیقه باید با چابکی از این ماده ی خام عظیم مهم ترین و لازم ترین مطلب را بیرون بکشم و با همان سرعتی که گفتارم جریان دارد ،فکرم را در قالبی بریزم که برای اژدها قابل درک باشد و توجه او را بر انگیزد؛ ضمن آن که باید تیزبینانه مراقب بود که این فکر ها با همان ترتیبی که در مغزم انباشته می شوند،به خورد مخاطب داده نشود، بلکه باید ترتیب لازم برای تکمیل صحیح تابلویی که من خیال ترسیمش را دارم ، رعایت شود.ضمن همه ی این ها ،سعی می کنم بیانم درست و ادبی باشد، تعریف هایم کوتاه و دقیق، و عباراتم تا حد امکان ساده و زیبا.هر لحظه باید به خودم نهیب بزنم و یاد آوری کنم که فقط یک ساعت و چهل دقیقه وقت در اختیار من است.... یک ربع یا نیم ساعت درس می دهی بعد متوجه می شوی که نگاه دانشجویان دارد متوجه سقف می شود،... یکی به دنبال دستمالش زیر نیمکت می خزد، یکی دیگر سر جایش وول می خورد، سومی به فکر های خودش لبخند می زند...این یعنی ذهنشان خسته شده است .باید کاری کرد. در اولین فرصت مناسب مزه ای می پرانم. لبخند پت و پهنی بر هر صد و پنجاه صورت می نشیند، چشم ها برق شادمانه ای می زند، همهمه ی دریا برای مدت کوتاهی به گوش می رسد ... من هم می خندم . ذهن ها تازه شده و می توانم ادامه بدهم." داستان ملال انگیز ،آنتون چخوف ، آبتین گلکار، نشر ماهی ،ص 21-22