دیکتاتور ها و روشنفکران

پلوتنیکوف از تبعیدیان روسیه در امریکا به دکتر آمریکایی می گوید:

«این‌ها چه لطمه‌ا‌ی می‌زدند؟ به چه کسی لطمه می‌زدند، بگویید ببینم. توی این دنیا هیچ‌وقت یک‌چنین کهکشانی از استعدادْ وجود نداشته! چه قدرت عظیمی برای یک مملکت! که در آن ِ واحد شاعرانی مثل بلوک، یسه‌نین، مایاکوفسکی، ماندلشتام و آنا آخماتوا داشته باشد و فیلمسازانی مثل آیزنشتاین، پودوفکین، دُوژنکو و دزیگا، دوست من دزیگا ورتوف، دزیگا کوفمان، کینوک، عاشق سینما، چقدر دوست‌داشتنی بود! و رمان‌نویس‌هایی مثل بابل و خلبنیکوف و بیلی و نمایش‌نامه‌نویس‌هایی نظیر بولگاکف و معلم‌های من، آن‌هایی که قالب‌ها و فرم‌های جدید خلق کردند، دوست من رودچنکو که نورپردازی را دوباره ابداع کرد، دوست من مالویچ که محدوده‌ی رنگ‌ها را کشف کرد، و آن یکی رفیقم تاتلین که دعوتمان کرد که شکل‌هایی متناظر با دنیا بسازیم، از دنیا تقلید نکنیم، بلکه دنیاهای جدیدی بسازیم که در دسترس همه باشد، منحصر‌به‌فرد و غیرتکراری، دنیایی درون دنیایی دیگر، و همه‌ی این‌ها، گاسپادین هال، غنا می‌بخشید به دنیایی که شامل همه‌ی ِ آن‌ها می‌شد، غنا می‌بخشید چون چشم‌اندازهای جدیدی عرضه می‌کرد. این‌ها چه ضرری داشتند؟ میهن من با این همه استعداد چه قدرتی پیدا می‌کرد! چه جنونی باعث شد این‌ها قربانی بشوند؟ من، دکتر ِ عزیز، به موقع مُردم. میرهولد بزرگ‌ترین نابغه‌ی ِ تئاتر بود. معلم من بود. شگفتی می‌آفرید، اما حاضر به قبول نظریه‌ای نبود که به عقیده‌ی ِ او عقیم بود، محصول ِ شوم ِ سه عامل بود؛ فقدان تخیل در بوروکرات‌ها، تلاش برای این‌که نظریه‌ی سیاسی را با عمل هنرمندانه همخوان بکنند، و ترس از این‌که استثناها نهاد قدرت را تضعیف کنند. آیا به این دلیل بود که دستگیرش کردند و به زندان مسکو کشاندندش و آن‌‌جا، بی‌محاکمه تیربارانش کردند، روز 2 فوریه‌ی 1940، روزی که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم، دکتر هال. باز از شما می‌پرسم: آیا دلیل کشتن میرهولد این بود، یعنی قبول‌نکردن نظریه‌ای برای هنر که مانع آفرینش او می‌شد؟ شاید این‌طور بود، شاید میرهولد از آنچه خودش یا لودهنده‌‌هاش فکر می‌کردند، خطرناک‌تر بود. این را فقط این‌جور می‌شود توجیه کرد. چرا جنازه‌ی ِ تکه‌تکه‌ی ِ زنی که عاشق میرهولد بود، همان روز ِ دستگیری‌اش توی آپارتمانشان پیدا شد؟ چه قساوتی، چه مصیبتی، و چه ترسی. زنی را با چاقو تکه‌تکه کنند فقط برای این‌که عذاب ِ عاشقش را بیش‌تر کنند.»

کمی ساکت ماند ، و بعد با آرام ترین لحن ممکن گفت : " چرا، دکتر هال، چرا، این همه عذاب بی فایده ، به چه دلیل؟ کار شما شفادادن است ، شاید بتوانید به من بگویید."[1]



- کنستانسیا ، کارلوس فوئنتس ، عبدالله کوثری ، نشر ماهی ، ص 76-77[1]

ترس و جنایت

 

خانواده ی پاسکوآل دوآرته

کامیلو خوسه سلا

فرهاد غبرائی

نشر ماهی

کامیلو خوسه سلا نویسنده ی اسپانیایی، در 1916 در ایالت لاکرونیای اسپانیا به دنیا آمد و برنده ی جایزه ی نوبل 1989 شده است اسپانیا هم از آن سر زمین هایی بوده  که ورودش به دنیای مدرن به سختی انجام گرفته است البته اگر وارد دنیای مدرن شده باشد .زایمانی بسیار سخت و نفس گیر.رمان در سال 1942 به چاپ رسید یعنی همان سالی که کامو بیگانه را نوشت .چند سالی از جنگ جهانی دوم می گذرد و بشر سر انجام عقلانیت خود را با چشم سر می بیند .کتاب را با رمان بیگانه ی کامو مقایسه کرده اند که به نظر من بیگانه بسیار سرد تر و قهرمان آن پوچ تر و ساختار آن قوی تر از خانواده ی پاسکوآل دو آرته است . خانواده ی پاسکوآل دوآرته برسی روانکاوانه ی ترس است خشونت ترس و احساس گناه نسبت به آن پاسکوآل با تکرار جنايت است که مي تواند بر ترس و ناآرامي و احساس حقارتش غلبه کند.ترس از جنایت و ترس از واقعیت او را به سمت جنایت سوق می دهد . دوران کودکی پاسکوآل در ترس و تحقیر می گذرد و این نحو ه ای از زندگی را برای او رقم می زند که خود خیال می کند سرنوشت از پیش تعیین شده است  که او را وا می دارد دست به جنایت بزند در همه جای رمان به سرنوشت و تقدیر بیهوده ای که برای انسان نوشته شده است اشاره می کند در مقدمه می نویسد " این یقین که همه ی گام های من لزوما می بایست از راه های از پیش معین عبور کنند ، دلسردم می کرد و به خشمم می آورد." (ص 21 ) و در آغاز داستان می نویسد "  آدم بدی نیستم ... همه لخت دنیا می آییم . با این حال بزرگ که شدیم سرنوشت طوری شکلمان می دهد که انگار از مومیم.بعد همه ی ما را روی راه های گوناگون به طرف یک مقصد واحد-مرگ- روانه می کند." ( ص 27) " از کجا معلوم که در طومارهای الهی نوشته نشده باشد که بدبختی تنها طالع من است و راه مصیبت تنها راهی است که قدم های سمج من در تمام روزهای غم گرفته ام می تواند در آن سیر کند؟"(ص 110)

وقتی ترس به جانش می افتد دست به خشونت و کشتن می زند .وقتی در بر گشت از شکار در مقابل چشم های زل زده ی سگِ خود قرار می گیرد سگ را می کشد . به خاطر تحقیر و توهین های دوران کودکی بیشتر از دست کسانی عصبانی می شود که حقیقتی را می بینند و چشم بر آن حقیقت می بندند و بد تر این که بر ظلمی که بر کسی می رود می خندند از مادرش متنفر است چو ن در مرگ پدرش و به خصوص در مرگ برادر خل و چلش اشکی نریخت " زنی که گریه نکند . مثل چشمه ای بی آب ، بی ارزش است." وقتی با همسرش لولا بعد از عروسی به شهر می رفتند و اسبشان پیر زنی را لگد زد ، مرد دلجویی کرد و در عوض همسرش خندید " باور کنید که خنده اش مرا به لرزه انداخت ... خوب نیست آدم به مصیبت کسی بخندد. خداوند برای تنبیه اشرار به چوب و چماق و سنگ و کلوخ احتیاج ندارد . چون همان طور که می دانیم هر که با شمشیر زندگی کند ، با شمشیر هم کشته خواهد شد"و این یعنی در ضمیر خودش تصمیم به مرگ همسرش گرفته است وآنچه که در بیرون بعد اتفاق می افتد زمینه و بهانه ی قتل است.  از هر چه که می ترسد اتفاق می افتد مثل سقط کودکش ویامرگ کودک یازده ماهه دیگرش . و هر دو اتفاق افتاد "چه سری است در عشق  که درست در آن دم که بیش از همه به آن نیازمندیم ، از ما می گریزد؟"

آیا در هنگام غم و ناراحتی، بزرگ کردن غم باعث عدم تعادل روان می شود و نفرت و جنایت را در پی خواهد داشت؟نباید با غم به سراغ غم رفت. و یا دیگران را وادار کرد که غم و اندوه ات را به اندازه تو درک کنند"چیز هایی هستند که برای همه ارزش یکسان ندارند. چیز هایی که باید بارشان را تک و تنهاروی گرده بکشیم، مثل صلیب شهدا ، و پیش خودمان نگه داریم .نمی شود ازچیزی که در درون ما جریان دارد با همه حرف زد .بیش تر وقت ها حتی نمی فهمند از چه چیزی حرف می زنیم."(ص 147)

 

زندگی

"زندگی چیزی است که برایت اتفاق می افتد وقتی داری برای چیز دیگری برنامه می ریزی...

"تونوشتیش

می دونستی چشم ها وسوسه می شن بخونندش . اون وقت  حواس ها از خورد و خوراک پرت می شه و یه لحظه ، هر جور فکری راجع به غذا و گرسنگی جای خودش رو به فکر جدیدی میده که ممکنه آدم رو برسونه به حقیقت ساده ی زندگی ؛ فارغ از این که بخواد به اوراق بورس و دوست دختر و ازدواج های ناموفق و نمره ی درس تاریخ و اصلا تو بگو مرگ و نابودی فکر کنه ، و توی همین یک لحظه ، یک نور مرموز تو تنشِون روشن می شه و تا ته وجودشون رو روشن می کنه ؛ یه حس و حال شبیه ِ به دنیا اومدن. گیرم قطعا دووم نمی آره و همون جور که اومده ، می ره و دود می شه تو هوا"[1]

1- خواب خوب بهشت ، سام شپارد، امیر مهدی حقیقت،نشر ماهی ص 85

عشق و تنهایی

شب های روشن

فیودور داستایفسکی

سروش حبیبی

شب های روشن یکی از داستان های داستایفسکی پیش از تبعید به سیبری است و در سال 1848 به چاپ رسید .در آغاز داستایفسکی جمله ای را از ایوان تورگنیف نقل می کند " و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه ای از عمرش را با تو همدل باشد "و این جمله لب داستان است.قهرمان داستان جوانی است که اسیر گردش های شبانه در شب های سفید سن پترزبورگ است. شبهایی که به علت زیاد بودن عرض جغرافیایی شب های تابستان تا صبح هوا روشن است. علت این شبگردی تنهایی است او با هیچ کس  به خصوص با هیچ زنی به استثناء دو یا سه پیر زن و خدمتکار هم صحبت نیست .هشت سال است که در سن پترزبورگ زندگی می کند و نتوانسته است حتی یک دوست یا آشنا پیدا کند .نسبت به جامعه بیگانه است و به نظرش می رسد که مردم از او دوری می کنند و این تنهایی رنجش میدهد . داستایفسکی در اشاره به این بیگانگی می گوید مردم همه شهر را می گذارند و به ییلاق می روند و چیزی نمانده که پترزبورگ مانند صحرا خلوت شود و این همان چیزی است که دل جوان را غرق غصه می کند ." انگاری همه فراموشم کرده بودند" درعوض اوتمام شهر از مردم گرفته تا در و دیوار و خانه ها و رنگ هایشان ... همه را می شناسد.در یکی از این روزهای تنهایی و غصه وقتی جوان به خانه اش برمی گردد دختر تنهایی را می بیند که در کنار آب راه گریه می کند بهانه ای پیش می آید که با او هم صحبت  شود و این آغاز عشقی است که او را برای چند شب از تنهایی نجات می دهد .شب های روشن داستان دو آدم تنهاست دو نفری که در خلاء دست و پا می زنند.و عشق تکیه گاه انسان سرگردان است.آیا تنها راه بشر برای گریز از تنهایی عشق است ؟ آیا عشق و امید است که می تواند به زندگی ما معنا بدهد ؟آیا همه ما عاشق زن یا مردی هستیم که در رویا هامان به او عشق می ورزیم و این زندگی را برای ما قابل تحمل می کند؟جوان وقتی با دختر آشنا می شود به او می گوید " برای شما دو دقیقه بیشتر نبود اما مرا برای همیشه خوشبخت کردید . بله ، خوشبخت . کسی چه می داند. شاید مرا با خودم آشتی دادید." آیا همه ی ما در خیالمان نقش بازی می کنیم ؟ بعضی وقتها رویاپردازی چیز خوبی است اما کسانی هستند که همیشه در رویا زندگی می کنند. این خیال پردازها موجوداتی هستند میان آدم و حیوان .چنان در لاک خودشان فرو می روند که حاضر نیستند به هیچ قیمتی از آن بیرون بیایند.هر بار که از خیالی بیرون می آیند در خیالی دیگر فرو می روند ." خوراک دیگر از سمی شیرین و شهوانی".عالم خیال از عالم واقع نیز بزرگتر است  و خیال پرداز مالک خیال خود است. " او هیچ حسرتی در دل ندارد ، زیرا او ما فوق آرزو است . زیرا هر چه بخواهد دارد .او سیر است زیرا خود خداوند زندگی خویش است .هر ساعت ِ آن را به فراخور میل ِ دل از نو می آفریند." اما سر انجام با واقعیت رو برو می شوند و تمام این رویاها را کنار می گذارند و رنج و ندامت و اندوه را به جان می خرند. واقعیت از خیال انتقام می گیرد .هوشیار می شوند و این هوشیاری تلخ است .از این پس باید خاطره ی آن رویا ها را جشن بگیرند و بعد پیری می رسد با تنهایی غم بار و حسرت و نومیدی. یک تجربه ی عشق برای عمری زندگی کردن امید وشادی می دهد ." خدای من ، یک دقیقه ی تمام شادکامی ! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟"عشق راه نجات انسان است .دختر یک سال کسل کننده را تحمل کرد به امید اینکه عشقش بیاید.آیا ما همه ی عمر زندگی کسالت باررا تحمل نمی کنیم به خاطر لحظاتی که عاشق می شویم و امید داریم ؟چه تلخ است سرنوشت کسانی که نه تنها عاشق نمی شوند بلکه خود را نیز دوست ندارند .

 در این داستان می توان شگرد های داستان نویسی داستایفسکی را به صورت ابتدایی یافت . تک گویی های بلند ، انسان تنها ، عشق دو مرد و یک زن و بعد ها دو زن و یک مرد ،تصویر کردن تلاش مردی که خود عاشق زن است و با این حال کمک می کند که زن به معشوقش برسد، رفت و برگشت بین عشق افلاطونی و عشق جسمانی و .... با این وجود" شبهای سفید خود داستانی چندان مهم و پرمعنا نیست ، اما برای آن باید جایگاهی مهم در سیر تکوینی فن و هنر نویسندگی داستایفسکی قائل شد."[1]



[1]- داستایفسکی جدال شک و ایمان ، ادوارد هلت کار ، خشایار دیهیمی ص 45