جنگ
"برادر بزرگترم ناچار بود تقریبا از آن مدرسه برود."
"حالا می شود به من بگویی چرا؟"
" دستگیرش کرده بودند ، با پدرم،همان شب تولد من، اگر چه فرداش پدرم را برگرداندند، از برادرم خبری نبود."
" برادرت چی شد؟"
" وادارش کردند توی ارتش اسم بنویسد."
"خانواده ی تو مخالف جنگ بودند؟"
" پدرم و برادرم بله،هردوشان مخالف بودند. من آن وقت ها عقیده ای از خودم نداشتم . نو بودی که یادم دادی از جنگ نفرت داشته باشم."
" برادرت چی ؟"
" دو سال بعد توی عملیات کشته شد."
" متاسفم که این را می شنوم . توی خانواده ی ما هم ، ما هم ..."
" می دانم."
"شکست خوردن توی جنگ بد مضیبتی است."
"تقریبا مثل بردن جنگ."
( اعتماد ، آریل دورفمن ، عبدالله کوثری ، نشر آگه ، ص 68-67)
+ نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 17:47 توسط عبدالعلی عنایتی
|