عشق و تنهایی
شب های روشن
فیودور داستایفسکی
سروش حبیبی
شب های روشن یکی از داستان های داستایفسکی پیش از تبعید به سیبری است و در سال 1848 به چاپ رسید .در آغاز داستایفسکی جمله ای را از ایوان تورگنیف نقل می کند " و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه ای از عمرش را با تو همدل باشد "و این جمله لب داستان است.قهرمان داستان جوانی است که اسیر گردش های شبانه در شب های سفید سن پترزبورگ است. شبهایی که به علت زیاد بودن عرض جغرافیایی شب های تابستان تا صبح هوا روشن است. علت این شبگردی تنهایی است او با هیچ کس به خصوص با هیچ زنی به استثناء دو یا سه پیر زن و خدمتکار هم صحبت نیست .هشت سال است که در سن پترزبورگ زندگی می کند و نتوانسته است حتی یک دوست یا آشنا پیدا کند .نسبت به جامعه بیگانه است و به نظرش می رسد که مردم از او دوری می کنند و این تنهایی رنجش میدهد . داستایفسکی در اشاره به این بیگانگی می گوید مردم همه شهر را می گذارند و به ییلاق می روند و چیزی نمانده که پترزبورگ مانند صحرا خلوت شود و این همان چیزی است که دل جوان را غرق غصه می کند ." انگاری همه فراموشم کرده بودند" درعوض اوتمام شهر از مردم گرفته تا در و دیوار و خانه ها و رنگ هایشان ... همه را می شناسد.در یکی از این روزهای تنهایی و غصه وقتی جوان به خانه اش برمی گردد دختر تنهایی را می بیند که در کنار آب راه گریه می کند بهانه ای پیش می آید که با او هم صحبت شود و این آغاز عشقی است که او را برای چند شب از تنهایی نجات می دهد .شب های روشن داستان دو آدم تنهاست دو نفری که در خلاء دست و پا می زنند.و عشق تکیه گاه انسان سرگردان است.آیا تنها راه بشر برای گریز از تنهایی عشق است ؟ آیا عشق و امید است که می تواند به زندگی ما معنا بدهد ؟آیا همه ما عاشق زن یا مردی هستیم که در رویا هامان به او عشق می ورزیم و این زندگی را برای ما قابل تحمل می کند؟جوان وقتی با دختر آشنا می شود به او می گوید " برای شما دو دقیقه بیشتر نبود اما مرا برای همیشه خوشبخت کردید . بله ، خوشبخت . کسی چه می داند. شاید مرا با خودم آشتی دادید." آیا همه ی ما در خیالمان نقش بازی می کنیم ؟ بعضی وقتها رویاپردازی چیز خوبی است اما کسانی هستند که همیشه در رویا زندگی می کنند. این خیال پردازها موجوداتی هستند میان آدم و حیوان .چنان در لاک خودشان فرو می روند که حاضر نیستند به هیچ قیمتی از آن بیرون بیایند.هر بار که از خیالی بیرون می آیند در خیالی دیگر فرو می روند ." خوراک دیگر از سمی شیرین و شهوانی".عالم خیال از عالم واقع نیز بزرگتر است و خیال پرداز مالک خیال خود است. " او هیچ حسرتی در دل ندارد ، زیرا او ما فوق آرزو است . زیرا هر چه بخواهد دارد .او سیر است زیرا خود خداوند زندگی خویش است .هر ساعت ِ آن را به فراخور میل ِ دل از نو می آفریند." اما سر انجام با واقعیت رو برو می شوند و تمام این رویاها را کنار می گذارند و رنج و ندامت و اندوه را به جان می خرند. واقعیت از خیال انتقام می گیرد .هوشیار می شوند و این هوشیاری تلخ است .از این پس باید خاطره ی آن رویا ها را جشن بگیرند و بعد پیری می رسد با تنهایی غم بار و حسرت و نومیدی. یک تجربه ی عشق برای عمری زندگی کردن امید وشادی می دهد ." خدای من ، یک دقیقه ی تمام شادکامی ! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟"عشق راه نجات انسان است .دختر یک سال کسل کننده را تحمل کرد به امید اینکه عشقش بیاید.آیا ما همه ی عمر زندگی کسالت باررا تحمل نمی کنیم به خاطر لحظاتی که عاشق می شویم و امید داریم ؟چه تلخ است سرنوشت کسانی که نه تنها عاشق نمی شوند بلکه خود را نیز دوست ندارند .
در این داستان می توان شگرد های داستان نویسی داستایفسکی را به صورت ابتدایی یافت . تک گویی های بلند ، انسان تنها ، عشق دو مرد و یک زن و بعد ها دو زن و یک مرد ،تصویر کردن تلاش مردی که خود عاشق زن است و با این حال کمک می کند که زن به معشوقش برسد، رفت و برگشت بین عشق افلاطونی و عشق جسمانی و .... با این وجود" شبهای سفید خود داستانی چندان مهم و پرمعنا نیست ، اما برای آن باید جایگاهی مهم در سیر تکوینی فن و هنر نویسندگی داستایفسکی قائل شد."[1]
[1]- داستایفسکی جدال شک و ایمان ، ادوارد هلت کار ، خشایار دیهیمی ص 45