منطق(3)
ارسطو پس از بحث در الفاظ يعني مقولات وارد بحث قضايا مي شود . وقتي ما به مقولات مانند سقراط انسان است يا سقراط ايستاده است نگاه مي كنيم مي بينيم كه ساختار قضيه به صورت قضيه حملي است يعني هر الف ب است . لذا جملات ديگر از جمله قضاياي شرطي خارج مي شود .و ارسطو در باره ي قضاياي شرطي و قياس هاي مركب از قضاياي شرطي بحث نكرده است . قضاياي شرطي را رقيبان ارسطو يعني رواقيان و مگارائيان مطرح كرده اند و قياس هاي مركب ازقضاياي شرطي را ابن سينا براي اولين بار مطرح كرده است . اما چرا ارسطو قضيه ي حملي را اصل قرار داده است . دليل آن اين است كه در جدل به اين صورت مطرح مي شود كه آيا محمول به موضوع تعلق دارد يا خير .هر الف ب است يعني اينكه آيا ب به الف متعلق است يا خير ؟ اگر جواب آري باشد قضيه به اين صورت است كه ب متعلق برهر الف است . يا ب تعلق به بعضي الف دارد. و اگر جواب نه باشد آيا ب متعلق برهيچ الف نست .يا ب متعلق بر بعضي الف نيست به اين صورت است كه قضاياي محصورات چهار گانه به وجود مي آيد .
1- هر الف ب است
2- بعضي الف ب هستند
3- هيچ الف ب نيست
4- بعضي الف ب نيستند .
اگر ما محمول قضيه ي حملي را به نحو استقلالي نظر كنيم و بر حسب استقراء در جستجوي انواع و اقسام محمول باشيم .بحث مقولات مطرح مي شود اما اگر محمول را در نسبت با موضوع نظر كنيم بحث كليات خمس مطرح مي شود . آيا محمول مندرج در موضوع است .آيا محمول ذاتي موضوع است يا عرضي آن . بسياري از اشتباهات از همين جا ناشي مي شود . يا سوفسطائيان در چنين مواردي مي توانستند مخاطب خود را به اشتباه بيندازند .
1- اگر تمام آنچه كه از محمول مي فهميم از موضوع بفهميم در اين صورت محمول نوع است مانند انسان حيوان ناطق است .
اما اگر محمول مندرج در موضوع باشد يعني ذاتي موضوع باشد :
2- يا محمول مساوي با موضوع است كه فصل است
3- يامحمول اوسع از موضوع است كه جنس است . و اين سه در جواب ماهو مي آيد .
اما اگر محمول مندرج در موضوع نباشد در اين صورت محمول عرضي موضوع است .
4- اگر محمول مساوي با موضوع باشد عرض خاص
5- اگر محمول اوسع از موضوع باشد عرض عام . و اين دو در جواب ما هو نمي آيد .
طوبيقا مجموعه قواعدي است كه مي توان احتجاج كرد كه آيا اسنادي كه مخاطب تصديق كرده است صحيح است يا خير .مانند وقتي سوال مي شود كه آيا انسان حيوان است و مخاطب تصديق مي كند . با مجموعه قواعد طوبيقا مي توان تشخيص داد كه آيا مخاطب درست جواب داده است يا خير .از آنجايي كه در جدل به سوالات با بلي يا خير جواب داده مي شود از جواب دادن به سوال ما هو قاصر است چون در صنعت جدل نمي شود به تعريف دست يافت فقط اكتفا مي كنند كه ببينند آيا تعريف ارائه شده درست است يا خير . آيا نسبت معرِّف با معرفَّ تساوي است ؟ آياما عرض خاص را جاي جنس نگرفته ايم ؟ ارسطو با طرح اين گونه سوالات وارد مساله انعكاس قضايا ، و مساله ي تقابل مي شود .
عكس :اگر گفته شود كه هر گردويي گرد است آيا عكس آن هم صادق است كه هر گردي گردو است .چون محمول مي تواند شامل اشيائي كه موضوع آن نيست هم بشود لذا جواب بعضي گردها گردو هستند. عكس موجبه ي كليه موجبه ي جزئيه مي شود و عكس سالبه ي كليه، خودش و موجبه ي جزئيه نيز خودش است و سالبه ي جزئيه عكس لازم الصدق ندارد .يعني عكس سالبه ي جزئيه گاهي صادق و گاهي كاذب است
در جدل از اين جهت كه صرف دانستن اينكه محمولي جنس است يا فصل يا نوع كفايت نمي كند بلكه بايد دانست داخل در كدام مقوله است و آن وقت فصول و انواع آن بايد از همان مقوله باشد . گاهي يك لفظ در چند مقوله بكار مي رود مثل خوب ...فرصت خوب ( متي ) اندازه ي خوب ( كم) داروي خوب ( فعل ) اخلاق خوب ( كيف ) ... لذا وقتي لفظ خوب بكار مي رود بايد ديد در كدام مقوله است .
تقابل
1- اگر در قضيه اي محمولي را براي همه افراد يك موضوع اثبات كنند ديگر نمي تواند در قضيه اي ديگر همان محمول را از همه ي افراد موضوع سلب كنند . ( تضاد )
2- دو قضيه كه در يكي چيزي اثبات گردد كه در ديگري همان چيز نفي شود ( تناقض )
3- تضايف يا متضايفان مانند بالا و پائين يا ضعف و نصف
4- عدم و ملكه مانند بينا و نابينا
در عدم و ملكه محمولي را كه به موضوع بالطبع واجد آن است و ليكن مي تواند فاقد آن باشد نسبت مي دهند . انسان نابينا است و سنگ چنين نيست . با تشخيص و تميز عدم و ملكه سفسطه هايي مانند انسان چيزي را كه از دست نداده است دارد. انسان شاخ را از دست نداده است. پس انسان شاخ دارد .بطلان آن روشن مي شود
ارسطو پس از بيان مسائل فوق به قياس و بر هان مي رسد .اولين چيزي كه ارسطو در قياس متوجه مي شود اين است كه " ضرورت استخراج نتايج از مقدمات ارتباطي به ماده مطلب مورد بحث ندارد ."[1] اهل برهان و اهل جدل و اهل خطابه همه براي اهداف خاص خود از قياس استفاده مي كنند .قياس ترتيب دو يا چند قضيه است كه لزوما منجر به يك قضيه سوم مي شود . ارسطو تصور قياس را از تقسيم افلاطوني بدست آورده است اگر مثلا حيوان را تقسيم كنيم به ناطق و غير ناطق و اگر ناطق انسان باشد آنگاه مي شود گفت كه هر انساني ناطق است .هر ناطقي حيوان است . هر انساني حيوان است . بين انسان و حيوان به واسطه ناطق ارتباط بر قرار مي شود .قياس داراي سه حد است حد اصغر ، حد اكبر و حد اوسط . در مثال فوق كه شكل اول قياس است حد وسط مشمول حد اكبر و شامل حد اصغر است شكل اول را ارسطو قياس كامل و شكل دوم و سوم را قياس ناقص مي داند چون كه " حدود آن بر طبق ترتيب منطقي خود مرتب نشده است و به همين سبب محتاج اثبات است " [2] هر انساني حيوان است هيچ سنگي حيوان نيست . هيچ انساني سنگ نيست . ( شكل دوم ) هر شاعري انسان است. هر باسوادي انسان است . بعضي شاعر ها با سواد هستند ( شكل سوم ) . شكل دوم و سوم بايد اثبات شود .چون حد وسط هميشه بايد بين دو حد ديگر قياس قرار گيرد . در شكل سوم حد وسط اعم از حد اكبر و حد اصغر است مثل انسان كه اعم از شاعر و باسواد است لذا باسواد بر بعضي از شاعر ها جمع مي شود .ارسطو به شكل چهارم اشاره نكرده است .
اگر جهت در قضايا مشخص باشد قضايا موجه است . اگر نتيجه درست باشد نمي تواند گفت كه مقدمات درست است. اما اگر مقدمات درست باشد نتيجه حتما درست است . حال اگر هر دو مقدمه ضروري باشد نتيجه آن نيز ضروري است . و اين بر هان است به عبارت ديگر در همه ي قياس ها نتيجه بالضروره از مقدمات بدست مي آيد . ولي در برهان نتيجه خود نيز ضروري است . پس برهان با توجه به مقدمات آن مشخص مي شود . مقدمات بايد صحيح باشند و در نهايت به قضاياي بديهي برسند .حدود يازده ماده براي قياس نام مي برند و با توجه به اينكه كدام ماده در قياس بكار مي رود صناعت خمس حاصل مي شود .برهان ، جدل ، خطابه،سفسطه و شعر.
مراد از بديهي يا بي نياز از استدلال است يا ممتنع الاستدلال. يعني نه اينكه به استدلال احتياج ندارد بلكه اساسا نمي شود استدلال كرد . كه معمولا در علم امروز آنها را اصول موضوعه مي گيرند . ارسطو وقتي مي گفت كه اين قضايا بي نياز از استدلال است به دليل نوعي شهود است كه به آن عقل مي گفت .اين عقل از طريق استقراي شهودي مشخص مي شود . ( استقراء عددي قسيم قياس و تمثيل است . ) مثلا ما اول يك شيء سفيد را مي بينيم بعد دومي و سومي ... وقتي شيء سفيد رنگي را با حالتها و اشكال مختلف مي بينيم اوصافي كه فكر مي كرديم با سفيد ملازم است از ذهن ما محو مي شود و كم كم به مرز سفيدي نزديك مي شويم و وجود سفيد را در مي يابيم . تا اينجا ما سفيد را با جوهرش درك كرديم بعد سفيدي كه عرض است را از جوهر جدا مي كنيم .وسفيدي را كه عرض است به نحو مستقل از جوهر لحاظ مي كنيم در اين صورت سفيدي را شهود مي كنيم .خلاصه از نظر ارسطو گزاره هايي كه ذهن من و شما را اشغال كرده است سه دسته هستند
1- گزاره هاي بديهي ( عقل يا شهود )
2- گزاره هاي مبتني بر بديهي ( معرفت )
3- گزاره هاي غير مبتني بر بديهي ( عقيده )
ارسطو هم جدل سوفسطائيان و هم جدل ديالكتيكي افلاطون را كنار گذاشت و برهان را جانشين آنها كرد .