اخلاق و سیاست
شیاطین ( جن زدگان)
فیودور داستایفسکی
سروش حبیبی
ستپان ترافیمویچ ورخاوینسکی آدمیست که خود را بزرگ و صاحب اندیشه می داند . چند مطلب و شعر دست چندم دارد واز آنجایی که زمانی از لیبرالها بوده و ظاهرا پیشینه ی سیاسی دارد همیشه فکر می کند که تحت تعقیب سیاسی است و "توفان حوادث" زندگی اش را سیاه و کار های علمی اش را تباه کرده است. و مثل اکثر یا همه ی دانشمندان روسی است که در خارج از روسیه تحصیل کرده اند اما مرد عمل نیستند . داستایفسکی وضعیت روشنفکران و نویسندگان قرن نوزده ی روسیه را به خوبی در این اثر تصویر می کند به خصوص نویسندگان بی مقداری که دچار خود بزرگ بینی هستند و خود را خداوندگار اندیشه و نویسندگی می دانند و در تعجب اند چرا مردم روسیه آنها را پرستش نمی کنند و دائما نیز در پی توطئه علیه یکدیگر هستند ، در محافل به عیاشی می پردازند ، بیانیه امضاء می کنند و منتظرند که سرمایه دار نیمه روشنفکری پیداکنند و هم چون زالو به آنها بچسبند و در ضمن علیه سرمایه داری و مالکین و دین وکلیسا سخن بگویند و ازالحاد و القای برده داری دفاع کنند . واروارا پترونا نماینده ی چنین سرمایه داری, و ستپان ترافیمویچ نماینده ی چنین روشنفکرانی هستند . ستپان ترافیمویچ یک " لیبرال عالی مشرب " است . حلقه ی کوچکی از دوستان خود تشکیل داده است و اندکی که سرشان گرم می شود در باره ی اروپا تصمیم می گیرند و یا سرنوشت آن را مشخص می کنند در باره ی "روح روس" و "خدا به طور کلی" و "خدای روسیه" سخن می گویند از آزادی بردگان و دهقانان روس دفاع می کنند . البته به سبک خودشان به خدا معتقد اند از اروپا فقط فرانسه را می پرستند و آن هم فقط پاریس را . و در مردم چیزی را می بینند که خودشان می خواستند ببینند. و اصلا مردم روسیه را نمی شناسند و غافل از این که " کسی که مردم را نشناسد خدا را هم نمی شناسد . این را بدانید ،هر قدر زبان ملت خود را کمتر بفهمید و هر قدر پیوندتان را با مردم بیشتر قطع کنید به همان اندازه اعتقادتان را به میهنتان از دست می دهید و آن وقت یا از خدا بر می گردید یا به آن بی اعتنا می شوید" [1]
واروارا پترونا همسر ژنرال مرحومی است که در شهر کوچکی زندگی می کندو صاحب نفوذ است و از ستپان ترافیمویچ خواسته است آموزش و تربیت معنوی یگانه پسرش را بر عهده گیرد . نخست ستپان ترافیمویچ پیشنهاد را رد کرد ولی بعد از اینکه دو بار ازدواج کرد و هر دو همسرش مرحوم شدند پیش نهاد را پذیرفت و به مدت بیست سال در نزد این خانواده ماند و عشق اعلام نشده ای بین او و واروارا پترونا وجود دارد. به طوری که بعد از مدت کمی واروارا پترونا مثل دایه ای بر کارهای او نظارت می کرد و جلوی افراط او رادر قمار و شامپانی می گرفت و سه یا چهار باری که در سال دچار خمار سیاسی می شد او را از افسردگی در می آورد .رابطه ی شان مانند رابطه ی دو دشمنی است که مکمل همند وهمین مکمل هم بودن منجر به عشقی می شود که نمی توانند از هم جدا شوند. ستپان ترافیمویچ نماینده ی لیبرال ده ی چهل روسیه است که حالا در ده ی شصت زندگی می کند و پسر واروارا پترونا را مطابق عقاید و افکار لیبرالی ده ی چهل خود تربیت کرده است و حالا که ده ی شصت است نتیجه ی آن تفکر را می بیند. ستپان ترافیمویچ نمی دانست با اندیشه های خود چه مارهایی را پرورش می دهد
نیکلای وسیه والودویچ استاوروگین پسر واروارا پترونا است که در کودکی تحت تعلیم ستپان ترافیمویچ قرار گرفت. در دبیرستان درس خواند و وارد سواره نظام شده است با نجبا رفت و آمد دارد و لی گاهی اوقات با آنها بی ادبانه رفتار می کند .دو بار دوئل کرده و درجه ی خود را از دست می دهد ، تبعید می شود ولی دو باره با نشان دادن لیاقت درجه ی خود را به دست می آورد ولی این بار از ارتش بیرون می آید و با طبقات پایین جامعه حشر و نشر می کند و به دعوت و اصرار مادر به زادگاهش بر می گردد.در شهر کوچک زادگاهش بینی شخصیت محترمی را می کشد گوش استادار را گاز می گیرد .....به پطرزبرگ می رود و بعد از چند سال دو باره بر می گردد . به او لقب مظهر زیبایی داده اند اما چهره اش به یک ماسک می ماند که نشان از شخصیت دو گانه اوست .او آمادگی کامل برای جنایت و یا کار نیک را دارد لذا هر گروهی می خواهند که او پرچم دارشان شود . یک شوخی شهوانی حیوانی با عملی درخشان و یزرگ ، مثل جان دادن در راه بشریت در چشمش یکسان است .رسوایی و سیاه کاری در ذهن او شکوه کاری شریف و آسمانی را دارد .به همین خاطر با دختر لنگ خلی ازدواج رسمی می کند . با همسر شاتوف سرو سری دارد و با خواهر شاتوف نیز رابطه دارد.بر دوستان خود تاثیر زیادی دارد و یکی از شیاطین اصلی است. نیکلای می گوید " کمکم دارم گیج می شوم چرا همه از من چیز هایی انتظار دارند که از دیگران ندارند ؟ چرا من باید چیز هایی را تحمل کنم که هیچ کس تاب تحملش را ندارد ، و باری را بر دوش بکشم که هیچ کس نمی تواند بکشد؟"[2] همه در او استعداد هر نوع جنایت و یا نیکوکاری را می بینند.
یکی از کسانی که نیکلای وسیه والوویچ براو اثر زیادی داشته است ایوان شاتوف است .شاتوف شاعر مسلکی است که تنها زندگی می کند . همسرش که ظاهرا سر وسری با نیکلای داشته او را ترک کرده است .او عضو گروه انقلابی سوسیالیستی است اما آن گروه را ترک کرده است به همین خاطر گروه تصمیم گرفته است که او را نابود کند .عقاید گوناگونی ابراز می دارد گاهی مدعی است اگر می خواهی بر دنیا تسلط یابی بر خودت چیره شو. ودر باره ی آینده ی روسیه پیش بینی می کند که " اگر روزی قرار باشد در روسیه انقلابی صورت گیرد و نظامی یا نهادی بر انداخته شود حتما باید کار را از الحاد شروع کرد ."[3] داستایفسکی عقاید خود را از زبان او بیان می کند .او مرید نیکلای است اما می بیند که نیکلای از آن عقاید دست کشیده است و از آن مقام انسانی خود سقوط کرده است .به همین خاطر در مجلسی سیلی محکمی به او می زند و در دیداری که نیکلای از منزل او داشته است عقایدش را به یاد او می آورد ." هیچ ملتی تا کنون بنا به اصول علمی ، یعنی خرد بنیاد ، نظم نیاقته است .....سوسیالیسم ، بنا به اصولش با ایمان به خدا ناسازگار است .....خردمندی و علم در زندگی ملت ها همیشه ، از آغاز زمان ، و حتی امروز ، وظیفه ای درجه ی دوم ایفا کرده و خدمتگزار بوده اند و تا ابد نیز جز این نخواهد بود.ملت ها توسط نیروی دیگری گرد می آیند و قوام می گیرند و تحول می یابند .....فیلسوفان آن را اساس زیبایی می شمارند و بنیاد اخلاقی را بر آن متکی می دانند و من آن را به ساده ترین بیان " سلوک در راه خدا " می خوانم."[4] هر ملتی خدای خاص خودش را دارد "خدای هر ملت شخصیت همنهاد آن ملت است " و ملتها نباید به خدای مشترک گرایش پیدا کنند چون باعث نابودی آن ملت می شود .و وجه تمایز خوبی و بدی در بین آن ملت ازبین می رود ." ملت تن خداست . هر ملتی فقط تا زمانی ملت است که خدایی خاص خود داشته و همه ی خدایان دیگر را آشتی نا پذیر انکار کند "[5] یهود خدای واحد را به ارث گذاشته است و یونانیان حکمت و هنر را و رومیان ملت را در دولت به پایه ی خدایی رساندند . خدایان دیگر وجود دارد اما خدای اصلی خدای مردم روسیه است " یگانه ملت "حامل خدا" ملت روس است."اما اشکال کار شاتوف در این است که خود به خدا اعتقاد ندارد و فکر می کند که این بار نیز باید نیکلای دست او را بگیرد .به قول او پرچم را در دست بگیرد .اما نیکلای ظاهرامدتی چنین باور هایی داشته و آنها را کنار گذاشته است . شاتوف در پاسخ سوال نیکلای که آیا به خدا ایمان دارد می گوید " من-من به خدا ایمان خواهم آورد" و انتظار دارد در این ایمان آوردن نیکلای به او کمک کند.
کیریلف یکی ازجوجه شیاطین دیگری است که متاثر از نیکلای بوده ومدتی در خارج از روسیه تحصیل کرده است . با شاتوف به امریکا رفته تا وضعیت کارگران آن جا را از نزدیک درک کند .روسی را درست سخن نمی گوید و اهل بحث و بگو مگو نیست شب تا صبح در اتاقش قدم می زند و چای می نوشد . از آنها یی است که زیاد فکر می کنند اما فکرشان عمق ندارد. دغدغه ی او آزادی است .از نظر کیریلف مردم خیلی کم خود کشی می کنند یکی به خاطر رنجی که از مردن می برند و دیگر به خاطر" آن دنیا" و اگر زنده ماندن یا مردن برای آدم مساوی باشد در این صورت هیچ کس نمی خواهد زنده بماند. انسانها به خاطر ترس و رنج دوست دارند زندگی کنند . کیریلف منتظر انسان نوی است که زنده بودن یا مردن برایش مساوی باشد .انسانی که بر درد وترس حاکم شود" خدا خواهد بود .واین خدای امروز دیگر نخواهد بود."[6] و هر کس بر درد و ترس پیروز شود خدا خواهد بود .و از آن زمان تاریخ را به دو بخش تقسیم خواهند کرد از گوریل تا نابودی خدا ، و از نابودی خدا تاتغییر صورت دنیا و انسان." هر کس بخواهد به آزادی حقیقی برسد باید جسارت خودکشی داشته باشد.هر کس این جسارت را دشته باشد خواهد دانست راز فریب را .آزادی بیش از این وجود ندارد. همه اش همین است.غیر از این چیزی نیست هر کس جرات خودکشی داشته باشد خدا می شود."[7] البته نه اینکه از ترس خودکشی کرده باشد بلکه برای کشتن ترس . وقتی خودش خدا شد دیگر خدایی نیست که او را لگام بزند و در این صورت انسان می توان زشت ترین کارهارا خوب بداند .با این وجود دوست دارد به دیگران نیکی کند بچه و زندگی را دوست دارد با این وجود معتقد است زندگی یک چیز است و مرگ چیز دیگر ." آدمیزاد بدبخت است برای اینکه خبر ندارد از خوشبختی خود ....کسی که از گرسنگی می میرد ، و کسی که به دوشیزه ای تجاوز می کند و بی آبرویش می کند ، این هم خوب است ....کسی که مغز دیگری را ، که به طفلی تعدی کرده متلاشی می کند ، و کسی که متلاشی نمی کند ، آنها همه خوبند . همه چیز خوب است. همه چیز . همه چیز برای کسی خوب است که می داند که همه چیز خوب است . اگر می دانستند که خوشبختند خوشبخت می بودند و تا وقتی ندانند که خوشبختند بدبخت خواهند ماند سراسر فکر من همین است ."[8] کیریلف مدعی است آدمیزاد بدبخت است چون از خوشبختی خود خبر ندارد و اگر از خوبی خود خبر داشته باشد در می یابد که همه خوبند و در این صورت دنیا را به آخر می رساند اگر چه که کسی که به همه می آموخت همه خوبند مصلوب شد اما خواهد آمد و اسمش آدم خدا شده خواهد بود .البته آدم خدا شده نه خدای آدم شده .انسان در زندگی به دنبال راحتی است و برای راحتی همه چیز باید جور باشد لذا " خدا لازم است پس باید آن را آفرید"اما اگر خدا نباشد و ممکن نباشد که وجود داشته باشد در این صورت نمی شود زندگی کرد و باید خود کشی کرد. فقط اراذل هستند که به زندگی ادامه می دهند .اما آیا خدا هست ؟ اگر خدا باشد در این صورت همه چیز باید به اراده ی او باشد و هیچ کس حق سر پیچی را نخواهد داشت اما اگر خدا نباشد هر انسانی خود خود است و اراده ی او نافذ است و برای اینکه اراده ی خود را نشا ن دهد و یا اثبات کند باید خودکشی کند "اگر خدا نباشد من خدایم "انسانی که می خواهد بالاترین صورت اراده ی خود را نشان دهد خود رامی کشد وکشتن دیگران پست ترین جلوه ی استقلال اراده ی فرد است." من وظیفه دارم که بی اعتقادی خودم را اعلام کنم . برای من هیچ فکر نیست بالاتر از انکار خدا! تمام تاریخ بشریت گواه است گفته ی مرا . اختراع انسان است فکر وجود خدا . انسان پیدا کرده است این راه را تا مجبور نباشد خود را بکشد . تاریخ جهان تا امروز چیزی نبوده جز همین ."[9] اینکه انسان خدا نیست و به مجرد علم به این، در نمی یابد که خود خدا است یک تناقض است . انسان باید مهمترین جنبه ی خود را که همان استقلال اراده و آزادی است با خود کشی نشان دهد .معجزه ی مسیح در این است که هدفی برای انسان معین کرده است که مردم برای رسیدن به آن باید زنده باشند .اما طبیعت به چنین آدمی رحم نکرد و وادارش کرد که در نا حقیقت زندگی کند و برای ناحقیقت بمیرد . پس " دنیا همه جز مجاز نیست و بر حقیقت استوار نیست. مسخره ی زشتی است. در نتیجه قوانین طبیعت هم خود همه دروغ اند ، مضحکه ای است که ساخته ی شیطان است . پس انسان برای چه زنده باشد؟"[10]
پیوتر ستپانویچ یکی از شیطان های اصلی است که درست معلوم نیست که فرزند ستپان ترافمویچ است یا یک مرد لهستانی .از زمانی که به دنیا آمده است پدرش او را پیش خاله ها و عمه ها گذاشته و بدور از پدر بزرگ شده ،مدتی در خارج فعالیت می کرد و به روسیه بر گشته است و در پترزبورگ گزارش مبارزان خارج از کشور را داده و با توصیه نامه ای به استان خودشان برگشته و شیطنت های خود را آغاز کرده است .در دل یولیا میخائیلونا همسر استاندار نفوذ دارد و این چیزی است که استاندار از آن ناراحت است .استانداردر گیر بعضی مسائل سیاسی استان است و پیوتر ستپانویچ او را متقاعد می کند که من همه خرابکاران را می شناسم و درعرض چند روز همه را به شما معرفی می کنم فقط می خواهم شاتوف را استثناء کنید در صورتی که شاتوف از جمع بریده و او از ترس اینکه اسرار آنها را افشاء کند آمده است که کلک او را بکند .او" در ذهن برای خود از آدم ها تصویری می سازد و طبق همان تصویر با آنها رفتار می کند." [11]پیوتر ستپانویچ تعدادی لیبرالهای رادیکال را در یک خانه ی تیمی گرد هم می آورد و با چه طنزی آنها را به تمسخر می گیرد .کسانی که حتی برای رای گیری برای اینکه جلسه بر گزار شود یا نشود عاجز هستند و نمی دانند که دستشان را بالا ببرند یا نه . شیگالیوف طرحی دارد که فقط ده شب وقت لازم است خوانده شود تا اینکه سر انجام همه در یابند که ده درصد از مردم باید چنان باشند که نود درصد دیگر را بعد از چند نسل به صورت گله در آورند و آنها را به بهشت اولیه شان برسانند با این فرق که این گله باید کار هم بکند .همه ی فکرشان از آزادی بینهایت شروع می شود و به استبداد بی نهایت ختم می شود ." باید نظام موجود راریشه کن کنیم و صد میلیون سر را بیندازیم." " هر یک از افراد جامعه موظف اند که مراقب اعمال و گفتار دیگران باشند و گزارش بدهند . یکی برای همه و همه برای یکی. همه بنده اند و در بندگی با هم برابر . در موارد استثنائی تهمت و قتل هم کار ساز است . اما از همه مهمتر برابری است.برابری در همه جا .اول سطح آموزش و علوم و ذوق را پایین می آوریم .چون فقط کسانی به سطح بالای علوم دست می یابند که استعداد عالی دارند ، و ما به این گونه صاحبان استعداد احتیاجی نداریم.....فقط باید روح اطاعت را تقویت کرد . در دنیا فقط یک چیز کم است و آن اطاعت است . عطش آموختن عطشی اشرافی است .همین که خانواده وعشق پیدا شد میل به مالکیت پشت سر آن می آید ما این میل را ریشه می کنیم ومستی وبیهوده گویی و جاسوسی را تشویق می کنیم . فساد را چنان رواج می دهیم که هرگز سابقه نداشته است."[12]او می گوید ما در میان مردم طرفداران زیادی داریم نه فقط آنهایی که آدم می کشند بلکه " معلمی که خدای شاگردانش را مسخره می کند ، و بر گهواره شان تف می اندازد از ماست . وکیلی که از آدمکش تحصیلکرده ای به این اعتبار دفاع می کند که ذهنی تواناتر از قربانیانش دارد و برای به دست آوردن پول چاره ای جز کشتن آنها نداشته است از ماست ، شاگردان مدرسه ای که خون دهقانی را به هوس احساس عجیبشان حین ارتکاب قتل می ریزند از مایند . اعضای هیات منصفه ای که علی الاصول جنایتکاران را تبرئه می کنند از مایند و دادستانی که می ترسد که در دادگاه به قدر کفایت آزادی دوستی از خود نشان ندهد از ماست.نویسندگان و مدیران در میان هواخواهان ما فراوانند."[13] آیا داستایفسکی طرح مضحکی از جلسات دوران جوانی خود در پترز بورگ ارائه می دهد همان جلساتی که به خاطر آن ده سال از عمر خود را در سیبری گذرانده است؟ پیوتر به عقاید شیگالیوف باور داردو امید وار است که در روسیه شبکه ی بیکرانی از حلقه ها تشکیل شود و " هر یک از این گروه های فعال ، وظیفه دارد ضمن تبلیغ اندیشه ، گروندگان تازه به دست آورد و شاخه ها و شعبه های محلی تاسیس کند و شبکه را تا بی نهایت گسترش دهد و نیز از طریق تبلیغات افشاگرانه ی بنیادین ، پیوسته در تضعیف اعتبار و تخریب قدرت های محلی بکوشد و همه جا حیرت و بی اعتقادی ایجاد کند و تخم وقیح اندیشی بپراکند و رسوایی به پا کند و بی اعتقادی را هر چه عمیقتر سازد و نارضایی از وضع موجود و عطش به وضعر بهتر را در مردم تیز کند و سر انجام از طریق آتش سوزی که سلاحی مردمی است ، در زمانی معین ، در صورت لزوم ، کشور را در پرتگاه درماندگی کامل ساقط کند."[14]خون وقتل دسته جمعی چیزی است که می تواند اعضاء یک گروه را با هم متحد کند و افراد بالاتر می توانند از این انسجام به نفع خود استفاده کنند. اما او نیز به دنبال پرچم داری است و فکر می کند استاوروگین می تواند پرچم دار این گروه باشد لذا همه ی خواری و پستی را تحمل می کند." آقای ستاوروگین پیش تو انگاری بالای یک نردبان بلند ایستاده و تو مثل یک توله سگ پای نردبان وق وق می کنی و اگر از آن بالا توی صورتت تفی بیندازد اسباب سر بلندی تو است ."[15]
داستایفسکی مدعی است که روسیه مانند مرد جن زده ای است که عیسی شیاطین را از روح اوبیرون کرد و وارد گله ی خوکی کرد که در ان حوالی بود گله ی خوک همه دیوانه شدند و به دریا زدند و غرق شدند .ایمان مسیحی و عیسی تنها راه نجات روسیه است و عیسی باید شیاطینی را که در آن خانه کردند از آن خارج کند و وارد بدن کسانی مثل ستپان ترافیمویچ و ستاوروگین .....کند و اینها نابود شودند تا روسیه نجات پیدا کند ." در عصر غرقه در گناه ما ایمان به خدای توانا تنها پناه بشریت در تنگنا های زندگی و محنت های هستی است و نیز در امید به رستگاری ابدی که به درستکاران و راست روان وعده داده شده است ... خدا برای من حقیقتی حیاتی است که تنها وجودی است که می شود با عشقی مطلق و ابدی دوستش داشت. ... دلیل ناگزیری جاودانگی من همین بس ، که خطا از خدا مبرا است . خدا راضی نمی شود که شعله ی عشقی را که در دل من نسبت به او روشن شده است کاملا خاموش کند . والاتر از عشق چیست ؟عشق والاتر از وجود است . عشق تاج تارک هستی است . چه طور ممکن است که هستی در پیشگاه عشق سر فرود نیاورد؟ جایی که عشق او دل مرا روشن و آن را از شادی سرشار کرده باشد، آیا ممکن است که او من و شعله ی عشق را در من خاموش کند و ما را به هیچ مبدل سازد؟ اگر خدا باشد من باید جاودانه باشم... انسان باید بسیار بیش از آنکه به سعادت خود واقف است بداند و هر لحظه باور داشته باشد که جایی هست که سعادت کامل و صفای بی غش برای همه کس و همه چیز هست ...چکیده ی قانون هستی انسان فقط آن است که انسان پیوسته بتواند در برابر بی نهایت بزرگ گردن تسلیم خم کند . اگر انسان از بی نهایت بزرگ محروم گردد دیگر زندگی معنایی نخواهد داشت و انسان در نا امیدی تباه خواهد شد عظمت بیکران به همان اندازه برای انسان حیاتی است که سیاره ی کوچکی که حامل اوست ."[16]
[1] - شیاطین ( جن زدگان) فیودور داستایفسکی ، سروش حبیبی ، ص 56
[2] - همان ص 396
[3] - همان ص310
[4] - همان ص342
[5] - همان ص 343
[6] - همان ص 161
[7] - همان ص 162
[8] - همان ص 325
[9] - همان ص 836
[10] - همان ص 837
[11] - همان ص 494
[12] - همان ص 567
[13] - همان ص 570
[14] - همان ص 742
[15] - همان ص 761
[16] - همان ص 8- 895