جدال بین شک وایمان
جدال بین شک و ایمان
برادران کارامازوف آخرین رمان داستایفسکی است که یک سال قبل از مرگش نوشته است .و احتمالا دوره های زندگی خود را در قالب سه قهرمان بیان کرده است دیمیتری نماینده ی دوره ی جوانی اوست که سرشار از شورو هیجان است و ایوان دوره ی میانسالی اوست ، انسانی است عقل گرا و با عقل منطقی –اقلیدوسی می خواهد سر از همه چیز در بیاوردو می خواست سوسیالیسم را جای مسیحیت بنشاند و آلیوشا دوره ی پیری اوست که نجات را در ایمان ارتدوکسی روسی می یابد و یا به عبارت دیگر دیمیتری جزء شهوانی و ایوان جزء عقلانی و آلیوشا جزء روحانی انسان است .برادران کارامازوف اوج اندیشه های داستایفسکی است اگر چه که جوشندگی و سر زندگی آثار گذشته او به خصوص شیاطین راندارد . داستایفسکی آنچه را که می خواسته است بگوید در این اثرش باطرحی از پیش تعیین شده گنجانده است.
خانواده ی کارامازوف برای حل اختلاف خانوادگی نزد زوسیما جمع می شوند . پدر یک دلقک واقعی است . برادر بزرگتر دیمتری گناهکار بزرگ است ایوان ملحد دانشگاه دیده است و زمانی در نشریات قلم می زد . آلیوشا در جستجوی رهایی است و یکی از بستگانشان هم با آنها است یعنی پیوتر میوسف که از آزادیخواهان و ملحدان دهه های چهل و پنجاه روسیه است و بیشتر عمرش را در غرب زندگی کرده است.
آلیوشا برادر کوچکتر کارامازوف برای نجات خود و برای جستن راهی به رهایی به صومعه پناه می برد. صومعه برای اومفری آرمانی است که می تواند " از تاریکی خباثت دنیوی برای رسیدن به روشنایی عشق مبارزه کند" می خواهد همه ی هستی اش را در آنجا سودا کند و ایمان از نظر او یعنی همین همه یا هیچ ." میخواهم برای جاودانگی زندگی کنم و هیچگونه سازشی را نخواهم پذیرفت "به همین منوال ، اگر تصمیم گرفته بود که اگر خدا و جاودانگی وجود ندارد در دم ملحد یا سوسیالیست می شد."[1] آنچه که محرک او در این کار است خاطره ی دوران کودکی او از مادرش است .آیا حتی یک خاطره باعث نجات خواهد شد؟آلیوشا مرید پیر دیری بود به نام زوسیما .از آن پیرانی که در شرق هزاران سال وجود داشته اند .پیرانی که مریدانشان تسلیم محض او می شوند از اراده ی خودشان چشم می پوشند وخودرا به او تسلیم می کنند، فنای کامل . پیری که گنهکاران را بیشتر محبت می کند آلیوشا" در می یافت که برای جان فروتن روسی عامی ، فرسوده از غم و کار سخت و ، از آن بیشتر ، از بیداد بی پایان و گناه بی پایان ، مال خودش و مال دنیا ، یافتن چیزی یا کسی مقدس که به خاکش بیفتد و پرستشش کند بزرگترین نیاز و آرامش بود . در میان ما گناه و بیداد و وسوسه هست ، و با اینهمه ، جایی روی زمین آدمی مقدس و والا هست . او حقیقت را در اختیار دارد ؛ او حقیقت را می شناسد ؛ این است که حقیقت بر روی زمین نمرده است ؛ این است که حقیقت روزی به سراغ ما هم می آید و مطابق پیمان بر تمام زمین فرمان می راند .... او مقدس است . سر رستاخیز همه را در دل دارد : همان قدرتی که ، عاقبت ، حقیقت را بر روی زمین مستقر می سازد ، و تمامی انسانها مقدس می شوند و یکدیگر را دوست می دارند ، و دیگر ثروتمند و فقیر ، شریف و وضیع ، در میانه نخواهد بود ، بلکه همگی فرزندان خدا می شوند ، و ملکوت واقعی مسیح می آید."[2]
راسکولنیکف در جنایت و مکافات پای سونیا را می بوسد . سونیا اندکی جدیتر در ابله در شخصیت پرنس مشکین شکل می گیرد در شیاطین به شکل پدر تیخون در می آید و کامل آن در برادران کارامازوف پدر زوسیما می شود .انسان کاملی که اگر چه خود مثل مسیح در رنج است اما رنج دیگران را التیام می دهد .درد دل مادری را گوش می دهد که چهار فرزند را از دست داده و خانه و شوهرش را ترک کرده او را با ایمان مسیحی تسلی می دهد و بازبانی بسیار زیبا دعوت می کند به زندگی خود بر گردد .و سخنانی مسیحانه در باره ی رنج انسان بیان می کند .به زنی که شوهرش را کشته می گوید توبه کن و همه چیز با توبه ی حقیقی پاک می شود " آدمی نمی تواند آنچنان گناهی بزرگ مرتکب شود که محبت بی نهایت خدا را به آخر برساند. آیا گناهی هست که از محبت خدا افزونتر باشد؟" بانوی دولتمندی از نبود ایمان رنج می کشد و نمی تواند معمای آخرت را برای خود حل کند . زوسیما به او می گوید خود را در عشقی فعال در گیر کن ، بکوش تا همسایه ات را فعالانه و خستگی ناپذیر دوست بداری و آنگه " خود راه بگویدت که چون باید رفت"اگر کلیسا از دولت جدا باشد در این صورت مجرمی که از طرف جامعه و دولت طرد شده است می تواند به مذهب و کلیسا مراجعه کند و زایشی نو در او پدید آید اما اگر کلیسا با دولت یکی شود و یا کلیسا خود قدرت را به دست گیرد در این صورت مجرم به که پناه برد ؟ امید او به چه کسی خواهد بود ؟ جامعه وقتی چنین مجرمی را از بین می برد به جای یک نفر دو جنایتکار دیگر پیدا مشود و به همین خاطر جرم و جنایت زیاد می شود .کلیسا آخرین پناهگاه انسان است البته کلیسا به قدرت دست خواهد یافت اما نه اکنون بلکه در آخر الزمان . کلیسا نباید وارد حکومت شود بلکه این حکومت است که باید وارد کلیسا شود تا جامعه ی آرمانی پدید آید .
ایوان یکی از یرادران کارامازف که در شک یین کفر و ایمان است می گوید:هیچ قانون طبیعی وجود ندارد که ما را وا دار کند که همسایه ی خودمان را دوست داشته باشیم .یعنی ما با استدلال واز نظر عقلانی به چنین چیزی نخواهیم رسیدو اگر تا کنون عشقی وجود داشته است به این خاطر است که آدمی به جاودانگی ایمان داشته است ."اگر قرار بر این باشد که ایمان به جاودانگی در بشریت از میان بر داشته شود ، نه تنها عشق بلکه هر گونه نیروی زنده ی نگهدارنده ی زندگی دنیا بیکباره از ریشه می خشکد.بعلاوه، آنگاه چیزی غیر اخلاقی نیست ، همه چیز ، حتی آدمخواری هم، مجاز میشود."[3] اگر جاودانگی نباشد فضیلتی در بین نیست . ایوان نمی تواند به یقین برسد و این بسیار دردناک است و پدر زوسیما به او می گوید : سپاس آفریدگار را که دلی والا به تو عطا کرده که گنجایش چنان رنج هایی را دارد، و گنجایش اندیشیدن و به جستجوی چیز های برتر بر آمدن را دارد ، چون منزلگه ما در آسمان هاست . خدا کند که دل تو در این دنیا به پاسخ برسد، و خدا راهت را متبرک گرداند."[4] اما او در این دنیا به پاسخ نمی رسد یعنی نمی تواند خدا انکار کند اما نمی تواند بفهمد که این خدای سر شار از خوبی و نیکی این دنیای مزخرف و پوچ را برای چه آفریده است"زیبایی هم اسرار آمیز است و هم سهمگین . خدا و شیطان آنجا می جنگند و آوردگاه ، دل آدمی است . اما آدمی همواره از درد خویش می گوید."[5]
ایوان مدعی است که تا سی سالگی می شود زندگی کرد و عطش برای زندگی در انسان وجود دارد و انسان به رغم منطق به زندگی ادامه می دهد و آدمی مایل است که از ته دل ، از اندرونه اش ،دوست بداردو این دوست داشتن یقینا سوای منطق است و آن وقت است که آدمی به معنای زندگی پی می برد.اما انسان در زندگی با "سوالات زیر رو شده "مواجه است؛ سوال های مانند هستی خدا و جاودانگی " آنچه غریب است ، آنچه حیرت آور است ، این نیست که خدا در واقع وجود داشته باشد ؛ حیرت آور این است که چنان اندیشه ای ، یعنی اندیشه ی ضرورت وجود خدا ، در ذهن چنان جانوری وحشی و شریر چون انسان وارد شود . چنان مقدس است ، چنان احساس بر انگیز ، چنان حکیمانه و چون اعتباری بزرگ برای انسان"[6] آیا اصلا بشر می تواند به این سوالات پاسخ دهد بشری که ذهن خاکی و اقلیدسی دارد از کجا می تواند مسائلی را حل کند که به این دنیا مربوط نیست . " برای ذهنی که با اندیشه ی تنها سه بعد آفریده شده ، چنان سوالاتی کلا بی مورد است."[7] و خدا حتی اگر وجود هم داشته باشد باز در نتیجه ی غایی جهان خدا را نمی توان پذیرفت .چون این غایت نمی تواند جبران آن همه رنجی باشد که انسان ها کشیده اند آن همه جنایت آن همه خون ریزی آن همه آزردگی .چیزی که ذهن ایوان را آزار می دهد شر و یا رنجی است که انسان ها به خصوص کودکان معصوم می کشند .و چند داستان از شکنجه و آزار کودکان را شرح می دهدکودکی با تپانچه کشته می شود کودکی دیگر را سگها پاره پاره می کنند ، جنینی را از شکم مادر بیرون می کشند ، به هوا پرتاب می کنند و با سرنیزه می گیرند.... .و از برادرش آلیوشا می پرسد " آیا در می یابی که چرا چنین یاوه ای باید باشد و مجاز باشد ؟ شنیده ام که بدون آن ، آدمی بر روی زمین وجود نمی داشت ، چون نمی توانست به خیر و شر آگاه شود . چرا باید به این خیر و شر دیو صفت ، وقتی که این همه گران تمام می شود ، آگاه شود ؟"[8] اگر در باره ی بزرگتر ها بشود گفت که گناه کرده اند در باره ی کودکان چه می توان گفت ؟آیا می شود گفت که اقتضای جهان ماده است و اینکه معلول در پی علت می آید ساده و سر راست است اما چگونه رنج آن کودک را جبران می کند ؟ و تازه در چنین حالتی مذهب تو از من می خواهد که همسایه را دوست بدارم و از گناهکار در گذرم و قصاص را کنار بگذارم و رو کنم به خدایی که این همه جنایت را دیده است و کاری نمی کند ." خیال کن در کار آفریدن اساس سرنوشت هستی ، با این هدف که در پایان آدمیان را سعادتمند سازی و عاقبت به آنان صفا و آرامش بدهی ، اما لازمه اش این باشد که یک موجود ریز نقش را تا پای مرگ شکنجه بدهی و آن بنا را بر شالوده ی اشکهای قصاص نشده ی او بنا کنی ، آیا می پذیری که بنا را با آن شرایط پی بریزی ؟ یالله بگو ، حقیقت را بگو."[9] و آلیوشا با اینکه به خدا اعتقاد دارد در جواب می گوید نه نمی پذیرم.
یکی از مهمترین فصل های برادران کارامازوف ، فصل مفتش اعظم است. ایوان به گفته ی خود شعری را که سروده است برای آلیوشا می خواند .مسیح در قرن شانزدهم در سویل ظهور می کند و دختر بچه ای را که مرده بود زنده می کند کاردینال ،مفتش اعظم، دستور می دهد که مسیح را دستگیر کنند وخود شبانه به نزد او می رود و می گوید چرا برگشته ای ؟ هر چه را که گفتی کافی است احتیاج نیست چیزی دیگری بیفزایی .پانزده قرن پیش به مردم آزادی دادی و ما پانزده قرن طول کشید که آزادی را از آنها گرفته ایم وسعادت را به آنان بخشیدیم و تو اکنون دو باره ظهور کرده ای و می خواهی پانزده قرن تلاش ما را بی ثمر سازی ." پانزده قرن با آزادی تو دست و پنجه نرم کرده ایم ، اما اکنون دفترش بسته شده و کنار نهاده شده است "[10] آزادی را شکست داده ایم تا آدمیان را سعادتمند سازیم. بگذریم از اینکه در همان زمان هم به تو هشدار داده اند و تو توجه نکردی .وقتی ابلیس تو را وسوسه می کرد گفت "اگر پسر خدا هستی بگو این سنگها نان شوند " [11]و تو گفتی " آدمی تنها نه به نان زنده است ، بلکه به هر کلامی که از دهان خدا بر آید"[12] تو نخواستی سنگ ها را نان کنی. اگر سنگ ها را نا ن می کردی آدمیان چون گله سپاسگزار و فرمانبردار سر در پی تو می گذاشتند " برای انسان و جامعه ی انسانی هیچ چیز تحمل نا پذیر تر از آزادی نبوده است."[13] ولی تو گفتی اگر فرمانبرداری با نان خریده شود آزادی به چه می ارزد؟ تو اشتباه می کردی لذا دانشمندان وفلاسفه وعقلا نشستند و به این نتیجه رسیدند که" آدمیان را سیر کن و سپس از آنان فضیلت بخواه." .ولی علم نتوانست آنان را سیر کند و هیچ علمی هم نانشان نخواهد داد لذا دو باره به سوی ما بر گشتند و" در پایان ، آزادیشان را به پای ما خواهند ریخت ، و به ما خواهند گفت : "ما را بنده ی خود کنید ، اما سیرمان کنید "[14] و ما به این ها خواهیم گفت ما به خاطر شما آن آزادی ترسناک را تحمل می کنیم .آن آزادی که شما از پذیرش آن سر باز زدید .آن آزادی آسمانی که شما آن را نپذیرفتید." هیچ دلهره ای آدمیزاد را بیش از این عذاب نمیدهد که بتواند بی درنگ کسی را بیابد تا عطیه ی آزادی را ، که این مخلوق بد اقبال با آن زاده شده ، به او بسپارد."[15] آنگاه بر آنان فرمان می رانیم اما به آنان خواهیم گفت که خدمتگزار شماییم ما فریبشان خواهیم داد و آن فریب رنجمان خواهد بود .چون ناچار به دروغ گفتن خواهیم شد.آدمیان در پی این بودند که سر بر آستان کسی نهند تا با وجدان آسوده بندگی خود را بکنند اما تو بر عکس عمل کردی ."به جای در اختیار گرفتن آزادی آدمیان آن را افزون کردی ، و بر گرده ی ملکوت روحی بشر بار رنج هایش را تا ابد نهادی .تو عشق آزاد انسان را می خواستی تا آزادانه از تو پیروی کندو شیفته و فریفته ات شود."[16] تو نمی دانستی که اگر بشر زیر بار چنین مسئولیتی له شود در آن صورت تو را نیز انکار خواهد کرد .داستایفسکی دغدغه ی آزادی دارد انسان بدون آزادی برای او هیچ ارزشی ندارد اما نگران سوء استفاده کردن از آزادی نیز هست .مفتش اعظم می خواهد بگوید کاری را که تو و خودای تو انجام نداده اند ما اصلاح کرده ایم .تو حرف روح خردمند را گوش ندادی که به تو گفت اگر پسر خدای هستی خود را از بالای کوه به زیر افکن .و تو در جواب گفتی " خداوند خدای خویش را میازمای "تو نمی دانستی که اگر معجزه را رد کنی آنگاه انسان خدا را انکار خواهد کرد " زیرا انسان آنقدر ها که در جستجوی اعجاز است در جستجوی خدا نیست"تو معجزه را قبول نکردی و خدای خود را نیازمودی در صورتی که " تنها سه قدرت هست که می تواند وجدان این عاصیان ناتوان را برای سعادتمندیشان تا ابد فتح کند و اسیر خود سازد – آن قدرت ها عبارتند از معجزه و راز و اقتدار "[17] تو فقط لایق آنی که فردا بر تلی از هیزم سوزانده شوی .در انجیل متی باب چهارم آمده است که ابلیس عیسی را بعد از چهل روز عبادت می آزماید " اگر پسر خدا هستی ، بگو این سنگ ها نان شود " اما او پاسخ گفت:"مکتوب است:آدمی تنها نه به نان زنده است، بلکه به هر کلامی که از دهان خدا بر آید." ....و او را گفت " اگر پسر خدا هستی ، خویشتن را به زیر افکن؛ .....عیسی او را گفت " باز مکتوب است : خداوند خدای خویش را میازمای ." دگر بار ابلیس بت خود بر فراز کوهی بس بلندش برد و جمله ی ممالک گیتی و مجد آنها را بر او نمایاند و وی را گفت: " این همه را بر تو خواهم بخشید اگر سجده کنی و مرا بپرستی." آنگاه عیس او را گفت :"دور شو ای شیطان چه مکتوب است : خداوند خدای خویش را بپرست،و تنها او را عبادت کن."[18]داستایفسکی با تصویرمفتش بزرگ چهره ی سیاستمداران بعد از عصر نوزایی و دنیای مدرن را نشان داده است .چهره ای راکه قبل از او ماکیاول در شهریار خود به زیبایی بیان کرده است و بعد ها در قرن بیستم مصداق های آن مثل استالین ، هیتلر ... ظهور پیدا کردند
پدر زوسیما در آخرین ساعات عمر خود داستان زندگی خود را برای آلیوشا و چند تن از راهبان خاص تعریف می کند اینکه در ایام جوانی برادر او چه تاثیری بر او داشته و چگونه وارد ارتش شده و در ارتش به فسق و فجور پرداخته و در دوئلی خود را باز می یابد .مردم به او علاقه مند می شوند و به سخنان او گوش می دهند .در بین مردم کسی است که قبلا آدم کشته و پشیمان است و زوسیما او را تشویق کرده که خود را معرفی کند و رنج بکشد تا پاک شود .رنج یکی از کلیدی ترین مفاهیم در نزد مسیحیت و داستایفسکی است .چگونه و چرا رنج انسان را پاک می کند و چرا مسیحیت بر آن این همه تاکید دارد .داستایفسکی معتقد است که ایمان مسیحی تنها چیزی است که می تواند روسیه را نجات دهد .و راه رهبانی را راه رسیدن به آزادی واقعی و درست می داند .چون غیر از این آزادی چیزی جز اقناع نفسانیات نیست .دانش نمی تواند ما را نجات دهد چون ازعالم حس بالاتر نمی رود و جهان معنوی را طرد می کند .
می گویند وقتی سقراط در دادگاه محکوم به اعدام شد ، در پایان دادگاه هنگامی که می خواست از دادگاه خارج شود خطاب به یکی از قضات گفت که چرا تو مرا محکوم به اعدام کردی ؟ قاضی آتنی در جواب گفت از بس شنیده ایم که سقراط عادل است خسته شده ایم . چرا عامه ی مردم از سقوط عادلان لذت می برند ؟داستایفسکی در برادران کارامازوف همین مطلب را بیان می کند " آدمیان سقوط و بدنامی عادلان را دوست دارند " وقتی پدر زوسیما می میرد و همه انتظار معجزه دارند کمکم در می یابند که بر خلاف انتظار شان بوی جسد بر خواسته است و این همان چیزی است که باعث خوشحالی می شود .معلوم می شود آنگونه که مردم فکر می کرند هم پدر زوسیما پرهیز کار نبوده است " این نشان می دهد که حکم خدا به حکم انسان نمی ماند ".کسانی که در حالت عادی قصد نداشتند که به صومعه بیایند اکنون با خوشحالی آمده اندو برق پیروزی و شادی در چشمانشان می درخشد .داستایفسکی ایمان صادقانه ی مسیحی را در میان ملت روسیه می جوید و حتی آن را در میان روستائیان وقتی که صادقانه سخن می گویند .به همین خاطر از زبان پسر بچه ای نقل می کند که من مردم ساده ی روستایی را دوست دارم .
گفته می شود ایوان داستایفسکی شکاک است اندیشه هایی دارد که به نظر معقول می رسند اما وقتی به مرحله ی اجرا در می آید وحشتناک است و همان عذاب وجدانی را در پی دارد که در رمان جنایت و مکافات داستایسکی آن را به تصویر کشیده است اسمردیاکف همان کاری را می کند که ایوان شعارش را می دهد اما تعجب می کند که چرا ایوان از او که مجری اندیشه های او شده است ناراحت است و حتی می خواهد خود را از آن جنایت تبرئه و مبرا کند .آنگاه که به صورت رویا بر او ظاهر می شود اندیشه های خود او را از زبان شیطان بر زبان می راند و به رخ او می کشد ایوان دیوانه می شود و به سوی او استکان پرتاب می کند .اما چر ا ایوان از اندیشه هایش می ترسد ؟ داستایفسکی در جدال بین شک و ایمان است .وقتی آلیوشا در می زند شیطان می گریزد ایوان می گوید از تو می ترسد ، از کبوتری چون تو . تو " کروبی بی آلایش " هستی . مساله ی ایوان اخلاق است و اینکه آیا نسبی است یا مطلق ؟ آیا انسان می تواند خدا کنار بگذارد و به جای " خدا- انسان " " انسان – خدا" را بنشاند ." می خواهی بازی فضیلت قهرمانی در بیاوری ، و به فضیلت ایمان نداری ؛ مایه ی عذاب و خشم تو این است و برای همین است که کینه جویی."[19] ایوان در جدال بین شک و ایمان است آلیوشا می اندیشد " فتح با خداست ! یا او در نور حقیقت بر خواهد خاست ، یا در نفرت خواهد پوسید و ، به خاطر خدمت به آرمانی که به آن ایمان ندارد ، از خودش و دیگران انتقام خواهد گرفت"[20]
رمان با تبعید روح شورمند میتیا و در حال اغما بودن ایوان از خانواده ی کارامازوف به پایان می رسد ایلیوشا کودک معصوم می میرد.شاید مرگ معصومیت در روسیه باشد و مادرش نینا که نماد روسیه است علیل باقی می ماند .راه نجات در آلیوشا است یعنی همان مسیح ارتدوکس روسی .آلیوشا خطاب به بچه های معصوم می گوید " باید بدانید که برای زندگی آینده هیچ چیز بالاتر و قویتر و سالمتر و خوبتر از خاطره ی خوب نیست ، به خصوص خاطره ی دوران کودکی ، و خاطره ی خانه . دیگران در باره ی تربیت حرف های زیادی به شما می گویند ، اما خاطره ای خوب و مقدس که از دوران کودکی مانده باشد ، شاید بهترین تربیت باشد . اگر کسی مقدار زیادی از چنان خاطرات را با خود داشته باشد تا پایان عمر در امان خواهد بود ، و اگر کسی جز یک خاطره خوب در ذهن نداشته باشد ، حتی آن هم گاهی مایه ی نجات می شود "[21]
[1] - برادران کارامازوف ،فئودور داستایفسکی ، صالح حسینی ، جلد اول، ص 42
[2] - همان ص 7-46
[3] - همان ص 95
[4] - همان ص 97
[5] - همان ص 147
[6] - همان ص 313
[7] - همان ص 314
[8] - همان ص 323
[9] - همان ص 328
[10] همان ص 336
[11] - عهد جدید ، پیروز سیار ، نشر نی ص 134 انجیل متی باب چهارم
[12] - همان ص 134
[13] - برادران کارامازوف ،فئودور داستایفسکی ، صالح حسینی ، جلد اول ،ص 338
[14] - همان ص 338
[15] - همان ص 340
[16] - همان ص 341
[17] - همان ص 341
[19] - برادران کارامازوف ، جلد دو، ص 871
[20] - همان ص 873
[21] - همان ص 1023