هستی شناسی بنیادین

هایدگر د ر همان ابتدای کتاب هستی و زما ن جمله ای را از کتاب سوفیست افلاطون نقل می کند که ما فکر می کردیم که معنای هستنده را می دانیم ولی مشخص شد که ما ا ز آن چیزی نمی فهمیم [1]هایدگر سوالش این است که آیا ما اکنون از معنای هستده چیزی می فهمیم.چون جوابش منفی است می گوید " جای آن دارد که طرح پرسش در باب معنای هستی را تازه کنیم... پیش از هر چیز فهم معنای این پرسش را دگرباره بر انگیزیم."[2] این پرسشی دلبخواهی نیست بلکه " این پرسش پژوهش افلاطون و ارسطو را در جوش و خروش نگه داشته است"[3] ومتاسفانه بعد از آن دو به صورت بسیار کمرنگ ادامه داشته  تا جایی که این پرسش به فراموشی سپرده شده است و یا حتی پرسشی کاذب محسوب می شود. بدتراینکه می گویند اصلا نیازی به طرح این پرسش نیست چون هرکس آن را مدام به کارمی برد و پیشاپیش می فهمد که مقصود ش از آنچه به کارمی برد چیست .هایدگر با تعجب می گوید چیزی که مایه ی تشویش افلاطون و ارسطو و به خصوص پیش از سقراطیان بوده است چنان شده است که در بداهت از روز هم روشن تر شده است." می گویند که " هستی " کلی ترین و تهی ترین مفهوم است .پس ،فی نفسه در مقابل هر کوششی که آهنگ تعریف ِ آن کند ایستادگی می کند. این کلی ترین و ، از این رو ، تعریف ناشدنی ترین مفهوم را به تعریف نیازی نیست."[4] پس هیچ ضرورتی ندارد که ما از هستی پرسش و در باب هستی پژوهش کنیم.اما چه چیز باعث شد که ما به اینجا برسیم ؟ هایدگر می گوید پیش داوری هایی وجود دارد که البته ریشه در خود هستی شناسی باستانی دارد و باعث می شود که ما به این نتیجه برسیم.هایدگرسه پیش داوری را بر می شمرد.

1- " هستی " " کلی " ترین مفهوم است. به تعبیر توماس اکویناس امری متعالی است ، جنس نیست بلکه در ورای تمامی تمایزات اجناس قرار می گیرد،در مقولات نمی گنجد ، چیزی است که همه ی مقولات در آن مشترکند و هستی را به  معنی موجودیت می گیرد .ارسطو از وحدت هستی در مقابل کثرت مقولات سخن می گوید و هگل ان را " امر بیواسطه ی نامتعین" می داند . هایدگر می گوید " وقتی می گوییم " هستی " کلی ترین مفهوم است ، نه بدان معناست که روشن ترین مفهوم نیز هست و ، از این رو ، هر بحث دیگری در باره ی آن نا ضروری است ، بل بدان معناست که این مفهوم تاریک ترین مفهوم است."[5]

2- مفهوم " هستی " تعریف نا پذیر است .این حکم از پیش فرض اول استنتاج شده است .بله درست است  آن طور که ما هستنده را با جنس و فصل  تعریف می کنیم نمی توانیم " هستی " را تعریف کنیم .چون " هستی" چیزی همچون هستنده نیست اما " تعریف نا پذیری هستی پرسش از معنای هستی را از سرما رفع نمی کند ، بل دقیقا ما را به این پرسش فرا می خواند ." [6] و به بیان دیگر " ما را بر آن می دارد که بپرسیم چگونه می توانیم راه بحث از معنای " هستی" را جستجو کنیم."[7]

3- " هستی " مفهومی بدیهی التصور/خود پیدا است ما همیشه واژه ی هستی را به کار می بریم " آسمان آبی است " ، " من شادمان هستم" و فهم میانه ای از آن داریم اما " در عین آن که ما پیشاپیش در فضای گونه ای از فهم هستی زندگی می کنیم، معنای هستی برای ما در ستر ظلمت است ، و این خود گواه مسلم بر آن است که اعاده ی پرسش از معنای هستی ضرورتی بنیادین است ."[8]

از نظر هایدگر پرسش از هستی پرسشی مشخص و ممتاز است . هر پرسشی پرسش از ... است.درهر پرسشی ما در باره ی چیزی و از مرجعی  و برای رسیدن به مقصدی پرسش می کنیم ." هر پرسیدن در بر دارنده ی (الف) سوگیری آغازین اش ، (ب) پرسش در باره اش (ج) پرسش از پی اش و(د) پرسش برای اش است."[9] پرسش در خلاء وجود ندارد، باید پیشاپیش در باره ی آنچه می پرسیم  چیز ی بدانیم .ما از مجهول مطلق پرسش نمی کنیم.ما در اینجا یک فهم مبهم و میانه ای از هستی داریم  که امری واقع یا بوده است." ما نمی دانیم که " هستی " گویای چیست.اما وقتی می پرسیم که " چه هست“هستی؟” "پیشاپیش خود را در حیطه ی فهمی از این "هست" قرار داده ایم بی آن که بتوانیم مفهوماً اثبات کنیم که این "هست" به چه معناست."[10]  و می خواهیم به فهمی روشن و بی شبهه برسیم"تنها به یاری مفهوم پروریده ی هستی است که می توان به دلیل ِراهی رسید که برای تفسیر فهم میانه ی هستی ضرورت دارد."[11] و بدین صورت می فهمیم که فهم هستی هنوز روشن ناشده به چه معنا است. پس آنچه که بنا ست واشکافته شود خود هستی است  ومحل و معبر برای رسیدن به چنین هدفی خودهستندگان هستند ." در پرسش هستی خود ِهستندگان هستند که به منزله ی مرجع پرسش اند.به بیانی دیگر،هستنده از حیث هستی اش مرجع پرسش واقع می شود."[12]

ما چیزهای زیادی را هستنده می نامیم و به معانی گوناگونی هستنده می خوانیم. کوهها، ستاره ها، درخت ها ...  هستند اما کدام هستنده است که می تواند در کشف این پرسش یعنی آشکار سازی هستی آغازیدنگاه ما باشد؛ و مرجع پرسش ما واقع شود؟ آیا هستنده ی خاصی هست که بر هستندگان دیگر اولویت داشته باشد؟.هایدگر می گوید بله.هستنده ای که درپی واشکافی پرسش هستی و یا پرسنده ی پرسش هستی است."این هستنده را،که هر یک از خود ِماست و پرسش یکی ازامکانات هستی اوست،ما به دازاین اصطلاح می کنیم."[13] دازاین یعنی " هستی – آنجا / اینجا"  اینجا ، جایی است که من هستم و آنجا جایی است که تو هستی، پس هر یک از ما یکی از مصادیق آن است و پرسش از وجود یکی از امکانات اوست. به عبارت دیگر برای پاسخ دادن به پرسش از وجود باید هستنده ی مناسبی را بیابیم که بتوانیم آن را به اعتبار وجودش بررسی کنیم .این هستنده دازاین است .چرا؟ چون نظاره بر ، فهمیدن ، انتخاب کردن ، دسترسی به و خود پرسش از وجود... همه از حالات و اطوار دازاین است . دازاین یعنی " آن جا هستن" " هستی ای که آن جاست.آن هستی که متوجه است که هستن در جای دیگری است، این جا نیست، و " آن جا هستن" است."[14]  پیش روی او و فراتر از اوست .وجودش امکان های اوست .دازاین گشایش به آینده ی خویش است و همواره رو به جلو می رود." دازاین ، بودن خودش را طرح می اندازد.همواره خودش را جایی دیگر ، پیش روی خود تصویر می کند، و می خواهد خود را به "آن جا" پیش براند.دازاین دارای گوهر متعین و قطعی ای نیست ، بل خود را می سازد ،و وجود خودش را برای خودش شفاف می کند"[15] کوه ، ستاره ، اتم ، دریا و انسان   ....وجود دارند .اما فقط دازاین است که از معنای هستی فهمی دارد ومی تواند از معنی هستی پرسش کند دازاین " واقع بودگی است " و واقع بودگی یعنی اینکه " انسان مدام کنش های بعدی اش و شیوه ی هستن خودش را طرح می ریزد،موقعیت های خود را درک می کند ،محدود به حدود زیست شناسانه اش نمی ماند،تاریخی است، کار وتولیدمی کند،زبان آور است و امکانهای تازه می آفریند ، و به امکانهای پیش رویش ، وبه آزادی خود ، می اندیشد."[16] پس واقع بودگی دازاین با واقع بودگی بقیه ی هستندگان تفاوت دارد.دازاین" هستی – در - جهان" است.

دازاین صرفا هستنده ای در میان هستندگان دیگر نیست و از هستندگان دیگر متمایز است چون هستی خودش را به نحوی می فهمد . در حالتی از فهم هستی قرار دارد. و یا درک خاصی از هستی دارد "ویژگی خاص این هستنده آن است که با هستی ِخودش و از طریق هستی خودش این هستی بر او گشوده می گردد.فهم هستی خود مشخصه ی هستی دازاین است"[17] آنچه باعث می شود که این هستنده از هستندگان دیگر متمایز شود این حقیقت است که نه تنها دازاین از هستی بر خوردار است بلکه برای دازاین در همین هستی اش هستی مساله است.  " ما آن هستی ای را که دازاین می تواند به نحوی از انحا با آن نسبت داشته باشد و هماره نیز به نحوی با آن نسبت دارد اگزیستانس می نامیم"[18] چون هستی این هستنده در هیچ مقوله ای قرار نمی گیرد."نگرشی نسبت به خویش داشتن ، فهمیدن خود در ارتباط با امکانات وجودی خویش و ناگزیر بودن به سنجیدن پیوسته این امکانات ، همان مرز وجودی و فصل ممیز موجودی است که با اگزیستانس توصیف می شود "[19] هستندگان دیگر صرفا هستند بی آنکه بر خوردار از اگزیستانس باشند. اگزیستانسیل و اگزیستانسیال هر دو صفت اگزیستانس هستندوقتی ما پرسشی یا امری کلی را مطرح می کنیم مثل " هستی – در – جهان " که به هستی هر دازاینی مربوط می شود پرسشی یا امری اگزیستانسیال مطرح کرده ایم . امر اگزیستانسیال پرسش در باره ی ساختارهای وجودی به طور عام است.به تعبیر مایکل اینود در واژه نامه ی هایدگر " مفهوم اگزیستانسیال اگزیستانس به معنی خودی انسان است تا آن جا که انسان نه به خود ِ منفرد خویش بلکه به هستی و مناسبت با هستی دلمشغول است"[20] اما اگر دازاین پرسشی یا امری شخصی مطرح کند حتی اگر دیگران را درگیر کند پرسشی یا امری اگزیستانسیل مطرح کرده است .امر اگزیستانسیل پرسشی است که هر دازاینی در باره ی شیوه های ممکن بودن خودش مطرح می کند.  "مفهوم اگزیستانسیل ِ اگزیستانس به معنی خود منفرد ِ انسان است تا آن جا که انسان در مقام موجودی جزئی دلمشغول ِ فرد خویش است "[21] مثلا هر کس به نحو خاص خود زندگی می کند. کی یرکگور و یاسپرس آن را مورد مطالعه قرار دادند. " امر اگزیسیتانسیال  در مورد " ساختار هستی شناسانه ی وجود"مطرح می شود ، و امر اگزیستانسیل در مورد دازاین که در مقام یک هستنده به بودن خود می اندیشد."[22] امر اگزیستانسیال پرسش در باره ی ساختار وجودی به طور عام است." طرح هستی شناسانه –اگزیستانسیال با طرح ا ُنتیک –اگزیستانسیل متفاوت است . نخستین به هستی هستنده مربوط می شود، و دومی به مسائل ِ بودن ِ هستنده." [23] قسمت عمده ی کتاب هستی و زمان در باره ی اگزیستانسیال است .در فلسفه هایدگر اگزیستانس و اگزیستانسیل و اگزیستانسیال از احوال وجودی انسان و دازاین است .اما اگزیستاسیل مقدم و اولویت بر اگزیستانسیال دارد ، چون ما در جهان قرار می گیریم و روبروی ما نا چارا افق های گوناگون قرار دارد و ما به تعبیر سارتر ناچار از اختیاریم.اما در این اگزیستانسیل است که ساختار های بنیادین و عام اگزیستانس یعنی اگزیستانیسال بر من مکشوف می گردد.[24]



[۱]-دوره ی آثار افلاطون ، محمد حسن لطفی، جلد 3 ، سوفیست ، ص 1513

[۲]- هستی و زمان ، مارتین هایدگر ، سیاوش جمادی ، ص 57

[۳]- همان ص 59[3]

[۴]- همان ص 60[4]

[۵]- همان ص 63[5]

[6] - همان ص 64

[7]- مارتین هایدگر ، جان مک کواری ، محمد سعید حنایی کاشانی ، ص 37

[8] - هستی و زمان ص 65

[9]- هایدگر و هستی و زمان ، جاناتان ری، اکبر معصوم بیگی، آگه ، 19

[10]- هستی و زمان ص 69

[11] - همان ص 70

 [12]-همان ص71 

[13] - همان ص73

[14] - هایدگر و پرسش بنیادین ، بابک احمدی ص 252

[15] - همان ص 255

[16]- همان ص 151

[17]- هستی و زمان ص 83

[18] - همان ص 83

[19] - بررسی روشنگرانه اندیشه های مارتین هایدگر ، والتر بیمل ، بیژن عبدالکریمی ، ص 48

[20]-به نقل از زمینه و زمانه پدیدار شناسی ، سیاوش جمادی ، ص 352

[21]  - همان ص 352

[22]- هایدگر و پرسش بنیادین ص 242

[23]- همان ص 243

[24]- زمینه و زمانه پدیدار شناسی ص 352-356