عشای ربانی
"
"کار سرنوشت بود که مادرم ، برای اولین بار بعد از چهل و سه سال ، در مراسم عشای ربانی نیمه شب شرکت کند ؛ همین کریسمس گذشته بود و او برای دیدن من به زاگرب آمده بود. دیگر نه پدرم بود تا مانعش شود ، نه ترسی از این داشت که رفتنش " خطا " باشد . انگار برای آنکه کارش را در چشم من توجیه کند گفت " مطمئنم اگه خودش هم امروز زنده بود می ذاشت برم". از صدایش این طور بر می آمد که در بی خدایی من ردَی از خشکی و تعصب پدرم می بیند . تصمیم گرفتم با او بروم..........چیزی که مرا تحت تاثیر قرار داد ، هیبت این آداب مذهبی نبود که برای اولین مرتبه شاهدش بودم، بلکه چیزی بود به کلی متفاوت. مادرم را نگاه کردم و دیدم او هم ، آرام و بریده بریده ، تقریبا برای خودش ، کلمات دعا را زیر لب و بی صدا همراه با صد ها نفری که دور و برش هستند می خواند.بعد از این همه سال ، هنوز همه ی کلمات را به یاد داشت شاید باید همین انتظار را هم می داشتم . البته که باید می داشتم . اما شگفت زده نگاهش می کردم . مجذوب ، و حتی با ته رنگی از حسادت.من چه می توانستم بخوانم ؟ کتابی را به یاد آوردم ، سرود های پارتیزان ، که معلمی در کلاس دوم به من داده بود . لب های مادرم تکان می خورد ، داشت کلمات آن مناجات کلیسایی را بی صدا و از حفظ می خواند، راحت و روان ، لازم نبود فکر کند ، اما من آن لحظه ، فقط می توانستم کلمات جسته گریخته ای از آن سرود های جنگی را به یاد بیارم .چیزی که میان ما فاصله می انداخت ، بیست و سه سال تفاوت سنی ، یک جنگ ، یک انقلاب ، و مذهبی متفاوت بود که به کودکان دعاهای دیگری آموخته بود" (کمونیسم رفت ، ما ماندیم و حتی خندیدیم ، اسلاونکا دراکولیچ ، رویا رضوانی ، نشر گمان ص 230و 233)