" به یاد می آورم : دهه ی 1970. مسکو .صبح زود در کتابخانه ای که در آن زمان نام لنین را بر خود داشت.به محض آن که کتابخانه باز می شد، پیر مرد ریز نقش و نحیفی پدیدار می گشت که با عینک پنسی خود – از همان ها که زمانی در روسیه تزاری به چشم می زدند- همه را به شگفتی می آورد.البته آن زمان دیگر همه ی مراجعان کتابخانه عینک و چهره ی این شخص را می شناختند . او ویچسلاف مولوتوف بود.

روزی فرصتی پیش آمد تا با او آشنا شوم . این اتفاق در روز اجرای نخست نمایش نامه ای در تئاتر یرمولوا رخ داد. پس از نمایش ، برای برداشتن پالتوی خود روانه ی اتاق سرپرست تئاتر شدم و کنار در ، همان پیر مرد عینکی ، یعنی مولوتوف ، را دیدم.

سرپرست تئاتر از من پرسید : " مولوتوف را دیدید؟ پالتویش در اتاق من است . ناچار شدم از پیر مرد بخواهم کمی منتظر بماند. ما امروز مهمان مهمی داریم : دبیر کمیته حزبی ناحیه ی ما. می خواهم اول او پالتویش را بپوشد و برود تا وضعیت ناجوری پیش نیاید."

وضعیت ناجور از آن قرار بود که مولوتوف ، پس از رودررویی با خروشچوف ، از حزب اخراج شده بود .و اینک پیر مردی که سرنوشت اروپای پس از جنگ جهانی دوم را در دستان خود می چرخاند، منتظر بود تا فلان دبیر یک کمیته ی ناحیه ای پالتویش را بپوشد . شهرت این دنیا چنین گذراست."(استالین ، ادوارد رادزینسکی ، آبتین گلکار، نشر ماهی ، ص 283)