مرد سياسي

در آغاز رساله ي سوفيست سقراط از بيگانه مي خواهد كه سوفيست و سياست مدار و فيلسوف را تعريف كند . در رساله ي سوفيست تعريف سوفيست با روش ديالكتيكي ارائه شد و اكنون تئودوروس و ته‌ئه‌تتوس با سقراط جوان مي خواهند در حضور سقراط سياست مدار را تعريف كنند. از آنجايي كه ته ئه تتوس در پرسش و پاسخ خسته شده است سقراط جوان حاضر است تا با مرد بيگانه بحث را دنبال كند .افلاطون در اين رساله بيشتر كوشش كرده است تا چگونگي تقسيم يك مفهوم با روش ديالكتيكي را به نمايش بگذارد و هشدار دهد كه به آساني نمي شود تعريف هر مفهومي را با چند تقسيم دوگانه بدست آورد .نكات ريزي را بيان مي كند كه بعد ها در منطق ارسطويي به صورت منقح بيان شده است .مثل تقسيم يك مفهوم به انواع نه به اجزاء و يا ارائه ي تعريف مثال كه در منطق ارسطويي تحت عنوان تمثيل بيان شده است.

افلاطون نخست مثل رساله ي سوفيست فن بافندگي را به عنوان نمونه بيان مي كند تا بعد به سياست مدار برسد . بسياري از مطالبي كه در باره ي انواع حكومت در جمهوري بيان شد در اينجا نيز دو باره تكرار مي شود افلاطون بردگان و كارگران و كشاورزان و تجار و بازرگانان و صنعتگران و حتي روحانيان را كنار مي گذارد و مدعي است كه فقط عده ي بسيار كمي هستند كه مي توانند سياست مدار باشند." اين عده ي قليل را – خواه فرمانروائي ايشان بر مردم با ميل و اختيار مردم باشد و خواه بر خلاف ميل مردم ، و خواه از روي قانون اساسي مدوني فرمان برانند و خواه بي قانون و خواه تنگدست باشند و خواه توانگر – فقط بدين شرط مردان سياسي به معني راستين خواهيم شمرد كه فرمانروائي ايشان از روي دانش و هنر صورت گيرد... پس فقط جامعه اي را مي توان داراي حكومت درست دانست كه كساني كه در آن حكومت مي كنند داراي شناسائي راستين باشند نه شناسائي خيالي ، و هيچ فرق نمي كند كه آن كسان از روي قانون حكومت كنند يا بي قانون ، و حكومتشان بر مردم با ميل و اختيار مردم باشد يا بر خلاف ميل مردم ، و توانگر باشند يا تنگدست، زيرا هيچ يك از اين عوامل شرط درستي حكومت نيست" [1] سقراط جوان مي گويد قبول اينكه حكومت بي قانون، حكومتي درست است  مشكل است. بيگانه مي گويد قانون نمي تواند در مورد هر فرد حكمي وضع كند كه از هر جهت درست و مطابق عدالت باشد.قانون امري ذاتا بسيط است و نمي تواند خود را با آنچه بسيط و ساده نيست تطبيق دهد .لذا " بهتر است كه قدرت در دست قانون نباشد بلكه به دست فرمانروائي باشد كه از روي دانش حكومت كند ."[2] افلاطون مثال نا خدا را مي زند كه با مهارت خودش چه سر نشينان كشتي با او موافق باشند و چه مخالف و چه نا خدا توانگر باشد چه تهي دست، كشتي را سالم به ساحل مي رساند .و يا مثل يك پزشك ماهر كه بدون توجه به نظرات مريض او را مداوا مي كند .اين بهترين حكومت است و اگر اين نشد حكومت قانون در درجه ي دوم قرار دارد چون كسي كه زمام امور را به دست گرفته است اگر خود فرد اهل دانش و بصيرت نباشد مي تواند قانوني را كه توسط چنين كساني نوشته شده است اجرا كند و از حقيقت تقليد مي كند .لذا هيچ كس حق ندارد كه گامي بر خلاف قوانين نوشته يا آداب و رسوم بر دارد .اين حكومت پادشاهي است .اگر توانگران از چنين حكومتي تقليد كنند حكومت آريستوكراسي است و اگر توانگران بي اعتنا به قوانين فرمان برانند اليگارشي است .اگر همه چيز به راي مردم از هر صنف باشد حكومت دموكراسي است " اما اگر كسي كه به تنهايي حكم مي راند نه قوانين نوشته را محترم بدارد و نه آداب و رسوم را ، بلكه چنان پندارد كه نظر او بهتر و بالاتر از قوانين است ، و انگيزه اش در اين تقليد ناداني و هوي و هوس باشد." [3]حكومت استبدادي است . پس غير از بهترين نوع حكومت شش نوع حكومت ديگر وجود دارد فرد ، دسته و گروه را در نظر بگيريد كه هر يك با قانون يا بي قانون حكومت مي كنند." از اين رو اگر همه ي انواع حكومت با قانون توام باشند ، دموكراسي بدترين آنهاست ، و اگر همه بي قانون باشند ، دموكراسي بهترين آنها . بدين جهت اگر بنا باشد كه همه ي حكومت ها با بي قانوني و لگام گسيختگي همراه باشند زندگي در كشوري كه داراي حكومت دموكراسي است بهتر از كشور هاي ديگر است."[4]

يكي از عقايد اصلي افلاطون اين بود كه همه ي اجزاي فضيلت انساني با يكديگر دوست و سازگارند . اما در اينجا افلاطون ادعايي بر خلاف عقيده ي رايج بيان مي كندو آن اينكه شجاعت و خويشتنداري ضد و دشمن يكديگر هستند ." هميشه مي بينيم كه اين دو نوع ، يعني خويشتنداري و شجاعت ، دو قوه ي متضادند كه در كار ها و اعمال با يكديگر نمي آميزند و كساني هم كه داراي يكي از آن صفات اند نمي توانند با كساني كه داراي صفت ديگرند سازگار باشند ."[5]  كسي كه طبع خويشتنداري دارد اهل صلح وصفا است هم در امور شخصي و خانوادگي و هم در امور كشوري لذا اگر حاكم كشوري باشد جوانانش ترسو و آسايش طلب بار مي آيند .و دولتشان از بين مي رود و افراد آن برده و خدمتكار مي شوند و بر عكس كسي كه شجاع است مملكت دائما در جنگ نگه مي دارد و از طريق ديگر كشور را نابود مي كند." غايت هنر بافندگي سياسي كه وظيفه اش بهم بافتن ارواح شجاع و خويشتن دارست، هنگامي صورت عمل مي پذيرد كه هنر شاهانه آن دو را به وسيله ي دوستي و سازگاري بهم بپيوندد و بدين سان بهترين و گرانبها ترين بافته ها را آماده كند و همه ي افراد جامعه را...زير آن گرد آورد و با توجه به حد اعلاي سعادتي كه ممكن است نصيب جامعه اي شود فرمان بدهدو حكم براند و نگذارد كه به سعادت جامعه نقصي راه يابد ."[6]  



[1] مرد سياسي 293

[2] همان294

[3] همان 301

[4] همان303

[5] همان 307

[6] همان 311