پارمنيدس

افلاطون

محمدحسن لطفي

سقراط از زنون سوال مي كند كه " مقصود چيست  از اينكه مي گوئي اگر هستي كثير باشد بالضروره بايد در آن واحد هم شبيه باشد و هم بي شباهت و چنين چيزي محال است "[1]محال است كه هستي كثير باشد .پارمنيدس مدعي است كه هستي واحد است. مخالفين پارمنيدس آن را مضحك مي دانند وزنون مي گويد هدفم از نوشتن كتاب اين نيست كه ادعا كنم حرف تازه اي آورده‌ام بلكه هدف اين است نشان دهم، عقيده‌ي كساني كه به كثرت معتقدنداگر نيك نگريسته شود بي معني و بي پايه و مضحك تر است . زنون مي گويد اين كتاب را من در جواني نوشتم، و اين نوشته زاده ي انديشه ي مرد كاملي نيست.بعداز سال ها كه دزديده يا گم شده بود ، تازه پيدا شد و من آن را براي دوستان مي خوانم .افلاطون مي خواهد بگويد كه ايراداتي كه پارمنيدس بر ايده مي گيرد زاده ي انديشه ي كاملي نيست و اگر سقراط هم نمي تواند پاسخ گويد به خاطر جواني او است. سقراط مي گويد اگر من بگويم واحد كثير است و خود كثير واحد است و يا خود شبيه، بي شباهت است و يا خود بي شباهت، شبيه است ؛ اين سخنان تعجب آور است اما چه اشكال دارد كه مثلا من از جهتي كثير باشم و از جهتي واحد .سخنان زنون در باره ي محسوسات صادق است اما در باره ي ايده صادق نيست ." اگر كسي ...ايده ها را از چيز هاي محسوس جدا كند و بگويد كه ايده ها به خودي خود و براي خود وجود دارند ، مانند ايده ي شباهت و بي شباهتي ، وحدت و كثرت ...و سپس مبرهن سازد كه خود آن ايده هامي توانند بهم بياميزند و از هم جدا شوند ،زنون گرامي ، من او را شايسته ي ستايش و تمجيد خواهم شمرد ."[2] پارمنيدس مي گويد تو يك بار از چيز هايي سخن گفتي كه خود داراي وجود مستقل هستند و سپس از چيز هايي سخن گفتي كه بهره مند از ايده ها هستند.اشاره ي پارمنيدس به مشكل اصلي فلسفه ي افلاطون است .پارمنيدس مي گويد اگر ما براي هر چيزي به ايده قائل شويم اشكالاتي پيش مي آيد .1- در مورد چيز هاي حقير مثل موي و گل و فضولات ...هم بايد معتقد به ايده شويم .سقراط در جواب مي گويد اين ها نبايد ايده داشته باشند ولي از طرف ديگر به نظر مي رسد وضع آنها هم بايد مثل بقيه باشد .اين انديشه مرا به تشويش مي اندازد ."و وقتي به آنها مي رسم از بيم آن كه در گرداب مهملات بيفتم و غرق شوم زود به آنها پشت مي كنم ." پارمنيدس مي گويد اين به اين خاطر است كه تو هنوز جواني و فلسفه هنوز چنان كه بايد گريبانت را نگرفته است لذا اين چيز ها را حقير مي شماري .2-ايده ها وجود دارند و هر چه ما به حس در مي يابيم به علت بهره داشتن از آن ايده ها نام معيني به خود مي گيرند.مثلا چيزي كه از ايده ي زيبا بهره مند است زيبا مي شود و...پارمنيدس مي پرسد هر چيزي كه از ايده بهره ور است از كل ايده بهره ور است يا از جزئي از آن.اگر از كل بهره ور باشد در اين صورت ايده از خود جدا و مجزا خواهد شد و اگر از جزئي بهره ور است در اين صورت ايده ي واحد قابل تقسيم است و ديگر واحد نخواهد بود ." پس اگر يك چيز نه از تمام ايده بتواند بهره ور باشد و نه از جزئي از ايده ، پس بهره وري از ايده به چه منوال است؟"[3] 3- وقتي عده ي كثيري از چيز ها مثلا حسن ، علي ، ....در نظر مي گيريم و همه آن ها را با هم در نظر مي گيريم چنين مي نمايد كه همه داراي صورت واحدي هستند به نام انسان. وقتي مي گوئيم حسن انسان است و انسان انسان است آيا نبايد يك انسان سومي را در نظر بگيريم و بعد انسان چهارم و...در اين صورت ديگر نمي تواني بگويي كه هر ايده فقط يكي است ، بلكه عده ي بيشمار مي شود.سقراط مي گويد ايده انديشه است و به صورت واحد دردرون ما جاي دارد پارمنيدس مي گويد فكر چيزي است در باره ي چيزي كه هست ، فكري است مربوط به واحدي ،يعني ايده وحدتي است كه فكر مي يابد و مي شناسد  در اين صورت " اگر بگويي كه هر چيز از ايده بهره ور است ، پس بالضروره يا بايد قبول كني كه هر چيز قادر به فكر كردن است و در نتيجه هر چيز فكر مي كند ، و يا آنكه هر چيز فكري در خود دارد بي آنكه قادر به تفكر باشد ."[4]سقراط مي گويد اين چيز بي معني است بلكه بهره مندي چيز ها از ايده اين گونه است كه من مي گويم ."ايده ها نمونه هايي اند كه در عالم هستي وجود دارند ، و چيز هاي ديگر به آنها شبيه اند و تصوير هاي آنها مي باشند ، و وقتي مي گوئيم چيز ها از ايده بهره دارند ، مرادمان اين است كه چيزها اشباح و تصاوير ايده ها هستند ."[5] پار منيدس مي گويد در اين صورت هم اشكال بالا وارد است  " ممكن نيست چيزي شبيه ايده باشد و ايده هم شبيه چيز ديگر ،زيرا در اين صورت هميشه پشت سر ايده ، ايده اي ديگر نمايان خواهد شد ، و اگر اين ايده ي دوم نيز به چيزي شبيه باشد با پشت سر او ايده ي سومي پديدار خواهد گرديد...پشت هر ايده ايده ي ديگر ظاهر خواهد شد ."[6] پس بهره وري چيز ها از ايده از راه شباهت نمي تواند بود .4- اگر ايده ها داراي هستي مستقل باشند قابل شناختن نمي توانند بودچيز هايي كه در دنياي ما هستند فقط با يكديگر ارتباط دارند و ايده هاهم با يكديگر ارتباط دارند آن ايده ها با اين چيز ها تنها اشتراك اسمي دارند انسان محسوس با برده ي محسوس ارتباط دارد و خود بردگي با خود خواجگي ارتباط دارد .نه روابط ما ارتباطي با روابط ايده ها دارد و نه روابط ايده ها ارتباطي با ما دارد وقتي من مي شناسم چيزي را مي شناسم كه در دنياي خودما هست لذا خود شناسايي كه ايده مستقلي است را نمي توانم بشناسم يعني ما هيچ يك از ايده هارا نمي توانيم بشناسيم.اگر كسي داراي دقيقتري شناسايي ها باشد خدا است و از آنجايي كه خدا فقط ايده ي چيز ها را مي شناسد پس نمي تواند دنياي ما را بشناسد .و ما هم نمي توانيم دنياي ايده ها را بشناسيم .اگر بپذيريم كه ايده ها داراي وجودي مستقل هستند ناچار بايد اين نتايج را بپذيريم و از طرف ديگر اگر ايده ها را انكار كنيم امكان تحقيق علمي به كلي از ميان خواهد رفت .اينكه سقراط نمي تواند به اشكالات پارمنيدس جواب دهد به اين خاطر است كه هنوز جوان است و در ديالكتيك ورزيده نيست .منظور اين است كه مخالفين افلاطون مثل مگاراييها و ديگران در فن ديالكتيك ورزيده نيستند.

در بخش دوم رساله ي پارمنيدس كه خود افلاطون آن را " وقت گذراني پر زحمت" ناميده است به نظر مي آيد روش مگاريان را در مورد نظريه ي خود آنها بكار مي گيرد با گفتن اين كه گونه اي بازي است در خيلي از اوقات وارد سفسطه هم مي شود .و گاهي نيز ناشي از نقص تربيت منطقي است ." اشتباه كردن " است " به معني رابطه ، با " هست " به معني وجود ؛ و اشتباه كردن اين هماني نوعي ، با اين هماني عددي ؛ و انعكاس نارواي احكام ؛ اشتباه واقعيت يك مفهوم با واقعيت " همه ي موضوعات و تصوراتي كه تحت آن مفهوم مي توانند قرار گرفت "؛ و اشتباه يك حكم با مقايسه ي مفاهيم."[7]پارمنيدس به سقراط  توصيه مي كند كه " هنگام تحقيق نبايد به فرضيه ي " چيزي هست" و نتايجي كه از آن بدست مي آيد ، قناعت ورزي بلكه بايد فرضيه خلاف آن را نيز ، يعني اين فرضيه را كه" اگرآن چيز نيست" ، پايه ي پژوهش خود قرار دهي تا بتواني در تمرين پيشرفت كني "  اين موضوع را در رساله ي منون نيز بيان كرده بود خلاصه اين كه افلاطون مي خواهد نشان دهد اگر چه ممكن است ايراداتي بر نظريه ي مثل وارد باشد اما نظريات ديگر قطعا ايرادات بيشتري خواهد داشت.       



[1] پارمنيدس 127

[2] همان129

[3] همان 131

[4] همان132

[5] همان132

[6] همان133

[7] متفكران يوناني ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفي ، 1099