فيلبس
فيلبس
افلاطون
محمد حسن لطفي
فيلبس معتقد است كه "خوب" براي همه ي جانداران عبارت از لذت و خوشي است .ولي سقراط مي گويد" خوب" دانائي و تفكر و روشن بيني است." ما پندار درست و داوري خردمندانه را براي هر كسي كه بتواند از آنها بهره بر گيرد بهتر و گرانبهاتر از خوشي و لذت مي دانيم و سودمندترين چيز ها مي شماريم "[1]. لذت يكي است يا كثير؟ همچنين دانايي يكي است يا كثير ؟ لذت يكي است آنچه گوناگون است منشاء لذت است. لذا به نظر مي رسد كه لذت هاي گوناگوني وجود دارد. يكي از خويشتنداري لذت مي برد و ديگري از هوي و هوس. افلاطون دو نمونه در باره ي واحد و كثير نقل مي كند. يكي صدا و اقسام آن و ديگري حرف و اقسام آن.و اين تمرين مقدماتي ديالكتيكي است فرض كنيم كسي دائما و هميشه در بزرگترين لذت باشد اين لذت ارزشمند نيست چون اگر از هر دانايي بي بهره باشيم پس نخواهيم دانست كه شادمان هستيم و چون از نيروي يادآوري بي بهره هستيم نخواهيم ياد آوريم كه شادمان بوده ايم و يا چگونه بر نامه ريزي كنيم كه در آينده شاد باشيم .دانايي و دانش صرف نيز چنين است هيچكس خواهان زندگي اي كه سراسر دانستن و فهم وياد باشد نيست. پس تركيبي از آن دو خوب است .اما چه چيزي علت پيدايش زندگي مختلط است؟ لذت در مرتبه ي چندم قرار دارد؟ از نظر سقراط در مرتبه ي سوم قرار دارد.
هر چيزي كه در جهان است نتيجه ي بهم آميختن چهار نوع است. محدود ، نامحدود ،اندازه و علت .نامحدود با محدود ، محدود مي شود و اندازه به دست مي آيد " نوع سوم به نوع واحدي مي گوئيم كه از آميزش آن دو بدست مي آيد و ماهيتش رسيدن به " هستي " است بر اثر راه يافتن اندازه كه سبب محدوديت مي گردد."[2] اين آميزش بسته به علتي است .و علت دانايي است. لذت نا محدود است و دانايي علتي است كه آن را محدود مي كند و از اين آميزشكه خوشي به اندازه بدست مي آيد و بر هم خوردن اين اندازه رنج است ." در كل جهان هم " نامحدود " بسيار است و هم " محدود " و علاوه بر آنها " علت " ي بس والا در آن است كه سالها و ماهها و فصول را منظم مي سازد و پشت سر هم مي آورد و بدين جهت حق اين است كه به دانائي و خرد بخوانيمش"[3] لذا زمام امور كل جهان بدست خرد است .خلاصه آنكه لذت نامحدود است خرد آن را حد مي زند و محدود مي كند وقتي نامحدود محدود شد هستي يا شدن يا لذت يا تندرستي يا هماهنگي ياموزوني يا خوشي بدست مي آيد . در غير اين صورت رنج است . " وقتي كه در بدن جانداري وضع و حال طبيعي كه در نتيجه ي آميزش " نامحدود" با " محدود" پديد آمده است ، دستخوش اختلال شود ، اين اختلال درد است و فعل و انفعالي كه سبب مي شود وضع و حال طبيعي به صورت نخستين باز گردد لذت است ."[4] و حالتي كه روح در انتظار لذت است اميد و شادماني و حالتي كه روح در انتظار درد است بيم و غمگيني است ." ميل به يك حالت از راه " بياد داشتن " پيدا مي شود و بدين سان روشن گرديد كه ميل و خواهش ، و بطور كلي حكومت بر حيات ، در مورد هر جانداري از مختصات روح است."[5]
لذت هاي آميخت به درد بعضي براي جسم است مثل بيماري خارش و بعضي مخصوص روح است مثل حسد ." هم تن در تنهائي و مستقل از روح ، و هم روح در تنهائي و مستقل از تن ، و هم هر دو با هم ، از آن گونه لذت و درد آميخته بهم ، آكنده اند ."[6] اما لذت هاي ناب " لذات حقيقي ، لذاتي هستند كه موضوعشان رنگها و شكلهاي زيباست، همچنين اند لذات ناشي از بوها و آواز ها ، و اينها چيز هائي هستند كه دوري از آنها سبب درد نمي گردد در حالي كه به دست آوردن آنها آرامي و خرسندي و لذتي ناب و خالي از درد به ما مي بخشد"[7] اندكي لذت ناب بهتر از لذت بزرگتر و بيشتري است كه آميخته است ." ديالكتيك هنري است كه به هر يك از هنر ها و دانشهايي كه پيشتر نام بردم احاطه دارد ، و من بر آنم كه هر كس اندك بهره اي از خرد دارد ، دانشي را كه موضوعش باشنده ي راستين و هستي راستين است ، يعني چيزي كه به اقتضاي طبيعتش همواره همان مي ماند، حقيقي ترين دانشها مي شمارد."[8] و اين دانش برتري دارد بر دانشي كه در باره ي آنچه به وجود مي آيد و نابود مي شود سخن مي گويد ." آيا در روح ما به راستي هنري وجود دارد كه سبب مي شود روح ما شيفته ي حقيقت باشد و براي رسيدن به حقيقت از هيچ كوششي سر باز نزند؟"[9] " چون نمي توانيم " خوب " را به يك صورت مجسم كنيم با سه شكل زيبائي و تناسب و حقيقت نمايان مي سازيم و مي گوئيم حق اين است كه آن سه را مفهومي واحد تلقي كنيم "[10] خرد به اين سه نزديكتر است تا لذت .مقام اول از آن اندازه است مقام دوم در خور اعتدال و زيبايي در مقام سوم خرد و روشن بيني و در مقام چهارم متعلقات روح يعني دانش و هنر و پندار درست و در مقام پنجم لذت قرار دارد .لذت هيچ گاه نمي تواند مقام نخست را بدست آورد " هر چند همه ي گاوان و خران و ديگر جانوران هماواز گردند و خلاف اين سخن را ادعا كنند و سر در پي لذت بگذارند"[11]