قوانين- كتاب پنجم

ما در برابر روح و تن و ثروت خود چه وظيفه اي به عهده داريم .؟كتاب پنجم تك گويي است .آتني يك نفس سخن مي گويد. شايد به همين خاطر بود كه ديگر سقراط ميدان دار نيست چون تك گويي بر خلاف روش سقراط است .

پس از خدايان روح ما قرار دارد و ما بايد آن را محترم شماريم. حرمت روح در اين است كه تقصير را به گردن ديگران نندازيم. بر خلاف قانون و قانونگذار كاري انجام ندهيم. زندگي را به هر قيمت و هر شرط غنيمت نشماريم .روح را موجود آسماني بدانيم و تن را بر آن برتري ندهيم . از راه ظلم و ستم زر و سيم گرد نياوريم ..." محترم داشتن روح به معني راستين ، اين است كه آدمي بكوشد تا خود نيك شود و بد را ، اگر هنوز استعداد بهتر شدن در آن باشد ، تا حد امكان به سوي خوبي رهنمون شود."[1] وظيفه ي ما پس از احترام خدايان و روح، محترم داشتن تن است .ارزش تن نه به زيبايي است و نه به نيرومندي ، و نه به تندرستي ، و نه به بزرگي .بلكه در اين است كه همه ي اين صفات را به مقدار معقول بهره مند باشد .و اين حكم در مورد پول و ثروت نيز صادق است .

هر كس بايد داراي چه صفاتي باشد تا بتواند با رغبت و اشتياق از قوانين پيروي كند؟ .حقيقت دوست و راستگوباشد .كسي كه دروغ مي گويد يا مي داند و دروغ مي گويد در اين صورت بي وفا است و يا نمي داند و دروغ مي گويد در اين صورت بي خرد است و در هر دو حال لايق اعتماد نيست .نه به او ستم شود و نه خود ستم كند .در برابر فساد دلير و سخت گير و در برابر كساني كه استعداد بهتر شدن دارند بسيار فروتن و مهربان باشد. چون هيچ كس خواسته و دانسته بد نمي كند . و اين يكي از نظريات سقراطي است كه افلاطون تا آخر عمر به آن معتقد بوده است .حقيقت را بر خود برتري دهد و در كاري كه نمي داند آن كار را انجام ندهد و به ناداني خود مقر باشد. هر كس بايد از افراط در خنده و گريه بپرهيزد.

عوامل عمده ي طبيعت بشري ، لذت و درد و خواهش هاي نفساني است . افلاطون باز انديشه سقراطي را تكرا مي كند كه انسان بايد دانش اندازه گيري را بداند زندگي با لذت بيشتر و درد كمتر برتري دارد بر زندگي كه درد بيشتر و لذت كمتر دارد. لذا زندگي با خويشتنداري و دانائي و شجاعت و تندرستي بر تري دارد بر زندگي با لگام گسيختگي و ناداني و ترسوئي و بيماري .

مسائلي كه مطرح شد مقدمه ي قوانين بود و حالا بايد به خود قوانين بپردازيم .ما بايد فرق بگذاريم بين كسي كه قانونگذار است و كسي كه مجري قانون است .

هم چنان كه كسي كه مي خواهد گله اي را پرورش دهد ، گله را از گوسفندان نا اصيل و بيمار پاك مي كند .جامعه را هم بايد از راه هاي گوناگون تصفيه كرد .بهترين راهها براي تصفيه ي جامعه " مردي مي تواند در پيش گيرد كه هم قانونگذار است هم حكمران مطلق العنان... بهترين راه تصفيه ي جامعه مانند بهترين راه مداواي تن با درد همراه است .كسي كه گام در اين راه مي نهد بايد عدالت را به شدت هر چه بيشتر اعمال كند و گنهكاران را به كيفر برساند و حتي از كشتن و تبعيد آنان باز نايستد تا كساني را كه به جنايات فجيع آلوده اند و اميدي به بهبودي آنان نيست و منبع بيماري مهلكي براي جامعه اند از جامعه بر كنار سازد ."[2] تهي دستان را به بهانه ي تاسيس شهري نو بنياد از جامعه بيرون كندو اينكه سرمايه داران از طلب هاي خود صرف نظر كنند. مال اندوزي و حرص در جمع آوري مال را كنار بگذارند .افلاطون مي گويد در شهر نو بنيادي كه ما مي خواهيم تاسيس كنيم تعداد بايد 5040 و زمين را به همين تعداد تقسيم كنيم. هر مردي يك قطعه زمين، و زمين و مرد يك جزء واحد را تشكيل دهند .علت اينكه افلاطون اين عدد را انتخاب كرد اين است كه مي توان به 59 گونه تقسيم نمود .مكاني را در چند نقطه براي پرستشگاه ها در نظر بگيرد تا مردم هم قرباني كنند و هم همديگر را بشناسند و داد و ستد كنند .

بهترين سازمان اجتماعي و كاملترين حكومت ها و شايسته ترين قوانين در جامعه اي است كه " نه تنها همه ي اموال ، بلكه زنان و كودكان نيز ميان همه ي مردم مشترك باشند و مالكيت شخصي از هر نوع و به هر كيفيت از بين برده شود ، و حتي همه ي چيز هائي كه به حكم طبيعت خاصيت شخصي و انفرادي دارند ، مانند چشمها و گوشها ودستها ، تا حدي جنبه ي اشتراكي پيدا كنند ، يعني همه با هم ببينند و با هم بشنوند و با هم كار كنند ، و گذشته از اين ، همه ي افراد جامعه از پيش آمدي واحد شادمان شوند و از حادثه اي واحد غمگين گردند."[3] اين ايده و آرمانشهر افلاطون است .هر حكومتي بايد از اين ايده بهره مند گردد. دومين نوع حكومت اين است كه زمين كه همانطور كه گفته شد بين مرد ها تقسيم شود. بعد از مرگ سرپرست خانواده زمين بين فرزندان تقسيم نشود بلكه به پسر بزرگ برسد و مسئوليت بقيه فرزندان به عهده ي او باشد تعداد جمعيت از يك حد معين نه بيشتر باشد و نه كمتر. اگر كسي فرزند بيشتري داشت دولت بايد بعضي از فرزندان او را به خانواده ديگري كه فرزند كمتر دارد بدهد. هيچ كس حق ندارد كه بدون اجازه وارد شهر و يا خارج شود . و در جامعه دو جور بايد پول باشد يكي پول داخلي و ديگري پولي عمومي كه در جوامع ديگر داراي ارزش باشد . هيچ كس نبايد زياد توانگر باشد چون كسي كه زياد توانگر است ممكن نيست خوب باشد و كسي كه خوب نيست نمي تواند نيكبخت باشد .نيكبخت كسي است كه اول به روح، بعد به جسم و بعد به ثروت اهميت دهد .بر اساس مقدار ثروت جامعه را مي توان به چهار طبقه تقسيم كرد حد اقل ثروت بايد همان زميني باشد كه دولت به او داده است وقانون معين كند كه اگر ثروت كسي از پنچ برابر ارزش زمين بيشتر شد مازاد را بايد به دولت بر گرداند .شهر بايد در وسط دشت باشد و محصور شود. به دوازده بخش تقسيم شود و هر بخش به نام خدائي خوانده شود. زمين و خانه بايد به قيد قرعه تقسيم شود و همه ي خانه ها و زمين ها از ارزش برابر بر خوردار باشد .

افلاطون خود مي داند چنين شهر آرماني قابل تحقق نيست اما مي گويد ما براي ساختن هر چيزي بايد ايده آل آن را در نظر بگيريم و اگر در بعضي از موارد به مشكل بر خورديم بايد ببينيم بهترين راه براي نزديك شدن به آن ايده كدام است و همان را انتخاب كنيم .

 در آموزش و پرورش جوانان هيچ درسي به اندازه ي رياضيات حائز اهميت نيست .



[1] قوانين ، افلاطون ، محمد حسن لطفي ، 728

[2] همان 735

[3] همان739