قوانين -كتاب دهم تا دوازدهم

در كتاب دهم در باره ي اهانت و دشنام بخصوص دشنام به مقدسات سخن ميگويد . البته لازم است كه قبل از آن ثابت كنند كه مقدساتي وجود دارد .چون آنچه را كه شاعران و سخنوران و پيشگويان در باره ي خدايان گفته اند آنان را موجوداتي نشان داده اند كه تحت تاثيرات انساني قرار مي گيرند و حتي مرتكب ظلم و جنايت هم مي شوند .پس لازم است نخست ثابت شود كه خدا يا خداياني وجود دارند و چنان كامل هستند كه هيچ كس نمي تواند با دعا و هديه آنان را با خود همراه سازد. و اينكه خوبي و عدالت در نزد آنان گرامي تر از آني است كه در نزد آدميان است .و ستارگان و ماه و خورشيد چيزي جز خاك و سنگ نيستند .افلاطون مي گويد هيچ يك از كساني كه در جواني منكر خدا بودند تا زمان پيري بر همين نظر نمانده اند .نظر ديگر در آن زمان اين است كه خدايان هستند ولي كاري به كار آدميان ندارند .و يا اينكه خدايان ناظر كار هاي آدميان هستند و با دعا قرباني مي توان دل آنها را بدست آورد ." بعضي كسان ادعا مي كنند كه همه ي چيز هائي كه در گذشته بوده اند يا اكنون هستند يا در آينده خواهند بود ، پاره اي ناشي از طبيعت اند ، پاره اي زاده ي اتفاق و پاره اي ديگر اثر فن و هنر ." [1] عناصر در فضاي نا متناهي در حركت بودند و بعد عناصر در هم آميختند و جهان ما را به وجود آوردند لذا " خدايان هستي طبيعي ندارند بلكه تصاويري خيالي و زادگان هنر و قانون اند . به همين علت هر قومي در پرستش آنها شيوه اي ديگر دارد بسته به اينكه افراد قوم در هنگام وضع قوانين چه توافقي در اين باره با يكديگر كرده باشند ."[2] خوبي و زيبايي طبيعي غير از آن است كه در قوانين وجود دارد و عدالت زاده ي ذهن آدميان است .آيا ما قبل از وضع قوانين نبايد به اين سوالات پاسخ بدهيم .افلاطون معتقد است كه روح مقدم بر عناصر و جسم است و علت حركت و شدن است و مقدم بر جسم است نه مؤخر از آن. لذا طبيعت عناصر چهارگانه نيست بلكه روح طبيعت حقيقي است و خرد و تصور  و انديشه و هنر و قانون با روح خويشي دارند نه با جسم .و در تعريف روح مي گويد : "چيزي كه خود خود را به حركت مي آورد"[3] پس روح آغاز هر حركتي است و پيش از جسم بوده است .بنابر اين اخلاق و خرد و اراده و تصور درست و انديشه و ياد آوري و همه ي چيز هاي از اين قبيل كهنتر از جسم اند ومنشا خوبي وبدي و زشتي و زيبايي... روح است .افلاطون حد اقل به دو روح قائل است يكي روحي كه منشا خوبي است و ديگري روحي كه منشا بدي است .به نظر مي رسد كه تحت تاثير انديشه هاي ايراني است .اگر گردش جهان بر اساس نظم باشد روح خوب بر او حاكم است و اگر بي نظمي بر جهان حاكم باشد روح بد حاكم است .چون جهان داراي نظم است پس بر جهان روحي دانا و كامل حاكم است .بر جهان قوانين كلي حاكم است و از آنجايي كه ما خود جزئي از جهان هستيم هر كار درستي كه مي كنيم در خدمت كل مي باشد و سعادت كل سعادت ما نيز هست.در حوزه اجتماع نيز سعادت جامعه سعادت فرد است .

كتاب يازدهم قوانيني در باره ي قرار داد هائي است كه ميان مردمان بسته مي شود و قوانيني در باره ي گنج ، خريد وفروش ، برده داري ، كالا هاي تقلبي، معاملات شهروندان ، استاد كاران ، يتيمان و تكاليفي كه سرپرستان بعهده دارند .وصيت و ارث ، سر پيچي از قانون ، مسموم ساختن ديگران و ديوانگان مطرح شده است .

در كتاب دوازدهم در بار ه ي سفير ، خدمت سر بازي ، اقامه ي دعاوي خصوصي ، سفر به كشور هاي بيگانه ، فروش مال غير ، ضمانت ، اجراي احكام ، تدفين مردگان و ... در اواخر كتاب دوازدهم افلاطون در يكي از نظريات اساسي خود تجديد نظر مي كند .قبلا معتقد بودكه فضيلت واحد است ولي در اينجا مي گويد شجاعت غير از بقيه ي فضايل است .

براي هستي خدايان دو دليل ذكر مي كند يكي اينكه " روح نخستين چيزي است كه پيدا شده و اصيل تر و خدائي تر از هر چيز ديگري است ، و حركت آن ، همينكه آغاز شد ، هستي اي بوجود آورد كه پيوسته در جنبش و جريان است . دليل دوم را از گردش منظم ستارگان و ديگر اجرام آسماني بدست آورديم كه روحي متفكر و توانا همه ي آنها را تحت نظم و ساماني زيبا در آورده است "[4]     

 



[1] قوانين كتاب دهم 888

[2] همان 890

[3] همان 896

[4] قوانين – كتاب دوازدهم967