مقولات

بعضي موجودات ( جواهر كلي ) محمول واقع مي شوند ولي در موضوع وجود ندارند مثل انسان كه بر احمد حمل مي شود ولي حال در احمد نيست .

بعضي ديگر(اعراض جزوي ) حال در موضوع هستند اما مقول بر هيچ موضوعي واقع نمي شوند اعراض جزوي مثل خط در جسم حاضر است اما مقول نيست يعني نمي شود گفت جسم خط است .چون هر محمولي ضرورتا بايد كلي باشد .

بعضي ديگر(اعراض كلي) هم محمول واقع مي شوند و هم در موضوع وجود دارند مثل سياهي وسفيدي

بعضي ديگر (جوهر جزوي) كه نه محمول واقع مي شوند و نه در موضوع وجود دارند.مثل اين انسان  يا اين اسب

پس جوهر كلي و عرض كلي محمول واقع مي شوند . وقتي حيوان بر انسان قابل حمل باشد بر انسان جزئي هم قابل حمل است ولي اگر اجناس مختلف باشد فصل آنها با هم فرق دارد . و اگر يك جنسي تحت جنس ديگر باشد فصل يكي فصل ديگري هم هست .چون اجناس عالي تر محمول اجناس پائين تر هستند .

1-  جوهر : "جوهر به معني اساسي و اولي واصلي كلمه عبارت از آن است كه نه به موضوعي اسناد داده مي شود و نه در موضوعي است . مانند " انسان جزئي " يا " اسب جزئي "[i] اما جواهر ثاني انواعي هستند كه جوهر هاي نخستين مندرج در آنهايند .و انواع تحت اجناس اند. به اين انواع و اجناس جوهر ثاني گفته مي شود .وقتي چيزي بر موضوعي حمل مي شود مانند انسان بر فلان  انسان جزئي ، هم آن اسم بر آن انسان جزئي قابل حمل است هم تعريف انسان .مانند حسن انسان است و حسن حيوان ناطق است .اما در اعراض(سفيدي) اغلب موارد اين گونه نيست. يعني اسم قابل حمل است البته به نحو اشتقاقي. فلان جسم سفيد است ولي تعريف سفيدي به هيچ عنوان بر جسم قابل حمل نيست.

 اصل جواهر اولي هستند بقيه همه بر آنها قابل حمل و يا حال در آنها هستند  " بنابر اين اگر جواهر اولي وجود نداشته باشند هيچ چيز ديگر وجود نتواند داشت ." [ii] و اين در برابر مثل افلاطوني است .در بين جواهر ثانيه ، نوع بيش از جنس جوهر است .البته منظور اين نيست كه جوهر مشكِّك است .جوهر قابل زيادت و نقصان نيست .مقصود اين است كه جوهر بر نوع اولي و احقّ است نسبت به جنس ." با ذكر نوع معرفتي دقيق تر و خاصتر از آن عرضه مي كنيم تا با ذكر جنس. "[iii] از" حسن انسان است" معرفتي صريحتر حاصل مي شود تا اينكه" حسن حيوان است" و ديگر اينكه اجناس بر انواع قابل حملند اما انواع بر اجناس قابل حمل نييستند. اما در انواع سافل، هيچ" جوهر اولي" جوهر تر از "جوهر اولي" ي ديگر نيست. هيچ"انسان جزئي" جوهر تر از" انسان جزئي" ديگر نيست و از "گاو جزئي"  هم جوهر تر نيست .  چون فقط " انواع و اجناس اند كه معبِّر و معرِّف جواهر نخستينند"[iv] هيچ يك از مقولات ديگر شايسته اين نيستند كه جوهر ناميده شوند .مثلا وقتي گفته مي شود كه فلان" انسان جزئي" انسان است يا حيوان است بهتر فهميده مي شود تا اينكه گفته شود سفيد است .جواهر اولي حامل بقيه ي مقولاتند ، به معني اخصّ كلمه جوهر ناميده مي شوند .لذا نه در موضوع است و نه محمول واقع مي شوند.

صفت جوهر :

1- صفت مشترك همه ي جواهر اين است كه هيچ يك در موضوع نيستند .

اينكه جوهر اول در موضوع نيست و محمول هيچ موضوعي هم نيست ، روشن است جواهر ثاني هم در موضوع نيستند يعني وقتي گفته مي شود حسن انسان است يا حيوان است انسانيت و حيوانيت(يا انسان كلي و حيوان كلي) در يك فرد معين يعني حسن حاضر نيست.

2- حمل جوهر بر موضوعات خود به نحو تواطي است .اگر چه كه اين وصف در فصل هم وجود دارد

3-"چنين مي نمايدكه  هرگونه جوهر يك " اين چيز در اينجا "را نشانگري مي كند"[v] يا بر يك موجود معين دلالت دارد ،موجودي مشخص است و فردي است كه واحد بالعدد است . اما جواهر ثاني بر موجود مشخصي دلالت ندارند چون بر موجودات بسيار كثير قابل حمل هستند. در اينجا نيز ارسطو بر نفي مثل افلاطوني تاكيد دارد .

4- جوهر ضد ندارد .هيچ چيزي ضد "فلان انسان" يا" فلان حيوان" نيست

5- جوهر قابل زيادت ونقصان نيست . هيچ فرد انساني انسان تر از فرد ديگر نيست .و يا در زمان حاضر انسان تر از زمان گذشته نيست.

6- جوهر قابل پذيرش اضداد است. اين وصف را در باره ي راي و قضيه مي پذيرند اما ارسطو مي گويد پذيرش تغير در خود آنان نيست بلكه تغير عارض امر ديگري شده است حسن نشسته است اگر صادق باشد وقتي كاذب مي شد كه تغيري در حسن حاصل شود نه در خود قضيه در صورتي كه در جوهر خود جوهر تغير مي پذيرد.

2- كم(چند)

كم بر دو قسم است كم منفصل و كم متصل . كم متصل بر دو قسم است قارالذات كه يا خط يا سطح و يا جسم تعليمي است و غير قارالذات كه زمان است و مكان. كم منفصل عدد است و گفتار .

خواص كم :

1-   كميت را ضدي نيست خواه كميات معين باشد مانند دو متر و يا كميات نامعين باشد مانند كوچك و بسيار .ارسطو مي گويد اساسا كوچك و بزرگ و يا اندك و زياد از مقوله ي اضافه هستند .يعني در رابطه با شيء ديگر است كه چيزي كوچك يا بزرگ لحاظ مي شود .دليل دوم اين است كه وقتي چيزي را  نتوان في نفسه تصور كرد چگونه ممكن است ضدي داشته باشد .و ديگر اينكه اگر كوچك و بزرگ ضد هم باشند لازم مي آيد يك چيز در آن واحد هم كوچك باشد و هم بزرگ. يعني پذيراي اضداد با هم باشد در صورتي كه جمع اضداد ممكن نيست .

2-      كم قابل زيادت و نقصان نيست. دو متر كمتر يا بيشتر از دو متر ديگر نيست.

3-      كم مساوي يا نامساوي است تساوي يا عدم تساوي خاصترين وصف كم است .

3- اضافه

" اشيائي مضاف ناميده مي شوند كه ماهيت آنها مبتني بر تعلق به اشياء ديگر باشد يا به نحوي ديگر به شيء ديگر مرتبط باشند ." [vi]يعني يا به صورت مضاف و مضاف اليه باشد مانند كتاب حسن و يا با حر ف اضافه مانند بزرگتر از.

1-      امور مضاف ممكن است داراي ضد باشند مانند فضيلت در برابر رذيلت و يا نباشند مانند دو برابر و سه برابر

2-      امور مضاف ممكن است قابل زيادت و نقصان باشند .مانند شبيه و غير شبيه و يا نباشد مانند دو برابر

3-      در برابر هر امر متضايفي ، چيزي كه متضايف با آن باشد وجود دارد.

4-      بين امور متضايف معيت بالطبع وجود دارد

4- كيف

" من آن چيزي را كيف مي نامم كه به وسيله ي آن مي توان گفت فلان چيز بدين گونه يا بدين وصف است ."[vii]

انواع كيف :

1-   كيفيات نفساني كه آن را حال وملكه خوانند .تفاوت حال وملكه در اين است كه ملكه دوام وثبات بيشتر داردو حال به سهولت تاثير مي پذيرد و تغيير مي يابد.

2-      كيفيات استعدادي مانند بنيه ي قوي داشتن (مصحاح ) و عليل المزاج بودن (ممراض )

3-      كيفيات محسوس يعني به يكي از حواس ادراك مي شود

4-      كيفيات مختص به(عارض بر ) كميات مانند انحناء و استقامت براي خط.

خواص كيف :

1-      كيف ممكن است داراي ضد باشد. مانند عدل ضد ظلم و يا داراي ضد نباشد مانند سرخي و زردي .

2-       كيفيات قابل زيادت و نقصان هستند مانند سفيد و سفيد تر و يا قابل زيادت و نقصان نيستند مانند شكل سه ضلعي و چهار ضلعي .

3-      " خاصيت اصلي كيف اين است كه به واسطه ي آن ما دو چيز را مشابه يا غير مشابه مي دانيم ."[viii]

مقولات ديگر را ارسطو با مثال رد مي شود5- فعل مانند گرم كردن 6- انفعال مانند گرم شدن7- اين مانند در لوكيون بودن 8- متي مانند ديروز9- ملك (داشتن ) مانند كفش بپا داشتن10-  وضع مانند خوابيده 

 



[i] ايساغوجي تاليف فرفوريوس و مقولات تصنيف ارسطو ، دكتر محمد خوانساري ، ص 155-6

[ii] همان ص 158

[iii] همان ص 158

[iv] همان 159

[v] منطق ارسطو (ارگانون) ، دكتر مير شمس الدين اديب سلطاني ، مقولات ص 14

[vi] ايساغوجي 173

[vii] همان 184

[viii] همان 194