ارسطو

ارسطو(آريستو تلس)

دانته در كمدي الاهي مي نويسد

"و هنگامي كه ديدگان را بر آسمان بلند كردم

خداوندگار دانايان را ديدم

در ميان حلقه خانواده اي فلسفي نشسته

همگان چشم بر او دوخته ، همگان به تكريم وي كمر بسته." [1]

ارسطو در سال 4-385 در شهر يوناني زبان استاگيرا در منطقه تراكيه واقع در شبه جزيره خالكيديكس در 300 كيلومتري شمال آتن به دنيا آمد. پدرش نيكوماخوس پزشك دربار پادشاه مقدونيه ،آمينتاس دوم ،جد اسكندر ، بود. و مادرش فايستيس نام داشت. در خرد سالي ارسطو پدر و مادرش را از دست داد "پدر ارسطو در حدود 367 ق.م.و مادرش نيز در جواني ارسطو در گذشت و پركسنس شوهر خواهر ارسطو ،سرپرستي وي را بر عهده گرفت. وي از خواهر ارسطو پسري داشت به نام نيكانور كه ارسطو در وصيت نامه اش چند بار از وي نام مي برد."[2] پدر ارسطو عضو صنف آسكله پياد ، خداي پزشكي دين يوناني، بود و پزشكان اين صنف به بچه هاي خود كالبد شكافي ياد مي دادند . اما بعيد است  كه ارسطو از اين آموزش بهره مند شده باشد، و شايد به همين خاطر بعدها ارسطو به زيست شناسي و علوم تجربي روي آورد.

معمولا پس از ايام دوره كودكي و نو جواني، زندگي ارسطو را به سه دوره تقسيم مي كنند:

دوره اول از سال 367 تا 347 ق.م.

ارسطو در بهار سال 367 ق. م .در سن 17 سالگي به همراهي شوهر خواهر خود كه از دوستان افلاطون بود به آتن آمد. افلاطون در آن زمان در سيراكوس در جزيره سيسيل بود و در غياب او ائودوكسس جانشين افلاطون ،آكادميا را اداره مي كرد .افلاطون در سال 5-364 از اين سفر به آتن بر گشت و ارسطو در حدود 3 سال پس از ورود به آتن با افلاطون ديدار كرده است. در اين مدت ارسطو به مدرسه ايسوكراتس نيز مي رفته است كه آموزش اصلي آن سخنوري سياسي بود . ايسوكراتس رقيب افلاطون و با افلاطون و پيروان او به شدت مخالف بود . لذا ارسطو با گسستن از ايسوكراتس و پيوستن به آكادميا معارضه شديدي را با ايسوكراتس و مدرسه او آغاز كرده بود.بعد ها ارسطو در آكادميا بلاغت درس مي داد و گرولس يا "در باره سخنوري " نمونه آن است. اگر چه كه اين كتاب از بين رفته است. اين مدرسه در سرنوشت سياسي ارسطو نيز تاثير داشته است.افلاطون در زمان ورود ارسطو به آتن 61سال داشت و اكثر آثار خود را نوشته بود و خود را از نفوذ سقراط خلاص كرده و نظريه مثل را مطرح كرده بود. و در فكر نوشتن قوانين بود ."وي زماني وارد آكادمي شد كه ديالكتيك متاخر افلاطون توسعه يافته بود و گرايش ديني  در ذهن آن فيلسوف بزرگ زمينه حاصل كرده بود."[3] در همين دوره افلاطون شروع به نوشتن قوانين كرد اثري كه در آن اگر چه با شرط و شروط به تائيد و پذيرش دموكراسي و حاكميت قانون نزديكتر شد .دورهاي كه افلاطون به واقعيت بيشتر توجه داشت تا به تخيل وشعر ،آن چنان كه در جمهوري نمايان است. ارسطو در فراهم كردن مآخذ براي نوشتن كتاب قوانين به افلاطون كمك مي كرده است." افلاطون عظمت اين شاگرد جديد عجيب را كه از نواحي شمالي و به ادعاي يونانيان از اقوام وحشي (بربر)بود دريافته بود و او را "عقل مجسم" آكادمي مي ناميد "[4] افلاطون وقتي ارسطو در سر كلاس حاضر نبود مي گفت " صبر كنيد تا همه بياييند "يا "درس را شروع نكنيم تا عقل اينجا باشد"." افلاطون اين  شاگرد خود را سخت مي ستود و او را "بسيار خوان" و " انديشه ناب " مي ناميد."[5] ارسطو تحت نفوذ افلاطون بود . حتي در نظرياتي كه با استاد خود مخالف است ."اهميت تاثير فلسفي افلاطون در همه آثار ارسطو هويدا است حتي وقتي كه او از استاد انتقاد مي كند – يعني بيشتر اوقات به شهادت نوشته هاي موجود – به نبوغ افلاطون احترام عميق مي گذارد ."[6] به نظر مي رسد كه افلاطون شاگردانش را در آكادميا آزاد مي گذاشت كه مخالفت خود را اعلام كنند ،و موضوع را به بحث و نقد مي گذاشت " افلاطون ظاهرا شاگردانش را تشويق نمي كرده است كه مريد اوشوند . سه تن از برجسته ترين شاگردان او اسپوزيپوس،كسنوكراتس و ارسطو – به طور سفت و سخت هم با يكديگر و هم با افلاطون اختلاف نظر داشتند . "[7] بنا بر اين ارسطو مي توانست در بسياري از مسائل مخالف استاد خود باشد ولي نه به اين حد كه نتواند در آكادميا بماند " مدتها پيش از مرگ افلاطون ،ارسطو در جهان بيني فلسفي خود به مرحله‌اي رسيده بود كه در بسياري از موارد با اصول نظريات و عقايد سازگاري نداشت و بدين سان ،اندك اندك ميان شاگرد و استاد گونه اي بيگانگي نظري و اعتقادي پديد آمده بود. با اين وجود ،ارسطو به علت احترام و دلبستگي بسياري كه به افلاطون داشت، گسستن از مكتب وي را شايسته نميديد و ان را به تاخير مي انداخت"[8]

دوره دوم از سال 347 تا 335 ق.م.

پس از مرگ افلاطون، اسپوزيپوس جانشين افلاطون در آكادميا شد . حال يا ارسطو او را لايق چنين مقامي نمي دانست و خود را از نظر علمي بر تر از او مي دانست ، يا اينكه مي خواست با انديشه هاي نو در شهر هاي ديگر يونان آشنا شود ... همراه كسنوكراتس آتن را به مقصد آسوس ترك كرد . البته قبلا دو تن از شاگردان ديگر افلاطون يعني اراستوس و كوريسيكوس به اين شهر آمده بودند و با هرمياس شهريار اتارنه ئوس پيوند دوستي استوار كرده بودند . ارسطو در حدود سه سال در آسوس ماند و در آنجا درس مي گفت و تحقيق مي كرد بخصوص در زيست شناسي . هرمياس خواهر زاده و دختر خوانده خود "پيتياس" را به زني به ارسطو داد ." همسري با دختر بنده اي رها شده يكي از عللي بود كه بعدها  در آتن ارسطو را از حقوق مدني محروم كرد ." [9] ارسطو پس از سه سال اقامت در آسوس رهسپار جزيره لسبس شد و در آنجا دو سال به پژوهش در تاريخ طبيعي بويژه زندگي آبزيان پرداخت . در لسبوس با تئوفراستوس آشنايي يافت كه بعد ها بزرگترين شاگرد ارسطو شد . در سال 342 فيليپ پادشاه مقدونيه ارسطو را براي آموزش فرزند خود اسكندر به "پلا" مقر دربار مقدونيان فرا خواند . ارسطو حدود شش يا هفت سال در دربار مقدونيان ماند و به اسكندر درس داد. اينكه اسكندر چه مقدار زمان و چه درس هائي پيش ارسطو خوانده است مشخص نيست . ارسطو در سال 335 مقدونيه را ترك كرد و مدتي به زادگاه خود استاگيرا رفت كه اسكندر به پاس احترام استاد خود آن را نو سازي كرده بود . ولي " پس از مدتي ارتباط ميان فيلسوف و شاگرد به سستي گراييد . ارسطو ، هر چند تا اندازه اي سياست مقدونيان را تائيد مي كرد ، تمايل اسكندر را به تلقي يونانيان و " بيگانگان" به عنوان اينكه در وضع و موقعيت مساوي اند نمي پسنديد ،به علاوه، در سال 327 كاليستنس ، خواهر زاده ارسطو، كه بنا بر توصيه ارسطو به خدمت اسكندر در آمده بود ،مورد سوء ظن شركت در توطئه اي قرار گرفت و اعدام شد. " [10]

دوره سوم از سال 335 تا 322 ق.م.

ارسطودر سال 335 به آتن بازگشت و "لوكيون " را در آتن بنا نهاد. مدرسه به نام پريپاتوس(مشائي)معروف بود " در حقيقت دانشگاه يا مدرسهاي علمي بود،مجهز به كتابخانه و معلم ،كه در آن دروس به طور منظم تدريس مي شد." [11]" ارسطو در آتن از بيگانگان مقيم بود ،بنابر اين ، نمي توانست مالك ملكي در آن شهر باشد. پس بيرون شهر چند ساختمان اجاره كرد و در اينجا كه لوكيون نام گرفت ،مدرسه اي از خود بنياد نهاد."[12]آنتي پاتر جانشين اسكندر از او حمايت مي كرد . ارسطو در اين دوره گاهي سخنراني يا درسهايي براي عموم مي گذاشت و بيشتر در مدرسه براي يك عده كمتري درس ميداد . تئوفراستوس و ائودموس از مشهور ترين اينها بودند. محاورات عمومي و درسگفتارهاي عمومي او از بين رفت و يادداشت هائي كه براي كلاس درس تنظيم مي كرد باقي ماند . در همين دوره است كه همسر او پوتياس در گذشت و او با زني برده به نام "هرپولس " بسر مي برد و از او صاحب فرزندي شد به نام نيكوماخوس كه كتاب اخلاق نيكوماخوس را به اسم او نوشته است . در آكادمي افلاطون بيشتر به رياضيات وفلسفه نظري وسياست توجه مي شده و در لوكيون ارسطو به فلسفه نظري ،سياست و علوم تجربي از قبيل زيست شناسي ،گياه شناسي و جانور شناسي  توجه مي شده است. تا زماني كه اسكندر زنده بود ارسطو مشكلي نداشت و از حمايت مادي و معنوي او بر خور دار بود اما وقتي كه اسكندر در بابل درگذشت و آنتي پاتر به بالين او فرا خوانده شد مليون آتن دست به كار شدند."از يك سو ارومدون كاهن پرستشگاه دمتردرالوسيس،به نمايندگي از بنيادگرايان ديني و از سوي ديگر دموفيلس شاگرد شاگرد ايسوكراتس ،به نمايندگي از مدرسه سخنوري ايسوكراتس ،كه عداوت بر ارسطو را از بنيانگذار مدرسه به ارث برده بود،دست بهم داد ند و بر فيلسوف به اتهام بيديني ،كه تهمت رايج ان عصر بود ،اقامه دعوي كردند."[13] و اتهام ديگر اين بود كه ارسطو هرمياس را ستوده بود و مجسمه اي از او را به پرستشگاه دلفي فرستاد و شعري براي او گفته بود. از نظر يونانيان هرمياس جبار ،قبلا برده و در ضمن خصي بود . ارسطو از آتن گريخت و به ملك مادري خود در جزيره خالكيس پناه برد و مي گفت " مبادا آتنيان بر ضد فلسفه براي بار دوم مرتكب گناه شوند."ارسطو در سال 322 يك سال پس از مرگ اسكندر در اثر بيماري در گذشت.  

 

 



[1] - دوزخ 134 – 140/4 -ارسطو ، مارتا نوسبام ،عزت الله فولادوند ص15

[2] - متافزيك ،ارسطو ،شرف الدين خراساني- شرف مقدمه ص 22.

[3] - تاريخ فلسفه ، جلد 1 ،كاپلستون،ص 307

[4] - تاريخ فلسفه ،ويل دورانت،ص50)

[5] - در كون و فساد ،ارسطو ، اسماعيل سعادت ،ص1

[6] - ارسطو، مارتا نوسبام، فولادوند ص 20-19

[7] - تفكر در عهد باستان ،ترنس اروين ،محمد سعيد حنايي كاشاني ص167

[8]  - متافيزيك ،ارسطو ، شرف، مقدمه ص 24

[9] - بنياد هاي فلسفه سياسي در غرب ،حميد عنايت،ص79

[10]  - تاريخ فلسفه ، كاپلستون ، ص 309

[11] - تاريخ فلسفه ،كاپلستون ،ص 309

[12] - ارسطو ، مارتا نوسبام، ص 22

[13] - متفكران يونان، جلد 3 ،ص 1244

قوانين

قوانين -كتاب دهم تا دوازدهم

در كتاب دهم در باره ي اهانت و دشنام بخصوص دشنام به مقدسات سخن ميگويد . البته لازم است كه قبل از آن ثابت كنند كه مقدساتي وجود دارد .چون آنچه را كه شاعران و سخنوران و پيشگويان در باره ي خدايان گفته اند آنان را موجوداتي نشان داده اند كه تحت تاثيرات انساني قرار مي گيرند و حتي مرتكب ظلم و جنايت هم مي شوند .پس لازم است نخست ثابت شود كه خدا يا خداياني وجود دارند و چنان كامل هستند كه هيچ كس نمي تواند با دعا و هديه آنان را با خود همراه سازد. و اينكه خوبي و عدالت در نزد آنان گرامي تر از آني است كه در نزد آدميان است .و ستارگان و ماه و خورشيد چيزي جز خاك و سنگ نيستند .افلاطون مي گويد هيچ يك از كساني كه در جواني منكر خدا بودند تا زمان پيري بر همين نظر نمانده اند .نظر ديگر در آن زمان اين است كه خدايان هستند ولي كاري به كار آدميان ندارند .و يا اينكه خدايان ناظر كار هاي آدميان هستند و با دعا قرباني مي توان دل آنها را بدست آورد ." بعضي كسان ادعا مي كنند كه همه ي چيز هائي كه در گذشته بوده اند يا اكنون هستند يا در آينده خواهند بود ، پاره اي ناشي از طبيعت اند ، پاره اي زاده ي اتفاق و پاره اي ديگر اثر فن و هنر ." [1] عناصر در فضاي نا متناهي در حركت بودند و بعد عناصر در هم آميختند و جهان ما را به وجود آوردند لذا " خدايان هستي طبيعي ندارند بلكه تصاويري خيالي و زادگان هنر و قانون اند . به همين علت هر قومي در پرستش آنها شيوه اي ديگر دارد بسته به اينكه افراد قوم در هنگام وضع قوانين چه توافقي در اين باره با يكديگر كرده باشند ."[2] خوبي و زيبايي طبيعي غير از آن است كه در قوانين وجود دارد و عدالت زاده ي ذهن آدميان است .آيا ما قبل از وضع قوانين نبايد به اين سوالات پاسخ بدهيم .افلاطون معتقد است كه روح مقدم بر عناصر و جسم است و علت حركت و شدن است و مقدم بر جسم است نه مؤخر از آن. لذا طبيعت عناصر چهارگانه نيست بلكه روح طبيعت حقيقي است و خرد و تصور  و انديشه و هنر و قانون با روح خويشي دارند نه با جسم .و در تعريف روح مي گويد : "چيزي كه خود خود را به حركت مي آورد"[3] پس روح آغاز هر حركتي است و پيش از جسم بوده است .بنابر اين اخلاق و خرد و اراده و تصور درست و انديشه و ياد آوري و همه ي چيز هاي از اين قبيل كهنتر از جسم اند ومنشا خوبي وبدي و زشتي و زيبايي... روح است .افلاطون حد اقل به دو روح قائل است يكي روحي كه منشا خوبي است و ديگري روحي كه منشا بدي است .به نظر مي رسد كه تحت تاثير انديشه هاي ايراني است .اگر گردش جهان بر اساس نظم باشد روح خوب بر او حاكم است و اگر بي نظمي بر جهان حاكم باشد روح بد حاكم است .چون جهان داراي نظم است پس بر جهان روحي دانا و كامل حاكم است .بر جهان قوانين كلي حاكم است و از آنجايي كه ما خود جزئي از جهان هستيم هر كار درستي كه مي كنيم در خدمت كل مي باشد و سعادت كل سعادت ما نيز هست.در حوزه اجتماع نيز سعادت جامعه سعادت فرد است .

كتاب يازدهم قوانيني در باره ي قرار داد هائي است كه ميان مردمان بسته مي شود و قوانيني در باره ي گنج ، خريد وفروش ، برده داري ، كالا هاي تقلبي، معاملات شهروندان ، استاد كاران ، يتيمان و تكاليفي كه سرپرستان بعهده دارند .وصيت و ارث ، سر پيچي از قانون ، مسموم ساختن ديگران و ديوانگان مطرح شده است .

در كتاب دوازدهم در بار ه ي سفير ، خدمت سر بازي ، اقامه ي دعاوي خصوصي ، سفر به كشور هاي بيگانه ، فروش مال غير ، ضمانت ، اجراي احكام ، تدفين مردگان و ... در اواخر كتاب دوازدهم افلاطون در يكي از نظريات اساسي خود تجديد نظر مي كند .قبلا معتقد بودكه فضيلت واحد است ولي در اينجا مي گويد شجاعت غير از بقيه ي فضايل است .

براي هستي خدايان دو دليل ذكر مي كند يكي اينكه " روح نخستين چيزي است كه پيدا شده و اصيل تر و خدائي تر از هر چيز ديگري است ، و حركت آن ، همينكه آغاز شد ، هستي اي بوجود آورد كه پيوسته در جنبش و جريان است . دليل دوم را از گردش منظم ستارگان و ديگر اجرام آسماني بدست آورديم كه روحي متفكر و توانا همه ي آنها را تحت نظم و ساماني زيبا در آورده است "[4]     

 



[1] قوانين كتاب دهم 888

[2] همان 890

[3] همان 896

[4] قوانين – كتاب دوازدهم967

قوانين

قوانين- كتاب ششم تا نهم

از كتاب ششم به بعد افلاطون وضع قوانين را شروع مي كند و نمي شود همه را با جزئيات بيان كرد ما نيز در اينجا بسيار مختصر مروري انجام مي دهيم و دوستاني كه خواستار آگاهي بيشتر هستند بايد به خود كتاب مراجعه كنند .كسي كه بخواهد كشوري منظم تاسيس كند بايد دو كار عمده انجام دهد .نخست اينكه براي اداره ي امور كشور كدام مقامات دولتي لازم است .و ديگر اينكه هر مقام دولتي كدام قوانين را بايد اجرا كند . واضح است كه اگر بهترين قوانين نوشته شود و لي افراد ناشايست حكومت كنند كوچكترين فايده اي از قوانين نخواهند برد. در مرحله ي اول در شهر نوبنياد بايد براي مقامات 37 نفر انتخاب شوند 18 نفر از مادر شهر و19 نفر از ساكنيني كه به شهر نوبنياد آمده اند ولي در دوره هاي بعد مقامات بايد از طرف مردم انتخاب شوند .اين مقامات بايد وظيفه ي پاسداري از قوانين و نظارت در اجراي آنها را به عهده بگيرند و در ضمن ليستي از اموال مردم فراهم كنند .هيچ يك از پاسداران قانون نبايد بيش از بيست سال در مقام خود بماند و هيچ يك نبايد بيش از هفتاد سال سن داشته باشد .پس از مقامات ،سرداران سپاه و فرماندهان نيروي سوار و نيروي پياده و انجمن شهر از طريق راي گيري انتخاب مي شوند . همچنين  ديگر مشاغل مثل پاسباني، دشتباني، نگهباني، قاضي ... افلاطون بهترين حكومت را حد وسط بين استبدادي و دموكراسي مي داند. اگر قوانيني كه وضع شده اند در عمل اشكالاتش مشخص شد وظيفه ي جانشينان است كه آن را اصلاح كنند .پس از آن افلاطون مسائل جزئي فراواني در باره ي بردگان، خانواده، ازدواج ، توليد نسل و شهر سازي ... مطرح مي كند .در كتاب هفتم بحث تربيت را مطرح مي شود و اين كه نمي شود تمام مسائل ريز را تحت عنوان قانون مطرح كرد لذا مربيان بايد از همان ابتدا بسياري از مسائل را در باره ي تر بيت رعايت كنند . كودك از زمان تولد تا سه سالگي يك قانون دارد سه تا پنج سالگي وقت بازي است و از شش سالگي بايد دختران از پسران جدا شوند و به پسران اسب سواري و تير اندازي و نيزه پراني ...بياموزند .منظور اين نيست كه دختران نبايد اينها را بياموزند چون بعد مي گويد :البته زنان نيز بايد دو شادوش مردان در اين تمرين ها شركت كنند. در اين آموزشها بايد دست چپ نيز را بكار اندازند.

مواد آموزشي را به دو نوع عمده مي توان تقسيم كرد .موضوعاتي كه به تن مربوط است و موضوعاتي كه به روح مربوط است . اما موضوعات تن ورزش است كه شامل رقص و كشتي گيري است. موضوعات روح يكي موسيقي است كه بايد بدون تغيير و دگرگوني كودكان آن را بياموزند و چون موسيقي معمولا با كلام و شعر همراه است؛ و چون شاعران نمي توانند درست تشخيص دهند كه چه براي آدميان خوب است و چه بد، لذا بايد قبل از انتشار در اختيار پاسداران قانون قرار دهند، تا بتوانند موافقت آنان را بدست آورند. در سن ده تا سيزده سالگي كودكان بايد خواند و نوشتن ياد گيرند و از سيزده تا شانزده سالگي نواختن چنگ را بياموزند .علاوه بر موسيقي و خواندن و نوشتن بايد حساب و هندسه و ستاره شناسي نيز بياموزند .

در كتاب هشتم در باره ي قرباني هائي كه بايد داده شود و در باره ي انواع ورزش و ازدواج سخن به ميان مي آيد و آتني قوانين آن را بيان مي كند .در باره ي عشق به همجنس كه در جمهوري سعي كرده بود آن را به مسير درستش هدايت كند در اينجا كاملا آن را بيهوده مي داند و كنار مي گذارد ." آميزش مرد با مرد كه خلاف طبيعت است بايد موقوف شود ، و يا نزديكي مرد با مرد را بكلي ممنوع خواهيم ساخت" [1]بايد بر هوس هاي خود پيروز شوند تا زندگي قريب به نيكبختي داشته باشند. و يكي از راه هاي جلوگيري از شهوت راني ورزش است .لذا كساني كه خدا ترس هستند و يا به نام و ننگ ارج مي نهند و يا زيبايي روح را بر تر از زيبايي تن مي دانند از شهوت پرهيز مي كنند و تابع قانون هستند. پس از آن قوانين تامين ارتزاق، آبياري و زمين كشاورزي را مطرح مي كند.

در كتاب نهم قوانين دادرسي و صلاحيت دادگاه ها را بررسي مي شود .اگر چه كه مي گويد در اين چنين آرمانشهري كه ما بنا كرده ايم و با چنين مردم فرهيخته اي نبايد احتياج به دادرسي باشد .قوانين جرائم مذهبي ، جرائم جنايي و خيانت به كشوررا بيان مي كند .اگر هيچ كس خواسته و دانسته بد نمي كند آيا ما مي توانيم بگوئيم كه خطاي عمدي داريم و براي آن مجازات در نظر بگيريم ؟افلاطون مي گويد چنين كسي داراي روح بيماري است و ما براي معالجه ي او مجازات تعيين مي كنيم. و جبران زيان متضرر را مي كنيم .تا مجرم از ظلم بيزار گردد و به عدل گرايد. افلاطون منشا جرم را در خشم و شهوت و ناداني مي داند بخصوص اگر ناداني مركب باشد و اين ناداني با زور همدست شود " علت اصلي همه ي جنايات بزرگ و خانمان بر انداز است."[2] " من استيلاي خشم و ترس و شهوت و لذت و درد و حسد و همه ي تمايلات ديگر را بر روح آدمي ، اعم از اينكه منشا زياني ظاهري باشديا نه ، ظلم مي نامم. ولي آنجا كه گرايش به خوبي – اعم از اينكه جامعه يا فرد چه تصوري از خوبي داشته باشد- بر روح آدمي فرمانروائي كند منشا اعمال او باشد ، اين حالت روح را عدل نام مي دهم و معتقدم بهترين زندگيها اين است كه آدمي در همه ي اعمال خود از اين حالت روح پيروي كند ."[3] پس از آن قوانين در باره ي قتل و تعيين مجازات جرح وضرب  را بيان مي كند .



[1] قوانين كتاب هشتم 841

[2] قوانين كتاب نهم 863

[3] همان864

قوانين

قوانين- كتاب پنجم

ما در برابر روح و تن و ثروت خود چه وظيفه اي به عهده داريم .؟كتاب پنجم تك گويي است .آتني يك نفس سخن مي گويد. شايد به همين خاطر بود كه ديگر سقراط ميدان دار نيست چون تك گويي بر خلاف روش سقراط است .

پس از خدايان روح ما قرار دارد و ما بايد آن را محترم شماريم. حرمت روح در اين است كه تقصير را به گردن ديگران نندازيم. بر خلاف قانون و قانونگذار كاري انجام ندهيم. زندگي را به هر قيمت و هر شرط غنيمت نشماريم .روح را موجود آسماني بدانيم و تن را بر آن برتري ندهيم . از راه ظلم و ستم زر و سيم گرد نياوريم ..." محترم داشتن روح به معني راستين ، اين است كه آدمي بكوشد تا خود نيك شود و بد را ، اگر هنوز استعداد بهتر شدن در آن باشد ، تا حد امكان به سوي خوبي رهنمون شود."[1] وظيفه ي ما پس از احترام خدايان و روح، محترم داشتن تن است .ارزش تن نه به زيبايي است و نه به نيرومندي ، و نه به تندرستي ، و نه به بزرگي .بلكه در اين است كه همه ي اين صفات را به مقدار معقول بهره مند باشد .و اين حكم در مورد پول و ثروت نيز صادق است .

هر كس بايد داراي چه صفاتي باشد تا بتواند با رغبت و اشتياق از قوانين پيروي كند؟ .حقيقت دوست و راستگوباشد .كسي كه دروغ مي گويد يا مي داند و دروغ مي گويد در اين صورت بي وفا است و يا نمي داند و دروغ مي گويد در اين صورت بي خرد است و در هر دو حال لايق اعتماد نيست .نه به او ستم شود و نه خود ستم كند .در برابر فساد دلير و سخت گير و در برابر كساني كه استعداد بهتر شدن دارند بسيار فروتن و مهربان باشد. چون هيچ كس خواسته و دانسته بد نمي كند . و اين يكي از نظريات سقراطي است كه افلاطون تا آخر عمر به آن معتقد بوده است .حقيقت را بر خود برتري دهد و در كاري كه نمي داند آن كار را انجام ندهد و به ناداني خود مقر باشد. هر كس بايد از افراط در خنده و گريه بپرهيزد.

عوامل عمده ي طبيعت بشري ، لذت و درد و خواهش هاي نفساني است . افلاطون باز انديشه سقراطي را تكرا مي كند كه انسان بايد دانش اندازه گيري را بداند زندگي با لذت بيشتر و درد كمتر برتري دارد بر زندگي كه درد بيشتر و لذت كمتر دارد. لذا زندگي با خويشتنداري و دانائي و شجاعت و تندرستي بر تري دارد بر زندگي با لگام گسيختگي و ناداني و ترسوئي و بيماري .

مسائلي كه مطرح شد مقدمه ي قوانين بود و حالا بايد به خود قوانين بپردازيم .ما بايد فرق بگذاريم بين كسي كه قانونگذار است و كسي كه مجري قانون است .

هم چنان كه كسي كه مي خواهد گله اي را پرورش دهد ، گله را از گوسفندان نا اصيل و بيمار پاك مي كند .جامعه را هم بايد از راه هاي گوناگون تصفيه كرد .بهترين راهها براي تصفيه ي جامعه " مردي مي تواند در پيش گيرد كه هم قانونگذار است هم حكمران مطلق العنان... بهترين راه تصفيه ي جامعه مانند بهترين راه مداواي تن با درد همراه است .كسي كه گام در اين راه مي نهد بايد عدالت را به شدت هر چه بيشتر اعمال كند و گنهكاران را به كيفر برساند و حتي از كشتن و تبعيد آنان باز نايستد تا كساني را كه به جنايات فجيع آلوده اند و اميدي به بهبودي آنان نيست و منبع بيماري مهلكي براي جامعه اند از جامعه بر كنار سازد ."[2] تهي دستان را به بهانه ي تاسيس شهري نو بنياد از جامعه بيرون كندو اينكه سرمايه داران از طلب هاي خود صرف نظر كنند. مال اندوزي و حرص در جمع آوري مال را كنار بگذارند .افلاطون مي گويد در شهر نو بنيادي كه ما مي خواهيم تاسيس كنيم تعداد بايد 5040 و زمين را به همين تعداد تقسيم كنيم. هر مردي يك قطعه زمين، و زمين و مرد يك جزء واحد را تشكيل دهند .علت اينكه افلاطون اين عدد را انتخاب كرد اين است كه مي توان به 59 گونه تقسيم نمود .مكاني را در چند نقطه براي پرستشگاه ها در نظر بگيرد تا مردم هم قرباني كنند و هم همديگر را بشناسند و داد و ستد كنند .

بهترين سازمان اجتماعي و كاملترين حكومت ها و شايسته ترين قوانين در جامعه اي است كه " نه تنها همه ي اموال ، بلكه زنان و كودكان نيز ميان همه ي مردم مشترك باشند و مالكيت شخصي از هر نوع و به هر كيفيت از بين برده شود ، و حتي همه ي چيز هائي كه به حكم طبيعت خاصيت شخصي و انفرادي دارند ، مانند چشمها و گوشها ودستها ، تا حدي جنبه ي اشتراكي پيدا كنند ، يعني همه با هم ببينند و با هم بشنوند و با هم كار كنند ، و گذشته از اين ، همه ي افراد جامعه از پيش آمدي واحد شادمان شوند و از حادثه اي واحد غمگين گردند."[3] اين ايده و آرمانشهر افلاطون است .هر حكومتي بايد از اين ايده بهره مند گردد. دومين نوع حكومت اين است كه زمين كه همانطور كه گفته شد بين مرد ها تقسيم شود. بعد از مرگ سرپرست خانواده زمين بين فرزندان تقسيم نشود بلكه به پسر بزرگ برسد و مسئوليت بقيه فرزندان به عهده ي او باشد تعداد جمعيت از يك حد معين نه بيشتر باشد و نه كمتر. اگر كسي فرزند بيشتري داشت دولت بايد بعضي از فرزندان او را به خانواده ديگري كه فرزند كمتر دارد بدهد. هيچ كس حق ندارد كه بدون اجازه وارد شهر و يا خارج شود . و در جامعه دو جور بايد پول باشد يكي پول داخلي و ديگري پولي عمومي كه در جوامع ديگر داراي ارزش باشد . هيچ كس نبايد زياد توانگر باشد چون كسي كه زياد توانگر است ممكن نيست خوب باشد و كسي كه خوب نيست نمي تواند نيكبخت باشد .نيكبخت كسي است كه اول به روح، بعد به جسم و بعد به ثروت اهميت دهد .بر اساس مقدار ثروت جامعه را مي توان به چهار طبقه تقسيم كرد حد اقل ثروت بايد همان زميني باشد كه دولت به او داده است وقانون معين كند كه اگر ثروت كسي از پنچ برابر ارزش زمين بيشتر شد مازاد را بايد به دولت بر گرداند .شهر بايد در وسط دشت باشد و محصور شود. به دوازده بخش تقسيم شود و هر بخش به نام خدائي خوانده شود. زمين و خانه بايد به قيد قرعه تقسيم شود و همه ي خانه ها و زمين ها از ارزش برابر بر خوردار باشد .

افلاطون خود مي داند چنين شهر آرماني قابل تحقق نيست اما مي گويد ما براي ساختن هر چيزي بايد ايده آل آن را در نظر بگيريم و اگر در بعضي از موارد به مشكل بر خورديم بايد ببينيم بهترين راه براي نزديك شدن به آن ايده كدام است و همان را انتخاب كنيم .

 در آموزش و پرورش جوانان هيچ درسي به اندازه ي رياضيات حائز اهميت نيست .



[1] قوانين ، افلاطون ، محمد حسن لطفي ، 728

[2] همان 735

[3] همان739

قوانين

قوانين – كتاب چهارم

افلاطون در كتاب چهارم توصيف خود را از شهر آرماني آغاز مي كند اينكه چقدر با دريا فاصله داشته باشد و داراي زمين كافي براي زراعت باشد و بيشتر كوه باشد تا جلگه و داراي بنادر فعالي باشد ....و قوانيني كه براي چنين جامعه اي وضع مي شود بايد تمام فضيلت ها را هدف قرار دهد .بهتر است افراد اين شهر همه از يك قوم وقبيله و مذهب باشند تا وابستگي بين آنها زياد باشد.و يا اينكه از اقوام متعدد كه آن نيز از جهتي سودمند است .از جمله اين كه مخالفت مردم با قانون ضعيفتر خواهد بود .در جامعه حوادثي پيش مي آيد كه دست انسان در آن راه ندارد مثل زلزله و طوفان ...اگر چه كه خدادر همه امور و بخت واتفاق در بعضي امور دخالت دارد اما مهارت انساني را نبايد ناديده گرفت . منظور اين است كه در سرنوشت جوامع قانونگزار خوب نقش اساسي دارد .جامعه اي كه در اختيار قانون گزار قرار مي دهيم جامعه اي است با شهريار مطلق العنان ، جوان ، خويشتندار ، تيز هوش ، خوش حافظه و دلير و اصيل.به نظر مي رسد افلاطون خاطره ي ديونوسيوس دوم را در نظر دارد. هر چه تعداد افرادي كه حكومت مي كنند كمتر باشد بهتر است لذا از نظر افلاطون حكومت استبدادي در مرتبه ي نخست بعد حكومت پادشاهي ...فرمانرواي مستبد جامعه را به هر طرف مي تواند ببرد اگر خود در آن مسير پيش قدم شود .يعني تغيير جامعه در حكومت هاي استبدادي راحت تر است .ما بايد " عنصر ابدي و خدائي را كه در ما نهفته است رهبر خود قرار دهيم و اداره ي امور خانه و جامعه ي خود را به دست آن بسپاريم و تنها فرمان خرد را در مقام قانون بنشانيم."[1] يعني مقياس ما براي قانونگزاري و حكومت بايد خدا باشد.اگر عده اي قدرت را به دست بگيرند و همه ي مخالفين خود را نابود كنند اين گونه حكومت ها نه حكومت به معناي واقعي است و نه قانون آن قانون واقعي ."به عقيده ي ما قوانيني كه براي تامين منافع عده اي معدود وضع مي شوند در خور نام قانون نيستند بلكه اساسنامه هاي احزاب اند، و حقي كه بر پايه ي آن گونه قوانين استوار باشد لاف و گزافي بيش نيست ."[2] " كشوري  را كه در آن قانون دستخوش ميل و هوس حاكم است و خود داراي قدرت نيست ، روي به نابودي مي بينم ، و جامعه اي را كه در آن قانون فرمانرواي حاكم است و حاكم خدمتگزار قانون، قرين سعادت مي بينم."[3]  ما در نوشتن و اجراي قانون دو كار بايد بكنيم يكي اينكه مردم را توجيه كنيم دوم اين كه قانون درست بنويسم همچون پزشكي كه هم بايد بيمار را نسبت به مريض اش توجيه كند و هم اينكه داروي درستي تجويز كند .افلاطون علت پيدايش جامعه را زناشوئي مي داند لذا بايد قانون درستي را در باره ي زناشوئي نوشت .اما انسانها دلشان مي خواهد كه بمانند و جاودان شود راه جاودان شدن فرزند داشتن است لذا همه بايد بين سي تا سي و پنج سالگي ازدواج كنند و داراي فرزند شوند.



[1] قوانين ، افلاطون، محمد حسن لطفي ، 2145

[2] همان 715

[3] همان715

قوانين

قوانين – كتاب سوم

آغاز پيدايش جامعه ي سياسي چگونه بوده است.؟در طول زمان بسياري از جامعه ها پديد آمده اند و بسياري از ميان رفته اند. بسياري از جامعه هاي خوب بد شده اند و بالعكس .بسياري از جامعه ها ي كوچك بزرگ شده اند و بسياري از جامعه هاي بزرگ كوچك شده اند.علل انحطاط و پيدايش جوامع چيست ؟

افلاطون براي بررسي جامعه ها فرض را بر اين مي گذارد كه در اثر سيل يا طوفان وحشتناك همه انسان ها غير از كساني كه بالاي كوه بوده اند مردند و آنان كه بالاي كوه مانده اند پس از مدتي همه ي آنچه كه در باره ي صنعت و... مي دانستند فراموش كرده اند . و به زندگي ابتدايي اوليه بر گشته اند و چون مكان گسترده در اختيار داشتند ديگر احتياج نبود كه بر سر مراتع و جا با هم بجنگند، لذا همه ي خانواده ها در لطف و صفا تحت نظارت پدر يا پدر بزرگان خود زندگي مي كردند همين چيزي كه به آن پدر سالاري گفته مي شود . هيچ خانواده اي قوانين خانواده ديگر را قبول نداشت . بعد كساني پيدا شدند كه وجه مشترك قوانين خانواده ها را گرد آوري كردند و بدون اينكه بگويند چه كسي حكومت كند حكومت پدر سالاري را به حكومت آريستوكراسي تبديل كردند. به چنين افرادي قانونگزار گفته مي شد .

پس از مدتي مردم از كوه پايين آمدند و در كنار رودخانه ها سه شهر بزرگ ساختند و عهد كردند كه به شهر هاي همديگر تجاوز نكنند و اگر دشمني به يكي از اين سه شهر حمله كرد متحدا از آن شهر دفاع كنند .اما بعد از مدت كوتاهي عهد را شكستند و با همديگر وارد چنگ شدند .چرا چنين كردند ؟ افلاطون مي گويد چون خرد و روشن بيني را كنار گذاشتند و هر جامعه اي كه چنين كند نابود خواهد شد .ما هميشه بايد چيزي را از خدا بخواهيم كه مطابق با خرد و روشن بيني باشد و الا خواستن هر چيزي از خدا خطر ناك مي باشد ." بدترين ناداني ها آنجاست كه آدمي چيزي را كه خود زيبا و نيك مي شمارد دوست نداشته بلكه از آن بيزار باشد ، و بعكس ، آنچه خود او زشت و بد مي داند دوست بدارد و همواره به آن ميل كند . اين ناهماهنگي ميان اعتقاد خردمندانه و لذت و درد به عقيده ي من بدترين و خطر ناكترين نادانيهاست." [1] افلاطون آن جزء روح را كه با لذت سرو كار دارد به توده ي مردم تشبيه مي كند.اگر توده ي مردم فرمانروايي خرد را قبول نكنند، ناداني جامعه است .و كساني كه از اين شناسايي بي بهره هستند بايد از هر گونه مشاغل دولتي بر كنار نگه داشت .افلاطون قواعدي را ذكر مي كند

قاعده ي اول فرمانروايي در خانواده حق پدر و مادر است.دوم در جامعه حق اشراف سوم در ميان مردم حق سالخوردگان چهارم حق خواجه است كه برده از او اطاعت كند و پنجم اين است كه اقويا حكومت كنند و ضعفا فرمان ببرند و ششم اين است كه دانايان بايد بر نادانان حكومت كنند و قاعده ي هفتم اين است كه هر كه قرعه به نامش افتاد بايد حكومت كند.اما آن سه شهر يونان در كجاي كارشان ايراد بود .افلاطون مي گويد يكي از اشكالاتش اين بود كه نمي بايست به حكومت قدرتي بيش از اندازه بدهند .بلكه در اين فكر مي بايست باشند كه جامعه آزاد و روشن بين و با خود هماهنگ باشند .

"دو نوع حكومت هست كه مي توان حكومت مادر ناميد . همه ي انواع ديگر از آن دو زاده اند . يكي حكومت پادشاهي است ، ديگر حكومت دموكراسي ." [2] كاملترين نوع حكومت پادشاهي در ايران است و كاملترين نوع حكومت دموكراسي در آتن. هر كدام آفت خاص خود را دارد آفت حكومت پادشاهي استبداد و آفت حكومت دموكراسي آزادي بي حد و حصر است." جامعه اي كه بخواهد پايدار بماند و تا آن حد كه براي آدميان ميسر است ، نيكبخت شود ، بايد در تعيين پاداش و كيفر از اصول درست پيروي كند . بدين معني كه نعمتهاي روح را ، اگر با خويشتنداري و اعتدال توام باشند ، بايد در مرتبه ي نخستين قرار دهد، زيبائي و خوبي تن را در مرتبه ي دوم ، ثروت و مال و هرچه را كه به عقيده ي توده ي مردم مايه ي نيكبختي است در مرتبه ي سوم ."[3]كشور هايي مثل ايران چون استبداد پيشه كردند و حس همكاري را در جامعه كشتند و به ملت بي اعتنايي كردند و بر كشور هاي همسايه تاختند و ثروت و زر را بر همه چيز از جمله كشور بر تري دادند ووقتي ضعيف شدند مردم به دادشان نرسيدند و كشور هاي ديگر كه از آن كينه داشتند غارت و چپاول را آغاز كردند .اما كشور آتن بخاطر آزادي بي حد و حصر و بي اعتنائي به سازمان ها و مقامات دولتي از پا در آمد ." آنچه افلاطون در" قوانين" خواستار آن است و به اشكال و صور مختلف تكرارش مي كند ، "اندازه نگهداري" و" اعتدال" و" اختلاط" اشكال حكومت است ، و آشتي دادن آزادي مردمان با قدرت دولت ، و مخالفت با هر نوع استبداد و هر گونه دموكراسي منحط."[4]

قانونگزار بايد در وضع قوانين سه هدف را در نظر داشته باشد .جامعه اي كه طبق قوانين قانونگزار اداره مي شود بايد آزاد باشد با خود هماهنگ باشد و روشن بين باشد ..بهترين حكومت حكومتي است كه استبداد و آزادي در آن از حد اعتدال خارج نشود .



[1] قوانين – كتاب سوم ، محمد حسن لطفي ، 689

[2] همان 693

[3] همان 697

[4] متفكران يوناني ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفي،1181

قوانين

قوانين – كتاب دوم

نخستين احساسي كه كودكان در عالم كودكي پيدا مي كنند احساس لذت و درد است. فضيلت و فساد نيز در آنان به صورت لذت و درد نمايان مي شود. و اگر اين احساس با خرد هماهنگ باشد ، همين هماهنگي فضيلت است. افلاطون مي گويد آدميان براي رنج كشيدن آفريده شده اند، لذا خدايان براي آنان جشن هاي مذهبي معين كرده اند تا آدميان در اثناي آن از مشقت بياسايند .هيچ جانداري در هنگام جواني نمي تواند آرام و خاموش بنشيند و انسان نيز يكي از آن جانداران است. اما انسان اين جست و خيز را تحت نظم و هماهنگي به صورت رقص و آواز انجام مي دهد.و در اين كار آن كس كه روحش مفتون از زيبايي و بيزار از زشتي است از تربيت صحيح بهره مند است.و كسي كه روحش مفتون از زيبايي است از رقص و آواز هايي لذت مي برد كه بيانگر فضيلت است و در كشوري كه قوانين خوبي دارد شاعران و هنرمندان آزاد نيستند كه هر چه خواستند در قالب وزن و آهنگ بريزند و به فرزندان مردم بياموزند .و افلاطون از مصر به عنوان نمونه ياد مي كند كه به آنچه از پيشينيان رسيده است وفادار مي مانند. جوانان بايد به سوي عقايدي رهبري شوند كه قانون جايز شمرده و سالخوردگان بر اثر تجربه به راستي آنها معتقد گرديده اند. خلاصه آنكه در هنگام شادي و خوشحالي ،آواز و موسيقي و رقص بايد در خدمت رشد فضيلت در انسان ها باشد .

معيار داوري در موسيقي لذتي نيست كه از آن بدست مي آيد بلكه در تصويري است كه از زيبايي ارائه مي دهد . افلاطون در اينجا بر تقليد تاكيد دارد نكته اي كه ارسطو در بحث هنر آن را مبناي انديشه خود قرار داده است .هر كه مي خواهد در باره ي آثار هنري داوري كند بايد سه چيز را بداند "نخست بايد بداند كه آن اثر چه چيزي را مي خواهد مجسم كند، وخود آن چيز را بشناسد . در ثاني بايد بتواند تشخيص دهد كه اثر هنري تا چه حد درست ساخته شده است .شرط سوم آن است كه بتواند تشخيص دهد كه اثر هنري ، خواه به وسيله ي الفاظ بوجود آمده باشد و خواه به وسيله ي وزن و خواه به وسيله ي آهنگ ، تا چه حد زيبا است "[1]

افلاطون سرود خوانان را به سه دسته تقسيم مي كند جوانان ، دسته ي دوم بزرگسالان و دسته ي سوم پير مردان . اما پير مردان در حالت عادي نه توان آن را دارند و نه آن روحيه را كه در ميان جمع برقصند و آواز بخوانند . لذا افلاطون در اينجا بحث شراب را مطرح مي كند . زير هجده سال حق خوردن حتي يك قطره شراب را ندارند و از هجده تا سي سال فقط حق دارند اندكي از شراب بنوشند و از سي سال به بالا مي توانند بعد ازصرف غذا شراب بخورند به شرط اين كه هوشياري بر كار آنان نظارت كنند و همه تابع او باشند همچون فرمانده اي كه در جنگ دستور مي دهد و ديگران تبعيت مي كنند در اينجا نيز همه بايد از فرمانده شان تبعيت كنند .لذا شراب چيزي جز دارويي كه براي پيران نيرو زاست نبايد مورد استفاده قرار گيرد .نكته اي كه افلاطون در پي بيان آن است اين است كه افراد جامعه بايد طوري تربيت شوند كه در برابر لذت خود را نبازند بلكه بر آن ها تسلط يابند. و به عبارت ديگر به جاي اينكه بر ديگران حكومت كنند بر خويش مسلط باشند .پس از آن بايد ورزش مطرح شودكه دومين رشته ي اصلي تربيت يونان است و ظاهرا به وقت ديگري موكول مي شود .    



[1] قوانين ، افلاطون ، محمد حسن لطفي ، 669

قوانين

قوانين – كتاب نخست

قوانين آخرين كتاب افلاطون است و پس از مرگ افلاطون ، بدون اينكه آخرين ويرايش از طرف او صورت گيرد، توسط يكي از شاگردانش به نام فيليپ اهل اپوس منتشر شد . افلاطون او را مامورانتشار اين اثر كرده بود و او يك سال پس از مرگ افلاطون آن را منتشر كرد. افلاطون بسياري از مسائل در باره ي اخلاق و سياست و عدالت و قانون... در اينجا مطرح و باز انديشي مي كند. ديگر از آن گفتگوهاي دوران جواني و نثر شاعرانه خبري نيست. سقراط غايب است هم چنان كه در سوفيست و مرد سياسي و ديگر آثار دوران پيري افلاطون غايب بوده است. سه تن پير مرد يكي از آتن به نام آتني كه احتمالا خود افلاطون است و دومي كلينياس از كرت و سومي مگيلوس از اسپارت براي زيارت از كنوسوس، شهر باستاني مينوس، عازم غار و معبد زئوس در كوه آيدا شدند و در راه گفتگوي درازي را آغاز كرده اند.افلاطون به نظام سياسي خاصي علاقه داشت كه شبيه به نظام هاي اسپارت و كرت بودند لذا نمايندگان دو نظام سياسي دوريايي را از دو قبيله ي يونان يكي از اسپارت و ديگري از كرت واردگفتگو مي كند . كلينياس خدايا ن را در هر شهر پايه گذار قوانين مي داند و در اين صورت آتني سوال مي كند كه چرا " قوانين شما مقرر داشته اند كه مردم بر سر سفره هاي همگاني غذا بخورند و در ورزشگاه هاي عمومي ورزش كنند و داراي آن گونه سلاح باشند .؟"[1]كلينياس مي گويد چون ما دائم در حال جنگيم و صلح كلمه اي است ميان تهي و بي معني . او جنگ را جوهر زندگي مي داند ." حقيقت اين است كه همه ي كشورها طبيعتا ، بي آنكه اعلام جنگي كرده باشند ، در جنگ دائم با يكديگراند."[2] او مي گويد: اگر آدمي در جنگاوري استاد نباشد نه از مال و ثروت مي تواند بهره اي ببرد و نه از فنون و پيشه ها . هر شهري با شهر ديگر هر روستايي با روستاي ديگر و هر خانواده اي با خانواده ي ديگر و هر فردي با فرد ديگر و حتي هر فردي با خودش در جنگ است .در همه ي اين موارد اگر نيكان وشريفان بر بدان حكومت كنند حق داريم بگوييم كه آن شهر يا كشور يا دهكده يا خانواده بر خود پيروز شده است .و اگر بر عكس شد خلاف آن است .اما آتني مي گويد قانونگذار بايد هنگامي كه براي جنگ قانون وضع مي كند، هدفش برقراري صلح و آرامش باشد. افلاطون با هر گونه كشور گشايي و جنگ بي زار است. و معتقد است كه قانونگذار در وضع قوانين بايد تمام فضيلت بشري را مورد توجه قرار دهدنه يك جزء آن يعني شجاعت را .

نعمت ها بر دو گونه اند: نعمت هاي بشري و نعمت هاي خدايي . نعمت هاي بشري فرع نعمت هاي  خدايي هستند . تندرستي ، زيبايي ، بدني ورزيده ، ثروت همراه با خردمندي از نعمت هاي بشري هستند .خردمندي همراه با خويشتن داري و شجاعت عدالت را به وجود مي آورند. غايت نعمت هاي بشري ، نعمت هاي خدايي است و غايت نعمت هاي خدايي شناسائي خردمندانه است . لذا هميشه قانونگذار بايد زندگي خردمندانه را هنگام تصويب قانون د[1] همان645

ر پيش چشم داشته باشد.و اگر ما از نعمت خدايي بر خور دار باشيم از نعمت انساني بر خور دار خواهيم شد و نه بالعكس.

آتني به كلنياس مي گويد براي اينكه مردم كشور شما براي جنگ آماده شوند، قانونگذار قانوني وضع كرده است كه همه ي افراد بر سر سفره ي همگاني غذا بخورند و در  ورزشگاه هاي همگاني ورزش كنند و به شكار بروند درد و رنج را تحمل كنند دو سال را در خدمت سربازي با مشقت بگذرانند و...اما در قوانين شما نيست كه يك فرد چگونه بايد در برابر لذت ها مقاومت كند. بعد بحث به اعتدال و خويشتنداري مي رسد و براي نمونه بحث شراب و افراط و تفريط در آن مطرح مي شود.از نظر افلاطون بزم هاي باده نوشي بهترين وسيله براي آزمايش استواري نفس است يعني عواطف اشتها انگيز و احساس زندگي و نيرو را در او تشديد كنيم و سپس آن را تحت كنترل در آوريم و اگر كسي نتوانست اين كار انجام دهد ماهيت او آشكار مي شود . افلاطون براي بيان نظر خود ترجيح مي دهد كه اول در باره ي تربيت سخن بگويد .منظور از تربيت اين است كه " آدمي از لحاظ اخلاقي چنان بار آيد كه پيوسته بكوشد تا عضوي كامل و مفيد براي جامعه باشد"[3] نه اين كه در فني خاص مهارت داشته باشد.هر آدمي داراي دو مشاور بي خرد است يكي لذت و ديگري درد.و انتظار درد را ترس و انتظار لذت را اميد مي نامد و بر فراز همه ي اينها خرد قرار دارد و مي انديشد كه كدام لذت خوب است و كدام بد و اين تشخيص خرد اگر به صورت اعتقاد عمومي و قطعي جامعه در آيد ، قانون ناميده مي شود .افلاطون در اينجا مثالي مي زند كه ما مثل عروسك هاي خيمه شب بازي هستيم و اينها تار هايي هستند كه ما را به خدا يا قانونگذار حقيقي متصل مي كنند تار خرد ناب ، طلايي است و نرم و امكان پاره شدن آن زياد است لذا آدمي همواره بايد به آن نيرو ببخشد و ياري برساند. ولي تارهاي ديگر اگر چه از جنس فلزات ناب نيستند ولي محكمتر هستند .فرد بايد به فرمان خرد گوش دهد و افراد جامعه نيز بايد به فرمان خرد تحت عنوان قانون گردن نهند" و با پيروي از الهام خرد قانوني وضع كند كه هم روابط افراد را در داخله ي آن منظم سازد و هم تكليف خود آن را در رفتاري كه بايد در برابر جامعه هاي ديگر پيش گيرد ، معين كند .بدين سان مفهوم فضيلت و فساد آشكار مي شود "[4]        



[1] قوانين ، افلاطون ، محمد حسن لطفي، 625

[2] همان 626

[3] همان 643

[4] همان645

كريتياس

كريتياس

كريتياس در حقيقت دنباله ي تيمائوس است .پس از پايان سخن تيمائوس نوبت كريتياس است كه داستان جزيره آتلانتيك را كه در زمان كودكي از پدر بزرگ خود سولون شنيده بود بيان كند .افلاطون يك بار ديگر جزيره ي نيكبختان را توصيف مي‌كند اگر چه كه آتن را هم بر مصر و هم بر آتلانتيس مقدم مي دارد . خدايان زمين را بين خود تقسيم كرده اند،آتن به آتنه و هفايستوس رسيد و پوزيئيدون آتلانتيس را گرفت و با دختري ازدواج كردكه ده پسر به دنيا آورد و در پنج جفت .جزيره را بين ده پسر تقسيم كرد و هر يك پادشاه منطقه ي خود شدند .در ناز و نعمت خود و مردمانشان زندگي مي كردند " جز قابليت انساني هر چيزي را حقير مي شمردند ثروت و مال را به ديده ي تحقير مي نگريستند ."[1]ولي به سبب آميزش مكرر با آدميان طبيعت خدايي در آنان ناتوان گشت و طبيعت فاني انساني بر آن غلبه كرد .بعد از آن ديگر نتوانستند در برابر ثروت و قدرت مقاومت كنند وهمه چيز را زير پا گذاشتند .زئوس خداي خدايان كه هميشه طبق قانون حكم مي راند وقتي ديد كه آنان تا اين حد پست شدند همه خدايان را جمع كرد. ادامه ي رساله نوشته نشده است .



[1] كريتياس 121

تيمائوس

تيمائوس

افلاطون

محمد حسن لطفي

كتاب تيمائوس نوشته ي دوره ي چهارم زندگي افلاطون است. مي توان آن را " رمان تاريخي يا افسانه اي در باره ي طبيعت ناميد "[1] افلاطون به دنبال جمهوري ،كه مدينه ي فاضله ي خود را بيان داشت اكنون مي خواهد نظر خودش را در باره ي جهان نيز بگويد تا با شناخت اين جهان انسان بداند كشور خود را چگونه سامان دهد و از اين طريق بتواند آرمانشهر خود را بهتر تبيين كند.اين كتاب دومين كتاب از تترالوژي افلاطون است جمهوري ، تيمائوس ، كريتياس كه نيمه كاره رها شده است و هرموكراتس كه نوشته نشده است. با اينكه افلاطون تيمائوس را در سن هفتاد سالگي نوشت و تا سن هشتاد سالگي ده سال وقت داشت ولي هيچگاه تترالوژي خود را كامل نكرد در عوض قوانين را نوشت .حاضران در مجلس غير از سقراط يكي تيمائوس است كه شهروند و دولت مرد لوكري در ايتالياي جنوبي واز دوستان افلاطون است .ديگري كريتياس كه عموي مادر افلاطون است و مورد احترام افلاطون و نفر چهارم هرموكراتس است كه از او چيزي نمي دانيم . " افلاطون را متهم ساخته اند به اينكه به سنن زادگاه خود پشت كرده و شاگرد مدرسه ي مصريان شده است."[2]افلاطون در اين كتاب و كتاب بعدي مي خواهد به اعتراضات مخالفين خود پاسخ دهد.

همه ي بزرگان طبيعت شناس قبل از افلاطون بر او تاثير داشتند و حتي از عرفان و علم و اساطير و پيشينيان متاثر بود .واحد پارمنيدس ، نظريه ي فيثاغورسيان ، اگر چه كه با بن بست رسيدن نظريه ي عدد يعني عدد اصم ، افلاطون به جاي عدد هندسه را نشاند .نوس آناكساگوراس به عنوان نظم بخش جهان در دميورژ تجلي مي كند .بحث" شدن" هراكليتوس و حتي بحث اتم گرايي دموكريتوس . دموكريتوس همه ي جهان را تحويل به اتم مي برد و افلاطون همه ي جهان را تحويل به چند مثلث برد .عناصر چهار گانه امپدوكلس كه كل جهان از آن شكل گرفت و تاثير رياضي داناني مثل ته ئه تتوس.

 علت اصلي پيدايش جهان اين است كه خدا خوب بود و هر خوبي از حسد بري است به همين خاطرجهان و عالم شدن را به هم پيوست و همه چيز را تا حد امكان شبيه به خود ساخت . خدا ديد هر چه كه محسوس و ديدني است بي نظم است لذا آن را به نظم در آورد.خدا جهان را از عدم نيافريد بلكه به شيء بي شكل و قاعده ، نظم و قاعده بخشيد. چون خدا خود بهتر از همه هست نبايد چيزي بسازد جز اين كه زيبا تر از همه باشد .اما اگر چيزي داراي خرد نباشد زيباتر از چيزي كه داراي خرد است نخواهد بود .از طرف ديگر آنچه كه روح ندارد از خرد بهره ور نتواند بود"بدين جهت خرد را در روح قرار داد و روح را در جسم جايگزين ساخت و از مجموع آنها كاخ جهان را بنا كرد."[3]

استاد سازنده در هنگام ساختن كدام ذات زنده را سر مشق خود قرار داد ." آن را به صورت ذات ذيروح ديدني يگانه اي در آورد كه همه ي ذوات زنده را كه بر حسب طبيعتشان با آن خويشي دارند در خود جمع دارد."[4]اگر جهان مطابق سرمشقي كه براي آن در نظر گرفتيم ساخته شده باشد بيش از يك جهان نمي تواند باشد. آنچه شدني است بايد داراي جسم و ديدني و قابل لمس باشد. اما اگر آتش نباشد مشكل بتوان چيزي را ديد و اگر سخت نباشد چيزي را لمس نمي توان كرد پس وقتي صانع شروع به ساختن جهان كرد اول آتش و خاك را بهم آورد . بهم آوردن دو چيز بدون رابط امكان پذير نيست بهترين چيزي كه مي تواند آن دو را به صورت چيزي واحد و كامل در آورد تناسب است .چون تن از جسم است و جسم بواسطه ي يك رابط به هم نمي پيوندد بلكه دو رابط لازم دارد "از اين رو خداوند آب و هوا را در وسط خاك و آتش قرار داد و در ميان همه ي آنها تناسبي واحد بر قرار ساخت تا نسبت آتش به هوا عينا چون نسبت هوا به آب ،و نسبت هوا به آب مانند نسبت آب به خاك باشد ، و از امتزاج و پيوند آنها جهاني ديدني و قابل لمس بوجود آورد."[5]به اين ترتيب چهار عنصر به وجود آمد .وشكل آن را به صورت دايره قرار داد چون دايره كاملترين شكل است .سطح بيروني آن صاف و بطور يكنواخت به گرد خود به گردش درآورد " تن جهان صاف و گرد شد و فاصله ي مركز آن با سطح بيروني از هر سو يكسان گرديد و چون از بهم پيوستن اجسام و بدنهائي كه هر يك به نوبه ي خود در نهايت كمال بود تشكيل يافت از اين رو به صورت يك واحد كامل در آمد."[6]. روح ازحيث زمان پيدايش وكمال مقدم بر تن است چون كهنتراز تن است .صانع ذات تقسيم نشدني را كه هميشه همان است با ذات جسم كه قابل تقسيم است به هم آميخت و از آن دو جوهر هستي را كه ذات سوم است و حد وسط بين همان و دگر است بدست آورد. صانع اثر خودش را كه تماشا كرد ديد زنده و گردان و همانند خدايان جاويد شده است و تصميم گرفت كه آن را هر چه بيشتر چون سرمشق زنده ي جاويد سازد ولي چون انطباق كامل به چيزي مخلوق و حادث امكان نداشت تصميم گرفت تصويري متحرك از ابديت پديد آورد لذا زمان را خلق كرد.روزها و ماه ها و سال ها پديد آمد و همه ي چيز ها در زمان اتفاق مي افتد و مي توان گذشته و حال و آينده را براي آن بكار برد اما خود زمان فقط مي توان گفت كه هست." باري زمان و جهان هر دو با هم پديد آمدند تا اگر روزي قرار شود كه از ميان بروند هر دو با هم نابود گردند ."[7]  پيدايش سيارات مداقه و محاسبه اي بود كه استاد در باره ي پيدايش زمان بعمل آوردو با آن اندازه ي زمان را مشخص كرد." همه ي ستارگاني كه جهان را مي پيمايند بدان منظور آفريده شده اند كه اين جهان زنده به آن سر مشق زنده ي كامل كه فقط از راه تفكر قابل درك است هر چه بيشتر مانند باشد."[8] اما اين جهان كامل يك چيز كم داشت جانداران به وجود نيامده بودند.جاندار را هم شبيه سر مشق ساخت .موجودات زنده جهار نوع ساخت نوع آسماني ، نوع جانداران بالدار ، نوعي كه در آب زندگي مي كنند و نوعي كه در روي زمين ساكنند .استاد اعظم وجود خدايان را از آتش ساخت با اين همه سخن گفتن در باره ي ذوات خدائي و پي بردن به كيفيت پيدايش آنها از حد قدرت ما بيرون است پس از اينكه استاد خدايان را آفريد آنان را فرمان داد كه بقيه ي آفرينش را آنها ادامه دهند چون اگر بخواهد كه استاد بسازد مثل خدايان خواهد شد لذا خدايان دست بكار شدند و از چهار عنصر و روحي كه استاد به آنان داده بود انسان را آفريدند كه تركيبي از روح غير فاني و مواد فاني است سپس توضيح مي دهد كه چرا براي انسان چشم گذاشت و ديدن چگونه حاصل مي شود و...

شونده ، آنچه شدن در آن صورت مي پذيرد، (ماده) و آنچه شونده نقشي از آن است(ايده)نوع پذيرنده مادر است و نوع بوجود آورنده پدر .و آنچه ميان آن دو قرار دارد كودك بناميم.و چون آن چيزي كه بايد نقش را بپذيرد نبايد هيچ نقشي داشته باشد لذا آن عنصر اولي آتش يا آب ...نيست بلكه " اگر آن را نوعي بدانيم كه به چشم در نمي آيد و داراي شكل وصورتي نيست و همه چيز را مي پذيرد و به خود راه مي دهد و خود نيز به نحو شگفت آوري فقط از راه تفكر دريافتني است و به همين جهت پي بردن به كنهش بسيار دشوار است ، به راه خطا نرفته ايم ."[9]

هستي و مكان و شدن پيش از آنكه جهان پاي به مرحله ي وجود گذارد وجود داشتند " دايه و غذا دهنده ي "شدن" چون هم مرطوب مي شد و هم مشتعل مي گرديد و هم صورت هوا و خاك را مي پذيرفت و هم ساير صورت ها را ،از اين رو به جلوه هاي گوناگون متجلي مي گرديد"[10] عناصر چارگانه درهم وجود داشتند و خدا با الك كردن آنها را از هم جدا كرد و هر يك در مكان خود قرار گرفتند . اينكه  خاك و آب و آتش و هوا جسم هستند بر كسي پوشيده نيست .هر جسمي از ارتفاع (سطح) تشكيل شده و سطح هم از مثلث هايي .مثلث ها هم بر دو نوع اند يكي مثلث قائم الزاويه ي متساوي الساقين وديگر مثلث قائم الزاويه اي كه از اضلاع متفاوت درست شده اند و اين اقسام بي شماري دارد.خاك داراي شكل مكعب است آتش هرمي شكل است و بعد اقسام آب و آتش و هوا و خاك را بيان مي كند.پس از آن مواليد سه گانه و بحث هاي مربوط به آنها را مطرح مي كند .



[1] متفكران يوناني، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفي،1146

[2] همان1147

[3] تيمائوس 30

[4] همان30

[5] همان32

[6] همان 34

[7] همان 38

[8] همان39

[9] همان 51

[10] همان 52

فيلبس

فيلبس

افلاطون

محمد حسن لطفي

فيلبس معتقد است كه "خوب" براي همه ي جانداران عبارت از لذت و خوشي است .ولي سقراط مي گويد" خوب"  دانائي و تفكر و روشن بيني است." ما پندار درست و داوري خردمندانه را براي هر كسي كه بتواند از آنها بهره بر گيرد بهتر و گرانبهاتر از خوشي و لذت مي دانيم و سودمندترين چيز ها مي شماريم "[1]. لذت يكي است يا كثير؟ همچنين دانايي يكي است يا كثير ؟ لذت يكي است آنچه گوناگون است منشاء لذت است.  لذا به نظر مي رسد كه لذت هاي گوناگوني وجود دارد. يكي از خويشتنداري لذت مي برد و ديگري از هوي و هوس. افلاطون دو نمونه در باره ي واحد و كثير نقل مي كند. يكي صدا و اقسام آن و ديگري حرف و اقسام آن.و اين تمرين مقدماتي ديالكتيكي است  فرض كنيم كسي دائما و هميشه در بزرگترين لذت باشد اين لذت ارزشمند نيست چون اگر از هر دانايي بي بهره باشيم پس نخواهيم دانست كه شادمان هستيم و چون از نيروي يادآوري بي بهره هستيم نخواهيم ياد آوريم كه شادمان بوده ايم و يا چگونه بر نامه ريزي كنيم كه در آينده شاد باشيم .دانايي و دانش صرف نيز چنين است هيچكس خواهان زندگي اي كه سراسر دانستن و فهم وياد باشد نيست. پس تركيبي از آن دو خوب است .اما چه چيزي علت پيدايش زندگي مختلط است؟ لذت در مرتبه ي چندم قرار دارد؟ از نظر سقراط در مرتبه ي سوم قرار دارد.

هر چيزي كه در جهان است نتيجه ي بهم آميختن چهار نوع است. محدود ، نامحدود ،اندازه و علت .نامحدود با محدود ، محدود مي شود و اندازه به دست مي آيد " نوع سوم به نوع واحدي مي گوئيم كه از آميزش آن دو بدست مي آيد و ماهيتش رسيدن به " هستي " است بر اثر راه يافتن اندازه كه سبب محدوديت مي گردد."[2] اين آميزش بسته به علتي است .و علت دانايي است. لذت نا محدود است و دانايي علتي است كه آن را محدود مي كند و از اين آميزش‌كه خوشي به اندازه بدست مي آيد و بر هم خوردن اين اندازه رنج است ." در كل جهان هم " نامحدود " بسيار است و هم " محدود " و علاوه بر آنها " علت " ي بس والا در آن است كه سالها و ماهها و فصول را منظم مي سازد و پشت سر هم مي آورد و بدين جهت حق اين است كه به دانائي و خرد بخوانيمش"[3] لذا زمام امور كل جهان بدست خرد است .خلاصه آنكه لذت نامحدود است خرد آن را حد مي زند و محدود مي كند وقتي نامحدود محدود شد هستي يا شدن يا لذت يا تندرستي يا هماهنگي ياموزوني يا خوشي بدست مي آيد . در غير اين صورت رنج است . " وقتي كه در بدن جانداري وضع و حال طبيعي كه در نتيجه ي آميزش " نامحدود" با " محدود" پديد آمده است ، دستخوش اختلال شود ، اين اختلال درد است و فعل و انفعالي كه سبب مي شود وضع و حال طبيعي به صورت نخستين باز گردد لذت است ."[4] و حالتي كه روح در انتظار لذت است اميد و شادماني و حالتي كه روح در انتظار درد است بيم و غمگيني است ." ميل به يك حالت از راه " بياد داشتن " پيدا مي شود و بدين سان روشن گرديد كه ميل و خواهش ، و بطور كلي حكومت بر حيات ، در مورد هر جانداري از مختصات روح است."[5]

لذت هاي آميخت به درد بعضي براي جسم است مثل بيماري خارش و بعضي مخصوص روح است مثل حسد ." هم تن در تنهائي و مستقل از روح ، و هم روح در تنهائي و مستقل از تن ، و هم هر دو با هم ، از آن گونه لذت و درد آميخته بهم ، آكنده اند ."[6] اما لذت هاي ناب " لذات حقيقي ، لذاتي هستند كه موضوعشان رنگها و شكلهاي زيباست، همچنين اند لذات ناشي از بوها و آواز ها ، و اينها چيز هائي هستند كه دوري از آنها سبب درد نمي گردد در حالي كه به دست آوردن آنها آرامي و خرسندي و لذتي ناب و خالي از درد به ما مي بخشد"[7] اندكي لذت ناب بهتر از لذت بزرگتر و بيشتري است كه آميخته است ." ديالكتيك هنري است كه به هر يك از هنر ها و دانشهايي كه پيشتر نام بردم احاطه دارد ، و من بر آنم كه هر كس اندك بهره اي از خرد دارد ، دانشي را كه موضوعش باشنده ي راستين و هستي راستين است ، يعني چيزي كه به اقتضاي طبيعتش همواره همان مي ماند، حقيقي ترين دانشها مي شمارد."[8] و اين دانش برتري دارد بر دانشي كه در باره ي آنچه به وجود مي آيد و نابود مي شود سخن مي گويد ." آيا در روح ما به راستي هنري وجود دارد كه سبب مي شود روح ما شيفته ي حقيقت باشد و براي رسيدن به حقيقت از هيچ كوششي سر باز نزند؟"[9] " چون نمي توانيم " خوب " را به يك صورت مجسم كنيم با سه شكل زيبائي و تناسب و حقيقت نمايان مي سازيم و مي گوئيم حق اين است كه آن سه را مفهومي واحد تلقي كنيم "[10] خرد به اين سه نزديكتر است تا لذت .مقام اول از آن اندازه است مقام دوم در خور اعتدال و زيبايي در مقام سوم خرد و روشن بيني و در مقام چهارم متعلقات روح يعني دانش و هنر و پندار درست و در مقام پنجم لذت قرار دارد .لذت هيچ گاه نمي تواند مقام نخست را بدست آورد " هر چند همه ي گاوان و خران و ديگر جانوران هماواز گردند و خلاف اين سخن را ادعا كنند و سر در پي لذت بگذارند"[11]



[1] فيلبس 11

[2] همان 26

[3] همان30

[4] همان32

[5] همان35

[6] همان50

[7] همان51

[8] همان 58

[9] همان 58

[10] همان65

[11] همان 67

پارمنیدس

پارمنيدس

افلاطون

محمدحسن لطفي

سقراط از زنون سوال مي كند كه " مقصود چيست  از اينكه مي گوئي اگر هستي كثير باشد بالضروره بايد در آن واحد هم شبيه باشد و هم بي شباهت و چنين چيزي محال است "[1]محال است كه هستي كثير باشد .پارمنيدس مدعي است كه هستي واحد است. مخالفين پارمنيدس آن را مضحك مي دانند وزنون مي گويد هدفم از نوشتن كتاب اين نيست كه ادعا كنم حرف تازه اي آورده‌ام بلكه هدف اين است نشان دهم، عقيده‌ي كساني كه به كثرت معتقدنداگر نيك نگريسته شود بي معني و بي پايه و مضحك تر است . زنون مي گويد اين كتاب را من در جواني نوشتم، و اين نوشته زاده ي انديشه ي مرد كاملي نيست.بعداز سال ها كه دزديده يا گم شده بود ، تازه پيدا شد و من آن را براي دوستان مي خوانم .افلاطون مي خواهد بگويد كه ايراداتي كه پارمنيدس بر ايده مي گيرد زاده ي انديشه ي كاملي نيست و اگر سقراط هم نمي تواند پاسخ گويد به خاطر جواني او است. سقراط مي گويد اگر من بگويم واحد كثير است و خود كثير واحد است و يا خود شبيه، بي شباهت است و يا خود بي شباهت، شبيه است ؛ اين سخنان تعجب آور است اما چه اشكال دارد كه مثلا من از جهتي كثير باشم و از جهتي واحد .سخنان زنون در باره ي محسوسات صادق است اما در باره ي ايده صادق نيست ." اگر كسي ...ايده ها را از چيز هاي محسوس جدا كند و بگويد كه ايده ها به خودي خود و براي خود وجود دارند ، مانند ايده ي شباهت و بي شباهتي ، وحدت و كثرت ...و سپس مبرهن سازد كه خود آن ايده هامي توانند بهم بياميزند و از هم جدا شوند ،زنون گرامي ، من او را شايسته ي ستايش و تمجيد خواهم شمرد ."[2] پارمنيدس مي گويد تو يك بار از چيز هايي سخن گفتي كه خود داراي وجود مستقل هستند و سپس از چيز هايي سخن گفتي كه بهره مند از ايده ها هستند.اشاره ي پارمنيدس به مشكل اصلي فلسفه ي افلاطون است .پارمنيدس مي گويد اگر ما براي هر چيزي به ايده قائل شويم اشكالاتي پيش مي آيد .1- در مورد چيز هاي حقير مثل موي و گل و فضولات ...هم بايد معتقد به ايده شويم .سقراط در جواب مي گويد اين ها نبايد ايده داشته باشند ولي از طرف ديگر به نظر مي رسد وضع آنها هم بايد مثل بقيه باشد .اين انديشه مرا به تشويش مي اندازد ."و وقتي به آنها مي رسم از بيم آن كه در گرداب مهملات بيفتم و غرق شوم زود به آنها پشت مي كنم ." پارمنيدس مي گويد اين به اين خاطر است كه تو هنوز جواني و فلسفه هنوز چنان كه بايد گريبانت را نگرفته است لذا اين چيز ها را حقير مي شماري .2-ايده ها وجود دارند و هر چه ما به حس در مي يابيم به علت بهره داشتن از آن ايده ها نام معيني به خود مي گيرند.مثلا چيزي كه از ايده ي زيبا بهره مند است زيبا مي شود و...پارمنيدس مي پرسد هر چيزي كه از ايده بهره ور است از كل ايده بهره ور است يا از جزئي از آن.اگر از كل بهره ور باشد در اين صورت ايده از خود جدا و مجزا خواهد شد و اگر از جزئي بهره ور است در اين صورت ايده ي واحد قابل تقسيم است و ديگر واحد نخواهد بود ." پس اگر يك چيز نه از تمام ايده بتواند بهره ور باشد و نه از جزئي از ايده ، پس بهره وري از ايده به چه منوال است؟"[3] 3- وقتي عده ي كثيري از چيز ها مثلا حسن ، علي ، ....در نظر مي گيريم و همه آن ها را با هم در نظر مي گيريم چنين مي نمايد كه همه داراي صورت واحدي هستند به نام انسان. وقتي مي گوئيم حسن انسان است و انسان انسان است آيا نبايد يك انسان سومي را در نظر بگيريم و بعد انسان چهارم و...در اين صورت ديگر نمي تواني بگويي كه هر ايده فقط يكي است ، بلكه عده ي بيشمار مي شود.سقراط مي گويد ايده انديشه است و به صورت واحد دردرون ما جاي دارد پارمنيدس مي گويد فكر چيزي است در باره ي چيزي كه هست ، فكري است مربوط به واحدي ،يعني ايده وحدتي است كه فكر مي يابد و مي شناسد  در اين صورت " اگر بگويي كه هر چيز از ايده بهره ور است ، پس بالضروره يا بايد قبول كني كه هر چيز قادر به فكر كردن است و در نتيجه هر چيز فكر مي كند ، و يا آنكه هر چيز فكري در خود دارد بي آنكه قادر به تفكر باشد ."[4]سقراط مي گويد اين چيز بي معني است بلكه بهره مندي چيز ها از ايده اين گونه است كه من مي گويم ."ايده ها نمونه هايي اند كه در عالم هستي وجود دارند ، و چيز هاي ديگر به آنها شبيه اند و تصوير هاي آنها مي باشند ، و وقتي مي گوئيم چيز ها از ايده بهره دارند ، مرادمان اين است كه چيزها اشباح و تصاوير ايده ها هستند ."[5] پار منيدس مي گويد در اين صورت هم اشكال بالا وارد است  " ممكن نيست چيزي شبيه ايده باشد و ايده هم شبيه چيز ديگر ،زيرا در اين صورت هميشه پشت سر ايده ، ايده اي ديگر نمايان خواهد شد ، و اگر اين ايده ي دوم نيز به چيزي شبيه باشد با پشت سر او ايده ي سومي پديدار خواهد گرديد...پشت هر ايده ايده ي ديگر ظاهر خواهد شد ."[6] پس بهره وري چيز ها از ايده از راه شباهت نمي تواند بود .4- اگر ايده ها داراي هستي مستقل باشند قابل شناختن نمي توانند بودچيز هايي كه در دنياي ما هستند فقط با يكديگر ارتباط دارند و ايده هاهم با يكديگر ارتباط دارند آن ايده ها با اين چيز ها تنها اشتراك اسمي دارند انسان محسوس با برده ي محسوس ارتباط دارد و خود بردگي با خود خواجگي ارتباط دارد .نه روابط ما ارتباطي با روابط ايده ها دارد و نه روابط ايده ها ارتباطي با ما دارد وقتي من مي شناسم چيزي را مي شناسم كه در دنياي خودما هست لذا خود شناسايي كه ايده مستقلي است را نمي توانم بشناسم يعني ما هيچ يك از ايده هارا نمي توانيم بشناسيم.اگر كسي داراي دقيقتري شناسايي ها باشد خدا است و از آنجايي كه خدا فقط ايده ي چيز ها را مي شناسد پس نمي تواند دنياي ما را بشناسد .و ما هم نمي توانيم دنياي ايده ها را بشناسيم .اگر بپذيريم كه ايده ها داراي وجودي مستقل هستند ناچار بايد اين نتايج را بپذيريم و از طرف ديگر اگر ايده ها را انكار كنيم امكان تحقيق علمي به كلي از ميان خواهد رفت .اينكه سقراط نمي تواند به اشكالات پارمنيدس جواب دهد به اين خاطر است كه هنوز جوان است و در ديالكتيك ورزيده نيست .منظور اين است كه مخالفين افلاطون مثل مگاراييها و ديگران در فن ديالكتيك ورزيده نيستند.

در بخش دوم رساله ي پارمنيدس كه خود افلاطون آن را " وقت گذراني پر زحمت" ناميده است به نظر مي آيد روش مگاريان را در مورد نظريه ي خود آنها بكار مي گيرد با گفتن اين كه گونه اي بازي است در خيلي از اوقات وارد سفسطه هم مي شود .و گاهي نيز ناشي از نقص تربيت منطقي است ." اشتباه كردن " است " به معني رابطه ، با " هست " به معني وجود ؛ و اشتباه كردن اين هماني نوعي ، با اين هماني عددي ؛ و انعكاس نارواي احكام ؛ اشتباه واقعيت يك مفهوم با واقعيت " همه ي موضوعات و تصوراتي كه تحت آن مفهوم مي توانند قرار گرفت "؛ و اشتباه يك حكم با مقايسه ي مفاهيم."[7]پارمنيدس به سقراط  توصيه مي كند كه " هنگام تحقيق نبايد به فرضيه ي " چيزي هست" و نتايجي كه از آن بدست مي آيد ، قناعت ورزي بلكه بايد فرضيه خلاف آن را نيز ، يعني اين فرضيه را كه" اگرآن چيز نيست" ، پايه ي پژوهش خود قرار دهي تا بتواني در تمرين پيشرفت كني "  اين موضوع را در رساله ي منون نيز بيان كرده بود خلاصه اين كه افلاطون مي خواهد نشان دهد اگر چه ممكن است ايراداتي بر نظريه ي مثل وارد باشد اما نظريات ديگر قطعا ايرادات بيشتري خواهد داشت.       



[1] پارمنيدس 127

[2] همان129

[3] همان 131

[4] همان132

[5] همان132

[6] همان133

[7] متفكران يوناني ، تئودور گمپرتس ، محمد حسن لطفي ، 1099

مرد سياسي

مرد سياسي

در آغاز رساله ي سوفيست سقراط از بيگانه مي خواهد كه سوفيست و سياست مدار و فيلسوف را تعريف كند . در رساله ي سوفيست تعريف سوفيست با روش ديالكتيكي ارائه شد و اكنون تئودوروس و ته‌ئه‌تتوس با سقراط جوان مي خواهند در حضور سقراط سياست مدار را تعريف كنند. از آنجايي كه ته ئه تتوس در پرسش و پاسخ خسته شده است سقراط جوان حاضر است تا با مرد بيگانه بحث را دنبال كند .افلاطون در اين رساله بيشتر كوشش كرده است تا چگونگي تقسيم يك مفهوم با روش ديالكتيكي را به نمايش بگذارد و هشدار دهد كه به آساني نمي شود تعريف هر مفهومي را با چند تقسيم دوگانه بدست آورد .نكات ريزي را بيان مي كند كه بعد ها در منطق ارسطويي به صورت منقح بيان شده است .مثل تقسيم يك مفهوم به انواع نه به اجزاء و يا ارائه ي تعريف مثال كه در منطق ارسطويي تحت عنوان تمثيل بيان شده است.

افلاطون نخست مثل رساله ي سوفيست فن بافندگي را به عنوان نمونه بيان مي كند تا بعد به سياست مدار برسد . بسياري از مطالبي كه در باره ي انواع حكومت در جمهوري بيان شد در اينجا نيز دو باره تكرار مي شود افلاطون بردگان و كارگران و كشاورزان و تجار و بازرگانان و صنعتگران و حتي روحانيان را كنار مي گذارد و مدعي است كه فقط عده ي بسيار كمي هستند كه مي توانند سياست مدار باشند." اين عده ي قليل را – خواه فرمانروائي ايشان بر مردم با ميل و اختيار مردم باشد و خواه بر خلاف ميل مردم ، و خواه از روي قانون اساسي مدوني فرمان برانند و خواه بي قانون و خواه تنگدست باشند و خواه توانگر – فقط بدين شرط مردان سياسي به معني راستين خواهيم شمرد كه فرمانروائي ايشان از روي دانش و هنر صورت گيرد... پس فقط جامعه اي را مي توان داراي حكومت درست دانست كه كساني كه در آن حكومت مي كنند داراي شناسائي راستين باشند نه شناسائي خيالي ، و هيچ فرق نمي كند كه آن كسان از روي قانون حكومت كنند يا بي قانون ، و حكومتشان بر مردم با ميل و اختيار مردم باشد يا بر خلاف ميل مردم ، و توانگر باشند يا تنگدست، زيرا هيچ يك از اين عوامل شرط درستي حكومت نيست" [1] سقراط جوان مي گويد قبول اينكه حكومت بي قانون، حكومتي درست است  مشكل است. بيگانه مي گويد قانون نمي تواند در مورد هر فرد حكمي وضع كند كه از هر جهت درست و مطابق عدالت باشد.قانون امري ذاتا بسيط است و نمي تواند خود را با آنچه بسيط و ساده نيست تطبيق دهد .لذا " بهتر است كه قدرت در دست قانون نباشد بلكه به دست فرمانروائي باشد كه از روي دانش حكومت كند ."[2] افلاطون مثال نا خدا را مي زند كه با مهارت خودش چه سر نشينان كشتي با او موافق باشند و چه مخالف و چه نا خدا توانگر باشد چه تهي دست، كشتي را سالم به ساحل مي رساند .و يا مثل يك پزشك ماهر كه بدون توجه به نظرات مريض او را مداوا مي كند .اين بهترين حكومت است و اگر اين نشد حكومت قانون در درجه ي دوم قرار دارد چون كسي كه زمام امور را به دست گرفته است اگر خود فرد اهل دانش و بصيرت نباشد مي تواند قانوني را كه توسط چنين كساني نوشته شده است اجرا كند و از حقيقت تقليد مي كند .لذا هيچ كس حق ندارد كه گامي بر خلاف قوانين نوشته يا آداب و رسوم بر دارد .اين حكومت پادشاهي است .اگر توانگران از چنين حكومتي تقليد كنند حكومت آريستوكراسي است و اگر توانگران بي اعتنا به قوانين فرمان برانند اليگارشي است .اگر همه چيز به راي مردم از هر صنف باشد حكومت دموكراسي است " اما اگر كسي كه به تنهايي حكم مي راند نه قوانين نوشته را محترم بدارد و نه آداب و رسوم را ، بلكه چنان پندارد كه نظر او بهتر و بالاتر از قوانين است ، و انگيزه اش در اين تقليد ناداني و هوي و هوس باشد." [3]حكومت استبدادي است . پس غير از بهترين نوع حكومت شش نوع حكومت ديگر وجود دارد فرد ، دسته و گروه را در نظر بگيريد كه هر يك با قانون يا بي قانون حكومت مي كنند." از اين رو اگر همه ي انواع حكومت با قانون توام باشند ، دموكراسي بدترين آنهاست ، و اگر همه بي قانون باشند ، دموكراسي بهترين آنها . بدين جهت اگر بنا باشد كه همه ي حكومت ها با بي قانوني و لگام گسيختگي همراه باشند زندگي در كشوري كه داراي حكومت دموكراسي است بهتر از كشور هاي ديگر است."[4]

يكي از عقايد اصلي افلاطون اين بود كه همه ي اجزاي فضيلت انساني با يكديگر دوست و سازگارند . اما در اينجا افلاطون ادعايي بر خلاف عقيده ي رايج بيان مي كندو آن اينكه شجاعت و خويشتنداري ضد و دشمن يكديگر هستند ." هميشه مي بينيم كه اين دو نوع ، يعني خويشتنداري و شجاعت ، دو قوه ي متضادند كه در كار ها و اعمال با يكديگر نمي آميزند و كساني هم كه داراي يكي از آن صفات اند نمي توانند با كساني كه داراي صفت ديگرند سازگار باشند ."[5]  كسي كه طبع خويشتنداري دارد اهل صلح وصفا است هم در امور شخصي و خانوادگي و هم در امور كشوري لذا اگر حاكم كشوري باشد جوانانش ترسو و آسايش طلب بار مي آيند .و دولتشان از بين مي رود و افراد آن برده و خدمتكار مي شوند و بر عكس كسي كه شجاع است مملكت دائما در جنگ نگه مي دارد و از طريق ديگر كشور را نابود مي كند." غايت هنر بافندگي سياسي كه وظيفه اش بهم بافتن ارواح شجاع و خويشتن دارست، هنگامي صورت عمل مي پذيرد كه هنر شاهانه آن دو را به وسيله ي دوستي و سازگاري بهم بپيوندد و بدين سان بهترين و گرانبها ترين بافته ها را آماده كند و همه ي افراد جامعه را...زير آن گرد آورد و با توجه به حد اعلاي سعادتي كه ممكن است نصيب جامعه اي شود فرمان بدهدو حكم براند و نگذارد كه به سعادت جامعه نقصي راه يابد ."[6]  



[1] مرد سياسي 293

[2] همان294

[3] همان 301

[4] همان303

[5] همان 307

[6] همان 311

كتاب(4)

بازي عروس و داماد

بلقيس سليماني

نشر چشمه

تابستان 1386

داستان كوتاه كوتاه مانند عكسي است كه چيزي را نشان مي دهد به جاي اينكه بيان كند يا توضيح دهد .مثل عكسي را كه چند سال پيش يكي از عكاسان از گرسنگان سودان گرفته بود ؛لاشخوري منتظر است تا كودكي بميرد .در آن هم زندگي است هم مرگ .تناقض هستي و ضربه اي كه بر بيننده وارد مي شود .اينها همان ويژگي هاي داستان كوتاه كوتاه هستند .كوتاه ،غافلگير كننده و ضربه اي كه در پايان به خواننده وارد مي آيد .خواننده خود بايد در ظرف ذهنش تحليل كند و نانوشته هاي نويسنده را بخواند .و در كتاب خانم بلقيس سليماني اضافه كنيد مرگ انديشي را .و قرار دادن انسان در موقعيت هاي متفاوت را .مرگ موضوع اصلي زندگي انسان است و بسياري از كار ها و چيز ها از دين و عبادات و كار و دانش ....همه ريشه در مرگ دارد .انسان ها چگونه مي ميرند بعضي به صورت كميك و بعضي به صورت تراژيك . قابل قبول‌تردر جايي است كه ما مرگ را براي خودمان انتخاب مي كنيم اما تراژيك تر در جايي است كه مرگ نتيجه ي يك سوء تفاهم باشد .چه حالي به انسان دست مي دهد،وقتي در اثر يك سوء تفاهم كسي را بكشيد كه زندگي را مديون او هستي.بلقيس سليماني غير از مرگ تناقضات و مشكلات روزمره زندگي ما را هم نشان مي دهد.در همان داستانك اول (داداشي)مي بينيم كه از يك طرف بدون داداشي نمي توانيم براي دختر مان عروسي كنيم و ازطرف ديگراز بودنش ناراحت هستيم و به زندگي اش خاتمه مي دهيم . عروسي مان را يك بار در تالار مي گيريم و ادامه ي آن را در پاركينگ آپارتمان مان چرا ؟اعتياد ، نقد ايدئولوژي هاي چپ‌وراست ، نقد تشكيلات سازماني ،نقد عشق در دنياي شبه مدرن.از مواردي است كه به آن توجه شده است .    

سوفيست

سوفيست

افلاطون

محمد حسن لطفي

تئودوروس و ته ئه تتوس با يك بيگانه  بنا بر قرار قبلي در ميعادگاه حاضر شدند .در پايان رساله ي ته ئه تتوس سقراط مي گويد بحث را فردا ادامه مي دهيم .و اين بار اين دو بيگانه اي را نيز با خود آورده اند . بيگانه نماينده ي مكتب الئايي است و هدف اين رساله، نقد نظام فلسفي الئايي است .سقراط از بيگانه مي پرسد او و همشهريانش در باره ي سوفيست ، سياستمدار و فيلسوف چه مي انديشند؟. سقراط پس از طرح سوال ديگر چيزي نمي گويد .ته ئه تتوس با بيگانه بحث را دنبال مي كنند .بيگانه  مي گويد نخست در باره ي سوفيست بحث كنيم . و براي اينكه بحث به نتيجه برسد و ما بدانيم كه در باره ي چه چيزي بحث مي كنيم بايد موضوع بحث كاملا روشن باشد ، تا بتوانيم در باره ي ماهيت  آن به توافق برسيم و به صرف توافق در نام اكتفا نكنيم .

بيگانه مي گويد"موافقي كه موضوعي كوچكتر  پيش بياوريم وبكوشيم تا با بررسي آن نمونه اي براي بررسي مطلب بزرگتر آماده سازيم؟"[1] وتمرين را با بررسي آن آغاز كنيم . بيگانه موضوع" ماهي گيري با قلاب" را پيشنهاد مي دهد .افلاطون مي خواهد نشان دهد كه با روش ديالكتيك چگونه يك موضوعي را با تحليل و تقسيم ثنايي بررسي مي كند و به همين روش بايد موضوعات مهمتر را بررسي كرد . اگر چه كه اين روش طولاني و اندكي خسته كننده است اما نتيجه قطعي و روشن است .

-ماهيگيري با قلاب هنر است يا هنر نيست ؟

-هنر است .

-هنر كسب است يا هنر ساختن ؟

-هنر كسب است

 -هنر كسب هنر دادن و گرفتن از روي ميل و اراده است يا هنر اجبار ؟

-هنر اجبار

-اجبار آشكار است(جنگ) يا اجبار پنهان (نيرنگ)

-نيرنگ

-نيرنگ با موجودات بي جان يا با موجودات جاندار؟

-موجودات جاندار (شكار)

-شكار در خشكي يا شكار در آب؟

-شكار در آب

- شكار موجودات دوزيست يا موجوداتي كه هميشه در آب زندگي مي كنند( ماهيگيري ) ؟

-ماهيگيري

-ماهيگيري با مشعل يا با سلاح؟

-ماهيگيري با سلاح

-از راه ضربه زدن از راه بالا به پائين (ماهيگيري با زوبين ) يا ضربه زدن در جهت مخالف به ياري چنگك و قلاب

-به ياري چنگك و قلاب

پس " نوعي از ماهيگيري با سلاح كه در آن زخم را با ضربه اي از پائين به بالا مي زنند و ماهي را از جاي زخم آويزان مي كنند و از آب مي كشند به نام ماهيگيري با قلاب خوانده شده است " [2] حالا با همين روش مي خواهيم ماهيت سوفيست را روشن سازيم. سوفيست و ماهيگير با قلاب هر دو صيادند.يعني هر آن چه كه در باره ي ماهيگيري با قلاب گفتيم تا رسيديم به صيادي هر دو شريك اند ، ولي سوفيست صيد در خشكي مي كند .

-شكار در خشكي يا شكار جانداران اهلي است يا جانداران وحشي؟

-جانوران اهلي

-شكار جانوران اهلي يا از راه راهزني و برده گيري ...(شكار با زور ) يا هنر وكالت دعاوي و سخنوري... (هنر متقاعد ساختن ) ؟

-هنر متقاعد ساختن

-هنر متقاعد ساختن براي اقناع يكايك اشخاص يا هنر متقاعد ساختن توده اي از مردمان؟

-هنر متفاعد ساختن يكايك اشخاص

-اقناع يكايك اشخاص  با طلب مزد همراه است يا با تقديم هديه (هنر عشق )

-با طلب مزد

-طلب مزد يا" بدين گونه است كه صاحب آن خوشي و لذت را وسيله ي جلب شكار خود مي سازد و او را با سخنهاي خوشايند به سوي دام مي كشد و يگانه مزدي كه مي طلبد اين است كه شكمش را سير كنند . اين نوع را چاپلوسي مي ناميم."[3] يا" نوع ديگر چنين است كه صاحب آن ادعا مي كند كه مي تواند از راه گفت وگو به مخاطب خويش قابليت انساني ببخشد و به پاداش اين كار پول مي خواهد."[4]و اين هنر سوفيستي است .پس مطلب را يافته ايم ."از هنر كسب همراه با نيرنگ ، نوعي هنر شكار جانوران بري است ، و نوعي از اين هنر ، شكار آدميان . از هنر شكار آدميان ، نوعي هنر اقناع تك تك اشخاص است همراه با طلب مزد . اين نوع اخير كه خود را به پول مي فروشد و ادعاي آموزگاري دارد و كارش بدام انداختن جوانان توانگر است ، بايد هنر سوفيستي ناميده شود . "[5] بيگانه با تقسيم هاي ديگر چند تعريف از سوفيست ارائه مي دهد  نخست به صورت صياد جوانان توانگري كه مزد كلان مي پردازد، ظاهر مي شود .بار دوم به صورت عمده فروش دانشهائي كه غذاي روحند خود نمايي مي كند . بار سوم جامه ي خرده فروش همان كالا ها را به تن داشت .بار جهارم به صورت فروشنده ي دست اول دانش ها ظاهر مي شود . بار پنجم استاد فن مجادله است كه خود رشته اي است از هنر جنگ و بار ششم او كسي است كه روح را از پندار هايي كه سد راه دانايي اند پاك مي سازد .[6] از اينكه از سوفيست تعريف هاي گوناگوني ارائه شده است معلوم مي شود كه هنوز تعريف حقيقي به چنگ نيامده است. بيگانه"مي گويد اگر براي ناميدن يك چيز توصيف هاي گوناگون بشود و روشن نباشد كه نام اصلي آن چيست ، بايد دانست كه همه ي اين توصيف ها ظاهري هستند و اين كار ، كار درستي نيست ."[7] براي ادامه ي  بررسي بيگانه پيشنهاد مي دهد كه تعريف پنجم را دنبال كنند كه جنبه ي اصلي سوفيست را بهتر نشان مي دهد .در پي تعريف حقيقي سوفيست است كه بحث هست و نيست، و اينكه چگونه چيزي مي نمايد بي آنكه باشد مطرح مي شود. بيگانه مي گويد پارمنيدس پير در گوش ما خوانده است كه " هرگز قبول مكن كه نباشنده هست . روح كنجكاوت را از اين انديشه دور نگاه دار!" [8] بيگانه در باره ي نباشنده مي گويد" نباشنده هم غير قابل تصور است و هم غير قابل بيان و هم غير قابل تعريف و توضيح."[9] در صورتي كه با همين جملات هم نباشنده را تصور كرده است و هم بيان كرده و هم توضيح داده است . و اين تناقض مي باشد .اگر سوفيست كسي است كه تصويري از باشنده ي غيرحقيقي ارائه مي دهد آيا اين تصوير باشنده كه غير حقيقي است، هست يا نيست؟ اگر هست ديگر نمي تواند نباشنده باشد و اگر نيست نمي تواند باشنده باشد . نباشنده هست و باشنده نيست .

كساني ديگر به تقسيم بندي باشنده ها پرداخته اند  تا انواع گوناگون آنها را معين كنند" هر يك از آنان داستاني به ما گفته است از آن گونه كه مادران به كودكان مي گويند ."[10] بعضي باشنده را بر سه گونه تقسيم كرده اند و بعضي بر دو گونه بعضي آن را واحد مي دانند بعضي كثير ... وقتي مي گوئيم باشند بر دو گونه است مقصود چيست آيا سردي و گرمي دو چيزند و باشنده چيز ديگر " مقصودتان از اينكه مي گوئيد آن دو با هم و هر يك جدا جدا" هست" چيست؟ آيا بايد چنين بفهميم كه هستي چيز سومي است غير از آن دو ، و بدين سان به جاي دو چيز قائل به سه چيز شويم؟"[11] ِا كل جهان واحد است و همان چيز كه واحد است آن را باشنده مي ناميم يعني يك چيز را با دو نام مي خوانيم ؟ آيا نام يك چيز است و ناميده شده چيز ديگر، در اين صورت كه دو چيز خواهيم داشت .اگر هستي آن گونه كه پارمنيدس مي گويد چون گلوله اي است دايره وار كه از مركز به پيرامون همه جا به يك فاصله است در اين صورت هم مركز دارد و هم پيرامون لذا متكثر است و در ضمن واحد است ؟از نظر پارمنيدس  باشنده همان يك – كل است و از نظر هراكليتوس و امپدوكلس ، باشنده يعني هماهنگي يك - بسيار.فرزندان زمين " مي گويند تنها در باره ي چيزي مي توان گفت هست كه بتوان لمس كرد و با دست گرفت : يعني جسم و هستي را يكي مي دانند "[12] و مخالفان آنان مي گويند " هستي راستين خاص ايده هاي بي جسم است كه فقط در عالم انديشه قابل تصورند. اينان اجسام ، يعني چيزهائي را كه گروه ديگر حقيقي مي دانند ، حقير مي شمارند و در باره ي آنها به جاي هستي به نوعي شدن متحرك قائلند." [13]

با همان مشكلي مواجه شديم كه در سوفيست مواجه شده بوديم يعني چگونه ممكن است  يك چيز به نام هاي بسيار ناميده شود و توصيف هاي گوناگوني گردد و روشن نباشد كه نام اصلي آن چيست .گاهي ما چيز واحد را با نام هاي بسيار مي خوانيم، براي مثال ما آدمي را با توجه به رنگ و قيافه  و بزرگي ...با نام هاي بسيار مي خوانيم ما واحد را در نظر مي گيريم و بيدرنگ آن را بسيار مي خوانيم .لذا "هر جوان نورسيده و پيران ياوه گوخواني" مي تواند بگويد كه " محال است كثير واحد باشد يا واحد كثير"[14]اگر هيچ مفهومي آن توانايي را ندارد كه با چيز ديگر اشتراك پيدا كند در اين صورت حركت و سكون نمي تواند از هستي بهره داشته باشد و اگر اين پاسخ را بپذيريم " عقايد همه ي كساني كه در باره ي هستي و كل جهان نظري اظهار كرده اند در هم خواهد ريخت ، چه عقيده ي كساني كه كل جهان را متحرك مي دانند و چه عقيده ي اشخاصي كه كل جهان را به صورت واحد مي بينند و چه عقيده ي آنان كه مي گويند هستي از ايده  ها تشكيل يافته است و هميشه به يك حال مي ماند . زيرا همه ي اينان هستي را با حركت و سكون مربوط مي سازند و بدين سان گروهي مي گويند جهان متحرك است و گروه ديگر آن را ساكن مي دانند... همين بلا بر سر عقايد كساني هم خواهد آمد كه كل جهان را گاه بهم مي آميزند و يكي مي كنند و گاه از هم جدا مي سازند ، خواه بدين سان كه اجزاء بي نهايت را در واحدي جمع مي كنند و آنگاه واحد را به اجزاء محدود منقسم مي سازند و خواه بدين گونه كه واحد را به اجزاء محدود تقسيم مي كنند و اين اجزاء محدود را در واحدي گرد مي آورند، و اعم از اينكه معتقد باشند كه اين جمع و تقسيم به نوبت و پشت سر هم صورت مي گيرد يا پيوسته و علي الدوام ."[15]

اما شق دوم كه همه ي چيز ها اين توانايي را دارند كه با يكديگر مرتبط و مختلط شوند .بطلان اين وجه ساده است چون اگر همه چيز در هم بياميزند حركت بايد ساكن و سكون بايد متحرك شود . تنها شق سوم باقي مي ماند پاره اي از چيز ها با هم مي آميزند و پاره اي از چيز ها با هم نمي آميزند .و در صورت درست بودن شق سوم نيازمند دانشي هستيم كه به ما بياموزد كدام مفهوم ها با مفاهيم ديگر در ارتباط هستند و كدام نه و علت را بررسي كند. جدا كردن مفهوم ها بر حسب انواع ، به نحوي كه نه مفهومي به جاي مفهوم ديگر گرفته شود و نه مفهومي ديگر به جاي مفهوم مورد نظر ،جزئي از دانش ديالكتيك است . فيلسوف تشخيص مي دهد كه " در كجاي ايده اي واحد در چيزهاي كثيري كه جدا از يكديگرند گسترده شده است و در كجا چيز هائي كثير از بيرون تحت احاطه ي چيزي واحد قرار گرفته اند ، و در كجا ايده اي فقط با يكي از چيزي هاي كثير ارتباط يافته است، و در كدام مورد انبوهي از چيز هاي كثير بكلي جدا از يكديگرند . چنان كسي بدين سان خواهد توانست چيز ها را بر حسب نوع از يكديگر جدا كند و بداند كه چيز هاي گوناگون از چه حيث با يكديگر مشتركند و از كدام حيث مشترك نيستند ."[16]فيلسوف بر خلاف سوفيست، كه به تاريكي پناه برده است و در اثر تمرين عاري از هنر همه ي زواياي تاريكي را مي شناسد و شناخت او در تاريكي بسيار مشكل است ، در روشنايي است و با روش خردمندانه سر گرم تحقيق در ايده ي هستي است و از آنجايي كه در روشنايي است چشم دروني مردم نمي تواند زماني دراز در روشنايي او را بنگرد .پس از آن بيگانه مهمترين مفاهيم را مورد بررسي قرار مي دهد .خود باشنده ، خودسكون و خود حركت . حركت و سكون با هم در نمي آميزند ولي هر دو آنها با باشنده در ارتباط اند چون هر دوي آنها هستند پس هر يك غير از ديگري است در اين اينكه با خود همان است . دو مفهوم ديگر يعني همان و غير اضافه شده است .حركت غير از بودن است يعني نباشنده است پس حركت با آن كه از باشنده بهره مند است نباشنده است پس بايد مفهوم نباشنده را نيز لحاظ كنيم .هر يك از آن مفاهيم را وقتي غير از ديگري لحاظ مي كنيم نباشنده است . پيرامون هر مفهوم بسي باشنده و بي حد وحصر نباشنده است باشنده نيز غير از ديگر مفاهيم است پس باشنده نيز نباشنده است .البته منظور اين نيست كه نباشنده ضد باشنده است بلكه منظور اين است كه غير از باشنده است مثل نا بزرگتر كه هم شامل كوچكتر مي شود و هم شامل مساوي .اگر بگوييم كه نباشنده باشنده است در اين صورت از حرف پار منيدس سر پيچيده ايم .

نباشنده يكي از مفهوم ها است و در ميان باشنده ها پراكنده شده و با آنها آميخته است .آيا نباشنده در پندار و سخن نيز تسري دارد؟" اگر با تصور و سخن آميزشي نداشته باشد، هر پندار و هر سخني درست خواهد بود . ولي اگر با آنها آميزشي داشته باشد، پندار نادرست و سخن نادرست وجود خواهد داشت.پنداشتن چيزي كه نيست، همان پندار نادرست است كه هم در فكر ممكن است پيش آيد و هم در سخن."[17]  اگر پندار نادرست وجود داشته باشد پس اشتباه و فريب هم وجود دارد .و اگر اشتباه و فريب وجود داشته باشد ، پس همه چيز پر از سايه و شبح و نمود فريبنده است و سوفيست در همين نواحي پيدا مي شود .چون ابزار سوفيست سخن است ببينيم سخن چگونه به وجود مي آيد . سخن مركب از كلمات است البته چند اسم به تنهايي و يا چند فعل به تنهايي سخن را به وجود نمي آورند سخن معمولا مركب از اسم و فعل است . سخن هميشه در باره ي چيزي است و وضع چيزي را بيان مي كند و هر سخن كيفيتي داردكه درست يا نادرست است .سخن نادرست نباشنده اي را باشند بيان مي كند . فكر نيز سخني است كه بي صدا است وگفتگويي است كه با خود مي كنيم . هر سخني داراي اثبات و نفي است . اثبات ونفي كه در فكر و در درون آدمي پيش مي آيد داوري مي ناميم .اگر داوري نتيجه ي تفكر محض نباشد بلكه بواسطه ي ادراكي از راه حس بوجود آيد ادراك حسي مي ناميم . " تفكر سخني است كه روح با خود مي گويد ، و پندار و داوري حاصل تفكر است ، و آنچه مي گوييم "چنين مي نمايد" نتيجه ي اتحاد ادراك حسي و داوري است ."[18] و اين سه صورت اخير گاه راست هستند و گاه نادرست .پس پندار نادرست و سخن نادرست داريم .هنر بر دو قسم است يكي هنر ساختن و ديگري هنر كسب. هنر ساختن يا خدايي است يا انساني .هنر انساني يا ساختن به معني واقعي است يا هنر تصوير سازي است. هنر تصوير سازي يا مطابق واقع است يا تصوير هاي دروغين و فريبنده است .هنر تصوير هاي فريبنده يا اسباب و آلات بكار برده مي شود يا خود را آلات كار قرار مي دهد ( تقليد).بعضي دانسته تقليد مي كنند بعضي ندانسته " كردار كسي را كه در تقليد فقط از تصوري مبهم پيروي مي كند تقليد مبتني بر پندار مي خوانيم و هنر كسي را كه موضوع تقليد را مي شناسد تقليد دانسته نام مي نهيم ."[19].يكي مقلد ساده است و ديگري مقلد نيرنگ باز .مقلد نيرنگ باز يا مردم فريب است، كسي كه در برابر توده ي مردم ظاهر مي شود با خطابه هاي مفصل ، يا سوفيست .، كسي كه با عده اي معدود به گفت وگو مي پردازد و با جمله هاي كوتاه حريف را مجبور مي سازد سخنان متناقض بگويد ." تقليد نيرنگ بازانه ي مبتني بر پندار ، يعني قسمي از هنر ساختن تصوير هاي دروغين و فريبنده كه خود نوعي از هنر تصوير سازي خاص آدميان – نه خاص خدايان – است ، و آن خود نيز نوعي از انواع هنر ساختن است ، كه از راه سخن ديگران را به گفتار متناقض مجبور مي سازد."[20]       



[1] سوفيست 218

[2]همان 222

[3] همان223

[4] همان223

[5]  همان 223

[6] همان232

[7] تاريخ فلسفه دكتر محمود هومن ص 244

[8] سوفيست 238

[9] همان 239

[10] همان 243

[11] همان244

[12] همان 246

[13] همان 247

[14] همان 251

[15] همان 252

[16] همان253

[17] همان260

[18] همان 264

[19] همان 267

[20] همان268