خود محوری اخلاقی(ethical egoism )

 خود محوری روانشناختی نظریه ای است در باره ی طبیعت آدمی؛ یعنی اینکه طبیعت آدمی بنحوی است که حتی اگر خودش هم بخواهد نمی تواند کاری انجام دهد که به نفع شخصی ی خودش نباشد. ولی در خود محوری اخلاقی گفته می شود که طبیعت آدمی اینگونه نیست بلکه هر کس باید منحصرا به دنبال منافع شخصی خود باشد و ما در قبال دیگران هیچ وظیفه ای برعهده نداریم.به نظر توماس هابز (1588-1679)"غایت اعمال ارادی همه ی آدمیان کسب نفعی برای خودشان است."[1]  وقتی از نفع شخصی شان می گذرند که نفع دیگری یا بیشتری عایدشان شود.

در تعریف خود محوری اخلاقی گفته اند : "آدمی باید همواره خیر شخصی خود را ( در مقام غایت ، نه وسیله ای برای دست یافتن به چیزی دیگر) به حد اکثر برساند"[2] و یا " هر کس باید کاری را انجام دهد که بیشترین سود شخصی را برای او به بار می آورد صرف نظر از اینکه برای دیگران چه به بار می آورد"[3] و یا " هر کسی باید به گونه ای عمل کند که خیر یا رفاه بلند مدت خود را به حد اکثر برساند.به تعبیر دیگر ، خود گرا کسی است که معتقد است انسان ها فقط نسبت به خودشان مکلف اند و تنها وظیفه آنها این است که در خدمت نفع شخصی خود باشند"[4] البته این معنی اش این نیست که ما نباید به هیچ کس کمک کنیم.ممکن است جایی کمک به دیگران به نفع ما باشد و یا اینکه منافع ما در گرو کمک به دیگران باشد .خلاصه اینکه ما در جایی باید به دیگران کمک کنیم که در آنجاهم در نهایت به نفع ماتمام شود.البته هر کس  نمی تواندهر کاری را که دوست دارد فوری انجام دهد بلکه باید دقیقا تشخیص دهد که خیر یا رفاه او در چیست و آیا در بلند مدت به نفع او هست یا خیر؟" شخص باید کاری را انجام دهد که واقعا و دردراز مدت بیشترین نفع را برای وی داشته باشد.خود گرایی ِ اخلاقی خود خواهی را تایید می کند ، اما حماقت را خیر."[5]

اپیکور (341-270) طرفدار خودمحوری در اواخر جهان باستان است اپیکور خوب را با لذت یکی می گرفت به همین خاطر لذت گرا نیز هست .اما باز لذت ما را به گمراهی نیندازد چرا ؟ چون ما چگونه می توانیم لذت دراز مدت را به دست آوریم ؟دردی که لذت دراز مدت به همراه داشته باشد بهتر از لذتی است که درد دراز مدت به همراه داشته باشد . همچنان که اپیکور معتقد بود لذت بلند مدت را از طریق تامل فلسفی و دوری از امیال جسمانی می توان بدست آورد.منظور از لذت " فقدان درد در بدن و فقدان نا آرامی در نفس است" از نظر اپیکور بزرگترین خیر یا فضیلت "دوراندیشی" است." زندگی ِ لذت بخش ممکن نیست ، مگر این که همراه با دور اندیشی ، شرافت و عدالت باشد."[6]

طرفداران خود محوری اخلاقی می گویند هر کس بهتر از دیگری نیازها وخواسته های فردی خود را می شناسد لذا بدون دخالت دیگران باید در پی منافع شخصی خود باشد.وقتی ما تصمیم می گیریم به دیگران کمک کنیم  اولا نیازها و خواسته های او را به طور دقیق نمی شناسیم .ثانیا در کار او دخالت می کنیم و به همین خاطر عزت نفسش را از او می گیریم و چه بسا او را آدمی منفعل و انگل بار بیاوریم.ثالثا با کمک به دیگران ما فرصت رسیدن به خواسته وها و نیازهای خود را از دست می دهیم وحتی گاهی زندگی خود را برای دیگران فدا می کنیم.

انتقادات

1- کسانی مانند لویناس که تعامل با "دیگری" را آغاز اخلاق می دانند و معتقدند که دیگری به لحاظ تحلیلی و مفهومی در تکون اخلاق مندرج است؛خود محوری رادر شمار نظریه های اخلاقی نمی دانند .لویناس همین اشکال را بر وظیفه گرایی کانت هم می گیرد.

2- چقدر احتمال دارد که مردم این اصل را رعایت کنند و به حرص و خود خواهی و ... نیفتند

جواب : طرفداران خود محوری اخلاقی می گویند که مقصود ما بیان اصل صحیح اخلاقی است نه اینکه ما تضمین کنیم که مردم بد تعبیر نکنند.

3-  خود محوری اخلاقی دیدگاهی نتیجه گرا ست . چه کسی می تواند دقیقا پیش بینی کند کاری که انجام می دهد بیشترین سود شخصی را به خصوص در دراز مدت برای او دارد و تمام نتایج و لوازم آن کار را پیش بینی کند. چه بسا انسان هایی که فکر می کردند کاری که انجام می دهند بیشترین خیر را برای آنها دارد اما موجبات بدبختی خویش را فراهم آورده اند .پیش بینی بیشترین خیر محال منطقی ندارد اما محال وقوعی یا تجربی دارد.

4- اگر هر کسی باید خیر خویش را به حد اکثر برساند باید این حق را برای دیگران هم قائل باشیم .در این صورت اگر بین خیر من و خیر دیگری تعارض باشد چه باید کرد؟اگر رازی را با دوستی در میان گذاشتیم و پنهان کردن این راز حد اکثر خیر را برای من دارد و افشای راز حد اکثر خیر را برای دوست من داشته باشد در این صورت آیا دوست من حق دارد راز را افشا کند .و یا اگرخانمی حامله  است و سقط چنین حد اکثر خیر را برای او دارد و شوهر او مخالف است چون فکر می کند بچه حد اکثر خیر را برای او دارد آیا زن حق دارد بچه را سقط کند؟ اگر گفته شود هر یک تا حدودی حق دارند در این صورت حد اکثر خیر را طلب نکرده اند و اگر یکی کوتاه بیاید اخلاقی عمل نکرده است .پس هیچ راه حل اخلاقی برای رفع این مناقشه وجود ندارد مگر اینکه به فرض یکی به دیگری زور بگوید و بر او چیره شود . معمولا مردم هر یک برای رسیدن به بیشترین خیر با همدیگر رقابت می کنند لذا بین خیر های مردم سازگاری وجود ندارد .

5- خود شکن است " یعنی در حالیکه خود محورها به خوشبختی خودشان بسیار اهمیت می دهند اما غالبا رویکرد خود محورانه برایشان بدبختی به بار می آورد"[7]

6-خود محوری اخلاقی تناقض درونی دارد.با این ادعا که همه ی انسان ها باید مواظب خودشان باشند در تناقض است فرض کنیم که برای دو نفر انسان در حال مرگ فقط یک واکسن داریم .هریک واکسن را تزریق کند نجات پیدا خواهد کرد نفر اول واکسن را برای خود می خواهد.نفر دوم هم چنین حقی دارد .هر یک به دیگری باید بگوید که به فکر خودت باش واین یعنی به فکر من نباش. و این به فکر من نباش دقیقا در تناقض با خود محوری اخلاقی است. سوال دیگر این است که فرض کنیم فرد سومی هست ونیازی به واکسن ندارد در این صورت در باره ی این که کدام یک باید واکسن را تزریق کند چه داوری اخلاقی می کند اگر به خود گرایی اخلاقی معتقد باشد .

7- اگر کسی یقین حاصل کند که زندگی برای او غیر قابل تحمل است و اصلا به سود او نیست که زنده باشد آیا او حق خودکشی دارد‌؟ اگر کس دیگری در شرایط او باشد آیا او حق دارد در خود کشی به او کمک کند؟

8- " نظریه‌ی خود گرایی اخلاقی نادرست است ، زیرا یک اصل اساسی اخلاق را نادیده گرفته است و آن این که اصول هنجاری فعل اخلاقی برای همه افراد به یک سان و به یک نحو در نظر گرفته شده اند؛ افراد هیچ امتیازی غیر از امتیاز های سایر انسان ها ندارند، در نتیجه ، نمی توانند منافع دیگران را به خاطر منافع خود نادیده بگیرند."[8]   


[1] - لویاتان ، توماس هابز ،حسین بشیریه ،نشر نی ،ص 163

[2] - مبانی فلسفه اخلاق ، رابرت ال .هولمز،مسعود علیا ص 140

[3] - درآمدی جدید به فلسفه ی اخلاق ، هری جی .گنسلر ، حمیده بحرینی ،  ص258

[4]- مسائل اخلاقی متن آموزشی فلسفه اخلاق ، مایکل پالمر ، علی رضا آل بویه ،سمت ،ص 67

[5] فلسفه اخلاق ، جیمز ریچلز، آرش اخگری ، حکمت ،ص 121

[6] - مسائل اخلاقی متن آموزشی فلسفه اخلاق ، ص 69

[7] - مبانی فلسفه اخلاق ، ص 259

[8] - مسائل اخلاقی متن آموزشی فلسفه اخلاق ، ص83

خودمحوری روانشناختی

خود محوری روانشناختی (psychological egoism ) یعنی طبیعت و روان انسان به نحوی است که، حتی اگر هم خودش بخواهد نمی تواند کاری انجام دهد که به نفع شخصی ی خودش نباشد.لذا هر کاری را که انسان انجام می دهد برای نفع شخصی خودش است. حتی در آنجایی که انسان فداکاری می کند و یا به دیگران کمک می کند از منافع خودش غافل نیست. " این نظریه مدعی است انگیزه ی نهفته در ورای چنین اعمالی دائما ونهایتا انگیزه ای خود خواهانه است."[1] وقتی ما به فقیری کمک می کنیم نظر اکثریت مردم این است که ما "نوع دوستانه" رفتار می کنیم،از حق خود می گذریم ورفتاری غیر خودخواهانه انجام می دهیم . این یک تفسیر است اما طرفداران نظریه ی خود محوری روانشناختی تفسیر دیگری ارائه می دهند و می گویند در بن این عمل نفع شخصی وجود دارد. کسی که به فقیری کمک می کند به عنوان یک انسان مذهبی بهشت را برای خودش می خرد ویا برای خلاصی از عذاب وجدان کفاره ی گناهی را می پردازد و یا می خواهد با کمک به فقیر از ما بقی دارایی خود با خیال راحت استفاده کند و لذت ببرد و یا به قول هابز دارد برتری خود را نشان می دهد و یااساسا از این کار لذت می برد مثل وقتی که فوتبال بازی می کند ویا احساس می کندبا کمک به دیگران می تواند از سرنوشت مشابه برای خود جلوگیری کند و... لذا " سرشت ِ انسان به گونه ای است که تنها به دنبال منافع خودش است. بنابر این ، انتظار نا معقول است که از مردم بخواهیم "نوع دوستانه" رفتار کنند. با در نظر گرفتن طبیعت ِ آدمی ، افراد تنها هنگامی به نیاز های دیگران پاسخ خواهند داد که چیزی به نفع خودشان در این کار وجود داشته باشد . نوع دوستی ِ خالص افسانه ای بیش نیست و اصلا وجود ندارد."[2]کسب سود و دفع رنج و درد شخصی از خصوصیات اصلی انسان است .یعنی این واقعیتی است که بر اثر مطالعات تاریخی ، اجتماعی ، و روانشناختی  وخلاصه از منظر تجربی به آن رسیده ایم و ما فقط آن را توصیف می کنیم. انسان از لحاظ روانی نمی تواند کاری انجام دهد که به نفع شخصی اش نباشد. اپیکور و هابز واکثریت عامه ی مردم طرفدار این نظریه هستند . کردار ما همیشه متاثر از یک انگیزه است و این انگیزه چیزی جز حب ذات نیست." یگانه انگیزه ای که بر جمیع کردارهای اختیاری آدمی حکمرواست حب ذات است. بدین قرار حب ذات عبارت است از تمنای به حد اکثر رساندن خیر شخصی خودمان ، خیری که یگانه غایت همه ی اعمال ماست .اصحاب نظریه ی خود محوری غالبا این خیر را سعادت می دانند."[3] اگر این نظریه درست باشد معنی اش این است که تمام نظام های اخلاقی که به نفع شخصی و خود محوری توجهی نمی کنند کاذبند. تا اینجا فقط نشان داده ایم که تفسیر خودمحورانه ممکن است و یا یکی از تفسیر هاست اما استدلالی اقامه نشده است که تفسیر خودمحورانه صادق و عمیق تر از سایر تفاسیر است .به عبارت دیگر تا اینجا فقط ادعا مطرح شده است اما هیچ دلیلی اقامه نشده است .

استدلال:

1- وقتی کسی کاری انجام می دهد چه نوع دوستانه باشد چه خود خواهانه ،کاری را که خودخواهان آن است انجام می دهد.پس کلیه ی اعمال انسان خود خواهانه است.

 درست است که هر کاری را که انسان انجام می دهد در نهایت خودش است که تصمیم به انجام آن کار می گیرد اما ادعا این بود که هر کاری را که انسان انجام می دهد در نهایت به نفع شخصی خودش است. ادعا این نبود که دیگری به جای او انجام می دهد. در ضمن ما گاهی کاری را انجام می دهیم در حالی که نمی خواهیم انجام دهیم . به کسی قول می دهیم که کتابی به او هدیه دهیم اما بعد پشیمان می شویم ، فقط به خاطر قول این کار را  انجام می دهیم .به طور کلی اینکه گاهی بین امیال ما و وظیفه ی ما تعارض می افتد و ما ناچارا بر خلاف میل خود مطابق وظیفه عمل می کنیم.

2- هر کسی که کاری انجام می دهد چه نوع دوستانه باشد چه خود خواهانه در نهایت به دنبال رضایت خاطر خود است یعنی از کارش احساس رضایتمندی می کند.

رضایتمندی یک چیز است و خود خواهی چیز دیگر.درست است که وقتی من مسواک می زنم در نهایت برای سلامتی خودم است و از این کار احساس رضایت می کنم اما کسی مرا خود خواه نمی نامد. و یا وقتی سیگار می کشم به نفع من نیست صرفا برای لذت است اما باز هم کسی مرا خود خواه نمی داند.نه همه ی اعمال خود خواهانه است و نه همه ی اعمال از روی نفع شخصی .  

علاوه بر انتفادات فوق در نقد خود محوری روان شناختی گفته اند:

 1- ما گاهی اوقات آگاهانه به نحوی عمل می کنیم که به دنبال خیر خودمان نیستیم.

 2- اگر در امور بشری همواره یک انگیزه عامل همه ی رفتار های ما باشد پس هیچ قاضی نباید به دنبال انگیزه ی جنایت باشد

3- جوزف باتلر اسقف کلیسای انگلستان (1692-1752) معتقد بود که حب ذات یکی از چند عاملی است که با طبیعت بشر سرشته شده است . وقتی ما تشنه هستیم انگیزه یا میل نوشیدن آب در ما وجود دارد . اگر میلی در ما نبود نوشیدن آب لذتی نداشت. وقتی ما آب می نوشیم به خاطر میلی که در ما وجود دارد باعث لذت می شود. پس وقتی نیکوکاری یا خیر خواهی و... می کنیم و لذت می بریم این هم باید به خاطر میلی باشد که در ماست.

4- ادعای اصلی خود محوری روانشناسانه این است که "همه ی انسان ها در خدمت نفع شخصی خود هستند " این گزاره ای تجربی است چون سرو کارش با انگیزش انسانی است واز نظر منطقی مفید یقین نیست چون استقراء ناقص است. بعضی گفته اند که این گزاره تجربی نیست چون ابطال پذیر نیست یعنی اگر فرد خاصی هر کاری را انجام دهد  خود گرای روانشناختی می گوید که این عمل خود خواهانه بوده است حتی اگر ما ندانیم .یعنی شواهد تجربی را بر تعریف خود تطبیق می دهد نه بر عکس .

5- سازواری مبنای محکمی برای رد خود محوری است. یعنی در خود محوری روانشناختی ما دچار تناقض می شویم اگر هر کس کاری کند که به نفع شخصی خودش باشد و به دیگران کاری نداشته باشد حتی اگر این کار به دیگران آسیب برساند.اگر دیگری هم کاری کند که به نفع شخصی خودش باشد و کاری به آسیبی که به ما می رسد نداشته باشد .در این صورت ما خود خواستار آسیب رساندن به خودمان می شویم در صورتی که ما می خواستیم بیشترین نفع را ببریم. [4]


[1] - مسائل اخلاقی متن آموزشی فلسفه اخلاق ، مایکل پالمر ، علی رضا آل بویه ، سمت ،ص 72

[2] - فلسفه ی اخلاق ، جیمز ریچلز،آرش اخگری ، انتشارات حکمت ،ص98

-[3] مبانی فلسفه اخلاق ، رابرت ال .هولمز،مسعود علیا ص151

[4] - درآمدی جدید به فلسفه ی اخلاق ، هری جی .گنسلر ، حمیده بحرینی ، ص 258

عاطفه گرایی

 عاطفه گرایی با طرح این سوال دیوید هیوم  که بین واقعیت و ارزش چه نسبتی بر قرار است مطرح شده است.آیا می توان منطقا از "واقعیت"  "باید" یا "نباید" را استنتاج کرد.؟ همچنین هیوم معتقد بود که گزاره های اخلاقی هیچ گونه واقعیتی را بیان نمی کنند  و صرفا بیانگر احساسات شخصی ما هستند ما چیزی به نام "درست" و" نادرست" در اخلاق نداریم .وقتی کسی می گوید فلان کار خوب است یعنی او از آن کار خوشش می آید.او دوست دارد آن کار را انجام دهد .همچنین وقتی کسی می گوید فلان کار بد است یعنی او از آن کار خوشش نمی آید. او دوست ندارد آن کار را انجام دهد به عبارت دیگر هیوم از "خوب" و "بد " تعریفی روانشناختی ارائه داده و عناصر عاطفه گرایانه را وارد حوزه ی اخلاق نموده است. اگر کسی امروز صادقانه احساسش را بیان کند و بگوید که  فلان کار خوب است و فردا هم واقعا صادقانه احساسش را بیان کند و بگویدهمان کار بد است .کدام یک صادق و کدام یک کاذب است ؟ اگر شخصی بگوید کشیدن سیگار خوب است .و شخصی دیگر بگوید که کشیدن سیگار بد است .این دو هیچ اختلافی با هم ندارند  هیچ تعارض و تناقضی هم در کار نیست و هیچ یک نمی تواند نظر دیگری را نادرست بداند چون هر یک احساس خود را صادقانه بیان کرده است.

 پوزیتویست ها ی منطقی بحث هیوم را در دهه ی سوم قرن بیستم  با  خوانش رساله ی منطقی – فلسفی ویتگنشتاین دنبال کردند. و مانند ویتگنشتاین ورود آنها به بحث دلالت شناسانه است . از نظر ویتگنشتاین زبان ماهیت گزاره ای دارد و گزاره ماهیت تصویری دارد پس زبان ماهیت تصویری دارد .اما تصویر چیست؟ تصویر بیان موقعیت ممکن در جهان پیرامون است  یا بیان وضعیت های امور ممکن است . گزاره های اخلاقی بی معنا هستند  چون جزء جهیزیه ی عالم نیستند  یا در جهان پیرامون وجود ندارند .[1] یا به عبارت دیگر خوب و بد مبین خواص اشیاء نیست " در جهان ارزش وجود ندارد ... به همین سبب نیز نمی تواند گزاره های اخلاق وجود داشته باشد"[2] ویتگنشتاین معتقد بود که  اخلاق جزء مواردی است که نمی توان در مورد آنها سخن گفت  بلکه آنها خودشان را نشان می دهند .از نظر او مهمترین کار فلسفه نشان دادن مرز میان گفتنی ها و نشان دادنی هاست .پس نه حقایق اخلاقی وجود دارد و نه معرفت اخلاقی . پوزتویست های حلقه ی وین به خصوص آیر تفسیر عاطفه گرایانه ای از تراکتاتوس ویتگنشتاین ارائه دادند .یعنی ما صرفا احساسات مثبت یا منفی خود را اعلام می کنیم."الف خوب است " یعنی " آفرین به الف"." عاطفه گرایی گزاره های اخلاقی را نوعی انشاء و ابراز احساسات و عواطق درونی تلقی نمود"این کار خوب است" مثل آن است که کسی را هو کنیم یا برایش هورا بکشیم یا انشاء مدح و ذم کنیم."[3]

در عاطفه گرایی بین کارکرد های مختلف زبان فرق قائل هستند.یکی از کارکرد های زبان بیان واقع است اما کار کرد دیگرش اظهار احساس است . ما در گزاره های اخلاقی احساسمان را اظهار می کنیم .حکم های اخلاقی گزارش دهند ه ی نگرش ها نیستند بلکه اظهار کننده ی آن هستند .خلاصه اینکه " اولا این زبان به عنوان وسیله ای برای وادار کردنِ افراد به انجامِ کاری خاص به کار می رود....دوم اینکه زبانِ اخلاق جهت ِ اظهار نگرش شخصی به کار می رود."[4]

اگر ما در عاطفه گرایی صرفا سلیقه ی خود را بیان می کنیم ؛چه لزومی یا دلیلی وجود دارد که مخاطب ما سلیقه ی ما را بپذیرد؟سی ال استوینسون می گفت خوب یعنی " من آن را دوست دارم " و تو هم آن را دوست بدار. اما من به چه دلیلی آن را دوست بدارم .رابطه ی ضروری و مهمی بین احکام اخلاقی و دلایل وجود دارد ." قائل شدن به اینکه "انجام ِ فلان عمل اخلاقا نادرست است،اما هیچ دلیلی بر نادرست بودنِ آن وجود ندارد" ، تناقض با خود است."[5] استوینسون "معتقد است که "دلیل" اخلاقی فقط معرفت یا تاملی است که می تواند حالت کسی را تحت تاثیر قرار دهد و هرگز نمی تواند یک حکم اخلاقی را اثبات یا تایید کند"[6] اما استوینسون نمی گوید اگر کسی تحت تاثیر ما برای انجام دادن یا ندادن کاری قرار نگرفت ما چه باید بکنیم؟

پوزیتویست ها تنها روش علمی برای شناخت جهان را روش تجربی می دانند و هر دید گاهی که با روش حسی قابل آزمون نباشد آن را بی معنا می دانند . آنها گزاره ها را به  دو قسم تقسیم می کنند 1- گزاره های با معنا 2- گزاره های بی معنا .گزاره با معنا خود بر دو قسم است 1- گزاره های تجربی مثل "آهن در حرات منبسط می شود." و یا "اکنون برف می بارد."  گزاره های تجربی را با تجربه ی حسی می توان آزمود. 2- گزاره های تحلیلی مثل " هر مجردی عزب است" طبق تعریف صادق است.گزاره های ریاضی گزاره های تحلیلی هستند و گزاره های فیزیک و شیمی و زیست و...گزاره های تجربی.

گزاره های بی معنا چیزی نیستند که ما بگوییم صادقند یا کاذب  و گزاره های اخلاقی گزاره های بی معنایی هستند. لذا در گزاره های اخلاقی ما صرفا احساسات و عواطف و هیجانات خود را بیان کرده ایم." جمله هایی که فقط احکام اخلاقی هستند ، چیزی بیان نمی دارند . آن ها ابراز احساسات صرف هستند و از این رو داخل در مقوله صدق و کذب نمی شوند .عدم امکان تحقیق و اثبات آن ها از این جهت است که مانند فریاد از روی درد، یا کلمه ای حاکی از دستور و فرمان ، قابل تحقیق نیستند، زیرا قضایایی را که واقعی باشند ، بیان نمی کنند."[7] از این جهت عاطفه گرایی در مقابل طبیعت گرایی و غیر طبیعت گرایی قرار دارد.اما چرا ما احساسات خود را بیان می کنیم با اینکه نه صادقند و نه کاذب ؟

1- با بیان احساسات ما می خواهیم  عواطف دیگران را تحت تاثیر قرار دهیم .

2-  گاهی  هم می خواهیم برخود اثر بگذاریم

3- به منظور بر انگیختن احساسات و تحریک به عمل ، نیز به کار می رود .

پوزیتویست ها می گفتند که عاطفه گرایی از دیگر نظریه های اخلاقی بهتر است چون:

1- ساده تر است . زیرا طبیعت گرایان باید خدا را ثابت کنند و شهود باوران باید حقایق عینی اخلاقی را بپذیرند و ....

2-واقعیت بیشتری را تبیین می کند.علت اختلاف نظر های بی شمار ما آدمیان در باب اخلاق به این خاطر است که ما احساسات متفاوتی در باب باور های اخلاقی داریم .

3- ما نمی توانیم برای صدق یا کذب یک گزاره اخلاقی استدلال کنیم اما می توانیم در یک فرد احساس متفاوتی را نسبت به آن گزاره بوجود آوریم. ما می توانیم با استفاده از الگوی شخصی ، آموزش شفاهی ،ستایش و سرزنش ، پاداش و تنبیه ، احساسات کودکانمان را جهت دهیم .

پوزیتویست ها در نهایت اخلاق را شعبه ای از روانشناسی و جامعه شناسی می دانستند.

انتقادات

1- استدلال عاطفه گرایان

" هر دعوی صدق واقعی یا تجربی است (آزمون شدنی با تجربه ی حسی ) یا تحلیلی(صادق از طریق تعریف).

گزاره های اخلاقی نه تجربی اند نه تحلیلی.

بنابر این گزاره های اخلاقی دعوی صدق واقعی نیستند."[8]

اشکال اساسی این استدلال این است که گزاره اول خود را باطل می کند. چون نه تجربی است و نه تحلیلی. بنابر این استدلال معتبر نیست.

2- داوری های اخلاقی همیشه از جنس عاطفه نیستند. بلکه از صد در صد عاطفی بودن تا صد در صد غیر عاطفی بودن در نوسان هستند.

3- همیشه نمی توانیم به جای "خوب" و "بد" در جمله بانگ و فریاد حاکی از عاطفه بگذاریم. عاطفه گرایان می گویند ما می توانیم به جای خوب بگذاریم "آفرین بر" "راستی خوب است " یعنی " آفرین بر راستی". "دزدی بد است" یعنی " نفرین بر دزدی" اما در جملاتی مانند ." کاری را بکن که خوب است ." نمی توان گفت "کاری را بکن که آفرین است."این کار نه خوب است و نه بد " نمی توان گفت " این کار نه آفرین بر است و نه نفرین بر".

4- عاطفه گرایان ماهیت اخلاق را کم رنگ جلوه می دهند و با انکارحقیقت اخلاقی و معرفت اخلاقی مخالف فهم عرفی هستند.

5- عاطفه گرایا ن می گویند " دیدگاهی بهتر است که ساده تر است و می تواند چیزهای بیشتری را تبیین کند." خب،"بهتر" وجه تفضیلی " خوب" است. حال اگر به جای "بهتر" بگذاریم " آفرین بر" جمله چنین می شود ." آفرین به دیدگاهی که ساده تر است و واقعیت های بیشتری را می تواند تبیین کند" این جمله بیانگر احساس و عاطفه است بنابر این نه صادق است و نه کاذب.

6- اینطور نیست که اگر ما از نژاد پرستی خوشمان نمی آید کاری کنیم که نژاد پرستان هم خوششان نیاید یعنی احساسات او را تغییر دهیم .بلکه نژاد پرستان هم می توانند احساسات ما را تغییر دهند. با کنار زدن عقل و استدلال جا برای جنگ تبلیغاتی باز می شود و این در حکومت های دیکتاوری وحشتناک است.

7- عاطفه گرایان حق عقلانیت را در اخلاق نادیده گرفته اند.

8- " عاطفه گرایی معنای گزاره های اخلاقی را با ارجاع به عواطف و احساسات تبیین می کند بنابر این باید هویت این عواطف و احساسات را نیز تبیین کند.عاطفه گرایان تا کنون توضیحی نداده اند که منظورشان از این عواطف کدام است."[9]



[1] - درس گفتار هایی در فلسفه اخلاق،سروش دباغ ،صراط ،ص 107-95

[2] - رساله منطقی – فلسفی ، ل .ی.ی. ویتگنشتاین ، محمود عبادیان ص 78

[3] - فلسفه اخلاق در تفکر غرب از دیدگاه السدیر مک اینتایر،دکتر حمید شهریاری،سمت،ص272

[4] - فلسفه ی اخلاق ، جیمز ریچلز ، آرش اخگری ، انتشارات حکمت ، ص62

[5] - همان ص66

[6] - فلسفه اخلاق در تفکر غرب ، ترجمه و تالیف منچهر صانعی درهبیدی ، انتشارات دانشگاه شهید بهشتی، ص 163

[7] - زبان ، حقیقت و منطق ، الف. ج.آیر ، منوچهر بزرگمهر ، انتشارات شفیعی ،ص 128

[8] -  درآمدی جدید به فلسفه ی اخلاق، هری جی .گنسلر ، حمیده بحرینی ، ویراسته ی مصطفی ملکیان، ص 131

[9] - فلسفه اخلاق در تفکر غرب از دیدگاه السدیر مک اینتایر،دکتر حمید شهریاری،سمت،ص 301

مرگ در آند

مرگ در آند

ماریو بارگاس یوسا

عبدالله کوثری

نشرآگاه

انسان وقتی خود را جدای از طبیعت یافت و دریافت که در برابرطبیعت قراردارد ودریافت که از بهشت خود هبوط کرده است دچار ترس ووحشتی شد که برای خلاصی از آن  یا تسلیم طبیعت شد و یا سعی کرد بر طبیعت غلبه کند و آن را تسلیم حود نماید. و به این ترتیب دین های ابتدایی و سحر و جادو به وجود آمد .قربانی کردن یکی از راه هایی بود که انسان اولیه می اندیشید با آن می تواند  نیروهای سرکش طبیعت را به زیر فرمان خود درآورد و یا آن را آرام سازد تا طبیعت خیر ، برکت ، آرامش و نعمت را به انسان ارزانی دارد .و او را از بلایا محافظت کند. به همین خاطر انسان ها سعی می کردند عزیزانشان به خصوص فرزندشان را درپای طبیعت قربانی کنند .یوسا در مرگ در آند قربانی شدن انسان را برای خدایان به زیبایی بیان می کند. اینکه چگونه انسان ها فکر می کنند با رقص، موسیقی ،شراب و مستی می توانند کاملا از خود رها و آزاد شوند و بگذارند آنچه را که فرهنگ و تمدن همچون روکش و روپوشی بر آن بربریت انسان کشیده است کنار زده شود و انسان ها همانی بشوند که هستند و معمولا هم در غالب یکی از حیوان ها مثل خوک و خرس .... ظهور می یابند و در این صورت است که می توانند صدای طبیعت را بشوند و با قربانی کردن انسان در پای طبیعت آن را رام و مطیع کنند . اما اگر رقص و مستی همراه با هشیاری باشد چنین حالتی به انسان دست نمی دهد .آیا ما می توانیم چنان از خود بی خود شویم  یا چنان با طبیعت یکی شویم که بتوانیم واقعا صدای کوه ها و دریا ها و جنگل هارا بشنویم . مل گیبسون در فیلم آخر الزمان قربانی شدن انسان را برای رضایت خاطر خدایان به زیبایی به تصویر کشیده است اینکه چگونه عده ای از سرخپوستان عده ی دیگر ازهم وطن خود را اسیر می گرفتند وآنها را تحویل کاهنان می دادند وآنها سینه ی شان را می شکافتند و قلب شان را در حالی که می تپید بیرون می آوردن و به خدایان تقدیم می کردند . یوسا روایت گر این فرهنگ در کوه های آند است .

اما غیر از فرهنگ اینکا ها که انسان را قربانی خدایان می کنند. دو گروه دیگر در کوه های آند هستند که  انسان را قربانی می کنند یکی دولت است و دیگری چریک ها ی راه درخشان که یک گروه چریکی مارکسیستی هستند .هیچ یک از این دو گره صدای انسان را نمی شنوند .نه دولت که فرمانده پلیس آن پدر خوانده است و با گرو های مواد مخدر همکاری می کند و خود غرق در فساد است و نه چریک ها که حرف خودشان را می زنند و بدون توجه به مردم شعار می دهند و وحشیانه عمل می کنند و مثل همه ی گروه های این چنینی دیگر می خواهند مردم را به زور به بهشت ببرند .نه آدم های ناکوس حرفشان را می فهمند و نه آنها حرف این مردم را "حرف آدم را می شنوند اما به آن گوش نمی دهند, اصلاً نمی خواهند بفهمند چه می گویی. اینها مال کره دیگری هستند.".این گونه است که انسان قربانی خدایان ، طبیعت، دولت وچریک ها  می شود.

لباس

"راستش را بگویم،نمی دانم چگونه باید جذبه و حالی را که در کنار آن دختر به من دست می داد بیان کنم...وقتی که محو تماشا شدم که لباس لطیفش چگونه زانوهای او را پوشانده بود. این نظر بازی مرا به کشف نکته ی ظریفی کشاند و آن نیاز طبیعت به پوشاک انسان همچون شرطی لازم برای تکامل نوع انسان بود. در دنیایی که مسئولیت ها و مشکلات فراتر از سکس بیشتر ِ هم و غم انسان را معطوف به خود می کنند ،عریانی همیشگی باعث کرخ شدن حواس و پس راندن فعالیت جنسی می شود، حال آنکه لباس با پوشاندن طبیعت، اشتها را تیز تر و بیشتر میکند و بدین ترتیب به تمدن امکان بقا و پیشرفت می دهد ."[1]


[1] - خاطرات پس از مرگ براس کوباس ، ماشادو د ِ آسیس ، عبدالله کوثری ،مروارید ، ص 218

نسبی نگری فرهنگی

خوردن گوشت گاو در جامعه ی اسلامی خوب و در جامعه ی هندی بد است. خوردن گوشت خوک در جامعه ی اسلامی بد و در جامعه ی مسیحی خوب است .نوزاد کشی در دنیای امروز بد و در روم باستان و در میان اسکیموها خوب بوده است . بنا بر روایت هرودوت در کتاب تاریخ خود خوردن گوشت ِ تن پدران پس از مرگ بین قبیله ی کالات از قبایل هندوستان خوب بوده و سوزاندن جسد پدران کار بد و زشتی بوده است.[1] در حالی که دفاع از ناموس در اکثرفرهنگ های جهان امری طبیعی است و بسیاری از قتل هایی که صورت می گیرد به خاطر مسائل ناموسی است ،اما اسکیموها زن خود را به نشانه ی مهمان نوازی در اختیار مهمان خود قرار می دادند و... احکام اخلاقی متفاوت منشا شک گرایی اخلاقی بوده و بعضی فیلسوفان اخلاق بر این نظرند که اخلاقیات پایه های عمیقا فرهنگی دارد یعنی از بر ساخته های فرهنگی است.هر جامعه ای همچنان که سبک های متفاوت خوراک و پوشاک ... را به وجود می آورد همینطور نظام های اخلاقی خاص خود نیز می سازد . و این امر را در جوامع مختلف بعینه هم می توان دید. ما هیچ ملاک عینی و ثابتی نداریم که بگوییم کدام درست و کدام نادرست است . چون هیچ معیار مستقل جهان شمولی در حوزه ی اخلاق وجود ندارد. مفهوم درست و نادرست در فرهنگ های مختلف متفاوت است آنچه در مقابل فرهنگ ما قرار دارد نا درست نیست بلکه " متفاوت" است . استدلال نسبی گرایی فرهنگی را به این صورت می شود بیان کرد "چون ضوابط اخلاقی در جوامع مختلف متفاوت است پس " حقیقت" عینی در حوزه ی اخلاق وجود ندارد ." واضح است که منطقا از این مقدمه این نتیجه را نمی شود گرفت . ما زمین را کروی میدانیم و اقوامی هستند و یا بودند که زمین را مسطح می دانستند آیا ما می توانیم از این مقدمات نتیجه بگیریم که حقیقت عینی در باره ی زمین وجود ندارد و ما واقعا نمی دانیم که زمین مسطح است یا کروی. ما کشتن نوزاد را نادرست می دانیم اما اسکیموها آن را درست می دانستند ما نمی توانیم نتیجه بگیریم که حقیقت عینی اخلاقی وجود ندارد .پس منطقا نمی شود از آن مقدمه این نتیجه را گرفت.

چرا نسبی گرایان فرهنگی به ارزش های عینی قائل نیستند

"1- اخلاق فراورده ی فرهنگ است

2- فرهنگ ها در باره ی اخلاقیات با هم اختلاف نظر گسترده دارند.

3- شیوه ی روشنی برای فیصله دادن به تفاوت های اخلاقی در دست نیست." [2]

1- گزاره " اخلاق فراورده ی فرهنگ است  " پس ارزش های عینی اخلاقی نداریم . یعنی اخلاق برساخته ی جامعه است ؛ نادرست است .هرعلمی هر کتابی فراورده ی فرهنگ است مثل کتاب های فیزیک و... پس نباید بیانگر حقایق عینی هم باشند در صورتی که اینگونه نیست . نظام های اخلاقی هم در ضمن اینکه فراورده ی فرهنگ هستند می توانند بیانگر ارزش های عینی باشند.

2-  اینکه فرهنگ ها در باره ی اخلاقیات با هم اختلاف نظر گسترده دارند. دلیل بر این نمی شود که ارزش های عینی وجود ندارند .چون فرهنگ ها در باره ی خیلی از چیز ها مثل دین ،جامعه شناسی ، روانشناسی  حتی فیزیک ، شیمی ، پزشکی ... اختلاف نظر دارند.در ضمن فرهنگ ها بر بعضی هنجار ها تقریبا اتفاق دارند مثل منع قتل و دزدی و دروغگویی و ...  چون اگر در جامعه ای دروغ و فتل مجاز باشد  روابط بین انسان ها بر قرار نمی شود  ارتباطی صورت نمی گیرد . یا دقیقتر اصلا جامعه ای تشکیل نمی شود و در صورت تشکیل آن جامعه از هم می پاشد. جامعه ای را فرض کنید که همه دروغ می گویند در این جامعه شما نمی توانید از کسی چیزی سوال کنید . و ....

3- اینکه شیوه ی روشنی برای فیصله دادن به تفاوت های اخلاقی در دست نیست ؛ دلیل بر این نیست که ارزش های اخلاقی وجود ندارند . اولا ممکن است شیوه هایی برای فیصله دادن باشد .  ثانیا بسیاری از حقایق هست که روشی برای فیصله دادن در باره ی حقایق آن وجود ندارد مثل اینکه آیا 500 سال پیش در این مکان باران باریده است یا خیر؟ 

با همه ی ایرادات فوق می توان نسبی نگری فرهنگی را این چنین تعریف کرد "" الف خوب است" یعنی " اکثریت (جامعه ی مورد نظر ما ) الف را تایید می کند"[3] انتقادات زیادی بر این تعریف وارد کرده اند. اگر "خوب" و " مورد تایید جامعه" به یک معنی باشند آنگاه فلان کار مورد تایید جامعه است باید مساوی با فلان کار خوب است باشد.در این صورت

1- فرض کنیم که جامعه ما تبعیض نژادی را تایید می کند پس تبعیض نژادی خوب است .تعصب را تایید می کند پس تعصب خوب است

2- ما نمی توانیم با ارزش های جامعه ی خودمان مخالفت کنیم. و در صورت مخالفت دچار تناقض می شویم .

3- همه ی کسانی که با تبعیض نژادی در دوره ی آپارتاید در آمریکا و آفریقای جنوبی مبارزه کردند به تناقض درونی دچار شده اند

4-جامعه حق دارد کسانی را که بر خلاف آنچه "مورد تایید جامعه است" عمل می کنند را تنبیه و مجازات کند.

5- نظر اقلیت همیشه بد است.

6- ما نمی توانیم از هنجار های جامعه خود انتقاد کنیم. حتی اگر بر آمده از حماقت و نادانی باشد.و نیز نمی توانیم برای تکامل وپیشرفت سنت های جامعه ی خود شیوه های بهتری را در پیش بگیریم . بسیاری از جوامع برده داری را قبول داشتند و برای زنان حقی در انتخابات ، ارث ، مشاغل و مناصب سیاسی ... قائل نبوده اند و یا بعضی از قبایل هندی زن را همراه مرد متوفایش دفن می کرده اند و ... آیا کسی که در آن جوامع زندگی می کند بایدهمان سنت ها را ادامه دهد؟

7- هنجار های سایر جوامع  نه غلط است ونه درست و نه می توان به آن خرده گرفت. و نه می توان گفت که هنجار های جوامع دیگر جایگاهی پایین تر از هنجار های جامعه ی ما دارد. " چیزی به نام حقیقت جهان شمول در اخلاق وجود ندارد؛ تنها چیزی که وجود دارد ضوابط فرهنگی ِ مختلف است و لا غیر .به علاوه ضوابط ِ جامعه ی ما از هیچ شان ویژه ای بر خوردار نبوده و صرفا یکی از بسیار است "[4]

8- وقتی گفته می شود "مورد تایید جامعه" باشد. در اینجا جامعه به چه چیزی ارجاع داده می شود .نسبی نگرهای فرهنگی جامعه را واحد و کاملا مجزا از دیگر جوامع می بینند .در صورتی که جوامع متداخل هستند . پیش فرض نسبی نگر های فرهنگی این است که  " هر جامعه ای نسبتا یکدست است و حدود میان یک جامعه با جامعه دیگر آشکار است . هر دو فرض کاذبند .حتی در درون یکپارچه ترین جوامع هم شبکه  های پیچیده ای از خرده فرهنگ وجود دارد"[5]مثلا فلان کس عضو جامعه ی ایران ، شیعه ،فرهنگی ،  یکی از اقوام ....می تواند باشد وقتی گفته می شود جامعه به کدام یک ارجاع داده می شود . ممکن است کاری را جامعه ی مذهبی تایید کند اما جامعه ملی تایید نکند نژاد پرستی و یا تبعیض نژادی را ممکن است جامعه ی ملی تایید کند اما جامعه ی مذهبی تایید نکند.

9- هیچ جامعه ای نمی تواند از جوامع دیگر درس بگیرد وخطا های خود را تصحیح کند .

از نسبی نگری فرهنگی چه چیزی می توانیم بیاموزیم .

1- نباید گمان کنیم که تمام سنت ها و هنجار ها و رفتار ها و ضوابط اخلاقی ما مبتنی بر یک معیار عقلانی مطلق است . بلکه بسیاری از اعمال ما محصول فرهنگ هستند .

2- حفظ سعه ی صدر. نسبی نگری فرهنگی پادزهری برای جزمگرایی است

نسبی نگری فرهنگی "نظریه ای جذاب است چون که مبتنی بر بینشی صادقانه است: اینکه بسیاری از سنت ها و نگرش هایی که برای ما کاملا طبیعی به نظر می رسند در واقع فقط محصول فرهنگند. مضاف بر این ، برای اجتناب از نخوت و بر خورداری از ذهنی باز ، مهم است که این بینش را جدا در نظر نگاه داریم."[6] بسیار سفر باید تا پخته شود خامی[7]


- [1] به نقل از فلسفه ی اخلاق ، جیمز ریچلز ، آرش اخگری ، انتشارات حکمت ، ص33

[2] - درآمدی جدید به فلسفه ی اخلاق هری جی .گنسلر ، حمیده بحرینی ف ویراسته ی مصطقی ملکیان ، آسمان خیال ص 49

[3] - همان ص 43

[4] - فلسفه ی اخلاق ، جیمز ریچلز ، آرش اخگری ص 36

[5] - نگاه اخلاقی درآمدی به فلسفه ی اخلاق ، دیوید مک ناتن ،دکتر حسن میانداری، سمت ، ص 227

[6] - فلسفه ی اخلاق ، جیمز ریچلز ، آرش اخگری ص52

[7] - مبانی فلسفه ی اخلاق ، رابرت ال .هولمز ، مسعود علیا ، ققنوس ، ص 373-333

رذیلت و فضیلت

" رذیلت اغلب کود قوت بخش فضیلت است .و این البته مانع آن نمی شود که فضیلت گلی خوش بو و پر طراوت باشد"[1]


[1] خاطرات پس از مرگ براس کوباس ، ماشادو د آسیس ، عبدالله کوثری ، انتشارات مروارید ص 182

لبخند

"به نظر من آنچه در باره ی صفا و زیبایی چهره ی آدمی می گویند به لبخند او بستگی دارد . اگر لبخند چهره ای را زیباتر کند ، آن چهره زیباست. و اگر لبخند در چهره ای اثر نگذارد ، آن چهره صفا و زیبایی ندارد ، اما اگر لبخند صورت کسی را بدریخت و بد آمدنی کند ، آن صورت از اصل زشت است ."[1]


[1] - کودکی و نوجوانی ، لئو تولستوی ، محمد مجلسی ، نشر دنیای نو، ص 29

پیرها

"ما پیرها کسانی نیستیم که از عمرمان چیزی باقی نمانده است،بلکه کسانی هستیم که فرصت  نیافته ایم سوار قطاری بشویم که فرزندانمان سوارش هستند."[1]


[1] - یادداشت های پنج ساله ،گابریل گارسیا مارکز،بهمن فرزانه ،نشر ثالث ص 37

جنگ آخر زمان

 جنگ آخر زمان

ماریو بارگاس یوسا

عبدالله کوثری

نشر آگه

جنگ وصلح اثر لئون تولستوی را بزرگترین اثر حماسی در ژانر رمان می دانند .روژه مارتن دوگار در خانواده ی تیبو سعی کرده است روایتی فرانسوی ویا اروپایی ازجنگ و صلح ارائه داده است . جنگ آخر زمان را می توان روایت آمریکای لاتینی از جنگ و صلح دانست . هر سه به سبک رئالیسم صاف ساده .جنگ آخرزمان بهترین رمان ماریو بارگاس یوسا است به انتخاب خود نویسنده از میان رمانهایش .دلیلش هم این است که یوسا می گوید من در این کتاب توانستم مشکل آمریکای لاتین را نشان دهم و اینکه چرا روشنفکران و فرهیختگان آمریکای لاتین مسئول مشکلات و تعارضاتی بوده اند که در این منطقه رخ داده است و چرا تشویقگر نابردباری بوده اند اگر چه که بعد ها خودشان از قربانیان همین نابردباری نیز بوده اند. مشکلات آمریکای لاتین از دموکراسی و آزادی گرفته تا فقر ، فساد و باند های قاچاق .... را نشان بدهم و اینکه چه عواملی باعث شد که همه ی کسانی که وارد آمریکای لاتین شده اند نتوانستند مشکلات را حل کنند.

در اواخر قرن نوزدهم در برزیل در منطقه ی باهیا از عقب مانده ترین ایالت های برزیل جنگی داخلی رخ داده است بین ارتش و اهالی کائودوس .مرشدی سالهای زیاد در این ایالت روستا به روستا می رفت و مردم را موعظه می کرد ودستی بر قبرستان ها می کشید و برایشان کلیسا های کوچکی می ساخت .کم کم طرفداران پر وپا قرصی پیدا کرد و در منطقه ی کائودوس ساکن شد .بسیاری از راهزنان صحرا و یاغیان به او روی آوردند و تحت تاثیر او قرار گرفتند .آدم هایی که عمری جنایت کرده اند و دنبال مفری می گشتند تا هم از گناهان خود توبه کنند و هم شرارت را در اختیار نیروی مقدس برای امری مقدس قرار دهند حتی اگر خودشان هم ندانند که امر مقدس کدام یک از مشکلاتشان را حل خواهد کرد .مرشد با جمهوری نو پا مخالف بود و آن را ضد مسیح می دانست .حزب طرفدار جمهوری همین را بهانه ای برای تسویه حساب با حزب سلطنت طلب قرار دادو حزب را متهم کرد که از شورش کائودوس دفاع می کند تا دوباره سلطنت را بر گرداند و ارتش را تشویق کرد که با کائودوس بجنگد تا پای ارتش به منطقه باز شود و از این طریق حزب جمهوری خواه بتواند قدرت را از رقیب بگیرد. ولی ارتش در سه حمله ی اول شکست خود و در حمله ی چهارم موفق شد قتل عام بزرگی راه بیندازد و شورش را بخواباند

یوسا در این رمان به نحو بسیار  جالب نشان داد که چطور آمریکای لاتین سرشار از تعارض است .فقر، مذهب ، بدویت ، یاغیگری ، .. وارتش ، دولت مرکزی ، تمدن ، سکولاریسم .... در مقابل هم قرار می گیرند واینکه هردو طرف ایده آلیست هایی هستند که کوچکترین تردیدی در ایده ها و باور های خود ندارند و مذهب چه عامل بزرگی برای اتحاد طبقات محروم کشور است و چگون انسان ها می توانند با پیوستن به مذهب خود را از گناهان وگذشته خلاص کنند.

"تصور مرگ یک نفر آسانترست تا مرگ صد نفر ، یا هزار نفر. مصیبت وقتی تکثیر بشود انتزاعی می شود. آدم از چیز های انتزاعی کمتر ناراحت می شود ."(ص 612)